close
چت روم
رمان اولین نگاه قسمت 21 تا 24
loading...

CiTy Romance

قسمت ۲۱ تا ۲۴ حتما بخونید اون شب سر شام حاضر نشدم و با دو تا مسکن قوی خوابم برد . احساس ضد و نقیضی داشتم . اون موقع که هیچ حسی به علی نداشتم این صحنه رو ندیدم اما حالا که یه روز نبینمش حالم بده باید با همچین چیزی مواجه میشدم ؟مغزم دیگه کار نمی کرد . فردا صبح دلم خیلی گرفته بود. احتیاج به هوای خنک داشتم . بیدار که شدم خاله اینا نبودن . نگاهی به ساعت انداختم . 10 صبح بود . علی همچنان رو کاناپه خواب بود . زیرپوش چسبون حلقه ای پوشیده بود که اندامشو به خوبی نمایش می گذاشت دلم هری ریخت اما اخمی کردم و…

رمان اولین نگاه قسمت 21 تا 24

Sheida بازدید : 27 سه شنبه 06 / 12 نظرات ()
قسمت ۲۱ تا ۲۴ حتما بخونید

اون شب سر شام حاضر نشدم و با دو تا مسکن قوی خوابم برد . احساس ضد و نقیضی داشتم . اون موقع که هیچ حسی به علی نداشتم این صحنه رو ندیدم اما حالا که یه روز نبینمش حالم بده باید با همچین چیزی مواجه میشدم ؟
مغزم دیگه کار نمی کرد .
فردا صبح دلم خیلی گرفته بود. احتیاج به هوای خنک داشتم . بیدار که شدم خاله اینا نبودن . نگاهی به ساعت انداختم . 10 صبح بود . علی همچنان رو کاناپه خواب بود . زیرپوش چسبون حلقه ای پوشیده بود که اندامشو به خوبی نمایش می گذاشت دلم هری ریخت اما اخمی کردم و به خودم نهیب زدم که این آشغالو باید فراموش کنم اما مگه می شد واقعا ؟؟؟
دست و رومو شستم و یه شکلات تو دهنم گذاشتم و وارد حیاط شدم . یه مقدار از دیوار چینی شون مونده بود . رضا در حال اینکار بود .
رضا و علی رو با هم مقایسه کردم . خیلی مسئولیت پذیر تر و آقا منش تر از علی بود . با ادب تحصیلکرده ...
اما حیف که من عاشق علی بودم .
سرمو تکون دادم و بعد از صبح بخیر سراغش رفتم کمک کنم ...
- ندا سرما می خوری
- نه خوبی رضا مرسی
...
- رضا مامان اینا کوشن ؟
- رفتن تا باغ امیریل قدم بزنن . مثل اینکه سبزی تازه چیده رفتن یه خورده بیارن ...
- اووو دسته جمعی رفتن دو کیلو سبزی بیارن ؟
- حالا جناب عالی که تا الان خواب بودی. ...
یه کم کمکش کردم و بعد خسته شدم .
- رضا خسته شدم میرم تو آلاچیق
- باشه دستت درد نکنه

رفتم تو آلاچیق زانوهامو بغل کردم ... روم به سمت رودخونه ی جلوی ویلاشون بود . قطره اشکی از چشمام فروریخت که دلیلشو می دونستم .
اجازه دادم بیاد پایین و هیچ تلاشی نکردم که با دستم مانع ار فروریختنش بشم .
صدای پای کسی رو رو سنگفرش شنیدم علی بود که به رضا گفت : بقیه کوشن ؟
رضا با لحن طلبکارانه ای گفت : علیک سلام . مامان اینا رفتن باغ امیر یل ندا هم آلاچیقه
- آهان

و به سمت آلاچیق اومد پشتم بهش بود وانمود کردم حسابی تو فکرم و حواسم بهش نیس ...
بالا سرم وایستاد و شروع به سوت زدن کرد اما محل ندادم ...
با سوتش نوای ندا ندا راه انداخته بود ...
بازم اهمیتی ندادم حدودا 10 دقیقه تو اون وضع بودیم که یه دفعه پا شدم و علی و پشت سرم دیدم ... دوباره این دل لعنتی ام تاپ تاپ کرد
سرمو انداختم پایین سلام دادم
- سلام ... تو باغ نیستی ؟!!! یه ساعته دارم صدات می زدم
- ببخشید

راه افتادم . از شیب جلوی ویلا گذشتم و خودمو به رودخونه رسوندم ...
کفش مناسبی پام نبود و یه دمپایی ابری فقط به پا داشتم ...
علی دنبالم اومد پایین ... کجا میری ؟
حوصله شو نداشتم ...
بی اهمیت به راهم ادامه دادم ...
- بذار برم لباسمو عوض کنم الان میام با هم بریم ... تنها نری هاااا
شانه مو بالا انداختم و راه افتادم ...
وسطای رودخونه بودم ... آب با سرعت زیادی می اومد . تخت سنگی بزرگ جلوم بود که می خواستم روش برم تا از آب رد شم .
لجن روی تخت سنگ رو گرفته بود . دمپایی ابری هامم هم مزید بر علت شد و با ما تحت افتادم تو آب ...
آنقدر دردم گرفته بود که قدرت هیچ کاری رو نداشتم . فشار زیاد آب هم مانع از این می شد که از جام بلند شم . اشکم دراومده بود . شنام خوب بود ولی تو اون موقعیت واقعا توانایی انجام هیچ کاری رو نداشتم .
تا اینکه دستایی محکم زیر بغلم رو گرفت ... علی بود . حداقل تو اون لحظه فرشته ی نجات من شده بود .
بلندم کرد و منو کشوند به کنار رودخونه ...
با لحنی که دلم رو لرزوند گفت : خوبی خانومی ؟
سرمو تکون دادم
لحنش عوض شد و بهم نهیب زد : مگه من نگفتم که صبر کن تا من بیام ؟ چرا اینقدر لجبازی ؟ تو این سرما چقدر خودتو خیس کردی
ادامه داد : بدو بیا تا خاله نیومده لباستو عوض کن همه لجنی شده ...
نگاهی به خودم کردم حق با علی بود . به کمک هم به سمت ویلا رفتیم
آنقدر آب درون لباسم رفته بود که وزنم زیاد شده بود و نمی تونستم خودمو بکشم ...
به ویلا رسیدم تو موتورخونه لباسامو عوض کردم و علی برام لباس تمیز آورد ... البته لباسای خودش بود .
لباسامو دادم بهش وقای لباسای علی رو پوشیدم دیدم لباسای منو شسته و داره پهن می کنه ...
از این کارش خیلی خجالت کشیدم احساس دست و پا چلفتی بودن رو داشتم ...
رفتم سمتش که تشکر کنم ..
اومد جلوم زانو زد پاچه شلوارمو تا زد بالا ... شلنگ آب رو گرفت رو پام تا پاهام تمیز شه .. دیگه داشتم شرمنده اش می شدم ...
ازش تشکر کردم کارمون که تموم شد رفتم سراغ رضا همچنان مشغول کار بود نگاهی بهم کرد و گفت : باز دسته گل آب دادی ؟
- جونم رضا جون ؟ باز ؟ مگه کار هر روزمه ؟
نگاهی کرد و گفت : کم نه !!!
و بعد اشاره ای به علی کرد و گفت : اونجارو !!
علی سرشو برده بود داخل چاه آب وسط حیاط و داشت صدای فورباغه در می آورد ...
نگاهی به رضا کردم و افکار شیطانی همو خوندیم
از همون جا با سرعت زیاد دویدم و از پشت خودمو انداختم روش که صدای آخش رفت هوا من و رضا حالا نخند کی بخند ...
سرشو آورد بالا دستش رو پیشونی اش بود دهن کجی کرد و با خنده گفت : کارتون خیلی جالب بود فقط ...
دستشو ورداشت ... وای خدا پیشونی اش خون اومده بود . قیافه ی آدمای افسرده رو به خودم گرفتم : وای خدا مرگم بده ... چی شدی "؟
بعد تو دلم گفتم : ندا خیلی بی چشم و رویی این همه در حقت محبت کرد اون وقت تو اینجوری تشکر می کنی ؟
حقشه ... پسره ی پرروووی دختر باز ...
مامان اینا هم پیداشون شد ...
یه عالمه سبزی با خودشون آورده بودن
خاله رفت روزنامه و سبد و آبکش برای سبزی پاک کردن آورد . همه دور هم نشسته بودیم و پاک می کردیم اما جمعیت متنفرق شد و همه به بهانه ای جیم زدن موندیم من و علی ...
من داشتم تند تند سبزی ها رو پاک می کردم علی خیلی آروم و با ملایمت ( بر خلاف اخلاق گندشون )
مامانم رو به خاله گفت : مینا قدیما خواستگاری دخترا می رفن یه کیلو سبزی می بردن ببین دختره چه جوری پاک می کنه که بگیرنش یا نه ؟
رو به علی کردم و گفتم : اگه من بودم که همون اول fail می شدم
در جوابم لبخدنی مرموز زد و گفت : اختیار دارین خانومی ...
دو روز دیگه هم اونجا موندیم و بعد عزم رفتن کردیم . چون با ماشین علی اومده بودیم اون هم مجبور شد با ما برگرده منتها این دفعه عمو موند و با ما نیومد . شب بود حرکت کردیم . من و مامان عقب و علی و بابا جلو نشستن .
هر چی سعی می کردم بهش نگاه نکنم نمی شد نامصب چشماش سگ داشتن . ای خدا این عشق چی بود که خلق کردی اگه نبود که دنیا گلستون می شد. شاید هم من اشتباه می کردم . عشق موهبت بزرگ الهی بود اما ما آدما گاهی اونو با چیزای دیگه اشتباه می گیریم .

وقتی قضیه رو برای مهناز تعریف کردم کلی گله کرد که چرا چیزی تا به حال بهم نگفته بودی و این حرفا ...
- مهناز به خدا نمی دونم چی کارکنم از یه طرف دوستش دارم از یه طرف می دونم که آخر عاقبت نداره ...
- ندا دیوونه ای به خدا من نمی دونم تو که اینقدر سست نبودی به این همه پسر بی اعتنایی اون وقت یه پسری با شرایط علی با این وضعیت دل تو رو برده واقعا که ...
- تو چه توقعی داری ؟ تو به عشق در اولین نگاه اعتقاد نداری ؟ بابا مهناز من یهو عاشق شدم چشمام بسته شد الانم دیگه نمی خوام در موردش حرف بزنم ...

- باشه خود دانی ...

چشمامو رو هم گذاشتم و عید شد . تموم عید با هم بودیم اما حالم تعریفی نداشت . دوباره همون اس ام اسا . همون رفتارای ضد و نقیضش با این تفاوت که جدیدا خیلی به من اس ام اس رمانتیک می فرستاد .

13 به در رفتیم لواسون . خیلی خوش گذشت . وقتی رسیدیم خونه علی برام اس داد که : be man ke kheili khosh gozasht kheili rooze khoobi bood
منم در جوابش فرستادم : be manam hamintor

جواب داد : Neda khano0m yedoone bashe

تکه کلامش یه دونه باشی بود ... حرصم گرفت سند کردم که : az hamoon ye doonehaee ke hame hastan ?

10 دقیقه بعد جواب داد : daste shoma dard nakone dige .. hesabe shoma az baghiye jodas . hame 0nvare khat ama shoma invare khat pishe khodami khanoomi , shoma hich vaght khodeto ba digaran moghayese nakon ...

نمی دونست با این حرفش چه آتیشی به جون من زد اصلا این حرفش باعث شد من خر تموم حرفا و کارا و دوست دخترای رنگارنگشو فراموش کنم ...
چرا اینقدر ساده بودم من خدایا ...

20 فروردین عروسی دعوت بودیم . خانواده مینا جون شمال بودن فقط علی تهران بود که با ما اومد عروسی . تو راه یه نگاه های خاصی می کرد که دلمو می لرزوند .

اس ام اس بازی های من با علی ادامه داشت تا اواسط اردیبهشت ... دیگه ندیدیم همو ... خودم هم نمی دونستم چرا
تا اینکه یه روز مامانم عصبی اومد تو اتاقم ...
منم که از همه جا بی خبر داشتم آهنگ گوش می کردم .

- مامان چیزی شده ؟
- من باید اینو از تو بپرسم ...
- من ؟ چیزی نشده آخه
- که چیزی نشده ؟
گوشی مو از رو تخت برداشت و شروع کرد به گشتن .. مامانم تا به حال از این کارا نمی کرد .
- که چیزی نشده این اس ام اسا چیه ؟
- خوب اس ام اسه دیگه
- چه لزومی داره تو به علی اس ام اس عاشقانه بفرستی اونم به تو ؟
- یعنی چی مامان ؟ کجای اینا عاشقانه اس
- خیلی خوب ... بذار بهت بگم . امروز مینا گفت برم خونه شون منم رفتم . ژیلا هم اونجا بود . قضیه خواستگاری تو رو برای علی مطرح کرد . منم گفتم جواب من و پدرش منفیه چون یه موقع حرف شده بود بابات 100% مخالف بود منم که معلومه ...
زل زد تو چشمام ... و گفت : تو آبروی من رو بردی ... من فکر می کردم باهام صادقی
ادامه داد : مینا به من گفت که از بهمن از خواستگاری کرده . اون وقت تو یه کلام به من نگفتی
مینا گفت جوابت مثبته ...
با گریه گفتم : مامان مینا جون خودش گفت به مامانت نگو ... قسمم داد . از من جوابی نگرفت به خدا
- خوب منو سنگ رو یخ کردی ... آخه این پسره چی داره مگه ؟
- مامان من عاشقشم تو تا به حال عاشق شدی ؟
- خفه شو .. .ندا اینو از ذهنت بکش بیرون . حق نداری دیگه بهش اس ام اس بزنی یا حرفی به هم بزنین چون اینجوری منو زیر سوال بردی و باباتو فهمیدی ؟

در میون گریه سرمو تکون دادم . تموم نقشه هام و آرزوهام نقش برآب شد . به همین راحتی به همین زورگویی باید فکرش رو از ذهنم می انداختم بیرون
من نمی تونستم حالا که دیگه علی تو بند بند وجودم بود نمی تونستم فراموشش کنم .

قضیه خیلی جدی بود مامان و مینا جون و حتی ژیلا جون با هم قهر بودن . به عقیده ژیلا جون مامانم خودشو گرفته بود و فکر کرده بود ما خیلی سر تر از اوناییم و پسر خوبی مثل علی رو ندیده گرفته بود .

خدایا چرا هیچکی به فکر من نبود ؟

از علی خبر نداشتم . تو تب و تاب دیدنش و شنیدن صداش داشتم می سوختم اما غرورم اجازه نمیداد پا پیش بذارم و خودمو ضایع کنم .
تولدش شد اما باز تبریکی در کار نبود .

یه روز واقعا دلتنگ شنیدن صداش شدم که به مهناز شماره شو دادم و گفتم بهش زنگ بزنه تا صداشو بشنوم که کاشکی هیچ وقت این کارو نمی کردم
صداشو که نشیدم مهناز گوشی رو قطع کرد اونم دیگه جواب نداد .
حالم بدتر شده بود . صداش عوض اینکه مرحمی به زخمام بشه بدتر نیشتر شده بود روش ...
دانشگامو می رفتم و می اومدم خونه حوصله هیچ جایی رو نداشتم تنها تفریحم درس خوندن بود که اونم مدام با فکر کردن به علی و خاطاطمون می گذشت .
مامانم بهم شک کرده بود . هم چنان با خاله ها رابطه خراب بود . و من هر روز ضعیف تر از روز قبل می شدم .
یه روز که تو دانشگاه بودیم مهناز گفت : ندا به خدا اینی که تو داری به خاطرش خودتو به اب و آتیش می زنی ارزشش رو نداره . من بهت ثابت می کنم
- چطوری ؟
- بهش زنگ می زنم و باب دوستی رو باز می کنم ...
اون موقع فکری جز موافقت با پیشنهادش به ذهنم نرسید ...
دقیقا یادمه اواسط خرداد بود . با مهناز گوشه ی حیاط دانشگاه رفتیم . زانوهامو بغل کردم و نفسم رو حبس کردم تا مهناز شماره ی علی رو بگیره .
بعد از چند بوق مهناز قطع کرد .
- دیوونه این چه کاری کردی ؟
- بابا ندا هول شدم . قیافه تو می بینم هول میشم .
- خوب چیکار کنم توقع نداری که بزنم برقصم واست ؟
- ندا این جوری اعصابت بیشتر خرد می شه تو برو سر کلاس من باهاش حرف می زنم نتیجه رو بهت می گم ...
نمی دونم چرا همه اش به مهناز اعتماد می کردم . رفتم سر کلاس ولی چه فایده که همه اش حواسم به علی و مهناز بود ...
کلاس تموم شد اما هنوز خبری از مهناز نشد . با مریلا رفتیم سلف اون روز لوبیا پلو داشت که من دوس داشتم اما نمی دونم چرا از گلوم پایین نمی رفت

مریلا - اه ندا تو هم که همه اش با این غذات بازی کردی
نگاهی بهم کرد و با لحن بامزه ای گفت : کوفت کن دیگه
خندیدم ... یه زهرخند و یه قاشق ماست تو دهنم گذاشتم .
تو همین حال و هوا بودیم که مهناز وارد سلف شد و اومد نشست کنارمون .
حالت چهره اش مشخص نبود که ناراحته خوشحاله ؟
نگاه منتظرم رو بهش دوختم که مریلا گفت : مهناز غذا نگرفتی ؟
- ژتون نداشتم ...
- خوب من یه دونه اضافه داشتم می گفتی بت بدم
- ولش کن

سینی مو کشیدم طرفش و گفتم : بخور من میل ندارم
با ولع شروع به خوردن غذا کرد انگار نه انگار که من دارم تو بی خبری دست و پا می زدم

هانیه از دور اومد و مریلا تا اونو دید گفت : خوب بچه ها من برم ...

و کیفش رو برداشت و ضمن رفتن گفت : سر کلاس می بینمتون

بعد از رفتنش تا اومدم دهن باز کنم مهناز سری از تاسف تکون داد و گفت : دیدی گفتم ارزشش رو نداره ؟
با کلافگی گفتم : حرف بزن بگو ببینم چی شده ؟
- چی می خواستی بشه ؟از اون موقع تا الان داشت باهام حرف می زد معرفی کامل کرد و از خودش و کار و بارش و ...
- دیگه ؟ ...
- و دیگه رواط متعددی که تا به حال داشته !
وا رفتم نمی دونم چرا خوب اینا رو که خودم می دونستم .
قرار گذاشت همو ببینیم اما من بهانه آوردم .
دیگه بقیه ی حرفاشو نفهمیدم .
اون شب مهناز بهم اس ام اس داد که علی بهش زنگ زده که کلی باهاش حرف زده هی هم می گفت : ندا می خوام ببینم در مورد تو جیزی میگه یا نه ؟

از دست مهنازم کلافه شده بودم اون نباید با علی حرف می زد اون که می دونست من عاشق علی ام ...
بکش ندا خانوم بکش ...
تو دانشگاه دائم جلوی من داشت با علی گل می گفت و می شنفت ...
همه اش هم می گفت می خوام ببینم آخرش می گه درموردت یا نه ؟
اینقدر جلوی من واسه اش عشوه می اومد که کلافه می شدم .
یه روز طاقتم تموم شد و گفتم : مهناز حداقل صداشون ضبط کن من بشنوم .
خلاصه موافقت کرد و هر بار که با علی حرف می زد بعدش فایل ضیط شده شو بهم میداد که گوش کنم .
تو اون فایلا خداشاهده هیچ بار ندیدم علی قربون صدقه ی مهناز بره یا خیلی صمیمی باهاش حرف بزنه اما مهناز همه اش می گفت علی دائم داره عزیزم فدات شم بهم می گه ...
این ماجراها هم چنان ادامه داشت تا اینکه یه روز مهناز گفت بعد دانشگاه بریم خرید منم موافقت کردم چون واقعا حوصله ام سر رفته بود.
به محل خرید دو تا چهارراه مونده بود . از چیزی که دیدم دهنم باز مونده بود . علی سوار آزراش سر چهارراه رو به ما وایستاده بود . داشتم سکته می کردم .
نگاهی به مهناز کردم که دیدم بی خیال داره راه می ره تا اینکه اونم گفت : ندا ندا اونجارو ...
مهناز عکس علی رو قبلا دیده بود . برای همین شناختش .
تنها کاری که کردم سرم رو انداختم پایین و خیابون کناری رو داخل رفتیم
- این اینجا چی کار می کرد ؟
- نمی دونم والا شانس توئه دیگه ...
من خنگ اصلا فکر نمی کردم که بخواد با علی قرار بذاره ..
از خرید منصرف شدیم و به بدترین حالت ممکن رفتم خونه
مامانم شوکه شد که منو دید رنگم پریده بود و فشارم افتاده بود پایین
خیلی بد شد خداااا . کاش نمی دیدمش کاش بهش سلام می دادم /... اصلا اون چرا بهم سلام نداد ؟
آخرای شب بود که مهناز بهم زنگ زد
- ندا اعتراف کرد که دوستت داره گفت که عاشقته ...
گوشام رو با دست گرفتم که خوب بشنوم
- چی ؟
- باور نمی کنی ؟ به خدا خودش گفت صداشو ضبط کردم ...
فکرش را نمی کردم که اینطور از مهناز نارو بخورم . فردای اون روز مهناز یه سری فایل داد بهم گفت که اعترافات علی یه اما همه اش نازکردن های مهناز بود . نمی دونم واقعا می خواست منو کمک کنه یا علی رو تور کنه ؟

گیج شده بودم
.
چند روز بعد علی اومد دانشگاهمون . از ترس نزدیک بود سکته بکنم تا کاسف به عمل اومد مهناز خانوم گفته که همکلاسی منه . این یعنی عمق فاجعه یعنی آبروی این همه سالم پیش علی رفت .
هه ! آبرویی هم مونده بود .
علی اومد و من طوری وانمود کردم که از قضیه چیزی نمی دونستم .
عدو سبب خیر شد . با علی صحبت کردم

- ندا من تصمیم گرفتم برم سربازی می خوام ببینم جواب تو به من چیه ؟ این دفعه می خوام از زبون خودت بشنوم
- سربازی ؟ چطور بعد این همه سال ؟
- شاید اینطوری بتونم پدرت رو مجاب کنم شاید نظرش عوض شه . نمی دونم . اما ندا من برای رسیدن به تو حاضرم هر کاری بکنم حتی برم درسمو ادامه بدم
شاید اون حرفا عملا بی نتیجه بود اما هاله ای از امیدواری در قلب من ایجاد کرد .
من علی رو دوست داشتم بی هیچ خجالتی بهش گفتم که دوستش دارم و بدون اون نمی تونم زندگی کنم ...

علی رفت ... اما دو هفته بعد مهناز سوسه اومده بود که ندا منصرف شده !!
علی دوباره اومد دانشگاه با هم صحبت کنیم .
ازم جواب خواست . بهش گفتم چرا جوابای مهنازو میدی گفت جون تو رو قسم خورده بود !!!
گفتم جواب قطعی رو بهت اس می کنم

و دو روز بعد روزی که هیچ وقت فراموش نمی کنم . خواسته و ناخواسته بنا به فرمان عقل و وزوزهای مهناز گفتم : نه !!!
باورم نمی شد که اینقدر راحت به عشقم پشت پا زدم .

دیگه واقعا تنها شدم . با مهناز هم قطح رابطه کردم چون بدجوری بهم رکب زد .
روزها از پی هم می گذشت تا اینکه مادربزرگم فوت کرد . مامان بابام ...
بعد از دو ماه دیدمش . خیلی سرد باهام برخورد کرد .
شنیدم که می خواد بره سربازی ...


خاله ام می گفت که یه گردنبند رفته خریده که N روش حک شده منم به روی خودم نیاوردم که N یعنی چی ؟
تو بزرخ بودم . اگه واقعا دوستم داشت حداقل ازم می پرسید چرا گفتم نه ؟ یا پافشاری می کرد که قانعم کنه .
اما اون ...

لعنت به این غرور
معنی حرفای میناجون رو نمی فهمیدم .
ازش حرصم گرفته بود .
شب که برای شام رفتیم تالار جلو چشماش کلی با صاحب تالار که پسری جوون بود بگو بخند راه انداختم که فکر نکنه من بلد نیستم ..
هه این تازه اولشه علی آقا . بچرخ تا بچرخیم ...


روزها از پی هم گذشت و هیچ خبری ازش نداشتم بهمن بود . حدودا 6 ماهی می شد بی خبر بودم ...
آموزشی اش تموم شده بود افتاده بود اهواز اما نمی دونم بقیه شو کجا افتاده بود .
سعی کردم که فراموشش کنم اما نمیشد .
بذر عشقش روز به روز بیشتر جوونه می زد . نمی تونستم اولین عشقیمو که در اولین نگاه عاشقش شده بودم از یاد ببرم .


دلم یه شونه می خواست که تکیه گاهم باشه سرپناهم باشه اما ...

تو اون روزها برام خواستگاری اومد .

خواهرزاده ی دوست مامانم بود . طاها پسر خوبی بود . نجیب . خانواده دوست . فوق لیسانس الکترونیک داشت . از نظر قیافه هم چیزی کم نداشت اما دل من گروی علی بود .

مامان اصرار کرد که چند باری باهاش برم بیرون شاید مهرش تو دلم جا کنه ...تو دل مامان و بابا که حسابی جا خوش کرده بود.


به حافظ تفال زدم .

تصمیم گرفتم که بختمو امتحان کنم ...

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 18
  • آی پی دیروز : 11
  • بازدید امروز : 33
  • باردید دیروز : 18
  • گوگل امروز : 11
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 136
  • بازدید ماه : 313
  • بازدید سال : 313
  • بازدید کلی : 69,361
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...