close
چت روم
رمان اولین نگاه قسمت6-10
loading...

CiTy Romance

اینم قسمت ۶ تا۱۰ دیگه بحبوحه ی امتحانای ترم اولم بود حال و حوصله ی هیچی نداشتم این عشق نو شکفته ی ما هم واسه ما شده بود قوز بالا قوز !! یکی نبود بگه آ[ه ندای چل آبت نبود , نونت نبود ؟ عاشق شدنت چی بود ؟ دیگه کمتر به خونه ی مامان جون سر می زدم حتی وقت دیدن مامان جون هم پیدا نکردمبازسازی خیلی سخته به نظر من اگه کل خونه رو می کوبوندیم دوباره می ساختیم کمتر طول می کشید اونم با ادا اطوارهای مامان و خاله های من که مو رو از ماست می کشیدن بیرون !! دایی ام که خدا از اون دل خوشی که به اونا داده نصیب ما هم…

رمان اولین نگاه قسمت6-10

Sheida بازدید : 44 سه شنبه 22 / 11 نظرات ()

اینم قسمت ۶ تا۱۰

دیگه بحبوحه ی امتحانای ترم اولم بود حال و حوصله ی هیچی نداشتم این عشق نو شکفته ی ما هم واسه ما شده بود قوز بالا قوز !!
یکی نبود بگه آ[ه ندای چل آبت نبود , نونت نبود ؟ عاشق شدنت چی بود ؟
دیگه کمتر به خونه ی مامان جون سر می زدم حتی وقت دیدن مامان جون هم پیدا نکردم
بازسازی خیلی سخته به نظر من اگه کل خونه رو می کوبوندیم دوباره می ساختیم کمتر طول می کشید
اونم با ادا اطوارهای مامان و خاله های من که مو رو از ماست می کشیدن بیرون !! دایی ام که خدا از اون دل خوشی که به اونا داده نصیب ما هم بکنه ... آمین !!
خاله ژیلا اومده بود خونه مون تا با مامان یه سری از وسایل مامان جونو بذارن تو خونه مون . دیگه نشست و منم رفتم آشپزخونه قهوه درست کردم و با کیک آوردم .
ژیلا جونم به به و چه چه که قربونت برم یه پا کدبانویی و این حرفا منم که خجالتی مدام هی سرخ و سفید میشذم !!
خلاصه تو حرفا خاله ژیلا به مامان گفت : آره مامان جون می گفت رفته تو اتاق علی چیزی برداره دیده بچه داره نماز می خونه طفلی مامان داشته سنکوپ می کرده مثل اینکه یکی دو هفته ای میشه که می خونه نمی دونم سرش خورده به سنگ که اینقدر متحول شده ؟
دیگه بقیه ی حرفاشو نشنیدم یعنی چی باعث شده بود علی ؟ اونم با اون اخلاق ؟ نماز خون بشه ؟ داشت به یکی از ایده آل های من نزدیک میشد و از این بابت خوشحال بودم ... دل خجسته ای داشتم هاااا !!!
عصری رفتم کتابخونه تو خونه نمی شد درس بخونم . سوار اتوبو شدم دیدم یه خانومه خیلی تو نخمه ... صندلی رو به روم نشسته بود راستش خیلی کلافه شدم 4 تا ایستگاه تا کتابخونه مونده بود که بلند شدم و میله رو گرفتم تا از زیر نگاش خلاص بشم دیدم اونم پا شد !!
پوفی کردم و زیر لب گفتم : به چسب دوقلو گفته زکی !!
خلاصه سر صحبت رو باز کرد که دخترم چند سالته ؟
منم گفتم : 17
- ماشالا خیلی بزرگتر نشون میدی به قد و بالات می خوره 20 . 21 باشی
لبخندی زدم که خوب حالا که چی ؟ 17 سالمه برو باد بیاد !!!
- عزیزم میشه شماره خونتون رو بدی به من ؟
- شماره ؟ واسه ی چی ؟
- تو بده من با مامانت کار دارم ...
مثل ابله ها گفتم : شما مگه مامان منو میشناسین ؟ چیکارش دارین ؟
خندید و گفت : چقدر تو بامزه ای دخترم ؟ فکر کنم رامینم تو رو ببینه عاشقت شه !!
هه رامینش ؟ زهی خیال باطللللل
- ببخشید خانم من قصد ازدواج ندارم
- تا در اتوبوس باز شد پریدم پایین .
- هی ندا همچین هم بدت نیومدا از این که خواستگار پیدا شد واست ها !!
دروغ چرا ؟ نه خوشم اومد ...
رو رو برم هی
با این اندیشه تا کتابخونه پیاده رفتم آنقدر تو فکر بودم که زود رسیدم .
طبق معمول نگهبان دم کتابخونه به اندازه ی مانتوم گیر داد که کوتاهه !
خوب چیکار کنم ؟ قدم بلنده اینجوری نشون میده ! شانس ندارم بقیه تا زیر نقطه چینشون می پوشن هیچی بهشون نمی گه حالا من !!
خلاصه گفتم : sorry دیگه repeat نمیشه !! والا !
یه کم درس خوندم . فیزیک 3 واقعا دیوونه کننده بود هنوزم که هنووزه ازش بدم میاد کلا از فیزیک بدم میاد درس منفوریه ... خوب این نظر منه .
2 روز دیگه امتحان داشتم می خواستم کلکش زودتر کنده بشه .
فردای اون روز رفتم خونه ی مامان جون علی و رضا اون جا بودن زیاد جلف بازی در نیاوردم . بنا اومده بود داشت کار می کرد منم وسط هال روی یه صندلی لق نشسته بودم مثلا داشتم درس روون می کردم . ولی چه درس روون کردنی !!
نهار با علی و رضا و اون آقا بناهه بودم مامان و خاله پزیلا رفته بودن دنبال شیرآلات ...
رضا کباب خریده بود که الحق خیلی چسبید ولی خوب معذب بودم یکی نبود بگه آخه می مردی بری خونه تون بین 3 تا مرد چه غلطی می کنی ؟
نزدیکای 5 بود که گوشی علی زنگ زد . علی و رضا گوشی هاشون رو توی یه سینی گذاشته بودن وسط هال
رفتم گوشی شو برداشتم روش نوشته بود : khanoom Bahar
گفتم ای درد و حناق !! کوفت و خانوم بهااررررررررررررررر !!
خدایا واقعا انگار ته دلم خنجر می زدن گوشی رو بردم سمتش که جواب بده دستش بند بود اشاره کرد که بذارم در گوشش .. از تماس دستم با لاله ی گوشش یه حسی توم ایجاد شد . حرفاشو خیلی معمولی زد بعد که تموم شد تشکر کردم و تلفن رو گرفت سمتم ...
نیم ساعت بعد اومد گفت : ندایی من می خوام برم جایی پاشو برسونمت خونه تون
ازش دلم گرغته بود پر رو چه زورم می گه به من ...
- نمی خوام
- پا نمی شی ؟
- این جمله دستوری بود یا خواهشی ؟
چهره ی با نمکی به خودش گرفت در حالی که گردنش رو کج می کرد گفت : تو فکر کن التماسی !
و دستشو به سمتم گرفت و گفت : پاشو دیگه !!
دستشو نگرفتم و پاشدم ... یه کم ضایع شد عوضش دلم خنک شد ...
اون موقع 206 داشت هنوز کار و بارش سکه نشده بود که شاسی بلند سوار شه . چند وقتی بود رفته بود تو کار کیفو کفش زنونه
رفتم دستشویی یه آبی به سر و صورتم زدم و چشمامو یه خورده بررسی کردم
هر چند با وجود خانم بهار دیگه من به نظرش نمی اومدم ...
هی ...
با رضا خداحافظی کردم رفتم تو کوچه دیدم به ماشینش تکیه داده بود داشت سیگار می کشید ... ای لعنتی ...
رفتم جلو گفتم : این آشغالا چیه می کشی تو آخه ؟
سیگار رو از دهنش درآورد و پرت کرد تو جوی آب و گفت : خوب نمی کشم ...و سوار ماشین شد .
شونه هامو بالا انداختم و سوار شدم ...
فردا تولدم بود . خیلی هیجان داشتم با اینکه جشن تولد قرار نبود بگیرم اما یه ذوقی تمام تنمو به قیلی ویلی انداخته بود . خیلی حس خوبیه تولد داشتم میرفتم تو 18 سال دیگه داشتم بزرگ می شدم دیگه داشتم به سن قانونی نزدیک می شدم . وای چقدر آرزو داشتم زودتر برسم به 20 آرزو داشتم ترم 3 دانشگاه باشم . منم اون موقع ها خوشحال بودماااااا .
پنج شنبه بود . از مدرسه که داشتم می اومدم بچه ها دوره ام کردن که ما شیرینی تولد می خوایم منم گفتم : نامردا کادوتون چی شد پس ؟
گفتن شنبه میدیم ما هم کوتاه اومدیم و بردیمشون بستنی فروشی و نامردا هر چی می خواستن سفارش دادن دیگه جیبم خالی شد خدا رو شکر حالا پول داشتم ضایع نشدم جلوشون ...
آسانسورمون طبق معمول خراب بود فحشی نثار مدیر ساختمونمون آقای صاحبقرانی کردم که دیدم پشت سرمه ....
- به به ندا خانوم حال شما ؟
به او که مردی 50 ساله با سر کچل بود نگاهی کردم و گفتم : سلامممممم خوبین ؟


- شما مشکلی داری آسانسور خرابه ؟
- من ؟ نه !!! چه مشکلی حیلی هم خوبه اتفاقا الان بستنی خوردم 5 طبقه رو با پله برم هضم هم میشه !! با اجازه
دستی به ریش پروفسوری اش کشید : به خانواده سلام برسونین
- حتما
در حالیکه از پله ها بالا می رفتم با خودم می گفتم : مرتیکه کچل بشین من سلام تو رو به مامانم برسونم باز چش بابای ما رو دور دید ...
همون طور که سرم پایین بود کله ام به چیزی خورد سرم رو بردم بالا دیدم مامانه !!
- جلوتو نگاه کنی بد نیستا ؟
- سلام مامی کجا ؟
- یه سر میرم خونه مامان جون توام کاراتو بکن عصر می خوایم بریم خونه مینا
- واسه چی ؟
- نمی دونم بابا علی زنگ زد اصرار که باید بیایید بهش می گم کار دارم بهروز ( بابام ) هم نیس می گه نه الا و بلا باید بیایید میگم ماشین کثیفه می خوام بدم کارواش می گه شما بیایید خودم می شورم دیگه ما هم کوتاه اومدیم ؟
- جریان چیه ؟ علی ؟ ماشین ما رو بشوره ؟ هه نوبره والا !!
- نمی دونم برو بالا منم تا عصر میام فقط نمیام دیگه تو طول ندی ها ؟
باشه ای گفتم و راهی خونه شدم .
برام جالب بود که علی اصرار کرده باز اون حسه قیلی ویلی رفت تو دلم کاش منم تو گوشی اش اسمم خانوم ندا بود .... هی ...
گوشی مو برداشتم اسمشو تو contact از ali تبدیل به Nafas کردم . منم خل بودمااااااااااااااا
رفتم دوش گرفتم همه اش تو فکر این بودم که علی چرا اصرار کرده ؟ از این فکر دلم غنج رفت که حتما دلش برام تنگیده .
بعد از حموم یه چرتی زدم پا شدم ته دلم مالش رفت یه خورده بیسکوییت با چای خوردم .
شیرجه رفتم به سمت کمد لباسام . شلوار جینمو که روش گلدوزی بود انتخاب کردم با بلوز استین سه رب صورتی که از جلوی سینه اش یه نخ اومده بود و گره می خورد .
خیلی دوستش می داشتم . موهام رو هم سشوار کشیدم و دورم ریختم یه گردنبند مروارید فانتزی که رگه های صورتی داشت هم انداختم . عطر و آرایش هم که اصلا فراموش شدنی نیس !!
مانتو پوشیدم و منتظر مامان شدم . با صدای بوق مامان رفتم تو خیابون و سوار شدم .
وقتی رسیدیم دیدم خاله زیلا هم اونجاس . شادی و شوهر خاله ام عمو حامد هم بودن .
بابای علی عمو احمد هم بود فقط جای بابای من خالی بود اونم به خاطر مشغله ی کاری اش همه اش ماموریت بود وقت نمی کرد بیاد .
تو بغل مامان جون بودم تو پذیرایی که علی منو کشوند تو اتاق و گفت : ندا بیا کارت دارم
گر گرفتم یعنی چی کار داشت ؟
رفتم تو اتاقش بوی عطرش اتاقو پر کرده بود نفس عمیقی کشیدم اشاره کرد رو تختش بشینم نشستم .
منم چه حرف گوش کن شده بودما !!
یه آلبوم آورد سمتم : اینا رو دیدی ؟
بی حوصله آلبومو ورق زدم و گفتم : علی خوبی ؟ اینا که عکسای بچگی مونه یه نسخه شو خودم دارم
- خوب دوباره ببین
- وا ؟ از تو پذیرایی منو کشیدی اینجا اینا رو نشونم بدی ؟
- جیه ؟ از اتاقم بدت میاد ؟
- نوچ ولی می خوام برم اونجا
- باشه بذار شادی رو صداش کنم که جوصله ات سر نره
دقایقی بعد شادی و رضا اومدن تو اتاق نگاهی بهشون کدم : شماها خیلی مشکوک می زنین چه خبره ؟
رضا – چه خبری ندایی ؟ اینکه جوونا اومدیم پیش هم اشکالی داره ؟
- اشکال که نه ؟ ولی خوب تو هال هم می تونستیم باشیم
علی بی توجه به من گفت : شادی یه فیلم توپ دارم عشقولانه تریپ کار خودت و ندا ببینید تا ما بیاییم
و سی دی رو داد دست شادی و با رضا رفتن بیرون
- شادی این حالش خوب بود ؟
- تو چرا اینقدر مشکوکی امروز به همه ؟
- آخه هستن همین خود تو !!
- من ؟ بچه اینقدر حرف نزن فیلمتو ببین
فیلمو تو دستگاه گذاشت خدایی قشنگ بود یه ربع نشده بود که علی اومد تو ...
- بیایید بیرون بسه فیلم
- بابا تو حالت خوبه ؟ اون موقع که بیرون بودی آوردی ما رو تو حالا که داریم فیلم می بینیم میگی بیایید بیرون خدا همه ی مریضا رو شفا بده .
- میای یا بیارمت ؟
- ن می یام ...
و دستامو بغل کردم
علی : که نمیای ؟ خودت خواستی
تو یه حرکت منو از زمین بلند کرد و بغلم کرد وای خدا داشتم سکته می کردم از یه طرف به خاطر ترس از ارتفاع از یه طرف به خاطر تماس بدنم با علی ... گرمای صورتش بهم می خورد داشتم بیهوش می شدم .
- بذارم زمین خودم میام
- چه طور اول نیومدی ؟ تو باید تنبیه بشی
می کوبیدم به شونه اش تامنو بذاره زمین اما مجل نمیداد شادی مارمولک هم هی می خندید .
وقتی به پذیرایی رسیدیم دیدم دیوارا ریسه کشی شده و بادکنک اویزونه داشتم از خوشحالی سکته می کردم اونا برام تولد گرفته بودن !!
جیغی از سر خوشحالی کشیدم و اینقدر ذوق کردم که علی رو بغل کردم خودم گر گرفتم و معذرت خواستم . فقط خندید
از همه تشکر کردم . یه میز گنده گذاشته بودن که روش ه کیک حوشگل بزرگ بود روش نوشته بود ندا جان تولدت مبارک !
چاقوی کیک خیلی خوشگل روبان پیچ شده بود .
میز پر کادو بود خیلی ذوق داشتم از 8 سالگی دیگه هیچ تولدی نگرفته بودم . و اینکه اونا به یادم بودن خصوصا علی ! غرق در لذت شدم .
شمع هامو که یه عدد 1 و یه 7 بود فوت کردم .
نوبت باز شدن کادوها بود رضا داشت فیلمبرداری می کرد کادو اول مال مامان جون بود که یه سینه ریز طلای ظریف و شیک بهم کادو داد از خوشحالی بغلش کردم و بوسیدمش .
کادوی ژیلا جون و عمو حامد یه ساعت خیلی خوشمل بود خیلی به دستم می اومد .
مینا جون و همو احمد یه پالتوی خیلی گرم و نرم دادن .
شادی یه پابند کادو داد با اینکه اهلش نبودم ولی باز ذوق کردم و شادی رو بغل کردم . رضا یه کیف پول شنل کادو داد نوبت کادو علی رسید وای اونم کادو داده بود . دو تا جعبه ی بزرگ بود نمی تونستم حدس بزنم که چیه ؟
باز کردمشون یه کیف و کفش چرم فوق العاده شیک به رنگ شتری وای خدا باید خیلی گرون باشه بوی چرمش کاملا مدهوشم کرد .
فقط نگاهش کردم و با یه لبخند تشکر کردم خدا می دونه تو دلم چه خبر بود . می خواستم بپرم بغلش و بوسه بارونش کنم با یاد آوری خانوم بهارشون دلم گرفت یعنی از این کادوها واسه اونم می خره دیگه ؟
مامانم هم مثل من غافلگیر شده بود برای همین گفت که کادو مو فردا شب میده .
اون شب خیلی خوش گذشت کلی کیک خوردیم ولی اضافه اومد مامان جون پیشنهاد کرد که خاله مینا کیک رو برام بذاره بعدا بخورم منم کلییییییی از این پشنهاد استقال کردم و مورد خنده ی دیگران واقع شدم .
اون شب خیلی خوش گذشت تا رسیدیم خونه کادوهامو جاسازی کردم به امید روزی که علی به عنوان همسرم برام کادو بخره
آهی کشیدم و خیلی زود به خواب رفتم .
روز به روز علاقه ام به علی بیشتر می شد و نمی دونستم این همه شور و ذوق از کجا نشات می گیره ؟
به نظرم علی مرد رویاهام بود کسی که بتونم بهش تکیه کنم !!
مدرسه که تعطیل شد لهراسب رو دیدم تعجب کردم آخه لیلا اون روز نیومده بود . از نگاه های لهراسب گریزون بودم منو می ترسوند احساس می کردم با نگاه کردن بهش به عشقم علی خیانت می کنم .
واقعا چرا من اینجوری بودم ؟ من به خاطر عشقم به هیچ کسی حتی نگاه هم نمی کردم چون در اولین نگاه دل باخته بودم اما علی ... دراولین نگاه سرغ کس دیگه ای می رفت .
خودمو لابه لای بچه ها مخفی کردم و طوری که لهراسب نفهمه پیچوندمش
خونه رفتم بابا مشغول پوشیدن کفش هاش بود .
- سلام بابایی
- سلام دخترم مدرسه بودی ؟
- آره کجا میری ؟
- شرکت جلسه دارم
- اه بابا توام که همه اش سرکاری
سرمو در آغوش کشید و بوسه ای برآن رها کرد و گفت : بابایی چیکار کنم ؟ سرم شلوغه دیگه عوضش مامانت خونه اس عصر برید بیرون ...
- باشه خداحافظ
دستی به پشتم زد و سوار آسنسور شد .
بابامو خیلی دوست داشتم ولی منتها اصلا وقت سر خاروندن نداشت و همین باعث می شد گاهی احساس کنم علاقه ای بهم نداره . در حالی که داشتم کفش هامو تو جا کفشی می ذاشتم مقنعه ام رو کندم و وارد خونه شدم .
مامان داشت بشقاب های غذای بابا رو جمع می کرد
- سلام مامان غذا رو بکش که مردم از گشنگی ...
- سلام باشه بدو لباساتو درآر که غذا آماده اس
روزایی که بابا خونه می اومد با این که کم می موند اما کاملا میشد شادی رو تو چهره ی مامان احساس کرد .
غذا لوبیا پلو بود که خیلی چسبید با ماست موسیر خودمو خفه کردم . که مامان گفت : عصر می ریم خونه ی مینا اینا !!
- د مادر من الان میگی ؟ من این همه ماست موسیر خوردم دهنم بو می گیره
- نترس یه کم نعناع بریز ته حلقت بوش از بین می ره
ئر حالیکه دنبال قوطی نعناع تو کابینتا می گشتم گفتم : حالا چی شد که وسط هفته می خواید برید اونجا مگه کار ندارین ؟
- آخه علی بیچاره تصادف کرده پاش شکسته بریم عیادتش ...
اینو که گفت قلبم داشت از تپش وایمیستاد . فکر اینکه عشقم تو تخت با پای شکته ببینم اذیتم می کرد .
تا عصر سعی کردم خودمو سرگرم کنم اما نشد
خلاصه رفتیم با یه کیسه پر کمپوت و یه دسته گل .
خاله مینا استقبال کرد . مامان جونم رو بغل کردم . گفت : علی تو اتاقشه
رفتم دیدم خوابیده ... دلم گرفت برگشتم هال دیدم مینا جون مانتو پوشیده و ممان بهش می گه بریم !
- کجا ؟
- تو بمون ما یه سر بریم خرت و پرت بخریم واسه خونه مامان میاییم
حوصله ام سر رفته بود پس واسه چی اومده بودم ؟
یه کم با مامان جون نشستمخ و خاطره گفت واسم تا اینکه خوابش گرفت و همون جا رو کاناپه چرت زد .
رفتم تو اشپزخونه یه سیب برداشتم که بخورم قکری شیطانی به ذهنم خطور کرد .
یه کمپوت آناناس باز کردم ریختم تو بشقاب آبش هم تو لیوان خالی کردم . سینی به دست در حالیکه خیلی هیجان داشتم وارد اتاق علی شدم . هنوز خواب بود . با دیدن پای گچ گرفته اش دلم کباب شد
سینی رو روی پاتختی گذاشتم و رفتم تو هال گلی که آورده بودیم رو گذاشتم تو گلدون و بردم بالای سرش .
بوی مریم اتاقو پر کرده بود . رو صورتش خم شده بودم و اجزاشو بررسی می کردم که آروم آروم چشماشو باز کرد . هل شدم و خودمو کشیدم عقب . اون بدبخت هم دست کمی از من نداشت .
خندیدم و گفتم : می بینم که پشه لگدت زده پهلوون ...
خندید و گفت : سلام تو ابنجا چیکار می کنی ؟
- اومدم عیادتت اشکالی داره ؟
- نه راستش فکر کردم مردم تو هم فرشته ی غذابمی ...
- چرا عذاب ؟ دلت میاد ؟
- نه غلط بکنم حیف فرشته به این خوشگلی نیس ؟
ذوق کردم سرمو انداختم پایین گفت : زحمت کشیدی !
گفتم : نوش جان !
- گلها نوش جان ؟
- چی ؟
سرمو آوردم بالا خنده ام گرفت فکر کردم کمپوتا رو میگی
نگاهی به سینی کرد و گفت : اتفاقا چقدر هوس کرده بودم .
منتظر بودم که بخوره گفت : زحمت می کشی ؟
من که از خدام بود ولی گفتم : پات شکسته دستت که سالمه !!
- شما بدی لطفش بیشتره !
ما هم که ساده خر شدیم ...
کمپوتو با قاشق تکه تکه می کردم و می بردم سمت دهانش مثل اینکه خیلی داشت بهش مزه می داد ملچ ملوچش به راه بود .
بعد از خوردن کمپوت لیوان آب آناناس رو هم با نی دادم بهش که بخوره باز عکس العمل نشون نداد مجبور شدم بذارم دم دهنش که بخوره !!
هنوز داشت نگاهم می کرد داشتم آتیش می گرفتم
- خب دیگه من برم
- کجا ؟
- برم اینا رو بذارم آشپزخونه
- بعدش میای دوباره ؟
- نه مزاحم نمی شم .
- شما مزاحم بی نقطه ای می خواستم کمکم کنی برم هال حوصله ام سر میره تو اتاق ...
- باشه برم میام ...
- خیلی چاکریم ...
سینی رو تو اشپزخونه گذاشتم و دوباره رفتم تو اتاقش رو تخت نشسته بود . رفتم جلوش و گفتم : خوب بلند شو .
- من که نمی تونم تنهایی ...
- رفتم کنارش بازوشو گرفتم اونم خودشو بلند کرد دستشو انداخت دور گردنم منم دستمو دور کمرش بردم و آروم آروم بردمش تو هال ... نفساش به صورتم می خوردو داشت دیوونه ام می کرد .
مامان جون بیدار شده بود داشت ما رو نگاه می کرد لبخند بامزه ای کنج لبش بود که خجالت کشیدم ...
- مامان جون ساعت خواب ...
- سلامت باشی عزیزم
از جاش بلند شد و گفت : بیارش اینجا رو کاناپه راحت تره
علی رو نشوندم نگاهی بهم انداخت و تشکر کرد اما من فکر کنم با اون طرز نگاهش تب 40 درجه گرفتم .
نشستیم فیلم دیدیم مامان جونم هم داشت تدارک شام رو می دید مامان و مینا جون و رضا اومدن نیم ساعت بعد هم عمو احمد رسید خونه .
شامو کنار هم صرف کردیم و به سختی از علی دل کندم و راهی خونه شدیم ...
خدا رو شکر هفته ی دیگه با پیگیری های شدید مامان و خاله های محترمه و صد البته رضا و علی مصدوم عمارت مامان جونی تموم شد . باورش یه کم برام سخت بود که بالاخره این ساختمون با وسواس مامان اینا تموم شد . من که فکر نمی کردم عمرم قد بده که ببینم که خودش بسی جی تعجب داشت . شب جمعه بود که مامان جون تصمیم گرفت همه رو خونه ی خودش جمع کنه فامیلای نزدیک خودمون . مثل خواهر زاده هاش و خواهرش و برادرش و بچه های خواهر شوهرش که می شدن بچه های عمه ی مامانم . خلاصه کلی سور و سات بود من که خیلی هیجان زده بودم هم اینکه بالاخره خونه تموم شد هم اینکه بعد از بوقی فامیلو میدیدم و کمی حوصله ام باز می شد البته اگه این علی جووووون میذاشتن .... یعنی با این کاراش رو NERVE من پیاده روی می کرد . حالا بماند چون مهمونا زیاد بودن زحمت تدارک غذا افتاد گردن رستوران ولی از اونجایی که مامانم اینا با ظرف یه بار مصرف کاملااااااا مخالف هستن به همین دلیل قرار بر این شد غذاها رو بدیم رستوران تو قابلمه بکشه که خودمون اونا رو تو دیس بکشیم ای خدااااااااا من که می دونستیم آخرش من کوزت بودم باید ظرفا رو می شستم تو این جور مواقع همه جیم فنگ می شدن . خونه ی جدید مامان جونش حوض نداشت و این دلگیرم می کرد اما داخل خونه خیلی خوشمل شده بود خصوصا آشپزخونه ی اوپنش که واقعا شیک شده بود آخه آشپزخونه ی مامان جونی خیلی بزرگ بود ولی قبلش در داشت زیاد معلوم نبود ولی حالا خیلی خونه دلباااااز شده بود برای مهمونی یه سارافون جین پوشیدم ه روش گلدوزی خوشگلی داشت با یه بلیز آستین سه رب قرمز زیرش . موهامو هم از پشت دم اسبی کردم . با جوراب شلواری های خال خالی خیلی بامزه شده بودم . مامان جونی هم که میزبان بود کت و شلوار خوش دوختی زیر چادرش پوشیده بود و رو مبل مخصوصش لم داده بود و منتظر مهمونا بود . صدام کرد :
ندا مادر ؟ -
جونم مامانی ؟
- قربون قدت برم ....
بعد داد زد سیماااااااااااااااااا ؟ یه اسپند واسه این بچه ام دود کن چشم نخوره .
بوسش کردم و گفتم : بابا مامانی هیچ بقالی نمی گه ماست من ترشه شما خیلی من به نظرت میام خبری نیس والا
- شیطون خودت می دونی که هست . خندیدم
- ندا مادر برو اون عطر منو از تو پاتختی بیار بزنم .
- چشم مامان جون مامان جونم خیلی علاقه به عظر داشت امکان نداشت هیچ موقع بی عطر ببینیش عطرهای درپیت هم نیم زد همه اش مارک دار بود بابا مامانجون ما هم با کلاسی بود واسه خودشاااااا .عطرو بهش دادم که شادی خانوم اومد
گفت ندا بابات اومد وای اینقدر خوشحال شدم اخه بابام هیچ وقت فرصت شرکت تو این جور مراسما رو نداشت حالا که اومده بود من شوکه شدم مامانم هم خوشحال بود بابامو بغل کردم و از گردنش آویزون شدم که صدای علی از پشت بابام اومد
- عمو رو اب لمبو کردی ندید بدید ...
خنده ام گرفت و گفتم : حسودیت میشه ؟ خاک تو سرم حرف بود زدم ؟ الان می گه آره منم می خوام آب لمبو شم ....
علی و رضا و عمو احمد تازه اومدن با بابام احوال پرسی کردن هنوز چشمم به علی بود پاش هنوز تو گچ بود هی بمیرم برات من ...
خلاصه یه مدت که گذشت دایی اینا هم اومدن ولی اولش پسر دایی ام رو کول من افتاد همیشه با هم شوخی داشتیم خیلی تخس بود دختر دایی هام هم طبق معمول جیممممممم فنگگگگگگ . بی خیال زندایی هم حال و احوال که دختر عمه های مامان اومدن
شهین خانم : سلام ندا جون تویی فدات شم ؟ چه بزرگ شدی ؟
- سلام نظر لطفتونه مشتاق دیدار ( چه لفظ قلم شده بودم من خبر نداشتم ) شهلا با پسرش اومده بود وای خدا این کی بود هیکل آرنولد وقتی می خواست باهام دست بده احساس کردم استخونام خرد شدن ... شهلا : ندا جون پسرم مهیاره .... داره فوق برق می خونه
- به سلامتی می خواستم بگم به من چه که چی می خونه علی الحساب این دست منو ول کنه که مردم می خواستم بگم احیانا شغل شریفتون بادیگاردی نیست ؟
مهیار که اومد احساس کردم علی یه کم تو هم رفت شاد خوش حیالی من بود ولی هر چی بود من کلی ذوق زده شدم . خاله ی مامانم هم با دختراش اومدن . هر موقع خاله ی مامی می اومد من از دست اون بوساش در می رفتم لامصب پمپ آب بود یا لوله جارو برقی لپو می کرد تو تف مالی تحویلت میداد ...خلاصه نتونتم از دستش در برم و این عملیاتو دوباره روم انجام داد !!!دختر خاله ی مامانم مینا و اون یکی میترا هم اومدن مینا یه پسر داشت به اسم کاوه سال سوم پزشکی بود که همیشه بیخ گوش رضا بودن میترا هم یه دختر داشت به اسم نیلو که خیلی خانوم بود من اونو از شادی بیشتر دوست داشتم دروغ چرا؟ یه سال ازم ن کوچیک تر بود . خلاصه سلام و احوال پرسی که شادی پرید بغل کاوه ... البته به این ترتیبی که گفتم نه ولی منتها خیلی سه کار می کرد همیشه دور و ور کاوه بود اونم خنگ نیس که تا آخر مجلس هم چسبیده بود به رضا و کاوه ... علی هم تو حال خودش بود و گهگاهی البته به زور با مهیار صحبت می کر احساس کردم مهیار خیلی با بابام صمیمی شده ... شاید علی احساس خطر کرده ... آخه دختره ی خوشحال نه به داره نه به باره چی چی و که علی احساس خطر کرده..د
اشتم با نیلو حرف می زدیم که شادی اومد پرید وسط که ندا بگو چی شده ؟
نیلو کنجکاو تر از من گفت : چی شده شادی ؟
شادی- ندا-زهر ... بگو دیگه
- شهلا جون تو رو واسه مهیار خواستگاری کرد
- درووووووووووووووووغ میگی ؟
- نه به خدا
- از کی ؟
- از مامان جون اونم به مامانت گفت الان فکر کنم تقریبا همه فهمیدن قند تو دلم آب شد یعنی علی هم فهمیده نیلو سقلمه ای به پهلوم زد : خیلی ذوق کردی ؟
- نه بابا مامان چی گفت ؟ ش
- گفته حالا زوده ولی ببینیم چی میشه ؟
نیلو - یعنی نه آره نه نه ؟ تو همین بین صدای آیفون اومد غذا رو آورده بودن رضا رو فرستادیم تحویل بگیره . میز شامو با سلیقه چیدیم مامان جون یه کم رنگش پریده بود علتشو که پرسیدیم گفت سمت راست شکمم بالاش درد می کنه .
رضا گفت کبدتونه شاید مشکل کیسه صفرا داشته باشین ؟
- نه مادر من از این دردا نداشتم رضا
- فردا می ریم بیمارستان حتما باید آزمایش بدین و معاینه شین مامان جون
- حالا تا فردا .... شامتونو بخورین رو به روم رضا نشسته بود بغل دستش علی ... سرش پایین بود و با غذاش بازی می کرد موهاش به هم ریخته بود چه غم اون حالتشو دوست داشتم . خیلی معصوم شده بود . شامو خوردیم و مهمونا کم کم رفع زحمت کردن همون طور که گفتم خاله اینا زود جیم فنگ شدن و ظرفا افتاد رو دوش من البته خدا رضا رو خیر بده که اومد کمک ولی چه کمکی در کل دو تا پیرکس شست یه ظرفو نیم ساعت طول می ده بشوره میگه باید ظرفو اینقدر بشوری که صدای جرینگش در بیاد !!! اون شب هم واسه خودش شبی بود فقط دل تو دلم نبود از یه طرف نگران علی بودم خیلی پکر بود از یه طرف هم نگران مامان جون که خدا کنه مشکلی نداشته باشه

فردای اون روز مامان جون به همراه مامان و خاله مینا رفتن تو بیمارستانی که رضا توش دوره می گذروند . مشخص شد کبد مامان جونم زرد شده و زردی آورده . چند تا قرص و این ها هم تجویز کردن اما خوب ...
رضا به این اکتفا نکرد مامان جون رو چند تا دکتر معروف هم برد اونا هم همین تشخیص رو دادن . باورم نمی شد . همین طور که می گذشت مامان جونم لاغرتر می شد و چهره اش زردتر ما هم کاری از دستمون بر نمی اومد .
اون روز بعد از مدرسه رفتم خونه ی مامان جون خاله زیلا و شادی هم بودن . مامانی ام حالش خوب نبود . دلم داشت کباب می شد . 39 درجه تب داشت . اون شب علی و رضا هم اومدن . خجالت آوره ولی تو اون موقعیت با دیدن علی انگار حالم بهتر شده بود چون پاشم از گچ دراومده بود و این خوشحالم می کرد .
فردای اون روز مدرسه رفتم . خیلی نگران بودم .دلم شور عجیبی می زد و متاسفانه این دلشوره بی مورد نبود .
به خونه رفتم تا خودم رو آماده کنم برم خونه ی مامان جون . لباس دو تکه ای پوشیدم زیرش یه تاپ بود که یه سمتش سرخابی بود یه سمتش مشکی و روش هم یه شنل مانند آستین دار بود .
اونو که پوشیدم صدای زنگ اومد . مامان بود رنگ به رو نداشت درو باز کردم خودشو انداخت تو بغلم گفتم : مامات جون چطوره ؟
چشماش سرخ سرخ بود که گفت : مامان جون رفت ...
نمی دونستم چیکار کنم داشتم دیوونه می شدم اولش حالیم نشد فقط رفتم اون لباسو از قسمت مشکی اش پوشیدم ... همین !!
بعد تازه فهمیدم چه خاکی به سرم شده مامانم لباساشو عوض کرد تو ماشین یا من زار می زدم یا مامان ...
وقتی رسیدیم خونه مامان جون . خاله ها و بابک و نگار و الناز اونجا بودن . رضا هم بود .تو اون لحظه دلم می خواست علی هم باشه ولی گویا با دایی هام و بابامو شوهرخاله هام رفته بودن دنبال کارای مامان جون . هر کی دنبال یه کار بود
تا دختردایی ام نگارو دیدم خودمو انداختم بغلش و های های گریه کردم . اصلا باورم نمی شد . الناز هم اومد منو می مالید بلکه آروم شم . اونا متوجه نمی شدن چون به اندازه ی من با مامان جونم اخت نبودن ...
اومدم بلند شم که افتادم زمین . سرم گیج رفت . رضا برام آب قند آورد و نگار به زور به خوردم میداد . نفسم بالا نمی اومد . از جام بلند شدم رفتم اتاق مامان جون جنازه اش رو تخت بود . یه ملحفه ی سفید هم روش ... وای خدای من باورم نمیشد این مامان جونم باشه می خواستم بیفتم رو جنازه که خاله مینا از پشت منو گرفت .
بلند داد می زدم : مامانی قربونت برم آخه چرا رفتی ؟ چرا من خر رفتم مدرسه .... کاش می دیدمت ... قربون نگاهت برم ... مامان جونم یادته با هم اسم فامیل بازی می کردیم ماشین با الف می نوشتی آمبولانس ؟ یادته می گفتم مامانی جر نزن قبول نیس آمبولانس ماشین نیس ؟
حالا کجایی ببینی با همین آمبولانس می خوان ببرنت ... ای خدااااااااااااا
خودم نمی فهمیدم چی می گم . کم کم بقیه ی فامیل هم جمع شدن چون عصر بود تشییع جنازه به فردا افتاد اما خوب مهمون زیاد بود . همه تو حال خودشون بودن ما دخترا تو اشپزخونه وسایل برای پذیرایی آماده می کردیم 3- 4 بار از دستم لیوان افتاد شکست که الناز گفت تو برو ما انجام میدیم . اونم فهمیده بود اوضاعم بی ریخته ...
رفتم تو دستشویی دیدم شادی بی شعور داره به چشماش ریمل می زنه نزدیک بود بخوابونم تو گوشش ...
- بی شعور . مامان جون مرده تو فکره خوشگل کردن خودتی ؟ انسانیت نداری ؟ بی شرف ...
خودم مونده بودم من اینا رو دارم به شادی می گم ؟
بهمن بود هوا سرد بود . من لباس مناسبی با خودم نیاورده بودم . علی اومد نگاه غریبی به هم انداختیم نه تسلیتی نه حرفی اما نگاهمون هزارتا معنی داشت . سردم بود . رفتم حیاط که اعلامیه ها رو ازش بگیرم . که برای تشییع جنازه مردمو خبر کنیم . قرار شد با هم بریم اعلامیه ها رو بچسبونیم
زمین یخ زده بود . اومدم سوار ماشین شم پام 180 باز شد افتادم زمین . اشکام سرازیر شد درد شدیدی تو کمرم حس کردم علی خواست کمکم کنه اما خودم بلند شدم و سوار ماشین شدم .
حرفی بینمون رد و بدل نشد . اعلامیه ها که پخش شد غذایی که سفارش داده بودیم واسه مهمونا خربدبم و رفتیم خونه .
مهمونامون یه سری رفتن یه سری موندن تقریبا 11 شب بود که ساناز ابنا هم از گرگان اومدن و اونم به نوعی جیغ و داد کرد .
فردا تشییع جنازه بود شب خوابم نمی برد همه اینطور بودن چه طوریخ وابم ببره وقتی جنازه ی مامان جونم تو اون اتاقه ؟
نیمه های شب رفتم اتاق مامان جون بالای سرش قرآن رو باز کردم خوندم . برای انیکه جنازه بو نگیره پنکه روشن کرده بودن . هوا خیلی سرد بودداشتم قندیل می بستم .
صدای علی از پشتم اومد ... ندا !!
برگشتم و نگاهش کردم .
- می خوای برای مامانی قرآن بخونی ؟
- اوهوم
- سردت نشه ؟
- نه خوبه
- برات پتو بیارم ؟
- نه
- خدایی ؟
- خدایی !!
و از اتاق رفت بیرون ... حس گرمی تو رگهام دوید .
روز تشییع جنازه موقع بردن جنازه غش کردم تو خونه . نگار به دادم رسیده بود . علی بالای سرم وایستاده بود خیلی کلافه بود دستاشو عصبی تو موهاش فرو می کرد از اینکه ناراحتم بود حس خوبی داشتم . چند بار بالا آوردم خلاصه به زور ما رو بردن تو اتوبوس که بریم سمت بهشت زهرا
دنبال یه اغوش بودم که توش گریه کنم . دختر عموی مامانم رو پیدا کردم و پریدم تو بغلش و یه دل سیر گریه کردم اونم منو نوازش می کزد و دلداری می داد که الحق خیلی آروم شدم ...
بعد از دفن مامان جون عزیز تر ازجونم رفتم سر خاک مامانی گلها رو پر پر می کردم دایی ام گویا فهمید رو به راه نیستم به ساناز و الناز اشاره کرد که بلندم کنن .
داشتیم از روی قبرها رد می شدیم چون لیز بود سه تایی با مخ افتادیم زمین . وسط گریه ی همه صدای هر هر خنده ی ما بلند شد . ناراحت بودیم ولی این حرت واقعا غیرمنتظره بود .
تمام لباسو کفشام خیس شده بود . بعد از بهشت زهرا برای نهار به رستورانی رفتیم . حرصم گرفت از موقعیت نشناسی بعضی آدما ...
تو اون هیر و ویر زن عموی علی منو خفت کرده بود داشت می گفت چند سالته و این حرفا و بهم کیس معرفی می کرد .
حرصم گرفت . گفتم : نرگس خانم امروز مامان جونم فوت کرده می تونیم تو موقعیت های بهتری با هم صحبت کنیم نه ؟
و ترکش کردم . علی اومد سمتم گفت : نرگس خانم چی می گفت ؟
رومو بهش کردم و گفتم : علی تو بنگاه خیریه ازدواج کار می کنه ؟
فهمید منظورم رو و با حرص سبیلشو جوید .
منو و الناز و نگار نشستیم و مشغول نهار خوردن شدیم اما میلم نمی کشید . به زور چند تا قاشق سوپ خوردم و کنار کشیدم .
چشم رو هم که گذاشتم ختم و هفت و چهل مامان جونم هم تموم شد که هر کدومش یه خاطره ای داشت اما نمی خوام یادآوری کنم ...
فقط موضوعات مرتبط با خودم و علی رو می گم . مثلا توی مراسم ختم دم در دایی فرید به من گفت تو و علی چه به هم میایید ... کاملا بی مقدمه . منم که لکنت گرفته بودم گفتم آره خیلی .........
یا مثلا تو مراسم هفت قرار بود زنونه ختم انعام بگیریم قبلش علی یه سر اومد خونه من نمی دونستم خونه اس با همون دامن کوتاه و لباس حریرم اومدم تو هال دیدم داره بر و بر نگام می کنه بی چشم و رو و منم جیغ زدم و در رفتم ...
یا اینکه یه بار تو اتاق خوابیده بود رو زمین هیچی روش نبود رفتم یه بالش آورم زیر سرش گذاشتم و یه پتو هم روش کشیدم که بیدار شد و یه نگاه خاص بهم کرد و من در رفتم ...
یا تو مراسم 40 خاله مینا که می خواست از عزا درمون بیاره به هر کی یه چیز داد به من یه تاپ قرمز خیلی خوشگل داد که گفت سلیقه ی علیه !!
باورم نمی شد که علی هم به من توجه کنه . خوب چرا به شادی این حرفو نزد ؟
به هر حال خدا مامان جونم رو رحمت کنه ولی چون تو زنده بودنش بانی خیر بود وقتی هم که رفت روابط من و علی روز به روز بهتر و بهتر شد ...

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 9
  • بازدید امروز : 23
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 100
  • بازدید ماه : 191
  • بازدید سال : 3,103
  • بازدید کلی : 68,584
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...