close
چت روم
رمان نازک ترین حریر نوازش فصل1
loading...

CiTy Romance

شوق رسیدن و دیدن نزدیکان قلبم را به رقص انداخته بود . با اینکه خسته و گرسنه بودم اما تند تند قدم برمیداشتم هوای گرم و سوزان صورتم را ملتهب کرده بود اما من پر از هیجان بودم ، بعد از روزها تنهایی و غم حالا کسانی بودند که هم خون من بودند و من جایی را داشتم ، قلبم شادمانه می طپید . سر بلند کردم و یار محمد را نگاه کردم ، یار محمد تند و سر به زیر گام برمی داشت از وقتی که راه افتادیم ساکت و غم دار بنظر می امد . انگار متوجه نگاهم شد که برگشت و نگاهم کرد_ بجنب دختر شب شد !در حالیکه نفس نفس می زدم خودم را…

رمان نازک ترین حریر نوازش فصل1

Sheida بازدید : 15 سه شنبه 05 / 01 نظرات ()

شوق رسیدن و دیدن نزدیکان قلبم را به رقص انداخته بود . با اینکه خسته و گرسنه بودم اما تند تند قدم برمیداشتم هوای گرم و سوزان صورتم را ملتهب کرده بود اما من پر از هیجان بودم ، بعد از روزها تنهایی و غم حالا کسانی بودند که هم خون من بودند و من جایی را داشتم ، قلبم شادمانه می طپید . سر بلند کردم و یار محمد را نگاه کردم ، یار محمد تند و سر به زیر گام برمی داشت از وقتی که راه افتادیم ساکت و غم دار بنظر می امد . انگار متوجه نگاهم شد که برگشت و نگاهم کرد

_ بجنب دختر شب شد !
در حالیکه نفس نفس می زدم خودم را به او رساندم :
_ پس کی می رسیم ؟
سرش را تکان داد و به مقابلش اشاره کرد و گفت :
_ رسیدیم
مقابل یک در بزرگ و سفید ایستاد ، کوچه ی پهن و خلوت و سر سبزی بود . لبخندی زدم و پرسیدم :
_ اینجاست ؟
قبل از اینکه پاسخی بدهد ساک مرا روی زمین گذاشت و بعد زنگ را فشرد . منتظر به در خیره شدم . اما کسی نیامد و در بی صدا باز شد . داخل رفتیم ، حیاط بزرگ وتمیز بود . کف پوش و دیوار ها از مرمر سفید بود و چندین باغچه ی گرد و بزرگ درست سمت چپ و راست حیاط قرار داشت . به یار محمد خیره شدم و گفتم :
_ قشنگه نه؟
حرفی نزد و به مقابلش خیره شد . خواستم حرفی بزنم که صدای یار محمد مرا به سکوت دعوت کرد
_ امدن !
نگاهم به مقابل خیره ماند . از سمت ساختمان سفید و بزرگ زنی بلند قامت و چهار شانه با قدم های سنگین به سمت ما می امد. وقتی نزدیک تر رسید سلام کردم و بعد یار محمد سلام کرد . نگاه زن چنان پر ابهت بود که قلبم را لرزاند .صدای زن سرد و محکم پاسخ سلام ما را داد ، چهره ی زن اخم آلود و خشک بود . یار محمد آرام و کوتاه گفت :
_ اینم امانتی شما خانم ...
صدای بی روح زن در فضا پیچید :
_ قوام هستم
سر بلند کردم و با حیرت نگاهش کردم باورم نمی شد این زن عمه ی من باشد . زن نگاهم کرد اما هیچ نشانی از مهر و آشنایی درون چشمانش نبود . از نگاهش دلم آشوب شد و زانوانم سست شد . یار محمد که از رفتار خانم قوام راضی نبود رو به من کرد و با مهربانی پدرانه اش گفت :
_ خوب دخترم از این به بعد اینجا خانه توست سعی کن خوب باشی ! مثل همیشه
از این حرف یار محمد دلم گرفت ، دلم نمی خواست او از من دور شود . با التماس نگاهش کردم اشک چشمانم می خواست سرازیر شود که صدای یار محمد را دوباره شنیدم :
_ می دونم برات سخته اما اینا قوم و خویش تو هستن ، خواست پدرت این بود و گرنه تا اخر عمر منتت رو داشتم ، حالا بخند تا من برم !
صدایش اهسته بود و زن که از ما دور بود نمی شنید . لبخند زدم و به چشمانش خیره شدم و پرسیدم :
_ به من سر میزنی؟
سرش را تکان داد و لبش باز شد :
_ راه خیلی دوره ... خودت که دیدی برامون نامه بده ، گلی خیلی دلش برات تنگ می شه اما اگر شد چشم حتما می ام !
یار محمد رو به خانم قوام که هنوز مطمئن نبودم عمه من هست یا نه کرد و گفت :
_ با اجازه ی شما خانم قوام ترو خدا مراقب این دختر باشین ، دختر خوبیه !
انتظار داشتم خانم قوام تعارف کند یا لااقل لیوانی آب دست یار محمد بدهد اما خشک و رسمی گفت :
_ خیلی زحمت کشیدین ، دست شما درد نکنه !
و بعد پاکت سفیدی را به سمت یار محمد دراز کرد و گفت :
_ بفرمایین !
یار محمد با شک پرسید :
_ این چیه ؟
خانم قوام گفت :
_ هزینه سفری که داشتین ، میدونیم راه بلندی بوده و زحمت ...
یار محمد ناراحت حرف او را قطع کرد :
_ آقا فرید به گردن من خیلی حق دارن ، نه تنها من بلکه همه تا اخر عمر هرکاری بتونیم برای این دختر انجام میدیم . خدا بیامرزه آقا فرید رو مرد نازنینی بود
یار محمد رو به من کرد و گفت :
_ مراقب خودت باش هر وقت کاری داشتی نامه بده
و به سمت در گام برداشت ، پشت سرش دویدم و مقابلش ایستادم و نگاهش کردم اشکام بی مهابا فرو می ریخت .یار محمد نگاهش اگر چه پراز اشک بود اما محکم گفت :
_ زشته دختر !
_ به پدر و مادرم سر بزنی ها ، اونا تنهان . الان کجا میری؟
یار محمد از کنارم گذشت و گفت :
_ خیالت تخت باشه الانم میرم خونه یکی از آشناها آدرسش رو دارم !
خداحافظی کرد و من ایستادم تا در از در خارج شد و مردی مسن در را پشت سرش بست . هنوز نگاهم به در بود که صدای زن گوشم را پر کرد : وسائلت رو بردار دنبال من بیا !
ساکم رو برداشتم و به دنبال زن راه افتادم . با خودم گفتم حتما این خانم عمه ی من نیست و منو نمی شناسه ، و گرنه این همه سرد رفتار نمی کرد.
چهار پله بزرگ و پهن ما را به ایوان نیم دایره و سنگی رساند و وسط این نیم دایره در ورودی خانه بود. وارد یک راهروی بزرگ و مرتب و بعد به یک سالن وارد شدیم . خانه بزرگ و پر از وسائل زیبا بود . سالن ال مانند و گوشه دیگر آن رو به حیاط بود و زنی جوان همراه با یک پسر بچه ی پنج یا شش ساله روی راحتی ها لم داده بودند . سلام کردم و ایستادم . اما جوابی نشنیدم . خانم قوام کنار زن جوان که شبیه به خانم قوام بود نشست و مدتی طول کشید تا لب باز کرد :
_ اسمت چیه ؟
با ترس نگاهش کردم :
_ سالومه !
_کمی نگاهم کرد و باز پرسید :
_ این چه اسمیه ؟
دلخور از رفتار او سکوت کردم و منتظر ماندم و صدایش دوباره گوشم را پر کرد :
_ شنیده بودم کولی ها اسم های عجیب و غریب زیاد دارن
سر بلند کردم و نگاهش کردم ، خانم قوام اگر چه سنش زیاد بود اما شیک پوش و چهره اش هنوز جوان بود. سبزه بود با چشمانی تنگ و کشیده ، بینی بلند و لب هایی باریک که جلوه دهان را از بین برده بود . نگاهش می کردم که صدایش را دوباره شنیدم :
_ میدونی من عمت هستم ؟
با خود گفتم ، عجب عمه پر محبتی ! لبخند زدم و گفتم : راستی ؟
_ بی اعتنا به من گفت :
_ این دختر کوچک من سارا و اینم تنها پسر سارا امیر ارسلان که همه امیر صدایش می کنن ، سمیه دختر بزرگ منه که خونه اش از ما کمی دوره و دو تا دختر بزرگ داره . تو چیزی در مورد ما می دونستی ؟
_ بله می دونستم ...
با تعجب نگاهم کرد :
_ تو لهجه داری ؟
در حالیکه متوجه منظورش نمی شدم فقط نگاهش کردم ادامه داد : باید سعی کنی درست حرف بزنی بدون لهجه ، مثل ما مثل پدرت نه مثل مادرت فهمیدی؟
همان لحظه فهمیدم که از مادرم متنفر هستن و همین طور از خودم ، شاید مرا به اجبار قبول کردند . بغضی سخت راه گلویم را بست ، نگاهم را به فرش های خوش نقش و نگار دوختم که صدایش در فضا پیچید :
_ توی این خونه من و سالار تنها پسرم و کوچکترین فرزندم ، گوهر خانم که آشپزی میکنه و کارهای خونه رو انجام میده پسر گوهر که اون طرف حیاطند ، سید کریم که کارهای بیرون و خرید و باغچه ها رو انجام میده زندگی میکنیم
عمه سکوت کرد ، پرسیدم :
_ می تونم بشینم پام درد گرفت ؟
محکم گفت : بشین !
دلم میخواست بدوم و خودم را به یار محمد برسانم . به دسته مبل خیره شدم و شنیدم :
_ این خونه نظم و انضباط خاص خودش و داره از زمان پدر خدا بیامرزم و بعد شوهر مرحومم با هیمن نظم اداره شده . حالا مسئولیت این خونه و کارهای دیگه همه روی دوش سالار و سالار هم به نظم و انضباط اهمیت زیادی میده و همه ی تصمیم ها رو اون می گیره . اون الان دو تا کارخونه بزرگ و اداره می کنه کارخونه فرش بافی و یکی هم تولید قطعات خودرو که خیلی هم موفق بوده داماد های من هم زیر دست سالار کار میکنن و همین طور شوهر خواهرم و پسرش
اون قدر گفت و گفت که گوشهایم کرخ شد . وقتی سر بلند کردم و نگاهش کردم ، دستش را به سمت من دراز کرد و لحن کلامش عوض شد :
_ پدر تو وقتی با مادرت ازدواج کرد و رفت از نظر همه ی فامیل مرد ! پدر و مادرم بیمار شدن و به مرور زمان مردن ، فرید تنها پسر این خانواده بود که براشون باقی مانده بود .اینا رو گفتم تا بدونی پدر تو آبروی خانواده قوام رو برد و اگه توالان اینجا هستی به خاطر مسائل دیگه ای هست
در تمام کلمات عمه نیش کینه نمایان بود . امیر به من خیره بود و سارا با دسته مبل بازی می کرد . دلم نمی خواست اینطور بی رحمانه راجع به پدر و مادرم صحبت کنند اما من به یار محمد و گلی قول داده بودم که تحمل کنم . یار محمد بهم گفت بود که شاید روزهای اول با تو خوب نباشند اما کم کم خوب می شوند و من به ناچار سکوت کردم . منتظر دستورات و سخنرانی های دیگر عمه نشستم که گفت :
_ سارا اتاقت و بهت نشون میده !
ایستادم و ساکم را در دست گرفتم و منتظر شدم تا سارا جلو برود. سارا لاغر و کشیده بود و با کت وشلواری که به تن داشت بلند تر نشان میداد . موهایش رنگ بلوند داشت و همه مرتب پشت سرش جمع بود . سارا از پله ها بالا رفت و بعد به پاگرد رسید دو راه داشت که با سه پله به اتاق هایی متصل می شدند . سارا در اتاقی را باز کرد و گفت :
_ برو تو !
داخل شدم و سارا در را پشت سرم بست و رفت . اتاقی که در ان خانه به من دادند یک اتاق دلباز با نور کافی بود که یک در شیشه ای داشت که به بهار خواب گرد و کوچکی وصل میشد . یک تخت ، کمد دیواری ، فرش ، میز و صندلی و مقداری وسائل که برای من زیاد هم بود . از همه قشنگ تر بهار خواب بود که ا ز انجا همه حیاط پیدا بود. گوشه ی بهار خواب نشستم و سرم را روی زانوانم گذاشتم ، غم همه عالم در دلم ریخته بود . بلند شدم و به اتاق بازگشتم ، ساکم را باز کردم و اولین چیزی را که بیرون کشیدم قاب عکس فلزی بود . عکس پدر و مادرم و عکسی از من که در ان فقط یک سال داشتم ، دستم را روی صورت انها کشیدم ، نمی دانستم چه چیز در انتظارم هست اما مر بود تلخ و غم آلود بنظر می رسید . البته من تلخ تر و سخت تر از این را هم گذرانده بودم و می توانستم تحمل کنم ، دست بی حم زمانه مرا چون کاهی سبک از ان سو به این سو انداخته و زندگی من از این رو به ان رو شده بود . با خستگی خودم را روی تخت رها کردم ؛ اگر چه راحت و نرم بود اما دلم برای خانه تنگ بود . یاد یار محمد افتادم و کم کم چشمانم بسته شد
کسی شانه هایم را تکان میداد . به سختی چشم باز کردم و سارا را دیدم که نگاهم می کند و تازه یادم افتاد کجا هستم نشستم و سلام کردم و گفت :
_ هنوز خوابی ؟
_ خیلی خسته بودم ...
به در انتهای اتاق که نزدیک کمد دیواری بود اشاره کرد و گفت :
_ اونجا حمامه ، مامان گفت دوش بگیر لباس عوض کن بیا پایین ، تا هشت اماده شو اون موقع شام می خوریم
از اتاق خارج شد و من لباس هایم را در اوردم به سمت در رفتم ، از حمام که خارج شدم خستگی از تن بیرون رفته بود

بالای ایوان سنگی و سفید ایستادم و به باغچه ها خیره شدم . پر بود از گل های رنگی و معطر ، با تعداد زیادی درخت که مرتب دور تا دور هم کاشته شده بودند . اگر چه حیاط خیلی بزرگ بود اما با خساست قسمت کمی از آن را به باغچه ها اختصاص داده بودند . شاید حدودا هزار متر با غچه درست کرده بودند و بقیه حیاط بود . سمت دیگر دو ماشین تمیز و مدل بالا پارک بود . هیچ چیز این خانه بزرگ و اشرافی برای من دل انگیز و دلپذیر نبود . حرفهای عمه نشان می داد که تنها مرا از روی اجبار و بخاطر وظیفه قبول کردند و هیچ کدام مرا نمی خواهند . می دانستم زندگی خوشایندی در پیش ندارم و شاید روزهای سختی در انتظارم باشد اما لبخند زدم و نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم :

_ نباید مثل اینا بشم ، من همون دختر شاد و خندان همیشه خواهم ماند
خانه ی گرم و پر مهر خودمان ، مادر با همان لباسهای محلی و پر چین ، با همان شال حریر رنگی ، همان سکه های طلایی که پایین دامنش جرینگ جرینگ می کرد ، برایم بهترین صدا و تصویر بود و با هیچ چیز عوض نمی کردم . از وقتی وارد این خانه شدم حتی یک لبخند ندیدم ، همه سرد و خشک و غزیب بودند . دستم بالا رفت و روی گردنم ثابت ماند ، گردن بند مادرم دور گردنم بود . مهره های آبی و درشتش را لمس کردم و حس خوبی در من ایجاد شد ، این گردنبند مهلو بود و بوی آشنای مادر را می داد . آن دورتر در بین درختان انگار مادر ایستاده بود و مرا تماشا می کرد ، اما چرا لبخندی نداشت ؟
_ سالومه ؟
برگشتم و سارا را پشت سرم دیدم ، قدش از من کوتاه تر بود ، اسمم را سخت و بیگانه تلفظ می کرد . نگاهش کردم ، گفت :
_ بیا تو ...
آهسته روی مبل مقابل عمه نشستم ، وحشت حضور سالار دلم را فرا گرفت و دعا کردم هرگز نیاید . عمه محکم گفت :
_ زیاد توی حیاط نرو مخصوصا شب ، فهمیدی؟
اگر می شمردم از وقتی وارد این خانه شده بودم بیشتر از پنجاه بار از من پرسیده بودند فهمیدی . سرم را تکان دادم ، عمه با خشم گفت :
_ زبون نداری ؟
_ بله فهمیدم عمه جون !
صدای سرد و بیروح عمه گوشم را پر کرد : مادرت یک کولی بود و کولی ها بی قانون ترین ادمای روی زمینن ، نباید مثل مادرت باشی !
دلم میخواست با تمام توانی که دارم روی دهان عمه بکویم ، دلم می خواست از مادرم دفاع کنم اما باید سکوت می کرد ، آرام گفتم :
_کولی ها آدم های ساده و پاکی هستن !
عمه انگشتش را به طرفم دراز کرد و گفت :
_ با من بحث نکن ، دیگه حق نداری حتی یکبار ... اسم پدر و مادرت رو توی این خونه بیاری . تو حالا نوه ی حاج غلام و فروغ الزمان هستی و نام فامیل تو قوامه دختر ؟
_ بله !
دست روی موهایش کشید و گفت :
_ می تونی بری !
پشت در اتاقم نشستم و چشمانم را روی هم گذاشتم ، در مقابل چشمانم پهنای سربی رنگ رودخانه شکل گرفت ، موجهای رقصان و پر برق ، همهمه ی سنگین آب و صدای بچه ها که کنار آب بازی می کردند ، چیزی ، کسی در ذهنم فریاد کشید ... تموم شد ، تموم شد ، همه چیز تموم شد .
اشک تمام صورتم را خیس کرد ، کسی در را می کوبید ، کنار رفتم و گوهر خانم را مقابل در دیدم ، سلام کردم و صورتم را پاک کردم . گرم و مهربان پاسخم را داد ، متعجب نگاهش کردم وگفتم :
_ شما اولین نفری هستین که پاسخ سلام منو درست دادین !
خندید و نگاهم کرد . در را پشت سرش بست و نزدیک آمد ، صدای مهربانش گوشم را پر کرد :
ناراحت نباش همه چیز درست میشه !
خندیدم و روی صندلی کنار دیوار نشستم ، گفت :
_ وقتی می خندی خیلی خوشگل میشی خانومی !
کمی سکوت کرد و دوباره ادامه داد :
_ هزار ماشا الله ، چشم بد دور ، فکر نمی کردم دختر آقا فرید این همه خوشگل و خانوم باشه
_ شما پدرم و می شناختین ؟
سرش را تکان داد . گل از کلم شکفت و خندیدم و چشم به دهان گوهر خانم دوختم . لب باز کرد :
_ چی میگی دختر ، خودم بزرگش کردم . وقتی اومدم توی خونه فروغ و زمان ، هیمن عمه فخری تازه رفته بود خونه بخت و آقا فرشید خدا رحمتش کنه بود و پدرت ، دو تا نوجوان بودند . فرشید خان که رفت پدرت تنها پسر فامیل و تنها پسر حاجی شد ، همه دورش می گشتن . دخترا چشمشون دنبال پدرت بود ...
_ اما چشم بابا فقط دنبال مادرم بود !
خندید و گفت : مادرت با اون چشما و اون بر و رو هر کسی رو دیوانه می کرد ، تو هم به اون رفتی ، همون چشم های قشنگ و پوست سفید و همون گونه های صورتی ... خدا نگه دارت باشه و خوشبختت کنه !
خواستم حرفی بزنم که گفت :
_ حالا دیگه برو بخواب ، چیزی احتیاج داشتی اون کلید رو بزن به خونه من وصل ، صبح می آم بیدارت می کنم !
_ شب بخیر !

خندید و از اتاق خارج شد . آن شب از خستگی و افکار در همی که داشتم خیلی زود خوابم برد و نفهمیدم چه وقت صبح شد

با صدای گنجشکان چشم باز کردم و سر حال از یک خواب شیرین ، بلند شدم . از بالای بهارخواب حیاط دیدنی بود ، هوای خنک و عطر سنگین گیاهان حیاط را پر کرده بود ، نفس کشیدم و لبخند زدم و بعد بی سر و صدا از اتاق خارج شدم و به حیاط رفتم . انگار همه اهل خانه در خواب بودند . پا برهنه وارد باغچه شدم و بین درختان قدم زدم ، عطر گل ها لذت بخش بود . وقتی خورشید کم کم پهنای زمین را پر کرد به ساختمان برگشتم ، گوهر خانم با دیدنم گفت :
_ اگه خانم یا آقا می دیدنت چی؟
_ سلام صبح بخیر !
خندید و گفت : سلام عزیزم . بیا برو تو مثل گل ها رنگی و قشنگ شدی . لا حول و لا ...
دعایی زیر لب زمزمه کرد و به من فوت کرد ، خندیدم و از او دور شدم . صدایش را شنیدم :
_ لباس عوض کن و مرتب بیا برای صبحانه
_ چشم !
سر میز تنها من بودم و عمه فخری که اخم آلود نشسته بود . صبحشان را با اخم آغاز میکردند . صبحانه را با اشتها خوردم و از اینکه هنوز سالار را ندیده بودم خوشحال بودم . وقتی تمام شد به عمه نگاه کردم ، چهره ی عمه فکور و پر غم بود
_ عمه جون ؟
سر بلند کرد و نگاهم کرد. گفتم :
_ شما از اینکه من اینجام ناراحتین ؟
حرفی نزد و دوباره سرش را پایین انداخت
_ سارا خانم رفتن ؟
لب باز کرد :
_ بله دیشب رفتن . دخترا هفته ای یکبار می ان ، اخر هر هفته ، تا آخر هفته ما تنها هستیم . من ، سالار و تو  ماهی یک یا دوبار هم خواهرم و بقیه می ان
از پشت میز بلند شد و نگاهش را به من دوخت و گفت :
_ تا وقت ناهار می تونی هر کاری دوست داری انجام بدی ، کتابخونه همین کنار ، اگه می خوای کتاب بخون فقط سر وصدا نکن !
و به سمت آشپرخانه رفت . زندگی کسل کننده ای در پیش رو داشتم ، هنوز ننشسته بودم که عمه از آشپزخانه بیرون امد و به سمت اتاق خودش رفت . به آشپرخانه رفتم ، بهترین کار این بود که گوهر خانم را تماشا کنم و با او حرف بزنم . پر حوصله و با وسواس کار میکرد . از سکوت خسته شدم و گفتم :
_ یعنی تمام روز بشینم و به در و دیوار نگاه کنم ؟
پرسید :
_ اونجا که بودی چه کار میکردی ؟
_ خوب خیلی کار ، اونجا اصلا حوصله آدم سر نمی رفت و کار زیاد بود ، یه عالمه دوست داشتم . تازه وقتی پدر و مادرم بودن که اصلا احساس تنهایی نمی کردم . وقتی مدرسه می رفتیم که هیچ بعدش هم می رفتیم لب رودخانه و کلی اونجا بازی میکردیم و یه عالمه کار دیگه ، مثلا گلدوزی ، خیاطی ، آشپزی و کارای دیگه ! درسم تموم شد شروع کردم واسه دانشگاه خوندن ، نصف روز هم به بچه ها درس می دادم
گوهر نگاهم کرد و خندید :
_ پس خانم معلم هم بودی ؟
_ خوب اونجا زیاد معلم نمی اومد ، منم با رای مردم انتخاب شدم ، شدم خانم معلم ! بابا فرید کلی سر به سرم می ذاشت !
گوهر سینی صبحانه ای را آماده می کرد ، گفتم :
_ واسه آقا سالار ؟
خندید و جواب داد :
_ نه واسه پسرم میلاد ! باید ببرم اونطرف
_ می دین من ببرم ؟
کمی مکث کرد و بعد سینی را به طرم گرفت ، گفتم :
_ من بلدم چطور با بچه ها رفتار کنم !
و از او دور شدم . گوهر انگار میخواست حرفی بزند اما من دیگر از انجا خارج شده بودم . انتهای حیاط تقریبا پشت ساختمان یک خانه ی سیمانی کوچک بود ، با یک در سبز . در باز بود ، وارد شدم و به یک راهروی باریک رسیدم . بلند گفتم :
_ اهای صاحب خونه !
هیچ جوابی نیامد ! اتاقی سمت چپ قرار داشت و درش نیمه باز بود ، ایستادم و گفتم :
_ کسی اینجا نیست !
با پا در را باز کردم و از آنچه مقابل خودم دیدم شرمسار شدم . میلاد یک پسر بچه نبود ، یک نوجوان هفده ساله یا بیشتر بنظر میرسید . با حیرت نگاهم کرد ، گونه هایش قرمز شد و روی پیشانی اش عرق نشست
سلام کردم و گفتم :
_ ببخشید ... گوهر خانم اینو دادن که برای شما بیارم ...
نگاهش را به زمین دوخت و پاسخ سلامم را داد و سکوت کرد
_ یادم رفت بگم . من سالومه قوام هستم دختر آقا فرید ، اومدم اینجا زندگی کنم
لبخند زد و گفت : خوش اومدین !
درست مثل مادرش خونگرم و مهربان گفتم :
_ اونجا می خورین یا بذارم روی میز؟
بی هیچ شرمی گفت :
_ من نمی تونم راه برم . بذارین اینجا ، ممنون
با حیرت به پاهاش خیره شدم . مثل چوبی خشک بود . نگاهم گردش کرد و ویلچرش را دیدم . لبخند زدم و گفتم :
_ باشه می ذارم اینجا !
خودش را جلو کشید و گفت :
_ بفرما !
_ نوش جان من خوردم !
به سمت پنجره ی اتاق رفتم و حیاط را تماشا کردم تا میلاد راحت تر بخورد ، خدا می دانست که همه قلبم پر از اندوه و غم شده بود و دیدن میلاد در آن وضع مرا کلافه می کرد

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 23
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 74
  • بازدید ماه : 601
  • بازدید سال : 2,518
  • بازدید کلی : 67,999
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...