close
چت روم
رمان اولین نگاه قسمت 11تا 15
loading...

CiTy Romance

 بخونید و لذت ببرید عید اون سال اولین سالی بود که جای خالی یه بزرگتر برامون ملموس بود من فکر نمی کردم بدون مامان جون اینقدر سخت باشه . کلا با خانواده ی مادری ام مانوس تر بودم تا پدری ... تصمیم گرفتیم خانوادگی بریم شمال . بابام از طرف شرکتشون جا گرفت تو خزرآباد و همه عازم ساری شدیم .همه که میگم خانواده ی خاله مینا و خانواده ی زیلا جون البته عمو حامد نیومد فقط شادی و خاله بودن . من و مامان و بابا و شادی تو ماشین ما و خاله ژِیلا تو ماشین مینا جون اینا بود . علی زانتیا خریده بود . هر چی بود از…

رمان اولین نگاه قسمت 11تا 15

Sheida بازدید : 27 04 / 12 نظرات ()
 بخونید و لذت ببرید

عید اون سال اولین سالی بود که جای خالی یه بزرگتر برامون ملموس بود من فکر نمی کردم بدون مامان جون اینقدر سخت باشه . کلا با خانواده ی مادری ام مانوس تر بودم تا پدری ...
تصمیم گرفتیم خانوادگی بریم شمال . بابام از طرف شرکتشون جا گرفت تو خزرآباد و همه عازم ساری شدیم .همه که میگم خانواده ی خاله مینا و خانواده ی زیلا جون البته عمو حامد نیومد فقط شادی و خاله بودن .
من و مامان و بابا و شادی تو ماشین ما و خاله ژِیلا تو ماشین مینا جون اینا بود . علی زانتیا خریده بود . هر چی بود از 206 بهتر بود ...
از بعد از اون روز که شادی تو مراسم مامان جون مشغول آرایش بود ازش حرصم گرفته بود زیاد باهاش حرف نمی زدم دست خودم نبود البته اونم خسته بود و اکثرش خواب بود .
برای خوردن صبحونه یه جا تو جاده نگه داشتیم . جاده واقعا رویایی بود . رستورانی بود که اطرافش دره بود و فضای بکری داشت . غلی رفته بود روی پرتگاه وایستاده بود . چند بار برگشت و منو نگاه کرد ...
بابام اومد پیشم و گفت : علی خیلی تو نخنته !!
منو میگی ؟
- چی بابا ؟
- هیچی هیچی ؟
مردا خیلی دقیق تر از خانومان تو این مسائل اینو طی تجربیاتم به دست آوردم و بابای من اون سال خیلی زودتر از من از علاقه ی علی آگاه شده بود . البته من که بدم که نیومد هیچ ذوق مرگ داشتم می شدم ... هه منم جو زده بودما ...
صبحونه رو تو یه مکان عالی خوردبم . نیم نگاهی به علی انداختم میونه اش زیاد با چیزای شیرین نبود برعکس رضا که ته ظرف مربا و عسل رو درآورد اون مشغول خوردن املت شد
موقع سوار شدن تو ماشین رضا اومد تو ماشبن ما و شادی رفت پیش خاله اینا یه کم حسودیم شد دلم می خواست من تو ماشین علی بودم .
رضا و بابا جلو بودن و من و مامان عقب و داشتیم با هم غیبت می کردیم . من و مامانم خیلی با هم صمیمی هستیم مثل دو تا دوست . خیلی حرفامو راحت بهش می زنم البته اون موقع به هیچ عنوان از علاقه ام به علی بهش نگفتم چون می دونستم آخر عاقبت نداره .
مامانم خوابید . منم خودمو مشغول کار با موبایلم کردم . خل بودم هی می رفتم تو قسمت مسیج ها مثلا که من و علی با هم زن و شوهریم اس ام اس می نوشتم و پاک می کردم ...
دیوانه از مه دور تر بهتر ... عوضش من خودمو با چسب دوقلو چسبونده بودم به ماه !! اگه یه کم زودتر عقلم رسیده بود که فراموشش کنم و بهش دل نبندم مسلما مشکلات کمتری تو زندگی ام داشتم و کمتر زجر می کشیدم . حیف که ما تا یه چیزی رو تجربه نکنیم ول کنش نیستیم .
به ویلا رسیدیم . مکان دنجی بود . دو تا اتاق خواب داشت که قرار شد خانوما تو یه اتاق اقایون تو یه اتاق منتها بابا اینا گفتن ما تو هال راحت ترم خلاصه من و شادی رو فرستادن اون اتاق که تخت دو نفره داشت خودشون سه تایی رفتن اون یکی اتاق می خواستم بگم خیلی از این عتیقه خوشم میاد منم می ندازید تنگش ... حوصله اش رو نداشتم .
همه یه استراحتی کردیم وقتی پاشدیم ساعت نزدیک 3 بود حال بیرون رفتن نداشتیم بابا رفت نهار سبزی پلو با قزل آلا خرید وبا سیرترشی خوردیم حسابی مزه داد البته بماند که علی سوسول بازی درآورد که من سیر نمی خورم دهنم بو می گیره ...
رضا بی تفاوت گفت : بی خیال همه تو شمال سیر می خورن اصلا متوجه بو نمی شن ...
رضا رو واقعا دوست داشتم مثل برادرم به نظر من خیلی منعطف تر از علی بود . علی می خواست مثل بابابزرگا امر و نهی کنه . رفتارش بعضی اوقات غیر قابل تحمل می شد ...
عصر آقایون داشتن تخته نرد بازی می کردن ما خانوما هم رفتیم لب دریا ...
شادی که مدام داشت با دوست پسرش تلفنی حرف می زد و از این بابت خوشحال بودم . تا اینکه با مامان اینا رفتن سمت ویلا من گفتم بیشتر می مونم لب ساحل دلم خیلی هوای دریا رو کرده بود . تو دلم علی رو فحش دادم که همراهی مون نکرد واقعا احساسی که من بهش داشتم اونم به من داشت . این موضوع تمام فکر و ذکرم شده بود .
به سمت ویلا راه افتادم نرسیده به ویلا علی رو دیدم در حالی که داشت یه سویی شرت تنش می کرد اومد سمتم ... رفتم سمت ویلا که گفت : ندایی کجا می ری ؟
- میرم تو دیگه ...
- ااا من تازه می خواستم بیام لب ساحل ...
- خوب دیر کردی
- حالا نمیشه یه بارم با من بیای ؟
کیلو کیلو که چه عرض کنم تن تن تو دلم قند آب می کردن
قبول کردم و با هم روونه ی ساحل شدیم .
دوش تا دوش هم قدم می زدیم . علی حرفی نمی زد روی یه سکو نشستیم و با هم بلال خوردیم . واقعا دلم نمی خواست سکوتو بشکنم انگار تو دلش هزار حرف ناگفته داشت .
اسمامونو با چوب رو ساحل نوشتم علی هم اسمامونو کاریکاتوری نوشت خیلی بامزه شد نزدیکای غروب بود .
علی خواست که یه عکس بگیریم . با هم گرفتیم ولی چون خودش دوربینو گرفته بود دستش فقط صورتمون معلوم بود .
از یه آقای میانسالی خواست که ازمون عکس بگیره اونم قبول کرد و بعد از گرفتن پرسید : نامزدین ؟
علی سرشو تکون داد . من که داشتم غش می کردم چه خوب بود که باشیم واقعا منم تو رویا سیر می کردما ...
داشتیم با هم قدم می زدیم که تلفنش زنگ زد جواب داد فهمیدم که دختره و معذبه که صحبت کنه . راهمو کیدم و جلوتر از اون حرکت کردم که راحت صحبت کنه !!!
در عین عصبانیتم بازم نمی خواستم که بهش بد بگذره ... کاش اونم یه کم فکر من بود . مکالمه اش تموم شد . بی هیچ حرفی روونه ی خونه شدیم .
به اشپزخونه پناه بردم تا به مامان اینا کمک کنم واسه شام که رضا گفت : ندا یه دست می زنی ؟
- حالش نیس به خدا ...
- بیا دیگه
خلاصه شروع به بازی با رضا کردم علی هم زل زده بود داشت بازی مونو نگاه می کرد نزدیک بود مارس شم لعنتی چشماتو بگیر اونور ...
خلاصه رضا برد .
اومدیم جمع کنیم که علی گفت : یه دست هم با من می زنی ؟
- دیگه اصلا حال ندارم ...
حال داشتم ولی حالم ازش گرفته بود .
شادی هم که خودشو انداخت وسط که من باهات بازی می کنم .

می خواستم یه دونه تو کله اش بزنم آخه سر پیازی یا ته پیاز ؟ کی با تو بود ؟
شام مامان اینا خوراک مرغ با کلی سیب زمینی سرخ کرده درست کرده بودن که کلی مزه داد .
فردا صبح که از خواب بلند شدم از درد داشتم بیهوش می شدم ... بله هههه ماهیانه شده بودم و این درد همیشگی به سراغم اومده بود . همون طوری دم دستشویی دولا شده بودم که مامان اومد اشکم سرازیر شده بود همیشه اینجوری بودم .
بابا و عمو احمد رفته بودن پیاده روی ...
جای بابا خالی بود مامان گفت اونجا دراز بکشم . سرم با سر علی 20 سانت فاصله داشت . درد فراموشم شده بود و یه حس دیگه قلقلکم میداد .
مامان برام آب جوش و نبات آورد و گفت بخورم و خودش رفت تو اتاق .. .
چشمامو بستم که مثلا بخوابم ولی درد امونم رو بریده بود مچاله شده بودم که احساس کردم که علی بیدار شد .
می تونستم شوکه شدنش رو احساس کنم از نفس کشیدنش معلوم بود تو همین حین مامان از اتاق اومد بیرون صدای آروم سلامشونو شنیدم ...
علی گفت : خاله ندا چرا اینجا خوابیده ؟
- حالش بده خوابوندمش اینجا ...
مثل فهمید چه مرگمه وای خدا آبروم رفت ...
اون روز علی خیلی دور و برم می پلکید و خجالت آور تر از همه این بود که نهار رفتیم یه رستوران اونجا اومدم با غذام ترشی بخورم پسره ی پررو گفت برات خوب نیس نخور ...
تو دلم از این توجهش خوشحال شدم اما خیلی پر رو بود من زنش نبودما ....
ولی حیف که اون موقع این چیزا حالیم نمی شد .
بعد از نهار رفتیم جمعه بازار و کلی خرت و پرت خریدیم . منم یه گردنبند چوبی واسه یلا خریدم دلم واسش تنگ شده بود .
شبو به سختی خوابیدم .
مسافرت 5 روزه ی ما به شمال هم به خوبی و خوشی تموم شد به من که خیلی خوش گذشت در کنار علی . واقعا خیلی بهم توجه داشت و این منو خوشحال می کرد . خیلی احساس خوبیه که حتی احساس کنی کسی دوستت داره ...
13 بدر هم باهم رفتیم لواسون و سیزده مون وبه در کردیم منو علی همزمان چمنامونو گره زدیم که رضا به شوخی گفت شما دو تا خیلی هلید واسه بدبخت شدنااااا
خندیدیم همه ... البته مضمون حرفش ما دو تا در کنار هم نبودیم ... منظور فرآیند بدبختی بود .. وای خدا چی گفتم !!
بعد از تعطیلبا با کوله باری از درسای نخونده وارد مدرسه شدم . دلم واقعا برای لیلا تنگ شده بود اونا هم شیراز رفته بودن برام یه جاسوییچی صنایع دستی آورده بود منم گردنبند رو دادم خیلی خوشش اومد .
برگشتنی هم داداش خان بیکارشون اومدن دنبالشون من که نمی دونم خوبه حالا کار داره اگه نداشت که کامل دم مدرسه پلاس بود .
بهونه آوردم و تنها برگشتم خونه ...
اواخر اردیبهشت ماه بود و تا خرداد کم مونده بود منم که اون سال اصلا تن به درس خوندن نمی دادم طوری شد که منی که همیشه نمراتم عالی بود و شاگرد اول بودم منی که معدلم زیر 19.90 نیومده بود اصلا حال باز کردن کتاب هامو نداشتم ...
یکی از دلایلش فوت مامان جونم بود و دلیل اصلی ترش علاقه و عشقم به علی بود که مانع از درس خوندنم می شد هر موقع می خواستم درس بخونم چهره اش میومد جلو چشمم و از هوش و حواس می افتادم ...
هفته ی سوم اردیبهشت تولد علی بود . دلم می خواست جبران کادوهایی که برام آورده بودند رو بکنم اما چه جوری ؟ نمی دوستم .
شب تولدش گوشی مو برداشتم می خواستم بهش بزنگم ولی نمی دونستم چی باید بگم خدایی من اهل دوست پسر نبودم برای همین زیاد تو ارتباط با جنس مخالف موفق نبودم یعنی نمی دونستم خوب ارتباط برقرار کنم و حرف دلم رو ببزنم .
شماره ی nafas رو پیدا کردم و اس ام اس زدم که : to mapendar ke khamooshiye man , hast borhane faramooshiye man ,,,
و زیرش هم نوشتم Tavalodet mobarak agha ...

راستش ما زیاد با هم اس ام اس نمی فرستادیم یکی دو بار اون جوک فرستاده بود همین ...ولی بعد اون اس ام اس بازی هامون زیاد شد ...
2 دقیقه ای طول کشید که اس ام اس داد : kheili mamnoon khanoomi . mamnoon ke yadet boood .....

منم که خر کیف بودم ... داشتم رو آسمونا سیر می کردم .
هی حتما الان با خانوم بهارشه ... یعنی اون بهش چی کادو میده ؟
وقتی واسه من که دخترخاله شم اینقدر سنگ تموم میذاره ببین واسه دوست دخترش چی می کنه .
دوباره به دوست دختراش حسودی ام شد منم خل بودما ...
امتحانای نهایی ام رو با مشقت پاس کردم . واقعا افتضاح بود برای من یه تفت بزرگ به حساب می اومد
ولی اصلا مهم نبود همین که تجدیدی نیاوردم برام کلی خوب بود .
کم کم اس ام اس بازیم ون با علی زیاد شد
آخرین امتحانم رو که دادم کیفم رو بار کردم گوشی ام سایلنت بود یه اسم ام اس از طرف علی ...
salam emtehaneto khob dadi ? be salamti tamoom shod ?
منم در جواب گفتم : salam hey bad nabood .ghabool misham

اونم جواب داد
man dame madresatoonam mikham biam 2nbalet brim khoone jila joon
نهار اون روز خونه خاله ژیلا بودیم تعجب کردم که اون دم مدرسه چیکار می کد واسه چی اومده بود دنیالم در حالیکه قند تو دلم آب می کردن جواب دادم : man ke madrese nistam Hoze emtehan midam . u boro man khodam miam

اصرار که کجاس حوزه تون بیام دنیالت و این حرفا ما هم از خدا خواسته آدرس رو دادیم و به مامان هم گفتم با علی میام برام لباس بذاره اونم گفت باشه ... از اینکه به علی اعتماد داشت و هیچ مخالفتی نکرد خوشحال شدم .
بالاخره زانتیای علی از دور پیدا شد جلو چشم بچه ها و همین طور لیلا سوار ماشینش شدم و این بار اصلا نگران نبودم که کسی منو با علی ببینه ...
نمی دونم لیلا در موردم چی فکر می کرد اما برام مهم نبود فقط مهم علی بود .
- سلام
- سلام خانوم
- وای مردم از گرما کولرتو روشن کن .
- چشم اینم از این فقط سرما نخوری خانوم ؟
- نه نمی خورم آقا
چه قدر از خانوم گفتنش خوشم می اومد . وقتی بهم می گفت خانوم اینگار برای خر دارن تی تاپی باز می کنن ...
- چه خبرا ؟ این طرفا ؟
- اومده بودم کار داشتم گفتم بیام دنبالت چون منم یه سره میرم اونجا نمی رم خونه ...
- ااا پس خاله اینا چه جوری میان ؟
- مگه نمی دونی رضا ماشین خریده ...
- ااا به سلامتی چی ؟
- 206
- مبارکه
دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد .
- بستنی می خوری ندا ؟
- آخه الان که می خوایم نهار بخوریم
- حالا کو تا نهار ...
- خوب چرا می پرسی پسرخاله ؟
و خندیدم ...
- پس می خوری دختر خاله ؟
دخترخاله اش رو با حرص گفت و من خنده ام گرفت . سرمو تکون دادم ...
دقایقی بعد با بستنی و شکلات برگشت منم با ولع شروع به خوردن کردم
نگاهی بهم کرد و با خنده گفت : نهار نمی خوری مگه ؟
خندیدم و اداشو درآوردم : حالا کو تا نهاررررر
خلاصه با خنده رسیدیم اونجا مینا جون ما دو تا رو به طرز خاصی نگاه کرد و مامانم از علی تشکر کرد که منو رسونده ...
خدایی به من که خیلی خوش گذشت در جوار عشفم ... مخصوصا حالا که احساس می کردم کم کم داره دوستم میداره ... هی چه حس غریبی
فقط این دوست دختراش مثل خنجر تو قلبم بودن و نمی دونستم باهاشون چیکار کنم ؟ یعنی می شد علی همه رو فراموش کنه ؟ یعنی می تونست فقط به یاد من باشه ...
ناهار قورمه سبری بود که با ولع خوردم علی که روبه روم بود گفت : اشتهات کور شد بستنی خوردی نه ؟
آینفدر خندیدم که داشتم کبود می شدم خدا لعنتت کنه ...
بعد نهار گوشی اش زنگ خورد آقای اعتماد به نفس خیلی خوشنامه تلفنش هم رو SAY CALLER ID گذاشته
زنگ زد تلفن گفت : ASAL .... ASAL ..

وای خدا روز به روز دارن بیشتر می شن ...
اون که خانوم بهار بود اینم که عسل خانوم ...
ای خدا گل تو شانس من ...
خلاصه تلفنش تموم شد که رضا گفت : عسل کیه ؟
خیلی خونسر گفت : عسل نه بابا ارسلان دوستم بود ارسل سیو کردم ...
منم گفتم ارواح شیکمت ...
فقط بلده منو حرص بده وایستا دارم واست ...
البته راستش هیچی نداشتم واسش ولیخ وب حداقل اینجوری خودمو خالی می کردم .
شادی هم که با دوست پسرش به هم زده بود ناراحت بود اصلا کمک خاله هم نمی کرد من عین فرفره مشغول کمک بودم انگار نه انگار که اومدم مهمونی
خلاصه عصری بود که مامان ابنا با هم برنامه ریزی کردن که تابستون بریم مشهد ... جاش هم با خاله ام شد ...
کلی ذوق کردم .
دیگه وارد پیش دانشگاهی شدم و کلاسامون از تابستون شروع می شد ...
دیگه باید درسو جدی می گرفتم و بی خیال عشق و عاشقی می شدم ولی خوب ... دیر فهمیدم چه خبره ...
خلاصه قرار مسافرت مشهد گذاشته شد بابام که ماموریت داشت نمی تونست با ما بیاد . قرار بر این شد که همگی با قطار برن و من و مامان چون من کلاسای پیش دانشگاهی ام شروع شده بود دو روز بعد با هواپیما بیاییم که من به کلاس هام هم برسم .
اما علی و رضا هم تصمیم گرفتن با من و مامان بیان خاله مینا می گفت غیرتشون ورنداشته که خاله و دخترخاله اش تنها بیان با هواپیما ..من که خدایی قند تو دلم آب می کردن .
خلاصه اون روز علی و رضا اومدن دنبالمون و با آژانس راهی فرودگاه شدبم .ولی چون شب تولد امام رضا "ع" بود پروازمون 5 ساعت تاخیر داشت ما که داشتیم می مردیم خصوصا من که اوهن روز تا ساعت 6 بعدازظهر کلاس داشتم دیگه میت بودم . رفتم تو نمازخونه فرودگاه کمی استراحت کردم ... وقتی برگشتم دیدم در کمال تعجب علی رو صندلی های سالن دراز کشیدم و سرشو گذاشته رو پای مامانم .
خیلی صحنه ی جالبی بود دلم نیومد ازش عکس نگیرم . تو همین حین رضا هم اومد دو تا پلاستیک پر تو دستاش بود هله هوله خریده بود . با هم شروع کردیم به خوردن چیپس و ماست که اونا هم بلند شدن . خطاب به علی : وقت کردی یه کم بخواب نگاه خاصی بهم کرد بلند شد و روی صندلی نشست ...
هیچی نگفت عوضش مامانم گفت : حسودیت میشه رو پای من خوابید ؟
- آره شدیدددد
خلاصه نوبتمون شد اومدیم بریم نمی دونم بلیطم کجا افتادکه دم gate فهمیدم بلیط ندارم مامانم شاکی شد علی بلیطشو به من داد و گفت اینو نشون بده من الان میرم از تو یکی از این آژانسای فرودگاه بلیط می خرم خدا کنه داشته باشن داشتم از خجالت آب می شدم مامانم هم هی تیکه بارم می کرد که هواست کجاس ؟ مگه عاشقی ؟
خوب بودم دیگه !!علی برگشت و دستشو تکون داد بلیط من بود کلی ذوق کردم گفت که دم پذیرش افتاده بوده ...
اومد دم گوشم گفت : اونجا چیکار داشتی ؟ جوابشو ندادم که تو خماری اش بمونه . صندلی های هواپیما یه سمتش دو تایی بود یه سمتش یه تایی . من و مامانم نشستیم توقع داشتم علی کنارم بشینه که رضا چپید پهلوم و علی افتاد ردیف بغل کنار یه پسره . هی دولا می شدم و نیم رخش رو میدیدم یه حالتی بود انگار خیلی رو فرم نبود منم خیلی اهمیت ندادم تا خود مشهد خوابیدم .
بهمون عوضش صبحونه دادن که تا خرخره خوردم . هوا گرگ و میش بود که رسیدیم . تو فرودگاه مشهد هم اومدیم سوار تاکسی بشم باز این رضا چسبید بغل من علی افتاد جلو . دیگه داشتم شاکی می شدم می خواستم بگم بابا رضا می خوام بچسبم به علی چرا سیریش می شی تو ...
خلاصه رسیدیم به آپارتمان همه خواب بودن جز خاله مینا که منتظمون بود . برامون صبحونه آماده کرده بود ولی ما خورده بودیم برای همین به رختخواب پناه بردیم نیم ساعت بیشتر نخوابیدم به جز مامان و رضا و علی همه بیدار شده بودن .
با خاله ژیلا و شادی رفتیم حرم . خیلیخ وش گذشت دلم حسابی سبک شد تو همون حرم دستبند سبزی به دستم بستم و از امام رضا خواستم من و علی رو به هم برسونه .
واقعا که چه عقل بچه گانه ای داشتم من ... اون روز روز تولد حضرت محمد هم بود که تولد قمری علی محسوب می شد .
براش کیک سفارش دادیم اما دیگه کادو اینا نگرفتیم یه دسته گل هم خریدیم رفتیم خونه . مامان و رضا هم بیدار شده بودن میزو چیدیم و رضا رفت که علی رو بلند کنه . وقتی اومد گفت از پسش بر نیومدم بیدار نمی شم .
- کار خودمه ..واقعا نمی دونستم با چه اعتماد به نفسی این حرفو توی جمع زدم ولی می دونستم که از پسش بر میام رفتم تو اتاق درو بستم . دمر خوابیده بود و کله اش رو روی بالش چسبونده بود . رفتم کنارش رو تخت نشستم .
علی ... جواب نداد . تکونش دادم . علی ... - هوم... بذار بخوابم - اه پاشو حوصله ام رو سر بردی پاشو تا 3 می شمرم وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دبدی
- 1 ........ 2 .............. 3 - پانشدی دیگه ؟ خوب خودت خواستی از کنار پاتختی بطری آب معدنی رو برداشتم و ریختم روش و بقیه شو از داخل یقه ی بلوزش ریختم تو تنش ... دادش هوا رفت ...- ندا می کشمت ..
جدی بود هیچ رگه ای از طنز تو کلامش نبود . خندیدیم و گفتم : بی خیال آقای جذبه پاشو بیا بیرون کارت داریم ...
و با انگشتم رو بینی اش ضربه زدم . و اومدم بیرون .
اومد بیرون تعجب کرد و ما هم خوندیم تولدت مبارک ..- خوبین ؟ تولد من اردیبهشته رضا - نه بابا خوب شد گفتی ... خره واست تولد قمری گرفتیم بس که مهمی ...
انگار بهترین خبر دنیا رو بهش دادن خیلی ذوق کرد . راستش کیکی که خریده بودیم یه کم آبرو ریزی بود چون اول صبح بود کیک تازه همون یکی رو داشت قنادی که یه خرس قهوه ای بود که دستاشو باز کرده بود و توش نوشته شده بود i LOVE U کلی بابت این موضوع خندیدیم و منم در حالی که فیلم می گرفتم گفتم : چون می دونستیم بچه ای و هنوز بزرگ نشدی کیک خرس واست سفارش دادیم ...
مامانم چشم غره ای رفت خودش هم حالش گرفته شد که تو جمع ضایعش کردم .
خوب چیکار کنم .اون چند روز خیلی خوش گذشت یه بار من و رضا و علی و شادی داشتیم می رفتیم بگردیم که یه ماشین نزدیک بود به علی بزنه منم دستشو کشیدم که نیفته ...
پر رو گفت حواسم بود ... گفتم آره جون خودت همون روز بستنی قیژی گرفتیم ( این اسمی بود که من و لیلا روی بستنی دتگاهی گذاشته بودیم )
اون دو تا که به سرعت باد خوردن . ما همون طوری سوار اتوبوس شدیم . من و شادی ردیف اول زنونه نشستیم . مردونه شلوغ بود و علی و رضا آویزون میله بودن ولی گاهشون سمت ما بود .
داشتم بستنی می خوردم . شادی گاز می زد اما من لیس می زدم اینجوری کیفش بیشتر بود . البته به قول شادی اغواگرانه تر بود که البته همین طور هم بود چون دیدم صدای دعوا از تو مردونه میاد علی با یکی دعواش شده بود . خلاصه با کلی آبرو ریزی پیاده شدبم که بهم توپید .

می میری مثل آدم بستنی بخوری ؟ که دعوا نشه ؟ - تو حق نداری با من اینجوری صحبت کنی ...
پسره ی پر رو رضا مداخله کرد .شبش رفتیم شهربازی . خیلی خوش گذشت البته اگه علی نبود مسلما بیشترخوش می گذشت ... رفتیم تو صف وایستاده بودیم که سوار رنجر شیم .
علی و رضا جلو بودن من و شادی عقب و همین باعث شد پسرای پشتی مون فکر کنن ما تنهاییم . دو تا پسر بودن قیافه شون خیلی وحشتناک بود با اون موهای سیخ سیخی و ابروهای نازکشون ... ولی هیکلی بودن .
یکی شون گفت : خوشکل خانم افتخار میدین با هم سوار شیم ؟ شادی روشو برگردوند و گفت : هیس مزاحم نشین . اون یکی گفت : کی با تو بود توپولی ؟
شادی خیلی بهش برخورد و قرمز شد . گفتم : حیف که ادم نبستی وگرنه جوابتو می دادم ..- بخورم تو رو چه ناز حرف می زنی ...اون یکی گفت : قربونت برم افتخار نمیدی ؟
یهو دیدم علی از جلو اومد و باهاشون درگیر شد ... داد می زد و نعره می کشید که بی ناموس قربون کی می رفتی ؟ خلاصه رضا و علی درگیر بودن . اونقدر که کار به مامورای پارک کشید و اونا رو جمع کردن . دیگه شهربازیمون هم کنسل شد . رضا اصرار داشت که ادامه بدیم اما من اصلا اعصاب نداشتم رضا و شادی با هم رفتن سوار رنجر شن .
شادی هنوز عصبی بود . خوش به حالشون با اینکه مطمئن بودم هیچ حسی به هم ندارن ولی اینو مطمئن بودم که کلی داره بهشون خوش می گذره اما حالا من و علی که می دونستیم قلبامون به هم نزدیکه باید اینجوری بودیم . اونا رفتن رو نیمکتی اون نزدیکی نشستم علی دور وایستاده بود تا منو دبد نشست ... حرصم گرفت .... چیه اومدی ور دل من که کسی مزاحمم نشه ؟
- ندا دیگه داری اعصابمو خط خطی می کنی ...- نه که نیس ؟ حرفی بینمون رد و بدل نشد . بلند شد رفت دو دقیقه بعد با ذرت اومد . گرفت سمتم اما من محل ندادم ...
- ندا قهر نکن دیگه خوب ببخشید ... ببین فردا می خوایم برگردیم نذار امشب خراب بشه - کی خراب کرد من یا تو ؟
- خوب ندا خودت هم مقصر بودی اگه ... - اگه چی ؟- هیچی بیا بخوریم ...مشغول خوردن شدم که گفت : فقط یه چیزی ...- چی ؟
- آشتی !!!چشمامو بستم و باز کردم و گفتم : باشه ولی به یه شرط - نگفته قبول دارم ...
لبخند موذی زدم و گفتم :
حتی اگه بگم سبیلاتو بزنی ؟ می دونستم رو این یه مورد حساسه !!- جدی که نگفتی ؟ -
قیافه ی من شبیه آدمای شوخه ؟ - ندا عمرا من بمیرم این کارو نمی کتم مرده و سبیلشدستامو تو هم قهر کردم و به حالت قهر گفتم :
پس دیدی دروغ گفتی که هر چی بگم قبول ؟ - خوب ندا ببخشید جز این هر چی بگی قبول ... خندیدم و گفتم :
راستش اصلا من شرطم این نبود . - پس چی ؟با عشوه ی علی کشی گفتم : علی ..............- جانم ؟ - بریم رنحر سوار شیم ؟ خندید و گفت :
از دست تو ...بلند شد و دستامو گرفت و گفت : بریم ...
فردای اون روز به تهران برگشتیم و با کلی خاطره از هم جدا شدیم البته موقتا ...
دیگه غیرته اومده بود سراغم که ندا درس بخون ندااااا ...
ای درد خوب حسش نیس چه کنم ؟ مثلا درس می خوندم اما تمام چم نویسام شعر و اسم علی بود . ای لعنت به من .
تابستون هم تموم شد و کلاسامون به صورت جدی تر برقرار شد به خاطر جریمه های استاد دیفرانسیل و فیزیک مجبور شدم درس بخونم و خودمو بکشم بالا خدا رو شکر وضعم بهتر شده بود تو یکی از این ازمون ازمایشی ها شرکت کرده بودم البته بماند که هر بار که آزمون میدادم استرسم بیشتر میشد .
ولی در کل آدم استرسی نبودم . با اون عقل بچه گونه ام می گفتم خوب حالا گیریم درس هم خوندم و دانشگاه هم قبول شدم آخرش که چی ؟ بالاخره علی دیپلمه اس . و شاید دوست نداشته باشه من ادامه تحصیل بده ...
رو به روی آینه داشتم با خودم حرف می زدم دستامو بردم بالا و گفتم : یعنی خاککککک ...
شکلکی درآوردم و دوباره رفتم سر یخچال ... راستی یادم رفت بگم یکی از کارای مفیدی که جز کارای مفید دیگه ام انجام میدادم همین خوردن و سر یخچال رفتن بود . نزدیک بود شبیه دایره شم ... شوخی کردم بابا دیگه نه در اون حد !!
رفته بودم خونه ی لیلا اینا . زنگ زده بود که بیا که کلی خبر دارم هر چی اصرار کردم گفت حضوری باید منو ببینه ...
خلاصه بدون گیر دادن به اینکه ( اگه لهراسب باشه نمیام ) راهی خونه شون شدم .
مامانش نبود . هیچ کی نبود .
تا درو باز کرد سلام نداده دستمو کشید تو : بدو بیا ...
- هوی چه خبرته ؟ آروم ...
لباسامو درآوردم و نشستم رو مبل فوری نشست بغلم ...
چشم غره ای رفتم و در حالیکه شالم رو تا می کردم گفتم : می میری یه شربتی چایی کوفتی بیاری بخورم ..
ای بابا ...
خلاصه با کلی غر رفت و با یه سینی شیرینی و شربت آلبالو اومد .
- آفرین دختر خوب این شد حالا بگو
در حالیکه لیوان شربت رو به سمت دهانم می بردم چشمامو بهش دوختم ...
ندا ... دیشب عموم ابنا اومدن بالا .
- خوب
- منو واسه مهرداد خواستگاری کردن ...
وای باورم نمی شد چی >؟ وای لیلا باورم نمیشه به خواستت رسیدی ... چقدر خوشحالم ...
- خفه شو اروم تر خونه ان الان میگن دختره چه هوله
- پس جواب مثبت بوده نه ؟
- کی جرئت داره رو حرف عمو حرف بزنه ؟
- آهان یغنی تو مجبور شدی نه ؟
- هوم ؟
- کوفت نگاش کن قند تو دلش اب می کنن ...
خندید
گفتم : قرار نامزدی گذاشتین ؟
آره آخر هفته نامزدی مه ... تو هم هستی ها گفته باشم ...
- حالا چرا اینقدر عجله دارین ؟
- نه دیگه حالا نامزد میشیم بعد کنکور من عروسی می کنیم .
- بله دیگه آخه دیگه خطریه ... آقا مهردادم که این پایین.. لیلا خانوم هم این بالا شیطون کجاس ؟ تو باغچه !!!
و لبخند موذیانه ای زدم
کوسن رو پرت کرد سمتم : خفه شو ندا منحرف !!
آرزو کردم که روزی هم برسه که منو علی هم مثل لیلا و مهرداد شیم .
- لیلا خودمونیم یادته گفتم آخرش زن این مهرداد میشی ؟ یادته گفتم اگه نشدی اسممو بذار کچل گیسو
خندید و با لحن لاتی گفت : قبولت داریم مگسی...
یه کم چرت و پرت گفتیم تا اینکه لیلا گفت : لهراسب می گفت بیخود اول من باید زن بگیرم بعد نوبت توئه ... می گفت دهنت بو شیرخشک میده منم گفتم چطور من دهنم بو شیر میده اما ندا ...
با لحن مشکوکی گفتم : من چی ؟
تو دلم گفتم بار این لیلا واسه من و داداشش نقشه کشید ... این یه بارو کور خوندی دوست عزیز !!!
حرفو عوض کردم و گفتم : مصی جون چی می گفت ؟ مریم چیکار می کرد ؟
- مصی جون که راه می رفت می گفت عروس گلم فدات شم ... قربون صورتت برم . قربون اینجات برم قربون اونجات برم !!
- واقعا قربون اونجاتم رفت ؟
- خفه شو تو ادم بشو نیستی
- وا خودت گفتی ؟ بیچاره من !!

++++++++++

تو راه برگشت ازخونه لیلا بودم که برام اس ام اس اومد . از طرف دوستم شیدا بود : نوشته بود ... ما شاید نتونیم به دلمون یاد بدیم که نشکنه اما می تونیم یاد بدیم وقتی که خرد شد و شکست لبه های تیزش دست کسی که دلمونو شکست نبره !!

حسی قلقلکم داد که این رو واسه علی بفرستم و فرستادم .
یه مقدار بعد جواب داد : khanoomi shoma yedoone bashi .. ma khodemoon dastaye kesi ke dele shoma ro beshkoone mishkoonim

می خواستم بگم هیچ کی به اندازه ی تو تا به حال دلم رو نشکونده بلدی دستای خودت رو بشکونی ؟
ولی جواب دادم : shoma ham ke hamash 2 kare shekasto basti !!

معلوم بود بهش برخورده چون دیگه جواب نداد منم به روی خودم نیاوردم .

مامان می گفت علی رفته کیش و قشم واسه خرید جنس . آخه تو کار کیف و کفش بود و شریک داشت . می رفت جنس عمده می آورد . البته فقط تو ایران . چون سربازی نرفته بود نمی تونست بره خارج از کشور . اگه می تونست بره سودش بیشتر بود .

تا اون جا که خبر داشتم دو هفته ای بود که نبود . منم خبری ازش نداشتم و کلاسامو می رفتم . لیلا هم نامزدی کرد و من نرفتم دلخور شد و من دلیل آوردم که جای من تو مهمونی خانوادگی نیس ایشالا عروسی !!
حوصله ی نگاه های لهراسب رو نداشتم ...
یه ماهی بود از علی خبر نداشتم که خاله مینا اومد خونه مون و سه جفت کفش آورده بود دو تاش مجلسی بود یکی اش اسپرت . با یه تاب و دامن بدنسازی .
خیلی قشنگ بودن مثلا اینا رو علی برام سوغاتی آورده بود . چرا خودش نیاورده بود پس ؟
دلم گرفت ...
با این حال بهش زنگ زدم
- الو
- سلام علی
- سلام ندا جان خوبی ؟
- ممنون تو خوبی ؟ رسیدن به خیر
- مرسی چه خبرا چی کارا می کنی ؟
- خبرا پیش شماس آقا اینقدر مهم شدن که یادی از ما نمی کنن
- آخه گفتم درس داری
- بهونه نیار
بعد دیدم که اصلا مهم نیس مگه رابطه ی من و علی در چه حده که اون بخواد بهم دائم زنگ بزنه ..
بحثو عوض کردم : زنگ زدم بابت سوغاتی های خوشگلت تشکر کنم
- خوشت اومد خانومی ؟
- اوهوم خیلی خوب بودن ولی خیلی زیادن علی
- قابلتو نداره

خلاصه خداحافظی کردیم دیدم خاله مینا و مامان دارن نگام می کنن
رفتم نشستم و با بی خیالی چایی ام رو سر کشیدم .
محرم بود . عاشق امام حسین و محرم و دسته های عزاداری شم . بوی قیمه و نذری پزون هاش دلمو می برد .
علی هم عاشق امام حسین بود اما حضرت ابولفضل رو یه جور دیگه دوست داشت می گفت خیلی شیردل و جوون مرده .
اون سال محرم جزو بهترین مخرم های زندگی ام بود چون خیلی با علی بودم و برام خاطره شد . 3-4 باری هیئت رفتیم که اونم بود خودش هم تو یه هیئت با دوستاش بودن که حلیم آورد برامون .
که چه پنهون ار شما هیچ کی خوشش نیومد و همه ازش یه عیبی گرفتن اما من یه قابلمه پر تا ته خوردم ... درسته به زور خوردم ولی خوردم و ایرادی هم نگرفتم
به دو دلیل : اولی اینکه نذری امام حسین متبرکه نباید روش عیب و ایراد گذاشت دوم اینکه بچه ام علی تا صبح داشته دیگو هم می زده خسته شده به خاطر اینکه خستگی اش در بره باید می خوردم دیگه .
مامان و خاله هم تصمیم گرفتن نذری بدن اما گفتن آشپز بخوایم بگیریم سخته و اله و بله و چها که نباید بکنیم و دردسر و اینااااااا .
خلاصه به یکی از رستورانای خوب تهران سفارش دادیم . غذا رو که برامون آوردن مامان و مینا جون پلاستیک پلاستیک کردن و تعیین کردن که هر کدومو باید به دست کی بدیم .
رضا خونه نبود برای همین کار پخشش افتاد رو دوش من و علی . البته من هم که مجبور شدم برم مدیون باشین اگه فکر کنین از خدام بود باهاش برم !!
علی ماشینش رو تازه فروخته بود برای همین با ماشین مامانم رفتیم . یه سری از فامیلا رو دادیم . رفتیم خونه ی نرگس خانم زن عموی علی .
من تو ماشین بودم تا بره و غذاها رو بده و بیاد . نزدیک نیم ساعت الاف بودم که دبدم خبری از آقا نشد رفتم زنگ درشونو زدم صدامو عوض کردم و گفتم :
این ماشین دم در مال شماس ؟ -
او مال مهمونمونه الان میاد
خلاصه علی جووون تشریف فرما شدن .
با یه حالت خاص نگام کرد و گفت : خدا خیرت بده ول کنم نبود هی می گفت ایشالا عروسیت مکه رفتنت کربلا رفتنت ...
خلاصه به دادم رسیدی ندا جون -
دیگه ما اینیم علی چون !و خندیدم .
- خیلی چاکریمممممم
چند جای دیگه هم دادیم البته مامورای شهرداری و نگهبانای سفارت خونه ها رو هم از قلم ننداختیم .
رسیدیم خونه ی دخترخاله ی مامانم پیاده شدم که غذاها رو بدم دستم پر بود به گوشی تو دستم اشاره کرد
و گقت : Give me
گفتم : چیو ؟
گفت : اون بیل بیلکتو
- این بیل بیلک اسم داره -
خوب ندا خانوم لطفا گوشی تونو مرحمت کنین
خلاصه گوشی رو دادم و رفتم بالا یه چند دقیقه ای منو به حرف گرفت میترا جون .
یعدش هم اومدم دبدم آقا کله اش تو گوشی منه و نیشش تا حلزونی گوشش باز !!
رفتم بشینم دیدم پر رووو داره عکسامو نگاه می کنه عکسای منم که همه اش صحنه دار با لباسای ناجور و مدلای جورواجور عکس انداخته بودم
مامانم همیشه می گفت اگه گوشی ات دست یکی بیفته چیکار می کنی ؟ خبر نداشت علی جون چه کاوشی داره می کنه ...
نشستم گوشی رو داد دستم و گفت :
بگیر بیل بیلکتو
با پوزخندی گفتم : میذاشتی تو کیفم
- آخه دیدم زشته دستمو بکنم تو کیفت ...-
آها ...می خواستم بگم دست تو کیف کردن اشکال داره اما عکسای تو گوشی رو بی اجازه دیدن ثواب هم داره پسره پر رووووووووووو
البته من هم که بدم نیومد عکسامو دید آخه بالاخونه دست مستاجره !!
بعد از اون رفت نزدیکای خونه شون خونه یکی از دوستاش که به اونم نذری بده تو راه گفت :
چی میشد نذری ماکارونی میدادن ؟
آخه من و علی عاشق ماکارونی بودیم منم گفتم :
آخ گفتی ... همین من نمی دوتم چرا تا میگن نذری همه یاد قیمه می افتیم ؟
- اشکال نداره من می گم سال دیگه بیا ماکارونی بدیم هر کی هم مخالف کرد اشکال نداره خودمون دو تا می دیم لبخند گل و گشادی زدم و تو دلم گفتم ایشالااااااااااااا
منم که خل و چل ... خونه دوستش رفتیم و منم از ماشین پیاده شدم علی منو و دوستش رو به هم معرفی کرد اومدیم سوار ماشین بشیم سرم گیج رفت دم ماشین رو جدول نشستم و سرم رو گرفتم .
علی اومد سمتم :
چیزی شده ندا ؟ -
سرم خیلی گیج میره
بلند شو بریم تو ماشین
اومدم بلندشم که تعادلم رو از دست دادم اگه منو نگرفته بود با کله رفته بودم تو آسفالت تو ماشین که نشستیم چشمام سیاهی رفت .
تشنج گرفتم . علی بخاری ماشین رو تا ته باز کرده بود که دیگه هیچی نفهمیدم .
چشمامو که باز کردم دیدم تو بیمارستانم و یه سرم بهم وصله . تو اورژانس بودم . پرده ها کشیده بود .
دیدم علی با حالت بامزه ای کله اش رو از لای پرده ها کرده تو داره منو می بینه وقتی دید به هوش اومدم اومد تو و کنارم ایستاد -
حالت بهتره خانومی ؟
- وای علی شرمنده اصلا نفهمیدم که چی شد اینجوری شد
- حرفشم نزن - مامانم حتما تا الان نگران شده
- هر کاری کردم نتونستم به خاله بگم اما به مامان گفتم چیز مهمی نیس 1 ساعت دیگه میایم نگران نشو یهو نمی دونم چی شد که بالا آوردم فقط علی سریع ظرف مخصوص تهوع رو گذاشت جلوم .
و هر چی تو دل و روده ام بود و نبود اومد بیرون وای اروم رفت همینم مونده بود که علی عق زدن منو ببینه .
تنهام گذاشت و ظرفو برد که خالی کنه خاک تو سرت ندا حسابی از چشم و روش افتادی ...
بعد از یه مدت دیدم اومد تو و بعدش هم یه دکتر اومد .
- سلام دکتر قبل شما شیفت یه خانوم دکتر بود اومدن ویزیتش کردن اما حالا دلیل تهوع چیه ؟
دکتر نگاهی به من کرد و گفت : شوهرت خیلی نگرانته ها تمام بیمارستانو گذاشت رو سرش به خاطر تو
وای داشتم آتیش می گرفتم بمیری الهی علی لال مردی ؟
چرا هیچی نمیگی که ما نسبتی با هم نداریم با این حرف دکتر بیشتر آب شدم که جلو علی گفت : پریودی ؟
واااااای خدای من این می خواست منو رسوا کنه امروز ... با لحنی آروم گفتم : بله ول کن نبود سیریس خان ادامه داد : چندمته ؟
وای حالت علی دیدنی بود یه جیزی بین غیرتی و خوشحال می خواستم خفه ش کنم دکتره روکفتم :
دوم رو به علی کرد و گفت :
طبیعی یه جانم . بردی اش خونه استراحت کنه خودشو خسته نکنه .
داروهاشو به موقع مصرف کنه به امپول می نویسم بزنه و اینکه چون خانمت کم خونه این مواقع دل و جیگر حتما فراموش نشه
واییییییییی دیگه اینقدر خجالت کشیدم که کلا محو شدم با کمک علی سوار ماشین شدم .
داشتم به این فکر می کردم که منو چه جوری آورده تو ... حتما بغلم کرده .. حس شیرینی زیر دلم رفت و گر گرقتم .
رو مو بهش کردم دیدم اونم داره نگاهم می کنه بهش گفتم :
علی خیلی ممنون حسابی زحمتت دادم واقعا شرمنده لبخندی زد و گفت :
خیلی چاکریمممممرفتیم خونه مینا جون اینا مامانم تا منو دید شروع کرد به خودزنی که چرا اینجوری شدی و این حرفا عوضش خاله مینا منو برد اتاق علی که استراحت کنم منم که از خدا خواسته خلاصه اون شب تا صبح تو اتاق عشقم خوابیدم با هوای اون نفس کشیدم مامانم هم موند .
فردا که بیدار شدم همه خواب بودن رفتم پذیرایی دیدم طفلک علی یه گوشه کز کرده خوابیده دلم براش سوخت .
رفتم دستشویی آبی به سر و صورتم زدم و موهامو مرتب کردم و رفتم تو آشپزخونه چای دم کردم و هر چی تو یخچال داشتن درآوردم و میز کاملی چیدم .
میخ واستم اول از همه علی رو صدا کنم . رفتم بالا سرش و شروع کردم به صدا زدنش : علی ... علی ... علی ... علی ..
.نزدیک 30 بار اسمشو گفتم تا اینکه چشماشو باز کرد و نگاهم کرد .
با یه حالت خاص گفت :
فکر کردم دارم افسانه می بنیم که به فرشته داره صدام می زنه
با قیافه حق به جانبی گفتم :
فکر نکن حقیقت داشت !!
نگاه مهربونی کرد و گفت : حالت بهتره ؟
- آره خیلی خوبم میای صبحونه بخوری ؟
- اوهوم بیدار شدن ؟
- نوچ ... بیدارشون کنم
- نمی خواد رفتم تو آشپزخونه چایی رو ریختم و علی اومد
. - اووو چه خبره چه میزی چیدی ؟خندیدم ادامه داد :
شیطون چون دیدی خونه ماست همه یخچالو خالی کردی ؟
- اره فهمیدی ؟
کم کم سر و کله ی عمو احمد و مینا جون هم پیدا شد ..
مامان و رضا هم آخرین نفرات بودن . صبحونه رو در کنار هم صرف کردیم .

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 43
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 94
  • بازدید ماه : 621
  • بازدید سال : 2,538
  • بازدید کلی : 68,019
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...