close
چت روم
رمان اولین نگاه قسمت 1تا5
loading...

CiTy Romance

فصل ۱تا۵   حوض آبی وسط حیاط نگاه می کردم . تو این فکر بودم که چقدر از این حوض خاطره داشتم . بچه که بودم همیشه خونه مامان جون بودم . ماهی های توی حوض دنبال هم می کردن . یادش بخیر توی اون حوض 9 تا ماهی بود که هر کدام متعلق به یکی از نوه های مامان جون بود . ماهی من یه ماهی کوچیک قرمز بود که روی دمش خال خالی های بنفش داشت . اسمش رو سنجد گذاشته بودم . وقتی با بچه ها تو حیاط دعوام می شد پسر خاله ام علی می گفت : ندا گربه ی اکرم خانمو می آرم سنجد رو بخوره ها و همیشه من گریه می کردم . اکرم خانم…

رمان اولین نگاه قسمت 1تا5

Sheida بازدید : 30 شنبه 19 / 11 نظرات ()

فصل ۱تا۵

 

 حوض آبی وسط حیاط نگاه می کردم . تو این فکر بودم که چقدر از این حوض خاطره داشتم . بچه که بودم همیشه خونه مامان جون بودم . ماهی های توی حوض دنبال هم می کردن . یادش بخیر توی اون حوض 9 تا ماهی بود که هر کدام متعلق به یکی از نوه های مامان جون بود . ماهی من یه ماهی کوچیک قرمز بود که روی دمش خال خالی های بنفش داشت . اسمش رو سنجد گذاشته بودم . وقتی با بچه ها تو حیاط دعوام می شد پسر خاله ام علی می گفت : ندا گربه ی اکرم خانمو می آرم سنجد رو بخوره ها و همیشه من گریه می کردم . اکرم خانم همسایه ی مامان جون اینا بود که یه گربه ی بزرگ و. سیاه رو پناه داده بود . من خیلی از این گربه می ترسیدم .همیشه با خودم فکر می کردم که چرا اکرم خانم این گربه ی بی ریخت رو تو خونه اش نگه می داره آخه از اکرم خانم با این همه وسواس تو دین این چیزا بعید بود !!!
تو افکارم غرق بودم که صددای خاله ام منو به خودم آورد : ندا مثلا اومدی کمک یا وایستادی به این حوض زل زدی ؟
لبخندی زدم و گفتم : راستش ژیلا جون داشتم فکر می کردم اگه این خونه رو بازسازی کنن این حوض چی میشه ؟
تابی به بدنش داد و گفت : توام با این طرز تفکرت . مامان جون کم بود تو هم اضافه شدی ؟ بابا این خونه داره خراب میشه . نکنه توقع داری دست رو دست هم بذاریم تا رو سر مامان جون خراب شه ؟
زبونم و به دندون گرفتم – خدا نکنه خاله من میگم کاش ...
من موندم تو با این روحیه ات چه جوری هی میگی می خوام عمران بخونم . تو که تحمل بازسازی یک خونه کلنگی رو نداری چه طور می خوای خرابش کنی و جاش یه برج بسازی ؟
- اوووووو خاله حالا کو تا من بخوام مهندس شم ...
- ایشاله بشی . حالا تا دیر نشده بیا کمک کن این خرت و پرتا رو بیاریم بذاریم تو ماشین تا بعد ...
به دنبال خاله راهی خونه شدم و کارتون های چینی و وسایل تزیینی مامان جون رو بلند کردم و تو حیاط بردم . و گوشه ای گذاشتم .
مامان جون پس از دو ماه اصرار مداوم بچه ها و نوه هاش راضی شده بود که خونه شو بازسازی کنه . همه مخصوصا مامان و خاله ژیلا از این موضوع استقبال کرده بودن به همین خاطر اولین نفراتی بودن که برای کمک اومده بودن . مامان جون قرار بود تو این مدت خونه ی خاله مینا باشه . چون اونجا یه اتاق اضافه داشتن که مامان جون اونجا ساکن بشه .
در کل مامان جون 5 تا فرزند داشت سه دختر و دو پسر
بابک و نگار بچه های دایی سعید بودن . ساناز و الناز هم مال دایی فرید .
خاله ژیلا یه دختر به اسم شادی داشت . خاله مینا هم که خاله بزرگم محسوب می شه صاحب دو پسر بود : علی و رضا .
منم تک فرزند بودم درست مثل شادی . البته من با شادی خیلی تفاوت داشتم با اینکه شادی فقط 1 سال از من کوچکتر بود ولی فوق العاده لوس بود . با هر حرفی عکس العمل نشون می داد و ناراحت می شد ولی من اینجوری نبودم . نمی دونم شاید به این خاطر بود که خاله ژیلا خیلی شادی رونازنازی باراورده بود به همین خاطرم اون روز شادی خونه مونده بود و من با اینکه روز بعدش امتحان داشتم اومده بودم کمک .
بچه های دایی هام زیاد تو این مسائل دخالت نمی کردن . نگار و الناز که دانشجو بودن و به قول خودشون اصلا وقت سرخاروندن نداشتن . ساناز هم که ازدواج کرده بود و به خاطر کار همسرش راهی گرگان شده بود .
بابک هم که 16 ساله بود و فقط کار خرابی می کرد به قول مامان همون بهتر که کمک نکنه ...
***
سوییچ ماشین رو از مامان گرفتم و کارتن ها رو داخل ماشین گذاشتم . و به داخل برگشتم . آشپزخانه ی مامان جون تقریبا خالی شده بود . مامان پشت میز چوبی آشپزخانه رو به روی خاله نشست ورو به من گفت : ندا سه تا چای بریز بیار بخوریم .
چای ها رو توی چند تا استکانی که توی جاظرفی گذاشته بودن ریختم و تو سینی گذاشتم یه خورده بیسکوبیت تو کمد بود برداشتم و رو میز گذاشتم و نشستم .
خاله – خسته نباشی
- مرسی شما خسته نباشین ...
مامان – دختر خوبیش اینه ها ژیلا . الان اگه پسر بود مگه می اومد کمک ؟؟
خاله – بابا سیما پسرا هم که همه بد نیستن . مثلا همین پسرای مینا ببین چقدر کمک احوالن . علی که همه ی کارا افتاده گردنش . از نجارو گچ کار و نقاش گرفته تا لوله کش و سنگ کار .
- آره بچگی . ..
من – خوب وظیفه شه برای مامان جون نکنه برای کی بکنه ؟
مامان – من نمی دونم تو چه پدر کشتکی با این علی مادر مرده داری ؟
- من مشکلی باهاش ندارم فقط از بچگی ازش خوشم نمی اومد .
مامان که گویا حرف مرا نشنیده گرفته بود رو به خاله گفت : عصری قراره با رضا بیان اینجا دیگه ؟ این فرشا و کمدها رو قراره بذارن تو انباری اکرم خانم .
خاله : آره عصر میان . دلم براشون یه ذره شده
مامان – آره خیلی وقته ندیدمشون . قربونشون برم من
رو ترش کردم که مامان گفت : ببین من باز از یکی تعری کرده تو اینطور کردی ...
- من که چیزی نگفتم ...
از بچگی رضا رو دوست داشتم . اون همیشه برام مثل یه برادر نداشته بود . از نظرم همیشه پشتیبان من بود . همیشه تو دعواها هوای منو داشت ولی از وقتی پزشکی قبول شده بود دیگه خودشو می گرفت وبه همین خاطر زیاد دیگه دور و برش نمی پلکیدم . خصوصا که نامزد هم داشت می دیدم شاید نامزدش دوست نداشته باشه یکی مدام دور و ور شوهرش بپلکه !!!
ولی از همون بچگی از علی متنفر بودم . اون همیشه از بچگی منو اذیت می کرد و منو حرص می داد . به نظرم اون هیچ یک از ویزگی های خوب رو نداشت .
با این که 25 ساله بود دیپلم داشت و هنوز به سربازی نرفته بود نماز نمی خوند( چیزی که من خیلی بهش اهمیت می دادم ) و به اندازه ی تمام موهای سرش دوست دختر داشت و به این موضوع افتخار می کرد.
به قدری ازش بدم می اومد که حدودا 1 سال بود ندیده بودمش . هر وقت خاله اینا خونه ما می خواستن بیان و من می دونستم اون همراهشونه خونه نمی موندم و هر وقت ما می خواستبم بریم خونه شون من نمی رفتم . اصلا عارم می اومد که ببینمش . هیچ وت اذیت هایی که تو بچگی به من کرد رو فراموش نمی کنم .
اون روز هم به همین دلیل وقتی فهمیدم که او می خواد بیاد سر درد رو بهانه کردم و به خونه رفتم .


خونه ی ما با خونه ی مامان جون فاصله ی زیادی نداشت . پیاده حدودا نیم ساعت راه بود . آخرین روزهای آبان بود . عطر نم بارون رو به مشامم کشیدم و سبک بال راهی خونه شدم .
سر کوچه که رسیدم نگاهم به در خانه ما افتاد
- اه گندش بزنن دوباره پلاکا رو عوض کردن . من نمی دونم هدفشون چیه ؟ عوض این که چاله چوله های خیابون درس کنن هفته ای یه بار پلاکا رو عوض می کنن
به خونه ی خودمون رسیدم پلاکمون شده بود 6 . دو ماه پیش 22 بود و سه هفته پیش 74 !
جالبه !
کلید رو تو قفل انداختم و وارد آپارتمان شدم . شاسی آسانسورو فشار دادم دیدم بعله . خرابه !!!
- نمی دونم چرا امروز همه دست در دست هم دادن و می خوان اعصاب منو خرد کنن ؟
مجبور شدم 5 طبقه رو با پله طی کنم . وارد خونه که شدم احساس خوبی پیدا کردم ولی این احساس زیاد طول نکشید بوی سوختگی رو حس کردم . به سمت آشپزخانه دویدم دیدم بععععععععععله سبزی هایی که مامان دیروز خریده بود و من پاک کرده بودم و شسته بودم و خرد کرده بودم رو سرخ کرده بود و گاز رو روشن گذاشته بود
وایییییییییییی همه سبزی ها سوخته بود . زحمت های من به باد رفت . خدااااااااااااااااااااااا اااااااا
با حرص گاز رو خاموش کردم و با سیم افتادم به جون قابلمه . یه یه ربعی طول کشید از آشپزخانه اومدم بیرون و لباسامو درآوردم رو تختم افتادم .
یاد امتحان فردا آه رو از نهادم بلند کرد . کتاب رو باز کردم ولی انگار کلمات داشتن برام می رقصیدن تنها جایی که حواسم نبود به کتاب بود .
بلند گفتم : لعنت بهت علییییییییی هر چی می کشم از دست توئه . اگه تو نبودی که من الان خونه مامان جون بودم اینقدر هم حرص نمی خوردم .
ولی یه خورده که فکر کردم دیدم چه علی می اومد چه نمی اومد پلاکای ما عوض می شد . آسانسور نمی اومد و دست گل مامان آب داده می شد !
بلند شدم و به سمت تلفن رفتم و شماره ی دوستم لیلا رو گرفتم
مثل همیشه پرانرژی جواب داد : سلووووووووووووووم خوفی ؟
- سلام هی بدک نیستم . تو خوبی ؟
- چته ؟ قایق هات سوراخ شدن ؟
- نه گاومون زاییده
- اااااااااااا مبارکه !
شیطنت اون به منم سرایت کرد – مبارک غلاممونه فرستادیمش مرخصی
- نه بابا نمکدون . فیزیک خوندی یا نه ؟
- بچه شدی ؟ زنگ زدم بگم پاشو بیا اینجا با هم بخونیم .
- تو بیا من تازه حموم بودم سرما می خورم
- اه اه نازک نارنجی هیچی ات نمی شه بیا دیگه تو که می دونی من اونجا معذبم .
- اگه از بابت داداش خر منه باید بگم لهراسب با دوستاش رفتن چالوس فردا میان .
- خیلی خوب میام اونجا چیزی نمی خوای ؟
- نه زود بیا .
گوشی رو گذاشتم حاضر شدم . برای مامان یادداشت گذاشتم که من میرم خونه لیلا اینا درس بخونیم .
حوصله نداشتم زنگ بزنم بهش . چون می دونم که می گفت : اگه سرت درد می کنه چرا میری بیرون ؟
دوباره از پله ها اومدم پایین .
بارون شدت گرفته بود . دستامو تو بغلم گرفتم و به سمت خیابون اصلی راه افتادم . منتظر تاکسی شدم تا اینکه یه پیکان مغز پسته ای جلوم ترمز کرد راننده یه مرد حدودا 40 ساله بود . به هوای اینکه مسافرکشه طبق عادت همیشه جلو نشستم
داخل ماشین زیاد گرم نبود و من تو خودم مچاله شده بودم ولی هرچه بود از سرمای بیرون بهتر بود .
راننده نگاه وقیحی به من انداخت و گفت : خانم شما ازدواج کردید ؟
با تعجب به سمتش برگشتم و پرسیدم : به شما ربطی داره ؟
خنده ی رکیکی کرد و گفت : ربط پیدا می کنه !!!!
نمی دونم چرا گفتم : بله ازدواج کردم
- چه بهتر
و به دنبالش همان خنده ی رکیک ...
واقعا ترسیده بودم ولی نمی خواستم واکنشی نشان دهم . می ترسیدم اوضاع خراب شود .
- چه طور مگه ؟
- راستش من تازه از زنم جدا شدم . خیلی وقته که دنبال یکی می گردم امروز که شما رو دیدم فهمیدم خودتی ...
- ببخشید آقا متوجه منظورتون نمی شم . من که گفتم من همسر دارم ...
چنان لبخندی زد که دهان گشادش تا حلزونی گوشش باز شد !!!
- خوب منم که نمی خوام بگیرمت ...
متوجه منظورش شدم ... خدایا چی کار کنم ..
- نگه دار . عوضی نگه دار . به خیالت من از اوناشم ؟
- چون از اوناش نیستی می خوامت دیگه وگرنه من که با هر کسی حال نمی کنم ...
- خفه شو آشغال نگه دار ...
آنقدر به او مشت می زدم که دست درد گرفتم ولی اون اصلا به روی خودش نمی آورد . داشت وارد کوچه های پرت و پلا میشد . سرعتش خیلی زیاد بود نمی دونستم چی کار باید بکنم ...
داشت وارد یه کوچه ی بن بست می شد . بدون تامل در رو باز کردم و خودم رو به پایین پرتاب کردم .
از برخورد صورتم با آسفالت کوچه احساس بدی بهم دست داد . ماشین ایستاد و من دیدم که به دنبالش اون مردک پایین اومد و به سمتم دوید .
با تمام قوام به سختی از جا بلند شدم و تا می توانستم دویدم و خودم رو توی یه سوپری انداختم . چند دقیقه که گذشت و اطمینان پیدا کردم که رفته با چهره ی پرسوال مغازه دار مواجه شدم .
- خانم اتفاقی افتاده ؟
- چیزی نیست ؟ ببخشید می تونید برام یه آزانس بگیرید ؟
- البته به کدوم خیابون ؟
- زرگنده
هر کسی که وارد سوپر می شد با نگاهی کنجکاو به من نگاه می کرد . با خودم گفتم حتما صورتم داغون شده که اینقدر بد نگام می کنن . آینه رو از تو کیفم درآوردم و دیدم قسمتی از صورتم که به آسفالت اصابت کرده بود راش برداشته و خونی شده .
با دستمال به جونش افتادم و وضعش بهتر شد . پیش خودم گفتم مامان اگه بفهمه دیگه نمی ذاره تنهایی برم بیرون !!
پسر جوانی وارد شد و گفت : حاجی شما ماشین می خواستید ؟
به من اشاره کرد و گفت : نه ایشون می خواستن .
از مغازه دار تشکر کردم و اون گفت : دخترم خیلی مواظب خودت باش گویا می دانست چه اتفاقی افتاده ...
این دفعه عقب نشستم . راننده جوون بود بیشتر ترسیدم . اینقدر تو دلم دعا خوندم که کاری بهم نداشته باشه که خدا می دونه ...
چشمامو بسته و به صندلی تکیه داده بودم .
به صدای راننده به خودم اومدم : خانم رسیدیم .
جلوی منزل لیلا اینا بودم . پولو دادم و پیاده شدم .
آهی کشیدم . در دل به علی لعنت گفتم و زنگ طبقه ی دوم را فشار دادم ...

صدای مادر لیلا پیچید: کیه ؟
- منم ندا
- بیا تو عزیزم
در تیکی باز شد و به داخل رفتم . خونه ی لیلا اینا بر خلاف ما دو طبقه بود که طبقه اول خانواده ی عموی لیلا بودند و طبقه ی دوم خودشان .
چند قدم که در حیاط راه رفتم چشمم به زانتیای نوک مدادی افتاد . گفتم حتما مهمون دارند .
بالا که رفتم لیلا به استقبالم اومد چقدر این دوست تپل و سبزه مو دوست داشتم دستش را باز کرد و مرا در آغوش خود جا داد و بوسه بارانم کرد :
- دیوونه بس کن حالا خوبه دیروز همون دیدیم ها
- مرده شورتو ببرن که هیچ احساس محساس نداری
صدامو پایین آوردم و گفتم : این ماشینه که تو حیاطه ...
خندید و گفت : زانتیا که ماشین نمی شه !! مال مهرداده
- اااااااااا پسر عمو هم که فامیل نمیشه !!!
و زدم زیر خنده .گونه های لیلا از شرمی دخترانه رنگ گرفت . لیلا مهردادو از بچگی دوست داشت همیشه آرزوش این بود که مهرش به دل مهرداد بیفته . از نظر من مهرداد پسر مهربون و خوش مشربی بود احساس می کردم لیلا رو خیلی دوس داره و این موضوع رو بارها بهش گوشزد کرده بودم ولی همیشه می گفت : تو تو زندگی ما نیستی که بدونی . مهرداد با من مثل مریم خواهرش برخورد می کنه نه طور دیگه ای و حرف آخر رو همیشه من میزدم که : لیلا آخر سر تو با این مهرداد ازدواج می کنی این خط این نشون . اگه نشد من اسمم رو عوض می کنم اصلا می ذارم کچل گیسو !!!
لیلا از در کنار رفت و داخل شدم . خونه ی لیلا اینا بزرگ بود سبک خونه مدرن بود هر قسمت خونه یه رنگ یه نورپردازی یه دکوراسیون . خلاصه در نهایت سادگی شیک بود . برعکس خونه ی ما که کلاسیک بود و پر از اشیاء قدیمی و عتیقه !
مادر لیلا به استقبالمون اومد و پس از احوال پرسی گفت: شما که می خواهید درس بخونید من برم پیش مصی حوصله ام سر نره .
پس از رفتنش لبخندی شیطانی به لیلا زدم و گفتم : می بینم که میونه مامانت با مادرشوهرت خیلی خوبه !
پرید سمتم و گفت : هیس خفه خون ! مامانم اگه بشنوه پوستمو می کنه .
- خوب بابا شلوغش می کنی . لیلا اگ بدونی برام چه اتفاقی افتاد ؟
نگران گفت چی شده ؟ خودمو روی اولین مبل راحتی پرت کردم و ماجرا رو براش تعریف کردم بعد از تموم شدن حرفام لیلا آب دهانش رو به سختی قورت داد و گفت : طبق معمول سرکارم گذاشتی ندا ؟
- ای بابا ما هم که شدیم چوپان دروغگو بس که سرکار گذاشتیم دیگه کسی باورمون نداره .
- وای من اگه بودم سکته می کردم . مامانم همیشه می گه من جای مامان ندا بودم نمی ذاشتم تنها بیرون بره ماشاله بر و رو داره خوش قد و بالا هم که هست
و ادای مامانش رو درآورد و زد زیر خنده .
- مگه مامان تو از من تعریف کنه ...
- اون هم دلیل داره
و ریز ریز خندید . منظورشو گرفتم .
- بی خیال مثلا ما اومدیم درس بخونیم ها .
- باشه تا تو لباساتو دربیاری منم می رم بساط درس رو بیارم .
لیلا رفت . مانتومو درآوردم و روی مبل انداختم شالم رو هم از سرم کندم . وسیلمو ریختم وسط هال چارزانو رو زمین نشستم تا لیلا اومد .
تا شب با لیلا درس خوندیم . شب بابا اومد دنبالم و ضمن عذرخواهی از پدر و مادر لیلا منو سوار ماشین کرد .
سوار که شدیم بابا گفت : خوب دخترم خوش گذشت ؟
- هی بد نبود جای شما خالی از صبح که حمالی بعد از اونم که رفتم خونه دوباره حمالی بعدش هم خونه لیلا اینا همه اش درس خوندیم .
- تو گفتی و منم باور کردم .
رومو کردم سمت پبجره و با لبهای ورچیده گفتم : خوب باور نکنید .
- خوب حالا لوس نکن خودتو . ببسنم داداش لیلا نبود ؟
به طرف بابا برگشتم و براق شدم : بابا اگه لهراسب بود به نظرتون من اونجا می موندم .
دستی به سبیلش کشید و گفت: آهان پس این چیزها رو می فهمی ؟
- کدوم چیزها رو ؟
نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و تا به خانه برسیم حرفی بینمان رد و بدل نشد .
آنقدر خسته بودم که حتی حوصله ی مسواک زدن هم نداشتم به محض رسیدن به خونه به اتاقم رفتم و رو تختم ولو شدم
امتحان فردا ساعت 8 برگزار می شد . ساعت 7 با تکان های مامان از خواب پریدم و با عجله آبی به صورتم زده و لباس پوشیدم
به مدرسه که رسیدم تقریبا همه اومده بودن . بعد از سلام و احوال با چند تا از بچه ها به سمت تابلوی اعلانات رفتم و کارتم رو از جیبم درآوردم دنبال شماره ام می گشتم . 150تا 164 کلاس 103 طبقه دوم . پس 165 کو ؟
آهان 165 تا 200 راهروی طبقه ی دوم . اکهیییییییی به خوشکی شانس . حالم از امتحان دادن توراهرو به هم می خوره .
به سمت بچه ها رفتم .نازنین دستم و به گرمی فشرد : ندا کدوم کلاس افتادی ؟
- همه رو برق میگیره ما رو داداش ادیسون افتادم تو راهرو
- اه چه بد من و نیلو تو یه کلاس افتادیم
و چشمکی به نیلو زد . نیلو یکی از بچه های درسخون کلاس گفت : منظور ؟ بیخود موس موس نکن که من تقلب برسون نیستم .
نازنین – دوستم دوستای قدیم اصلا دم ندا گرم . بچه درسخونه ولی مثل بعضی ها چسی نمیاد . تقلب رسوندناش معرکه اس .
نیلو – منظورت از بعضی ها منم ؟ من چسی میام ؟
دیدم داره دعوا می شه گفتم بیخیال . شما لیلا رو ندیدید ؟
نیلو سری چرخاند و گفت : اه ناکس چه حالا زاده اس اوناهاش ...
لیلا بعد از دیدن تابلو اعلانات به طرف ما اومد و سلام داد . قیافه اش دمغ بود .
نگاش کردم و گفتم : غلط نکنم تو راهرو افتادی
حیران نگاهم کرد – تو از کجا می دونی ؟
- داد می زنه منم راهروئم
چشاش برق زد .
- شماره 171 ام شماره تو چنده ؟
- 165
- خدا کنه کنار هم بیفتیم نمی دونی تو هر ردیف چند تا صندلی میذارن ؟
- نه ندا من می ترسم . یه سری اثباتی ها رو نوشتم گذاشتم لای جورابم
- اثباتی ام اساسی می لنگه ...
با صدای زنگ به سمت راه پله راه افتادیم . لیلا 6 تا صندلی پشت من بود بنابراین به قول خودش قضیه تقلب ملغی شد .
امتحان نسبتا ساده ای بود . برگه ی امتحانم رو دادم و پایین رفتم تا بچه ها بیان .
اول از همه بنفشه یکی از همکلاسی ها م اومد : ندا 20 دیگه ؟
- نمی دونم شاید
- مرده شورتو ببرن
- مرسی
و خندیدم
- تو خوب دادی ؟
- هی بد نبود 5 تا سوال رو ننتوشتم
با تعجب پرسیدم : چرا ؟
خندان گفت : بی خیال با سامان قرار دارم .
زیر لب زمزمه کردم : این سامانی که من دیدم عقبتتو بخیر نمی کنه
- دوباره مامان بزرگ شدی . بی خیال من دارم می رم تو نمیای ؟
- نه قربونت برو .
تو کفر کارای بنفشه بودم از سال اول دبیرستان با سامان دوست بود . پسری پولدارو از خودراضی که خوراکش بازی با دخترای ساده بود یکی اش هم همین بنفشه ی بدبخت .
اما بنفش اعتقاد داشت او فقط مرا برای ازوداج می خواهد و بس .
زیر لب گفتم : زهی خیال باطل !!!
لیلا اومد خوشحال بود .
- خوب دادی ها بلا ...
- وای ندا اولش که دیدم تو اونقدر ازم فاصله داری و 3 تا مراقب سرمونن داشتم خودمو خیس می کردم اما الان فکر کنم بالای 18 شم .
- خوب خدا کنه
و خندیدم . همیشه لیلا که امتحان می داد می گفت 20 می شم جوابا که می اومد 14 میشد برای همین مورد خشم و غصب مامان باباش و صد البته لهراسب قرار می گرفت .
یه بار گفتم همیشه خودتو کم بگیر که وقتی نمره ات بیشتر شد کیف کنی .
این دفعه که گفت 18 به بالا تو دلم گفتم : یعنی که پاس می کنم ...
پس از جدا شدن از لیلا راه خونه رو پیش گرفتم . فرداش امتحانی نداشتیم . شدیدا احساس گرسنگی می کردم . به خونه که رسیدم غذایی پیدا نکردم . مامان یادداشت گذاشته بود : دوست داشتی بیا خونه مامان جون . من تا شب اونجام .
زیر لب غریدم : حالا بازسازی خونه مامان جون تو این هیرو ویر واجب بود ؟
لیوانی شیرخوردم کمی استراحت کردم . به سر و وضعم رسیدم و تو آینه خودمو دید زدم . کمی آرایش کردم . چند وقتی می شد که مامان اجازه ی آرایش رو بهم داده بود. احساس خوبی داشتم فقط این ابرو ها .... وای کاش کنکورو می دادم و از شرشون خلاص میشدم . خیلی برام معضل بود . احساس زشتی می کردم . مامان برای دلگرمی ام می گفت ابروهات خیلی خوش حالته . بهت میاد . هیچ وقت به مامان نگفتم می خوام برشون دارم گفتم بذار خودش پیشنهادش رو بده که اون هم گفت : بعد از کنکور !!!!!!
لبخندی زدم و راهی خونه مامان جون شدم ....

طبق عادت همیشگی دوبار پشت سر هم زنگ رو فشار دادم . در باز شد وارد حیاط شدم . اثاث ها یه گوشه ریخته شده بود . داخل خونه تقریبا خالی بود . شادی به استقبالم اومد و بغلم کرد .
عقب رفتم و نگاش کردم : وای شادی چقدر تپل شدی !!
خنده ی نمکینی کرد : ای بابا به خاطر درس خوندن زیاده ولی تو همون جوری ...
زدم به بازوش و گفتم : چاکریم !
دست در دست هم وارد شدیم . مامان و خاله ژیلا در حال خالی کردن وسایل داخل حیاط خلوت بودند سلام کردم و با هردوشون روبوسی .
مامان – امتحانت رو چطور دادی ؟
- بد نبود .
شادی – یعنی 20 !
- نه بابا توام که مثل بچه ها همه اش اینو می گین .
شادی – خوب حقیقت داره دیگه .
مامان – چیزی می خوری بیارم ؟ ما نهار کباب سفارش داده بودیم .
- نه یه چیزی خوردم . مرسی .
شادی – خوب دیگه مامان من برم ...
- ااااااااا کجا پست فطرت ؟
- بی ادب ! از صبح اینجام
با اینکه از دستش دلخور شدم تا دم در به بدرقه اش رفتم .
مامان و خاله ژیلا هم چنان مشغول حیاط خلوت بودند .
مانتو روسریمو درآوردم و ژاکتم رو پوشیدم و مشغول کار شدم .
صدای مامان اومد – ندا بیا ببینم
خودمو به اتاق رسوندم . مامان و خاله داشتن اتاقا رو خالی می کردن .
مامان – ندا جان برو متر رو از زیر زمین بیار دیوار حیاط خلوت رو اندازه بزن ببینیم چقدر کاشی می خواهیم .
به دنبال حرف مامان راهی زیر زمین شدم . متر رو برداشتم و به حیاط خلوت رفتم .
عرض حیاط خلوتو گرفتم یک متر و 20 بود . طولش خیلی زیاد بود با یه متر نمی تونستم اندازه اش بگیرم . چند بار گرفتم هر بار یه عدد در می اومد کلافه پامو به زمین کوبیدم .
- خانمی بذار کمکت کنم
با حیرت به سمت صاحب صدا برگشتم . خدایا این کی بود ؟
در اولین نگاه احساس کردم چیزی در قلبم زیر و رو شد . یه احساس ناب و جدید بله ! .... عشق !!!!!
با حیرت نگاهش کردم چون تردیدم رو دید گفت : چقدر عوض شدی ندا اصلا نشناختمت !!
باز هم حیرت من – نشناختی ؟ من علی ام !!
وای خدای من علی ؟ پسرخاله ام ؟ همون که یه عمر ازش متنفر بودم حالا جلو روم وایستاده بود و من من ... خدایا !!!
- سلام . ببخشید علی . راستش ...
نذاشت ادامه بدم : اجازه بده کمکت کنم ...
بی هیچ مقاومتی متر رو به دستش دادم و از سر حیاط خلوت متر رو گرفت و جایی که قطع می شد رو من علامت می زدم و دوباره سر متر رو میذاشت رو جای علامت زده .
علی - بالاخره تموم شد 9 متر و 17 سانت !
- مرسی 3 بار اندازه گرفتم ولی هر بار یه چیز می شد .
می دونم
با حیرت نگاهش کردم .
- من خیلی وقته دارم نگاهت می کنم .
وای خدای من این علی بود ؟ که این چنین داشت با من سخن می گفت ؟
خدایا سکته نکنم ؟ نکنه رنگم قرمز شه و ضایع شم .....
تو همین حین رضا اومد . با هم سلام و احوال پرس کردیم و به همراه هم راه افتادیم .
رضا – چه خبرا فس تو مخ ؟
- هیچ خبر سلامتی . درس و مدرسه و این حرفا دیگه ...
رضا سوتی زد و گفت : نه بابا خانم شدی . متلک نمی اندازی به من !!!
راست می گفت همیشه یه حرف تو استینم داشتم ولی اون موقع انگار تو دهنم سیمان ریخته بودم همه اش تو فکر علی بودم که هر از گاهی به من نگاه می کرد .
خواستم چیزی بگم : شما چه خبر از مامان جون چه خبر ؟
رضا – بی معرفت نمی آیی که به بهش سر بزنی ...
- آخه وقت نمی شه ولی ایشالا آخر هفته میاییم .
علی نگاه خواستنی بهم کرد و گفت : حتما بیایید خوشحال می شیم .
رضا – چی میگی تو دعوت می کنی . تو کی خونه ای گل پسر ؟
با این حرف انگار آتش رو دلم گذاشت . آره ... ندای خر این همون علی یه که هر روز با یکی می پره همونی که ازش متنفری همون که ...
به افکارمزاحم گفتم : ولم کنین من عاشق علی ام هیچ چیزی نمی تونه عشق منو نسبت بهش کم کنه ...
خاله ژیلا به سمتمان اومد ... ندا رفتی چی کار کنی حالا خوبه خواستی یه تیکه جا رو متر کنی ها ...
از حرفش دلگیر شدم نه به خاطر اینکه اینو گفت چون جلوی علی گفت احساس حقارت کردم .
علی – نه خاله ندا خیلی وقت بود متر کرده بود . راستش سرگرم حرف شدیم این بود که طول کشید ...
متعجب بهش نگاه کردم . لبخندی تحویلم داد . از اینکه ازم دفاع کرده بود دلم غنج رفت .
همراه خاله به آشپزخانه رفتم و مشغول کار شدم اما چه کاری تمام فکرم درگیر علی بود .
تا اینکه صدام زد – ندا خانم می شه یه لحظه بیایی ؟
ندا خانم ؟ چه غلطااااااااااااااااااا .
از آشپزخانه بیرون اومدم . کجایی ؟
- تو اتاق مامان جون .
به سمت اتاق مامان جون رفتم . پشتش به من بود دستش رو تو جیب شلوارش کرده بود و به دیوار زل زده بود . خدایا مگه تو دیوار چی داشت که ... اه از نهادم بلند شد چند روز پیش که خونه مامان جون بودم از سر بیکاری با مداد رو دیوارا شعر نوشته بودم . چون قرار بود دیواراشونو رنگ کنن من هم گفتم از فرصت استفاده کنم ... حاا الان می خواد سوال پیچم کنه ...
برگشت سمتم – ندا ! اینا رو کی نوشته ؟
چون سکوت منو دید گفت : قشنگن . خط خوشگلی داری ...
تشکر کردم .
ادامه داد – میشه برام بخونیشون ؟!!
با احتیاط جلو رفتم و کنارش قرار گرفتم با این که دختر قد بلندی بودم ولی در کنارش احساس حقارت کردم . لعنتی چه ادکلن خوشبویی زده بود ...
با صدای لرزان شروع به خواندن کردم ....
سلام ای تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن
هنوزم پر می شکه دل برای به تو رسیدن
واسه ی جواب نامه ات می دونم که خیلی دیره
بذار به حساب غربت نکنه دلت اسیره
عزیزم بگو ببینم که چه رنگ روزگارت
خیلی دوست دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت
سرتو با مهربونی بذاری تو روی شونه ام
تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونه ام
حالمو اگه بپرسی خوبه تعریفی نداره
چون بلاتکلیفه عاشق آخه تکلیفی نداره
نکنه ازم برنجی تشنه ام تشنه ی بارون
چقدر از دریا ما دوریم بی گناهیم هر دوتامون
بدجوری بهم می ریزه من و گاهی اتفاقی
تو اگه نباشی از من نمی مونه چیزی باقی
می دونی که دست من نیست بازی های سرنوشته
رو قشنگا خط کشیده زشتا رو برام نوشته
باز که ابری شد نگاهت . بغضتم برام عزیزه
اما اشکاتو نگه دار نذار اینجوری بریزه
من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد
باقی شو بگم می بینی گریه هات چقدر حروم شد
حال من خیلی عجیبه دوس دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تو تو چشام عشقو ببینی
یادتهمن و تو داشتیم ساده زندگی می کردیم
از همین چشمه ی شفاف رفع تشنگی می کردیم
یه دفعه یه مهمون اومد عقلمو بدجوری دزدید
قلب تو به روش نیاورد از همون دقیقه فهمید .
اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه
یاد دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و دیدم که دلم دیوونه تر شد
با تو گفتم و دلم از غصه ی تو با خبر شد
تو بازم هیچی نگفتی مثل پونه ها تو پاییز
سرنوشت تو سفیده ماجرای من غم انگیز
بدجوری دیوونتم من فکر نکن این اعتراضه
همیشه نبودن تو کرده این دلو کلافه
می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من
می دونی دوستم نداری مثل روزای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اینو نوشته
اما روح من یه دریاست پر از موج و تلاطم
ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماه
سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهه
تو که چشمای قشنگن خونه ی صد تا ستاره اس
تو که لبخند طلایی ات واسه من عمر دوباره اس
بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن
من بدون تو می میرم بیا و بهم کمک کن ...
شعر که تموم شد سرم رو بالا گرفتم به چشمای براقش رو دیدم .
لبخندی زد و دستاشو بهم زد و تشویقم کرد .
- ندا واقعا نمی دونم چی بگم خیلی با احساس بود خیلی لطیف و. شاعرانه ...
صورتم قرمز شده بود گر گرفته بودم – خواهش می کنم .
هنوز وایستاده بود و نگام می کرد . انگار زیر نگاش می خواستم آب بشم ...
ببخشیدی گفتم و خواستم بیام از اتاق بیرون که بازومو گرفت – ندا !!!
دوباره گر گرفتم خدایا چرا ولم نمی کنه الان سکته می کنم ...
به سمتش برگشتم ...
- تو این شعرا رو برای کی نوشتی ؟
- یعنی چی ؟
- یعنی تو .. تو عاشق کسی هستی ؟ ...
جا خوردم این چه سوالی بود پرسید من موقع نوشتن اون شعرا دلیل خاصی نداشتم از روی تفریح این کارو کردم ولی الان ... خنده دار بود چند ساعتی میشد که عاشق شده بودم ...
با صداش به خودم اومدم – اگه دوست نداری نگو .. آخه به نظرم کسی می تونه اینقدر با احساس شعر بنویسه و بخونه که حتما عاشق باشه .
لبخندی زدم و گفتم : نه ! من عاشق نشدم . یعنی وقتشو ندارم ...
از ته دل خندید – مگه عاشق شدن وقت می خواد ؟ فکر کن زنگ بزنی بگی ببخشید وقت دارین ؟ می خواستین عاشقتون بشم ...
- یخ نکنی ...
اینو گفتم و از اتاق اومدم بیرون .
صداش اومد نگران من نباش کاپشن تنمه ....
سری تکان دادم وتا رفتنشون دیگه جلوش آفتابی نشدم .
شب از بس این دنده اون دنده کردم تا خوابم برد همه اش تو فکر اولین نگاه علی بودم . چیزی که دلم رو لرزاند یعنی عاشق شدن اینقدر راحت بود و من نمی دونستم ؟ !!!

- ندا امروز چیکاره ای ؟
- چطور ؟
- هیچی لهراسب میاد دنبالم گفتم اگه بیکاری بیا خونه مون عصر می خوایم بریم سینما
- نه قربونت عصری می خوام برم دیدن مامان جون
- خونه خالت اینا ؟
- آره
از صبح دل تو دلم نبود . عصر می خواستم برم خونه ی خاله مینا البته مطمئن بودم که علی خونه نیس ... ولی دلم می خواست خوش تیپ باشم می خواستم خیلی تو دل خاله مینا جا کنم .
همه اش تو این فکر بودم که چی بپوشم ؟ بلوز شلوار . نه خیلی معمولیه .
دامن شلواری ؟ نه بابا می خوام بزرگتر از سنم نشون بدم . اون جوری خیلی بچه گونه می شم .
خلاصه تصمیم گرفتم یه دامن چین چینی که تا پایین زانوم بود بپوشم با یه بلوز آستین سه رب که گوشه اش گل بافته شده بود .
لباس خوشگلی بود خصوصا با موهای نسبتا فر من محشر می شد .
لبخندی رو لبم اومد . لیلا زد به پهلوم : چیه رفتی تو فکر پاشو جمع کن زنگ خورد .
راست می گفت اون روز هیچی از درس نفهمیدم . علی خدا بکشتت ....
با هم از مدرسه خارج شدیم لهراسب به 206 مشکی اش تکیه داده بود . خیلی از دخترا سعی در جلب توجهش داشتند الحق هم تیکه بود با اون قد و بالاش .
لهراسب 26 ساله بود مدیریت بازرگانی خونده بود و تو شرکت عموش کار می کرد .
با دیدن ما دست تکون داد و به سمتمون اومد .
- سلام ندا خانوم حال شما
- سلام . خیلی ممنون . شما خوبین ؟
- به لطف شما
لیلا سقلمه ای به لهراسب زد : ندا رو دیدی یادت رفت خواهر داری ؟ منم خوبم قربون شماااااا
- شما که تاج سر مایی آبجی خانوم
- ایش خوبه خوبه مزه نریز
من – خوب دیگه با اجازه تون . لیلا من برم .
لیلا – کجا کجا ؟
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم : عزیزم من که گفتم خودم میرم
لهراسب مداخله کرد – اصلا حرفش هم نزنید
و در عقب سمت راننده رو باز کرد . و اشاره کرد که سوار شم
- اگه اجازه بدین خودم می رم آخه اینجوری خوبیت نداره
لهراسب که پی به منظورم برده بود گفت : شما هر کاری هم که کنی این جی جی باجی ها پشت سرت حرف می زنن خواهش می کنم سوار شید می رسونمتون .
از سر ناچاری سوار شدم .غافل از اینکه علی پشت یکی از همین شمشادا زاغ سیاه منو چوپ می زده ..
تو راه مدام لهراسب از تو آینه به من زل مزد تا اینکه صدای لیلا در اومد . – اوی مواظب باش تصادف نکنی . یه خورده هم جلوتو نگاه کن
و لهراسب بی خیال می خندید . لیلا با شیطنت به من می خندید و من چشم غره می رفتم و دندون قروچه می کردم ...
وقتی به خونه رسیدم و ازشون خداحافظی کردم همه ش فکر این بودم که چه جوری با علی روبه رو بشم . مثل دختر بچه ها ذوق داشتم .
مامان خونه نبود. لباسامو درآورده و در نیاورده پریدم تو حموم . حسابی آب داغو باز کردم که خدای نا نکرده چرکای از خدا بی خبر نمونن تو تنم . با وسواس لیف زدم و سرم رو 3 بار با شامپو شستم !!
نمی دونم چرا اینقدر خل شده بودم نمی دونم چقدر تو حموم بودم که مامان زد به در : ندا اون تویی ؟ من اومدم زود کارتو تموم کن بریم به شب نخوریم ...
- مگه ساعت چنده ؟
- یه ربع به پنج
اینقدر شوکه شدم که نزدیک بود تو وان لیز بخورم یعنی من 2 ساعت و نیم تو حموم بودم ؟ باورم نمیشد ...
وقتی اومدم بیرون صورتم حسابی گل انداخته بود درست مثل دختر دهاتی ها شده بودم ...
خنده ای از سر شیطنت کردم و موهامو خشک کردم . چشمامو با دقت ریمل زدم و یه رژ صورتی هم به لبام ... با رضایت از اینه دل کندم ...
مامان داشت حاضر می شد ... همون لباسایی که قرار بود بپوشم رو پوشیدم و موهامو هم دو تا از پهلو بافتم از خیر باز گذاشتن موهای فر شده گذشتم ...
چرخی زدم و از اتاقم اومدم بیرون ...
بابا طبق معمول کار داشت برای همین من و مامان با هم رفتیم . سر راه بستنی خریدیم و بردیم .
وقتی رسیدیم ناخودآگاه چشمم دنبال علی بود . دست خودم نبود
خونه ی خاله مینا اینا توی یه آپارتمان بزرگ تو بلوک سازمانی بود .
شوهر خاله ام بازنشسته ی وزارت نفت بود .
رضا اومد استقبالمون . حالم گرفته شد دلم می خواست علی بیاد
منم خوش خیال بودماااااا
. منم اصلا به روی خودم نیاوردم که فک نکنن خبریه ها !!
با دیدن مامان جون دلم غنج رفت رفتم و حسابی بغلش کردم .
خاله مینا ام هم بغل کردم زد به شونه ی من و رو به مامان جون گفت : فتیه خانم اینم از سوگلی تون خیالتون راحت شد .
مامان جونم با اون صورت تپل و لبخندی که همیشه رو لباش آذین بسته بود نگام کرد و گفت : قربونش برم دختر گلمو ....
و منو کنارش نشوند ... خلاصه نشسته بودیم و داشتیم گل می گفتیم و گل میشنیدم که آقا اومدن ! می خواستم کله اش رو بکنم ... خدا از ته دلت بشنوه ندا خانم ...
اومد و با مامانم رو بوسی کرد با منم همچین خیلی خشک !!!
پیش خودم گفتم چه واسه من خودشو می گیره ؟ دارم برات !!
خلاصه دو دقیقه دیگه آقا نزول اجلال فرمودن با یه سینی که توش ظرفای بستنی بود ... ناقلا چه مدلم داده بود از اون بستنی کاراملی ها که آورده بودم ریخته بود تو گیلاس روشم آناناس حلقه خیلی خوشگل انداخته بود و یه کم هم آب آناناس اون وسط ...
سینی رو که داشت تعارف می کرد به من که رسید مامانم گفت : آقا پسر ایشونن ؟
منم پق زدم زیر خنده خوب چیکار کنم دست خودم نبود یه آن علی رو تصورر کردم که مینی زوپ پوشیده با صندل های پاشنه بلند داره تعارف می کنه ...
خلاصه خنده ی ما باعث شد ظرف بستنی تو سینی سر بخوره و قاشق برگرده رو لباس آقا پسر مجلس !!!
آنقدر غضبناک نگاهم کرد که نزدیک بود سکته کنم ...
رفت که لباسشو عوض کنه به منم بستنی نرسید دیگه !!
رفت دیگه بر نگشت ته دلم براش پر می کشید .. ولی از این رفتارش حرصم گرفته بود ... بی شعور اون روز چه مهربون شد حالا الان ؟
خلاصه مامان جون بعد نیم ساعت گفت : ندا مادر ! ساناز ی سری عکس برام رستاده تو اتاق علیه برو بیار بهتون نشون بدم ...
بیا همینو کم داشتیم ... می خواستم بگم خودش بیاره شازده !!ً معلوم نیست از اون موقع رفته تو اتاقش تخم گذاشته ؟
پا شدم رفتم سمت اتاقش ... یه در زدم و وارد شدم ...رو تخت دراز کشیده بود داشت با موبالش حرف می زد پشتش به من بود برای همین متوجه نشد منم گوش وایستادم ً
- نه بابا عروسک آخه این چه حرفیه که می زنی ؟ تو که میدونی دلم می خواد اما نمیشه دیگه ...
تو دلم گفتم : ای درد و بلا تو جونت ...
خیلی حرص خوردم ولی گفتم : آخه دختره ی چل تو که با یه نگاه عاشق میشی نمی دونستی این گل پسر چی کاره حسنه ؟
خلاصه اداسترف سمعو ادامه دادم
- نه قربون چشمات برم نه فدات شم نکن اونجوری علی ناراحت میشه هاااا ... باشه ببینم چی میشه آره ... اون که ...
- برگشت .. ادامه ی حرفش تو حلقش موند ... تلفنو قطع کرد و بلند شد ...
- - به تو یاد ندادن در بزنی بیای تو ؟
- در زدم اما جنابعالی مشغول دل و قلوه دادن بودی متوجه نشدی ...
- آ[ی خنی خواد برای من ادای زاهبه ها رو در بیاری ... خودش سوار ماشین هر عمله ای میشه ...
- هوی حرف دهنت رو بفهم هااااا
- هه برو بچه من خودم ختم این حرفام ...
نگاهی سر تا پاش انداختم و پا تحقیر گفتم : کاملا مشخصه ...
رضا درو باز کرد : چی شده افتادین به هم ؟ ندا مامان جون یه ساعته فرستاده عکس بیاری ها ؟
نگاهش کردم و گفتم : همین قصدم داشتم ...
ئ از اتاق اومدم بیرون ....
تا رفتن ما علی آفتابی نشد . فهمیدم اومده فضولی کرده دم مدرسه ... تابلو بود چون من به جز ماشین لهراسب سوار هیچ ماشینی نشده بودم ته دلم یه جوری شد ولی یه دونه تو سر خودم زدم که یعنی خاک ...
اومدیم خونه هر چی شام اصرار کردن نموندیم ...
اون شب دیگه با کلی فکر و خیال خوابیدم خیلی بابت حرفای لی حرصم گرفته بود متاسفانه عشق که میاد تو خونه ی کوچولو ی دلت تالاپی میشینه و به هیچ صراطی مستقیم نیست پا شدنش با خداس ...
منم نمی تونستم عشق تازه جوونه زده ی علی رو با بیل کلنگ از دلم بندازم بیرون ولی کاش این کارو می کردم آدما اگه می دونستن چی دراتنظارشونه سنگ بناشو درست میذاشتن ...

.:

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 9
  • بازدید امروز : 13
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 90
  • بازدید ماه : 181
  • بازدید سال : 3,093
  • بازدید کلی : 68,574
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...