close
چت روم
رمان نازک ترین حریر نوازش فصل3
loading...

CiTy Romance

روزها مثل باد مي گذشتند . حالا از روزي كه به اين خانه آمده بودم چند ماه مي گذشت و من كم كم به اين خانه عادت كرده بودم ، تنها دلخوشي من در اين خانه همان نامه نوشتن ها و پاسخ نامه ها بود و در وجود ميلاد كه روز به روز با هم گرمتر و صميمي تر مي شديم . در طي اين چند ماه چند بار ديگر مهمان به خانه آمده بود و من طبق دستور عمه بايد ساكت مي نستم و تحمل مي كردم . سميه و دخترانش عمه و فهيمه و خانواده اش از جمله كساني بودند كه به خونم تشنه بودند گر چه نمي دانشتم چرا . عمه فخري كاري به كارم نداشت و من به او…

رمان نازک ترین حریر نوازش فصل3

Sheida بازدید : 12 پنج شنبه 07 / 01 نظرات ()
روزها مثل باد مي گذشتند . حالا از روزي كه به اين خانه آمده بودم چند ماه مي گذشت و من كم كم به اين خانه عادت كرده بودم ، تنها دلخوشي من در اين خانه همان نامه نوشتن ها و پاسخ نامه ها بود و در وجود ميلاد كه روز به روز با هم گرمتر و صميمي تر مي شديم . در طي اين چند ماه چند بار ديگر مهمان به خانه آمده بود و من طبق دستور عمه بايد ساكت مي نستم و تحمل مي كردم . سميه و دخترانش عمه و فهيمه و خانواده اش از جمله كساني بودند كه به خونم تشنه بودند گر چه نمي دانشتم چرا . عمه فخري كاري به كارم نداشت و من به او علاقمند بودم ، حتي سالار هم با آن وجود سرد و ساكتش برايم معنا پيدا كرده بود . سالار بر خلاف نظرم نه بدجنس بود نه بداخلاق ، بلكه طي اين مدت فهميدم كه عادت دارد اينگونه رفتار كند . نه رفتار زشتي نه نگاه بدي و نه حرف نا به جايي از او مي ديدم ، هر چه بود علاقه و احترام ديگران به او بود. گر جه از او ترس داشتند اما سالار مورد علاقه ي همه بود ، پر كار و پر تلاش و آرام . هر گاه مقابلش بودم سر بلند نمي كرد جز مواقع ضروري . كلامش سرد و آرام بود و پر غرور ، هنوز هم با هم حرفي نزده بوديم جز سلام . سر مز غذا سه نفري مس نشستيم. حالا من هم مثل عمه هر ظهر و غروب منتظر بازگشت سالار بودم . اگر چه سالار اعتنايي به من نداشت اما وجودش آرامم مي كرد . گاهي كه از مقابل اتاقش مي گذشتم صداي نماز خواندنش را مي شنيدم و زيارت عاشورايي مه هر شب تكرار مي كرد و من از اين همه تكرار متعجب بودم . صداي بم و گيراي او هر شب و روز در حالي كه دعا مي خواند از پشت در اتاقش در فضا مي پيچيد ، صدايي كه دلنشين و پر بغض بود ! بلند و با طمانينه نماز مي خواند و من صداي گيرا و بم ش را مي شنيدم و گاهي ثانيه ها كه حواسش نبود نگاهش مي كردم . سالار عجيب بود ، كسي بي اجازه ي او كاري انجام نمي داد و هيچ كس بدون مشورت باهاش قدمي برنمي داشت . حتي شوهر خواهرانش كه بزرگتر از سالار بودند، حتي شوهر عمه فهيمه كه پيرمرد بود . گاهي زير نگاه تيز و برنده ي سالار نفسم حبس مي شد، هر چند ثانيه اي كوتاه بود . ديگر به طعنه ها ، گلايه ها و نيش هاي اطرفيان عادت كرده بودم و در سكوتي سخت همه را به جان مي خريدم .
***
پائيز همه حياط را تغيير داده بود ، حياط پر از برگهاي رنگي بود و صبح به صبح صداي خش خش گام هاي سالار را از پنجره ي اتاق مي شنيدم .برگهايي كه زير پاهاي پر غرورش صدا مي كرد. حالا صحبها سوز سرما از لابه لاي پردخ درون اتاق مي پيچيدو من از سرما زير پتو جمع مي شدم .
در ميان آن جمع بيگانه ، نگاه ديگري هم بود كه مرا آزار مي داد و ان نگاه بي پروا و گستاخ احسان بود كه در هر فرصتي كه پيدا مي كرد بيشتر سو استفاده مي كرد . طوري نگاهم مي كرد كه خيال مي كردم برهنه هستم .
از وقتي هوا سرد شده بود سالار زودتر به خانه مي آمد . گرماي مطبوع خانه باعث آرامش مي شد . حالا تمام وقت بيكاري را با خواندن كتاب يا روزنامه پر مي كردم . كتاب هايي كه ميلاد برايم انتخاب مي كردو صبح به صبح روي ميز وسط سالن بود.
كتاب روي پايم را بستم وبي حوصله سر بلند كردم . عمه فخري ساكت به نقطه اي خيره شده بود، گاهي وقتا همين طور مدت ها به نقطه اي خيره مي شد. او هم به گونه اي ديگر تنها بود . نگاهم به عمه بود كه صداي گام هاي آشنا و سنگين سالار در فضا پيچيد. مدتي بود با شنيدن گام هايش دلم تكان مي خورد. يك جورايي به او عادت كرده بودم و هر شب منتظر آمدنش بودم . ديدن آن سكوت تلخ و گزنده و ديدن آن چهره ي سرد و اخم آلودش را دوست داشتم و بي صبرانه منتظر شنيدن صداي گيرايش بودم كه دلم را مي لرزاند، اما به ندرت حرف مي زد. تمام وقتش را صرف كار مي كرد ، حتي زماني كه در خانه بود.
سالار مثل هر وقت ديگر سر جايش نشست ، سلام كردم و او مثل هر شب گذشته آرام پاسخ داد. عمه فخري مقابلش ايستاد و با يك دنيا مهرباني نگاهش كرد، بعد پرسيد :
-خوبي پسرم ؟
سالار سر بلند كرد و به عمه فخري خيره شد. انگار عادت داشت جواب سئوال ها را با نگاه بدهد ، سرش را تكان داد . عمه فخري به سمت آشپزخانه رفت. كمي جا به جا شدم ، كتاب از روي پايم روي زمين افتاد و صداي بدي ايجاد شد. دستپاچه به سالار خيره شدم . داشت نگاهم مي كرد. لباس پائيزي تيره اي بر تن داشت و خوش چهره و جذاب بود ، در ست مثل پدر . با ديدن نگاه خيره اش چيزي درونم را پر كرد، مدتي بود با ديدن سالار اين آتش در درونم زبانه مي كشيد . خم شدم و كتاب را برداشتم . سالار بي اعتنا نگاه مي كرد ، كاش حرفي مي زد. آهسته گفتم :
-ببخشيد پسر عمه !
دشوار پر تاني گفت :
-شما عادت دارين سرو صدا راه بيندازين ؟1
در صدايش گله و طعنه بود. فهميدم حركاتم را زير نظر دارد و دورادور مراقبم هست . گفتم :
-ببخشيد !
خشمي در نگاهش بود كه موجب شد نگاه از او برگيرم . عمه برگشت و فنجان چاي داغ را مقابل سالار روي ميز گذاشت . سالار يك دستش را تكيه گاه سر كرده و دست ديگرش روي دسته ي مبل بي حركت مانده بود. سينه ي پهن و ستبرش انگار مي خواست لباس را پاره كند، برجسته و پر تنش تكان مي خورد. چاي را طبق عادت نوشيد باز تكيه داد . عمه فخري گفت :
-پسرم فردا عصر اگر وقت داشته باشي ببريم سر خاك ...
سالار سرش را تكان داد . عمه با خيالي اسوده چايي خود را خورد و بعد رو به من گفت :
-سالومه ميز رو بچين ، گوهر امشب حال خوبي نداره!
سريع بلند شدم و ميز را چيدم ، وقتي كسي نبود عذا را روي مسز كوچكتر كنار اپن مي خورديم ، گوهر بي حال غذا را كشيد و رفت . وقتي برگشتم هر دو ساكت بودند . گفتم :
-عمه جون ، پسر عمه غذا آماده س !
سالار بلند شد و پشت ميز نشست و كنارش عمه و من آخر ميز، روي آخرين صندلي ؛ هنوز نشسته بودم كه چنگالي از دستم افتاد. لبم را به دندان گزيدم و به سالار خيره شدم خوشبختانه سر بلند نكرد. آهسته معذرت خواهي كردم و مشغول شدم .
بعد از شام ظرف ها را شستم و علي رغم اصرار گوهر او را به خانه اش فرستادم و خودم چاي ريختم و بردم . سالار و عمه كنار شومينه نشسته بودند، نجواي آنها را از دور مي شنيدم . سيني را مقابل سالار گرفتم . سر بلند كرد و نگاهم كرد، اولين بار بود كه اين همه نزديك به او بودم. نگاهش درشت تر از هميشه بود، تمام تنم لرزيد . چاي را برداشت و من چاي ديگري را مقابل عمه گرفتم ،‌چاي را بداشت و خودم هم كنارش نشستم .
نمي دانم چرا با ديدن اين نگاه خالي از هر احساس تمام تنم داغ مي شد و لرزشي عجيب همه وجودم را فرا مي گرفت . بويي آشنا وترس آور مشامم را پر كرده بود ،‌ بويي عجيب كه از تن گرم و زنده يسالار بر مي خواست . با ديدن دهان كم گوي و خاموش او دلم مي خواست حرف بزنم و آن دهان خاموش را وادار به حرف زدن بكنم . هيجان مخصوصي تمتم وجودم را پر مي كرد. نگاه سالار سرد و بي تفاوت به هر چيز ، خيره مي شد و من بارها شاهد بودم كه تمام نگاه هاي دختران فاميل با ميل و مشتاق به سمت او خيره مي شود، اما نگاه و دستان سالار چيزي نبود كه به زن فكر كند. سالار به چيزي بالاتر مي انديشيد،‌چيزي كه در لابه لاي زمزمه هاي شبانه اش يافتم و از راز و نيازي كه در دل شب انجام مي داد فهميدم . اگر چه سالار اهل شوخي نبود، اگر چه اهل خنده و سرو صداو شلوغي نبود، موسيقي و رقص انجام نمي داد اما همه دختران فاميل با ولع و حسرت او را تماشا مي كردند و همه آرزوي او را داشتند.
او به كار مي انديشيدو به دستور دادن و اخم ، حتي يك لبخند نيمه هم در اين مدت از او نديده بودم . هر چند حالت درهم رفتگي چهره اش دلنشين بود، اما قلبم با ديدن اين اخم و سردي پر از يك هيجان مرموز مي شد. غمي كه در ابتداي ورودم به اين خانه داشتم حاالا كم شده بود و ديگر به ان فكر نمي كردم . رندگي ارام و ساكتي بوداگر چه مخالف با روحيات من بود اما بايد كنار مي آمدم .
*****
عمه داشت راجع به كار سالار مي پرسيد و سالار تنها با تكان سر پاسخ مي داد. به سالار نگاه كردم، مقابلم نشسته بود. چشمانش زير تلالو نور سرخ رنگ شومينه مي درخشيد، يك اندوه ملايم ،‌يك راز غم آلود در چهره اش وجود داشت . چنان آرام و غم آلود بود كه دلم مي خواست مقابلش بنشينم و بپرسم چرا در چشم هايت اين همه غم الانه كرده ؟چرا حتي يك لبخند روي لبهايت نمي شيند؟ صداي عمه ، مرا از افكارم جدا كرد:
-سالومه !
نگاهم را به عمه دوختم ، گفت :
-صبح من و سالار از خونه مي ريم بيرون ، ظهر خونه سمييه هستيم و شايد تا غروب نيائيم ....
فقط نگاه كردم . سالار بلند شد و از پله ها بالا رفت ، روي پاگرد كمي مكث كرد و به سمت راست پيچيدو بالا رفت . قلبم در سينه مالش رفت .پرسيدم :
-من مي تونم با گوهر برم بيرون ؟
مدتي نگاهم كرد و بعد گفت :
-نه !
و رفت . بلند شدم و از پله ها بالا رفتم . در اين خانه زنداني بودم و اگر اين حياط بزرگ هم نبود دق مي كردم . شبهاي زيادي بود كه روي تخت غلط مي زدم و پي يك بهانه بودم بهانه اي كه نمي دانستم چيست اما آزارم مي داد، و نمي توانستم منكرش باشم . صبح با صداي دري كه محكم بسته شد از خواب پريدم ، كنار پنجره رفتم ماشين سالار نبودو حتما عمه هم رفته بود. با سرو صدا از اتاق بيرون آمدم و با آوازي بلند از پله ها پائين رفتم . گوهر پائين پله ها ايستاده بود و مخنديد ، گفت :
-چيه ؟ خونه رو گذاشتي روي سرت !
خنديدم و گفتم :
-مردم از بس ساكت را رفتم و آرام حرف زدم ، مي خوام امروز يه عالمه سرو صدا راه بندازم . ميلاد كجاست ؟
خنديد و گفت :
-بهش گفتم بياد اينجا !
صبحانه را در كنار گوهر و ميلاد با شوخي و خنده تمام كرديم . بعد از صبحانه با كمك گوهر و سيدكريم ، ميلاد را بالا به اتاق من برديم . ميلاد خيلي دوست داشت اتاق مرا ببيند. در حالي كه كنار پنجره بود و بيرون را تماشا مي كرد، آهسته گفت :
-ازاين بالا اون پائين خيلي قشنگه !
كنارش ايستادم و گفتم :
-ببين اگه اون درخت نبود اتاق تو كامل پيدا بود ...
خنديدو پرسيد:
-مي خواي قطعش كنيم ؟
ضربه اي روي سرش زدم، خنديدو سرش را به عقب كشيد . مدتي بعد گفت :
-آقا سالار هم گاهي پشت پنجره مي شينه اما مثل هميشه ساكت و اخم آلود!
لبه تخت نشستم و گفتم :
-تا به حال باهاش حرف زدي ؟
خنديد و با ويلچر به سمت من چرخيدو گفت :
-آره گاهي كه توي حياط هستم و مي آد رد بشه حالم و مي پرسه ...
من دوستش دارم ، با همه فرق داره ، هميشه با من يك جور رفتار مي كنه و هر جا مي ره براي من سوغاتي مي آره !
-آره به نظر من هم كمي فرق داره ، اما راستش ميلاد ازش مي ترسم ... وقتي نگاهم مي كنه دلم مي خواد فرار كنم يا گريه كنم !
ميلاد بلند خنديد و گفت :
-خوب اون چيزايي كه مي خواستي نشونم بدي چيه ؟
زير تخت خم شدم و ساكم را بيرون كشيدم و از داخل آن مقداري خرت و پرت بيرون ريختم . ميلاد به سمت تخت آمد، كنار تخت دست دراز كرد و عكس كنار تخت را برداشت . نگاهش كردم ، با دقت به قاب خيره شده بود . بعد از سكوتي سنگين گفت :
-خيلي قشنگه !
نفس بلندي كشيدم و گفتم :
-مادرم ؟
سرش را تكان داد. گفتم :
-پوستش مثل ياس بودو چشماش قشنگترين چشماي دنيا ...
ميلاد با دقت تماشايم كرد و بعد گفت :
-ولي خيلي شبيه خودت، انگار سيبي هستين كه از وسط نصف شده ..
خنديدم وگفتم :
-يعني من اين همه ... نه بابا... مادرم خيلي خوشگل بود.
ميلاد نزديكتر آمد. اولين چيزي كه به سمت ميلاد گرفتم همان نعل اسب كهنه و تكه فلز بيضي شكل با خطوط نا مفهموم بود . گفتم :
-اينا واسه ي پدربزرگم ، باباي مادرم آخه مي دوني اون رئيس قبله بود... داده به مادرم . اونم داده به من خيلي قشنگن مگه نه ؟
ميلاد مدتي به خطوط درهم تكه فلز خيره شد و بعد آهسته زمزمه كرد.
-يعني اين خطوط و حروف چه معني مي ده ؟
حرفي نزدم بعد يك گرنبند آبي ، يك گرنبند صوذتي و چند تيله بزرگ شيشه اي كه توجه ميلاد را به خود جلب كرد و با دقت تيله ها را جلوي نور خورشيد گرفت و گفت :
-عجب رنگ آميزي ؟
-مي خواي يكيشو بدم به تو؟
نگاهم كرد و خنديد ، گقتم :
-يكي شو بردار ، هر كدوم رو كه دوست داري !
بي تعارف يكي رو برداشت گفتم :
-يادگاري از من هميشه نگرش دار !
دوباره تيله را مقابل نور گرفت و گفت :
-تيله به اين بزرگي تا حالا نديده بودم .
مقداري ورق و دفتر كه آنها را كنار گذاشتم و بعد يك روزنامه ي تا شده ، ميلاد پرسيد :
-اون روزنامه؟
-روزنامه
دوباره گفت :
-خوب مي دونم يعني مي گم چيه كه مهمه و تونگهش داشتي ؟
خنديدم و گفتم :
-اگه گفتي ؟
كمي فكر كرد و با دقت به رونامه ي روي زمين خيره شد و پرسيد:
-خيلي قديميه ، نه ؟
سرم را تكان دادم . مدتي گذشت ، ميلاد شانه بالا انداخت . روزنامه را به دستش دادم و گفتم :
-روزنامه اي كه پدرم قبول شده ... واسه ي دانشگاه ... مادرم نگهش داشته بود... دور اسم پدرم خط كشيده شده نگاه كن !
ميلاد با يك لبخند روزنامه ي كهنه را از هم باز كرد و گفت :
-چه جالب !يعني اين همه مدت مادرت اينو نگه داشته ؟
-اين كه چيزي نسيت هنوز يه عالمه وسايل ديگه هست كه همش و گذاشتم پيش گلي !روزنامه هم دست پدرم بوده و بعد مي ده به مادرم .
ميلاد زمزمه كرد:
-فريد قوام ، فرزندغلامعلي قوام شماره شناسنامه ..
ادامه نداد و پرسيد:
-سالومه هنوزم اون جايي كه بودي به صورت قبيله اي زندگي مي كردن ؟
خنديدم و دستانم را زير چانه زدم ، ياد گذشته لبخند روي لبانم نشاندو گفتن :
-مي دوني من هيچ وقت با قبيله زندگي نكردم ، يعني مادرم بعد ازدواج با پدرم همون جا مي مونن و زندگي خودشون رو شروع مي كمم ، زندگي كوليها ديگه مثل قديما وجود نداره ، حالا زندگي اونا مثل عشاير يا كوچ نشن ها شده . اونجا كه من زندگي مي كنم مثل همه شهرستانها زندگي مي كنن ، نه قبيله اي وجود داره نه كولي ! پدر مادرم رئيس يه قبيله كولي بوده ، از اون آماي پر جذبه مادرم و برادرش دو تا فرزنده پدربزرگ بودند. خوب مادرم به خاطر اينگه دختر رئيس قبيله بوده وضعش با همه فرق مي كرده ... مي دوني كوليها يك جا بند نمي شن ... شهر به شهر ، ده به ده ، كوه به كوه مي گردن .. تا اينكه مي آن طرفاي جنوب ، اطراف فارس ... اون جا چادر مي زنن .. خواست خدا بوده كه بابا فريدم دانشگاه درس مي خوند ... نمي دونم مي دوني يا نه پزشكي مي خوند..براي گذروندن چي مي گن ، طرح مي رفته اون جا... مادرم رو مي بينه و باهم آشنا مي شن و بعد هم عاشق مي شن ، البته قضيه خيلي بيشتر از اين حرفهاي منه ، اما به طور خلاصه ... عشق شديدي بين اونا ايجاد مي شه ... اما كولي ها هم جز به هم قبيله اي دختر نمي دن ، رسم و رسوم خاص خودشون رو دارن كه كمي هم عجيب ... اما بابا فريد پدر بزرگ و راضي مي كنه و بابا فريد برمي گرده تهران تا مادرش و راضي كنه و با خانواده برن براي خواستگاري اما ... با مخالفت شديد حاجي و خانواده اش مواجه مي شه ، دعوا و جنگ بين اونا ايجاد مي شه و بابا فريد دوباره بر مي گرده ... پدرم تمام تلاشش رو مي كنه !
ميلاد با دقت نگاهم مي كرد، پرسيد:
-بعد باهم ازدواج كردند؟
-نه .. يكسال بابا فريدم تمام تلاشش رو براي راضي كردن خانوده اش مي كنه ، اما وقتي نمي شه مي ره و با مادرم ازدواج مي كنه و طبق خواسته بابا فريد، مادرم از قبيله جدا مي شه و ديگه همراه كولي ها نمي رن و همون شهرستان مستقر مي شن ...يعد كه بابا فريد، مادرم و مياره اين جا با رفتار بدي مواجه مي شه و اونو به بدترين شكل مي ندازن بيرون و از ارث هم محروم مي شه ... بعدشم كه من به دنيا اومدم و همون جا موندگار شديم با با فريد توي بيمارستان مشغول به كار شد، بيچاره به خاطر مشكلات زندگي ادامه تحصيل نداداما زندگي خوبي داشتيم ... چند سال بعد بابا فريد سعي مي كنه برگرده اما اينا قبولش نمي كنن حتي در مراسم حاجي و حاج خانوم هم نمي ذارن شركت كنه .
ميلاد گفت :
-عجب حكايتي بوده !
-آره بابا خيلي سختي كشيد اما هيچ وقت گله نكردو هيچ وقت هم اخم نكرد. عاشق من و مادرم بود... ما اونجا آشنايان زيادي داشتيم و پدرمو همه مي شناختن ... پدر همه ي شرح زندگي خودشو توي يه دفتر نوشته كه سر فرصت برات مي خونم!
ميلاد پرسيد:
-خواست پدرت بود بيايي اينجا؟
نفس بلندي كشيدم و سرم را تكان دادم ، بعد ايستادم و مقابل آينه به تصوير خودم خيره شدم :
-بابا هميشه از خانواده اش برام مي گفت و هيچ وقت نخواست بد اينا رو بگه ، هميشه مي گفت سالومه يه روزي شايد بگرديم . تو بايد خوب زندگي كني درس بخوني ... اون روزم با مادرم براي انجام كاري مي فتن ، نمي دانم دكتر يا بيمارستان كه ماشين تصادف مي كنه و همه ي مردمي كه داخلش بودن مي ميرن ...
بغض سخت راه گلويم راگرفت ، اما ادامه دادم :
-من تازه ديپلم گرفته بودم ... خبر بدي بود، بعد از اون كي چي شد و چي گذشت يادم نيست اما اينو مي گم كه بدترين روزها بود... بابا به يار محمد سفارش كرده بود، نه قبل از رفتن از همون زماني كه من به دنيااومدم كه يار محمد اگه يه روزي من و مهربان نبوديم ، سالومه رو بده دست خانواده ام و يه نامه كه من اصلا خبر نداشتم ... حالام كه اين جا هستم !
ميلاد دستي به صورتش كشيد و گفت :
-مي دونم اينجا راحت نيستي اما من خوشحالم كه اومدي و كنار ما هستي !
خنديدم ، اما قطره اشكي از گوشه ي چشمم فرو چكيد. ميلاد پرسيد:
-لباست رو نشونم نمي دي ؟
به طرف تخت رفتم و ابتدا لباس خودم ررا نشان دادم و بعد لباس مادر را ميلاد با لبخند به لباس خيره شد. گفتم :
-لباس كولي هاست و شب عروسي مادرم اين لباس رو تنش مي كنه ، عروسي اونا توي قبيله بوده ...
ميلاد گفت :
-خيلي قشنگه يه روز بپوش ازت نقاشي بكشم .
صداي در اتاق موجب شد سكوت كنيم ، گوهر بود كه در چار جوب در ظاهر شد .
-وقت ناهار ، حرفا تموم نشد؟
ميلاد به شمت در حركت كردو گفت :
-چه زود ظهر شد امروز !
نيم ساعت بعد هر سه سر ميز غذا نشسته بوديم . غذا بر خلاف هميشه با سرو صداي زياد تلويزيون وو خنده هاي بلند من و ميلاد تمام شد. يك ساعت بعد از غذا ، گوهر بايد ميلاد را به مدرسه مي برد. ميلاد دبيرستان مي رفت ، راه زيادي دور نبود اما گوهرر او را همراهي مي كرد.
تنها در خانه مقابل صفحه ي تلويزيون نشسته بود م و بي خود كانال عوض مي كردم . از عمه و سالار ناراحت بودم، حتي يكبار هم تعارف نمي كردند من با آنها بروم . در اين خانه مثل يك زنداني راه مي رفتم ، با گذشت چند ماه هنوزم رفتار عمه و سالار با من فرقي نكرده بودو همچنان سرد و بي اعتنا نسبت به من رفتار مي كردند اما خدا رو شكر مي كردم و راضي بودم به رضاي خدا!
ساعت نزديك چهار بود كه صداي زنگ آرام خانه در فضاي سالن پيچيد، از جا پريدم، دعا كردم يكي از دختران عمه يا عمه فهيمه نباشد ، و گرنه تنهايي هر چه كينه داشتند سرم خالي مي كردند. نگاهم به در خيره بود كه سيد كريم آرام و مظلوم وارد شد. نگاهم كرد و گفت :
-خانم ، آقا احسان هستن !
خون درون رگهايم منجمد شد و دلم لرزيد همانطور كه به سمت پله ها مي رفتم گفتم :
-مي خواستي بگي كسي خونه نيست ، نگفتي ؟آقا سالار بفهمه ناراحت مي شه!
سيد كريم پاسخ داد:
-چرا خانوم اما ايشون گوش ندادن ، تا در باز شد اومدن داخل ! حتما خبر ندارن خانم و آقا نيستن !
به سرعت بالا رفتم . از بالا كنار نرده هاي سفيد خم شدم و گفتم :
-من نمي خوام با من رو به رو بشه ، اگه عمه فخري بفهمه شايد ناراححت بشه !
سرش را تكان داد. وارد اتاق شدم و در رابستم . مدتي كه گذشت داي قدم ها ناآشنايش را شنيدم تنم لرزيد . نمي دانم چرا اين همه از اين پسر وحشت داشتم . صداي در آمد و بعد سكوتي طولاني و بعد صداي رفتن آنقدر منتظر شدم تا هيج صداي ديگري شنيده نشد. آهسته در را باز كردم و از بين در بيرون را تماشا كردم كسي نبود. خوشحال شدم و پا به بيرون گذاشتم هنوز چند قدمي نرفته بودم كه كسي مچ دستم را گرفت ، از وحشت فرياد بلندي كشيدم و سعي كردم دستم را بيرون بكشم . وقتي برگشتم احسان بي پرواتر از هميشه با يك لبخند بد نگاهم مي كرد داشتم مي لرزيدم و صداي وقيحش در گوشم پيچيد:
-واسه چي از من فرار مي كني؟
محكم دستم را كشيدم و گفتم :
-ولم كن !
با دقت تماشايم كرد، حالا به ديوار چسبيده بودم . دستم را رها كرد و خودش مقابلم ايشتاد و آهسته گفت :
-تو خيلي زياد خوشگلي و من نمي تونم اين نگاه رنگي رو از ياد ببرم ، تو به جورايي ...
دستش جلو آمدو انگشتش با لطافت روي پوستم كشيده شد ، ادامه داد:
-حالا مي فهمم چرا دايي فريدم نتونست دل از مادرت بكنه ، حتما اونم به اندازه تو قشنگ بود، يه پوست كه مثل شير مي مونه و يك جفت چشم درشت و رنگي ، اين گونهاي گلبهي تو دل آدم رو مي لرزونه ...
نگاهم به اطراف چرخيد و دريك لحظه به سرعت به طرف پله ها دويدم .او پشت سرم مي خنديد و حرف مي زد:
-من از تو خوشم مي آد اين كه چيز بدي نيست ما مي تونيم با هم باشيم ، كسي هم با خبر نمي شه مطوئن باش !
عقب عقب رفتم و محكم گفتم :
-تو خيال كردي من يه دختر دهاتي ساده و احمق هستم ، من يك دختر هستم ، يك دختر با شرافت كه نمي ذاره دست كثافتي مثل تو بهش برسه . آقا سالار كه بياد حتما بهش مي گم...
خنديد و گفت :
-تو نبايد اين كار رو بكني و گر نه من راحتت نمي ذارم ! من از ديدن تو سير نمي شم ... تو چيزي بيشتر از جواني و زيبايي داري ، تقصير از من نيست سالومه ، دختر دايي عزيزم !
به ميز رسيدم ، دستم عقب رقت و روي ميز قرار گرفت . صداي او در فضا طنين انداخت :
-من فقط مي خوام با تو حرف بزنم همين !
-شب در حضور سالار و عمه فخري بيا هر چي بگي گوش مي كنم ...
دستش قوي و محكم جلو آمد و دست چپم را گرفت ، قبل از اينكه دست ديگرم را بگيرد با گلداني محكم روي سرش كوبيدم . آخ بلندي گفت و عقب رفت . خون مثل يك جوي باريك از كنار چشمش جاري شد . با ترس چيزي را كه در دست داشتم رها كردم ، با خشم نگاهم كردو با تهديد گفت :
-بلايي سرت بيارم كه پشمون بشي دختره ي وحشي !
احسان از سالن خارج شد و من خم شدم تا تكه هاي شكسته ي گلدان را جمع كنم . مدتي بعد گوهر برگشت و با ديدنم پرسيد:
-چي شده سالومه ؟
-هيچي گلدون رو شكستم ...
خنديدو گفت :
-فقط به خاطر گلدون اين همه رنگت پريده ؟
حرفي نزدم . گوهر كمك كرد تا سالن را مرتب كنم . گوهر مشغول آشپزي شد و من منتظر بازگشت عمه و سالار نشستم ،‌هوا تاريك مي شد كه صداي ماشين سالار قلبم را لرزاند. خيلي وقت بود كه با آمدنش پر از هيجان مي شدم ، سعي كردم آرام بنيشم . عمه فخري و سالار وارد سالن شدند، سلام كردم و هر دو پاسخ دادند. سالار سر جاي هميشگي اش لم داد و و دكمه ي اخر پيراهنش را باز كردو چشمانش را بست . نگاهش كردم و تمام تنم داغ شد و شعله كشيد . حالم بد بود ،‌دستي به پيشاني ام كشيدم .عمه پرسيد:
-سالومه حالت خوب نيست ؟
سر بلند كردم و نگاهش كردمو آهسته گفتم :
-خوبم !
حرفي نزد و نشست . گوهر چاي و ميوه آورد و رفت . همه نگاهم كرد. مدتي كه گذشت گفت :
-نكنه سرما خوردي ، رنگت پريده ....
اگر چه لحن كلامش سرد بود ، اما از سر نگراني بود. لبخند زدم دوباره گفت :
-تو دختر بي احتياطي هستي سالومه ، صبح هاي زود توي حياط مي ري چي كار ؟
حرفي نزدم . عمه چايش را خورد و گفت :
-گوهر من مي رم حمام كسي تلفن كرد بگو بعدا تماس مي گيرم !
صداي گوهر گنگ شنيده شد :
-چشم خانوم !
سالار به اتاقش رفت.عمه هم به حمام رفت . نمي دانستم با سالار بگويم يا عمه ، مردد طول سالن را قدم مي زدم . بالاخره با گام هايي محكم بالا رفتم ،‌شايد عمه با احساس رفتار مي كرد و من از آينده خودم بيمناك بودم !
پاگرد را دور زدم و سمت راست را بالا رفتم و مقابل اتاق سالار ايستادم . هنوز مي ترسيدم ، اگز سالار دعوايم مي كرد چه ؟ اگر مرا مقصر مي ديد چه ؟ اگر عمه ... و هزار اگر ديگر ... هنوز ايستاده بودم كه در باز شد و سالار در چارچوب در ظاهر شد . نگاهم كرد در حلقه ي نگاه بي تفاوت او گم شدم و دوباره همان بوي آشنا دلم را آشوب كرد. هنوز مردد تماشايش مي كردم كه به در تكيه داد و دست هايش را داخل جيب شلوار كرد و پرغرور ، صدايش چون آهنگي اوج گرفت :
-كاري داشتين ؟
از جذبه ي نگاهش و از طنين صدايش ترسيدم و به عقب گامي برداشتم و گفتم :
-نه ...
صدايش محكم در سرم پيچيد :
-بگو!
نمي شد چيزي را از آن نگاه كشيده و سياه پنهان كرد. به لبهاي او خيره شدم و آهسته گفتم :
-آقا احسان امروز اومده بود اينجا...
سالار هنوز نگاهم مي كرد. كاش نگاهش را جاي ديگري مي دوخت ، هل شدم منتظر بود ،‌گقتم :
-من قصد نداشتم بي احترامي كنم اما اون ... اون ...
سالار تكان خورد و داخل رفت ، كمي دورتر از در روي اولين صندلي نشست و پا روي پا انداخت و دوباره نگاهم كرد . از حالت آرامش كمي بر خود مسلط شدم و ادامه دادم :
-اون قصد بد داره ... چند بار تا حالا تكرار كرده ... من عصباني شدم و با گلدون زدم توي سرش ... سرش شكست ...
براي بار اول بود مي ديدم ابروهاي پر خوش حالتش بالا رفت ، اما نگاهش تغييري نكرد . انگار اين نگاه و اين دهان فقط براي فرمان دادن و حكم كردن آفريده شده بود . دستي بين موهايش كشيد كه دلم باز هم ريخت ،‌موهاي سياه ورها روي پيشاني ريخت و دلم زيرو رو شد .صدايش آهسته و سردپيچيد:
-به كسي هم گفتين؟
-نه فقط به شما ، چون گفتن همه چيزو بايد به شما بگم ... كار بدي كردم ؟
نگاهم كرد، نگاهش نافذ بود و در قلبم رسوخ مي كرد. حرفي نزد بلند شد و بي اعتنا به انتهاي اتاق رفت . منديگه جرات جلو رفتن را نداشتم از همان جا برگشتم و پائين نشستم تا عمه از حمام بيرون آمد
با ديدنم گفت :
-سيد كريم خونه س ؟
سرم را تكان دادم . تكه كاغذ تاشده اي به دستم داد و گفت :
-اينو بهش بده تا تهيه كنه !
به سرعت خارج شدم. سيد كريم هميشه پشت ساختمون مشغول انجام كاري بود. با ديدنم لبخند زد و گفت :
-چي شده اومدي اين طرف ؟
كاغذ را به سمتش گرفتم و گفتم :
-عمه گفت اينو بدم به شما...
كاغذ را گرفت و داخل جيبش گذاشت بعد نگاهم كرد و گفت :
-كار خوبي كردي وقتي اون پسره اومد رفتي ت اتاقت ، هيچ وقت نيا جلوش !
خنديم و او ادامه داد :
-اينا مرد نيستن يه مشت جوون هرزه و ولگردن ، نگاه به آقا سالار نكن خدا بهش سلامتي بده با اين سن و سال كم نگاه چپ به ناموس مردم نمي كنه با خداست ، اهل نماز و روزست مثل آقا فريد ... هي خدا دحمتت كنه مرد!
با گام هاي آهسته ساختمان را دور زدم وبه خانه بازگشتم . سالار كنار عمه نشسته بود،‌مقابل آن دو نشستم عمه نگاهم كرد . گفتم :
-دادم بهش عمه جون !
سرش را تكان داد . سالار با انگشتان دست چپ چشمانش را بسته بود و فشار مي داد. هر وقت ماراحت يا عصباني بودچشمانش را فشار مي دادو وقتي آرام بود موهايش را لمس مي كرد، تك تك حراكات او را حفظ شده بودم . از حركاتش خوشم مي آمدو به دل مي نشست . داشتم نگاهش مي كردم كه چشم باز كرد، نگاهم را از او دزديدم و به عمه خيره شدم .بيني عمه مثل بابا فريد پهن و كوتاه بود اما بيني سالار كشيده ، اما چشم هاي سالار همان چشم هاي بابا فريدم بود. عمه پرسيد :
-چيزي شده سالومه ؟
خنديدم و گفتم :
-نه !
و ديگر حرفي نزد. آن شب در سكوتي طولاني گذشت و من با خيالي آسوده به اتاقم پناه بردم و تا ساعتي از شب براي گلي نامه نوشتم . دلم براي گلي تنگ شده بود اما بايد تحمل مي كردم . وقتي نامه را داخل پاكت گذاشتم دراز كشيدم ...
دو هفته از آن اتفاق گذشت و هيچ حرفي نشد ، انگار احسان به هيچ كس چيزي نگفته بود. فقط عمه فخري در لابه لاي حرف هايش به سالار گفت سر احسان شكسته بايد برم سري بهش بزنم ؟ كه سالار محكم گفت نمي خواد و عمه ديگر هيچ حرفي نزد.
هوا سردتر از هميه بود ، سارا طبق گفته ي عمه برام لباس تهيه كرده بود . هيچ وقت خودم را بيرون نمي بردند نمي دانم چرا اما اعتراضي هم نمي كردم .
روزها از پي هم مي گذشتندو روز به روز حالم دگرگون تر مي شد . هر وقت سالار را مي ديدم ، مي لرزيدم . از ديدنش آرام مي شدم و از نديدنش دلتنگ ، به وجود سرد و خاموشش وابسته شده بودم ولي هنوز هم جرات نمي كردن حتي براي خودم اعتراف كنم . گاهي دلم مي خواست براي گلي بگويم اما باز مي ترسيدم . ترس از آينده ، ترس از گذشته اي كه هرگز فراموشم نمي شد.
غروب يك روز پائيزي بود كه داخل حياط نشسته بودم و به آسمان نگاه مي كردم . سيد كريم مقابلم ايستاد وگفت :
-كجايي خانوم ،‌چند بار صدات زدم ؟
خنديدم و به چهره ي آرام و با وقارش خيره شدم . گفت :
-صبح واست نامه اومد، اما وقت نكردم بدم بايد ببخشي !
نامه را گرفتم و تشكر كردم . ئقتي سيد كريم رفت نامه گلي ر باز كردم . نامه بوي گل محمدي مي داد و با اين جمله آغاز شده بود: سلام به سالومه
دختر سر به هوا اين روزا حواست پرته ، نمي دونم چرا ، اما خوب يه حدس هايي مي زنم ، نكنه يكي از اون پسر تهرووني هاي پ افاده روي تو چنگ انداخت ، بهت بگم من نمي ذارم ... دلم برات قد يه دريا تنگ شده شايدم بيشتر ، نامه ي تو يك دنيا خوشحالم كرداما يه بوهايي مي آد سالومه ... من مي ترسم ، مراقب باش ... اون كسي كه حتي مي ترسم اسمش رو بيارم فراموش كن ... به ياد بيار كه بر مادر مهربان و عزيزت چه گذشت و ان قوم با پدرت چه كردند. از تو تعجب مي كنم دختر ، اين حواس پرتي تو از كجاست ؟دلم نمي خواد فكر كنم واسه ي چي اما تو رو خدا جون گلي مراقب خودت باش . گلي به غير از يه پدر مادر پير و يه سالومه كي رو داره ؟ سالومه روزي صد بار فحشت مي دم كه مدرسه رو انداختي رو دوش من بدبخت ، پدرم رو دراوردن اين بچه هاي شيطون ...
گاهي سراغ يه معلم چشم آبي رو مي گيرن اما من فقط بهشون مي خندم و مي گم معلم خوشگل و از ما دزدين . سالومه ادامه نمي دم چون مي ترسم ادامه بدم . برام بنويس هر چه هست پنهون نكن ، دختر كولي اگه بفهمم چيززي رو پنهون كردي تا خود تهروون پياده مي آم و اون وقت ...
سالومه دوستت دارم ، مراقب خودت باش ... گلي !
اشك هاي ذلتنگي يكي يكي مي چكيد. نامه را تا كردم و دوباره داخل پاكت گذاشتم و گريه كردم ، گريه اي كه نمي دانستم براي چيست؟نه لا اقل اين بار مي دانستم براي چيست !
صداي قدم هاي سنگين و آشنايي دلم را لرزانداما سر بلند نكردم . صداي قدم هاي سالار قطع شد، سر بلند كردم و سالار را كمي دورتر ديدم كه نگاهم مي كند. لباس سياهي به تن داشت كه جذاب ترش مي كرد، محكم گفت :
-اين چه وضعي ؟
ترسيدم و به سرعت از جا پريدم . بي اعتنا جلو رفت و من مدتي بعد پشت سرش وارد شدم ، سالار نشسته بود و عمه برايش چاي آورده بود. سالار نگاهم نكرد ما من نگاهش كردم و سلام دادم ، پاسخ داد. عمه فخري كمي سرما خورده بود و صدايش گرفته بود. گفت :
-باز رفتي تو سرما ؟
-سردم نيست !
بلند شدم و به سمت اشپزخانه رفتم . گوهر نشسته بود و سبزي پاك مي كرد. نگاهم كرد و گفت :
-سالومه حالت خوب نيست عزيزم ؟
-چرا خوبم كمي دلم براي باباو مامانم تنگ شده
حرفي نزد نشستم و در سكوت كارش را تماشا كردم . تا موقع شام همان جا كنار گوهر نشستم . انگار متوجه ي حالم شده بودچون هيچ حرفي نزدم و در سكوتي طولاني يكديگر را تحمل كرديم .
*****
از صبح خانه در تكاپو و هياهوي عجيبي بود، عيد سعيد غديرخم بود و من تا آن روز نمي دانستم سالار و خواهرانش سيد هستند، نمي دانستنم شوهر عمه فخري جناب سرهنگ سيد بوده . همه از صبح زود آنجا بودندو من در اتاق صداي گنگ گفتگوها را مي شنيدم ؛ پشت در اتاق ايستادم و گوش تيز كردم . نگاهم روي ساعت چرخيد نزديك نه صبح بود اما سالار هنوز از خانه خارج نشده بود. هر روز صبح ساعت 8صداي در اتاق و بعد صداي گام هايش را مي شنيدم . پشت در اتاق نشستم و منتظر شدم بالاخره چند دقيقه بعد صداي گام هاي سالار دلم را زير و رو كرد. سرم را به در تكيه دادم، نيم ساعت بعد عمه فخري پشت در اتاقم بود و من در را به رويش باز كردم . با ديدنم ابرو در هم كشيد و گفت :
-تو كه هنوز حاضر نشدي ؟
-الان حاضر مي شم !
داخل اتاق شد و نگاهي به در و ديوار انداخت و گفت :
-لباس مناسبي بپور امروز مهمان زياد داريم !سالار از لباس نا مناسب خوش نمي آد!
-چشم
مدتي بعد در حاليكه كت و دامن يشمي رنگي كه طبق معمول سارا آورده يا خريده بود را به تن كردم . لباس قشنگي بود و من از آن خوشم مي امد، دامنش پرچين و بلند بود. روسريم را روي سرم مرتب كردم و پائين رفتم . همه با ديدنم لحظه اي ساكت شدند و بعد دوباره مشغول شدند. گوشه اي دورتر از بقيه نشستم و سرم چرخيد تا سالار را ببينم ، هنوز در سالن نبود. مدتي بعد طنين قدم هاي سالار در فضا پيچيد. سر بلند نكردم . اما دلم آشوب بود و عرق مي ريختم ، انگار نه انگار زمستان بود. مدتي گذشت تا سر بلند كردم و سالار را روي مبل تابدارش ديدم . با لباسي سر تا پا روشن و شالي سبز كه روس شانه انداخته بود. چقدر اين شال سبز و اين لباس روشن به او مي آمد ، تكيه داده و تاب مي خورد. سميه و سارا هم شال سبز روي دوش داشتند. سرو صدا ايجاد شد و همه به سما سالار هجوم بردند. سرجايم نشسته به زمين خيره بودم كه صداي عمه فخري گوشم را پر كرد:
-سالومه !
سر بلند كردم . در دستان عمه چند اسكناس نو بود گفت :
-برو از سالار عيدي بگير !
نگاهش كردم و از جا بلند شدم . ئقتي نزديك سالار ايستادم هيچ كس اطرافش نبود و تنها روي مبل مي خورد. چقدر در اين لباس و شال سبز ، شكيل و با وقار مي نمود. آهسته گفتم :
-سلام ، تبريك مي گم!
نگاهم كرد، مثل هميشه كه فقط نگاه مي كردو آدم دلش مي خواست فرار كند. بعد از يك مكث خسته كننده گفت :
-سلام
با اندكي دو دلي گفتم :
-عيدتون مبارك پسر عمه !
وقتي گفتم پسر عمه چنان نگاهم كرد كه فوري نگاه از او دزديدم . حرارت مطبوعي وجودم را پر كرد، دوباره همان بوي آشنا از تن سالار بيرون تراويدو مشامم را پر كرد. مدتي طول كشيد تا صدايش در گوشم طنين انداخت :
-از شما هم مبارك !
لحن كلامش محكم و سرد مثل هميشه بود. از داخل جيبش چند اسكناس بيرون كشيد و به طرفم دراز كرد. دست لرزانم پيش رفت و اسكناس ها را گرفت ، بعد تشكر كردم و از او دور شدم . وقتي دوباره نشستم هنگامه و هديه با كينه نگاهم مي كردند.
سالن پذيرايي خانه دو قسمت مي شد و سالار ، به قسمت ديگر رفت تا مهمانهايي را كه فقط مرد بودندرا ببيند. بازديد كنندگان زياد بودند چه در زن ها و چه در مردها ، دسته دسته مي آمدندو مي رفتند. در بين متلك هاي تلخ سميه و دخترانش فقط سكوت كردم. تا اينكه عمه فهيمه و دخترانش هم آمدندو احسان پسرش از در ديگر وارد قسمت ديگر شد. با ديدن انها تمام آرامشم بهم خورد . از پله ها بالا مي رفتم كه صداي سارا را شنيدم :
-كجا مي ري ؟
برگشتم و نگاهش كردم :
-مي رم اين پولا رو بذارم تو اتاق!
گفت :
-برات بركت مي آره ! پولاي سالار پر بركتند نگهدار !
سرم را تكان دادم و بالا رفتم و پول هاي سالار كه چند اسكناس هزار توماني بود را بين كتابي گذاشتم ،‌همان لحظه تصميمگرفتم يكي را براي گلي بفرستم . وقتي پائين آمدم غريبه ها رفته بودندو اقوام آشنا حضور داشتند!همه دو به دو باهم گپ مي زدند. دخترعموي پدرم همان كه اسم پسرش ماني بودنيز آنجا بودند با ديدنم لبخندي زد. سلام كردم و به گرمي پاسخ داد. كنارش نشستم تنها كسي كه لبخندش گرم و صميمي بود ، از احوالم پرسيد و من تشكر كردم . وقت ناهار فرد غريبه اي نيود، عمه فهيمه و دخترانش به همراه احسان ؛ سميه و سارا و دختر عموي پدرم كه هنوز نامش را نمي دانستم و پسرش . گوهر مشغول چيدن ميز بود، دلم برايش مي شوخت از صبح تا شب راه مي رفت و مار مي كردو ما تماشا مي كرديم البته گاهي كمكش مي كردم. نگاهم دور تا دور گشت . يك جفت چشم با كينه و نفرت نگاهم مي كرد،‌نگاه احسان كه هنوز از برخورد چند هفته پيش حرفي نزده بودو يك جفت چشم كه با محبت تماشايم مي كرد، نگاه ماني پسر دخترعموي پدرم . نگاهم چرخيد و روي سالار ثابت ماند، يك لحظه سالار در سكوتي تلخ و اخم آلود مرا نگاه مي كرد و نگاهم براي لحظه اي در نگاهش گره خورد. مدتي طول كشيد ت عمه فخري كنارم آمد و آهشته گفت :
-سالومه اقا سالار مي گه برو بالا!
به سالار خيره شدم ، اما سالار به مقابلش خيره بود. خودم هم دلم مي خواست بالا بروم . لبخندي زدم و به سرعت ايستادم و به سمت پله ها رفتم . ناهار را گوهر به اتاقم آورد و متعجب گفت :
-چرا آقا گفتن بيايي اين جا ؟
خنديدم و گفتم :
-نمي دونم حتما دوست ندارن من آبروشون و ببرم ، گفتم كه از من خوشش نمي آد!
با دست ضربه اي به شانه ام زدو گقت :
-اِ اين چه حرفيه ؟آقا سالار اصلا به اين جور مسائا فكر نمي كنن !
-ميلاد چه كار مي كنه ؟
گوهر به سمت در اتاق رفت و گفت :
-غذاشو دادم و اومدم ، امروز خيلي كار دارم.
-خسته نباشي !
خنديدو رفت . لباس عوض كردم و كنار پنجره رو زمين نشستم و مشغول خوردن شدم . بر خلاف هر روز غذا به من خيلي مزه دادو تا ته آن را خوردم . بعد از غذا شروع به نوشتن نامه اي براي گلي كردم ، وقتي تمام شد يك اسكناس از پول هاي سالار را برايش گذاشتم و در پاكت را بستم . سمشه و سارا دلشان نمي خواست من با آنها روبوسي كنم و تبريك بگويم بنابراين در آن روز من به طرف هيچ كدام نرفتم .
رو تخت دراز كشيدم و به سالار فكر كردم . به اينكه نمي دانستم چرا مرا به اتاق فرستاد شايد به خاطر نگاه بد احسان و نگاه خيره ي ماني بود ، از اينكه مرا زر نظر داشت قلبم مالامال از هيجان شد و احساس كردم خون به صورتم دويد. موهايم را باز كردم و دوباره دراز كشيدم . كاش مي دانستم اين اتشي كه قلبم را فرا گرفته چيست ؟
نگاه سالار هيچ حرفي نداشت . اخم او همان اخم دائمي بود و لبهايش خاموش تر از هر زمان او ساكت بود و آماده هزاران سال اخم و سكوت . وقتي نگاهش مي كردم هيچ جنبشي در پلك هايش ديده نمي شد و نه هيچ تغييري در خطوط چهره و خط نگاهش ، سالار بي تفاوت و بي اعتنا بود. بوي عطر ملايمش هنوز هم در مشامم بود كه هواي گرم و مطبوع اتاق باعث شد پلكهايم سنگين شود و خيلي زود به خواب رفتم .
غروب كه از خواب بيدار شدم خانه در سكوتي آرام بخش فرو رفته بود. لباس به تن كردم واز اتاق خارج شدم، هيچ صدايي نمي آمد. اول سالن را ديدم كسي نبود، داخل اتاق نشيمن كنار در ورودي اتاق نورگير بزرگي بود عمه نشسته و با تلفن حرف مي زد. نگاهم كرد مقابلش نشستم تا تلفنش تمام شد. سلام كردم و پاسخ داد. مدتي كه گذشت پرسيد:
-تو مي دوني چرا سالار گفت بري بالا ؟ باز كاري انجام دادي ؟
با كمي ترس نگاهش كردم و گفتم :
-نه عمه جون !
حرفي نزد، پرده ها عقب بودند و من قسمتي از حياط را به خوبي مي ديدم . باراني ريز شروع به باريدن كرده بود و شعله ي شرخ شومينه نور در اتاق پخش مي كردبه باران خيره شد و آهسته به سمت پنجره بزرگ رفتم . صورتم را به شيشه چسباندم و دو دستم را دو طرف صورتم گرفتم . برگشتم و گفتم :
-مي تونم برمبيرون عمه ؟
بي انكه سر بلند كند گفت :
-نه ... هوا سرده!
دوباره با لجاجت گفتم :
-لباس گرم پوشيدم فقط همين بالا ... چند دقيقه !
خيره نگاهم كردو گفت :
-تو عادت داري با من بحث كني ؟
تا خواستم حرفي بزنم دستش را تكان داد و گفت :
-خيلي خوب برو !
با خوشحالي از در خارج شدم، مدتي بعد روي ايوان كنار نرده ها ايستادم و به حياط خيره شدم . باران تمام شاخه ها و كف حياط را خيس كرده بودو نوك برگهاي كاج زير قطرات ريز باران مي درخشيد. نور چراغ هاي حياط و نوري كه از قطرات باران منعكي مي شد زيبايي حياط را دو چندان كرده بود. به ساختمان انتهاي حياط خيره شدم . ميلاد را از صبح نديده بودم . ماشين سالار داخل حياط بودو حتما سالار در اتاقش بود. چه بود كه كسي درر خانه نبود و همه رفته بودند. به سمت پنجره ي اتاقي كه عمه نشسته بود برگشتم . اين اتاق بزرگ و زيبا بودو اكثر اوقات سه نفري در آنجا مي نشستيم . صورتم را دوباره به شيشه فشار دادم تا داخل را ببينم ، آن سوي شيشه درست در چند قدمي ، سالار ايستاده بودو نگاه مي كرد، فريادي كوتاه كشيدم و عقب رفتم . از دلهره و شور اين حضور ناگهاني مثل يك گنجشكاسير مي لرزيدم . مدتي گذشت و من جررات اينكه داخل بروم دا نداشتم تا اينكه سر عمه از بين در بيرون آمد و محكم گفت :
-چند دقيقه تموم نشد؟
وقتي وارد شدم سالار كنار ديوار نشسته بود و به كامپيوتر كيفي قشنگي كه داشت ور مي رفت . عمه حرفي نزد و من مطمئن شدم عمه حركت بچه گانه ام را نديده است . كنار عمه نشستم كه باز گفت :
-تو مثل بچه ها رفتار مي كني سالومه !
سرم را پائين انداختم و دوباره صداي عمه را شنيدم :
-صورتت سرخ شده از سرما! من خودم بيمارم ، فشار خون و چربي دارم و نمي تونم دائم مراقب تو باشم !
دستي روي گونه هايم گذاشتم و گفتم :
-هوا خيلي خوبه عمه جون ...بارون...
حرفم را قطع كرد و گفت :
-وقتي سرما بخوري اونوقت چي ؟
حرفي نزدم . گفت :
-چند تا چايي آماده مي كني ؟
لحنش ديگر دستور نبود. لبخند زدم و به سرعت از اتاق خارج شدم . گوهر مشغول تهيه شام بود. سه فنجان چاي داخل سيني گذاشتم و اهسته برگشتم ، فنجان اول را مقابل سالار گرفتم و گفتم:
- بفرمائيد
بي انكه نگاهم كند گفت :
-بذارين روي ميز، ممنون !
گذاشتم روي ميز و عقب رفتم . عمه فنجان چايش را برداشت و تكيه داد ، كنارش نشستم و به سالار خيره شدم. شال سبز رنگ ديگر روي شانه اش نبود، اما لباسش همان لباس روشن و خوش دوخت بود. متوجه شد و سر بلند كرد و نگاهم كرد، از نگاهش خجالت كشيدم و نگاهم را به بخار چاي دوختم .
شام را در همان اتاق خورديم و بعد از شام ، شالار خيلي زود به اتاقش رفت و من وعمه هم مدتي نشستيم و در سكوت به سريال تلويزيون خيره شديم . وقتي تلويزيون خاموش شد عمه فخري گفت :
-بهتره بري بخوابي
-شب بخير عمه جون
آهسته گفت :
-شب به خير !
روز بعد سيد كريم داخل حياط صدايم كرد. وقتي مقابلش ايستادم از داخل جيبش يك اسكناس نو بيرون كششيد و گفت :
-ديروز كه نبودم ، اما سهم تو ميلاد رو كنار گذاشتم !
خنديدم و تشكر كردم . وقتي مي خواست برود گفتم :
-بكي هم براي دوستم مي دي ، براش پست كنم !
-با شه ، ميلاد الان نيست و ظهر مي اد!
سيد اسكناس ديگري به من داد و دور شد. حياط خيس و گلي از باران شب گذشته بود حتي روي شنگ فرش هاي سفيد هم پر از گل بود.
عصر آن روز را در كنار ميلاد گذراندم بودن در كنار اين پسر نوجوان كه خيلي باهوش بودبرايم شيرين بود. ميلاد حرف هاي زيادي مي گفت . از آينده ، از گذشته ، از مدرسه و دوستانش ، گاهي هم از سالار و عمه مي گفت اما بد نمي گفت . بسيار مي فهميد و براي من يك دوست خوب بود!
يك هفته بعد از عيد غدير نامه گلي به دستم رسيد و من مثل يك كودك بازيگوش در حياط دويدم و فرياد زدم . خوشبختانه آنروز كسي جز من و ميلاد و گوهر در هانه نبود. نامه ي گلي سر تاسر گله بود و دلتنگي و آخر سرهم از شهرمان برايم نوشته بود. از تك تك افرادي كه مي شناختم ومن با توصيفات گلي احساس كدم آنجا هستم و در كنار آنها ، آخر نامه جمله ي گلي دلم را لرزاند، آخر نامه نوشته بود «به خدا مي سپارمت عاشق كوچولو» و دلم بي آنكه بدانم چرا لرزيده بود.
هنوز داخل حياط بودم كه برف شروع بع باريدن كرد . با ديدن دانه هاي برف لبخند زدم و مدتي نشستم تا زمين و شاخه ها سفيد شوند. البته خيلي زودقطع شد و من به ساختمان برگشتم . هرم مطبوع خانه صورتم را گرم كرد. در آن خانه چند هزار متري بزرگ تنها بودم و نمي دانستم چه كنم

عمه از صبح زود با سالار رفته و حالا كه دم ظهر بود، هنوز هم كسي در خانه نبود. بوي غذايي مطبوع در تمام خانه پيچيده بود. بلند گفتم :
- عجب بويي!
گوهر از داخل آشپزخانه گفت :
- خورشت بادمجانِ، دوست داري؟
- مگه مي شه آدم دستپخت شما رو دوست نداشته باشه!
داخل سالن، اطراف آشپزخانه و داخل اتاقها راه مي رفتم و زير لب آوازي را زمزمه مي كردم. صداي به هم خوردن ظرفها و چكيدن آب از بيرون مي آمد. داشتم به تابلوهاي روي ديوار نگاه مي كردم و عقب عقب مي رفتم كه يك لحظه محكم به ميزي خوردم و بلند فرياد كشيدم. از صداي فريادم گوهر بيرون آمد. وقتي گفت :
- سلام آقا!
تازه متوجه شدم سالار به خانه بازگشته بدون عمه و درست پشت سرم بود. دستپاچه نگاهش كردم، كيفش را روي ميز گذاشت و مستقيم نگاهم كرد. گوهر به داخل آشپزخانه برگشت. لبهايم از هم باز نمي شد، اما صداي سالار سرزنش آميز در فضا پيچيد :
- من هيولا هستم؟
لحن كلامش به قدري سرزنش داشت كه شرمزده سرم را پايين انداختم و گفتم :
- ببخشيد اصلا متوجه بازگشت شما نشدم! از صداي ميز وحشت كردم!
بي حرف كناري نشست، گفتم :
- ببخشيد! اصلا متوجه حضور شما نشدم!
حرفي نگفت، نشستم اما تمام تنم مي لرزيد. سالار سر بلند كرد و نگاهم كرد. لباس سبز رنگ زمستاني يقه دار با يك شلوار روشن برازنده تر نشانش مي داد. موهايش را عقب زد. پرسيدم :
- عمه جون نمي آن؟
بعد از يك مكث طولاني، كوتاه گفت :
- نه.
از اينكه با سالار تنها بودم احساس ترس مي كردم، هنوز هم از هيبتش حراس داشتم و صداي نفسهايم را مي شنيدم. گوهر چاي آورد و رفت. هيبت نگاه و تحكم صدايش جرات حرف زدن را نمي داد. وقتي باز نگاهش كردم دوباره آن حس غريب و ناشناخته تمام وجودم را پر كرد. حرف گلي در ذهنم تكرار شد « عاشق كوچولو » ... سرم را تكان دادم و نگاهم در نگاه او محكم قلاب شد. اگر ثانيه ها در نگاهم خيره مي شد نه حركتي، نه هيجاني و نه حرفي مي زد، هيچ وقت نگاهش بيشتر از دو يا سه ثانيه طول نمي كشيد اما همان چند ثانيه برايم طولاني مي نمود! فقط نگاه بود، نگاهي كه از نگاه هم خالي بود. دانه هاي عرق مثل نگين روي پيشاني اش مي درخشيد.
- چاي سر شد پسر عمه!
قنجان را برداشت و چاي را سر كشيد. ناهار در سكوتِ سنگين و تلخ و گزنده اي تمام شد، گرچه مزه ي غذا را اصلا نفهميدم. بعد از ناهار سالار به اتاقش رفت و من تنها نشستم و به فكر فرو رفتم. تصوير سالار لحظه اي از ذهنم كنار نمي رفت. تصوير او با همان اخم و گريه ابرو، با همان لبهاي برجسته و خاموش و همان نگاهي كه هرگز برق نداشت. دستم با سر درگمي روي صورتم كشيده شد. گوهر، با يك ديس پر از ميوه آمد و آن را مقابلم گذاشت و گفت :
- اِ آقا كجا رفت؟
- اتاقشون!
گوهر نشست و گفت :
- پس ميوه چي؟ آقا عادت دارن بعد از چاي حتما ميوه بخورن!
- مي خواي بده من براشون ببرم!
سرش را تكان داد و درشت ترين و خوشگل ترين ميوه ها را داخل ظرفي گذاشت و به دستم داد. وقتي پشت در اتاق ايستادم، نفس تازه كردم و در زدم. صداي بمش از پشت در شنيده شد :
- بفرمايين!
داخل شدم، براي اول بار پا به درون آن اتاق مي گذاشتم. اتاق به قدري مرتب و زيبا بود كه محو تماشا شدم. نگاهم دور تا دور اتاق گشت، تمام وسايل مجهز بود و خيلي وسايل ديگر كه نمي دانستم چيست درون اتاق وجود داشت و يك آكواريوم بزرگ و زيبا كه توجه ام را به خود جلب كرد.
- بله!
صداي سالار بود كه باعث شد به خود بيايم. سالار لب تخت بزرگ و شيكش نشسته بود و دكمه هاي پيراهنش باز بود. حالت نشستن او دوباره تنم را داغ كرد. گفتم :
- براتون ميوه آوردم!
با دشت اشاره به ميز كنار اتاق كرد. ظرف ميوه را روي ميز گذاشتم و يك بشقاب و كارد هم كنارش گذاشتم. وقتي ايستادم هنوز نگاهم مي كرد. گفتم :
- مي تونم اونا رو از نزديك ببينم؟
سرش را تكان داد. كنار آكواريوم ايستادم، پر بود از ماهي هاي رنگي و خوشگل، با زدن لبخند تماشايشان كردم. وقتي برگشتم سالار كنار ميز نشسته بود. گفتم :
- با اجازه!
و به سمت در رفتم. وقتي از اتاق خارج شدم، نفس حبس شده ام را بيرون دادم و لبخند زدم. گوهر مشغول شستن ظرفها بود. گفتم :
- كمك نمي خواهي؟
خنديد و گفت :
- دوتا تكه ظرف كه كاري نيست!
سرم را روي دستانم گذاشتم و پرسيدم :
- گوهر خانم خيلي وقته اينجا كار مي كني؟
كمي فكر كرد و گفت :
- اوه ... بيست و چند سال ميشه ... آقا سالار تازه يك سالشون بود و مريم خودم رو هم پا به ماه بودم. خا بيامرزه شوهرم و باغبون خوبي بود، حاج غلام پدربزرگت اونو معرفي كرد به سرهنگ .... پدربزرگت، مرد محترمي بود و به همه كمك مي كرد. دست به خير داشت! سرهنگ هم آدم خوبي بود، خدا رحمتش كنه!
دوباره پرسيدم :
- شوهرتون مريض شد كه ...
رفت تو حرفم و گفت :
- مريضي گرفت ... ميلاد بچه بود ... بنده خدا خيلي زود رفت .... اما آقاي سرهنگ بزرگواري كرد و ما رو نگه داشت، بعدشم سيد كريم اومد جاي شوهرم باغبون اين خونه شد! يه جووني هم بود چند هفته قبل از اينكه تو بيايي راننده آقا بود اما نمي دانم چي شد آقا يك دفعه اخراجش كرد و خودش حالا رانندگي مي كنه!
گوهر دستهايش را خشك كرد و مقابلم نشست و گفت :
- من كه از آقا و خانم راضي هستم، خدا هم ازشون راضي باشه!
بعد آهسته زير گوشم گفت :
- آقا سالار به پدر خدا بيامرزشون رفتن، جناب سرهنگ مثل آقا سالار بودن ...
پرسيدم :
- شوهر عمه چرا مرد؟
خنديد و گفت :
- وا مگه مرگ چرا مي خواد؟ پيمونه كه پر بشه اجل مهلت نمي ده، يه چيزي باعث مي شه و آدم رو مي بره!
- مثل بابا فريد و مامانم كه بي دليل رفتن ... هنوزم باور نمي كنم ....
گوهر دستش را روي دستم گذاشت و گفت :
- حكمت خدا رو كسي نمي دونه، الهي شكر .... ناشكري نكن دخترم ... اينا همش امتحان خداست!
بعد براي اينكه مسير حرف را عوض كند، آهسته گفت :
- بين خودمون باشه، خيلي ها به آقا حسادت مي كنن، حتي نزديكانشون ... مي دوني كه شوهر خواهرهاي آقا سالار هم زير دست آقا هستن .... خدا حفظش كنه!
بشقاب ميوه را به سمت خود كشيدم و گفتم :
- ببين خودمون باشه گوهر خانم، من ازش مي ترسم!
خنديد و گفت :
- ببين خودمون باشه منم مي ترسم، خدا اون روز و نياره آقا عصباني بشه، هر كس هر سوراخي گيرش مياد ميره توش!
با هم خنديديم. مدتي بعد گوهر به خانه اش رفت و من به اتاقم برگشتم تا كمي بخوابم، اما خواب بر چشمانم حرام شده بود. نگاه نافذ و سخت سالار رهايم نمي كرد و هر طرف كه مي رفتم با من بود و با نگاه تعقيبم مي كرد. انگار رودخانه اي در قلبم جاري بود و روي موجها راه مي رفتم. يك اندوه ملايم، يك درد مطبوع، يك غم ناشناخته درونم ايجاد شده بود كه رنجم مي داد اما دلم نمي خواست از من دور شود. مقابل آيينه ايستادم و به خود خيره شدم. چشمانم آشفته بود و يك درخشش، يك برق خاص و يك شيطنتت پنهان درون نگاهم بود. لبخند زدم، تصوير هم لبخند زد. به عكس پدر و مادرم خيره شدم، نگاه مادر پر از التماس و پر از خواهش بود اما چرا، من كه كاري نكرده بودم، پدر غم دار نگاهم مي كرد. نگاه از آنها گرفتم و سرم را داخل بالش نرم، فرو كردم.
هوا تاريك بود كه عمه و سالار به خانه بازگشتند. عصر متوجه رفتن سالار نشده بودم. برف زيبايي حياط را پوشانده و سوز سردي از بين درها به درون راه پيدا مي كرد. وقتي عمه وارد شد سلام كردم، پاسخ داد و نشست. بعد مشغول در آوردن جورابهايش شد. سالار بالا رفت. گفتم :
- خوبيد عمه جون؟
با تعجب نگاهم كرد. گفتم :
- حوصله ام خيلي سر رفت شما كه نبودين ...
نگاهش را از من گرفت و سكوت كرد. گفتم :
- هنوز برف مياد؟
سرش را تكان داد. مدتي گذشت، سالار برگشت و سر جايش نشست. وقتي تكيه داد نگاهش كردم، تلفن همراهش زنگ خورد اما پاسخ نداد تا صدا قطع شد. رو به مادر ش گفت :
- تلويزيون رو روشن كنيد!
عمه فخري روشن كرد و كنترل را به دست سالار داد. شبكه ها را عوض كرد و آخر سر تلويزيون رو خاموش كرد. هرگز نديده بودم در اين خانه صداي موسيقي شنيده شود، نه سالار و نه هيچ كس ديگر. من هم جرات نمي كردم طرف ضبظ صوت بروم. عمه براي خواندن نماز رفت. نماز را گوشه نشيمن بزرگ مي خواند، هميشه او را مي ديدم كه با آرامش نمازش را تمام مي كرد.
تكيه دادم و به مقابلم خيره شدم، جرات اينكه با سالار نگاه كنم را نداشتم. هيچ صدايي جز چك چك نمي آمد، سر بلند كردم و به بيرون خيره شدم، روي شاخه ها و روي لبه ي ديوارها دور سفيد بود؛ نور سفيد رنگي از بيرون به درون مي آمد. وقتي سرم چرخيد به سالار خيره شدم، حواسش نبود و به نقطه اي دور خيره شده بود. يك دستش را روي زانو گذاشته بود و دست ديگرش بالاي مبل افتاده بود. شعله ي سرخ آتش در نگاهش نور منعكس مي كرد. از ديدن آن صحنه دلم لرزيد و قلبم فشرده شد. قشنگ بود و دور، نگاهم روي سينه ي پهنش خيره ماند، سينه اش ملايم بالا و پايين مي رفت. دلم مي خواست درون ذهنش راه پيدا كنم و بدانم به چه فكر مي كند كه اين همه ساكت است و غم دار، دلم براي نگاهش، براي صدايش لرزيد. ايستادم، متوجه حركتم شد و نگاهم كرد به سمت آشپزخانه رفتم. نمي توانستم نگاهش را تحمل كنم، چنان با نفوذ و سخت در نگاهم فرو مي رفت كه طاقت نمي آوردم. تا موقع شام بيرون نيامدم. وقتي سر ميز نشستم سالار عصباني و اخم آلودتر به نظر مي آمد. غذايش را نيمه كاره تمام كرد و گفت :
- اصلا به دهانم مزه نمي ده مادر!
با حيرت به عمه خيره شدم، طي اين چند ماه هرگز نديده بودم از چيزي بهانه بگيرد يا غر بزند. هميشه در سكوت غذا را مي خورد و از گوهر تشكر مي كرد. وقتي رفت عمه شانه اش را بالا برد. گوهر خانم وقتي جاي خالي سالار را ديد، پرسيد :
- اِ ... خانم، آقا چرا غذا نخوردن؟
- نمي دونم، انگار حالش خوب نيست، اوضاع كارخونه و شركت بهم ريخته، بچم دست تنها با اين همه كار و آدم، خب خسته مي شه.... راننده كه هم رفت، حسابي خسته مي شه!
- آره خانم، آقا خيلي دست تنهان، كاش يكي رو مي ذاشتن كنارشون .... تا .....
عمه با كمي خشم گفت :
- به كسي مي شه اعتماد كرد؟ اون احسانم كه بارها رفته و خرابكاري كرده.
غذا را تمام كردم و با كمك گوهر ميز را جمع كردم. عمه هنوز در فكر بود، از ناراحتي سالار رنج مي برد. فهميده بودم كه اخم سالار همه را نگران مي كند. چه سميه و سارا و چه عمه فخري و عمه فهيمه، همه سالار را دوست داشتند و نگران او مي شدند. دو روز گذشت و من سالار را نديدم. از آن شب كه ميز شام را ترك كرده بود ديگر وقت ناهار به خانه نمي آمد و شب هم دير وقت مي آمد و من تنها يك بار از بالاي بهار خواب آمدنش را ديدم، خسته و در هم فرو رفته بود. نديدن سالار رنجم مي داد و كمي كلافه ام مي كرد. نامه گلي در آن روزهاي خسته كننده موجب شادي ام شد. براي اينكه نامه را بهتر بخوانم به حياط رفتم و روي نيمكت سرد حياط نشستم، سوز خنك صبحگاهي تنم را لرزاند. سالار رفته و عمه در اتاقش بود، كمي كسالت داشت. نامه گلي را باز كردم، نامه اينگونه شروع مي شد :
« سلام سالومه دختر عاشقِ بي نوا، آخر كار خودت و كردي؟ دختر بد، مگه بهت نگفتم مراقب باش. اما نبودي، سالومه تو چت شده؟ مي خواي دوباره همه چيز تكرار بشه، يه عالمه غم و بدبختي؟ خودت و عذاب نده اين پسر كسي نيست كه تو رو ببينه، با اون غرور و تكبر. رفتار اين خانواده رو يادت بيار و دست بردار و تا دير نشده يه فكر بكن. جون گلي، نزديك چند ماهه كه رفتي و من دلتنگ تو هستم، يه جوري عمه فخري و اون پسر خودخواهش رو راضي كن تا بيايي فقط چند روزي، تو حق داري بيايي به خونه، سالومه من منتظرم منتظرم ... با اونا صحبت كن و بيا. باهات يه عالمه حرف دارم. فراموش نكن كه اونا به تو چه حسي دارن. مراقب خودت باش. مي گن هواي تهرون خيلي سرده مثل آدماش! آره؟ »
لبخند روي لبم نشست. حرفهاي گلي اگرچه از ته دلش برخاسته بود اما نيش مي زد. آخر نامه چند تا شعر نوشته بود و يك خداحافظي.
نامه را تا كردم و بلند شدم و به سمت پنجره ميلاد رفتم. بلند گفتم :
- ميلاد خوابي يا بيدار؟
صداي ميلاد گرفته به گوشم خورد :
- بيدارم، اين سرفه ي لعنتي پدرم رو در آورده ... سرما خوردم!
ساختمان را دور زدم و وارد اتاق ميلاد شدم. ميلاد رنگ پريده روي تخت افتاده بود، كنارش نشستم. با ديدن نامه گفت :
- نامه ي گلي رسيده؟
- آره!
ميلاد با تعجب پرسيد :
- پس چرا سر و صدا راه ننداختي؟
خنديدم. گفت :
- حالت خوب نيست؟
- چرا، خوبم ... چيزي خوردي؟
سرش را تكان داد و گفت :
- آره، مامان واسم فرني آورده، كمي بهتر شدم ...
مدتي را در كنار ميلاد گذراندم. وقتي از خانه گوهر خارج مي شدم، نزديك ظهر بود. با قدمهاي آهسته به سمت ساختمان رفتم. پشت در با ديدن كفشهاي سارا و پسرش قلبم تير كشيد، هنوز هم به وجودشان عادت نكرده بودم. خوشبخاته وقتي از سالن مي گذشتم آنها را نديدم.
وقتي پايين آمدم سارا و عمه در مورد سالار صحبت مي كردند. وقتي مقابلشان نشستم امير، نوه ي عمه نگاهم مي كرد، لبخند زد و در جوابش لبخند زدم. سارا نگاهم كرد و گفت :
- تو اون طرف چيكار مي كني؟
متوجه منظورش نشدم و پرسيدم :
- اون طرف؟
- اگه سالار بفهمه ناراحت مي شه، به اندازه كافي گرفتاري داره ....
فهميدم رفت و آمد با ميلاد باعث ناراحتي آنهاست، اما حرفي نزدم. چه مي گفتم، چند ماه تمام بود حتي رنگ خيابان و كوچه را هم نديده بودم. مني كه آزاد مثل پروانه از اين طرف به آن طرف مي رفتم حالا در اين قفس زنداني بودم. صداي سارا دوباره افكارم را پاره كرد :
- مراقب رفتارت باش، رفتار تو غير قابل تحمله!
با حيرت به عمه فخري نگاه كردم، حرفي نزد و حتي نگاهي. سارا اينبار محكم تر گفت :
- ما هنوزم ...
صداي عمه فخري اينبار باعث شد او سكوت كند :
- سارا، الان سالار مي آد!
لبخند روي لبم خشكيد و بغض راه گلويم را بست. به اتاقم رفتم و آنجا غريبانه نشستم و اشك ريختم. كينه آنها تمام نمي شد. عاقبتم چه مي شد؟ اگر ترس از سالار نبود تا حالا تكه تكه ام كرده بودند. وقتي گوهر در اتاق را باز كرد و گفت :
- وقته ناهاره آقا اومدن!
نگاهش كردم و گفتم :
- حالم خوب نيست نمي تونم غذا بخورم!
- ولي...
با التماس نگاهش كردم و گفتم :
- خسته ام گوهر خانم، خسته ام ...
سرش را تكان داد و پايين رفت. مي دانستم خودش كار را درست مي كند. حالم خراب بود. بار ديگر نامه گلي را خواندم و متوجه شدم خرابي حالم از چيست، از نديدن سالار بود. دلتنگ او بودم، آنقدر كه اشك را به گونه هايم جاري ساخت.

***

آخرين چهارشنبه سال بود و همه اقوام شب خانه عمه مهمان بودند. البته نه همه، اقوام درجه يك و من از صبح دوباره ماتم گرفته بودم. ياد خانه قلبم را فشرد، مدتي بود كه به تصميم گلي فكر مي كردم اما جرات ابراز را نداشتم. بهار امسال با همه سالهاي عمرم فرق داشت. هر سال شاد و بي خيال و آرام بودم، اما امسال غم دار و و بيمار بودم و دلم نمي خواست عيد بيايد.
با وجود يك هفته نديدن سالار ، حالم خراب تر از هميشه بود. هر سال چهارشنبه سوري با گلي و مادرم و همه دخترهاي ديگر لباس هاي محلي مي پوشيديم و از روي آتش مي پريديم، اما اين ها جرات پوشيدن حتي لباسم را از من گرفته بودند.
ناهار من و عمه تنها بوديم، هنوز كسي نيامده بود. وقتي عمه دست از غذا كشيد، گفتم :
- عمه مي شه يه خواهشي از شما بكنم؟
نگاهش را به نگاهم دوخت و منتظر شد. دستانم را در هم قلاب كردم و گفتم :
- مي شه شب....
بي آنكه اجازه ي ادامه صحبت را بدهد، گفت :
- نه، شب بايد حتما باشي..... تو بايد اينو تا حالا فهميده باشي كه اگه نباشي باعث حرف و حديث مي شي!
- اما عمه، من اينو نمي خواستم بگم....
سكوت كرد و تكيه داد، دهانش را با دستمال پاك كرد و گفت :
- بگو...... گوش مي كنم....
- ما هر سال چهارشنبه سوري... يعني اونجا كه بوديم.... لباس محلي مي پوشيديم. حالا مي شه از شما خواهش كنم بذارين امشب لباس خودم رو بپوشم؟
كمي سكوت كرد و بعد نگاهم كرد و گفت :
- مي دوني كه نمي شه، شب مهمون داريم. در ضمن چند بار بگم گذشته رو فراموش كن!
- مي دونم... اما آخه من هر سال با مادرم.....
بغضي سخت گلويم را گرفت. عمه انگار فهميد كه هر آن ممكنه گريه كنم و گفت :
- پوشيدن لباس مهم نيست اما خودت كه مي دوني اگه...
- برام ديگه مهم نيست چي مي گن، راستش عمه جون نمي خوام ناراحتتون كنم اما از وقتي اومدم اينجا ديگه به زخم زبون اونا عادت كردم....
عمه ايستاد و بعد دستش را به طرفم دراز كرد و گفت :
- اما من دلم نمي خواد شب ناراحتي پيش بياد، سالار هيچ خوشش نمي ياد كسي رو مسخره كنن يا دست بندازن، ممكنه كه ناراحت بشه!
با شنيدن نام سالار تمام تنم نياز شد، سكوت كردم تا عمه از من دور شد. عصر آن روز تصميم گرفتم لباسم را بپوشم، از نظرم گناه يا خلاف نبود.
غروب كه شد سر و كله مهمانان عمه پيدا شد. اولين نفرات دختران عمه و دامادهايش بودند و بعد فهيمه و شوهر و دخترانش، همان مهمان هاي هميشگي خانه عمه. آرام و ساكت يك گوشه نشستم و به جمع شلوغ خيره شدم. هيچ كس توجهي به من نداشت و من از اين بابت راضي بودم. سالار هنوز نيامده بود، دلم براي ديدنش پر مي كشيد و گوش هايم براي شنيدن صداي گام هايش بيتاب بود.
- هي دختر!
سر بلند كردم و سميه را اخم آلود مقابل خودم ديدم، نزديك چهل و چند سال را داشت. قيافه جالبي نداشت و به نظرم عمه از او زيباتر بود. گفتم :
- بله!
با تشر گفت :
- اگه كار بلَدي، بلند شو اونا رو جمع كن!
لحنش به قدري بد بود كه دلم خواست بر سرش فرياد بكشم، اما بلند شدم و به سمت ميز رفتم.
خم شدم تا ميز را جمع كنم، چيزي به صورتم خورد. وقتي سر بلند كردم هديه و هنگامه بودند كه شكلاتي را به طرفم پرتاب كردند، بي اعتنا مشغول جمع كردن شدم. دوباره به آشپزخانه رفتم و برگشتم. قرار بود غذا را از بيرون بياورند بنابراين گوهر كمي سرش خلوت بود. بشقاب هاي پر از پوست ميوه را داخل ظرف شويي گذاشتم و گفتم :
- شيطونه مي گه همچين با همين بشقاب بزنم توي سرش كه....
گوهر خنديد و با مهرباني گفت :
- آروم باش، امشب هم تحمل كن. به خاطر عمه فخري و سالار، اينا به تو كينه دارن....
- آخه چقدر؟
سرش را تكان داد و گفت :
- نمي دونم، خدا ان شاالله به دلشون مهربوني و پاكي بده!
لحن ساده و بي رياي گوهر باعث شد لبخند بزنم. دوباره به پذيرايي برگشتم، مي خواستم فنجان ها را جمع كنم كه كسي پايش را جلوي پايم گذاشت و محكم با صورت زمين خوردم و صداي انفجار خنده تمام فضا را پر كرد. به سختي برخاستم. دختر بزرگ عمه فهيمه بود، حتي نامش را درست نمي داستم. با بدجنسي نگاهم كرد. كاش سالار بود و آنها جرات نفس كشيدن هم پيدا نمي كردند. خوشبختانه صورتم طوري نشد و فقط دستم كمي درد گرفت. عمه فخري پرسيد :
- خوبي دختر؟
سرم را تكان دادم. عمه فهيمه گفت :
- اينا توي بَر و بيابون، بين سگ و شغال و عقرب بزرگ شدن. با اين چيزا، چيزيشون نمي شه!
فقط نگاهش كردم و بعد از آنها دور شدم و به اتاقم پناه بردم. كنار قاب عكس پدر و مادرم نشستم و به آنها خيره شدم. صداي آمدن ماشين قلبم را تكان داد، اما تكان نخوردم. مدتي گذشت اما پايين نرفتم. داخل بهار خواب نشستم و به آسمان خيره شدم. دلم مي خواست كنار گلي بودم. حتما الان توي محل همه دخترا و پسرا و بزرگترا جمع شدن و دارن ساز مي زنن و شادي مي كنن، واي كه دلم پر كشيد.
- سالومه عزيزم كجايي تو، هر چي صدات مي زنم چرا جواب نمي دي!
با ديدن گوهر بلند شدم. گفت :
- مي خواييم شام بخوريم، خانوم گفتن صداتون كنم!
- گوهر خانم با من اينجوري حرف نزن.... دلخور مي شم!
لبخند زد و گفت :
- بيا بريم!
- نمي آم... نديدي چه كارم كردن، دستم درد گرفت... نديدي عمه فهيمه چي بارم كرد... كاش عمه فخري اجازه مي داد تا حساب همه شونو برسم، حيف كه مي ترسم پرتم كنن بيرون، هر چند بيرون مردم بهتر از اينا هستن... كاش من رو هم با پدر و مادرم مي بردي خدا، من كه با اونا خوشبخت بودم!
گوهر با سرزنش گفت :
- اِ.... ناشكري نكن... خدا قهرش مي گيره، همه چي دسته اونه نه من و تو!
گوهر هرچه اصرار كرد بيرون نرفتم. يك ساعت بعد وقتي همهمه و سر و صداي آنها را از بيرون ساختمان شنيدم پايين رفتم و كنار آشپزخانه روي يك صندلي نشستم و مشغول خوردن غذا شدم. گوهر كنارم بود و با يك لبخند تماشايم مي كرد. گفتم :
- ميلاد و مياري بيرون امشب؟
سرش را تكان داد. گفتم :
- آره بيارش.... نيم ساعت ديگه منم ميام.... مي خوام همشونو عصباني كنم!
دستم را گرفت و گفت :
- چي كار مي خواي بكني؟
خنديدم. ادامه داد :
- جون ميلادم كاري نكن و حرفي نزن، باشه؟
سرم را تكان دادم و گوهر براي بردن ظرفها داخل رفت و من همه ظرفها را لب اپن گذاشتم و به سمت پله ها رفتم. خواستم بالا بروم كه گوهر صدايم زد، همانجا چرخيدم و گفتم :
- بله!
- زود بيا!
سرم را تكان دادم و در دست راستم دردي سخت را حس كردم. دستم را مقابل صورتم گرفتم و گفتم :
- الهي بگم خدا چي كارت كنه، دستم ناقص شد!
وقتي چرخيدم سالار را بالاي پاگرد ديدم كه پايين مي آمد. بعد از يك هفته نديدن، حالا قلبم مثل يك پرنده زخمي و اسير خودش را به ديواره قلبم مي كوبيد. عطر آشنايي در فضا پخش شد. نگاهش كردم، كمي مكث كرد و بعد پايين آمد و درست يك پله بالاتر از من ايستاد و نگاهم كرد. چقدر دلتنگ او بودم اما نگاه او همان نگاه بي تفاوت و خالي بود و نه يك برق، نه يك حس، نه يك لبخند. پيراهن سفيد يقه هفتي با آستين هاي بلند به تن داشت كه چسب تنش بود، با يك شلوار تيره. هنوز نگاهم مي كرد كه گفتم :
- سلام پسر عمه!
صدايش مثل يك آهنگ گوش نواز در گوشم نشست :
- سلام.
تنم انگار در جهنم بود و مي سوخت. حسي شبيه به خواب رفتگي تمام تنم را گرفت و زانوهايم را به لرزه انداخت، نفهميدم چقدر زمان گذشت كه وقتي به خود آمدم سالار نبود و من هنوز روي دومين پله ايستاده بودم. عطر حضورش بعد از روزها هنوز مشامم را قلقلك مي داد. بالا رفتم و خود را به اتاقم رساندم و تشك تخت را كنار زدم و از زير آن لباس حرير سرخ را بيرون كشيدم. دامني بلند كه پايين آن پر از چين بود و گل هاي طلايي، لبه دامن برق مي زد و يك عالم سكه نقره اي كه پايين لباس جرينگ جرينگ مي كرد. اين لباس عروسي مادرم بود و من عاشق اين لباس حرير سرخ بودم. با بلوزي سرخ و تنگ كه آستين هايش روي مچ چين مي خورد و گشاد مي شد. با يك شال رنگي كه به پيشاني بسته مي شد و يه عالمه سكه طلايي كه روي پيشاني مي افتاد. مدتي طول كشيد تا لباس را به تن كردم، صداي جرينگ جرينگ سكه ها مرا خوشحال كرد. لباس قالب تنم بود و كمي در بالاتنه تنگ مي شد. شال را روي سرم بستم، همان طوري كه مادرم مي بست و بستنش واردي مي خواست و كار مي برد. وقتي كارم تمام شد، مقابل آينه دور خودم چرخي زدم و لبخند روي لبم نشست. مقابل عكس ايستادم و گفتم :
- مامان، بابا، امشب با من باشين به ياد شما از روي آتيش مي پرم مثل هر سال!
با گام هايي محكم از اتاق خارج شدم. هيچ كس پايين نبود. همه در حياط جمع بودند و حياط غرق نور و شادي بود. وقتي روي ايوان ايستادم هيچ كس متوجه من نشد. كمي دورتر زير درختان تازه شكوفه زده ميز و صندلي هاي خالي به چشم مي خورد و كمي دورتر گله به گله آتش ديده مي شد. با ديدن آتش لبخند روي لبم نشست و آهسته به سمت جمع رفتم. صداي خنده و صحبت به گوشم مي خورد اما من جلوتر رفتم. در چند متري آنها اولين كسي كه متوجه حضورم شد سالار بود، ايستاده و با عمه فخري حرف مي زد و رو به من داشت. يك لحظه از بالاي سر عمه نگاهم كرد و لبهايش از حركت ايستاد، مستقيم سر تا پايم را نگاه كرد. عمه چرخيد و وقتي مرا ديد حرت زده تماشايم كرد و فقط توانست بگويد :
- سالومه!
جلو رفتم، درست كنار عمه و مقابل سالار. سالار با چشمان درشت و سياهش هنوز نگاهم مي كرد و انگار از وضعي كه در حياط راه افتاده بود راضي نبود! گفتم :
- عمه جون، منو ببخشين منو، ياد پدر و مادرم باعث شد كه....
حرفم را قطع كرد و گفت :
- خيلي خوب، بعدا راجع بهش حرف مي زنيم!
جمع به يكباره با ديدن من ساكت شدند. از دخترها گرفته تا دامادها و عمه فهيمه و پسرش، همه طوري نگاهم مي كردند كه انگار برهنه هستم

بي اعتنا به آنها كنار آتش ايستادم. صندلي سالار را سيد كريم دورتر از آتش گذاشت و سالار آن سوي آتش نشست و پا روي پا انداخت. وجود سالار بود كه باعث مي شد كسي حرف نزند. عمه فخري كنار سالار ايستاده بود. آن سوي آتش روي زمين نشستم و به آتش خيره شدم، دخترهاي عمه فهيمه هر كدام با يك صندلي دور آتش آمدند. با وجود چند آتش ديگر آنها ترجيح مي دادند نزديك سالار باشند، هر چند كه به خونِ من تشنه بودند. نگاهم فقط به آتش بود تا كسي را نبينم. دوباره جمع عادي شد. سالار ساكت به آتش خيره بود. صداي دختر عمه فهميه را مي شنيدم :
- پسر خاله نمي آيي از روي آتش بپري؟
و صداي نفس گير سالار كه تمام گوشم را پر كرد :
- نه!
كسي جرات اعتراض نداشت. همه كمي آن طرف تر دست هم را گرفتند و مشغول پريدن از روي آتش شدند. احسان هم با آنها بود. سر بلند كردم تا آنها را تماشا كنم، اما نگاهم در نگاه خيره سالار فرو رفت. سالار به طرز شاهانه اي نشسته بود، كاش حرف مي زد. كاش لبخند مي زد. شعله ي سرخ آتش در صورتش بازي مي كرد، نگاه من كش آمد و اگر صداي عمه فخري نبود خط اين نگاه هرگز نمي شكست!
- سالومه!
- بله عمه جون!
- تو نمي پري؟
خنديدم و گفتم :
- چرا.
عمه كنار سالار نشست، بلند شدم و با گامهايي بلند از آنها دور شدم. صداي جرينگ جرينگ لباسم تمام فضا را گرفته بود. وقتي از كنار دخترها مي گذشتم صدايشان را شنيدم :
- پس لباس غربتي ها اين همه خوشگلِ؟
- سكه ها واسه ي شترهاشون مگه نه؟
- آدم احساس مي كنه اومده توي يك قبيله وحشي، مگه نه احسان؟
و صداي خنده ي آنها در گوشم پيچيد. دور زدم و كنار پنجره ميلاد ايستادم و گفتم :
- ميلاد اومدي؟
گوهر خانم و ميلاد مدتي بعد بيرون آمدند، ميلاد گفت :
- بيام بين اونا؟
گوهر گفت :
- خانم گفت بريم، عيبي نداره عزيز دلم! همه رفتن اون طرف، كسي نيست بيا!
وقتي ميلاد و گوهر هم به جمع پيوستند، ميلاد به سمت سالار رفت و سلام كرد. سالار دستش را دراز كرد و گفت :
- سلام ميلاد!
عمع فخري هنوز نشسته بود، گوهر هم كنار عمه روي يك صندلي نشست. عمه فهميه و دخترانش، سميه و يارا و شوهرانشان دورتر نشسته بودند. ميلا مقابل سالار بود و من پشت سرش، گفتم :
- بريم؟
سرش را تكان داد، چرخ را به سمت آتش هل دادم. ميلاد را دور آتش مي چرخاندم و او با شادي لبخند مي زد. وقتي خسته شد گفت :
- حالا خودت بپر!
نگاهي به دامن لباسم انداختم و گفتم :
- آتش مي گيره ها!
خنديد و گفت :
- مراقب باش طوري نمي شه!
به گوهر خانم نگاه كردم، داشت با يك لبخند مهربان به ميلاد و من نگاه مي كرد. عمه فخري كنار سالار نبود، سرم چرخيد او را كنار عمه فهميه ديدم. به سالار خيره شدم، دوباره نگاهش ر.ي آتش بود. نگاهش اگرچه حرفي نداشت اما مثل دو نور افكن در فضا منعكس مي شد. دامن لباسم را بالا گرفتم و چشمانم را بستم و نيت كردم و از روي آتش پريدم،‌چند باز اين كار را تكرار كردم و خنديدم. وقتي در حالي كه نفس نفس مي زدم ويلچر ميلاد را به سمت گوهر بردم، سالار هنوز ساكت بود. گفتم :
- پسر عمه شما نمي پرين؟
سرش بالا آمد و به آتش خيره شد. گفتم :
- شگون داره،‌ اگر نيت كنيد هر آروزيي داشته باشين برآورده مي شه!
نگاهش از آتش گرفته شد و روي من ثابت ماند، بعد دستهايش را روي سينه گره زد و پنجه هايش را زير بغل فشرد. حالت نشستن او را دوست داشتم، لبخند زدم اما او نگاه از من گرفت. صداي ميلاد موجب شد برگردم :
- بريم اون طرف؟
ميلاد را به قسمت انهايي حياط همان جا كه خانه شان بود بردم. صداي خنده دخترها و گپ مردان گنگ به گوش مي رسيد. مقابل خانه ايستادم. ميلاد گفت :
- خيلي خوبه كه تو هستي!
خنديدم و گفتم :
- اومدي اينجا چي كار؟
- اونا بدجوري نگاهم مي كردن، مي ترسم يه چيزي بگن مادرم ناراحت بشه ....
- تا وقتي سالار باشه كسي جرات حرف نداره ... همين الان اگه سالار نبود منو تكه تكه كرده بودن!
بلند خنديد،‌مدتي را با ميلاد حرف زديم و در حياط گشتيم و آخر سر هم با ميلاد به خانه شان رفتيم. خسته شده بود. وقتي در خانه را پشت سرش بستم و خارج شدم به سمت مهمانان رفتم،‌اما هنوز چند قدم نرفته بودم كه صداي احسان مرا ميخكوب كرد:
- انگار خيلي خوش مي گذره! با اين پسره عليل خوب گرم گرفتي!
نگاهش كردم، با يك لبخند تماشايم مي كرد. گفتم :
- از سر راه من برو كنار، سالار اونجاست ....
خنديد و گفت :
- اون رفت بخوابه ... ده دقيقه اي ميشه .... حالا اومدم تصفيه حساب!
اگر فرياد مي زدم جز ميلاد كسي صدايم را نمي شنيد. حالا كه سالار رفته، سر و صدا زيادتر بود. نگاهش برق مي زد، گفتم :
- از جون من چي مي خواي؟
خنديد،‌رديف دندانهايش برق زد و گفت :
- اين لباس خيلي بهت مياد .... تو زيادي وسوسه كننده هستي و من خيلي وقته به تو فكر مي كنم ...
نگاهم از بالاي سر احسان گذشت، به دنيال يك راه نجات بودم. دامن لباسم را بالا گرفتم و تا آنجايي كه توان داشتم دويدم، اما محكم به چيزي خوردم. هديه و هنگامه بودند كه مرا گرفتند، با تمام قدرتي كه داشتم آن دو را هل دادم. يك لحظه كار خدا بود كه عقب رفتند و من فرار كردم و خودم را به در ورودي ساختمان رساندم. دلم مي خواست تا اتاق سالار مي دويدم. خم شدم تا نفس بگيرم كه در باز شد و احسان وارد شد، آهسته گفتم :
- برو بيرون وگرنه فرياد مي زنم ... همه بريزن داخل....
خنديد و گفت :
- آروم باش دختر دايي .... بريم اون طرف،‌فقط مي خوام باهات حرف بزنم ... بچه ها همه رفتن پشت ساختمون!
عقب عقب رفتم و در يك حركت سريع پله ها را بالا رفتم. از پشت، دامن لباسم را كشيد و من تعادلم را از دست دادم و چند پله را پايين آمدم. تمام تنم درد گرفت. احسان دستش را به طرفم گرفت و گفت :
- حالا گوش مي كني؟
كمي فكر كردم و گفتم :
- باشه، بريم به ....
برق خنده در چشمانش درخشيد و گفت :
- توي حياط بهتر نيست دور آتيش، نمي دوني وقتي شعله هاي سرخ توي صورتت مي افته چقدر ديدني مي شي!
- بريم ببينم حرف حسابت چيه!
روي پاگرد به سمت پله هاي سمت راست دويدم و در اتاق سالار را كوبيدم، اما هيچ جوابي ياد صدايي نشنيدم. صداي خنده احسان به بدترين شكل ممكن در گوشم پيچيد. نگاهش كردم، با صدايي كه از شدت خنده مي لرزيد گفت :
- تو فكر كردي من يه احمق هستم؟ سالار خونه نيست دختر ... همين چند دقيقه پيش رفت بيرون، يه كار كوچيك براش درست كردم. همون موقع كه با اون پسره ي عليل رفتي توي اتاقش!
تنمو لرزيد و بلند فرياد زدم اما هيچ صدايي نمي آمد. چقدر احمق بودم من، اما هيچ فكر نمي كردم سالار در اين وقت شب خانه را ترك كند. آن هم بي ماشين، نگاهم با نااميدي به پله ها بود. احسان جلو آمد و گفت :
- مي دونستم ميايي اينجا، تو به اين زودي رام نمي شي.
دست دراز كرد. چشمانم را بستم و گفتم :
- تو رو خدا برو ... از جون من چي مي خواي؟
- تو رو، خودت رو ...
چشم باز كردم و نگاه كردم، خنديد و دستش را روي صورتم كشيد. تمام تنم از شدت ترس لرزيد و قطرات اشك از روي گونه هايم سرازير شد. بايد فرار مي كردم و به حياط مي رفتم. پيش عمه فخري و بقيه، اما احسان مقابلم بود. با تمام جاني كه داشتم او را هل دادم اما تكان نخورد. عقب عقب خودم را به بالاي پله ها رساندم. احسان گفت :
- بريم به اتاق تو، مگه نمي خواستي باهم حرف بزنيم!
فقط نگاه مي كردم و در دل از خدا كمك مي خواستم، تا گوهر يا عمه فخري داخل بيايند. گفتم :
- من همين امشب به سالار مي گم ...
خنديد و گفت :
- بگو ... اون بارم گفتي حتي به روم نياورد، چي خيال كردي، فكر كردي واسه ي اون مهمي؟ سالار به تنها چيزي كه اهميت نمي ده دختر .... اون فقط درگيركارِ ... بدشم يادتِ سرمو شكوندي، حالا من طلبكارم و اومدم طلبم رو بگيرم ....
صداي گوهر مثل يك فرشته ي نجات موجب شد لبخند بزنم.
- سالومه .... سالومه كجايي؟
- اينجام ...
بالا آمد و با ديدن احسان اخم كرد، به سمت او دويدم و دستش را گرفتم و با هم به اتاق من رفتيم. پشت در خودم را در آغوش او انداختم و گريه كردم، نوازشم كردم تا آرام شدم. تمام جريان را برايش گفتم، سرش را تكان داد و گفت :
- بايد به آقا بگي ...
- دوبار گفتم ... اما ....
گوهر محكم گفت :
- دوباره بگو اگه اينبارم حرفي نزد، خودم به خانم مي گم، غلط مي كنه چشم به تو داره ... دلم شور زد، يكدفعه ديدم نيستي ... آخه آقا هيچ وقت اين موقع بيرون نمي رفت كه ... حتما كار مهمي براش پيش اومده....
نشستم و گفتم :
- كار احسانِ، خودش گفت، نمي دونم چه كلكي سوار كرده.... من مي ترسم ...
سرش را تكان داد و زمزمه كرد :
- بميرم برات حالا يه شب خواستي شادي كني .... خدا ازش نگذره .... دلت و خون كرد ...
بعد خنديد و گفت :
- هزار ماشاالله اين لباس خيلي بهت مياد ... خدا بيامرزه مادرت رو يكبار كه ديدمش از اين لباس تنش بود اما شبز رنگش .... آقا با عشق نگاهش مي كرد، امشب وقتي ديدمت يه لخظه خيال كرده مهربان خانم هستي .....
- هر سال چهارشنبه سوري، اينو مي پوشم و دور آنيش مي شينم.... يادش بخير .... شبهاي خوبي بود!
مدتي بعد با گوهر داخل حياط رفتيم، نه از سالار خبري بود و نه از احسان. همه گرم خوردن و حرف زدن بودن. عمه فخري با ديدنم گفت :
- كجا رفتي؟
حرفي نزدم و گوشه اي نشستم. شعله هاي آتش كمتر شده بود و صداي چرق چرق چوب به گوش مي رسيد. گوهر كمي آن طرف تر مقابلن نشست. گفتم :
- غذا روي آتش پختي!
خنديد، گفتم :
- خيلي خوشمزس، يه روز بايد درست كنيم و بخوريم!
سميه و دخترانش مدتي بعد آماده رفتن شدند، عمه با دامادش مشغول صحبت بود. ئقتي سميه و خانواده اش رفتند، عمه فهيمه هم با خانواده اش رفت و حياط خلوت شد. عمه فخري نگران سالار نشسته بود. گوهر مشغول جمع كردن ظرفها بود و سيد كريم آتش ها را جمع مي كرد و ريخت و پاش را منظم مي كرد. سنگهاي سفيد حياط گله گله سياه شده بود! نگاهم به آسمان بود كه صداي در و بعد قدمهاي سالار را شنيدم. نگاهم به جهت در برگشت، سالار سنگين پيش آمد. عمه فخري گفت :
- سالار عزيزم چي شده؟
سالار نشست، سارا برايش ليواني آب گذاشت. شوهر سارا ساكت بود. وقتي سالار آب را خورد، پرسيد:
- آقا سالار چيزي شده؟
سالار آهسته گفت :
- نه يكي زنگ زد و گفت كارخونه آتيش گرفته، خواستم برم اونجا اما وسط راه زنگ زدم به نگهبان تا دستوراتي بدم و بگم چه كار كنن كه گفت همه چيز دروغه!
محسن، شوهر سارا پرسيد :
- يعني دروغ بود؟
سالار سرش را تكان داد. عمه فخري گفت :
- خدا را شكر!
سارا ميوه پوست گرفت و آن را مقابل سالار گذاشت. لباس سفيد تنگ با آن يقه هفت باز سالار را جوان تر نشان مي داد و موهاي سياهش برق مي زد. نگاهم به او بود كه سر بلند كرد و تماشايم كرد، چند ثانيه اي كوتاه در نگاهم خيره شد. عمه فخري گفت :
- سالومه چرا اونجا نشستي، زمين مرطوبه!
بلند شدم و روي صندلي نشستم، گوهر برايم ميوه گذاشت. سارا هم رفت، من و عمه و سالار مانديم. سالار هنوز نشسته بود و فكر مي كرد، عمه فخري هم در سكوت تماشايش مي كرد. چقدر فكور و آرامشش دلنشين بود. با ديدن سالار داغ مي شدم و با نبودنش كلافه، با ديدن سالار انگار همه افكارم پاك مي شد و فقط به او فكر مي كردم. سرم را روي ميز گذاشتم و به ميوه ها خيره شدم. نمي توانستم نگاه از او بگيرم، بنابراين بايد سرم را پايين مي انداختم.
- سالومه بريم داخل!
سر بلند كردم، سالار ايستاده بود. عمه فخري هم كنارش ايستاد و با گام هايي كوتاه به سمت ساختمان رفتند. قدم بداشتم، صداي جرينگ جرينگ سكه هاي لباس در فضاي ساكت حياط گم مي شد. عمه فخري و سالار وارد شدند و كمي بعد من داخل رفتم. وقتي از پله بالا مي رفتم صداي عمه فخري سرد و محكم پيچيد:
- سالومه!
بالاي پله ها ايستادم و نگاهش كردم. سالار نشسته بود. قبل از اينكه حرفي بزنم عمه فخري گفت :
- من بهت نگفتم اين لباس رو نپوشي؟
سكوت كردم و دستم را به نرده ها گرفتم. ادامه داد :
- تو قصد داري با من جنگ كني؟
به سالار نگاه كردم، نگاهش پايين بود. آهسته گفتم :
- نه عمه جون، من چنين قصدي ندارم.... اما....
عمه محكم تر گفت :
- اما كار تو اينو نشون داد....
- عمه جون من بهتون گفتم هر سال اين لباس و مي پوشم. امسال هم به ياد بابا فريد و مادرم پوشيدم... بابا فريد اين لباس رو خيلي دوست داشت....
با شنيدن نام پدرم، سالار سر بلند كرد و مستقيم نگاهم كرد. عمه فخري گفت :
- نگفتم در مورد اونا حرفي نزن؟
سكوت كردم. عمه ادامه داد:
- دفعه آخرت باشه، حالا برو!
از پله ها بالا رفتم، اما نگاه مستقيم عمه را روي تيره پشتم حس مي كردم

عيد نوروز هم با همه لطافت و شادي هايش از راه رسيد. چند روز اول خانه عمه فخري به قدري شلوغ مي شد كه كلافه ام مي كرد. دسته دسته مهمان مي آمد و گوهر و سيد كريم خسته تر از همه كار مي كردند. سومين روز عيد نامه گلي پرمهرتر از هميشه به دستم رسيد و يك دنيا گله كرد كه چرا نرفتم و چرا با عمه فخري صحبت نكردم.
بهار حياط را زيباتر از هميشه كرده بود، رنگارنگ و پر از طراوت، بوي گل ها آدم را مست مي كرد. بيشتر صبح ها را با ميلاد داخل حياط مي گذراندم. سالار چند روز اول را در خانه بود. موقع سال تحويل برخلاف هميشه همه فاميل خانه عمه فخري بودند و سالار از بين قرآن بزرگ طلايي بزرگش ابتدا به عمه عيدي داد و آخرين نفر به من، هنوز نگاه پرنفوذش را در نگاهم حس مي كنم

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط راحله در تاریخ 1393/1/7 و 19:14 دقیقه ارسال شده است

سسسسسسلللللللاااااااااااااااامممممممممممممم----شیدا جان خیلی رمان قشنگیه ممنون////فقط لطفا بقیه ی قسمت هاش رو زودتر بزار////
پاسخ : سلام ممنون باشه حتما


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 9
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 60
  • بازدید ماه : 587
  • بازدید سال : 2,504
  • بازدید کلی : 67,985
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...