close
چت روم
رمان تقلب قسمت7
loading...

CiTy Romance

قسمت۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷ نانادی تقریبا با غذای توی بشقابش داشت بازی میکرد و تمام فکرش پیش این بود که نکنه پیمان جلوی مامانش ازش تحقیق ها رو بخواد. اونوقت چی داشت که در جوابش بگه؟ اگه آبروش میرفت چی؟ از بین حرفای سیمین جون فهمیده بود که خودشم استاد دانشگاهه و هیچ چیزی برا یه استاد بدتر از درس نخون و متقلب بودن یه دانشجو نبود. انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا هر سنگی که ممکنه جلو پای نانادی بندازه. باز زمزمه های توی ذهنش با هم در حال کلنجار بودن. نانادی کاری…

رمان تقلب قسمت7

Sheida بازدید : 16 پنج شنبه 08 / 12 نظرات ()
قسمت۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷

نانادی تقریبا با غذای توی بشقابش داشت بازی میکرد و تمام فکرش پیش این بود که نکنه پیمان جلوی مامانش ازش تحقیق ها رو بخواد. اونوقت چی داشت که در جوابش بگه؟ اگه آبروش میرفت چی؟ از بین حرفای سیمین جون فهمیده بود که خودشم استاد دانشگاهه و هیچ چیزی برا یه استاد بدتر از درس نخون و متقلب بودن یه دانشجو نبود. انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا هر سنگی که ممکنه جلو پای نانادی بندازه.

باز زمزمه های توی ذهنش با هم در حال کلنجار بودن. نانادی کاری نداره که بعد شام برو بشین یه چیزایی در بیار که اگه گفت تحقیقت تموم شد بگی یه کارایی کردم حالا شما هم ببینین. اینجوری هم آبروت نمیره هم دهن پیمان بسته میشه. مگه به این آسونیه؟ اونم با همچین آدمی که میخواد مو رو از ماست بکشه بیرون. بهتر از اینه که بگی نه کاری نکردم. خود دانی.

- نانادی؟ چرا غذات رو نمیخوری؟

نگاه گیجش رو لحظه ای به آریانا میدوزه و بعد در جوابش بدون ثانیه ای فکر به زبون میاد:

- خیلی اشتها ندارم.

- آریانا با خنده و لحنی شوخ ادامه میده:

- هر چند حق داری. منم بودم میلی نداشتم وقتی ساعت 2 ظهر صبحانه خورده بودم و ساعت 6 بعد از ظهر ناهار الان سیر بودم دیگه.

- دلش میخواست بلند بشه و آریانا رو خفه کنه. همینجور پشت هم داشت گند میزد به همه رشته هایی که نانادی با زور و ضرب داشت سر هم میکرد.

نگاه پر خنده پیمان کم کم داشت رو اعصابش راه میرفت. اخماشو در هم میکنه و به آریانا چشم میدوزه که خنده آریانا بیشتر میشه و سیمین جون با مهربونی چشم میدوزه به نادیا و به حرف میاد:

- آریانا جان حق داره. من درکش میکنم چون یکی لنگه شو تو خونه داشتم. انقدر درساش سنگینه که وقت سر خواروندنم نداره و صبحانه ناهار شامش با هم قاطی میشه.

آریانا عملا بلند میخنده و در جواب سیمین جون بله حق با شماست کش داری تحویل میده و پیمان لبخند روی صورتش عمیق و عمیق تر میشه و سیمین جون با سماجت تمام ادامه حرفش رو پی میگیره:

- اما عزیزم خیلی مراقب خودت باش. سلامتیت از هر چیزی مهمتره.

- بالاخره پیمان به زبون میاد و با لحنی پر خنده و موزی لحظه ای به نادیا چشم میدوزه و بعد رو به مامانش ادامه میده:

- البته مامان به نادیا خانوم حق بدین. احتمالا دیروز و امروز تمام وقتشون مشغول آماده کردن قسمت پایانی تحقیقی که قراره به من تحویل بدن بوده. درست نمیگم نادیا خانوم؟ به کجا رسیدین؟

به وضوح نگاهش رنگ میبازه و چشماش با وحشت خیره به پیمان میشه. چشمایی ملتمس که پیمان رنگ نگاهش رو اولین بار سر جلسه امتحان وقتی ازش تقلب میگرفت دیده بود. تقریبا با اون نگاه مطمئن میشه که نادیا لای تحقیق رو هم باز نکرده اما حس میکنه که نادیا داره تمام تلاش خودش رو برای پنهون نگه داشتن این موضوع و خیلی چیزای دیگه شاید از مامانش یا حتی خودش تو اون لحظه میکنه. برای همین ترجیح میده یه آرامش حداقلی فعلا و جلوی جمع به نادیا بده. پس لب باز میکنه و رو به نادیا جمله اش رو اینجور ادامه میده:

- البته بهتره بحث درس رو بگذاریم برای بعد از شام و فعلا دست پخت عالیه پریسا جون رو بخوریم.

به وضوح نفس راحتی که نادیا میکشه رو حس میکنه و لبخند آرومی روی لبش میشینه.

اما نادیا با استرس تمام شروع به شمردن ثانیه ها میکنه تا هر چه زودتر همه از سر میز بلند بشن و بتونه بره اتاقش و یه چیزی سر هم بکنه برای پیمان. اما طبق معمول همیشه بحث مزخرف سیاست دور میز شام شروع میشه و همه با بشقاب های خالی شده همچنان دور میز مشغول گپ سیاسی میشن. با حرکتی عصبی شروع میکنه به تکون تکون دادن پاهاش و با ناخنش آروم ضرب گرفتن روی لیوان. حرکت بالاخره صداش تو مغز پیمان که با فاصله کمی از نادیا نشسته بود و تقریبا تنها شنونده بی نظر جمع بود میره و پیمان با حرکتی ناگهانی لیوان رو از جلوی نادیا و زیر دستش بیرون میکشه و جلوی خودش روی میز میگذاره و آروم زمزمه میکنه:

- مجبور نیستی بشینی سر میز. میتونی بری.

نادیا انگار تنها منتظر همین یه جمله بوده باشه از روی صندلی خیز بر میداره و رو به مامان تشکر آرومی میکنه و با عذر خواهی کوتاهی جمع رو ترک و به سمت پله های طبقه بالا و در نهایت اتاق خوابش میره. با بسته شدن در بالاخره نفس آروم و پر صدای خفه شده تو گلوش رو آزاد میکنه و هر کدوم از صندل هاش رو تقریبا یه طرف اتاق با حرکت پاش پرت میکنه و به سمت لپ تابش خیز بر میداره و سریع روشنش میکنه و روی تختش به روی شکم ولو میشه و دستاش رو تکیه گاه سرش میکنه و نگاهش رو میدوزه به صفحه نمایش.

کم کم غرق کار میشه و فارغ از تمام هیاهوی بیرون. با ضربه ای که به در میخوره به خودش میاد و بی خیال و با صدایی بلند جواب میده بیا تو.

در رو باز میکنه و با اولین قدمی که داخل اتاق میگذاره رنگ نگاهش سرخ میشه و گر میگیره. نادیا رو میبینه با پاهایی خم شده از پشت به طرف بالا و در حال تاب دادن و بدنی روی شکم خوابیده. تو ذهنش میگذره که این دختر واقعا نمیدونه با دامن چطور باید رفتار کنه. تقریبا دامن با وضع بدی بالا رفته و نادیا با بی خیالی در حال تاب دادن پاهاشه. حتی به فکرش نرسیده که با ورود یه نفر به اتاق باید بلند بشه و وضعیتش رو تغییر بده.

ناخوداگاه سرفه کوتاهی برای متوجه کردن نادیا به اینکه کی وارد اتاق شده و تغییر وضعیتش میکنه و نگاهش رو همزمان از روی بدن نادیا به زیر میدوزه.

اما نادیا که واقعا فراموش کرده دامنی پاشه با حرکتی ناگهانی نیم چرخی روی تخت میزنه و یه وری روی تخت قرار میگیره و گردنش رو به سمت پیمان میگردونه که جلوی در ایستاده و انگار میل به داخل شدن نداره.

- چرا نمی یاین تو؟

بعد ناگهانی با نگاه رو به پایین پیمان به خودش میاد و سریع روی تخت میشینه. دوباره نگاهش به دامن بالا پریده اش می افته و با حرص دامن رو میکشه پایین و زیر لب زمزمه میکنه: اه.

رنگ نگاه پیمان به حال عادی بر میگرده و با لبخند زمزمه میکنه:

- انقدر سخته مثل خانوما لباس پوشیدن؟

- افتضاحه. مزخرفه. عصبی میکنه آدم رو. همش باید حواست به دامنت باشه.

تنها لبخندی آروم روی صورتش میشینه و با تعارف دست نادیا روی تخت کنارش میشینه و همزمان نادیا لپ تاب رو به طرفش بر میگردونه و مقابل دیدش قرار میده.

- نادیا تو که تو یه ساعت میتونی همچین چیز کاملی آماده کنی چرا انقدر از زیر کار در میری؟ حیف اینهمه استعداد و توانایی نیست که بخواد بی استفاده بمونه؟

- کوتا بیا تو رو قران. بحث فلسفی نمیخواد بکنی ببین اگه کامله خدمت شما ما را به خیر و شما را به سلامت.

بعد با یه حرکت پاهاش رو از روی زمین بلند میکنه و زانوهاش رو بالا میاره روی تخت و دستش رو دورش حلقه میکنه که با نگاه هشدار دهنده پیمان با حرص دوباره پاهاش رو پایین میندازه. پیمان آروم خم میشه و با دست پاهای نادیا رو میگیره و کنار هم جفت میکنه. با برخورد دستش به پاهای نادیا انگار جریان برقی قوی به بدن هر دو وارد میشه. نادیا گر میگیره و پیمان دستاش میلرزه. سریع پای نادیا رو رها و زمزمه میکنه:

- اگه پاهات رو کنار هم جفت کنی و کمی کج بگذاریشون هم مرتبه هم زشتی نداره و هم راحت تره. امتحان کن.

- چه طوری؟ اینجوری؟

با لبخند دوباره سمت نادیا خم میشه و کمی حالت پاهاش رو متمایل میکنه و بعد سرش رو بالا میاره و برای ثانیه ای چشم تو چشم هم میشن. زمان گم میشه و نادیا تو نگاه پیمان غرق میشه. پیمان سریع تر به خودش میاد و سرش رو روی لپ تاپ خم میکنه و آروم زمزمه میکنه:

- اینجوری راحت تر نشد؟

- نادیا صادقانه اخم هاش رو در هم میکشه و با بد خلقی جواب میده:

- نه. وقتی آدم میتونه یه شلوار بپوشه و هر جور دلش خواست بشینه و هی مجبور نباشه به نشستنش حواس بده مگه دیوونه ست دامن بپوشه؟

- گاهی لازمه آدم همرنگ جماعت باشه. خیلی خوشایند نیست که تو یه جمعی که همه لباس رسمی پوشیدن و خانوم ها با پیراهن و دامن بخوای با جین باشی. همونطور که تو چنین جمعی اگه یه مرد بخواد بین جمعی مرد کت شلوار کرواتی یه جین پاره پاره بپوشه خیلی جالب نیست.

گاهی همرنگ جماعت بودن کار خیلی سخت و چه بسا مورد پسند آدمها هم نباشه ولی باید این سختی رو بپذیریم. اینطور فکر نمیکنی؟

- نه

- اگه اینطور فکر نمیکردی اون روز تو رستوران سنتی کت و شلوار و کروات ما ها برات خنده دار و غیر معمول نبود. پس تو هم همین طور فکر میکنی. بگذریم. ادامه تحقیق رو بریز روی این فلش و بده من با بقیه تحقیق یکی کنمش شب و کارش تموم شه.

با من اگر کاری نداری میرم پایین.

- فلش رو نمیخواین؟

- پایین میگیرم ازت.

از روی تخت بلند و سریع اتاق رو ترک میکنه و پشت در نفس حبس شده اش رو بیرون میده و برای ثانیه ای می ایسته و دستش رو لای موهاش میکشه و بعد آروم آروم و با فکری پر از نادیا و بینی ای پر از عطر مست کننده نادیا پله ها رو پایین و به سمت سالن حرکت میکنه و آروم روی مبلی کنار آریانا میشینه که نگاه خیره مادرش سیمین غافلگیرش میکنه. مادری که هنوز هم بعد از اینهمه سال و بعد از مستقل شدن حدودی پسر کاملا میتونه از نگاه و رفتارهای پسرش تا ته فکرش رو بخونه. ولی این براش قابل هضم نیست. رنگ نگاه پسرش رو رنگی از عشق و سر در گمی میبینه اما نمیتونه هیچ ارتباطی بین این نگاه و شخصی همچون نادیا بر قرار کنه. نادیایی که تو همون نگاه اول تفاوت های فاحشش با پیمان رو کاملا درک کرده بود. دختری که قطعا تنها یه دختر بچه بود با دنیایی کاملا متفاوت با دنیای پسرش. دختری با حتی نوع لباس پوشیدنی کاملا متفاوت از پیمان. مطمئن بود که این دختر در تمام طول زندگیش به زور چهار بار لباسی غیر از جین و تیشرت پوشیده باشه. نوع قدم بر داشتن های دختر نشون میداد که هنوز حتی نمیدونه با کفش زنونه چطور باید راه رفت و براش عجیب بود که مادری همچون پریسا که تمام این اصول رو میدونست و رعایت میکرد به دخترش چیزی یاد نداده باشه. دختری که نوع نشستن بلند شدنش رو هم حتی بلد نبود و تمام این تفاوتها کاملا به چشم سیمین اومده بود و نمیتونست حالا نگاه های تک پسرش رو هضم کنه.

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

از نظرش نادیا خیلی بچه بود و با دنیای بزرگتر ها فاصله زیادی داشت و میدونست این فاصله ها برای لا اقل پیمان قابل هضم نیستن. این دختر هنوز دنیاش کوچیک بود. خیلی کوچیک. انقدر کوچیک که توش تنها برای چیزایی مثل برنزه کردن و آفتاب گرفتن جا بود. نمیدونست چطور تو اونهمه درس و مطالعه وقتی برای این کارها پیدا میکنه. پیمان رو جلوش دیده بود که حتی برای چهار بار اسکی رفتنه تو زمستون و چهار بار تنیس تو تابستونش هم باید ساعتها مینشست و برنامه ریزی میکرد و در نهایت از هزار تا چیزش میزد تا وقتی برای این کارها خالی کنه اما حالا نادیا رو میدید و نمی تونست درکش کنه. قطعا پیمان با کسی خوشبخت میشد که براش چیزای خیلی مهمتر از این تفریحات تو زندگی مهم باشن و خودش رو تنها با این دستاویز مجاب میکرد که قطعا این دختر چیز خارق العاده ای تو این زمینه ها داره که تونسته ذهن پسرش رو اینجور مشغول کنه.

با صدای پاشنه های کفش روی پله ها نگاهش به سمت بالا و روی نادیا خیره میشه و تو ذهنش زمزمه میکنه آروم تر. اینجور پات رو نکوب روی پله ها. یه مقدار با متانت بیشتر. سرت رو بگیر بالا. پشتت رو صاف کن. اما دریغ از حتی یکی از ذهنیاتش که بخواد به واقعیت بپیونده. ولش میکردی قطعا نرده کناره رو میچسبید و سر میخورد.

سعی میکنه حواسش رو از حرکات دختر دور کنه اما نا خوداگاه نگاه ها و سردر گمی پسرش نمیگذاره بی خیال سنجیدن نادیا بشه. حالا کاملا رفتارش رو زیر ذره بین گرفته بود و این از نگاه تیز پیمان هم دور نمونده بود. ناخوداگاه ترس از نتیجه تجزیه های مادر استرس عجیبی رو تو وجودش آورده بود و تمام مدت زوم شده بود رو نادیا تا به هر شکلی مانع حرکات عجیبش در مقابل نگاه مادر بشه.

نادیا بالاخره روی مبلی کنار آریانا میشینه. هنوز کامل روی صندلی جای نگرفته سنگینی نگاه پیمان رو حس میکنه که روی پاهاش خیره شده. آروم پاهاش رو به هم نزدیک و کنار هم به همون شکلی که پیمان بهش گفته بود جفت میکنه و لبخند کمرنگ پیمان مهر تایید رو بر رفتارش میزنه.

اما سیمین تنها با یک نگاه ناشی بودن بیش از حد نادیا توی نشستنش رو تشخیص میده.

نادیا فلش رو مقابل پیمان میگیره و پیمان کمی رو به جلو خم و با تشکری کوتاه فلش رو میگیره و داخل جیب کتش میگذاره و دوباره به پشتی مبل تکیه میده.

بعد از چند دیقه پیمان که ترجیح میده فعلا نادیا به این شدت زیر ذره بین مادر قرار نگیره از مبل بلند و پشت سرش هم پدر و بعد مادر بلند و بعد از چند دیقه ای بالاخره خداحافظی و از در بیرون اومدن و این تازه شروع ماجرا برای پیمان میشه.

پیمان هنوز استارت نزده باران سوالات مادره که بر سرش نازل میشه. سوالاتی که نود درصدش اسمی از نادیا توشه. سوالاتی که پیمان نه میتونه در جوابشون دروغی به مادر بگه و نه جرات راست گفتن داره. تنها پاسخش سکوته و هر بار سکوتش مادر رو بیشتر متعجب میکنه. کم کم داشت به ایده آل های پسرش شک میکرد اما اونم آدمی نبود که بیگدار به آب بزنه. هنوز خیلی زود بود برای زدن هر حرفی. ترجیح میده مثل پیمان تنها سکوت بکنه.

 

....

روزها به سرعت از پی هم میگذشتن و حالا سارا و بابک با نزدیکتر شدن امتحانات وقت کمتری برای نادیا داشتن و همین نادیا رو کلافه و عصبی کرده بود. از طرفی اگر میخواست شانس یه سفر با پیمان رو به خودش بده باید مینشست سر درس و امتحانات رو بی تقلب میگذروند و از طرف دیگه تقریبا هیچی از درسا سر در نمی آورد و این کار رو براش وحشتناک کرده بود. بارها تصمیم گرفته بود و کنار بابک و سارا نشسته بود و خدایی بابک و سارا هم خیلی سعی کرده بودن که مطالب رو برای نادیا جا بندازن اما وقتی خانه از پای بست ویران بود این چیزا تقریبا بی تاثیر بودن و هر بار در نهایت نادیا کلافه از جا بلند و با فکری خراب راهی خونه میشد. تبدیل شده بود به یه نادیای بی حوصله و بهانه گیر. میتونست بی خیال سفر بشه و تقلب کنه دوباره اما مدام تو گوشش یه صدایی زنگ میزد که اینجوری میخوای جایی برا خودت پیش سیمین جون باز کنی؟ اینجوری فکر میکنی کی کمند رو حاضر میشه با تو عوض کنه و در نهایت فحش بود که نثار کمند بیچاره میشد.

....

 

روی تخت نشسته بود و مشغول نوشتن تقلب های اولین امتحان بود که حدودا چهار روز بعد بود. به نوعی میشه گفت کلا بی خیال سفر و پیمان شده بود. با صدای زنگ موبالش غلطی روی تخت میزنه و گوشی رو از لابلای ورق هاش پیدا و سریع دکمه سبز رو میزنه و ارتباط بر قرار میشه.

با صدای پیمان تقریبا سیخ میشه و گوشی رو آروم از گوشش جدا و دوباره صفحه نمایش رو نگاه میکنه و زیر لب اسم "آریانا دفتر" رو زمزمه میکنه و بعد دوباره گوشی رو به گوشش میچسبونه و با دلهره ای عجیب و ناگهانی در حالیکه با صدای از ته چاه در اومده سلام میکنه با دست آزادش شروع به قایم کردن برگه های تقلب زیر کتابش میکنه. گویی پیمان دم در اتاقش ایستاده و با نگاه پر تاسفش بهش چشم دوخته. اما صدای پیمان فکرش رو بار دیگه به هم میزنه:

- سلام نادیا خانوم. شرمنده. مثل اینکه بی موقع زنگ زدم. راستش دفتر آریانا بودم خواهش کردم شماره تون رو بگیره باهاتون کار داشتم.

تو ذهنش با حرص زمزمه میکنه خیله خوب فهمیدم شماره مو نداری و براتم بی اهمیته و با اطلاع بزرگترم زنگ زدی حالا کارت رو بگو. بعد با صدای بلند حرف پیمان رو قطع و ادامه میده:

- خواهش میکنم. نه اصلا بی موقع نبود. گوش میدم.

- فقط خواستم شرطمون رو بهتون یاداوری کنم. فراموش که نکردین؟

- شرط و فراموش کنین. نمیشه.

ناگهان لحن پیمان جدی و خشک میشه. ترس دوباره تو وجود نادیا بر میگرده و با اصرار گوشه های برگه تقلب رو زیرتر میده که صدای پیمان اوج میگیره و تو گوشش زنگ میزنه:

- فکر نمیکردم انقدر بی اراده باشین. اصلا انتظار شنیدن چنین جوابی رو نداشتم.

- زمزمه میکنه بی اراده نیستم. اما واقعا نمیشه. شوخی نیست. سه سال همه درسا رو با تقلب پاس کردم حالا انتظار دارین بی تقلب و یه شبه اینهمه کتاب رو تو مغزم چطوری فرو کنم؟

- کار نشد نداره. ما با هم شرط بستیم. همونطور که من زیر قولم نزدم شما هم نباید زیر قولت بزنی. میتونم بهت کمک کنم در عوض.

- گیر بیخود داری میدی. جنابالی چه کمکی میخواید بکنید؟ اصلا چطوری میتونین کمکی کنین. بابک و سارا خودشون رو خفه کردن به هیچ جا نرسیدن. دیگه کشش ندارم.

- امتحانش ضرر نداره. انقدر راحت زیر بار شکست نرو نادیا. برای بدست آوردن چیزایی که میخوای بجنگ و تلاش کن. قطعا موفق میشی. باور کن نادیا. کافیه اراده کنی. امتحانات از کی شروع میشه؟

- از شنبه.

- با آریانا صحبت میکنم از فردا تا آخر امتحانات تو و آریانا بیاین خونه من. اینجوری از وقتم بیشتر استفاده کردیم و بهت قول میدم خیلی راحت همه درسا رو یاد بگیری. موافقی؟

از فکر بودن شبانه روزی کنار پیمان بال در آورده بود و میخواست پرواز کنه. مگه میشد موافق نباشه. از خداشم بود. بودن تو خونه پیمان. خونه ای که میتونست یه روزی خونه خودش باشه. دیگه حتی یک کلمه هم از حرفای پیمان رو نمی شنید. انقدر غرق رویا بافی شده بود که جایی برای چیز دیگه نبود.

با صدای تقریبا فریاد مانند پیمان از عالم هپروت بیرون میاد و با گیجی چند بار پشت هم تکرار میکنه: ها؟؟؟؟ ها؟؟؟؟ چیه؟؟؟

- اصلا شنیدی چی میگفتم؟ هیچی. با آریانا حرف میزنم شما هم وسایلت رو و همه کتابات رو جمع کن که فردا صبح میاین خونه من.

--------------------------------------------------------------------------------

 

آریانا و پیمان مشغول سلام و احوال پرسی بودن و نادیا چشماشو ریز کرده بود و میخواست از همون 2 متر ورودی خونه کل خونه رو با نگاهش شخم بزنه. آریانا هم با حرکتهای چپ و راستی که هین حرف زدن و تعارف تیکه پاره کردن با پیمان میزد مدام میدان دید نادیا رو کم میکرد و این نتیجه واضحش گردن کشیدن های پی در پی نادیا بود.

بالاخره آریانا از جلوی در کنار و نگاه پیمان روی صورت نادیا و حرکاتش می افته و خنده ای شیرین و ناگهانی تمام صورتش رو پر میکنه. خنده ای که تلاشی برای پوشوندنش نمیکنه و در عوض نگاهش رو به چشمای نادیا میدوزه و با صدای خودش حواس نادیا رو به سمتش معطوف و :

- سلام نادیا خانوم. نمیخواین بیاین تو؟ قطعا راحت تر از گردن کشیدنه. موافق نیستین؟

نادیا با حرص و در حالیکه خجالت زده مچ گیری پیمانه آرام سلام میکنه و وارد آپارتمان میشه.

بزرگترین و واضح ترین مشخصه آپارتمان تو اولین نگاه بزرگی و دلبازی و پر نور بودن و تمیزی و مرتبی بیش از حدشه. از اینهمه نظم کمی متعجب و در عین حال شاکی میشه. قطعا اینجا هم نمیتونه اونجوری که دلش میخواد زندگی کنه.

آرزوش بود یه خونه مستقل داشت تا هیچکس مجبورش نمیکرد به کاری و وقتی از در میومد تو کیفش رو هر جا دوست داشت ول میکرد و لباساش رو سر صندلی و کیف و کتابش رو روی میز ناهار خوری پهن میکرد و غذاش رو میاورد تو حال دمه تلویزیون میخورد و بالشتش رو وسط هال میاورد و ...

اما اینجور که بوش میومد اینجا هم از این خبرا نبود . هر چند از قیافه پیمان هم میشد حدس بزنه خونه اش هم مثل خودش اتو کشیده و کسل کننده ست.

با یه حرکت ناگهانی تصمیم میگیره یه امتحانی بکنه شاید پیمان روش نشد حرفی بزنه و این ده دوازده روز بشه زندگی تماما رویاییش. با این تصمیم کوله اش رو کمی جلوتر از ورودی آپارتمان از روی شونه اش پایین میگذاره و بعد سرشونه هاش رو با بی قیدی بالا میندازه و رو به پیمان که زیر ذره بین گرفته بودش زمزمه میکنه:

- سنگینه. از کت و کول افتادم خوب.

پیمان بدون هیچ حرفی تنها لبخند میزنه و نادیا خوشحال از بردش تو قدم اول، همونطور که توی خونه چرخ میزنه روپوش و روسریش رو هم در میاره و در انتها روی دسته مبلی پشت میز ناهارخوری میگذاره. بعد کیف لپ تابش رو روی میز ناهارخوری میگذاره و با لبخند به عقب بر میگرده تا نتیجه رو ببینه.

آریانا با لبخند رو به پیمان که به فاصله چند قدمی اش ایستاده، زمزمه میکنه:

- شرمنده این خواهر ما یه کم شلخته ست. البته بهش گوشزد کنی دیگه تکرار نمیکنه.

پیمان در جواب لبخند محوی به صورت نادیا میپاشه و ادامه میده:

- یه کم بزرگتر بشه و وقتی مسئولیت گردوندنه یه خونه رو دوشش بیفته یاد میگیره.

بعد لبخندش عمیق تر میشه و ادامه میده:

- به قولی وقتی خانومه یه خونه شد همه این چیزا رو یاد میگیره.

بعد بدون هیچ حرفی یا کوچکترین اعتراضی به سمت مبل میره و روپوش روسری نادیا رو بر میداره و بر میگرده به جا رختی کنار ورودی آویزون و کوله و لپ تابش رو هم بر میداره و به سمت راهرویی میره و در انتها در اتاقی رو باز و وسایل رو روی میز تحریر اتاق میگذاره و بعد به پشت بر میگرده و نگاهش رو به نادیا که پشت سرش وارد اتاق شده و کنار در اتاق ایستاده میدوزه و آروم جوری که تنها خودشون دو نفر صداش رو بشنون زمزمه میکنه:

- قراره چند وقت با هم همخونه بشین و اولین حرف رو تو رابطه دو تا هخونه با هم، احترام گذاشتن به قوانین اون خونه و تلاش برای به هم نزدنه آرامش و آسایش همدیگه میزنه. پس ازت میخوام سعی کنی هر چیزی رو سر جای خودش بگذاری و ریخت و پاش نکنی. اینجوری همیشه همه چیز مرتبه. چون هیچکدوم وقتی برای تمیز مرتب کردن شلوغ پلوغی نداریم. در ضمن مامان من هفته ای یه بار میاد اینجا و تا این لحظه سابقه نداشته بی نظمی و نا مرتبی ای تو خونه من ببینه و نمیخوام دیدش به تو خراب بشه. پس تمام سعیت رو بکن. باشه؟

نادیا گر میگیره. لال میشه. دلش میخواد آب بشه بره تو زمین. نمیتونست تاب شنیدن چنین حرفی و چنین تذکری رو بیاره. اما پیمان قبل از هر حرف و جبهه گیری و دلخوری نادیا دستش رو آروم زیر چونه خم شده نادیا میگذره و سرش رو بالا میاره و نگاهش رو تو چشماش میدوزه و زمزمه میکنه:

- یادت که نرفته هنوز، ما دو تا دوستیم. دو تا دوست خوب. و دوستا از حرف همدیگه به این آسونی ها ناراحت و دلخور نمیشن. دوستا سعی میکنن حرفای هم رو بدون برداشت بد و پیش داوری بشنون و اگه دیدن درسته انجامش بدن و اگه دیدن غلطه به طرف مقابلشون توضیح بدن تا از اشتباه درش بیارن. تو اینا رو میدونی. مگه نه؟

حرفهای پیمان انگار آب روی آتیش بود. به همون سرعتی که نادیا رو از کوره در برده بود، آرومش کرده بوذ.

نادیا آروم چونه اش رو از زیر دست پیمان بیرون میاره و سرش رو پایین میندازه که پیمان بار دیگه سرش رو بالا میاره و زمزمه میکنه:

- دلم میخواد همیشه سرت بلند باشه. هیچوقت سرت رو زیر ننداز. سربلند بودن آسون ترین کاره. فقط یه کم باید حواست رو به کارات بدی و قبل هر کاری یه کم فکر کنی. دلم میخواد بهم ثابت کنی که میتونی همیشه سربلند باشی. حتی اگر من نباشم.

نادیا با همون بغض تو نگاهش لبخند محوی به روی پیمان میزنه و آروم از کنارش رد و به سالن بر میگرده.

--------------------------

 

- پیمان من واقعا دیرم شده. باید برم شرکت. تو میای یا من برم؟

- نه . چند دیقه صبر کنی منم میام

- اونوقت ببخشیدا برای چی منو کشوندین اینجا؟ از اون خونه اومدم این خونه که چی بشه؟ نکنه خونه تون قراره درسا رو تو مغز من بکنه؟

- نه دختر خوب. الانا کمند میرسه. خودش میدونه چیکار کنه. منم ساعت 2 دانشگاه کلاسم تموم میشه تا 3 نهایتا خونه ام.

تو دلش چهار تا فحش آبدار نثار کمند میکنه و بعد با غیض رو به پیمان ادامه میده:

- اونوقت کمند خانوم قراره بیان چیکار؟ من میرم خونه خودمون. شما هم بیخیال قول و قرارمون. موسی به دین خویش، عیسی به دین خویش.

- آخه کمند مگه چه هیزم تری بهت فروخته؟ به خدا دختر خیلی خوبیه. بذار بیاد اگه نتونستی باهاش به جایی برسی چشم. من تسلیم میشم.

با صدای زنگ آیفون حرفش رو قطع و به سمت آیفون میره و در رو برای کمند باز و ثانیه ای بعد کمند وارد آپارتمان میشه و نادیا با پوزخند سر تا پای کمند رو بر انداز میکنه که یه کت و شلوار و کفش پاشنه بلند مشکی پوشیده با پیراهن سفیدی که یقه اش از زیر کت دیده میشه. خط اتوی شلوارش میره رو اعصاب نادیا و ناخوداگاه دستی روی شلوار گرمکن مشکی اش با راههای طلایی مانند کنارش میکشه و لبخند رو لبش میشینه.

هنوز لبخند گوشه لبش در حال خودنمایی که کمند دستش رو به طرفش دراز و با لبخندی متقابل بهش سلام و خودش رو معرفی میکنه.

- نادیا هم از روی اجبار دستش رو می فشاره و زمزمه میکنه:

- نادیا. خوشبختم.

بالاخره پیمان و آریانا از در بیرون و کمند کت و شال مشکی اش رو به جا رختی آویزون و روی مبل هال میشینه.

هنوز کمند لب وا نکرده، نادیا با بی خیالی دستش رو توی جیب گرمکنش میکنه و شروع به وول خوردن سر جاش میکنه و بعد نگاهش رو به کمند میدوزه و زمزمه میکنه:

- میدونی تا کل خونه رو نبینم و فضولی هام تکمیل نشه مغزم تعطیله تعطیله. پس میرم تو خونه یه چرخی بزنم. با اجازه.

نادیا یک راست میره به سمت اتاق در بازی که تو بدو ورود حدس زده بود باید مال پیمان باشه.

کمند هم با نگاهی دقیق و خندان از شر و شیطونی ها و صداقت نادیا از روی مبل بلند و پشت سرش به سمت اتاق میره.

نادیا حضور کمند رو حس میکنه و شروع به حرف زدن میکنه:

- ناراحت نمیشی یه کم تو اتاق پیمان فضولی کنم؟ باید همین اتاق باشه. نه؟

- اوهوم. راحت باش. به قول خودت خوب فضولی هات رو بکن که بعد سر درس هواست پرت جایی نباشه.

از کنار تخت دو نفره پیمان رد میشه و به سمت میز کنار پنجره با دو تا مبل تک نفره کنارش میره.

- خیلی وقته پیمان رو میشناسی؟

- اوهوم.

- وقتی گیر میده چطوری میشه از خر شیطون پایین آوردش؟

- معمولا گیر بیخود نمیده. هیچوقت باهاش مشکل نداشتم.

- چون خودتم لنگه پیمانی. اما من از لنگه تو یا پیمان بودن متنفرم.

- همین هم منحصر به فردت کرده.

- برا کی؟ تو؟؟؟؟؟

- نه. برا پیمان.

- کوتا بیا. اگه من برای پیمان منحصر به فرد بودم انقدر ازم ایراد نمیگرفت. میدونی برای پیمان امثال تو اتو کشیده منحصر به فردن نه من و گرمکن دوست داشتنیم.

- گرمکن قشنگی داری. باید خیلی راحت باشه. درست مثل خودت.

- تا حالا عاشق شدی؟

- اوهوم.

- پس چرا ازدواج نکردی؟ یا شایدم در شرفش هستی!!!!

- نه.

- به نظرت پیمان دفترچه خاطرات داره؟

- نه.

- چه مطمئن. لابد تو هم نداری.

- وقتش رو نداشتم.

- آهان پس بچه خرخون ها هیچکدوم از این چیزا ندارن. اما من دارم.

- باید جالب باشه.

- تا دلت بخواد. چند بار اومدی خونه پیمان؟

- خیلی زیاد.

- هه. پس فقط با ما نمیتونه زیر یه سقف باشه. جالبه.

- نگفتم تنها اومدم. هر کس اعتقاداتی داره.

- تو باورش داری؟

- پیمان رو؟ یا اعتقاداتش رو؟

- هر دوش.

- پیمان رو آره. اما اعتقاداتش رو خیلی نه.

- من صد در صد مخالف اعتقاداتش ام. مزخرفن. خیلی محافظه کاره یا شایدم از یه چیزی میترسه. از این ارتباط ها. از اینکه مبادا کج بره.

- چرا اینطور فکر میکنی؟

- چون اگه اینطوری نبود میتونست مطمئن باشه که نفسش برده خودشه و اونوقت اگه صد سال هم تو یه اتاق اونم تو بقل یه هم جنس من میموند آب از آب تکون نمیخورد.

- چرا داری این حرفا رو به من میگی؟

- برانکه رو دلم نمونه.

- بهتر نیست به خودش بگی؟ چون اینجوری بعید میدونم از دلت بره.

- ممکنه ازم دلخور بشه.

- خوب بشه.

- فکر میکنی با این لباسا رو تختش بشینم شاکی میشه؟

- هیچوقت رو تختش نشستم. نمیدونم.

- مامان من متنفره با لباسی غیر از لباس خواب کسی رو تختش بشینه. مامانم هم یکی لنگه امثال تو و پیمانه.

- و تو دوست داری با همین گرمکنت بری زیر لحاف و تا صبح تخت و راحت بخوابی. حتی راحت تر از وقتی که با لباس خواب بخوابی.

- دقیقا.

- میتونی امتحان کنی.

- مامان پیمان چه جور آدمیه؟

- زن خوب و مهربونیه.

- لابد یکی لنگه پیمان. نه؟

- خوب مادر همون پسره. قطعا همینطوره.

- کمند؟

- بله؟

- من از تو خوشم نمی یاد.

- اما من از تو خوشم میاد. دختر رک و شاد و پر انرژی و دوست داشتنی ای هستی.

- اما درست نقطه مقابل تو.

- آدما همیشه جذب کسی میشن که نقطه مقابلشونه.

- اما پیمان نه.

- از کجا میدونی؟

- کمند من حوصله درس خوندن ندارم. حتما پیمان بهت گفته چطوری تا اینجا هم جلو اومدم.

- اوهوم. میدونم. فقط نمیدونم چطور شده یهو تصمیم گرفتی بی تقلب امتحان بدی.

- باهاش مسابقه دادم.

- و باختی. و شرطم این بود که بی تقلب امتحان بدی. آره؟

- نه. ازش میبردم. مسابقه از رو جدول راه رفتن بود. من خدای این کارم. خواستم اونم راه بره. برا همین مساوی شدیم.

- پس شرط چی میگه؟

- شرط بسته بودم اگه من بردم بریم شمال.

- و حتما نتونستی از خیر شمال بگذری.

- اولش آره. یهو خر شدم. بعد که عقلم یه کم سر جاش اومد بهم انگ بی اراده زد. باید روشو کم میکردم. من هر چی باشم بی اراده نیستم.

- اگه بخوای جلوش کوتا بیای یه روزی چشم وا میکنی میبینی چیزی از نادیا نمونده.

- اگه کوتا نیام... آخه... تو که نمیدونی....

- نادیا تو خیلی ساده و بچه ای. از چشات میشه حرف دلت رو خوند. دوسش داری. آره؟

- کی رو؟

- پیمان رو.

- فرض کن آره.

- پس عشق رو ازش گدایی نکن. بذار اون از تو بخوادش. جلوش کوتا نیا. الان تو براش منحصر به فردی. اما روزی که بشی یکی لنگه من دیگه منحصر به فرد نیستی. اون موقع اگه بهش برسی هم، احساس خوشبختی نمیکنی.

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

- تا حالا تقلب نوشتی؟

- نه. اگه مینوشتمم به دردم نمیخورد.

- خوب معلومه بچه خر خونا رو چه نیازی به تقلب.

- نه اینجوری ام نیست. منم خیلی وقتا نمیرسیدم کامل امتحانی رو بخونم یا سر جلسه سوالی میدادن که اصلا جوابش یادم نبود. ولی مسئله اینجاست که هیچوقت بلد نبودم از تقلب استفاده کنم. میترسیدم.

با خودش زمزمه میکنه چه عجب. نمردیم و یه بچه خر خون اعتراف کرد که میترسیده تقلب کنه وگرنه بدش نمی اومده. آخ آخ یادم باشه یه جوری از زیر زبون این پیمانم بیرون بکشم اینو. بعد نگاهش رو دوباره به کمند میدوزه و ادامه میده:

- منم اولش میترسیدم. بعد کم کم عادت شد برام و ترسم ریخت. کمکم میکنی؟

- اومدم که کمکت کنم دیگه.

- نه این کمک. تا نصف امتحان شنبه ام رو تقلب نوشتم. باقیش رو با هم بنویسیم.

- میخوای تقلب کنی؟

- شاید.

- بگو خودش کمکت کنه بنویسی.

دوباره ذات بدش شروع به موعظه میکنه: آها که لابد بعدشم پرتم کنه بیرون و شرم کم شه و یه سر خر کمتر؟

از فکر بیرون میاد و ادامه میده:

- زده به سرت؟ هیچکی هم نه و پیمان.

- اگه عاشق باشه هر کاری برات میکنه.

- بالشتی از زیر روتختی در میاره و ثانیه ای جلوی بینیش میگیره و همون بوی گس همیشگی رو تو ریه هاش میفرسته و بعد بالشت رو پشتش میگذاره و همزمان با لبخند ادامه میده:

- بدم نمیگی. چرا به عقل خودم نرسید؟

- چون عقلت بهت حکم نمیکنه. احساست داره حکم میکنه. منم این دوران رو گذروندم.

- با پیمان؟

- نه دختر خوب. پیمان برام مثل یه برادر خوبه. نه بیشتر.

خدا کنه راست بگی. وگرنه کلامون بد تو هم میره.

- پس ازت خوشم میاد. آدم جالبی هستی.

- دختر تو همیشه هر چی تو دلته اینجوری میریزی بیرون؟ یه کم سیاست داشته باش.

- بابام همیشه میگه سیاست یعنی کثافت. صداقت خودش بزرگترین پدرسوختگیه. باور کن.

- میشه حالا بریم یه کم سر درس؟ پیمان الان میرسه ازمون حساب پس میخواد.

 

با خودش زمزمه میکنه اوف کشتی منو با این حس مسئولیتت. داشتیم تازه به جاهای خوبش میرسیدیم ها. جون به جونت کنن تو هم لنگه همون پیمانی.

بعد به ناچار از روی تخت بلند و به سمت اتاق خودش میره و ثانیه ای بعد روبروی کمند روی میز ناهار خوری میشینه و تا اونجایی که میتونه از نبود پیمان سو استفاده میکنه و کتاباش رو پخش میکنه روی میز و با لبخند آمادگیش رو به کمند اعلام میکنه.

....

 

تقریبا از روی صندلی بلند و دست در جیبش میکنه و ثانیه ای بعد در مقابل نگاه گیج کمند آدامس خرسی ای از جیبش در میاره و با ریلکسی کامل بازش میکنه و همزمان با گاز زدن نیمه ای از اون، دستش رو به طرف کمند دراز میکنه و:

- میخوری؟

کمند ثانیه ای نگاهش میکنه و بعد آروم لبخند روی لبش میاد و لحظه به لحظه این لبخند پر رنگ تر میشه و در نهایت سرش رو تکونی میده و رو به نادیا:

- ممنون. حتی آدامسی که میخوری هم عجیبه. یادم نمی یاد آخرین بار کی آدامس خرسی خوردم اما فکر نکنم بیشتر از 12 13 سال داشتم.

نادیا تیکه دیگه آدامس رو هم با بی خیالی دهانش میگذاره و بعد ادامه میده:

- خوب سرت کلاه رفته دیگه. یه بار بخوری دیگه هیچی جاشو نمیگیره. مخصوصا وقتی حرصی باشی هیچ چی جز این جواب نمیده وقتی با فشار گازش میزنی و اون نرم زیر دندونات بهت میخنده. یه چهار بار که گازش بزنی از رو میبرتت و مجبورت میکنه به آرامش.

تو ذهنش فکر میکنه چرا من تا حالا اینجوری در مورد یه آدامس خرسی بچه گونه فکر نکردم؟ این دختر چی داره که هیچکس رو مثلش ندیدم تا حالا؟ بعد از ذهنش میگذره که بدم نیست یه بارم از این دید آدامس خرسی بخورم. با این فکر نگاهش رو به نادیا میدوزه و ادامه میده:

- بازم داری؟

- چی؟ آدامس؟

- اوهوم.

- میخوای؟

- بدم نمیاد.

اینبار دستش رو تو زیپ جلویی کوله اش میکنه و ثانیه ای بعد یه آدامس در میاره و مقابل کمند میگیره.

 

....

دستاش رو محکم دور سرش میگیره و با اخمی عمیق رو به کمند به زبون میاد:

- اه خسته شدم. دو ساعت پشت هم داری حرف میزنی. دیگه هیچی از حرفات نمی فهمم.

کمند سعی میکنه خستگیش رو پنهون کنه و با لبخند همیشگی اش زمزمه میکنه:

- نادیا خواهش میکنم. هنوز به زور پنجاه صفحه خوندیم. کتاب 320 صفحه ست و بجز امروز فقط فردا و پس فردا رو وقت داری پس سعی کن حواس بدی تا زودتر پیش بریم.

- لا اقل بذار برم ببینم این پیمان جونت چی تو خونه اش پیدا میشه برا خوردن.

خودشم نمیدونه چه اصراریه که هر جوری شده میخواد کمند رو دائم به پیمان ربطش بده. انگار هنوز نمیتونه حرفای کمند رو در مورد خودش و پیمان و مهمتر از اون حس پیمان نسبت به خودش رو حلاجی کنه.

به سمت آشپزخونه میره و تقریبا تمام کابینت ها رو باز میکنه و در نهایت ظرف نسکافه و شکر رو پیدا میکنه و آب رو میزنه بجوشه و این بار به سمت یخچال میره و درش رو چهار طاق باز میکنه و جلوش می ایسته به تماشا.

ناخوداگاه حرف مامانش تو ذهنش میاد که هر وقت مچش رو جلوی در باز یخچال میگرفت با عصبانیت میگفت نانادی در اون یخچال رو ببند. ویترین نیست دو ساعته درش رو باز کردی و تماشا میکنی.

خنده رو لبش میاد و کمی بیشتر از حد معمول مشغول تماشای ویترین یخچال میشه و تو ذهنش زمزمه میکنه مامان هیچوقت نفهمیدی گاهی دلم یه چیزی میخواد که نیست یا نمیدونم چیه. اونوقت تنها راهش اینه که در یخچال رو باز کنم و جلوش وایسم تا بلکه یه چیزی پیدا کنم....

بعد از چند دیقه بالاخره رضایت میده و با شیشه شکلات صبحانه و یه بشقاب میوه در یخچال رو میبنده و دو تا لیوان نسکافه میریزه و همه رو تو سینی میگذاره و دوباره بر میگرده سر میز ناهارخوری.

 

....

 

- کمند بالاخره صبرش تموم میشه و درس رو قطع و رو به نادیا زمزمه میکنه:

- نادیا خواهش میکنم بسه دیگه.

- چی بسه؟

- نادیا دو ساعته دارم خودمو خفه میکنم این طبقات ارث رو حالیت کنم و تو داری شکلات صبحانه میخوری. حاضرم شرط ببندم یه دونه اش رو هم نفهمیدی.

- اوف. کوتا بیا کمند. چه اصراریه حالا. کل اینایی که دو ساعته داری در موردشون بحث میکنی میشه دو خط تقلب. دیگه دو خط تقلب که قابلی نداره.

- عصبانیتش رو به زور کنترل میکنه و دوباره نگاهش رو به نادیا میدوزه و ادامه میده:

- نادیا این طبقات هی اضافه میشه از بچه و پدر مادر و خواهر برادر و سهم الارث هر کدوم میگذره میرسه به نوه عمو و نوه عمه و .... اونوقت قطعا دیگه دو خط تقلب نمیشه. خواهش میکنم حواست رو به من بده.

 

....

 

پیمان تک زنگی میزنه و بعد چند ثانیه کلیدش رو داخل قفل میندازه و در رو باز میکنه.

صدای نادیا که در حال چونه زدن با کمنده خنده رو رو لبش میاره.کفشاش رو در میاره و دمپاییهای رو فرشیش رو میپوشه و آروم از ورودی میگذره و به سمت صدا میره....

- اه کمند کوتا بیا دیگه. خفه شدم. بذار برم ببینم کی بود در زد.

- نادیا بشین. حتما پیمان بوده. خودش کلید داره میاد تو.

- ای بابا عجب آدم گیری هستی ها. بابا بذار برم یه سلامی، علیکی....

- نادیاااااااا.....

- خوب بابا نشستم. خوب میفرمودین.خونواده درجه سه از طبقه سه کی بود اصلا. میشه اینو بگی اول....

- نادیا نیم ساعت نیست اینو توضیح دادم برات....

نزدیک ناهار خوری می ایسته و با نگاه و مکسی طولانی به منظره رو بروش خیره میشه. کل میز ناهار خوری پر از کتاب و ورق و یه گوشه میوه و گوشه دیگه آشغال میوه و گوشه ای لیوان قهوه نصفه و زیرش فوجی دستمال کاغذی رنگ نسکافه که سریع عادت نادیا به ریختن نسکافه روی میز رو به یادش میاره. و در آخر تو اون جنگل بلوه شور ساخته دست نادیا، خودش رو میبینه نشسته روی دو زانوش روی مبل با شیشه شکلات صبحانه کنارش و قاشقی گوشه دهنش که مدام در حال چپ و راست کردنشه.

یه لحظه خودش رو جای کمند و دیوانگی احتمالیش از دست نادیا می گذاره و بعد یه چیزی تو ذهنش زمزمه میکنه نادیا راه آروم کردن این طوفانم بلده. قطعا کمند خیلی هم ناراضی نیست که اگه بود هنوز با این آرامش با نادیا در حال سر و کله زدن نبود.

نادیا سنگینی نگاه پیمان رو حس میکنه و با یه خیز ناگهانی و لبخندی عمیق از روی مبل شیرجه میزنه روی زمین و تقریبا به حالت دو فاصله خودش و پیمان رو رد میکنه و درست مقابل پاش ایست میکنه.

ناخوداگاه یه فکر تو ذهن هر دو میاد. نادیا تو ذهنش فکر میکنه چی میشد الان دستاش و باز میکرد و من همینجور میدویدم به طرفش و تو بغلش می ایستادم

پیمان هم فکر میکنه چی میشد با همین سرعت و چشمای پر برقش میومد تو بغلم.....

برای ثانیه ای نگاه هر دو توی هم گره میخوره و بعد لبخندی آروم روی لب پیمان و فراخ روی لب نادیا میشینه و بلند سلام میکنه و ادامه میده:

- اوف..... خفه شدم از صبح تا حالا انقدر از مغزم کار کشیدم که دیگه هنگه هنگه. ناهار آوردی؟

- سلام خانوم خانوما. چه خبرا؟ حالا انقدر از مغزت کار کشیدی چیزی هم توش رفته؟

- ای... همچین در حد یه ابسیلن.

- تا کجا رسیدین؟

- صفحه 76، خطه چهارم... کلمه چندمش رو هم بگم؟

- یعنی انقدر سخت گذشته؟

- بیشتر از این حرفا. دق کردم.

- سلام. خسته نباشی.

- سلام کمند جان. تو هم خسته نباشی.

اوف.... خود شیرین.... چندشا.... خسته نباشید... انگار کوه کنده....

بیشتر از این طاقت تعارف تیکه پاره کردناشون رو نمی یاره و رو به پیمان و تقریبا پریده وسط حرفشون:

- ناهار چی میشه؟ من گشنمه.... همه فسفرای مغزم سوختن.

پیمان خنده آرومی میکنه و بعد در جواب نادیا ادامه میده:

- الان یه چیزی درست میکنیم همه با هم....

- اوف.... خونه خودمونم باید خودمون ناهار شام درست کنیم اینجام خودمون. گفتیم اومدیم مهمونی از غذا درست کردن معافیم دیگه.... شانسه دیگه.... مال ما هم اینجوریه.

- اخم نکن دختر خوب. چند نفری غذا درست کردن خیلی خوبه. میچسبه.

- آره... مخصوصا وقتی ساعت سه باشه و شیکمتم به غار و غور افتاده باشه و مغزتم از مدار خارج شده باشه.

--------------------------------------------------------------------------------

 

- تا شماها تصمیم بگیرین چی میخواین بخورین من میرم لباسم رو عوض کنم و میام.

- امیدوارم منظورت این نباشه که رفتی یه یه ساعت دیگه بیای ناهار آماده رو جلوت بذاریم.

- نه دختر خوب. گفتم که یه لباسی عوض میکنم و یه دست و رویی میشورم و میام.

نادیا در فریزر رو باز میکنه و مقابلش می ایسته و با چشم محتویات داخلش رو بررسی میکنه.

- پیمان از در وارد میشه و کمند رو میبینه که در حال درست کردن سالاد و نادیا که در فریز مقابلش باز و خودش معلوم نیست کجا سیر میکنه.

آروم به سمتش میره و درست پشت سرش می ایسته و ضربه آرومی به پشت نادیا میزنه که نادیا با وحشت سرش رو بر میگردونه و دستش رو روی سینه اش میگذاره و تقریبا از جا می پره.

- ترسیدی؟ ببخشید فکر نمیکردم اینجور تو فکر باشی. فکر کردم فهمیدی پشتتم.

- اوف. نمی مردی یه آهایی، هیی، نادیایی چیزی می گفتی.

- نادیا اگه موقع درس خوندنم همینجور تمرکز میکردی به قران نابغه میشدی.

- نابغه که هستم. خوب داشتم فکر میکردم چی بخوریم.

- مگه معادلات چند مجهولی گفتم که اینجور دو ساعته زوم شدی تو فریز و داری فکر میکنی. خوب یه چیزی بر دار دیگه. اینهمه حق انتخاب جلوته.

- خوب مشکل هم همین جاست دیگه. همیشه وقتی حق انتخابات بالا میره ریسکت بیشتر و انتخابت مشکل تر میشه. باید اون لحظه درست فکر کنی و انتخاب درست کنی تا تو برنده باشی وگرنه قطعا بازنده ای.

لبخند روی صورتش عمیق تر میشه و نگاهش پر از تعجب و بعد ناگهانی شروع به کف زدن میکنه و میخنده.

نادیا بار دیگه از صدا می پره و این بار با اخم نگاهش رو به پیمان میدوزه و زیر لب زمزمه میکنه مرگ. بعد آروم به طرف پیمان بر میگرده:

- ها چیه؟ ببین میتونی سکته ام بدی با این عکس العمل های ناگهانیت؟

- آخه سخته باور اینکه این حرفا رو داره نادیا میزنه. خوب حرفت خیلی فیلسوفانه بود. از تو تقریبا بعید بود چنین حرف پر مغزی.

اخماش رو در هم میکشه و دستاش رو روی سینه اش قرار میده و ادامه میده:

- هان چیه؟ هر کی با تقلب درس بخونه یعنی احمقه و هیچی حالیش نیست؟ دیگه مغزم که تعطیل نیست آقا.

بعد با ضرب در فریز رو میبنده و از آشپزخونه بیرون میره. براش حرکت پیمان گرون میاد. دلش نمیخواست مقابل کمند پیمان چنین عکس العملی نشون بده یا از اینجور حرفها بزنه.

کمند تنها برای ثانیه ای سرش رو بالا میگیره و نگاه پر تاسفش رو به پیمان میدوزه و بعد دوباره سرش رو زیر میندازه و مشغول کارش میشه.

پیمان نفس پر صداش رو بیرون میده و تو ذهنش زمزمه میکنه شروع شد آقا پیمان. حالا جرات داری یه بار دیگه بهش بگو بالا چشمت ابروست تا ببینی به چه روزی می افتی.

از آشپزخونه بیرون و به سمت ناهار خوری میره و نادیا رو میبینه که با حرص قاشق شکلات صبحانه رو داخل ظرف میکنه و ثانیه ای بعد تو دهنش میگذاره و بعد دوباره عملش رو تکرار میکنه. برای یه لحظه از صحنه ای که میبینه عصبی تر میشه و با اخمی عمیق به سمت نادیا میره و با صدایی آروم که تنها نادیا شنونده اش باشه لب باز میکنه:

- نادیا این چه کاریه آخه؟

- چی چه کاریه؟

- تو رو خدا داری چیکار میکنی؟ قاشق دهنیت رو چرا تو ظرف شکلات میکنی؟

- چون دوست دارم.

- پس بقیه ها چی؟

- آریانا عادت داره. تو هم اگه دهنی دوست نداری برو یکی دیگه برا خودت بخر ولی تضمینی نمیکنم که اون بهت برسه چون من عاشق شکلات صبحانه ام و تقریبا مالک تمام شکلات صبحانه ها. پس اگر میخوای چیزی بهت برسه بهتره عادت کنی.

- لابد عاشق اینم هستی که بری تو اتاق خصوصی من و لابد با همین لباسا بری رو تختم و بعد بالشتم رو برداری بذاری زیر سرت و تازه بعدم اصلا زحمت نکشی لا اقل آثار جرمت رو پاک کنی که من نفهمم.

- دلیلی برای پنهون کاری نمی بینم. کار خلافی نکردم. از قایم کردنم بدم میاد. آدمای ضعیف و ترسو این کار رو میکنن. در ضمن، خیالت راحت شیپیشم ندارم. سرت رو راحت بذار رو بالشتت. لباسامم صبح پوشیدم. تمیزن.

- میدونی خیلی خودخواهی؟ اصلا به دیگران و خواسته هاشون اهمیت نمیدی.

- تو از کجا انقدر مطمئنی؟

- برانکه دیروز بهت گفتم ریخت و پاش نکنی اما همین الان یه نگاه به دور و برت بنداز....

اخماش رو در هم میکشه و زیر لب زمزمه میکنه دوست داشتم اصلا .

بعد با صدای بلند رو به پیمان ادامه میده:

- میبینی که دارم درس میخونم. تموم شد همه رو جمع میکنم مثل روز اولش تحویلت میدم.

سعی میکنه خودش رو کنترل کنه در مقابل اینهمه یه دندگی نادیا و ادامه میده:

- اونوقت اگه همین الان یکی در زد چی؟ بگیم داشتیم درس میخوندیم که اینجا شبیه میدون جنگ شده؟

- نه تا طرف برسه تو خونه همه رو جمع میکنیم میبریم تو اتاق میریزیم تا بعد جمعش کنیم. وقت نشد رو مبل ها میذاریم و مبل ها رو هم میدیم زیر میز تا معلوم نشه.

- وای نادیا تو شاهکاری با این ایده هات.

عوض معذرت خواهی اومدی این بحث ها رو کشیدی وسط که مثلا دیگه یادم بره همه چی یا بیخیال ناراحتیم بشم؟ یا شایدم دست پیش رو گرفتی پس نیفتی....

- اما من حرفی نزدم بهت. دلیلی نداشت ناراحت بشی.

- تو .... تو جلو کمند به من با اون حرفت گفتی یعنی من احمقم و هیچی نمیدونم. تو همیشه فکر میکنی خودت عالم دهری و بقیه گاون.

به سمت نادیا میره و مقابلش می ایسته و آروم دستش رو میگیره و نگاهش رو بهش میدوزه و زمزمه میکنه:

- نادیا... نادیا این چه حرفیه؟ به خدا اگه چنین منظوری داشته باشم. آخه کی گفته؟ چرا بد برداشت کردی منظورم رو. خانوم گل ببینمت نکنه درسا اخلاقت رو بردن که اینجور بد اخلاق و نازک نارنجی شدی؟ مگه دوستا هم از هم دلخور میشن؟ اونم سر چیزای به این کوچیکی؟

گرمای دست پیمان و کلامش کمی از ناراحتیش کم میکنه ولی نه اونقدر که بخواد کوتا بیاد.

پیمان دوباره به زبون میاد و:

- ببخشید نادیا. واقعا متاسفم اگر حرف بیجایی زدم. منو ببخش. حق با توست. نباید جلوی کمند اون رفتار رو میکردم. حالا آشتی. بدو که مردیم از گشنگی.

- این یادت بمونه اصلا نباید چنین رفتاری رو بکنی چه جلوی کسی چه جلوی هیچکسی.

- حق با توست. منو ببخش. قضاوت غلطی کردم.

- لبخند میزنه و در جواب: فقط همین یه بار.

ثانیه ای بعد هر دو وارد آشپزخونه میشن و نادیا دوباره میره سراغ فریزر که پیمان با لبخند کنارش قرار میگیره و زمزمه میکنه:

- خواهشا بذار من یه چیزی انتخاب کنم وگرنه یه نیم ساعت دیگه دوباره میخوای در فریز رو باز کنی و وایسی تماشاش کنی.

نادیا با لبخند عقب میکشه و پیمان در فریز رو باز میکنه.

ثانیه ها جای خودشون رو به دقیقه میدن که بالاخره نادیا صداش در میاد و با لبخند رو به پیمان زمزمه میکنه تو که بدتر از منی. به قول مامانم ویترین نیست درش رو باز کردی وایسادی تماشا.

- پیمان بلند میخنده و ادامه میده پس تو هم از این غر غرا شنیدی. منم همیشه کارم بود دمه یخچال وایسم و مامان شاکی بشه که دو ساعته وایسادی چی رو تماشا میکنی.

نادیا ذوق زده نگاهش رو به پیمان میدوزه و با صدای بلند و پر خنده ادامه میده:

- اوف..... چه عجب. بالاخره ما یه نقطه مشترک پیدا کردیم. آخی. داشتم دق میکردم.

بعد سریع به سمت کمند بر میگرده و زمزمه میکنه:

- ببینم کمند تو هم عادت داری به این کار؟

- کمند با لبخند ادامه میده: فکر میکنی کسی هم باشه که عادت نداشته باشه؟ فکر کنم مامان باباهامونم وقتی کوچیک بودن همین جوری بودن.

بالاخره بعد از حدود نیم ساعت شنیسل مرغ سرخ شده و مخلفاتش آماده و همه مشغول خوردن میشن.

 

....

--------------------------------------------------------------------------------

 

آریانا بالا سر پیمان و نادیا می ایسته و با ناراحتی به نادیا نگاه میکنه. لحظه ای دلش برای نادیا میسوزه. خستگی از قیافه اش مشخصه اما نمیدونه چرا در مقابل پیمان به صدا در نمی یاد. قطعا اگر مانی اونجا نشسته بود تا حالا صد بار از روی اون صندلی بلند شده بود و از زیر کار در رفته بود اما کم کم چیزی تو ذهنش بهش یه خبرای تازه میده و رنگ نگاهش متعجب تر میشه. نه این غیر ممکن بود که نادیا علاقه ای به پیمان داشته باشه. قطعا اگر اون رو برو بابک نشسته بود تصورش براش کاملا عادی و راحت بود اما پیمان نه....

سعی میکنه افکار اومده به ذهنش رو پس بزنه و بعد نگاهش رو به پیمان و نادیا میندازه و :

- دیگه بسه هر چی خوندین. هر دو خسته شدین. پاشین بیاین شام حاضره.

- آریانا اگه یه چند دیقه صبر کنی این فصل تموم میشه میایم.

کتاب رو می بنده و با جدیت رو به پیمان ادامه میده:

- این الان هیچی از حرفات نمیفهمه. اذیتش نکن. قیافه شو ببین. خستگی از نگاش میباره. فایده نداره.

بالاخره نادیا به زبون میاد و رو به آریانا:

- ببینم چی پختی؟

بعد همزمان از روی مبل پایین میاد و به سمت آشپزخونه میره.

پیمان هم به ناچار از روی صندلی بلند و به سمت روشویی میره و ثانیه ای بعد داخل آشپزخونه میشه و نادیا رو میبینه که در حال شستن دستاش توی سینک ظرفشوییه. لحظه ای نگاهش رنگ عصبانیت میگیره. تو ذهنش نمیتونه رفتارای نادیا رو تجزیه تحلیل کنه. چیزی که از بچگی تا حالا تو گوشش مونده بود این بود که جای دست شستن فقط توی روشوییه و حالا این دختر تو سینک ظرفشویی در حال دست شستن بود. به جای صابون مایع ظرفشویی رو دستش بود و بی خیال و سرخوش سرش به کارش بود. نمیدونست اینهمه تفاوت آخرش به کجا میرسونتش. شاید به مرز جنون شایدم عادی میشد. خیلی زود بود برای نتیجه گیری. تصمیم میگیره جوری که ناراحت نشده موصوع رو بهش گوشزد کنه.

برای اینکه اشتباه صبح رو دوباره تکرار نکرده باشه ثانیه ای مکس میکنه و روی حرفی که میخواد بزنه فکر میکنه و بعد از بررسی همه جوانب به زبون میاد و رو به نادیا که حالا مشغول خشک کردن دستش با حوله کنار ظرفشویی بود میکنه و :

- نادیا خانوم؟

سرش رو کمی به سمت پیمان بر میگردونه و با بی قیدی سرش رو تکونی میده و زمزمه میکنه:

- هوم؟؟؟؟

لبخندی میزنه و ادامه میده:

- میدونی تو رو که دیدم یاد بچگیم افتادم.

- چه جالب.... یه وجه تشابه دیگه پیدا کردی؟

- وقتی بچه بودم سر ناهار شام که میشد انقدر سریع میومدم سر میز که دستامم یادم میرفت بشورم و مامان که بهم گوشزد میکرد برم دستام رو بشورم میرفتم تو سینک ظرفشویی دستام رو میشستم که همیشه یه دعوای مفصل میکرد مامانم که جای دست شستن تو روشوییه. خواستم ببینم مزه داد بهت تو سینک دستاتو شستی و مامانی هم نبود دعوات کنه؟

- اصلا به این موضوع فکر نکردم. اومدم ببینم آریانا چی پخته دیگه همینجا دستامو شستم.

- این کار رو دیگه نکن. دستات رو با مایع ظرفشویی میشوری اذیت میشن. مواد شوینده دست رو اذیت میکنن.

- اوهوم. راست میگی. هر وقت با مایع زرفشویی دست میشورم دستام بعدش قرمز میشه و میخواره.

تنها لبخندی در جواب نادیا میزنه و از روی صندلی بلند و به سمت یخچال میره و ثانیه ای بعد با کرم مرطوب کننده ای در دست مقابل نادیا قرار میگیره و کرم رو به دستش میده و ادامه میده:

- این دفعه رو بهت کرم میدم چون یادت نبود اینجا نشوری.

آریانا خنده اش رو به زور میخوره و به اینهمه ذکاوت پیمان برای نوع بیان مخالفتش در مورد کار نادیا، تو دلش تبریک میگه و بعد رو به پیمان:

- خدا شانس بده. حالا اگه ما بودیم یه دو تا دادم سرمون میزدن که جای دست شستن اینجاس مگه. اونوقت مردم رو اینجوری تحویل میگیرن.

پیمان زمزمه میکنه چون یادش رفته بود. حالا اون غذات رو بده ببینیم قابل خوردن هست یا باید گشنه پاشیم.

- خیالت راحت دست پخت من و آریانا حرف نداره. آخه از بچگی یه جورایی مامان عادتمون داده بود خودمون غذا مون رو درست کنیم.

- چه عالی. پس مامانتون خیلی با فکر بوده که از بچگی بهتون این کارا رو یاد داده.

نادیا پوزخندی میزنه و آریانا تنها سکوت میکنه و پیمان غافل از همه جا نگاهش رنگ تعجب میگیره

- مامان من همیشه کارش مهمتر از من و آریانا بوده. وقت غذا درست کردن نداشت وگرنه دلیل دیگه ای نداشت کارش. مامان از وقتی من 12 13 ساله شدم دیگه زودترین ساعتی که خونه میومد 9 شب بود سال دوم سوم دبیرستان بودمم دیگه به کل میگفت خیلی بزرگ شدین و خودتون میتونین از خودتون مراقبت کنین و 11 شب هم می اومدن خونه با بابا.

نادیا با پاسخی که میده تعجبش رو به جای کمرنگ کردن، پر رنگ تر میکنه اما حرفی نمی زنه و تنها نگاه غمگین نادیا دلش رو میلرزونه و در مقابل احساسش برای در آغوش گرفتن نادیا و آروم کردنش مقاومت میکنه و با لبخندی سعی میکنه ذهن نادیا و آریانا رو منحرف کنه و ادامه میده:

- خوب حالا ببینم راستش رو بگین دست پخت آریانا بهتره یا دست پخت تو؟

آریانا بی معطلی جواب میده:

- معلومه نادیا. حرف نداره. تا کوفته هم بلده بپزه.

پیمان این بار کاملا متعجب رو به نادیا میکنه و ادامه میده:

- شوخی میکنین. مامان من بلد نیست کوفته بپزه اونوقت نادیا بلده؟ راست میگه نادیا؟

- امتحانش ضرر نداره.

- پس اگه انقدر مطمئنی مامان روزای جمعه به من یه سر میزنه میگیم شام هم بمونن و کوفته دست پخت تو رو بخورن. چطوره؟

نادیا کاملا عادی و بدون گم کردن دست و پاش ادامه میده:

- موافقم. برا من مشکلی نداره ولی اونوقت در عوض چی نصیب من میشه؟

- چی دوست داری؟

- هر چی باشه قبول میکنی؟

- پیمان بگو نه وگرنه ضرر میکنی. شرطای نادیا همیشه حال گیری اساسی. بگو نه.

پیمان به آریانا میخنده و ادامه میده اگه اینجوری هم باشه من قبول دارم. فقط شرطت با اعتقادای من جور در بیاد.

آریانا ناگهان بلند میخنده و رو به نادیا ادامه میده:

- نادیا جان من یه شرط توپ بذار. اصلا بعد از شام بیا خودم بهت میگم چی بذاری.

- مثکه خیلی مطمئنین به بردتون.

- پس چی خیال کردی. دست پخت نادیا حرف نداره.

- پس حواستون باشه کوفته وا رفته با باخت فرقی نداره ها.

- فکر کن وا بره.

- پس موافق باشین به مامان اینای خودتم بگیم بیان.

نادیا اخماش رو در هم میکشه و قبل از دهن باز کردن آریانا با غیض پاسخ میده:

- مامان با بابا رفتن شمال. یه پروژه دارن اونجا.

آریانا سعی میکنه کمی نادیا رو آروم کنه پس به زبون میاد:

- نادیا چون دیدن ما هر دو چند وقت مهمون پیمانیم با هم رفتن وگرنه مامان می موند تهران. تنها میموند خونه چیکار میکرد؟

- من که حرفی ندارم. دستت درد نکنه. شام خوشمزه ای بود. ممنون.

بعد سریع از پشت میز بلند و شروع به آماده کردن وسایل پخت کوفته فردا میکنه و بعد رو به آریانا ادامه میده:

- فردا برو از آقا صادق گوشت چرخکرده برا کوفته بگیر. بگو برا کوفته که چند بار چرخش کنه. یه مقدار کمی هم چرخ کرده مرغ بگیر.

پیمان کاملا به سمت نادیا بر میگرده و مشغول تماشاش میشه. حسی عجیب بهش دست میده. نادیا به چشم یه کدبانوی خوب میبینه. از هر حرکتش علاقه و عشق میباره. کم کم دریچه های تازه تری از نادیا و خصوصیاتش به روش باز میشه. از به زبون آوردن کدبانو لحظه ای خنده اش میگیره. دختری رو مقابلش میبینه با شلوار گرمکنی گشاد و سویی شرتی با دو تا جیب جلوی پیش سینه اش و موهایی در هم پیچیده با دو تا سیخ خودکار مانند بالای سرش کیپ شده.

لبخندی روی لبش میشینه و مشغول تماشای حرکات فرز نادیا میشه که سنگینی نگاهی رو روی خودش حس میکنه. سرش رو به سمت نگاه بر میگردونه که آریانا رو میبینه چشم دوخته بهش.

نگاه آریانا رنگ عجیبی گرفته و کمی تعجب توش موج میزنه. با زوم شدن نگاه پیمان توش، خودش رو کمی جمع و جور میکنه و پیمان هم متقابلا نگاه از نادیا بر میگیره و از روی صندلی بلند و زمزمه میکنه:

- کی چایی میخوره؟

اول نادیا و بعد هم آریانا موافقتشون رو اعلام میکنن و پیمان بلند و مشغول تهیه چای میشه.

بعد از حدود بیست دقیقه بالاخره کار نادیا هم تموم میشه و به سالن بر میگردن و ادامه درس رو شروع میکنند.

 

----------------------------------------------------------------

 

چشماش رو باز میکنه و یه لحظه گیج به دور و برش نگاه میکنه و ناگهان لبخند کمرنگی روی لبهاش میشینه و با یاداوری بودن تو خونه پیمان و مهمتر از اون یه صبح تعطیل و با هم بودن با یه خیز سریع از روی تخت بلند و به سمت آینه میره و خودش رو توی آینه نگاه و کمی سر و وضعش رو مرتب و بعد آروم از در اتاق بیرون و به سمت دستشویی میره تا دست و روش رو بشوره. از سر و صدای توی خونه حدس میزنه بقیه بیدار باشن که با نگاهش به ساعت حدسش به یقین تبدیل میشه.

دست و روش رو شسته نشسته از دستشویی بیرون و دوباره به اتاقش بر میگرده و اینبار با حوله ای در دست به سمت حمام میره و دوشی میگره.

حوله رو به خودش میپیچه و موهای خیسش رو از زیر حوله در میاره و روی حوله پخش میکنه و بعد آروم دستش رو روی دستگیره در میگذاره و شروع میکنه به کلنجار رفتن با خودش:

ای درد بگیری نانادی. حالا واجب بود خبرت بری حموم. اونم تو خونه این پسره. حالا چطوری برم بیرون؟ اگه مثه عجل معلق جلوم سبز شه که بیچاره میشم. اونم با این حوله نیم وجبی. میمردی لا اقل حوله پوشیدنی با خودت بر میداشتی؟ ولم کن تو رو قران. میگی چیکار کنم. خوب عادت دارم هر روز دوش بگیرم. اصلا ناراحته چشاشو ببنده. تازه کی گفته الان قراره پشت در باشه؟ تازه به فرضم باشه فکر کردی یهو هول میکنه و میاد بغلم میکنه یا چی؟ اگه اینه میخواد چهار بار سرخ و سفید شه و بعد سرشو بچسبونه به ته گردنشو بدو در ره از جلوم دیگه. کوتا بیا. در رو وا کن مردیم از گشنگی.

بالاخره در رو باز میکنه و آروم بیرون میاد و به حالت دو به طرف اتاقش میره که ناگهان با چیزی برخورد میکنه و سر جاش میمونه.

نه جرات میکنه سرش رو بالا بیاره و نه میتونه قدم از قدم بر داره و بره تو اتاق.

نگاهش سرخ سرخ میشه و روی سرشونه های لخت نادیا خیره میمونه. خیسی تنش از روی تیشرتش میگذره و لرز عجیبی رو به وجودش میندازه. پاهای خیسش هر لحظه شلوارش رو خیس تر میکنه اما قدرت تکون خوردن رو تو خودش نمی بینه. عطر تن نادیا آنچنان از خود بیخودش کرده که احساس میکنه نفس کم آورده. هنوز چسبیده به نادیاست. گرمای تن دختر هر لحظه کلافه ترش میکنه. دستاش میل عجیبی برای باز شدن و حلقه شدن دور بازوهای دختر رو داره. همون حس سرکش غریزه تموم تلاشش رو به کار گرفته. اولین باریه که چنین حسی داره. قبلا بارها کمند با حوله کنار استخر درست کنارش ایستاده بوده اما هیچوقت نه گرم شده بود و نه اینجور لرزیده بود.

گویی نیرویی عجیب از تن نادیا در حال از خود بیخود کردنشه. زیر لب به خودش بد و بیراه میگه.

کم کم بوی گس توی بینیش میپیچه و قوی و قوی تر میشه. پاهاش سست میشه و تنش هوس این آغوش و نگاهش تمنای سر بلند کردن و زل زدن به او سیاهی نافذ رو میکنه. هر لحظه میلش شدید تر و زیر پاش خالی تر میشه. احساس میکنه به یه تکیه گاه نیاز داره. از نزدیکی نمی ترسه. مطمئنه پاش به خطا نمیره. گرمای آغوشش رو حس میکنه. میدونه همه وجود پیمان خیس شده. سعی میکنه کاری کنه. حرکتی کنه و از اون وضعیت خارج بشه.

شاید تمام این اتفاقات و احساس ها توی چند ثانیه رخ میده. دستش رو آروم بلند میکنه و روی دست پیمان میگذاره و سرش رو محکمتر توی سینه اش پنهون میکنه و قطره اشکی آروم روی گونه اش سرازیر میشه.

لحظه ای بعد گرمای دست پیمان رو روی سر شونه برهنه اش حس میکنه.

دستی ملتهب و گر گرفته و بعد عقب گردی ناگهانی از طرف پیمان و نگاهی گیج و شرمنده روی صورتش و ثانیه ای بعد خودش رو میبینه با نگاهی مات و تنهایی مطلقی در کنارش.

احساس سرما میکنه. سرمایی ناگهانی بعد از اونهمه گرما. لرز تموم وجودش رو در بر میگیره.

از شوک بیرون میاد و آروم به سمت نادیا حرکت میکنه و ثانیه ای بعد محکم در آغوش میگیرتش و تن لرزانش رو زیر دستاش گرم میکنه. بعد با یه حرکت از روی زمین بلندش میکنه و به سمت اتاقش میبره.

روی تخت میگذارتش و آروم پتو رو دورش میکشه و تنها چشم میدوزه به صورت سرخش و اشکایی که آروم آروم از روی گونه هاش سر میخورن.

چند دیقه ای طول میکشه تا به حال عادی برگرده و بعد نگاه شرمسارش رو بلند و روی صورت آریانا ثابت میشه و ثانیه ای بعد زمزمه وار ادامه میده:

- تو بهم اعتماد داری؟

- از چشمام بیشتر. به هر دو تون.

- من... من... ما... کاری...

دستش رو آروم روی لبای نادیا میگذاره و زمزمه میکنه:

- هیس. هیچی نگو. نمیخواد توضیح بدی. خودم دیدم. میدونم هیچکدوم مقصر نبودین. بهت تبریک میگم. پیمان پسر خوبیه.

- تو... تو از کجا...

- منو دست کم گرفتی شیطون؟ خیلی وقت بود شک داشتم. امروز که دیدمتون شکم به یقین تبدیل شد. نمیدونی نادیای عاشق با دست و پای گم کرده چه با نمک و دوست داشتنی بود.

پیمان گر گرفته و لرزونم خوب چیزی بود. یادم باشه به وقتش حال جفتتون رو بگیرم.

- اما اون کمند و دوست داره.

- اشتباه میکنی.

- با سماجت ادامه میده: نه. مطمئنم. وگرنه اونجوری فرار نمیکرد ازم. اون هیچوقت دوسم نداشته و نداره. من کجا کمند کجا.

- از خداشم باشه که میدونم هست. تو حرف نداری. خودتو دست کم نگیر.

- پس چرا رفت؟

- بهش حق بده. تو نا محرمی. اون آدم معتقدیه. پاکه. تو هم پاکی. باید خیلی مواظب باشی. اون یه کم وقت لازم داره تا با خودش کنار بیاد. ازش دلخور نشو. حالام زود لباس بپوش تا سرما نخوردی و بدو بیا که الانا سر و کله مامان پیمان پیدا میشه و ببینه کل خونه رو ریختی شک نکن همین امروز از خونه پسرش بیرونت میکنه.

بعد آروم از کنار نادیا بلند و به سمت در اتاق میره.

نادیا سرش رو پایین میندازه و آریانا رو صدا میزنه.

به طرف نادیا نیم چرخی میزنه و نادیا زمزمه میکنه:

- ممنونم آریانا. خوشحالم که برادری مثل تو دارم.

- قابل نداره خانومی. بدو بدو بیا که مردیم از گشنگی.

 

 

 

-----------------------------------------------------

 

 

وارد پذیرایی میشه و درست روی صندلی ای که نادیا نشسته بود میشینه و دو دستش رو با فشار لای موهاش فرو میبره. مدام تصویر شونه برهنه نادیا جلوی چشمش میاد. تمام وجودش بوی تنش رو گرفته. نفس های عمیق و پشت همی میکشه تا کمی به خودش مسلط بشه. دستاش رو آروم پایین میاره و مقابل صورتش میگیره و بعد بی اختیار نزدیک بینیش میبره و بو میکشه. انگار بوی تن نادیا هنوز روی دستشه. تن لرزونش، نگاه عجیبش. گرماش. قطره اشک آروم روی صورتش.

با خودش زمزمه میکنه من چم شده؟ چرا اینجوری شدم؟ چرا این دختر اینطور از خود بیخودم کرد؟

عشق رو از نگاه نادیا خونده بود و برای اولین بار ترسیده بود. از این عشق. از اینهمه نزدیکی. اما پشیمون نبود. انگار تن خسته اش به اون گرما نیاز داشته باشه.

لبخند شیرینی روی لبش میشینه و آروم زمزمه میکنه نادیا دوست دارم.

بعد دستش رو به سمت شیشه شکلات صبحانه مونده روی میز میبره و آروم قاشق دهنی داخلش رو در میاره و ثانیه ای بهش نگاه میکنه و بعد دوباره داخل شکلات میکنه و قاشق پر رو با لبخند داخل دهانش میگذاره و لبخندش عمیق تر میشه و زمزمه میکنه شیرین ترین شکلات تو تمام زندگیم.

قاشق رو دوباره به همون شکل داخل شیشه میکنه. دستش لحظه ای مردد میمونه و آروم به طرف قاشق میره تا از داخل ظرف درش بیاره. اما نیمه راه دستش رو پس میکشه و با لبخند زمزمه میکنه شاید به نظر تو هم شیرین ترین شکلات تو تمام زندگیت باشه.

اینبار دستش رو دراز میکنه و آروم کتاب و جزوه های نادیا رو جمع و داخل کوله اش میگذاره و ظرف های کثیف و آشغال های روی میز رو هم جمع و به آشپزخونه میبره و با دستمالی نم دار بیرون و روی میز نسکافه ریخته رو پاک میکنه و بعد کوله رو بر میداره و به سمت اتاق خواب ها میره.

ثانیه ای مردد پشت در اتاق نادیا می ایسته و بعد به طرف اتاق خودش میره و کوله نادیا رو روی تختش میگذاره و بعد سریع و ناگهانی با به یاد آوردن قیافه همیشه در حال کشیده شدن کوله روی راهروهای دانشگاه و زمین و پرت شدن هاش به هر جایی، دستش به سمت کوله میره و سریع از روی تخت برش میداره و روی هوا تو دستش میمونه.

نگاه نادیا رو میخکوب شده روی خودش میبینه. نگاه سرزنش گر. نگاه بهش زل زده تا کیف رو دوباره روی تخت بگذاره. نگاه و سکوت تلخ نادیا بهش هشدار میده پیمان انقدر یه جوری نباش.

لحظه ای به نگاه خیره میشه و همزمان تو ذهنش کسی فریاد میزنه بذارش روی تخت. اون کیف از دیروز تا حالا روی مبلت بوده روی تخت نادیا بوده روی مبل اتاقش بوده و شاید خیلی جاهای دیگه. اگه میخواست جایی رو کثیفم کنه تا حالا کرده. بذارش رو تخت. ناخوداگاه کیف رو روی تخت میگذاره و آروم نگاهش رو به سمت در میدوزه. نگاه خندان نادیا جلوی چشمش میاد.

غرق نگاهش میشه و آروم آروم به طرف در میره. کم کم فاصله اش با در کم و کمتر میشه و درست کنار در نادیا محو میشه و میفهمه که همه اش تصوراتش بوده. اصلا نادیایی نبوده.

با خودش زمزمه میکنه خدایا خودت کمکم کن و بعد آروم دستگیره در رو میگیره و از اتاق بیرون میره که سینه به سینه آریانا میشه.

سرش رو پایین میندازه و نگاهش شرمزده میشه.

آریانا آروم دستش رو پشت پیمان میگذاره و با لبخند زمزمه میکنه :

- چیه پسر؟ چرا سرت رو انداختی پایین؟

پیمان تنها سکوت میکنه و آریانا خودش رو به ندونستن میزنه و با لبخند ادامه میده:

- من گفتم رفتی یه نون سنگکی چیزی بگیری صبحانه مفصل مهمونمون کنی روز تعطیلی.

پیمان کمی راحت میشه و با لبخند سرش رو بالا میگیره و تنها زمزمه میکنه:

- خیلی مردی پسر. ممنون.

- این چیزا نون تازه نمیشه ها.

- شما جون بخواه. نون که قابل نداره.

- اشتباه گرفتی پسر. این جمله رو باید به یکی دیگه میگفتی. آقا ما تسلیم. به همون نون تست راضی ایم.

یه جین آبی تنگ میپوشه با یه بلوز آستین سه ربع مشکی. دمپایی های لا انگشتی مشکیش رو هم پاش میکنه و موهای فرش رو با گیره میبنده و عطر ملایمش رو میزنه و آروم در اتاق رو باز و سرکی داخل راهرو میکشه و بعد از اتاق بیرون و به سمت ناهار خوری میره تا هم وسایلش رو جمع کرده باشه و هم کمی به خودش مسلط بشه قبل از روبرو شدن با پیمان.

میز رو مرتب و خالی از ریخت و پاش ها و کیف و کتابش میبینه. اول جا میخوره. بعد با یاداوری حرف آریانا فکر میکنه اون همه چیز رو جمع کرده.

بعد تو ذهنش این سوال پیش میاد که خوب پس چرا کیفم رو نیاورد.

نگاه گیجش رو دور سالن میگردونه و بعد بر میگرده سمت اتاق آریانا. ولی اونجا هم کیف رو نمیبینه.

از اتاق بیرون و آهسته راه رفته رو بر میگرده که مقابل اتاق پیمان، پاهاش سست میشن و نیرویی وادارش میکنه به باز کردن در نیمه بسته اتاق.

آروم داخل میره. بوی عطر پیمان تمام اتاق رو پر کرده. لحظه ای می ایسته و نفس عمیقی میکشه. بعد نگاهش به تخت و کوله اش می افته. با لبخند جلو میره و کوله رو بر میداره.

عقب گرد میکنه تا از اتاق بره بیرون که نگاهش روی لباس های نیمه مرطوب پیمان روی مبل می افته. قدمی به طرفش بر میداره و بلوز رو تو دست میگیره و توی صورتش فرو میکنه. صحنه ها دوباره براش زنده میشن. ثانیه ای به همون حال میمونه و بعد به سمت در بر میگرده که باز سینه به سینه پیمان میشه. دستپاچه از اینکه پیمان تو اتاق خودش دیدتش سریع شروع میکنه به حرف زدن:

- من... من اومدم کیفم رو بر دارم.

بعد ناگهان به دستش خیره میشه که پیراهن پیمان رو گرفته و داره به جای کیف نشون پیمان میده.

اینبار پیمان کاملا مسلط به خودش لبخندی شیرین به روی نادیا میزنه و نگاهش حرکت میکنه و روی کیف نادیا که حالا کنار مبل روی زمین افتاده ثابت میشه.

نادیا جهت نگاه رو دنبال میکنه و سریع کیف رو بر میداره و به سمت در میدوه و بعد دوباره گیج نگاهش به دستش و پیراهن پیمان می افته. عقب گردی سریع میکنه و پیراهن رو مقابل پیمان میگیره و تقریبا پیمان نگرفته رهاش میکنه و همچون برق رد میشه و از اتاق بیرون و وارد اتاق خودش میشه و در رو میبنده و کوله رو کنار پاش روی زمین رها و دستش رو روی قلبش میگذاره و زمزمه میکنه آروم.... آروم نادیا.... خیله خوب.... چیزی نیست...

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 18
  • آی پی دیروز : 11
  • بازدید امروز : 84
  • باردید دیروز : 18
  • گوگل امروز : 11
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 187
  • بازدید ماه : 364
  • بازدید سال : 364
  • بازدید کلی : 69,412
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...