close
چت روم
رمان تقلب قسمت8
loading...

CiTy Romance

  بالاخره نادیا به خودش مسلط میشه و از در بیرون و به سمت آشپزخونه میره. آریانا و پیمان رو نشسته روی صندلی میبینه و دو فنجان چای و بساط صبحانه. هنوز نننشسته سلام بلندی میکنه و دستش به طرف شیشه شکلات میره و همزمان قاشق داخلش رو پر و به سمت دهانش میبره. پیمان همه وجودش نگاه میشه و خیره به صورت نادیا. انگار چیزی تو ذهنش داره براش قسم میخوره که این قاشق برای نادیا هم از تمام قاشق های شکلاتی که تا اون لحظه خورده شیرین تره.   بالاخره نادیا به خودش مسلط میشه و از در بیرون و به سمت آشپزخونه میره.…

رمان تقلب قسمت8

Sheida بازدید : 22 دو شنبه 26 / 12 نظرات ()
  بالاخره نادیا به خودش مسلط میشه و از در بیرون و به سمت آشپزخونه میره. آریانا و پیمان رو نشسته روی صندلی میبینه و دو فنجان چای و بساط صبحانه. هنوز نننشسته سلام بلندی میکنه و دستش به طرف شیشه شکلات میره و همزمان قاشق داخلش رو پر و به سمت دهانش میبره. پیمان همه وجودش نگاه میشه و خیره به صورت نادیا. انگار چیزی تو ذهنش داره براش قسم میخوره که این قاشق برای نادیا هم از تمام قاشق های شکلاتی که تا اون لحظه خورده شیرین تره.
  بالاخره نادیا به خودش مسلط میشه و از در بیرون و به سمت آشپزخونه میره. آریانا و پیمان رو نشسته روی صندلی میبینه و دو فنجان چای و بساط صبحانه. هنوز نننشسته سلام بلندی میکنه و دستش به طرف شیشه شکلات میره و همزمان قاشق داخلش رو پر و به سمت دهانش میبره. پیمان همه وجودش نگاه میشه و خیره به صورت نادیا. انگار چیزی تو ذهنش داره براش قسم میخوره که این قاشق برای نادیا هم از تمام قاشق های شکلاتی که تا اون لحظه خورده شیرین تره. ثانیه ای سرش رو پایین میندازه و با خودش زمزمه میکنه واقعا که پیمان. خجالت داره. فکراتم مثل پسر بچه های 19 20 ساله شده که تو راه مدرسه دختر همسایه رو دیده ندیده صد دل عاشق شدن و .... کوتا بیا. سرت رو بنداز پایین صبحانه ات رو بخور. این اداها چیه. اما با سماجت منطق رو پس میزنه و زمزمه میکنه نه این یه طعم دیگه داره براش. مطمئنم. بعد دوباره نگاهش بالا و روی صورت نادیا ثابت میشه. نادیا عصبی و دست و پاش رو گم کرده از نگاه خیره پیمان، قاشق بین راه تو دستش میخشکه و سرش چند بار خیره به صورت پیمان چپ و راست میشه و ناگهانی زمزمه میکنه: - ها؟؟؟؟؟؟؟ چیه؟؟؟؟؟؟؟ خیله خوب بابا. فهمیدم قاشق رو نباید تو دهنم کنم وهمه میخوان بخورن و .... اوفففففففففففففف. پیمان تو دلش به خودش با نگاه بی موقع اش بد و بیراه میگه و با خودش زمزمه میکنه دیدی حالا. انقدر نگاهش کردی حالا قاشق رو تو دهنش نمیکنه. حقته.... با ناراحتی سرش رو بالا میبره و آروم زمزمه میکنه: - نه نه.... اصلا همچین منظوری نداشتم.... نادیا بی خیال میخنده و : - اِ؟؟؟؟؟؟ اگه همچین منظوری هم داشتی .... بعد خنده شیطونی میکنه و نگاهش رو به پیمان میدوزه و قاشق رو آروم داخل دهانش میکنه و با خنده جمله اش رو ادامه میده: - اوممممم. عالی.... به جان تو مزه اش یه چیزه دیگه ست.... عالی.... تنها زیر لب زمزمه میکنه میدونم.... بعد نگاهش رو به نگاه شیطونه نادیا میدوزه و آروم و با لبخند چشماش رو میبنده و بعد باز میکنه. نادیا خیزی بر میداره روی میز و لیوان چای نزدیکتر به خودش رو بر میداره و سریع قلپی ازش میخوره که با سرعت لیوان رو از لبش جدا و اخماش رو در هم میکشه و ناخوداگاه زمزمه میکنه - سوختم... سوختم.... داغ بود.... آریانا ثانیه ای به پیمان چشم میدوزه که با لبخند مشغول زیر زیرکی نگاه کردنه نادیاست و بعد با لبخند رو به نادیا ادامه میده: - صاحابش راضی نبود بخوری برا همین سوختی نادیا با حرص رو به آریانا: - حالا کی بود صاحابش؟ - حالا.... - اصلا چه معنی داره فقط دو تا چایی میریزی. مگه نمیدونستی منم هستم؟ - اینو باید به یکی دیگه میگفتی. من بی تقصیرم.... بعد با خنده نگاهش رو به پیمان میدوزه. پیمان ناخوداگاه از دهنش میپره و رو به آریانا زمزمه میکنه: - آی آی... حواست رو جمع کن ها.... میخوای میونه ما رو به هم بزنی؟ بعد بی هیچ حرفی دوباره همون لیوان رو مقابل نادیا قرار میده و زمزمه میکنه: - برای تو ریخته بودم.... آریانا نگاه متعجب به خودش میگیره و چشماش رو گرد میکنه و نگاهش رو به پیمان میدوزه و ادامه میده: - اِ ... اِ.... اِ.... دو دیقه پیش عمه من بود داشت از این لیوان چایی میخورد؟ ناگهان پیمان گر میگیره و سرخ شده نگاهش رو به زیر میدوزه و آروم از روی صندلی بلند و زیر لب زمزمه میکنه - الان برات میریزم.... نادیا تو دلش قند آب میکنن. از اینکه لیوانی رو به لبش برده که چند دیقه پیش پیمان به لبش زده غرق خوشی میشه. از اینهمه محبتش.... پیمان لیوان تازه رو مقابل نادیا میگیره اما نادیا محکم دو دستش رو دور لیوان توی دستش میگیره و باخنده لیوان رو بالا و قلپ دیگه ای میخوره و زمزمه میکنه: - همین خوبه. خنک شده میتونم بخورمش. این رو تازه ریختین طول میکشه تا خنک شه. هر سه از حرف نادیا میخندن و آریانا آروم زمزمه میکنه - ما هم که عَر عَر.... .....   نادیا همه مواد کوفته رو مخلوط و جوجه کوچیکی وسط و مقداری آلو و پیاز و ... داخل جوجه میگذاره و تمام دورش رو با مواد کوفته میپوشونه و آروم گرد اش میکنه. آریانا و پیمان دو طرف میز نگاهشون رو به کوفته میدوزن. آریانا نگاه خندان و مطمئنش و پیمان نگاه متعجب و کاملا نامطمئنش رو. پیمان با دیدن کوفته ای در اندازه حدودی یه توپ فوتبال پلاستیکی بالاخره کنترلش رو از دست میده و نگاهی به نادیا میکنه و زمزمه میکنه: - تو رو خدا کوتا بیا نادیا. حالا یه چیزی گفتیم و تموم شد. اون جوجه رو در بیار جدا بذار این کوفته ها رو هم کوچیک کوچیک گرد کن بره پی کارش. این توپی که تو درست کردی غیر ممکنه وا نره. - تو چیکار به این کارا داری. نهایتا خوب میخواد وا بره دیگه. - نادیا چرا لج میکنی؟ من از غذای وا رفته ای که قیافه نداره متنفرم. نمیتونم حتی لب بزنم بهش. رنگ نگاهش عوض میشه و اخمی عمیق روی صورتش میشینه و زمزمه میکنه: - خوب نخور. - اما آریانا خندان تنها به پیمان نگاه میکنه. - بالاخره کار نادیا تموم و آروم نخی تمیز از پیمان طلب میکنه. - پیمان متعجب بهش چشم میدوزه و زمزمه میکنه: - نخ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نخ میخوای چیکار؟ جان من کوتا بیا نادیا. آقا ما غلط کردیم. خوبه؟ - انقدر حرف نزن. کاری که میگم رو بکن. سریع از کشوی آشپزخونه رل نخی در میاره و به طرف نادیا بر نگشته زنگ در به صدا در میاد . با نخ توی دستش به سمت در خیز بر میداره تا در رو باز کنه قبل از اینکه نادیا کار عجیب دیگه ای بخواد بکنه مامانش بیاد و منصرفش کنه و از خر شیطون پایین بیاد. بالاخره بعد از چند دیقه آسانسور میرسه و مامانش از در تو میاد. قید سلام کردن رو از هولش میزنه و سریع رو به مامانش به زبون میاد: - مامان جان من بیا ببین این دختره داره چیکار میکنه. یه کوفته گرد کرده واسه من قده یه توپ فوتبال. وسطش جوجه گذاشته. هر چی میگم از خر شیطون پایین بیا انگار نه انگار. بیا تو یه چیزی بگو. اینجوری از شامم میندازتمون. سیمین با خنده و تعجب از کار نادیا سریع روپووشش رو در میاره و به دست پیمان میده و به سمت آشپزخونه میره. همزمان دوباره به یاد دعوت دیروزه پیمان می افته. وقتی بهش گفته بود نادیا قراره شام کوفته درست کنه فقط تونسته بود بخنده. خنده ای که قادر به کنترل کردنش هم نشده بود. تقریبا مطمئن بود که این دختر بچه رو حساب رو کم کنی یه حرفی زده بوده به پیمان. حالا امروز با شنیدن حرف پیمان به این نتیجه داشت میرسید که نه یه چیزایی از کوفته درست کردن میدونه این دختر. فقط فکر کرده درست کردنه کوفته تبریزی هم به سادگی همین کوفته هاست. مطمئن بود شام باید یه چیزه وا رفته ای رو به اسم کوفته بخورن. بارها تو قامیل های شوهرش توی تبریز دیده بود که برای مهمونی های بزرگ و رسمی چنین کوفته هایی با شکم جوجه میپزن و دورش هم برای ولو نشدن احتمالیش چند دور نخ میپیچن ولی مطمئن بود این دختر فقط یه چیزی دیده. وارد آشپزخونه میشه و نگاهش به نادیا می افته که سرش روی کوفته ای دقیقا به همون گردی و بزرگی کوفته های تبریزی خم و در حال اضافه تر کردن مواد به دورشه. خنده اش میگیره و این خنده همزمان میشه با بالا اومدن سر نادیا و سلام خندانش و بعد سلام آروم آریانا. همونطور که نگاهش به کوفته ست: - سلام آریانا جان. سلام نادیا جان. خوبی عزیزم؟ - ممنون سیمین جون. - عزیزم به زحمت افتادی ولی دیگه لازم نبود اینجور خودت رو زحمت بدی. ممکنه وا بره این کوفته به این بزرگی. بهتر نیست جوجه اش رو در بیاری و این کوفته ها رو هم گرد گرد کوچیک بکنی و لاش تخم مرغ و آلو و اینجور چیزا بریزی؟ - سیمین جون خیالتون راحت باشه. چیزیش نمیشه. بعد خندان رو به پیمان دستش رو دراز و نخ رو میگیره و تر و فرز دور کوفته چند دور نخ میپیچه و بعد نخ رو به پیمان بر میگردونه و کوفته رو داخل قابلمه میگذاره. سیمین با دیدن حرکات فرز نادیا لحظه ای مردد میشه و ناخوداگاه بین اونهمه بچگی نادیا تو اولین دیدار، روزنه ای پر نور از دختری کدبانو با اعتماد به نفسی فوق العاده باز میشه. هنوز براش احتمال وا نرفتن کوفته نزدیک به صفره اما از اینهمه اعتماد به نفس نادیا غرق خوشیِ. تو ذهنش زوایایی از دختر رو میبینه که مطمئن میشه یکی از دلایل انتخاب شدنش از طرف پیمان همین ها بوده. تصمیم میگیره تنها نظاره گر باشه. پس لبخندی به روی نادیا میزنه و نادیا کمی به مخلفات کنار ظرف اضافه میکنه و بعد کمی روغن کف ظرف میریزه و تفت کوتاهی با احتیاط به کوفته میده. نگاهش به کوفته ست و ذهنش در حال حدس زدن در مورد نگاه سیمینه. دلش غرق خوشیِ. نگاه سیمین نا مطمئنه اما لبخندش خوشاینده براش. دلش پر از خوشی میشه. خوش از اینکه بالاخره چیزی داره که بتونه برا خودش تو دل این زن جایگاه بزرگی باز کنه. همیشه از کوچیکی این حرف تو ذهنش بود که مردا چشمشون به شکمشونه. حالا خوشحال بود که امشب حتی میتونه جایگاه خیلی بالاتری تو نگاه پیمان و پدرش برای خودش باز کنه. مطمئن بود که کمند عرضه چنین کاری رو نداره. وقتی 60 درصد زنای ترک هم به زور چنین استعدادی رو داشتن دیگه نادیای 20 ساله که قابل حساب اومدن نبود. تو ذهنش از همین الان داشت تصویر نگاه شب همه رو میدید. خیلی کوفته پخته بود. همیشه براش سوال بود که چطور عمه اش بدون گوشت هزار بار چرخ شده که فلان روز هم تو یخچال مونده باشه و به نوعی کهنه شده باشه و بدون زدن یه خروار آرد توی مواد برای سفت کردنش میتونه کوفته هایی به این بزرگی بدون وا رفتن درست کنه. وقتی 14 سالش بود یه بار که تبریز رفته بودن به عمش گفته بود کوفته میخواد. بعد تمام هوش و حواسش رو به مواد و طرز پخت عمه داده بود. تنها چیز اضافه تری که دیده بود مقداری چرخ کرده مرغ بود که با گوشت قاطی کرده بود. شاید اگر اونهمه گوشت رو نمیدید تصور میکرد که عمه اش به دلیل کم اومدن گوشت از مرغ استفاده کرده اما با دیدن اون میزان گوشت مطمئن شده بود ربطی به ماجرا داره. وقتی بر گشته بودن تهران امتحان کرده بود و کلید معما رو بدست آورده بود. لبخند روی صورتش میشینه و از فکر بیرون میاد و آب رو به کوفته اضافه میکنه و شعله اش رو کم و درش رو میگذاره و نگاهی به ساعتش میندازه که حدود 1.5 ظهر رو نشون میده. با خیال راحت دستاش رو توی سینک میشوره و خودش رو لا قیدانه روی صندلی پرت میکنه و پاهاش رو دراز و رو به آریانا: - ببینم نمیخوای به من و سیمین جون یه چایی بدی؟ سیمین میخنده و با خودش زمزمه میکنه این دختر همه چیزش عجیبه. اصلا براش این فکر حتی پیش هم نمیاد که خودش بهتره چایی رو بریزه. اما آریانا حرف نادیا به نظرش کاملا عادی و معمول میاد. مثل همیشه که وقتی غذای پر درد سر قرار باشه بپزه بعدش همین عکس العمل رو نشون میده. از روی صندلی بلند و برای همه چای میریزه و خودش مقابل سینک می ایسته و شروع به شستن ظرفهای کثیف نادیا میکنه. سیمین با تعجب و بدون حرف اینبار به آریانا چشم میدوزه و تو ذهنش مسلم میشه که این اولین باری نیست که این دختر عذا میپزه و کار کردنش توی خونه هم قانون خاص خودش رو داره. قانونی نا نوشته بین خودش و برادرش. کم کم براش مسلم میشه که پریسا چطور میتونه همیشه تا دیروقت سر کار باشه و هیچ زمانی هم از کم آوردن وقت برای انجام کارهای خونه و غذا پختن نناله. تو ذهنش به پریسا برای تربیت چنین بچه های خود ساخته ای تبریک میگه اما ثانیه ای بعد با به یاد آوردن نوع برخورد نادیا و حرکاتش که کاملا بدونه ظرفتهای دخترونه و قوانینش بوده متاسف میشه از اینهمه بی توجهی پریسا به بچه هاش. نگاهش رنگ غم میگیره و تو ذهنش فکر میکنه قطعا این دختر خیلی وقتها از این کمبودها رنج برده. قطعا این دو تا بچه از اینکه خودشون بخوان از سنین پایین همه کارشون رو خودشون بکنن خوشحال نبودن. رو به نادیا میکنه و میپرسه: - ببینم از کی آشپزی رو پریسا یادت داد؟ رنگ نگاه نادیا پر غم میشه. و این نگاه از چشم تیز سیمین دور نمیمونه. بعد آروم زمزمه میکنه: - من خودم آشپزی رو یاد گرفتم. از وقتی 9 سالم بود میومدم خونه تنها برنامه ای که تلویزیون داشت بر میگردیم به خانه بود و برنامه آشپزی. منم از تنهایی خونه همیشه میترسیدم. برا همین تلویزیون رو روشن میکردم که یه صدایی تو خونه باشه و خوب دیگه برنامه هاشم میدیدم. یه کم بزرگتر شدم کم کم یه چیزایی رو همزمان با برنامه میپختم. اوایل زیاد دستم رو میسوزوندم یا غذاهام میسوخت یا شور میشد یا بی مزه و .... بعد کم کم راه افتادم. سیمین به نادیا لبخند میزنه و به اینهمه پشتکارش تو دلش آفرین میگه و از غم نگاهش غمگین میشه. ناخوداگاه دستش بالا میره و آروم روی موهای نادیا پایین میاد و نوازششون میکنه. با این حرکتش قطره اشک سمج همیشگی آروم پایین میاد و پیمان چیزی تو وجودش تیر میکشه و رنگ نگاهش غمگین و دلش میگیره. پاهاش میل بلند شدن و در آغوش گرفتن نادیا رو میکنن و دستاش حسرت دستای مادر رو میخورن که ای کاش دستای خودش بودن و ای کاش سینه اش مامن آرامش و تکیه گاه نادیا میشد. سیمین چشم میدوزه به پسرش و تمام حرف دلش رو از نگاهای غمگین و طولانیش به نادیا میفهمه. رنگ نگاهش پر محبت میشه و از روی صندلی بلند و دستش رو زیر دست نادیا میگذاره و کمک به بلند شدنش میکنه و همزمان دستاش تنگ تر نادیا رو در بر میگیره و نگاه آرام بخشش رو به پسرش میدوزه و آروم چشماش رو باز و بسته میکنه و پیمان رو مطمئن و از آشپزخونه بیرون میرن. آریانا از پشت سینک بر میگرده سمت پیمان و شیر رو میبنده و با نگاه غمگینش به پیمان چشم میدوزه و بعد سمتش میره و دستی به پشتش میزنه و زمزمه میکنه: - نادیا دختر قوی ایه. بیدی نیست که با این بادا بلرزه. بخند پسر. ماتم نگیر که از نگاهت حسرت نداشته هاش رو بخوره خواهرم. بهش بخند و از کنارش ساده و بی خیال بگذر تا باورش بشه که این نداشته هاش چیزی به حساب نمیان و ارزش فکر کردن و غصه خوردن ندارن. پیمان تنها نگاه گیجش رو به آریانا میدوزه و ثانیه ای بعد از روی صندلی بلند و از آشپزخونه بیرون میره. به دنبال صدا نگاهش چرخ میزنه و روی نادیا که نشسته روی مبل در حال حرف زدن و خندیدن با سیمین هست، ثابت میشه. انگار نه انگار ثانیه ای قبل همین دختر بود که اشک تو چشماش حلقه زده بود و ... کم کم عمق حرف آریانا براش روشن میشه و همزمان لبخند کمرنگی روی لبش میشینه و آروم به سمت نادیا و مادر قدم بر میداره و مقابلشون می ایسته. - ببینم اگه حرفاتون تموم شده بریم سر درس که کلی مونده هنوز. سیمین نگاهش دوباره همون رنگ تعجب رو میگیره که زمانیکه پیمان بهش گفته بود نادیا برای امتحاناش چند روزی میاد خونه اش تا بهش کمک کنه. یه جای کار میلنگید اما هنوز نمیدونست دقیقا کجا. با لبخند نگاهی به نادیا و بعد پیمان میکنه و ادامه میده: - آره برین به کارتون برسین منم یه جارو دستمالی بکشم خونه رو. نادیا به اعتراض پاسخ میده: - نه اینجوری که نمیشه. منم بهتون کمک میکنم. حالا بعدن میریم سر درس. آریانا از پشت سر و کله اش پیدا میشه و با خنده نگاهی به جمع میکنه و ادامه میده: - نادیا تو فردا امتحان داری. بهتره بری سر درست. من به سیمین خانوم کمک میکنم. با حرف آریانا نادیا جایی برای بحث نمیبینه و آروم سرش رو پایین میندازه و به سمت اتاقش میره تا کیف و کتاباش رو برداره و پیمان هم پشت سرش راه می افته و آریانا جای جارو رو میپرسه و به طرفش میره. پیمان پشت سر نادیا وارد اتاق میشه و : - بهتره همینجا بشینیم سر درس. بیرون هم سر و صداست حواست پرت میشه هم اینکه رو میز تحریر راحت تره کار کردن. نادیا نگاهی به میز کوچیک روبروش میکنه و همزمان تو ذهنش این میز رو با میز اتاق پیمان مقایسه میکنه و بعد با بد خلقی به زبون میاد: - نمیخوام این میز خیلی کوچیکه. میز ناهار خوری که نمیذاری بریم لا اقل بریم رو میز اتاق تو. اون از اینجا بزرگتره. پیمان برای فیصله دادن به بحث های حاشیه ای و شروع سریعتر درس موافقت میکنه و به سمت اتاقش راه می افته و نادیا هم خندان به دنبالش. پیمان روی میز رو خلوت میکنه و نادیا هم پشت میز میشینه و پیمان درس رو شروع میکنه. نادیا مدام سرش دور اتاق میگرده و یا روی میز در حال زیر و رو کردن وسایل. پیمان عصبی چشم میدوزه بهش و : - نادیا حواست به من باشه. اینجوری پیش بری تا خود صبح باید بیدار بمونی. حالا خود دانی. - خسته شدم خوب. - نادیا هنوز 40 صفحه نخوندیم. حواست رو بده به من. ....   نادیا ناگهانی از روی صندلی بلند و در مقابل نگاه متعجب پیمان به طرف تخت میره و ثانیه ای بعد روی تخت لم میده و بالشتی از زیر روتختی بیرون میکشه و پشت سرش میگذاره. پیمان عصبی به طرفش بر میگرده: - نادیا بیا سر میز بشین. اینجوری درس خوندن نمیشه. - اوف... من دارم گوش میدم. حالا چه فرقی میکنه رو تخت گوش بدم یا رو صندلی؟ عصبی صندلیش رو به سمت تخت بر میگردونه و ادامه درس رو شروع میکنه. چند دیقه ای گذشته نگذشته نادیا بالشت سمت دیگه رو هم از زیر روتختی در میاره. هنوز بالشت رو کامل بیرون نکشیده پیمان با نگاهی حرصی و عصبی به بالشت چشم میدوزه و زمزمه میکنه: - اون بالشت منه. بذارش سر جاش. - نمیخوام بخورمش که. - من اون بالشت رو میذارم زیر سرم نادیا. خواهش میکنم بذارش سر جاش. اما نادیا که حالا انگار گنجی رو بهش بگن ازش بگذره، با سماجت بالشت رو توی بقلش میگیره و زیر زیرکی به خودش میفشاره. چیزی تو ذهن پیمان به حرف زدن در میاد و زمزمه میکنه مگه این همه زندگیت نیست؟ مگه دوسش نداری؟ پس چرا نباید بالشتت رو تو بقل بگیره؟ مگه قرار نیست جزئی از وجودت باشه پس باهاش کنار بیا. ....   ساعت حدود 7 شب رو نشون میده که بالاخره در نیمه باز اتاق باز تر و سیمین وارد اتاق میشه. پیمان رو میبینه خسته در حال توضیح درس و نادیا بالشت به بقل و خسته و اخمو در حال گوش دادن. با ورود سیمین نادیا ناگهان لبش پر خنده میشه و از روی تخت پایین میپره و به سمت سیمین جون خیز بر میداره. صدای پیمان بلند میشه: - نادیا خواهش میکنم. - خسته شدم. اه. - بسه بچه ها هر دو خسته این. پاشین بیاین بیرون یه چیزی بخورین. ناهارم نخوردین. - مامان تازه ساعت 12 از سر میز صبحانه پا شدیم. - خیله خوب دیگه. پیمان پاشو مادر. ....   با صدای زنگ در و بعد ورود پدر پیمان نادیا بعد از سلام و احوال پرسی به سمت آشپزخونه میره و همزمان با نگاه آریانا رو هم صدا میکنه. - جانم؟ - کمک میکنی قابلمه رو بذاری رو گاز بزرگه؟ - آریانا همزمان با جابجا کردن قابلمه با لبخند زمزمه میکنه: - همه چی عالیه؟ نادیا بی هیچ کلامی تنها گوشه در قابلمه رو باز میکنه. همزمان پیمان هم وارد آشپزخونه میشه و با خنده نگاهی به گاز و آریانا و نادیای بالاسرش میکنه و آروم زمزمه میکنه: - بی خیال. کسی هم ازت انتظار کوفته به این بزرگی و خراب نشده نداره. خودتو ناراحت نکن. بعد همزمان به سمت گاز میاد تا در ظرف رو بر داره که نادیا با اخم دستش رو پس میزنه و رو بهش: - فضولی نکن. کمک کنین میز رو بچینین. در قابلمه رو بر میداره و سریع کوفته رو با دو تا کفگیر بر میداره و توی دیس نیمه گود میگذاره و از مخلفات دورش و مقداری هم آبش میریزه و دورش رو با سبزی تازه تزئین میکنه و بعد با لبخند از آشپزخونه بیرون و به سمت ناهار خوری میره. دیس تقریبا بالای سر نادیا ست و نمیتونه داخلش رو ببینه اما لبخند نادیا کافیه تا باورش بشه که شاهکار انجام شده و باختش رو باید بپذیره. این نگاه پیروز رو خوب میشناخت. بارها رو لبهای دختر دیده بود. پس دلیلی برای حتی ثانیه ای شک کردن وجود نداشت. نگاه گرمش رو دوخته بود به صورت نادیا و رو ابرا سیر میکرد. باز نادیا بهش ثابت کرده بود که بهترین انتخاب رو کرده. سیمین چشم دوخته بود به نادیا و لبخند زیباش. نمیتونست از نگاه بفهمه غذا چطوره. میتونست وا نرفته باشه و میتونست وا رفته باشه اما لبخند روی لباش نشانه اعتماد به نفسش باشه. براش مهمترین مسئله زندگیش شده بود. انگار ثانیه ها کش میومدن و کم کم داشت کلافه میشد. اما نگاه آریانا نگاه پر افتخار برادری به خواهرش بود. نگاهی که بارها نادیا تجربه اش کرده بود و تونسته بود طعم همون نگاه های پدر رو براش بده و غم ندیدن چنین نگاهی از پدر و مادر رو براش کمرنگ کنه. نادیا سرش بالا بود و به هیچ چیز و هیچکس نگاه نمیکرد. حالا خالی بود. خالی تر از همیشه. آروم بود. درست مثل ساحل. هیاهوی دریا رو میشنید اما خودش ساحل امن بود و به امنیش مطمئن. بالاخره دیس رو روی میز میگذاره و با لبخند و در حال نشستن روی صندلی خالی کنار آریانا و پیمان و رو به جمع: - بفرمایید. خدا کنه مزه اش رو دوست داشته باشین. آروم سرش رو بالا میگیره و خیره به نگاه متعجب پیمان، مهندس راستین و سیمین جون نگاه میکنه. مهندس راستین به زبون میاد: - شاهکار کردی دختر. من رو یاد بچگی هام و جشن هامون انداختی. دستت درد نکنه بابا جان. جمله به دلش میشینه. مخصوصا کلام بابا جان. سرش رو پایین میندازه و زمزمه میکنه: - اول بخورین بعد در انتها با صدایی آروم جمله اش رو اینطور تموم میکنه: - پدر جون.... آریانا کلام رو میشنوه. چشم میدوزه به نادیا و بعد آروم دستش رو روی دست نادیا میگذاره و فشار اندکی میده. نادیا که همه رو تنها نظاره گر میبینه خودش کفگیر رو دست میگیره و برشی به کوفته میزنه و بعد نگاهش رو به آریانا میدوزه آریانا کفگیر رو میگیره و مشغول تکه کردن میشه و بعد : - سیمین خانوم من بریزم براتون یا خودتون بر میدارین؟ سیمین بدون هیچ حرفی بشقابش رو مقابل آریانا بالا میگیره و به همین شکل برای بقیه هم میریزه. اولین قاشق رو دهانش میگذاره و با لذت میجوه. همون طعم کودکی ها تو دهنش میاد. لبخند روی لبش میشینه و نگاهش به سالها قبل بر میگرده. چشم میدوزه به سیمین و یاد شام بله برونشون می افته. طعم دقیقا همون طعمه. طعم جوانی. طعم عشق. طعم گرمای اولین نگاه سرخ سیمین. سرش رو بالا میگیره و خیره میشه به سیمین. سیمین هم با لبخندی گرم و همزمان سرش رو بالا میگیره و چشم میدوزه به پوریا. هر دو تو یه دنیای دیگه اند. طعم همون طعمه. خاطره ها مثل یه فیلم از مقابل چشمای سیمین میگذرن. پیمان با لذت مشغول خوردنه و هر قاشق رو آنچنان با ولع میخوره که انگار بعد از سالها غذایی جلوش گذاشتن. سرش رو بالا میگیره تا نگاه مامان و باباش رو هم تجزیه تحلیل کنه و ببینه اونها هم به نظرشون عذا خوشمزه ست یا این فقط نظر خودشه. سرش که بالا میره لحظه ای با تعجب روی صورت مادر و بعد پدر میلغزه. دو نگاه زل زده به هم و دست پدر که آروم روی دست مادر به حالت نوازش حرکت میکنه. شوک زده و گیج سریع نگاهش رو از روی اونها بر میداره و به نادیا و آریانا خیره میشه. اینبار دست آریانا رو به حالت نوازش روی دست نادیا میبینه. ثانیه ای با حسرت نگاهش رو روی دست نادیا ثابت مبکنه و بعد کم کم لبخند گرمی لبش رو میپوشونه و زمزمه میکنه: - آقا قبول نیست. سر من این وسط کلاه رفته. این از این دو تا که یادشون رفته پسر خرس گنده دارن اینم از این دو تا که یادشون رفته ما اینجا نشستیم. میشه بگین یهو چرا همه تون رمانتیک شدین؟ سیمین سرش رو زیر میندازه و پوریا با خنده به پیمان و بعد به نادیا نگاه میکنه. بعد از چند ثانیه از روی صندلی بلند و به سمت نادیا میره و آروم بوسه ای روی موهای نادیا میزنه. نادیا بهت زده نگاهش رو به مهندس راستین میدوزه که پوریا ادامه میده: - دستت درد نکنه دخترم. دست پختت حرف نداشت. درست مزه همون کوفته شب بله برونمون رو میداد. من و سیمین رو برد به اون سالها. یاد خدا بیامرز مادرم افتادم. هر چی خاک اونه عمر با عزت و خوشبخت تو باشه. اشک شوق آروم راهش رو روی گونه نادیا باز میکنه و آریانا فشار دستش رو روی دست نادیا بیشتر میکنه و در دل دنیایی ممنون مهندس راستین میشه به خاطر هدیه ارزشمندش به عزیز ترین موجود زندگیش نادیا. بوسه ای که سالها خواهرش منتظر بود تا یکبار پدر روی سرش بگذاره. سیمین از روی صندلی بلند و نادیا رو در آغوش میگیره و بوی سینه نچشیده مادر رو براش زنده میکنه. نادیا غرق خوشی میشه. دیگه چیزی نمیخواد. دیگه ناراحت نبود که چرا سالها مجبور بود خودش غذا بپزه به جای اینکه دست پخت مادرش رو بخوره. بالاخره غذا به پایان میرسه و پیمان همه رو وادار به نشستن میکنه و خودش سریع شروع به جمع و جور کردن میز میکنه. سیمین و پوریا از خدا خواسته روی مبل کنار هم از این فرصت به دست اومده استفاده و خاطرات رو مرور میکنن و آریانا با لبخند سرش رو زیر میندازه و خودش رو مشغول ور رفتن با تلفنش میکنه. نادیا آروم از روی مبل بلند و به سمت آشپزخونه میره برای کمک به پیمان. پیمان بوی نادیا رو حس میکنه و همزمان سرش رو بر میگردونه که نادیا رو پشت سرش و با دستی پر میبینه. بی هیچ کلامی لیوان ها رو ازش میگیره و داخل ماشین ظرفشویی میگذاره و بعد به طرفش بر میگرده و روبروش می ایسته و با قدمهایی کوتاه فاصله بینشون رو کم و کمتر میکنه. دل نادیا دوباره تو سینه میلرزه و با لذت بوی تن پیمان رو به ریه هاش میفرسته و چشماش رو کم کم بالا و بالاخره هر دو چشم تو چشم مشغول نگاه کردن به هم میشن. تمام تلاشش رو میکنه تا تمام عشقش رو تو نگاهش بریزه و این عشق رو به نادیا تقدیم کنه. عشقی که حالا مطمئنه در مقابل چنین دختری هیچه. بالاخره نادیا بی طاقت میشه و برای جلوگیری از هر عمل نابجایی سرش رو سریع پایین میندازه و قدمی با پبمان فاصله اش رو زیاد میکنه. پیمان قلبش بهش حکم میکنه و آروم قدم عقب رفته نادیا رو با قدم رو به جلوی خودش خنثی میکنه و دستش آرووم به طرف دست نادیا میره و ثانیه ای بعد اون رو میگیره و توی دست خودش میفشارتش و سرش رو پایین میگیره و بوسه آروم و نمناکی روی دستش میزنه. جریان برقی عجیب و باور نکردنی ناگهان از تمام بدن نادیا عبور میکنه و گر میگیره. بدنش بی اختیار میلرزه و نگاهش سرخ میشه. اما توان کوچکترین حرکتی رو در خودش نمیبینه. بالاخره پیمان سرش رو بالا میاره اما دست نادیا هنوز توی دستشه. نگاهش همچون دو گلوله آتش سرخ سرخه. دستاش میلرزه و صدای نفس هاش به وضوح به گوش نادیا میرسه. قلب نادیا تپشی دیوانه وار رو آغاز میکنه و همزمان صدای پیمان تو گوشش میپیچه: - ازت ممنونم. لیاقتت خیلی بیشتر از این بوسه ست. حتی زبونمم قاصره از هر حرفی. اما نگاهم پر از همه حرفای تو دلمه نادیا. از نگاهم بخون. نادیا میلرزه. آب دهنش رو به سختی فرو میده و قطره اشک آروم از گوشه چشمش سرازیر میشه. قطره رو پایین نرسیده با نوک انگشت میگیره و به لبش میبره و بوسه آرومی میزنه بهش. بعد آروم دست نادیا رو رها و قدم به بیرون میگذاره. آریانا نگاهش رو آروم از روی پیمان و نادیا بر میداره و با لبخند سرش رو پایین میندازه و تو دلش دعا میکنه خواهرش به عشقی که لایقشه برسه.   -------------------------------------------------------   بالاخره پدر و مادر پیمان خداحافظی میکنن و از در بیرون میرن. با خروجشون آریانا پیمان و نادیا رو راهی ادامه درسشون میکنه و خودش مشغول جمع کردن ظرفها میشه. دوباره هر دو به سمت اتاق پیمان میرن اما اینبار با قلبهایی کوبنده و نگاه هایی که با تلاش از هم میدزدن و قدمهایی لرزان. وارد اتاق میشن. نادیا روی تخت پیمان خسته و با چشمانی خمار لم میده و چیزی تو وجود پیمان میلرزه. ثانیه ای چشم میدوزه به نادیا اما تاب ادامه نگاه رو نمی آره و آروم نفسش رو بیرون میده و از مقابل نادیا میگذره و سریع کیف و کتاب نادیا رو بر میداره و به طرف در بر میگرده. تو آخرین لحظه و قبل از خروج کاملش نیم نگاهی به نادیا میکنه و زیر لب زمزمه میکنه: - اینجا به دو دیقه نکشیده خوابت میبره و هنوز 70 صفحه مونده. بیا ناهار خوری میشینیم سر میز. آریانا با تعجب به پیمان نگاه میکنه و پیمان با سری رو به پایین دوباره همون دلایل رو تکرار میکنه و آریانا تنها لبخندی میزنه و تو ذهنش به این بهانه عاشقانه پیمان بلند میخنده. نادیا هنوز کامل روی مبل ننشسته رو به پیمان و با نگاهی از یک سو دلخور و از سوی دیگه شرور و خندان شروع به حرف زدن میکنه: - میگم یادت نرفته شرط رو باختی که؟ - مگه میشه چنین خاطره ای هیچوقت از یادم بره؟ لحظه ای دلش از خوشی حرف پیمان میلرزه اما باز یاد این زبون به کام گرفته پیمان و این عقب کشیدن هاش از خودش می افته و ناگهان فکری مثل برق از ذهنش میگذره و رو به پیمان: - خوب پس برات کاملا فراموش نشدنیش میکنم. حالا شرط من. آروم و زیر لب زمزمه میکنه شما جون بخواه. نادیا با بدجنسی ادامه میده: - جونت مال خودت. باید برام تقلب بنویسی. شرطش همین بود. - چی؟؟؟؟؟؟؟؟ با صدای نیمه فریاد مانند پیمان و خنده بلند نادیا سریع از دستشویی بیرون و خودش رو به ناهار خوری میرسونه. تنها یه نگاه به قیافه شر و شیطونه نادیا براش مسلم میکنه که بد حال پیمان رو گرفته حالا داره حسابی تفریح میکنه. با خنده رو به پیمان که با نگاهی ثابت به نادیا چشم دوخته میکنه و : - ها چیه؟ خوردی خواهرم رو. چرا اینجوری نگاش میکنی؟ - از خودش بپرس و شرطی که گذاشته. - ثانیه ای به عقب بر میگرده و زمانیکه نادیا فقط 14 سال داشت و شرط بندی ای که با هم کرده بودن و طبق معمول همیشه باخت خودش و شرطای عجیب نادیا. - با یاداوری اون صحنه لبش پر خنده میشه و رو به پیمان ادامه میده: - ببینم نکنه به تو هم گفته باید دو دور بیاد رو کولت و سواریش بدی که اینجور میخ شدی؟ - ثانیه ای طول میکشه تا حرف آریانا رو تو ذهنش حلاجی کنه و بعد با لبخندی عجیب به نادیا چشم میدوزه و ادامه میده: - کاش همچین شرطی گذاشته بود که به جای دو دور، دو روزم حاضر بودم کولیش بدم. - بعد دوباره حرفش رو پی میگیره و رو به نادیا: - امکان نداره نادیا. شزطت رو عوض کن. سرم بره انجامش نمیدم. - وروجک چه شرطی گذاشتی این داره پس می افته؟ من غیرتی ام ها. منو دست کم نگرفتی که؟ - برو بابا. بی خیال آریانا. این یه چیزیش میشه وگرنه من فقط بهش گفتم باید برام تقلب بنویسه. - سرش رو آروم میندازه پایین و به زحمت خنده اش رو خفه میکنه و همزمان پیمان رو تصور میکنه در حال تقلب نوشتن. - با تمام تلاشش باز هم نمیتونه خنده اش رو خفه کنه و بالاخره همچون بمب شلیک خنده اش به هوا میره. - مرگ.... بایدم بخندی. تو که جای من نیستی... غیر ممکنه نادیا. یه چیز دیگه بگو. - همین که گفتم. شرط بستی باختی، حالا عین مرد پای باختت وایسا. - نادیا تو دست شیطون رو از پشت بستی. کوتا بیا بچه مردم سکته میکنه الان. یه شرط دیگه بذار براش. - نه.... همین که گفتم. - نادیا لج نکن. کل کتاب رو خوندیم. فقط همین 70 صفحه مونده. آخه خودت دلت میاد با اینهمه زحمتی که کشیدی و این کتاب رو خوندی باز بیای تقلب بنویسی؟ - خوب همین 70 صفحه رو بنویس. - اخماش رو در هم میکشه و عصبی از روی صندلی بلند میشه و زیر لب زمزمه میکنه: - من هی میگم نره تو میگی بدوش. ما نیستیم آقا. - همین که گفتم. - ناگهانی پیمان به طرف نادیا بر میگرده و: - میگم اصلا یه چیزی... بیا امشب رو بی خیال شو. هم اینکه فقط 70 صفحه مونده از کتاب و به نظر من که نمی ارزه شرطت رو سر 70 صفحه حروم کنی. هم اینکه باز یه کم فکر کنی شاید یه شرط بهتر به ذهنت رسید و خواستی شرطت رو عوض کنی. چطوره؟ - اومم... بدم نیست. راست میگی. یه کتاب 500 600 صفحه ای رو مجبور نشم بخونم راحت تر از اینه که برا 70 صفحه باهات چونه بزنم. Ok بیا جاهای مهمه این 70 صفحه رو بگو که دیگه حال کلش رو ندارم. بدو. - پیمان از معافیت فعلیش با خیالی آسوده نفس حبس شده اش رو بیرون میده و دوباره سر میز بر میگرده و شروع به ادامه درس میکنه. --------------------------------------------------------------------------------   روزها از پی هم میگذشتند و هر روز پیمان و نادیا به هم نزدیکتر میشدن و چیزای بیشتری از خصوصیات اخلاقی همدیگه دستشون میومد. حالا کم کم پیمان به نادیا عادت کرده بود و زوایی از وجود نادیا رو میدید که تا به حال ندیده بود. چیزهایی که تو دیدش خیلی مهمتر از این بود که بخواد روی لباس پوشیدن نادیا یا راه رفتنش یا شیطنت های بی جاش زوم کنه. نادیا دختر راحت و بیشتر مواقع آرومی بود و این آرامش رو خیلی راحت تونسته بود به پیمان هم منتقل کنه. خستگی رو تنها با یه نگاه پاک و ساده اش از وجود پیمان بیرون میاورد و خنده رو مهمون لبهاش میکرد. تو اوجه دست و پا زدن های پیمان برای کردن مطالب توی معزش با شیطنت های گاه و بیگاهش خستگی و فشار سر و کله زدن با یه ذهن کاملا دست نخورده از نظر معلومات رو از تن پیمان بیرون میاورد. گاهی تو خودش میرفت و ساعتها کور میشد و هیچ کس رو نمیدید. بارها تو این مواقع سعی کرده بود بهش دلداری بده یا شریک ناراحتیش بشه اما هر بار نتیجه عکس گرفته بود و هر بار آریانا بهش گوشزد کرده بود که راهت غلطه. هر بار بهش گفته بود اینجور مواقع باید بی خیال بشی. اون اشک ریخت تو بخندی و ناراحتیش رو بی اهمیت جلوه بدی تا فراموشش کنه. بارها بهش گفته بود اگه بخوای با اشکاش اشک بریزی بیشتر میبریش تو خودش و غم هاش. براش سخت بود درک حرفای آریانا. نمیتونست نقش بازی کنه اما میدید که آریانا دقیقا اینجور مواقع شروع میکنه به سر و کله زدن و خندیدن به نادیا و عم و غصه هاش. میدید که رفتاری کاملا عکس نادیا در مقابل همون مسئله از خودش بروز میده ولی نتونسته بود خودش رو انقدر قوی کنه که بخواد مثل آریانا باشه. کم کم نادیا ترس پیمان از نزدیکی رو از بین میبرد و حالا ساعتها هر دو کنار هم شونه به شونه مینشستن و ساعتها درس میخوندن و حرف میزدن اما از تنهایی و نبود آریانا و خونه ای که تنها دو نفر زیر سقفش بودن ترسی نداشتن. هنوز نادیا لحظه شماری میکرد تا پیمان دهن باز کنه و به عشقش اعتراف کنه و پیمان با خودش در حال کلنجار رفتن بود و این حس رو که روز به روز هم شدید تر میشد از خودش دور میکرد. آریانا نادیا رو میشناخت و بهش مطمئن بود. میدونست سرش بره پاش کج نمیره. تو این یه هفته ده روز فهمیده بود که پیمان هم مرد با اراده ایه و جلوی غرایزش رو خیلی خوب میگیره. میدد پیمان هنوز مردده و نمیتونه تصمیم بگیره و این تا حدودی خیالش رو راحت تر میکرد. چون میدونست برای نادیا هنوز زوده درگیر این احساس شدن. چون نادیا هنوز چیزای زیادی از سختی های با پیمان بودن نمی دونست که باید زمان بهش اینها رو یاد میداد. نادیا هنوز سکوت کرده بود و حرفی از شرطی که با پیمان بسته بود به میون نمی آورد و پیمان با سادگی فکر میکرد شرطش رو فراموش کرده یا خودش به عیر ممکن بودنش واقف شده و بی خیالش شده. .....   سرش رو بالا میاره و نگاهش رو به چشمای خسته نادیا میدوزه. لحظه ای دلش میگیره از اینکه مجبور وادارش کنه به درس خوندن اونم بعد از ده روز بی وقفه سر و کله زدن. همیشه آخرین امتحان برای خودش هم غذاب بود خوندنش چه برسه به نادیا که از هیچ درسی یک کلمه هم نمیدونست و تازه امروز ساعت 2 اومده بود خونه و فردا 10 صبح باید امتحان حقوق تجارت میداد. اونم تجارت 3. سخت ترین درس تجارتی. - ببین نادیا میدونم سخته. ولی چاره نداریم. یه کم دقت کنی سر در میاری چی دارم میگم. فقط باید هوش و حواست رو کامل به من بدی. باشه دختر خوب؟ نادیا خسته از بی خوابی های این چند وقت و کلافه جواب میده: - نمیتونم. آخه چرا نمیفهمی. دارم از زور خواب میمیرم. هیچی تو این مغزم نمیره. دیشب 3 صبح خوابیدم، صبح 7 بیدارم کردی، نیم ساهت نیست رسیدم اونوقت انتظار داری بفهمم هم که چی داری میگی؟ ولم کن. صورت به بغض نشسته نادیا دلش رو میلرزونه. آروم دستش رو بلند میکنه و روی شونه نادیا میگذاره و ادامه میده: - میدونم عزیزم. به خدا میدونم چی میگی ولی چاره نداریم. باید بخونیش. یه کم به خودت فشار بیار. این آخریه. باشه؟ نادیا محکم از روی صندلی بلند میشه و با صدایی عصبی و نگاهی لجوج و طوفانی ادامه میده: - نه.... بمیرمم دیگه هیچی نمیخونم. شرطمون که یادت نرفته هنوز؟ باید بیای کمکم کنی تقلب بنویسیم. 540 صفحه کتابه. اگه بخوای برام روخونی ام کنی تا پس فردا طول میکشه. همین. - نادیا باز که رفتی سر خونه اول. بهت یه بار گفتم سرم بره همچین کاری نمیکنم. میخوای تقلب کنی به سلامت. برو خونه ات خودت میدونی. دور منم خط بکش. عصبی صداش رو سرش میندازه و ادامه میده: - اِ؟؟؟؟؟ اینجوریه؟ اینجوری رو خودت اسم مرد میذاری؟ هه. تو شرط بستی با من. جنابالی نبودی که اون روز میگفتی هر شرطی باشه قبول داری؟ - آره من بودم. هنوزم سر حرفم هستم ولی بهت گفتم شرطت با اعتقاداتم کاری نداشته باشه. خودت خوب میدونی از تقلب متنفرم. با غیض نگاهش رو به پیمان میدوزه و : - باشه. شرطم رو عوض میکنم بیا منو ببوس. بعد پوزخندی میزنه و ادامه میده البته نه پیشونی یا گونه ام رو. یه لحظه خودش هم از حرفی که از زبونش در اومده چهار شاخ میشه. تو باورشم نمی گنجه که این خودش بوده که دهن باز کرده و چنین حرفی زده. کم کم مزه حرفی که زده تو دهنش میاد و سرش پایین و پایین تر میره و رنگش سرخ و سرختر. دیگه دیر شده برای بر گردوندن کلام به دهانش. فقط دعا میکنه زمین دهن باز کنه و بره توش یا زمان ناگهانی به عقب بر گرده. فقط چند ثانیه تا با دست محکم روی دهنش رو بگیره و نذاره این بار این حرف از دهنش بیرون بیاد. یه لحظه کُپ میکنه. به گوشاش اعتماد نمیکنه که چنین حرفی از دهنه نادیا در اومده باشه. نمیتونه باور کنه که این دختر چنین حرفی زده باشه. میدید که تو اوجه عصبانیته و صداش رو، سرش انداخته. میدید که خسته ست. میدید که صبر و تحملش تموم شده اما باز هم نمیتونست درک کنه که چنین حرفی بزنه. میدونست لج کرده. میدونست داره گند اخلاقی میکنه. میفهمید فشار روشه اما باورش نمیشد چنین بازی ای رو شروع کرده باشه. عصبی و با صدایی دو رگه و چشمایی که وحشت رو به صورت نادیا میاره نگاهش رو میدوزه به چشمای نادیا و زیر لب زمزمه میکنه: - حتما این شرطت اصلا اعتقادات منو زیر سوال نمیبره. نه؟؟؟؟ برا همین شرطت رو انقدر روی فکر عوض کردی آره؟ عصبی و با صدایی بلند تر ادامه میده: - چرا سرت رو انداختی پایین؟ جواب بده لعنتی. سعی میکنه جوری این دست و پا گم کردن و ترسش رو از پیمان مخفی کنه. تمام نیروش رو جمع میکنه و سرش رو ثانیه ای بالا میگیره و چشم میدوزه به پیمان و با لحنی قاطع ادامه میده: - لابد این شرط کمتر از تقلب نوشتن رو اعتقاداتت پا میذاره. خودش میدونه داره اراجیف به هم میبافه. یه جمله کاملا بی ربط و احمقانه ولی انتظاری بیش از این هم نمی تونه از مغز هنگ کرده اش تو چنین شرایطی داشته باشه. بعد سریع سرش رو پایین میگیره و راهش رو کج میکنه تا از اتاق بره بیرون که پیمان قدمی محکم به سمتش بر میداره و با صورت کبود از خشم مچش رو محکم میگیره و به سمت خودش بر میگردونتش و : - پس چرا داری فرار میکنی؟ هان؟ وقتی برا تو زدن حرفش انقدر راحته چرا برا من عمل کردنش سخت باشه؟ بیا میخوام شرطت رو انجام بدم. کم کم فاصله اش رو با نادیا کم و کمتر میکنه و دستاش دو طرف صورت نادیا رو محکم میگیره و سرش رو بالا میاره. نگاهش پر خشم و ترسناکه. دستاش اونقدر محکم دو طرف سر نادیا رو نگه داشته که انگار هر لحظه ممکنه سرش متلاشی بشه. دستاش رو آروم بالا میبره و در حالیکه از درد صورتش بی حس شده روی دستای پیمان میگذاره و سعی میکنه دستاش رو جدا و صورتش رو از این نگاه ترسناک که به مراتب درد بیشتری رو نسبت به درد سرش ایجاد کرده خلاص کنه. تقریبا فاصله لبهاش با لبهای نادیا به اندازه دو انگشته. تمام وجودش از اینهمه نزدیکی میلرزه. لرزشی که با فشار دستهاش میخواد کم و کمترش کنه. تو ذهنش مدام این احساس پیش میاد که براش این یه چیزه پیش پا افتاده بوده. همین جری ترش میکنه برای بوسیدن. میخواد به خودش ثابت کنه دختری که به این سادگی حرمت شکنی میکنه ارزش ثانیه ای فکر کردن نداره. تو باورش نمیگنجه هنوز که این نادیاست. با این نگاه گستاخ و شاید بی خیال. لحظه ای فشار دستهای نادیا رو روی دستاش حس میکنه و نگاهش به طرف دستای لرزون دختر میره. بعد نگاهش روی صورت نادیا ثابت میشه و صورتش رو نزدیکتر میکنه. چیزی تو نگاه دختر به شک میندازتش. اون معصومیت و پاکی نگاه کم کم گستاخی کلام نادیا رو کمرنگ و کمرنگ تر میکنه براش. لرزش دستاش بیشتر میشه. صدای نفس های تند و ترسان نادیا توی گوشش فریاد میزنه. از اینهمه نزدیکی تنش میلرزه. همیشه تو ذهنش فکر میکرد ساده باشه چشیدن طعم لبهای پیمان. اما حالا با هر حرکت پیمان به طرفش ترسش بیشتر و پشیمون تر میشد. تو آخرین لحظه و ناگهانی دستاش از دو طرف صورت نادیا پایین می افتن و با حرکت سریع کتاب رو از روی میز میقاپه و از در بیرون و در رو با صدای محکمی به هم میکوبه. پاهاش آخرین تلاششون رو هم میکنن و بالاخره خسته از اینهمه تلاش آروم سر میخورن پایین و روی زمین مچاله میشه و اشک آروم آروم روی صورتش روون میشه و با فشار بالشت روی دهنش صداش رو خفه میکنه و خودش رو روی تخت میکشه و زانوهاش رو بالا و سرش و بالشت رو توی زانوهاش فرو میکنه. وارد خونه میشه و از همون بدو ورودش جو سنگین خونه رو حس میکنه. پیمان رو میبینه مشغول نوشتن چیزی روی میز ناهارخوری. چشم میگردونه به دنبال نادیا که صدای خسته پیمان جوابش رو میده: - بالاخره خوابش برد. تو اتاقه منه. و دوباره سکوت. حرف تو دهنش میماسه و بدون هیچ سوالی به طرف اتاق پیمان میره و در رو آهسته باز میکنه و نادیا رو میبینه مچاله شده روی تخت با ظاهری خسته و شکسته. در رو رها میکنه و دوباره بر میگرده توی سالن و تنها خیره میشه به پیمان. ثانیه ای سکوت و بعد پیمان لب باز میکنه: - دعوامون شد. و دوباره سکوت. - شام خوردین؟ - نه. - نمیخوای بخوری؟ - نه. - خوبی؟ - نه. آریانا کلافه دستاش رو لای موهاش میبره و ثانیه ای بعد با صدایی آروم زمزمه میکنه: - میرم بیدارش کنم بره اتاق خودش. - نه بذار بخوابه. تا صبح بیدارم. کار دارم. - پس شب به خیر. - شب به خیر. ....   کتاب رو میبنده و سرش رو آهسته روی ساعت مچیش میگردونه. 4 صبح. از جاش بلند و کاغذها و کتاب نادیا رو بر میداره و به طرف اتاقش میره. آروم و پاورچین وارد اتاق میشه و نگاهش به سمت تخت میچرخه و روی نادیا با پاهایی جمع شده از سرما و بالشتش تو بقلش. قلبش دوباره دیوانه وار میتپه و نگاهش غمگین و قدمهاش به سمت تخت حرکت میکنه و ثانیه ای بعد کنار نادیا روی تخت میشینه و دستش آروم بالا میره و روی گونه نیمه مرطوب از اشکهای ماسیده روی صورتش ثابت میشه. ثانیه ای صورتش رو نوازش میکنه و بعد آروم موهای پریشونش رو از روی صورتش کنار و سمت دیگه روتختی رو بر میگردونه روی تن نادیا و آروم بالشت کناری رو هم بر میداره و با احتیاط تمام زیر سر نادیا میگذاره و آروم زمزمه میکنه منو ببخش. از روی تخت بلند و برگه های تقلب رو روی کتاب میگذاره و ساعت موبایلش رو روی 8.5 صبح کوک میکنه و کنار نادیا میگذاره. کتش رو از توی کمد در میاره و از اتاق بیرون و چند لحظه بعد کلافه از در خونه بیرون میره. ---------------------------------------------------------   با صدای زنگ چشماش رو با خستگی باز میکنه و ثانیه ای به دور و برش نگاه میکنه. ناگهان همه چیز یادش می افته. تمام اتفاقات دیروز. دعواشون. و در آخر کوبیده شدن در اتاق و رفتن پیمان. چیزی تو وجودش میشکنه. غم تو نگاهش بیداد میکنه. پیمان رفته بود و غیر ممکن بود دیگه بر گرده. بدترین راه رو رفته بود و حالا برای هر برگشتی دیر بود. اشک دوباره روی گونه اش سرازیر میشه. با صدای دوباره زنگ به خودش میاد و نگاهش بر میگرده به طرف صدا. موبایل پیمان رو میبینه که داره زنگ میخوره. از اینهمه بی فکری و حماقت خودش و اینهمه محبت و به فکر بودن پیمان خجالت میکشه. تو ذهنش عکس این حالت رو مجسم میکنه و با خودش زمزمه میکنه قطعا من اگر بودم براش زنگ نمیذاشتم که خواب نمونه. میگفتم به درک. لیاقتش همینه. دوباره بغض میکنه و دستش رو با حسرت به سمت کتاب میبره و زیر لب زمزمه میکنه نمیمردی اگه میشستی لا اقل 30 صفحه اش رو میخوندی. عوضش حالا پشت اون در وایساده بود و با خنده و بلند بلند اسمت رو صدا میکرد که تنبل خانوم پاشو دیر شد. نمی رسی به امتحانت ها. بعد با ناز و هزار ادا و اطفار می یومدی بیرون و آقا لقمه حاضر آماده رو میداد دستت و از کنار متلک های آریانا با لبخند میگذشت و سوارت میکرد میبرد تا دانشگاه و تو کل راه هزار جور اعتماد به نفس بهت میداد. تمام سعیش رو میکرد که سر جلسه شده یه بار بیاد و با نگاهش مطمئنت کنه و دلت رو قرص کنه. اما حالا چی داری؟ هیچی. حالا خبری از هیچکدومه این چیزا نیست. چون خودت نخواستی. خودت خرابش کردی نادیا. با تکونی که به سرش میده افکار رو از ذهنش بیرون و کتاب رو آروم از روی تخت بر میداره که ناگهان برگه های ریزی با خطی ریزتر مقابل چشمش میبینه. لحظه ای شوک زده چشم میدوزه به برگه ها. کم کم ذهنش به کار می افته. خط رو خوب میشناسه. همون خطی که ده روز براش رو کاغذ جزوه نوشته بود. همون خطی که ساعت ها تو نبود صاحبش، بهشون خیره شده بود و روشون دست کشیده بود. حتی نوشته ها رو بو کرده بود تا بوی عطر پیمان تو شامه اش بپیچه و دلش بلرزه. اشک آروم آروم روی گونه اش دوباره جاری میشه و با دست روی نوشته ها رو لمس میکنه و زیر لب زمزمه میکنه خیلی پستی نادیا. تو پا رو تمام اعتقاداش گذاشتی. وادارش کردی به کاری که متنفر بود از انجامش. تو لیاقت چنین عشق بزرگی رو نداری. تو انقدر بچه ای که باید قید داشتن چنین مرد بزرگی رو بزنی. تو شعور نداری. تویی که چشماتو میبندی و دهنت رو باز میکنی رو چه به چنین محبت و عشق خالصی. تو رو چه به این از خود گذشتگی؟ ....   با صدای هق هق بلند نادیا تموم وجودش میلرزه. هزار بار به خودش لعنت میفرسته که جلوی این عشق رو نگرفته بود. هر چیزی رو میتونست تحمل کنه و براش راه حلی داشت جز درد عشق رو. جز گریه های یه آدم عاشق. نمیدونست چی شده ولی مطمئن بود یه اتفاق ساده و یه قهر کودکانه نبوده. از نگاه پیمان این رو خونده بود. تو نگاه پیمان دیده بود چیزی مرده و حالا کم کم داشت می فهمید چی مرده. سریع به سمت اتاق میره و در رو باز و وارد میشه. نادیای مچاله شده رو محکم تو آغوشش میگیره و به خودش میفشاره و بهش اجازه میده تا تو یه پناه امن خودش رو سبک کنه. بالاخره دختر به زبون میاد و زمزمه میکنه: - اون... رفت... همش تقصیر من بود.... من خیلی احمقم. من ... من مجبورش کردم این تقلب های کوفتی رو بنویسه... من... من بهش گفتم یا این تقلب ها رو بنویسه یا.... یا.... نادیا نمیگه یا چی ولی آریانا حدس میزنه اون "یا" همه چیز رو نابود کرده. مطمئنه اون "یا" انقدر رو اعتقاداتش پا میگذاشته که ترجیح داده تقلب نوشتن رو انتخاب کنه. حرفی نمیزنه. تنها چند ثانیه دیگه نادیا رو در آغوشش میفشاره و بعد آروم از خودش جدا و وادارش میکنه به آماده شدن. ....   بابک نگاهش به نادیا می افته و با لبخند بهش نزدیک میشه و طبق معمول این چند وقت با سرخوشی همون حرف همیشه رو میزنه: - به به. حال این بچه خرخون ما چطوره؟ ببینم چند دور دوره کردی؟ ببخشید اگه جایی رو نفهمیده باشم برام توضیح میدین؟ با نزدیکتر شدنش چیزی تو نگاه نادیا میبینه که وادارش میکنه به سکوت. چشمای پف کرده و قرمز نادیا براش مسلم میکنه که تا تونسته گریه کرده. دلش پر از غم میشه. تحمل دیدن چنین نادیا رو نداره. عادت به نادیای همیشه خوش و خندون داره و این نادیا براش غریبه ست. - نادیا؟ خوبی؟ - نه بابک. افتضاحم. - چیزی شده؟ مشکلی پیش اومده؟ نادیا مثل همیشه که با بابک احساس راحتی و نزدیکی میکنه بی هیچ کم و کاستی تمام ماجرا رو بی وقفه برای بابک تعریف میکنه. با دست بابک که آروم روی گونه اش کشیده میشه به خودش میاد. - نادیا دیگه بسه هر چی گریه کردی. با گریه کردن مشکلی حل نمیشه. تو راه رو اشتباه رفتی. نباید با اعتقادات کسی بازی کنی. این بدترین کاره. این آدمها رو میشکنه. بد میشکنه. ولی همیشه قلبای عاشق زود میبخشن و بدی های آدما زود از یادشون میره. مهم اینه که از راه درستش بری. باید بخوای و همه سعی خودت رو بکنی تا اشتباهت رو جبران کنی. - اما چطوری؟ - تو عاشقی. دل تو باید راهش رو بهت بگه نه من. - کمکم کن بابک. مغزم دیگه کار نمیکنه. - نمی تونم نادیا. اگه من بهت بگم چیکار کنی منم میشم کمند. کمند بهت راه فهمیدن میزان علاقه پیمان رو گفت ولی نه تو دل تو بود نه تو دل پیمان که راه درست رو بتونه بهت بگه. کمند فقط با عقلش فکر کرد و بهت این راه رو نشون داد و تو بدون حتی یه ثانیه فکر کردن بهش عمل کردی. درصورتیکه تو باید خودت با عقل و دلت فکر میکردی و راه فهمیدن عشق پیمان رو پیدا میکردی. چه بسا اونوقت تا حالا بهت اعترافم کرده بود. اما با این کارت برگشتی حتی خیلی پایین تر از خونه اولت. حالا از نو باید شروع کنی. خوب فکر کن. باید دلت بهت راهش رو بگه. - برا امتحان میخوای چیکار کنی؟ چیزی بلدی؟ - هه. جوک میگی؟ لای کتابم باز نکردم. بابک لبخند آرومی به نادیا میزنه و دستش رو پشتش میگذاره و کمکش میکنه تا از روی نیمکت بلند و به سمت سالن امتحانا میرن. قبل از جدا شدن از نادیا ثانیه ای نگاهش رو به نادیا میدوزه و بعد زیر لب زمزمه میکنه: - اعتقادات عشقت رو به تاراج نده. بعد بی هیچ حرفی از کنار نادیا رد میشه و نادیا رو با دنیایی سوال و علامت سوال تنها میگذاره. نادیا کلافه روی صندلیش میشینه و با خودکارش روی نیمکت خط خطی میکنه و همزمان به حرفهای بابک فکر میکنه و مدام آخرین حرف بابک توی ذهنش تکرار میشه. برگه ها رو پخش میکنن اما نادیا همچنان تو فکره. انقدر دور از جلسه امتحانه که نمیدونه چند دیقه یا ساعته که برگه دست نخورده مقابلش روی میزه. با صدای قدمهایی محکم ذهنش بر میگرده به اولین سال دانشگاه. بوی گس توی شامه اش میپیچه و بدنش دوباره میلرزه. فقط نشسته روی صندلی و تو دنیای ذهنش داره قدم رو میره اما ترسش از این گسی و صدای کفش هزاران برابر بیش از اون سالهاست که در حال تقلب کردن این صدا رو بالای سرش شنیده بود و حتی برگه اش رو گرفته بود. جرات نمیکنه سرش رو بالا بگیره. تقریبا مطمئنه این صدا و این طعم گس کسی جز پیمان نمی تونه باشه اما باز چشم میدوزه به برگه و دستای سردش رو توی هم میکنه. - نیم ساعته برگه ها رو پخش کردن. تا کی میخوای به برگه ذل بزنی؟ همه سوالا جوابش تو برگه هات هست زودتر بنویس تا وقت کم نیاری. سرش رو بالا نمیاره اما خوب میتونه حالات پیمان رو تجسم کنه. مطمئنه سرش رو بالا بگیره پیمان رو میبینه با صورتی پر غم و فکری داغون که به زور خودش رو مجاب کرده تا کنارش بیاد و بهش بگه از روی برگه هاش بنویسه. هر کلام پیمان پشتش دنیایی دلخوری و درده. دنیایی اعتقاده که داره به خاطر نادیا روش چشم میبنده و عذابش رو به جون میخره. ناگهان به عمق حرفهای بابک پی میبره. دستش توی جیبش و دور کاغذهای تقلب فشرده میشه و ذهنش به کار می افته. هر خط این تقلبا یه خط از اعتقادات پیمانه. عشق زندگیت. کسی که حاضر نیستی خوار به چشمش بره. برگه ها لحظه به لحظه فشرده تر میشن و مچاله تر. بعد آروم دستش رو از جیبش بیرون و سرش رو روی برگه ها خم میکنه و نگاهش به برگه سوالات میره. یک سوال تشریحی چهار قسمتی و 10 سوال تستی. تمام هوش و حواسش رو به کار میگیره و سوالات تستی رو میخونه. هر سوال رو شاید بیشتر از 5 بار میخونه تا جواب بده. از تمام استدلال های درست و غلطش برای رسیدن به معقول ترین و درست ترین پاسخ استفاده میکنه. بالاخره سوالات تستی رو تموم و سر سوالات تشریحی میره. هر چی بیشتر فکر میکنه کمتر سر در میاره. مستاصل دوباره و دوباره سوال ها رو میخونه. ناگهان نوشته بالای برگه در نظرش پر رنگ و پر رنگ تر میشه - «استفاده از قانون تجارت بدون حاشیه نویسی بلا مانع است» سریع دستش رو بلند میکنه و در کسری از ثانیه صدای پیمان از همون فاصله به گوش میرسه که: - سوال پاسخ داده نمیشه. سوالات واضح هستن. اما نادیا با سماجت دستش رو بالا میگیره و با خودش زمزمه میکنه نادیا الان وقت لج کردن نیست. الان تنها زمانی که حتی شکستن غرورت هم اهمیتی نداره. بعد آروم زمزمه میکنه: - سوال ندارم استاد. یه کتاب قانون میخوام. - کتابتون رو خودتون باید میاوردین. با خودش زمزمه میکنه نادیا آروم باش. تلخیش رو به دل نگیر. فکر کن اون فقط یه استاده که سر جلسه اومده و تو هم یه دانشجویی . مثل بقیه. بغضش رو میخوره و آروم ادامه میده: - متاسفم استاد. اما... صدای بابک سکوت رو میشکنه و در حالیکه کتابش رو بالا گرفته کمی به عقب خم میشه. پیمان دستش به سمت کتاب میره و نادیا سرش برای ثانیه ای به بالا و روی صورت پیمان ثابت میشه. همزمان پیمان کتاب رو به طرفش میگیره و ثانیه ای بهش چشم میدوزه و بعد لبخند محوی روی صورتش میشینه و قبل از دادن کتاب ثانیه ای اون رو باز و انگشنش روی صفحه ای بین کتاب میمونه و به همون شکل کتاب رو به طرف نادیا میگیره. کتاب رو آروم و به همون شکل میگیره و صفحه رو باز میکنه. تقریبا جای حدودی جواب سوالاته. این رو از کلمات و توضیحات نوشته شده در صفحات میفهمه. با بدبختی و فشار زیاد به مغزش دوباره شروع به خوندن مسئله و جواب دادن میکنه. بالاخره به قسمت نهایی سوال میرسه که نوشته: - ماده 403 قانون تجارت را شرح داده و ارتباط آن با ماده249 همان قانون بیان کنید. صفحات رو میچرخه و مواد رو پیدا و مینویسه روی کاغذ و شروع به توضیح و به هم بافتن میکنه. تو دلش خدا رو شکر میکنه که لا اقل مسئله داده استاد و میتونه یه چیزی سر هم کنه. با صدای پیمان به خودش میاد: - وقت تمومه برگه تون رو نمیخواین بدین؟ سریع آخرین کلمات رو هم مینویسه و برگه رو بالا و به سمت پیمان میگیره. تو آخرین لحظه گوشه دست پیمان به دستش میخوره و میلرزه. سرش رو ناخوداگاه بالا میاره و پیمان رو میبینه با چشمایی ذل زده به صورتش. سرش رو پایین میندازه که صدا به وضوح به گوشش میرسه: - ممنونم که به اعتقاداتم احترام گذاشتی. این با ارزش ترین کاری بود که میتونستی بکنی. ممنون.     دلش ناگهان از خوشی میلرزه. دوباره و اینبار با اعتماد به نفس بیشتر و لبخندی عمیق سرش رو بالا میگیره و تو ذهنش هزار بار ممنون میشه که پیمان از خطاش گذشته. اما به محض رسیدن نگاهش به نگاه پیمان تنش میلرزه. این نگاه اون نگاه پیمان همیشگی نبود. لحظه ای مات بهش نگاه میکنه و لبخندش رفته رفته کمتر و بالاخره محو میشه. از نگاه میترسه. چیزی تو نگاه میبینه که ناخوداگاه زنگ خطری رو تو گوشش میزنه. دستاش تو هم میره تا جلوی لرزش و استرس ناگهانیش رو بگیره. پیمان رو میبینه که بی هیچ حرفی از کنارش عبور و به طرف در کلاس میره. تو آخرین لحظه اختیار از دست میده و با چند قدم بلند فاصله ایجاد شده رو کم میکنه و همزمان با صدایی به زور آروم نگه داشته و نگاهی دوخته به قامت پیمان از پشت ادامه میده: پیمان.... منو ببخش. من دیشب.... واقعا نفهمیدم چی شد که اون حرفا رو زدم. پیمان... ثانیه ای بر میگرده و با لحنی خالی از هر حسی چه خشم و چه محبت و با صدای کمی بلند: - من در حال حاضر و تو موقعیت فعلی راستین هستم خانومه راد. سعی کنید موقعیت شناس باشید. میدونی خانوم راد: یه مست، تو مستی میتونه حرف هایی بزنه که کل زندگیش رو تو یه لحظه به باد بده. مهم اینه که تو نوشیدن حد خودش رو بدونه و بتونه خودش رو کنترل کنه. اگه خواستی ذات واقعی آدما رو بشناسی تو مستی بشناس. با اجازه. پیمان لحظه به لحظه دور و دورتر میشه و صداش لحظه به لحظه بلند تر میشه تو گوش نادیا. نمی تونه منظور پیمان رو درک کنه فقط میتونه درک کنه که همه چیز خراب شده. اشک تو چشماش پر و پر تر میشه و بعد از تلاشی بی وقفه در نهایت آروم روی گونه اش سرازیر میشه و با قدمهایی سنگین به طرف بیرون ساختمون دانشگاه میره. سارا خودش رو به نادیا میرسونه و با خنده ای سرخوش و فشار آرومی که به پشت نادیا میاره اون رو از فکر و خیال بیرون میاره و بلند شروع به حرف زدن میکنه. ثانیه ای طول میکشه تا توی اونهمه فریاد صدای پیمان توی ذهنش صدای سارا وارد و به گوشش برسه. - هی... کجایی نادیا. بابا بی خیال. مرادی هیشکی رو نمیندازه. ده رو به همه میده. تازه اصلا نده. نهایتا می افتی و ترم دیگه دوباره میگیری. دیگه خیلی خنده داره که اشک میریزی. کوتا بیا الان همه شاخ در میارن. ضربه آروم دست بالاخره به حال برش میگردونه. نگاه خسته و در هم شکسته اش رو به سارا میدوزه و : - سارا ببخش اصلا حواسم نبود به حرفت. ببینم بابک رو ندیدی؟ - چرا عزیزم. یه کم دقت کنی میبینی بهار جون آویزونه کی شده. - ها؟ میگم بابک کجاست؟ - وای نادیا مثل اینکه بد قاطی کردی ها. خوب اونجاست دیگه. باز بهار بهش گیر داده و عشوه میاد. - آها. - خوبی نادیا؟ - میرم کتاب قانونش رو بدم. تو نمی یای؟ - نه قربونت حوصله اون دختره مزخرف رو ندارم. ولی دمه ماشینم منتظرتم. البته اگه با من میای. اگه هم با بابک اومدنی شدی که به منم خبر بدین که خودم بیام دیگه. - ها؟کجا بیای؟ - ای بابا نادیا اصلا تو باغ هستی؟ امروز امتحان آخر بود ها. قراره بریم ناهار بیرون دیگه. "ریحون" قرار گذاشتیم.امیر و مریم هم ساعت 1 گفتن اونجان. - باشه. فعلا برم. ....   - بابک کتابت. ممنون. - تونستی بنویسی؟ - ای یه چیزایی نوشتم. - بذا با هم چک کنیم. - پس راه بیفت دیگه. به سارا هم یه زنگ بزن. گفت بهش خبر بدیم چی کار میکنیم. بهار اخمی رو صورتش میاره و بین حرف نادیا میپره: - نادیا داشتیم سوال ها رو حل میکردیم ها. - سوالا جوابشون تو کتاب هست. به خودت زحمت بده کتابت رو باز کن پیدا کن جواب ها رو. بابک بریم دیر شد. - با اجازه خانوم. بریم نادیا جان. تو اونهمه فکر و خیال داغون با دیدن قیافه برج زهر مار بهار بی اراده خنده اش میگیره. خنده ای که حتی سعی نمیکنه جلوش رو بگیره. - بالاخره ما خنده ات رو دیدیم امروز. کم کم داشتم دق میکردم ها. عادت نداریم نادیای اینجوری رو ببینیم. - کم کم عادت میکنی. - این عادت کردن آدم رو کسل میکنه نادیا. سعی کن خودتم به چیزی عادت نکنی. خودت باش. همون نادیای خوش و خندون و شاد و بی خیال. - بابک جوک میگی؟ - نه نادیا. باید یاد بگیری خودت باشی و با مشکلات از راه خودت روبرو بشی. تسلیم مشکل نشو. خودت رو باهاش وفق نده. بذار مشکل جلوت سر خم کنه نه تو جلو مشکلات. - بابک بی خیال. امروز انقدر حرفای فلسفی شنیدم که مغزم هنگ کرده. من صاف و پوست کنده و شفاف بهم یه حرفی رو میزنن به زور میگیرم چه برسه به این مدلی حرف زدن. - باز چی شده؟ چرا تو همی؟ - حرفاش رو نمی فهمم. من به خاطر اون گند زدم به امتحانم اونوقت آخرشم این بود نتیجه اش. - اشتباه نکن نادیا تو به خاطر عشقت و علاقه ات این کار رو کردی. چون ارزش پیمان برات خیلی بیشتر از این امتحان بود. - اون گفت یه مست تو مستی میتونه حرفایی بزنه که کل زندگیش رو به باد بده. اون گفت.... - حرف درستی زده. - این حرف چه ربطش به من؟ - تو توی خستگی و عصبانیت نتونستی خودت رو کنترل کنی. نتونستی به حرفت اول فکر کنی بعد دهن وا کنی. این همون مستیه. آدمه مست هم نمیتونه درست فکر کنه که اگر میتونست خیلی حرفا رو نمی زد. - من اصلا حرفاشو نمی فهمم. اه.... - اگه حرفاش رو نمی فهمی قیدش رو بزن. اینجور عاشق شدن همون عمرش یه ساله. عصبی اخماش رو تو هم میکنه و حالت تهاجمی میگیره و رو به بابک: - ممنون از راهنماییت. منتظر بودم تو بهم بگی چیکار کنم. - حقیقت رو بهت گفتم. برام مهم نیست دلخور بشی یا نه. باید یکی بهت این چیزا رو بگه. من دوستتم پس این اجازه رو به خودم میدم که باهات رک باشم. حتی اگه بری و پشت سرتم نگاه نکنی. نادیا برو خوب فکر کن. زندگی بازی نیست. عشق اولش چشم رو کور میکنه اما بعد از چند وقت که بینا شدی دیگه فقط دلت تصمیم نمی گیره و اونوقته که زندگی زهر میشه و تهش جدایی. امروز پیمان با یه اشکت تب میکنه و زود حرفات یادش میره اما فردا که رفتی تو زندگی این خبرا نیست. فردا فکر چرخوندن یه زندگیه. فکر هزار جور از خودت مایه گذاشتن و با بالا پایین زندگی کنار اومدنه. فردا پیمان شب خسته و کوفته که میرسه خونه با یه دریا فکر و بدبختی و خستگی کار، دیگه جایی برا این بد مستی ها نیست. فردا وقتی سرت از درد داشت میترکید نمیتونی بگی میخوام پامو دراز کنم و به عالم و آدم گیر بدم و کسی صدا نفسش بالا رفت بگی لال شو که من سرم درد میکنه. - چرا فکر میکنی من همچین آدمی هستم؟ - من فکری نمیکنم. من چیزی که میبینم رو میگم. تو وقتی عصبانی هستی، وقتی خسته ای چشمات رو میبندی و دهنت رو باز میکنی. بعد انتظار داری همه وقتی دوباره خوش شدی قبل رو فراموش کنن. اما زندگی مامان بابات و برادرت نیستن که نازت رو بکشن و بعدم فراموش کنن چی گذشته و چی گفتی. پس یاد بگیر حرمت شکن نباشی حتی تو بدترین شرایط. - باورت میشه هیچی از حرفات نفهمیدم؟ - آره. ولی مهم نیست. یه موقعی میفهمی. - حالا باید چیکار کنم که پیمان مثل قبل بشه؟ - یه اتفاق فقط میتونه همه چیز رو به قبل بر گردونه. اتفاقی که تا پیش نیاد هیشکی نمیدونه چیه. حتی خودت. من که جای خود دارم. بهش فکر نکن. ایشالا درست میشه.   --------------------------------------------------------------------------------   دلش پر بود. از پیمان از خودش از زندگی. از همه چیز. قلبش بهش فرمان میداد بره در دفتر پیمان و کلید خونه اش رو بکوبه رو میز و بعد با لبخند از مقابل چشماش بیاد بیرون و دلش خنک بشه. اما مغزش بهش فرمان فکر کردن میداد. صداش تو گوشش میپیچید که میگفت فکر میکنی مثلا چه اتفاقی می افته اگه بری کلید رو جلوش پرت کنی؟ مثلا میدوه دنبالت که غلط کردم یا تو رو قران نرو. میخوای بچه بودنه خودت رو با تمام قدرت بهش نشون بدی؟ میخوای خوب براش جا بندازی که از فهم و شعور بیش از این حالیت نیست؟ ببینم اگه یکی عین این کار رو با تو میکرد جواب تو چی بود؟ فرض کن پیمان بود اون آدم. چیکار میکردی؟ سرش رو محکم تکون میده و زیر لب زمزمه میکنه اه ولم کن. این مغز مگه چه گناهی کرده که هی توش رو داری پر میکنی؟ دست بابک آروم روی شونه اش قرار میگیره و با لبخند ادامه میده: - نادیا؟؟؟ خوبی؟؟؟ چرا با خودت حرف میزنی دختر؟ بسه دیگه. تمام مدت ناهارم که تو فکر بودی. برو خونه یه دوش بگیر بعد سرت رو بذار و یه چند ساعت به هیچی فکر نکن و فقط بخواب. بهت قول میدم وقتی پا شدی وضعت خیلی بهتر از این بشه. انقدرم خودت رو اذیت نکن. ....   - آقای مهندس خانم سلیمانی از طرف شرکت Blackmer اومدن. آریانا نگاهش رو به منشی میدوزه و بعد : - راهنماییشون کنید. ثانیه ای بعد تقه آرومی به در میخوره و در باز و زنی بلند قامت مقابلش می ایسته. نگاهش برای ثانیه ای روی زن ثابت میمونه. زنی بلند قد و لاغر اندام. چشمانی به رنگ سبز تیره و موهایی طلایی رنگ با صورتی بدون هیچگونه آرایش و اخمی عمیق روی اون. با صدای زن از نگاه کردن دست میکشه و روی صندلی نیم خیز و دستش رو به طرف زن دراز میکنه. زن به آرومی سلام میکنه و همزمان دستش به طرف مرد دراز و تنها ثانیه ای دست مرد رو میگیره و بعد رها و با اشاره دست مرد روی مبل میشینه. - امیدوارم خستگی سفر از تنتون در اومده باشه خانوم. - ممنون. بارها صدای این زن رو شنیده بود از پشت تلفن و حالا مقابلش بود. وقار و متانت زن چیزی نبود که ازش ساده بگذره. زن دوباره از روی صندلی بلند و پالتوی مشکیش رو در میاره و کنارش قرار میده و رو به آریانا شروع به صحبت میکنه. - آقای راد متاسفانه مشکلی که توی قرارداد آخر داشتیم هنوز هم حل نشده و این یه مقدار شرکت ما رو دچار مشکل کرده. قرار داد بسته شده از طرف شرکت شما از نظر حقوقی ایراد داشته و یکسری نقاط رو مد نظر قرار نداده و این در حال حاضر برای ما در زمینه بیمه تجهیزات مشکل بوجود آورده. از اونجایی که فامیل خودتون رو زیر قراردادهای حقوقیتون به عنوان وکیل شرکت دیدم تصمیم گرفتم قبل از هر اقدامی یه جلسه با خودتون داشته باشیم تا یه نگاهی روی مقاد قرار داد بندازیم و شاید بتونیم مشکل رو حل کنیم. لبخند گرمی روی صورتش میشینه که تضاد عجیبی با صورت جدی و اخم آلود زن داره. با این حال تعییری روی حالت صورتش نمیده و در پاسخ زن: - خانومه سلیمانی واقعا متاسفم ولی دکتر راد پسر عموی من وکیل شرکت هستن. این فقط یه تشابه فامیلی بوده. متاسفانه من در این زمینه اطلاعات دقیقی ندارم و بالطبع نمیتونم کمک مفیدی باشم اینه که فکر میکنم بهتر باشه یه جلسه با وکلای شرکت بگذارم و با حضور خودشون مفاد رو بررسی کنیم. موافقید؟ زن بدون کوچکترین تغییری در حالت صورتش با لحنی جدی ادامه میده: - متاسفم از اشتباهم. کاملا باهاتون موافقم. فقط اگر امکان داشته باشه قرارتون نهایتا تا روز جمعه باشه. چون من مدت اقامتم در ایران فقط ده روزه. بعد کارتی از کیفش بیرون و با خودکار چیزی روش مینویسه و به طرف مرد دراز میکنه: - من تو این هتل هستم. اینم شماره اتاقم هست. اگر نبودم هم پیغام بگذارید بهم اطلاع میدن. در باز و آبدارچی با دو فنجون قهوه و ظرفی شیرینی وارد میشه و یکی رو مقابل زن و دیگری رو مقابل آریانا میگذاره و تشکر آروم زن و آریانا بدرقه مسیر برگشتش میشه و ثانیه ای بعد در بسته و دوباره سکوت بر قرار میشه. تو ذهنش حدس میزنه زن از طرف مادری فرانسوی باشه. چون رنگ سفید چهره و چشمای رنگی و موهای روشنش و از سوی دیگه تعصب فرانسوی ها حتی در انتخاب کارمند این باور رو بهش میده که قطعا زن باید رگه ای فرانسوی داشته باشه. زن فنجان قهوه رو بالا نبرده صدای موبایل توی اتاق می پیچه و ثانیه ای بعد زن در مقابل نگاه متعجب آریانا دست در کیف و ثانیه ای بعد مشغول حرف زدن با کسی میشه. لحظه ای عصبی و حرصی به زن نگاه میکنه و بعد به کارت هتل مقابلش روی میز. پس تلفن داشته و بهش تلفن هتل رو داده. تو همین گیر و دار و عصبانیت نگاهش دوباره به صورت زن می افته و لبخند جذاب روی صورتش. دوباره زیر لب زمزمه میکنه پس خندیدن هم بلده فقط برا ما اخماش تو همه. بعد به حرف خودش میخنده و دوباره نگاهش رو به زن میدوزه. صدای زن ناگهانی انقدر گرم به گوشش میاد که تمام حواسش رو به خودش معطوف میکنه. - non peyman - ne pleure pas cheri - je viendrai à bientôt - Au revoir mon fils تقریبا که چه عرض کنم، تحقیقا هیچی از حرفای زن نمی فهمه جز بوسه آرومی که توی گوشی برای فرد پشت خط میفرسته . بعد ثانیه ای نگاه زن روی گوشی ثابت و بعد دوباره صورتش حالت جدی به خودش میگیره و خنده کم کم محو میشه. - متاسفم جناب راد. - خواهش میکنم خانوم. راحت باشید. زن اینبار با عجله قهوه رو مینوشه و ثانیه ای بعد از روی مبل بلند و مقابل آریانا می ایسته: - اگر اجازه بدید من رفع زحمت میکنم. منتظر قرارتون هستم. خدانگهدار. دستش رو به طرف مرد دراز و ثانیه ای بعد در مقابل نگاه آریانا عقب گرد و از اتاق بیرون میره. --------------------------------------------------------------------------------   تک زنگی میزنه و بعد آروم کلید رو توی قفل میچرخونه. با باز شدن در چیزی روش سنگینی میکنه و نمیذاره راحت نفس بکشه. آپارتمان تو سکوت و تاریکی مطلقه. نمیخواد باور کنه که اونهمه شور و زندگی و سر و صدا به یکباره به نیستی مطلق بدل شده. چراغ رو با دست روشن و با کفش سریع به سمت اتاق نادیا میره. همزمان چشم میگردونه و با نگاه تک تک وسایل نادیا رو که هنوز روی مبل هال و میز ناهار خوری و دمپایی های دمه دستشویی و.... به جا مونده از نظر میگذرونه. در نیمه باز و اتاق در سکوت کامله. آروم ضربه ای به در میزنه و همزمان صدا میزنه: - نادیا؟؟؟؟ نادیا خانوم؟؟؟؟ خوابی؟؟؟؟ سکوت تنها پاسخی که میگیره. آروم وارد اتاق میشه و چراغ رو روشن میکنه. همه چیز سر جاشه. کتاب، دفتر، لباس، کفش.... بجز صاحبش. لبخند آرومی میزنه و تخت نا مرتب رو جمع میکنه و از اتاق بیرون میره و تو ذهنش حدس میزنه بعد از ده روز درس خوندن قطعا با دوستاش رفته تا به قول خودش خوش بگذرونه. ....   با صدای زنگ از خواب میپره و ثانیه ای طول میکشه تا به زمان حال بر گرده. بعد از روی مبل بلند و به سمت آیفون میره. تصویر آریانا رو میبینه و در رو باز میکنه. ثانیه ای بعد آریانا با لبی پر خنده وارد خونه میشه. نگاه پیمان روی ساعتش زوم میشه و بعد آروم زمزمه میکنه: - نادیا هنوز نیومده خونه. - مگه میشه؟ دیگه دیرتر از 11 نمی یاد خونه معمولا. اگرم بخواد دیرتر بیاد یه خبری چیزی میده. شاید خوابه. - نه. من خیلی وقته اومدم خونه. رسیدم رفتم اتاقش نبود. ولی وسایلش هست. دستش به طرف موبایلش میره و ثانیه ای بعد صدای بوق تلفن بلند میشه. - سلام آریانا.... کجایی پس؟ - ببخشید؟؟؟؟؟؟؟ شما کجایی؟؟؟؟ - من؟؟؟؟؟ خوب معلومه. خونه. کجا باید باشم. - آخه منم الان خونه ام. پیمانم خونه ست ولی تو رو نمی بینیم هیچکدوم. روی صورتش خنده تلخی میشینه و همزمان آه پر حسرتش رو فرو میخوره و آروم دوباره به زبون میاد: - من خونه خودمونم. امتحانام امروز آخریش بود. اینه که دیگه اومدم خونه خودمون.؟ - اونوقت ببخشیدا وسایلت که اینجاست. - ببخشید انقدر خسته بودم که دیگه نای اومدن و وسایل جمع کردن نداشتم. میشه تو زحمتشون رو بکشی؟ آریانا نگاهی به پیمان در هم رفته میکنه و فاصله اش رو با چند قدم از پیمان بیشتر و آروم توی تلفن زمزمه میکنه: - اونوقت نباید از این بدبخت یه تشکری، خداحافظی ای چیزی میکردی؟ بدبخت نگرانت شده بود. چشش به این در خشک شد که. - خودش میدونست نمی یام. آریانا زود بیا. مامان اینا نیستن من می ترسم تنهایی. - قربون خواهر ترسوی لجباز خودم برم. بدو بدو اومدم. - دوست دارم آریانا. - منم دوست دارم فسقلی. ....   - میگم مهمون نمی خواین؟ - ببینم آفتاب از کدوم طرف در اومده شما اینوری آفتابی شدین آقا مانی؟ - به من گفته بودن این نادیا خانوم تارک دنیا شده ولی من که چیزی نمی بینم. راست میگن؟ - شایعه ست آقا. شنونده باید عاقل باشه. - میگم.... منم گفتم شایعه ست. چطوری شیطون؟ داری سفید میشی ها. نمی خوای یه فکری کنی؟ بعد میشی نادیا شیر برنج ها. - هه هه هه.... رو آب بخندی بچه پر رو. - راستی نادیا ازت نا امید شدم حسابی. - چطور؟ - نمره هاتون رو زدن. دیدی خودت؟ - دو تا شو دیدم دیگه پشیمون شدم. میبینم حرص میخورم. - آره به جان تو. قبلنا استعدادت تو تقلب نوشتن خیلی خوب بود. دیگه کمتر از 16 نداشتی. این نمره ها چیه همه 10 12.... آبرومونو بردی بابا. لا اقل برو اون فامیلت رو عوض کن. - مانی تمومش کن. نمیخوام راجبش حرف بزنم. کم کم به عمق حرفای آریانا پی میبره. این نادیا همون نادیای همیشگی نیست. انگار همه چیز یه شبه عوض شده. دیگه اون شور و شیطنت از نگاهش رفته. - نادیا؟ - ها؟ - زود حاضر شو شب خونه ما مهمونین. - به چه مناسبت؟ - نادیا یعنی واقعا نمیدونی؟ - چی رو؟ - تولد عمو ست دیگه. - ها؟؟؟؟ منظورت بابای منه؟ - مگه من چند تا عمو دارم. خوب آره دیگه. - پس چرا الان به من میگی؟ - روتو برم بابا. آریانای بدبخت دو روزه داره میدوه دنبال کارای تولد بابات اونوقت تو میگی خبر نداشتی؟ - خیله خوب بابا. حالا عوض چونه زدن پاشو بریم یه کادو بخرم. اه. اصلا من نمی فهمم تولده بابای منه اونوقت خونه شما مهمونیه؟ - بسه نادیا. چرا الکی دنبال بحث و جنجالی؟ برانکه مامان بابات سفر بودن. بعدم که رسیدن گرفتار. خونه شما میگرفتیم کی میخواست کاراشو بکنه؟ - مگه خودم مرده بودم؟ - نادیا آریانا دید تو از بعد از امتحانات حوصله نداری گفت دیگه برات کار درست نکنه. حالا چه فرقی میکنه. خونه ما و شما نداره. پاشو دیگه. پاشو حاضر شو که زودتر بریم. قراره بابات رو سورپرایز کنیم. - هه. لابد ساعت 11 شب. - نه مامان با زن عمو حرف زده گفته شام خونه ما مهمونن. - یادش بود تولده شوهرشه؟ یا برا اونم وقت نداشت؟ - نادیا بس کن. به من چه به تو چه. خودشون میدونن. - من حاضرم بریم. - ها؟؟؟ شوخیت گرفته؟ با این ریخت و قیافه؟ میگم مهمونیه. پاشو برو یه دوش بگیر یه لباس مهمونی بپوش. یه دستی به سر و روت بکش. - خیلی ببخشید هیچکس دیگه ای نبود که شما تشریف آوردی منو خبر کنی؟ تازه تلفن مگه نداشتین که پاشدی اومدی اینجا؟ - نادیا نمیدونم چته ولی آریانا بدبخت گرفتار بود تو شرکت. من کارم سریعتر تموم شد گفتم سر راه بیام بهت بگم و برت دارم. - خودم ماشین دارم. میتونی بری. خودم آماده شدم میام. - باشه. ولی یه چیز رو یادت نگه دار. وقتی از چیزی ناراحتی یا دلخوری سعی کن تو دلت نگه داری نه که هر کی از راه رسید پاچه شو بگیری و کاری کنی عالم و آدم خبر دار شن که یه چیزیت هست. - برام اهمیتی نداره. موعظه هاتو برا خودت نگه دار مانی. - پس واقعا یه چیزیت هست. - فرض کن اینطوره. - خوب نمیخوای بگی چته؟ همه نگرانتن. - هه. همه؟؟؟؟ منظورت کدوم همه ست؟ مامانم؟؟؟؟؟؟ یا شایدم بابام؟؟؟؟ یا نه پیم.... ناگهان حرفش رو میخوره و نفسش رو بلند میده بیرون و با خودش زمزمه میکنه لال شی نادیا کم مونده بود خودتو لو بدی ها. مانی گیج ثانیه ای به نادیا خیره میشه و بعد آروم زیر لب زمزمه میکنه: - نه نادیا یکی مهمتر از همه این آدما نگرانته. آریانا. کسی که یه عمر تو غم و خوشیت شریکت بود. کسی که همیشه باهاش یه رنگ بودی و محرم اسرارت بود اما حالا برات غریبه شده. منم نگرانتم نادیا. باورم نمیشه اینی که جلوم دارم میبینم همون نادیای شیطونه خودمون باشه که از دیوار راست بالا میرفت و بی خیال دنیا بود. اما یکی هست که از همه ما نگران تره و نمیتونه صداشم در بیاره. یکی که براش روز و شب نذاشتی. یکی که تو چشماش میشه غم نداشتنت رو ساده دید. - کی مثلا؟؟؟؟؟ نکنه یه عاشق سینه چاک تازگی ها پیدا کردم و خودم خبر ندارم؟ - زبونت تلخ شده نادیا. این نادیا اون نادیای مهربون و دوست داشتنی ما نیست. اگه میخوای تلخی نبینی، تلخ نباش. من باید برم. زود کارت رو بکن و بیا. هدیه هم لازم نیست بخری. آریانا برات خریده. - چرا خودش بهم نگفت؟ - شاید چون نخواستی این چند وقت حتی صدای اونم بشنوی. شاید ندیدیش. شاید انقدر تو خودت غرق شده بودی که یادت رفته بود دنیا فقط دنیای کوچیک تو ذهن تو و دور و بر تو نیست. من رفتم.  


ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 81
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 132
  • بازدید ماه : 659
  • بازدید سال : 2,576
  • بازدید کلی : 68,057
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...