close
چت روم
رمان وام ازدواج فصل4
loading...

CiTy Romance

اون شب رو با دلتنگي گذروندم دوست داشتم کنار ماني مي بودم ،اما اين فکر که خانواده اش چطوري با موضوع برخورد مي کنن نگرانم کرده بود صبح بعد از خوردن صبحونه اماده شدم که به خونه امون برم که بابا با تعجب گفت کجا ميري صبح به اين زودي -مي خوام برم خونمون چون ممکنه ماني براي ناهار بياد خونه مي خوام برم براش ناهار درست کنم و يه خورده هم خونه رو مرتب کنم -باشه برو ،شب که مياي -آره ميام اگه دير کردم نگران نشين چون ممکنه کارام طول بکشه به خونمون که رسيدم مي خواستمدر رو با کليد باز کنم بعد با خودم گفتم نميشه…

رمان وام ازدواج فصل4

Sheida بازدید : 32 شنبه 23 / 01 نظرات ()
اون شب رو با دلتنگي گذروندم دوست داشتم کنار ماني مي بودم ،اما اين فکر که خانواده اش
چطوري با موضوع برخورد مي کنن نگرانم کرده بود
صبح بعد از خوردن صبحونه اماده شدم که به خونه امون برم که بابا با تعجب گفت کجا ميري صبح به اين زودي
-مي خوام برم خونمون چون ممکنه ماني براي ناهار بياد خونه مي خوام برم براش ناهار درست کنم و يه خورده
هم خونه رو مرتب کنم

-باشه برو ،شب که مياي
-آره ميام اگه دير کردم نگران نشين چون ممکنه کارام طول بکشه
به خونمون که رسيدم مي خواستمدر رو با کليد باز کنم بعد با خودم گفتم نميشه من که قراره نيست به عنوان خانم اين خونه وارد بشم پس بايد..
-ببخشيد خانم کاري داشتين اينجا ايستادين
سرم رو که بلند کردم ديدم پسر جواني کنارم ايستاده
-بله ولي فکر نمي کنم به شما مربوط باشه
-اوه شما چقدر خشن هستين
در حالي که مي خواستم دستم رو به روي زنگ فشار بدم گفت نزنين من کليد دارم
متعجب به سمتش برگشتم شما کليد اين خونه رو دارين
-آره منزل برادرمه
آها پس اين ماهانه برادر ماني
-شما برادر آقاي شهاب هستين
-بله و شما منو از کجا مي شناسين
در همين حين در باز شد و ماني که برادرش رو که دو قدم با من فاصله داشت رو نديد گفت يگانه تو ده دقيقه است...
که با ديدن ماهان حرفش رو خورد
-ماهان تو هم اينجايي پس چرا اينجا ايستاده بودين
ماهان-معرفي نمي کني ماني جان
ماني-اوه بله ايشون يگانه خانوم هستن دیشب در موردشون با تو و مامان صحبت کردم
و از جلوي در کنار رفت
بعد از اينکه در رو بست رو به ماهان گفت ماهان جان تو برو تو من بايد يه مسئله اي رو به يگانه خانم بگم بعد ميايم تو
ماهان نگاه مشکوکي به ما انداخت و گفت باشه پس من رفتم
ماني هم وقتي ديد ماهان وارد ساختمان شد منو در آغوش کشيد يگانه نميدوني چقدر دلم برات تنگ شده بود
-ماني چکار مي کني ممکنه يکي ما رو ببينه
منو از خودش دور کرد و گفت ديگه نمي تونم بدون تو راحت بخواب
با خنده گفتم نه اينکه تو اين مدت من پيشت مي خوابيدم به من عادت کرده بودي هان
لپم رو کشيد و گفت تا چند روز ديگه که براي هميشه مال من ميشي
-مطمئن باش من براي هميشه مال توام ،حالا هم بهتره بريم تو نديدي برادرت چه جوري نگاهمون کرد و رفت
-آره راست ميگي
بعد دوباره من رو در آغوش کشيد و لبهام و بوسيد ،لبهاش رو که از لبهام برداشت به چشمام خيره شد
-خوبه بهت گفتم ممکنه کسي ما رو ببينه
-خوب ببينن زن و شوهريم
باخنده گفتم چيه شجاع شدي
با اخم گفت من ترسو نيستم فقط دوست ندارم مادرمو ناراحت ببينم
و به سوي ساختمان رفت نه مثل اينکه بهش برخورد ولي من که داشتم شوخي مي کردم ولش کن بعدا از دلش درميارم
الان بهتره برم بينم اوضاع چطوريه
وارد خونه که شدم زني شيک و آراسته که مطمئنم هم جوونتر از سنش نشون ميداد رو ديدم نگاهش که به من افتاد
با لبخند نگاهم کرد
-سلام
-سلام عزيزم ،يگانه خانم هستي ديگه
با دلهره گفتم بله
-راحت باش عزيزم ،پس تو همون دانشجويي هستي که ماني ازش تعريف مي کرد
با گيجي بهش نگاه کردم ادامه داد ماني ديشب خيلي ازت تعريف مي کرد حالا چرا اونجا ايستادي راحت باش
-اگه هنوز صبحونه نخوردين من برم آماده کنم
-فکر کنم ماني داره آماده مي کنه خواستم خودم درست کنم گفت خودش آماده مي کنه
-پس من برم کمکشون کنم
-اگه زحمتي برات نيست برو دخترم
وارد آشپزخونه که شدم نفس راحتي کشيدم با خودم گفتم مادرش که خيلي مهربونه پس اين ماني از چي مي ترسه
به ماني نگاه کردم که داشت تخم مرغها رو از يخچال خارج مي کرد
به سمتش رفتم و تخم مرغها رو از دستش گرفتم
-چي درست کنم املت ،نيمرو يا....
ولي ماني اصلا بهم نگاه نمي کرد مثل اينکه آقا قهر کرده خوب پس بايد از دلش دربيارم دوستش داشتم و دوست نداشتم ناراحتش کنم
براي همين بهش نزديک شدم و گفتم ماني من مغذرت مي خوام ولي باور کن شوخي کردم
باز هم توجهي نکرد و بي خيال دستش رو به چونه اش مي کشيد
چون قد من بهش نمي رسيد ناچارا بوسه اي روي گردنش زدم خوب ببخشيد ديگه ،سرم رو که بلند کردم ،ماني با لبخند نگاهم مي کرد
-اگه مي دونستم اينجوري مياي منو مي بوسي زودتر باهات قهر مي کردم
-زرنگي آقا من ديگه باج نميدم اينم چون اولين بار بود نخواستم دلت بشکنه
-خوب همينم غنيمته
-صبحونه آماده شد ،با صداي ماهان سريع از ماني فاصله گرفتم
ماهان که وارد اشپزخونه شد گفت يگانه خانم نبودين ديشب ببينيد اين ماني چقدر از شما تعريف کرد مي گفت يکي از دانشجوهام
چون ديده من بدبخت فلک زده ام ،هر روز مياد تو کارهاي خونه بهم کمک مي کنه البته من شديدا تعجب کردم که اين ماني با اخلاق گندش
رو چه جوري توي دانشگاه تحمل مي کنيد بعد ميايد توي خونه کمکش مي کنيد
ماني نگاهي به ماهان کرد وگفت من اينجوري گفتم من فلک زده ام تازه اگه اخلاقم مثل تو باشه که زود با همه پسر خاله ميشي خوبم
در ضمن من گفتم يگانه جا..خانم قراره روي يه پروژه که چند روز ديگه شروع ميشه کمک کنن الان هم براي تدارک و جمع آوري اطلاعات
هر روز ميان اينجا که البته زحمت کاراي خونه هم افتاده روي دوششون
ماهان به من که در حال درست کردن نيمرو بودم نگاه کرد و گفت ببخشيد يگانه خانم که من يه خورده رک هستم ولي خانواده تون مشکلي ندارن که
با يه مرد غريبه توي يه خونه کار مي کنيد
موندم چي بگم که ماني گفتم اولا ماهان جانوقتي ميگم چايي نخورده پسر خاله مشي به خاطر همينه دوما من و پدر يگانه همديگر رو مي شناسيم و ايشون به من اعتماد دارن
ماهان بينيش رو خاراند و گفت خوب من يه خورده فوضول و رکم چه کنم ديگه
-بفرماين صبحونه آماده ست ،من برم خانم شهاب رو صدا کنم
و از اشپزخانه خارج شدم اين ماهانم هم چقدر دقيق و فوضوله خوب به تو چه ؟
مادر ماني در حال مطالعه روزنامه بود
-خانم شهاب صبحونه اماده است
از جاي خود بلند شد و با لبخند گفت عزيزم ما که قراره يه مدت همديگر رو ببينيم پس اينقدر رسمي نباش مي توني منو خاله يا چيز ديگه اي که باهاش راحت باشي صدا کني
فکر کنم اونجور بهتر باشه
نميدونم چرا ولي توي اين زمان کم مهر مادرش عجيب به دلم افتاده بود و راستش به خودم به خاطر داشتن چنين مادر شوهري حسودي مي کردم
-خانم شهاب من مادرم و چند سال پيش از دست دادم الانم تو اين زمان کم به قدري بهتون علاقه پيدا کردم که دوست دارم مادر صداتون کنم (به اين مي گن پاچه خواري )
من رو در اغوش کشيد و گفت منم از ديشب که ماني در موردت برامون صحبت کرد نديده مهرت به دلم نشست ،اگه تو دوست داري منم از خدامه که دختري مثل تو خانم و خوشگل
داشته باشم مطمئنم ماني و ماهان هم دوست دارن خواهري مثل تو داشته باشن
باهم به سمت اشپزخونه رفتيم رو به مادر کردم و گفتم ادر شما بشينيد من براتون چاي مي ريزم
ماني و ماهان هر دو با چشمهايي از حدقه در امده نگاهم کردند ماهان که معلوم بود پسري شوخ و راحتي هستش به ماني نگاه کرد و گفت
من زود پسر خاله ميشم يا اين يگانه ببين چه زود مادرمون رو تصاحب کرد
ماني با تحسين نگاهم مي کرد و مادر با لبخند
مادر-به تو چه حالا بده بعد عمري خواهر دار شدين مگه نه ماني جان
ماني نگاه معني داري به من کرد و گفت چي بگم والله
بعد از صبحونه مادر گفت مي خواد بره يه خورده توي شهر بگرده
ماهان-من که خسته ام امروز مي خوام بشينم توي خونه استراحت کنم
ماني-من باهاتون ميام
-منم ناهار رو تا بياين آماده مي کنم
ماهان-لطفا فسنجون باشه چون من عاشقشم
-چشم
مادر-دست درد نکنه تو رو هم به زحمت انداختيم
-نه خواهش مي کنم
ماني-چيزي لازم ندارين براتون بگيريم
-ممنون همه چيز هست
ماني -پس ما رفتيم خداحافظ
مادر-خداحافظ
ماهان روي صندلي رو به روي من و پشت به در آشپزخونه نشسته بود مادر که از اشپزخونه خارج شد ماني هم چون ديد کسي حواسش به اون نيست بوسي برام فرستاد و از آشپزخونه خارج شد اين کارش باعث شد که لبخندي روي لبهام بشينه
ماهان-به چي مي خنديد
در حالي که هنوز لبخند روي لبهام بود از روي صندلي بلند شدم و گفتم هيچي
-لبخند که ميزنيد خوشگلتر مي شين
خودم رو جمع و جور کردم و توي دلم گفتم اين ديگه پيش از حد راحته ،حالا من چه جوي تا ماني بياد با اين سر کنم
بدون اينکه بهش نگاه کنم مشغول جمع کردند ميز شدم اون هم انگار نمي خواست از اونجا بره بيرون چون بدون اينکه از جاش تکون بخوره به من زل زده بود
-آقا ماهان اگه چيزي لازم دارين بهتون بدم
-نه فقط دوستدارم اينجا بشينم
-آخه اينجوري نمي تونم راحت به کارا برسم
-خوب من هم کمکتون مي کنم
اين چقدر پيله است بابا به چه زبوني بگم وقتي بهم زل ميزني من معذبم و نمي تونم راحت باشم ،جوابش رو ندادم و مشغول انجام کارام شدم
کارام يه چند ساعتي طول کشيد و در اون زمان هم ماهان توي آشپزخونه نشسته بود و به من نگاه مي کرد با اينکه اول ناراحت بودم بعد بي خيالش شدم انگار که اون اونجا نباشه کارم رو انجام دادم
بالاخره کارم تموم شد فقط سالاد بود که مي خواستم درست کنم ماني عاشق سالاده ،دوست داره هميشه سالاد با غذاش بخوره
وقتي مواد سالاد رو روي کابينت چيدم تا سالاد رو آماده کنم ماهان بلند شد دستاش رو شست و گفت تو خيلي خسته شدي بده من سالاد رو آماده مي کنم
-ممنون خودم درست مي کنم
و شروع به خرد کردن کاهو شدم
ماهان با ادايي بچگانه گفت تو رو خدا بده من درست کنم والا دلم مي شکنه
راستش بعد از چند ساعت ترسم نسبت به ماهان ريخته بود و ديدم که اون پسر خونگرمي هستش تنها ايرادش اينه که زود مي خواد با آدم صميمي بشه
-آقا ماهان دست نزنيد گفتم که خودم درست مي کنم
يعني ازم ناراحت شد با ابروهايي گره کرده و مثل بچه ها گفت من باهات قهرم
يادم اومد که خيار رو نيوردم مي خواستم به طرف يخچال برم که چاقو رو هم با خودم برداشتم
-خوب مي تونم با يه چاقويي ديگه سالاد درست کنم
-تا شما يه چاقوي ديگه پيدا کنيد من خيار رو آوردم و اومدم
در يخچال رو باز کردم چون سبد ميوه جلو خيار بود چاقو رو روي ميز گذاشتم تا اول اون رو در بيارم که ماهان به سمت چاقو دويد من هم قبل از اينکه او به چاقو برسه مي خواستم چاقو رو بردارم که دستش رو روي دستم که روي چاقو بود گذاشت
مي خواستم دستم رو از زير دستش بکشم بيرون
ماهان -تا بهم نديش دستت رو ول نمي کنم
-باشه اول دستتون رو بردارين
ماهان با خنده گفت چقدر ناز مي کني خوب بدش ديگه
توي همين لحظه صداي ماني به گوشم رسيد ،با خشونت گفت چکار مي کنيد شما دو تا
ماهان-فوضولي داريم بازي مي کنيم
ماني نگاه معني داري به من انداخت و گفت پس مزاحمتون شدم
مي خواستم بگم نه چيزي نبود که ماهان سريع گفت آره مزاحمي چون تازه بازي شروع شد
ماني-يگانه خانم (روي کلمه خانم تاکيد کرد)يه چند لحظه بيايد اتاق کارم کارتون دارم
ماهان -چکارش داري خوب همين جا بگو
ماني-نترس همبازيت رو نمي دزدم برات پسش ميارم
ماني از آشپزخونه خارج شد و من هم به دنبالش رفتم
-مادر کجاست
باخشونت گفت توي آلاچيق توي حياطه الان مياد
وارد اتاق که شديم در رو بست
طوري که سعي مي کرد صدايش بالا نرود گفت دو تايتون توي آشپزخونه چکار مي کردين

-ماني خجالت بکش منظورت چيه
-نميدونم منظورم چيه خودت بهم بگو
-من داشتم سالاد درست مي کردم ماهان هم دوست داشت کمکم کنه
-واسه چي دستت رو گرفته بود
-اتفاقي بود
کلافه دستي بين موهاش کشيد و گفت ديگه نمي خوام تا زماني که نفهميدن زنمي باهاش صميمي شي ،فهميدي
راستش از يه طرف بهش حق مي دادم بالاخره اون مرد بود و قضيه رو از ديد خودش نگاه مي کرد و از طرف ديگه دوست نداشتم نسبت به من بي اعتماد باشه و زود بهم شک کنه
-تو به من اعتماد نداري
-چرا بهت اعتماد دارم ،اصلا اشتباه کردم امروز شما دو تا رو تنها گذاشتم ماهان که نميدونه تو زنمي
-ولي من که ميدونم
به چشمام زل زد و گفت ولي اون يه مرده
دستاش رو توي دستام گرفتم و گفتم ماني تو تنها مرد زندگيمي اين رو باور کن
دستهام رو با دستهاش قفل کرد و پيشونيش رو به پيشوني من چسبوند و چشماش رو بست و در همون حال زمزمه وار گفت اينقدر دوست دارم که نمي تونم تصور کنم ممکنه روزي از دستت بدم
من هم زمزمه وار گفتم عاشقتم اين رو باور کن
چند دقيقه به همون حال مونديم آروم گفتم بهتره بريم بيرون ما چند دقيقه است اينجايم
-چشماش رو باز کرد و با لبخند گفت خوب داريم روي پروژه مون کار مي کنيم
بعد شالم رو از سرم پايين آورد و دستش رو توي موهام فرو برد و موهام رو نوازش کرد سرش رو بين موهاهم برد و موهام رو بوييد
اين نزديکي و اينکارش باعث شد حرارت بدنم بالا بره و قلبم ديوانه وار خودش رو به سينه ام مي کوبيد سرم رو بالا گرفتم و به چشماش زل زدم اشتياق و خواستن توي چشماش موج ميزد
براي اولين بار پيش قدم شدم و روي نوک پام ايستادم و آروم لبهاش رو بوسيدم ،مي خواستم لبهام رو از لبهاش جدا کنم که اون يکي از دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و دست ديگرش رو پشت گردنم گذاشت و با اشتياق به بوسيدن لبهام ادامه داد من هم همه چيز رو فراموش کردم و آگاهانه همراهيش مي کردم
دستهام رو که بيکار بودند به دور کمرش حلقه کردم بعد از چند دقيقه با صدايي خفه اي گفت يگانه عاشقتم
خودم رو از آغوشش بيرون کشيدم و در حالي که با دستم موهاش رو بهم مي ريختم گفتم بهتره بريم بيرون حتما الان مادر و ماهان گرسنه اشون شده
-خيلي شيطوني تو اين رو مي دونستي
-مگه من چکار کردم
با نگاهي معني دار گفت يعني تو نمي دوني
واقعا هم نفهميدم منظورش چيه براي همين گفتم آقا شما توهم زدين بهتره من برم بيرون
-برو منم الان ميام
مادر و ماهان توي هال در حال بررسي خريدهاي مادر بودند
ماهان با ديدنم گفت آخرش خودم سالاد رو درست کردم ،حالا اين بد اخلاق چکارت داشت
-اول اجازه بدين به مادر سلام کنم خوبين مادر جون
مادر-خوبم عزيزم امروز تو خيلي توي زحمت افتادي
-خواهش مي کنم کاري نکردم
مي خواستم به آشپزخونه برم که ماهان گفت منو مي پيچوني
-نه نمي پيچونم فقط در مورد پروژه يه خورده با هم صحبت کرديم
-بيام کمکت
-نه ممنون خودم ميز رو مي چينم
چند روز بعد هم به همين منوال گذشت تا اينکه يه هفته از اومدن مادر و ماهان گذشت اون روز طبق معمول مار و ماهان ميخواستن براي ارزيابي اوضاع برن بيرون ،چون ماهان مي خواست توي ايران به همراه مادر يه شرکت تاسيس کنه و اونا توي اين چند روزه هر روز اوضاع رو بررسي مي کردند تا اگر مناسب بود شرکت رو اينجا تاسيس کنن
اون روز مادر توي آشپزخونه کنار من بود و ماهان از ماني خواست که با هم به اتاق برن تا يک مسئله اي رو باهاش درميون بذاره مادر رو به من کرد و گفت دخترم براشون اين قهوه اي که آماده کردم رو مي بري ،ماهان عادت داره صبح حتما قهوه بخوره
-چشم مادرجون
قهوه رو توي دو تا فنجون ريختم به سمت اتاق کار ماني رفتم
به پشت در اتاق که رسيدم يهو از صداي ماني کنجکاو شدم ببينم چي ميگن
ماني-منظورت چيه من که نمي فهمم چي ميگي
و صداي ماهان که آروومتر ميومد
ماهان-بابا يعني بعد از اين همه حرفي که زدم تازه ميگي ليلي مرد بود يا زن
ماهان با صدايي که سعي مي کرد کنترلش کنه گفت صاف برو سر اصل مطلب بگو يعني چي ؟
ماهان-منظورم اينکه مي خوام درباره ي من با يگانه صحبت کني ،ببيني نظرش در مورد من چيه ،البته من مطمئنم نظرش مثبته
ماني با صداي بلندي گفت چي گفتي
ماهان-چت شد تو گفتم مي خوام يگانه رو برام خواستگاري کني چرا تو رنگ صورتت اين جوري شد
ماني- با خودشم صحبت کردي
ماهان -نه ولي مطمئنم اون هم از من خوشش مياد آخه با من يه جوريه
ماني-مگه حلقه رو توي دستش نديدي اون نامزد داره
-ماهان-نه نداره ، من خودم ازش پرسيدم
ماني با فرياد گفت خودش بهت گفت
ماهان -آره
ماني -باشه تو امروز با مامان برو من نميام مي خوام با يگانه صحبت کنم
ماهان-يگانه خانم، پسر خاله نشو
ماني-آره يگانه خانم
قبل از اينکه در باز بشه سريع به آشپزخونه برگشتم
مادر-چي شد
بدون اينکه متوجه بشه قهوه رو توي سينک ريختم و روبه مادر گفتم هيچي فقط گفتن که بهتون بگم قهوه تون مثل هميشه عالي بود
با صداي ماهان که به مادر مي گفت من آماده ام بريم به سمت در آشپزخونه برگشتم
ماني هم کنار او ايستاده بود با صورتي برافروخته و عصباني که مطکئنم خيلي سعي در آرووم کردن خودش مي کنه ،اينقدر به ماني زل زده بودم که بادست مادر که به روي شونه ام گذاشت به خودم اومد که از من خداحافظي ميکرد
-به سلامت مادر جون
مادر-ماني تو نمياي
ماني -نه مادر شما برين من امروز کار دارم
ماهان-خداحافظ بچه ها
به محض اينکه مادر و ماهان از ساختمون خارج شدند ماني به سمتم آمد از آشپزخونه دويدم بيرون که توي هال مچ دستم رو گرفت و محکم اون رو پيچيد
ماني-چيه، چرا فرار مي کني مگه کار اشتباهي کردي
-ماني تو رو خدا دستم و ول کن تو الان عصباني هستي بعدا با هم صحبت مي کنيم
منو به سمت خودش بر گردوند ،توي چشمام زل زد و گفت در عرض يه هفته عاشق شدي و سيلي محکم به سمت چپ صورتم زد
ضربه سيلي به حدي محکم بود که لبم پاره شد و خون از اون جاري شد
دستم رو روي لبم گذاشتم و با عصبانيت گفتم چکار مي کني وحشي
ضربه دوم رو به سمت راست صورتم زد و گفت من وحشيم ،احمق بي شعور ،چي حرفايي تحويل اين برادر احمق تر از خودم دادي که مي خواد ازت خواستگاري کنه
-خوب چرا از خودش نپرسيدي
منو هل داد روي زمين پرت شدم کلافه دستي بين موهاش کشيد و گفت چرا بهش گفتي نامزد نداري مگه من احمق شوهرت نيستم ،واقعا احمقم که حرفات رو باور کردم ،بايد اون روزي رو که داشتي دعا مي کردي هوس از سرم بيفته مي فهميدم منو نمي خواي ،من احمق وقتي حرفات رو شنيدم چکار کردم گفتم بذار توي اتاق جدا بخوابه کم کم بهم علاقه مند ميشه ،بعدشم که شنيدم داري ميگي دوستم داري زود خر شدم و اومدم هر چي تو دلم بود رو بهم گفتم
سرش رو بالا گرفت و گفت اي خدا مگه من چکار کردم که مي خواي اينجوري از من تقاص بگيري
با لحني ملايم گفتم ماني باور کن من کاري نکردم
-پس چه جور مي گفت دوسش داري و باهاش يه جوري هستي
دوباره به سمتم آمد و سيلي ديگري به صورتم زد منو بلند کرد و به ديوار چسبوند و شروع کرد به زدن سيليهاي پي در پي به دو طرف صورتم
داشتم گيج مي شدم با گريه گفتم ماني خواهش مي کنم ولم کن
دوباره من پرت کرد روي زمين ،با خودم گفتم بايد جلوش بايستم نبايد فکر کنه من گناهکارم من که کاري نکردم
جلوش ايستادم و توي چشماش زل زدم قبل از اينکه من حرفي بزنم گفت
تو يه عوضي آشغالي،تو يه هر..
قبل از اينکه جمله اش رو تموم کنه محکم روي دهنش کوبيدم خفه شو تو که به من اعتماد نداشتي چرا باهام ازدواج کردي خشمگين نگاه مي کرد و انگشتاش رو توي مشتش فشار ميداد
بدون ترس ادامه دادم آره تو يه احمقي مي دوني چرا چون قبل از اينکه بفهمي قضيه چيه قضاوت مي کني
و من هم لايق همه اينايي که گفتي هستم ميدوني چرا چون به تو اعتماد کردم باور کردم واقعا مردي
هنوز جمله ام رو تموم نکرده بودم که مشت محکمي به صورتم زد و دوباره من رو روي زمين پرت کرد
نگاهي به من کرد وگفت ازت متنفرم ،نمي دونم چقدر براي اين ماهان عشوه و دلبري کردي که خرشده و اومده از تو خواستگاري کنه ،خيلي کثافتي
به سمت در رفت قبل از اينکه خارج بشه برگشت به من نگاه کرد بعد چشماش رو بست و گفت وقتي بر مي گردم نمي خوام اينجا ببينمت
نمي خواستم از دستش بدم براي همين گفتم صبر کن حرفاي منو هم بشنو
پوزخندي زد و گفت اون چيزي رو که بايد مي فهميدم فهميدم ،ديگه لازم نيست چيزي بگي
و در رو محکم بست و رفت
نيم ساعتي همونجا فقط نشسته بودم و گريه مي کردم از خودم بدم اومد که عاشق چنين مردي شدم که اصلا بهم اعتماد نداشت
بهم گفت از اينجا برم ،حتي اگر نمي گفت يعني بعد از اون حرفاش مي تونم اينجا بمونم
به اتاق رفتم لباسام رو عوض کردم بعد هم دست و صورتم رو شستم ،کيفم رو برداشتم خواستم از در برم بيرون که ياد حلقه افتادم اونو از دستم خارج کردم بعد روي برگه اي ياداشتي براي ماني نوشتم به اتاق کارش رفتم و حلقه و ياداشت رو توي کشو گذاشتم و از خونه خارج شدم
شروع به راه رفتن توي خيابون شدم و به ماني فکر مي کردم چقدر بي منطق شده بود خوب برادرت خواستگاري کرده به من چه مي رفتي برادرت رو ميزدي
اونقدر ناراحت بودم که از ماني متنفر شدم حتي بهم اجازه نداد از خودم دفاع کنم ،واقعا آدم احمقيه که اينجوري در مورد من فکر کرد بهم ميگه براش دلبري کردي و عشوه اومدي
آخه احمق من براي تو که شوهرمي هم چنين کاري نکردم اونوقت براي برادرت بکنم
بهم ميگه ازمن متنفره ميگه ديگه نمي خوام ببينمت
خوب من نميذارم هيچ وقت منو ببيني اينقدر از دستش عصباني بودم که دوست داشتم خفه اش کنم
نمي دونم چقدر راه رفته بودم وچند ساعت بود که بيرون بودم فقط زماني به خودم اومدم که هوا تاريک شده بود و من توي منطقه اي بودم که اصلا نمي شناختمش
يعني من از صبح تا حالا توي خيابونا بودم و خودم نفهميدم ،به اطراف نگاه کردم خيابون خلوت و تاريکي بود مي خواستم از عرض خيابون عبور کنم که ............
سکوت خيابون رو صداي ترمز ماشين و يا حسين گفتن مردي شکست
و پيکر دختري که نقش زمين شده بود
در آن خيابان و در آن سکوت تنها يک مرد بود و يک ماشين و پيکر دختري بر روي زمين و نور چراغ ماشين که بر روي چهره بي فروغ دختر مي تابيد
اون روز ديوونه شده بودم نميدونم چرا اونکار رو باهاش کردم کتکش زدم و بعد هم بهش گفتم که از اونجا بره
ديگه نمي خوام ببينمش واقعا چقدر احمق بودم و نفهم حتي بهش اجازه ندادم حرف بزنه
از اون روز يک سال و دو ماه مي گذره و هنوز که هنوز نتونستم خبري از يگانه پيدا کنم
اونروز بعد سه ساعت که بيرون بودم پشيمون شدم که چرا اينقدر تند رفتم و نذاشتم از خودش دفاع کنه
وقتي برگشتم خونه همه جا رو گشتم يه نامه و حلقه اش رو توي کشو پيدا کردم توي نامه نوشته بود که هيچ وقت منو نمي بخشه و من روزي
مي فهمم که در موردش اشتباه کردم و اون وقته که عذاب وجدان من رو رها نمي کنه
توي نامه اش نوشته بود که فردا ميره دادخواست طلاق ميده ،اما از اون روز تا حالا منتظر خبري
از اون هستم حتي اگه يه دادخواست طلاق باشه اما هيچي بهم نرسيد
اونروز وقتي مادرم و ماهان اومدن همه چيز رو گفتم ماهان هم خجالت زده گفت منو ببخش
اون رفتارش هيچ وقت طوري نبود که بذاره من از حدم فراتر برم اما من فکر مي کردم مگه من چيزي کم دارم که منو
نخواد و به اين خاطر با اطمينان بهت گفتم که اون هم منو مي خواد
وقتي اين حرفش رو شنيدم مشتي محکم به صورتش کوبيدم
دوست داشتم انتقام اون ضربه هايي که به يگانه زدم رو از اون بگيرم ولي حيف که نمي شد
مادرم منو سرزنش مي کرد که چرا زودتر بهشون نگفتم ،مي گفت يگانه دختر خوبي و لياقت خوشبختي رو داره
همون شب رفتم خونه پدرش تا ازش معذرت خواهي کنم و اونو برگردونم خونه حاضر بودم به پاش هم بيفتم
ولي اونجا نبود راستش نتونستم واقعيت رو به خونواده اش بگم فقط گفتم وقتي برگشتم اون خونه نبود با خودم گفتم حتما اومده شما رو ببينه
از يه طرف عذاب وجدان گرفته بودم که به پدرش دروغ گفتم و جرات گفتن واقعيت رو نداشتم و از يه طرف نگران حال پدر بودم که اتفاقي براش نيفته
اونشب و روزهاي بعد رو من و ماهان همه جا رو گشتيم ولي اثري از يگانه نبود حتي کلانتريها و بيمارستانها و پزشکي قانوني رو هم گشتيم اما اثري
از يگانه پيدا نکرديم
چند روز بعد از نا پديد شدن يگانه پدر سکته کرد که خدا رو شکر خدا کمکش کرد و بخير گذشت ولي ديگه اون آدم گذشته نيست
و شکسته تر شده
ماهان مادر بعد از يک ماه مجبور شدن برگردند و من تنها با غم از دست دادن يگانه سر کردم
و من هفته اي يک بار به پدر و مينا سر ميزنم راستش نميدونم اين فکر منه يا واقعيت اما حس مي کنم
مينا طوري به من نگاه مي کنه انگار که ميدونه من مقصر گم شدن يگانه ام ،البته حق داره چنين فکري بکنه
ضربه اي که به در خورد منو از افکارم خارج کرد
-بفرماييد
منشي-آقاي شهاب اينها رو بايد امضا کنيد
پرونده رو از دستش گرفتم داشتم پرونده رو امضاء مي کردم که گفت آقاي شهاب من يه عرضي داشتم
همونطور که سرم پايين بود گفتم بفرماييد
منشي-راستش من ديگه نمي تونم کار کنم و مي خواستم استعفا بدم
سرم رو بلند کردم و گفتم چرا
منشي-راستش يه ماهه ديگه عروسيم هستش همسرم هم مخالف کار کردن منه
-فعلا تا يه منشي جديد پيدا کنيم بايد باشين
منشي-چشم ولي بيشتر از يه هفته نمي تونم بمونم
-پس يه آگهي بديد توي روزنامه که به يه منشي با تجربه نياز داريم
منشي -چشم قربان ،با اجازه تون
دوباره شروع به مرور گذشته کردم بعد از اينکه ماهان و مادر رفتن ديگه نتونستم مقاومت کنم عصبي شدم
سرکار نميومدم و تمام وقتم رو توي خونه مي گذروندم که در آخر به پيشنهاد فريد که معاونم توي شرکت بود و از
بهترين دوستام بود به يه روانشناس مراجعه کردم بعد نبود راستش تنها حسن رفتنم پيش يه روانپزشک
اين بود که تونستم براي يکي که بي طرفه و من رو نمي شناسه راحت صحبت کنم و اينکه اون اميد به اينکه روزي
يگانه رو پيدا کنم رو توي دلم زنده نگه داشت و من حالا به اين اميد روزا رو مي گذرونم که روزي يگانه رو پيدا کنم
و ازش عذر بخوام
امروز هم بايد برم پيش آقاي فرهمند ،همون روانشناس ،راستش با اينکه حالم نسبت به گذشته خوب شده ولي من ديگه نمي تونم
پيش فرهمند نرم چون به يه نفر احتياج دارم که حرفام رو بدون اينکه سرزنش کنه يا نصيحتم کنه به حرفام گوش بده
شايدم هم مي خوام با گفتن از کاري که با يگانه کردم بار عذاب وجدانم رو کم کنم که با عشقم دختري که دوستش داشتم اين کار رو کردم
به مطب مشاور که رسيدم خلوت بود بعد از ده دقيقه من رفتم تو
فرهمند به محض اينکه منو ديد از جاي خود بلند شد و گفت سلام خيلي وقته نيومدي گفتم حتما ازم سير شدي
-سلام لطف دارين مگه ميشه آدم از همصحبتي با شما سير بشه
فرهمند مرد ميانسال با موهايي خاکستري و چهره اي مهربان که از اولين جلسه باعث مي شد آدم باهاش احساس راحتي کنه
-خوب ماني جان چه خبر
-خبري که نيست هنوز هيچ خبري ازيگانه ندارم
-ببين ماني جان بعد اين همه مدت فکر نمي کني اگه قرار بود ازش خبري بشه تا حالا شده بود
من هميشه تو رو به اين ترغيب مي کردم که اميدوار باشي يه روزي پيداش مي کني
ولي اينجوري دارم حس مي کنم تو اينجوري داري از زندگي عقب مي موني و در جا ميزني
نمي خواي فراموشش کني ،اصلا از کجا مطمئني زنده است
با فرياد گفتم دکتر
-آروم باش ببين اون مي خواست از تو فرار کنه پس چرا خونواده اش ازش خبر ندارن
مگه تو نمي گي حتي رفتي اهواز که ببيني اونجاست چند روز خونه خواهرش رو تحت نظر هم گرفتي
اما آخرش ديدي اونجا هم نيست
-خوب آره
-فکر نمي کني تو هم بايد زندگي کني الان يک سال و چند ماه که از اون روزا مي گذره چند سال ديگه مي خواي منتظر بموني
پريدم وسط حرفاش و گفتم من مطمئنم اون زنده است
- اگه زنده است پس کجاست مگه نمي خواست دادخواست طلاق بده پس چرا نميده ماني جان واقع بين باش
-ولي اون يه حقيقت ،همش تقصير من بود
-باز که برگشتي سرخونه اولت اين اتفاق مقرر شده بود تو فقط وسيله بودي اين رو باور کن
-شما که بهم مي گفتيد اميدوار باشم اون پيداش ميشه
-مجبور بودم اين حرفا رو بهت بزنم چون تو اون روزا فقط مي خواستي اين حرفا رو بشنوي
اما الان اگه بازم اين حرفا رو بهت بزنم نابودت مي کنم تو جووني و بايد زندگي کني
بايد فراموشش کني
اشکام سرازير شدن نمي تونستم باور کنم که براي هميشه اونو از دست دادم يعني ديگه هيچ وقت نمي بينمش
اين امکان نداره اون گفت دوستم داره پس منو مي بخشه و دوباره برمي گرده
ليوان آبي جلو روم گرفته شد سرم رو که بلند کردم دکتر رو ديدم
-بيا اين آب رو بخور ،بعد که رفتي خونه خوب روي حرفام فکر کن
ليوان رو لاجرعه سر کشيدم
دکتر روي صندلي مقابلم نشست مي خواست جو رو عوض کنه گفت ماني جان از کار چه خبر، شرکت که ميري
با لبخند بي رمقي گفتم آره
-اوضاع شرکت خوبه
-آره فقط بايد دنبال يه منشي جديد باشم
-چرا
-منشيم مي خواد ازدواج کنه بعد ازدواج هم اجازه ي کار نداره
-منشي پيدا کردي يا نه
-نه تازه امروز گفتم يه آگهي به روزنامه بدن
-اگه من برات يکي رو پيدا کنم استخدامش مي کني
-مطمئنه
-دخترمه حالا از نظرت چقدر مطمئنه
-دختر شما اگه مثل شما باشه که صددرصد مطمئنه
-راستش دوست داره کار کنه هر چي هم بهش مي گم بابا تو يه دونه اي نمي خواد کار کني ميگه من دوست دارم
از بيکار بودن خسته شدم
-ببخشيد تحصيلاتشون چقدره
-تا ديپلم بيشتر نخوند به اصرار من و مادرش کنکور هم شرکت کرد اما چون علاقه نداشت قبول نشد به
عکاسي علاقه داشت که رفت سراغ عکاسي به صورت تجربي يه چيزايي ياد گرفت
اما يه مدته که ديگه عکاسي هم نمي کنه ،خوب چي ميگي
-نديده استخدامن فقط اگه خودشون هم سختي کار مشکلي نداشته باشن
-مطمئنم از پس کارا بر مياد دختر مقاوميه
**********************************
اون روز که از مطب خارج شدم به اين فکر کردم که يعني واقعا بايد يگانه رو براي هميشه فراموش کنم
نه امکان نداره يعني براي هميشه از دست دادمش
اي کاش زمان به عقب بر ميگشت و من هيچ وقت اون کاررو باهاش نمي کردم مطمئنم دلش رو بدجور شکستم

حتما هيچ وقت منو نمي بخشه

وي دفترم نشسته بودم و به کارام رسيدگي مي کردم که ضربه اي به در خورد
-بفرماييد
منشي-آقاي شهاب يه خانم به اسم فرهمند اومدن ميگن با شما قرار داشتن
-بفرستينش تو
-بله ،خانم بفرماييد تو
دوباره مشغول فاکتور هاي اين يه ماه شدم
-سلام
بدون اينکه سرم رو بلند کنم گقتم سلام بفرماييد
و دوباره مشغول بررسي فاکتورها شدم :خانم فرهمند چي ميل دارين بگم براتون بيارن
-ممنون چيزي نمي خورم فقط شما هميشه عادت دارين سرتون پايين باشه و با مهمونتون صحبت کنم
سرم رو که بلند کردم نگاهم افتاد توي چشماش نمي دونم که توي چشماش چي بود که باعث شدم زبونم قفل شه
و نتونم جوابش رو بگم ،شايد يه جور گستاخي تو نگاهش بود که باعث شدم نتونم جوابشو بدم
-آقاي شهاب عذر مي خوام مثل اينکه گستاخي کردم
به خودم اومدم و در حالي که سرم رو تکون ميدادم گفتم نه خواهش مي کنم فقط من چون بايد حتما اين فاکتور ها رو چک مي کردم سرم رو بالا نگرفتم در هرصورت عذر مي خوام
-خواهش مي کنم راستش در مورد کار خدمتتون رسيدم پدرم گفتن مثل اينکه به منشي احتياج دارين
-بله و اگه شما با شرايط کاري ما موافق باشين مي تونيد از فردا کارتون رو شروع کنيد
لبخندي زد نميدونم چرا اما از لبخندش خوشم نيومد انگار از نگاهش شرارت مي باريد
-آقاي شهاب
-بله
-مي تونم آقا ماني صداتون کنم
-چي؟
-خوب شما هم مي تونيد يلدا صدام کنيد
-شما رو نميدونم ولي من راحتترم که فرهمند صداتون کنم
حس کردم اخمي روي چهر هاش نشست
بهتر بايد از همين حالا حدش رو بدونه چيه اولين روز اومده ميگه مي خوام به اسم صدات کنم با اينکه برام مهم نبود به اسم کوچيک صدام کنه اما
چه معني داشت اينقدر زود باهام صميمي بشه هيچ وقت از اينجور دخترا که دوست دارن زود با آدم صميمي شن خوشم نميومد
دوباره نگاهش کردم و جدي گفتم
-حالا هم مي تونيد برين پيش خانم منشي مدارک لازم رو تحويل بدين از فردا هم بياين شرکت
-بله
و بدون اينکه خداحافظي کنه از دفتر خارج شد مثل اينکه از برخوردم خوشش نيومد
اگه دختر فرهمند نبود عمرا استخدامش مي کردم ،از اون پدر چنين دختري بعيده
**************************
طبق هر روز کار و زندگيم رو ادامه دادم و از فرداي اون روز يلدا توي شرکت شروع به کار کرد
توي دفترم با فريد نشسته بوديم و با هم حرف ميزديم
فريد-ميگم حالا تا آخر عمرت مي خواي منتظر بموني
اينقدر بله رو قاطع گفتم که خودمم تعجب کردم
فريد که باورش نشده بود گفت برو بابا مگه ميشه تو مردي و يه سري نيازا داري عمرا بتوني مطمئنم تا دوماه ديگه
مبارک باد بشي رفت
-ميشه زر زيادي نزني من مي تونم نيازام رو کنترل کنم
-مگه تو پسر پيغمبري مطمئنم با اين منشي لوندي که داري سر يه ماه افتادي رو خط
-عمرا (مي خواستم بهش بگم من خودمو در برابر زنمم کنترل کردم ولي با خودم گفتم مگه لازمه اون از زندگيم با خبر بشه )
به فريد که نگاه کردم ديدم داره با يلدا حرف ميزنه اين کي اومد تو دفتر که من نفهميدم
فريد رو به من کرد و گفت ماني جان اين پرونده رو بررسي کن کار خودت يه چند تا امضاء ناقابل هم بزن پاش
و به سمت در رفت قبل از اينکه خارج بشه چشمکي زد و به يلدا اشاره کرد
سرم رو به نشونه تاسف تکون دادم و به يلدا نگاه کردم واقعا فريد حق داشت چنين فکري در موردش بکنه
آخه اين مانتو پوشيده بود همه اندامش رو که مشخص کرده بود ولش کن بهتره زياد در موردش توضيح ندم
*******************
خلاصه يک ماه از کار يلادا توي شرکت مي گذشت که يه روز که سرم خلوت بود يلدا به دفترم اومد و گفت
ماني جان.
وسط حرفش پريدم و گفتم بگي شهاب راحترم ،چقدر پررو بود اين دختر
با يه لبخند اغواگر نگاهم کرد و گفت ولي من اينجوري راحتترم ،حالا هم بذار حرفام رو تموم کنم بعد نظرت رو بگو
اگه به احترام پدرش نبود بلند مي شدم از شرکت پرتش مي کردم بيرون
دوباره با همون لبخندي که روي لباش بود ادامه داد من همه چيز رو در مورد زندگيت مي دونم
-خوب
-خوب به جمالت اينقدر وسط حرفام نپر عزيزم
داشتم مي گفتم راستش قضيه فرار زنت رو هم مي دونم که قالت گذاشته ورفته
با اين حرفش از روي صندلي بلند شدم و گفت خفففففففففففففه شو
-چرا ناراحت ميشي خوب ميدونم حقيقت تلخه ولي بايد باورش کني حالا که زنت گذاشته و رفته بهتر تو هم به زندگيت برسي
-مگه زندگي من به تو ربطي داره
همون طور که هموز اون لبخند به قول فريد پسرکشش روي لبش بود اومد و جلوم وايساد و گفت ما مي تونيم باهم باشيم و به دوتامون خوش بگذره
مخم هنگ کرد اين مگه ديوونه است حتي به فکر آبروي پدرش نيست
بهم نزديکتر شد ازش فاصله گرفت و گفتم برو بيرون
بدون توجه به حرفم دوباره به من نزديکتر شدو به چشمام زل زد
نمي خواستم کم بيارم حتي اگه زيبا بود من نبايد کم مي آوردم
همونجور که من عقب تر ميرفتم اون به من نزديکتر مي شد شايد داشتم کم مي آوردم اما نمي خواستم باور کنم
به ديوار که چسبيدم اون هم تقريبا به من چسبيد يکم خودش رو کشيد بالا و به لبهام نگاه کرد داشتم وسوسه مي شدم
نه من اينقدر ضعيف نيستم که کم بيارم من فقط يگانه رو مي خوام
مي خواست لبهاش رو روي لبهام بذاره که هولش دادم عقب
-چکار مي کني گم شو بيرون
لبخندي زد و گفت تا يه هفته ديگه خودت با پاي خودت مياي پيشم
با فرياد گفتم گمشو بيرون شانس آوردي که به احترام پدرت از کار اخراجت نمي کنم اما اگه يه باره ديگه تکرار کني خودت مي دوني با من درست دو روز از اون ماجرا مي گذشت که احضاريه از دادگاه به دستم رسيد
بازش که کردم گيج شدم ناخودآگاه شروع کردم به خنديدن دادخواست طلاق بود
پس چرا اينقدر دير حالا که يک سال و چند ماه از رفتنت مي گذره، بالاخره مي بينمش
خوشحال بودم حتي اگه خبري که ازش بهم مي رسيد يه دادخواست طلاق بود اينجوري فهميدم حالش خوبه
به تاريخ دادگاه که نگاه کردم براي دو هفته ديگه بود ،دو هفته ديگه مي تونستم ببينمش
توي اين مدت کجا بود ،چه اتفاقي توي اين مدت افتاده
اما هر چي که بود بالاخره ميديدمش
*****************
به قراره دادگاه يه هقته مونده
کلافه و سردرگم منتظر تموم شدن اين هفته هستم
اعصابم حسابي توي اين مدت بهم ريخته از يه طرف منتظرم اين روزا تموم شه و روز دادگاه برسه از طرف ديگه رفتار وقيحانه يلدا که توي اين روزا گستاخ تر شده بد جوري روي اعصابم رژه ميره
مي خواستم با فرهمند در مورد دادگاه مشورت کنم با مطبش تماس گرفتم منشيش گفت ديروز رفته مسافرت و احتمالا يه سه هفته اي طول مي کشه تا برگرده
سعي مي کردم خودم رو سرگرم کار کنم و به هيچي فکر نکنم تا روز دادگاه برسه
**************
امروز پنج شنبه است و تا دادگاه ديگه چيزي نمونده شنبه قرار دادگاه
با فريد توي دفترم نشسته بودم و داشتيم با هم صحبت مي کرديم فريد گفت حالا مي خواي چکار کني
-خودمم نمي دونم ولي حاضرم هر کاري بکنم که منو ببخشه
-يعني توي اين مدت کجا بوده چرا زودتر دادخواست نداد ،ميگم به خانواده اش خبر دادي
-نه امروز مي خوام برم به پدرش خبر ميدم
فريد با خنده گفت حالا خوب شد توي اين مدت تو ازدواج نکردي والا مي شد عين فيلماي هندي
با پوزخندي نگاهش کردم و گفتم حالا هم کمتر از فيلم هندي نيست زنم يه سال و چند ماه غيبش ميزنه ،بعد اين مدت هم که دادخواست طلاق بدستم ميرسه دادخواستي که قرار بود خيلي وقت پيش ميومد
فريد با من و من گفت ماني يعني ممکنه با کسي...و سکوت کرد
-چرا حرفت رو تموم نمي کني
-قول بده عصباني نشي
-چي مي خواي بگي
-ميگم نکنه با کسي فرار کرده باشه
با خشونت گفتم آخرين بارت باشه که در مورد يگانه اينجوري حرف ميزني يه بار اشتباه کردم دارم تاوانش رو ميدم اما ديگه امکان نداره بهش شک کنم
-معذرت مي خوام فقط يهويي اين فکر به ذهنم خطور کرد
***********************
عصر که از شرکت خارج شدم به سمت خونه پدر يگانه رفتم تا هم پدر رو ببينم هم اينکه ماجرا رو يه جوري بهش بگم
وقتي به اونجا رسيدم فقط مينا خونه بود با اکراه به داخل دعوتم کرد
وقتي که نشستم بدون فوت وقت رفتم سر اصل مطلب و دادخواست رو نشونش دادم
دادخواست رو که ديد چشماش گريون شدن رو به من کرد و گفت فکر مي کردم هيچ وقت ديگه نمي بينمش
-ولي من هميشه منتظر روزي بودم که دوباره ببينمش
-شنبه منم باهاتون ميام
-نه مي خوام فقط خودم باشم
-ولي اون خواهرمه
-ميدونم اما بعد اين مدت خودمم نمي دونم قراره چطوري باهام برخورد کنه ،من اومدم بهتون خبر بدم که در جريان باشيد مطمئن باشيد بعد از دادگاه همه چيز رو بهتون اطلاع ميدم ،فقط ازتون مي خوام يه طوري به پدر بگيد که زياد هيجانزده نشن
-نميشه فقط من بيام
-خواهش مي کنم مينا خانوم اصرار نکنيد ميدونم توي اين مدت از من متنفر شدين من رو مقصر گم شدن يگانه ميدونيد شايد حق با شما باشه ،شايد که نه مطمئنا حق با شماست ،قول ميدم سرفرصت همه چيز رو بهتون بگم
ولي شنبه رو نمي تونم اجازه بدم بياين چون نمي دونم برخورد يگانه با من چه جوري و اصلا بر خورد اون با شما چه جور باشه
*************
بالاخره روز دادگاه فرا رسيد ،فريد اصرار کرد که با من باشه راستش خودمم دوست داشتم يکي با من باشه
شايد چون مي ترسيدم ،من آدمي نبودم که کم بيارم ولي از برخورد يگانه مي ترسيدم
وارد سالن دادگاه که شديم پر از جمعيتي بود که هر کدوم مشکلي داشتن
از يه طرف سالن سروصداهاي بلندي ميومد نگاه که کردم ديدم زني با شوهرش در حال بحثه
زن مي گفت من جگر گوشه امو بهت نميدم
مرد هم داد ميزد غلط کردي بچه رو نديد توي خواب هم نمي بيني طلاقت بدم
زن با گريه گفت مهريه ام رو مي بخشم ولي بچه ام رو بهم بده
مرد قهقه اي زد و گفت نه مهريه ات رو ميدم نه بچه رو
حوصله گوش دادن به بحث شون رو نداشتم و از کنارشون رد شدم فريد هم کنارم قدم برميداشت
طرف ديگه ي سالن دختري با گريه مي گفت به خدا بابا من نمي شناسمش
مرد هم که فکر کنم پدرش بود گفت آره دختره ي....... نمي شناسيش پس چطوري شما رو با هم گرفتن و محکم روي سر دخترک کوبيد
هميشه از اينجور فضاها بدم ميومد ،حس مي کردم آدم وقتي به اينجور جاها مياد ،با ديدن مشکلات بقيه از زندگي سير ميشه
همونجور که جلو ميرفتيم ديدمش چشام بهش افتاد اما از چيزي که ميديم شوکه شدم به چشاي خودم اعتماد نداشتم چندبار چشام و باز وبسته کردم اما دوباره همون تصوير رو ديدم
انگار يه سطل آب يخ روي سرم ريختن سردم شد ،پاهام سست شد ،نزديک بود سقوط کنم که فريد بازوم رو گرفت
رو به فريد کردم و گفتم فريد اينجا چه خبره ؟
فريد بدون اينکه جوابم رو بده سرش رو تکون داد و منو روي صندلي نشوند
فريد هم کنارم نشست سرم رو بلند کردم و دوباره به چند قدم جلوتر صندلي روبرو نگاه کردم
خودش بود اما امکان نداشت نمي تونستم چيزي رو که مي بينم باور کنم
با اين کارش تمام غرور و شخصيتم رو شکست من جلوي فريد شکستم نمي تونستم باور کنم يگانه به من خيانت کرده باشه
چرا نمي خواي باور کني پس اينکه پيشش نشسته کيه ،خوب معلومه کيه؟
همونجور که من بهش زل زده بودم اون هم به من نگاه مي کرد و در عين خونسردي انگار که اون هيچ کاري نکرده و مجرم و گناهکار منم
اون عوضي هم سرش رو آورد پايين و چيزي در گوش يگانه گفت که باعث شد يگانه روش رو ازم بگيره
عمرا طلاقش بدم شده سالها توي اين راهروها ميدونمش اما طلاقش نميدم
-ماني حالت خوبه
-آره فريد جان ،مي خوام برم
-ولي ...
-ميدونم ،اما نمي تونم بمونه ،با اين کارش خوردم کرد ،واسه طلاق وقت داره ،بذار بمونه جلسه بعد
-پس منم باهات ميام
-نه ،مي خوام تنها برم
- مواظب خودت باش آروم هم رانندگي کن
از در دادگاه که خارج شدم توي ماشين نشستم و شروع کردم به بدو بيراه گفتن به همه
يگانه يعني تاوان کاري که کردم اينقدر سنگينه که اينکار رو با من کردي ،اگه ميزدي منو مي کشتي اينقدر ناراحت نمي شدم ،اون احمق عوضي چي داشت که من رو به اون فروختي
ازت متنفرم ،محکم دستم رو روي فرمون کوبيدم انتقامم رو از دوتاتون مي گيرم آشغالاي عوضي
توي ماشين منتظر شدم که اونا بيان ومن برم دنبالشون ببينم کجا زندگي مي کنن
بالاخره اومدن ،سوار ماشين شدن فکر کنم باهاشون آشنا باشه چون منتظرشون بود حرکت که کردن من هم دنبالشون با فاصله حرکت کردم
ماشين جلوي يه خونه توي مناطق متوسط شهر ايستاد دوتاشون پياده شدن از راننده خداحافظي کردند و رفتن تو
احمق اين چي داره ،هيچي
تو افکار خودم بودم که تلفنم زنگ خورد مينا بود حتما مي خواست ببينه چي شده
-الو
-سلام چي شد؟
-سلام چيز خاصي نشد راستش امروز نمي تونم براتون چيزي رو تعريف کنم بذاريد يه روز ديگه
با صدايي نگران گفتم آخه
عصبي گفتم اون حالش خوبه نگران نباشيد
و تلفن رو قطع کردم
به سمت مقصد نا معلومي حرکت کردم کنار پارک خلوتي رسيدم ماشين رو خاموش کردم و پياده شدم
چند ساعتي توي پارک نشسته بودم و به اندک رفت و آمد مردم نگاه مي کردم مي خواستم همه چيز رو فراموش کنم اما نمي شد گرسنه ام شده بود اما نمي تونستم چيزي رو بخورم به ساعت موبايلم نگاه کردم ساعت شش عصر بود بلند شدم و به سمت ماشين حرکت کردم گوشيم که توي دستم بود زنگ خورد به شماره که نگاه مردم شماره يلدا بود
قطع کردم دوسه باره ديگه زنگ زد و قطع کردم مي خواستم گوشي رو خاموش کنم که پيامي از طرف اون بهم رسيد نا خواسته بازش کردم نوشته بود پدرم از مسافرت برگشت اگه مي خواي ببينيش اون توي خونه منتظرته و آدرس خونه رو هم نوشته
سوار ماشين که شدم اول خواستم برم خونه بعد با خودم گفتم بهتره برم با فرهمند صحبت کنم
طبق آدرس که رفتم يه خونه ويلايي بود زنگ رو که زدم در باز شد وارد که شدم داخل خونه برخلاف اون چيزي که فکر مي کردم زياد بزرگ نبود
به در ساختون که رسيدم يلدا در رو باز کرد يه دامن کوتاه با يه تاپ پوشيده بود
يلدا-سلام عزيزم
-بابات هستش
-آره بيا تو
وارد سالن شديم روي يه مبل دونفره نشستم يلدا هم کنارم نشست
بهش نگاه کردم و گفتم ميشه جاي ديگه اي بشيني
-نه عزيزم عادت مي کني
-پس بابات کو
-الان مياد
بعد شيشه مشروب رو که معلوم بوده از فبل آماده کرده بود باز کرد ،يه گيلاس به دستم داد و گفت تا تو اين رو بخوري اون هم اومده
اول نمي خواستم بخورم راستش شايد آدم زياد معتقدي نبودم اما هيچ وقت کاري رو که شرع خدا حرام کرده بود انجام نداده بود اما اينبار با خودم گفتم مگه نمي گن هر کسي اينا رو مي خوره همه غماش يادش ميره خوب بذار منم فراموش کنم
به دهنم که نزديک کردم بوي الکل ميداد بعد لاجرعه اون رو سر کشيدم خيلي تلخ بود راست مي گفتن آدم که اين رو مي خورد تلخي زندگيش رو يادش ميره چون به تلخي اين فکر مي کنه
حس کرده کسي داره با موهام بازي مي کنه نگاه که کردم ديدم يلداست شروع کرد به ماساژ دادن گردنم حرکت دستاش روي گردنم و صورتش که فقط چند سانتي متر باهام فاصله داشت داشت تحريکم مي کرد نمي دونم شايد اثر اون مشروب بود
که باعث شد صورتم رو بهش نزديک کردم اون هم دستاش رو به دور گردن قلاب کرد و ليوان ديگه اي به دستم داد دوباره بدون مکث اون رو سر کشيدم
اينبار خودش صورتش رو بهم نزديک کرد و ديگه هيچي نفهميدم
****************
صبح با سردرد شديد بيدار شدم به خودم که نگاه کردم برهنه بودم تعجب کردم من که لباس تنم بود
سمت راست تخت رو که نگاه کردم مخم هنگ کرد آخه من کي ،اصلا باورم نميشه
يلدا رو با خشونت تکون دادم و گفت بيدار شو ببينم
با ناز گفت چي ميگي عزيزم
-عزيزم و کوفت بلند شو ببينم
روي تخت نشست و گفت چته
-اينجا چه خبره
-يعني تو نمي دوني
عصبي شدم گلوش رو با يه دست فشار دادم و گفتم حرف ميزني يا خفه ات کنم
با دوتا دستش دستم رو کنار زد و گفت ديشب که حالت و کردي ناراحت نبودي حالا چت شده
با دو تا دستام موهام رو چنگ زدم و گفتم اين امکان نداره
-چرا امکان نداره مگه تو مرد نيستي
محکم روي دهنش کوبيدم و گفتم خفه شو هرزه هرجايي ،پس همش نقشه ات بود منو کشوندي اينجا
سريع از روي تختم پايين پريدم و لباسام و برداشتم و پوشيدم
-کجا ميري
-به تو ربطي نداره ،ديشب رو هم با اينکه من بادم نمياد کاري کردم فراموشش کن
-تو چي ميگي
-حتما خودت خواسته بودي من که چيزي يادم نمياد
سريع از خونه خارج شدم توي ماشين عذاب وجدان گرفتم من چه جوري تونستم اين کار رو بکنم
من تا حالا اين تجربه رو نداشتم ،حالا اولين تجربه ام اينجوري باشه از خودم متنفر شدم ،حالا من با يگانه چه فرقي مي کنم منم شدم يکي مثل اون
به خونه که رسيدم سريع خودم رو به حموم رسوندم زير دوش آب شروع کردم به حرف زدن با خودم
احمق اينقدر ضعيف النفس بودي
من که نميدونستم مست بودم
آره مست بودي اما مجبور نبودي مست شي
چطور مجبور نبودم ميخواستم فراموش کنم که يگانه با من چکار کرد ،يگانه چطور تونستي منو به اون مردتيکه بفروشي مگه اون چي داشت اما من نداشتم
زير دوش نشستم و اشکام سرازير شد اينطوري راحت مي تونستم گريه کنم چون ديگه معلوم نبود دارم گريه مي کنم
يه چيزي که داشت ديوونه ام مي کرد اين بود که من هيچ وقت بهش دست نزدم و اون الان يه ساله و چند ماهه داره با اون عوضي زندگي مي کنه
به اين موضوع که فکر مي کنم ديوونه ميشم ،دوست دارم گردن هردوتاشون رو بشکنم
ياد يلدا افتادم با خودم گفتم حالا اين رو من کجاي دلم بذارم
هر چي با خودم فکر مي کنم من چيزي بيشتر از وقتي که روي مبل نشسته بوديم يادم نمياد انگار که يهويي خواب باشم و اتفاقي نيفتاده باشه ،شايد هم واقعا اتفاقي نيفتاده
چنگي به موهام زدمو گفتم از همه ي زنها متنفرم همتون خائنيد
بايد ميرفتم سراغ یگانه بايد ببينم چرا اينکار رو با من کرد
مي خواستم از حموم بزنم بيرون که نگاهم به آيينه افتاد تصوير مردي رو ديدم که خورد شده بود ،دستم رو مشت کردم و محکم به آيينه کوبيدم
درد شديدي رو توي دستم حس کردم بدون توجه به خوني که از دستم جاري ده بود از حموم زدم بيرون
چند تا دستمال کاغذي از جعبه کشيدم بيرون و روي دستم فشار دادم ،سريع لباسام رو پوشيدم و سويچ ماشين رو برداشتم و زدم بيرون
بايد ميديدمش و حسابم رو باهاش تصفيه مي کردم
با سرعت به سمت اون خونه حرکت کردم
*********************
بالاخره رسيدم سرم رو روي فرمون گذاشتم و به عاقبت کارم فکر کردم بايد دوتاشون رو بکشم ،اينجور اين ننگ پاک مي شد
سرم رو بلند کردم و به خونه نگاه کردم مشتم رو محکم روي فرمون کوبيدم و گفتم هردوتون رو مي کشم
در ماشين رو محکم کوبيدم و به سمت خونه رفتم
در رو که زدم خودش در رو باز کرد انگار فراکوش کرده بودم واسه ي چي اومده بودم چون فقط به صورتش زل زدم
اون هم با خشم نگاهم مي کرد
به خودم که اومدم ديدم مي خواد در رو ببنده ،پام رو لاي در گذاشتم و هلش دادم
در باز شد اون به کناري پرتاب شد
در رو بستم اون هم از روي زمين باند شد
-گمشو بيرون واسه چي اومدي اينجا
پوزخندي زدمو گفتم پس هنوز زبونت درازه
به خونه نگاهي کردم يه حياط کوچيک با يه باغچه که يه درخت قديمي که خشک شده بود توش بود
نگاهش کردم و گفتم منو خيلي ارزون فروختي ،اون عوضي چي داشت که من نداشتم
توي چشمام زل زد و گفت عشق داشت ولي تو نداشتي
اون لحظه دوست داشتم بگيرم خفه اش کنم
با فرياد گفتم حالا اون عاشق کجاست که بياد نجاتت بده ،امروز مي خوام کارت رو تموم کنم
-نمي توني هيچ غلطي بکني
-منو احمق رو بگو باور کردم که تو نجيب ترين دختري هستي که ديدم ولي مي بينم از زناي خيابوني هم کمتري
تو که اهل نماز بودي چطوري با يه مرد اون هم اين همه مدت زندگي کردي
-اون مردتر از اين حرفاست و من عاشقشم
-تو گفتي و منم باور کردم
سرتا پاش رو نگاه کردم و با نفرت گفتم شايدم بچه دار شدين و خبر ندارين
قبل از اينکه بفهمم چي شده سوزشي رو توي صورتم حس کردم
-خفه شو بهت اجازه نميدم در مورد من و امير اينجوري حرف بزني
با شنيدن اسم اون مردک از دهنش شکستم ،پاهام سست شدن و روي زمين افتاد
اشکام مي خواست پايين بريزن اما جلوشون رو مي گرفتم دوست نداشتم بفهمه هنوز هم دوسش دارم
همونجور که روي زمين نشسته بودم اون روبروم ايستاده بودم گفتم
خيلي نامردي هيچوقت فکر نمي کردم اينقدر راحت اين حرفا رو بزني و بگي عاشقشي
حداقل حرمت اين رو نگه ميداشتي که هنوز شوهرتم
-تو منو به زور وادار به ازدواج با خودت کردي
-پس چرا گفتي عاشقمي
فقط در سکوت نگاهم کرد و چيزي نگفت
نفس عميقي کشيد و گفت طلاقم بده
سرم رو روي پام گذاشتم و به اشکام اجازه دادم بيان پايين براي اولين بار اجازه دادم کسي اشکام رو ببينه
-بيا بگير بخور حالت جا بياد
سرم رو بلند کردم ليوان آبي رو جلوم گرفته بود
به چشماش زل زدم اين چشما نمي تونستن مال کسي ديگه باشن اين چشما مال من بودند
به جاي اينکه ليوان رو بگيرم مچ دستش رو گرفتم ليوان آب از دستش افتاد و با ترس نگاهم کرد
بلند شدم و روبروش ايستادم بوش رو که حس مي کردم داشتم ديوونه مي شدم
توي بغلم کشيدمش و بوش رو به ريه هام کشيدم
تقلا مي کرد که خودش رو از بغلم بکشه بيرون محکمتر بغلش کردم
و لبام رو به گوشش چسبوندم
-با من اينکار رو نکن يگانه من دوست دارم
بوسه اي روي گردنش زدم ،مي خواستم انتقام بگيرم
به لبهاش نگاه کردم و لبهام و روي لبهاش گذاشتم و محکم شروع به بوسيدنش کردم
اونم ديگه تکون نخورد و ساکت توي بغلم موند
سرم رو بلند کردم و گفتم پس تو با همه راه مياي
انگار آتيشش زده باشم عصباني شد شروع کرد به کوبيدن روي سينه ام

بلندش کردم و به سمت داخل ساختمون بردمش اون هم هي مي گفت منو بذار زمين
-بذار برسيم داخل بعد
به داخل ساختمون که رسيدم اونو گذاشتم زمين و قبل از اينکه فرار کنه محکم دستش رو گرفتم
-ولم کن چي مي خواي از جونم
-همون چيزي که هيچ وقت به من ندادي و به اون عوضي....
-خفه شو گفتم که اون مردتر از اين حرفاست که بزور بخواد......
اينبار من پريدم وسط حرفش الان معلوم ميشه
-باشه دستم و ول کن بعد مثل آدم رفتار کن
-فکر فرار نباش
و دستش رو ول کردم ،اون هم به سمت در سمت راست دويد بازش که کرد معلوم شد اتاقه
منم دنبالش دويدم و قبل از اينکه در رو ببنده وارد اتاق شدم
-خواهش مي کنم با من کاري نداشته باش
-که چي بشه
-امير الان ميرسه
-کار منم زياد طول نمي کشه مي خوام همونجور که منو سوزوند بسوزونمش
روي تخت يک نفره اي که گوشه اتاق بود پرتش کردم و به سمتش رفتم
-خواهش مي کنم با من کاري نداشته باش
-الان معلوم ميشه توي اين مدت باهم چه جوري بودين
*************************
به نفس نفس افتاده بودم روي اون تخت کوچيک کنارش دراز کشيدم به ملافه که نگاه کردم لبخندي روي لبم نشست
توي بغلم کشيدمش که با گريه گفت چيزي رو که مي خواستي گرفتي برو گمشو بيرون
بوسه ي آرومي روي لبش گذاشتم و بالبخند همونجور که بلند مي شدم گفتم آره بهتره من برم
-ازت متنفرم
-منم همينطور اما امروز براي من عالي بود تو هم خوب با من راه اومدي
با گريه همونجور که سعي مي کرد خودش رو با ملافه بپوشونه گفت خيلي نامردي
دکمه هاي پيرهنم رو بستم و گفتم به امير خان سلام برسونيد
*****************
از خونه که زدم بيرون يه حس سرخوشي بهم دست داد من با يگانه مي تونستم بهترين زندگي رو داشته باشم
دستام و مشت کردم و گفتم پس راست مي گفت که بهش دست نزده يعني ممکنه
آره ديگه خوبه خودت ديدي اون هنوز هم مال خودت بود
چرا باز گذاشتي اونجا بمونه تو که ديدي اون بهش دست نزده پس چرا با خودت نبرديش
چکار کنم وقتي اون ميگه ازم متنفره من بگم عاشقشم
واقعا خري بازم مي خواي از دستش بدي
توي ماشين نشستم و با خودم گفتم حالا من بايد چکار کنم
بعد از اين تجربه نمي تونستم از دستش بدم ،بخاطر اين نيست که باهاش ... داشتم نه
من ديگه نمي تونستم آغوشش رو که تجربه کردم از دست بدم
نگاهش رو که به من انداخت موقعي که از اتاق بيرون اومدم انگار داشت مي گفت که پيشم بمون
يه يک ساعتي داشتم فکر مي کردم که از دور امير رو ديدم با يه سري وسايل که توي دستاش بود پياده داشت به سمت خونه ميرفت
ماشين رو روشن کردم و از کنارش رد شدم چون شيشه ها دودي بودن متوجه من نشد و بي خيال از کنارم رد شد
سر خيابون ايستادم و از آيينه بهش نگاه کردم
داشت در رو با کليدي که از جيبش خارج کرده بود باز مي کرد
وارد که شد ماشين رو يه گوشه پارک کردم و همونجا ايستادم
خودمم نمي دونستم چرا دارم اينکار رو انجام ميدم
گوشيم زنگ خورد فريد بود دکمه پاسخ رو زدم
-الو سلام فريد جان
-سلام خوبي
-عالي
-چيه کبکت خروس مي خونه ،گنج پيدا کردي
-فوضولي موقوف
-باشه دارم برات ،ماني جان امروز نمياي شرکت
-نه امروز ديگه نميام
-قرارداد شرکت سما رو مي خواستم بشينيم با هم ببينيم چه جوريه
-تو قرارداد رو از فرهمند بگير بخونش بعد با هم صحبت مي کنيم
-باشه ،فردا که مياي
-معلوم نيست بعد بهت خبر ميدم ،چشم به در خونه افتاد که امير از اون خارج شد
فريد جان من خودم باهات تماس مي گيرم خداحافظ و قبل از اينکه چيزي بگه قطع کردم
از توي آيينه به امير نگاه کردم چهره اش ناراحت نشون ميداد يعني فهميده چي شده
نه يگانه اينقدر حجب و حيا داره که در مورد اين مسئله نمي تونه با کسي صحبت کنه
از کجا ميدوني اونا يک سال و چند ماهه با همند حتما ديگه با هم راحت و صميمي شدند
راستي من چرا ازش چيزي در مورد اين مدت نپرسيدم
که کجا بوده و چکار مي کرده
خوب معلومه ديگه پيش امير بوده ديگه
از کجا معلوم چطور اينقدر مطمئني
تا حالا بهش فکر نکرده بودم
نگاهش سرد بود چرا نمیدونم یعنی راست می گفت که از اول دوستم نداشت
پس چرا زودتر نگفت چرا گذاشت موضوع به اینجا برسه می تونست خیلی راحت بگه منو نمی خواد
بعد تو خیلی راحت آزادش می کردی
سرم رو توی دستام گرفتم و گفتم نمیدونم نمیدونم
اون چي داشت مي گفت من عاشقش بودم باور نمي کنم يعني اون داشت راست مي گفت پس کاري که با من کرد چي ؟
پس چرا امروز اينکار رو کرد
نمي تونم ذهنم رو متمرکز کنم که چي شده يعني کدومشون داره دروغ ميگه پس حقيقت چيه ؟
يعني ممکنه امير دروغ بگه نه آخه واسه چي دروغ بگه خوب معلومه ديگه واسه مصلحت خودش خوب اونم ممکنه به خاطر خودش دروغ گفته باشه
سرم رو تکون دادم تا بتونم افکارم رو منظم کنم
همه ي ذهنيتي که توي اين يک سال و چند ماه ازش داشتم با حرفاي امروزش بهم ريخت الان نميدونم چي رو بايد باور کنم
به ساعت نگاه کردم نه شب شده بود و من هنوز داشتم به امروز و اتفاقاتي که امروز افتاد فکر مي کردم
نميدونم چرا يه حسي بهم ميگه که امير دروغ ميگه و اون داره حقيقت رو ميگه
ما عاشق هم بوديم نميدونم شايد بوديم
سرم درد گرفت شقيقه هام رو فشار دادم و عرض اتاق رو قدم زدم
بايد سعي خودم رو بکنم
اگه اون حقيقت رو گفته باشه چي؟
امير بگم خدا چکارت بکنه که همه ي زندگيم رو بهم ريختي
تصوير روز عروسي جلو چشمام اومد عکسايي که توي آتليه گرفتيم
انگار فيلم زندگيم با يه دور تند از جلوي چشمام رد مي شد
امروز توي دادگاه فهميدم اون بارداره
رفتم کنارش و گفتم که ديدي گفتم بچه دار شدين و خبر ندارين
با چشماي گريون نگاهم کرد و گفت باور کن امير بهم دست نزده
پس اين آزمايش چي ؟تو که نبايد باردار باشي
توي چشمام زل زد و گفت مطمئني که نبايد باشم
خدايا اون چي مي گفت يعني اون بچه ي منه
اي خدا ميدونم که بنده ي خوبي نبودم اما کمک کن راه درست رو برم
بعد هم از کنارم رد شد و رفت مي خواستم دنبالش برم که امير جلوم گرفت و گفت بهتره زن و بچه ام رو راحت بذاري
چقدر راحت اين حرف و زد
با اين حرفش منم داغ کردم و باهاش گلاويز شدم
فريد که مثل دفعه قبل همراهم بود جلو اومد و به همراه يکي دونفر ما رو جدا کردن
تف تو صورت امير کردم و گفتم خيلي نامردي
از دادگاه زدم بيرون مي خواستم فکر کنم و ببينم کدومشون راست ميگه
******************
صبح که از خواب بيدار شدم بدون اينکه صبحونه بخورم لباسام رو پوشيدم و به شرکت رفتم
آسانسور پر بود به سمت پله ها رفتم و آروم آروم بالا رفتم
در شرکت رو که باز کردم چشمم به يلدا افتاد اين چند روزه بدجور بهم گير داده بود که بايد باهاش باشم و الا ازم شکايت مي کنه
-سلام ماني جان
-صد بار گفتم منو آقاي شهاب صدا کن
اخمي کرد و نگاهم کرد
در ضمن هيچ تلفني رو وصل نکن و همه ي قراراي امروز رو هم کنسل کن نمي خوام کسي رو ببينم فهميدي
-چرا
-بايد براي تو توضيح بدم
و به سمت دفترم رفتم
روي صندليم نشستم و دوباره حرفاي امير و رگانه رو مرور کردم
يعني ممکنه اون بچه ي من باشه
از کجا معلوم ،يعني اون دفعه که من
چنگي به موهام زدمو گفتم مي برش آزمايش بده

روبروش ايستاده بودم خوب حرفام رو شنيدي اگه مي خواي باورکنم اين بچه بچه ي منه بايد بريم آزمايش بدي
با نفرت نگاهم کرد و گفت ميدونستي که من يه سال و چند ماه پيش که بهم شک کردي مي خواستم ازت جدا شم
-خوب
-الان اگه آزمايش بدم و ثابت کنم اين بچه ي تو هستش بايد طلاقم بدي و ديگه نه سراغ من بياي و نه سراغ بچه رو بگيري
کلافه طبق عادت هميشگيم چنگي به موهام زدم و گفتم مي خواي با اين حرفات از آزمايش دادن منصرفم کني
سرش رو به نشونه تاسف تکون داد و گفت يه بار تاوان شکي که به من کردي رو من دادم و حافظه ام رو از دست دادم
باتعجب گفتمچي ميگي تو منظورت چيه؟
-پس فکر کردي چرا توي اينهمه مدت حتي سراغ خانواده ام رو نگرفتم
-نقشه جديدته
-عادت کردي هميشه اينجوري باشي ،بدون اينکه دفاعيه رو بشنوي قصاص مي کني
-يعني تو الان منو يادت نمياد
توي چشمام زل زد و گفت من يه ماهه اون مردي رو که عاشقم کرد بعد هم بهم تهمت خيانت زد رو يادم مياد
-گيجم کردي واضحتر حرف بزن
-هر وقت تصميم نهايت رو در مورد آزمايش گرفتي همه چيز رو بهت ميگم
-چي رو مي خواي بگي،چرا الان نميگي
-همه ي چيزهايي که توي اين مدت بر من گذشت و بهت ميگم سوال دومت هم جوابش اينه الان بهت نمي گم چون مي خوام ببينم چقدر بهم اعتماد داري و ديگه اينکه نمي خوام حرفام روي تصميمت اثر بذاره
-فکر مي کني الان نذاشته تو الان بدتر منو حيرون کردي
-بهتره بري خداحافظ
و بي درنگ در رو بست و من رو با دنياي از شک و ترديد پشت در خونه گذاشت
*********************************
تموم اون روز و شب رو فکر کردم من به يگانه ايمان داشتم اما اين شک وجودمو نابود مي کرد نمي تونم ازش بگذرم اما اگه واقعا بچه ام بود اون وقت من هم يگانه رو از دست ميدم هم بچه ام رو
مطمئنم سر حرفش ميمونه و اگه آزمايش بده هيچ وقت منو نمي بخشه
اون توي يک سال و دو سه ماه نذاشته بود بهش دست بزنه امکان نداره توي اون يک ماه گذاشته باشه بهش دست بزنه
تو از کجا مطمئني
********************************
روبروي هم توي کافي شاپي که اولين بار همديگر رو ديديم نشسته بوديم
چقدر خوشگل شده بود دستم رو زير چونه ام گذاشتم و بهش زل زدم
-خوب تصميم نهاييت چي شد
-بذار يه چيزي بخوريم بعد
-بستني مي خورم
-هنوز هم پررويي بذار ازت بپرسم بعد بگو
لبخندي زد و نگاهم کرد
بستني ها رو که جلوم گذاشتن گفت زودتر حرفات رو بزن که من بايد يه سري چيزا رو بهت بگم
توي چشماش نگاه کردم صداقت توي چشماش موج ميزد
اين چشمها امکان نداشت بهم دروغ بگه من مطمئنم
-حالا بذار بستنيم رو بخورم بعد
-چرا اينقدر مي ترسي هر چي زودتر بگي زودتر خودتو راحت مي کني
-باشه خانم مارپل
دستمالي که کنار دستش بود رو به سمتم پرتاب کرد و گفت مگه نگفتم ديگه به من نگو خانم مارپل
دستمال رو توي دستم گرفتم و گفتم تو که همه چيز يادته
اخمي روي چهره اش نشست اگه فکر مي کني حرفام دروغه مجبور نيستي بشيني و به اونا گوش بدي
دوست داشتم مثل اوايل ازدواجمون سربه سرش بذارم
-دختر تو که باز هم کم آوردي
دستش رو که روي ميز بود رو توي دستم گرفتم و با خنده گفتم آدمت مي کنم من
صورتش جدي شد و دستش رو از دستم خارج کرد و همونطور که به ظرف بستني خيره شده بود گفت
مي شنوم بالاخره تصميمت رو گرفتي يا نه ؟من وقت زيادي ندارم که بشينم و اينجا هدر بدم
وقتي اين حرفاش رو شنيدم بهم برخورد يعني چي براي چي بايد خودم رو براش کوچيک کنم
من هم اخمي روي چهره ام آوردم و گفتم
من بهت ايمان دارم که بهم دروغ نمي گي و مطمئنم که اين بچه ،بچه ي منه ،تصميمم هم اينه که..........

تصميمم اينه که آزمايش رو بدي
لبخندي روي لباش نشست و گفت اگه چيز ديگه اي مي گفتي باورش برام سخت بود درسته زياد باهات زندگي نکردم اما توي اون مدت کم خوب شناختمت
-منظورت چيه؟
-منظورم اينه که چه تو مي خواستي چه نمي خواستي من براي اينکه تو رو از شک دربيارم هر آزمايشي رو که مي خواستي حاضر بودم بدم
-از دستم ناراحت شدي
-نه تازه ناراحتيم مهم نيست من که ديگه قرارنيست باهات زندگي کنم
-خوب حرفايي که داشتي و قرار بود بگي رو مي شنوم
-عجله داري
-نه فقط مي خوام بدون تو مدتي که نبودي چه اتفاقاتي افتاده
-اونروز اينقدر ناراحت شدم که نفهميدم پياده تا کجا رفتم زماني به خودم اومدم که توي يه اتاق بودم و سرم هم پانسمان شده بود
وسط حرفش پريدم و گفتم کي بهت زده بود
-ميشه وسط حرفام نپري
-باشه بگو
-به اطرافم که نگاه کردم ديدم يه نفر که برام غريبه است کنارم نشسته سرش رو روي تخت گذاشته بود و خوابيده بود چشمام رو که به زور باز کرده بودم بهش دوختم و گفتم هي آقا من کجام
سرش رو بلند کرد و گفت بيدار شدي حالت خوبه
-شما کي هستي من اينجا چکار مي کنم
رنگ نگاهش عوض شد ،نمي دونم با دلسوزي نگاهم کرد يا حالت ديگه اي بود اما من حس کردم با دلسوزي نگاهم مي کنه
داشت به طرف در اتاق ميرفت که بهش گفتم چرا جوابم رو نميدي
به طرفم برگشت و گفت بهتره الان استراحت کني بعدا باهم صحبت مي کينم
دوباره چشمام روبستم و به خواب رفتم با تکونهاي دستي بيدار شدم
-بلند شو يه چيزي بخور يه هفته است که فقط بهت سرم وصل کديم
-تو کي هستي
-منو نمي شناسي
-بايد بشناسم
-اميرم
-امير کيه
-يعني تو منو يادت نمياد
-نه
زير لب آروم گفت پس بهنام راست مي گفت
-چي مي گي
-من نامزدتم
راستش سر درد بدي توي سرم پيچيد بنابراين بدون اينکه غذا رو بخورم زير پتوخزيدم
-بلند شو شامت رو بخور
-نمي خورم سرم درد مي کنه مي خوام بخوابم
يه هفته اي از حضور من توي اون خونه گذشت کم کم داشت حالم خوب مي شد ولي هنوز هيچي يادم نيومده بود حتي اسمم رو هم نمي دونستم
يه روز که توي حياط نشسته بودم امير کنارم نشست و گفت چته يگانه
نگاهي بهش کردمو گفتم اسم من يگانه است
-آره
-پس چرا من يادم نمياد
سرش رو پايين انداخت و گفت چون تصادف کردي ضربه به سرت خورده و ممکنه براي هميشه حافظه ات رو از دست داده باشي
غم همه ي عالم به دلم نشست يعني امکان داشت هيچ وقت از گذشتم رو يادم بياد اصلا از کجا معلوم اين داره راست ميگه و من نامزدشم
اين فکرم رو به زبون آوردم
با لبخند بي جاني نگاهم کرد خواست دستم رو بگيره که نذاشتم
-چي شده من نامزدتم چرا باور نمي کني
-پس خونواده ام کو
-اونا توي يه تصادف فوت کردند تو هم دختر عموي مني
-مگه تو نميگي نامزديم پس چرا توي يه خونه زندگي مي کنيم
-خوب چون من کارم رو انتقال دادم اينجا خونواده م هم توي شهرستان هستن تو هم دوست داشتي همراه من باشي براي همين با هم زندگي مي کنيم
حس مي کردم دروغ ميگه براي همين نميذاشتم بهم نزديک بشه

دو ماه از حضورم در کنار امير مي گذشت اون هر روز ميرفت بيرون و شب با دست پر بر ميگشت
اونشب توي هال نشسته بوديم بعد از شام بهش گفتم که امير من نمي تونم با تو زندگي کنم اينجوري راحت نيستم
-باشه عقد مي کنيم فقط تو يه وکالت تام بهم بده من خودم همه چيز رو درست مي کنم
-براي چي وکالت مي خواي
-لازمش دارم
-تا نگي براي چي بهت نميدم
-براي کاراي طلاقت
-طلاق من ما که ازدواج نکرديم که بخوايم طلاق بگيريم
-تو ازدواج کردي
-با کي
-با يه نفر که دوسش نداشتي و عمو به خاطر پول تو رو به زور بهش داد من و تو عاشق هم بوديم
تو قبل از تصادف مي خواستي طلاق بگيري اومدي خونه ي من که کمکت کنم اما اون تصادف باعث شد همه چيز بهم بريزه
حرفاش ضدونقيض بود چرا هر روز برام يه قصه از زندگيم تعريف ميکنه
-منم مي خوام تا طلاق نگرفتم و ازدواج نکرديم جدا زندگي کنيم
-يعني چي
-يعني يا من از اينجا ميرم يا تو
-چرا من که باهات کاري ندارم
-من نمي تونم ،درکم کن ميدونم اينجا خونه ي تو هستش پس من ميرم
-نمي خواد تو جايي بري خودم ميرم
از فرداي اون روز امير از اون خونه رفت اما هر روز ميومد و بهم سر ميزد و برام خريد مي کرد و خرجم رو ميداد
هربار که امير پيشنهاد طلاق ميداد طفره ميرفتم منتظر بودم همه چيز يادم بياد ولي روز به روز نااميدتر مي شدم هرچي هم به امير مي گفتم آدرس و اسم شوهرم رو بده مي خوام ببينمش
-ميگفت نه اون خطرناکه ممکنه بلايي سرت بياره
خلاصه يک سال گذشت و من هنوز هيچي يادم نيومده بود يه روزامير اومد و گفت يگانه من خسته شدم
بيا دادخواست طلاقت رو بده و خلاصمون کن
-اما من هنوز چيزي يادم نيومده
-هيچ وقت هم يادت نمياد
-چرا چون بهنام دوستم دکتره اون گفت که هيچ وقت حافظه ات رو بدست نمياري ميدونم مقصر منم اما من هر جور که باشي مي خوامت
-پس من چي
-يگانه خواهش مي کنم
-باشه فقط قبل از طلاق بايد شوهرم رو ببينم اسمش چيه
-ماني،توي دادگاه مي بينيش فقط بهش محل نده که پررو ميشه آدم خطرناکيه
اين شد که من دادخواست طلاق دادم
توي دادگاه که ديدمت دلم لرزيد بهت زل زدم امير آروم توي گوشم گفت مگه بهت نگفتم بهش محل نذاري اون بايد بفهمه تو از اون متنفري
قضاياي بعدي رو هم که خودت ميدوني امير يه سال و چند ماه تو ذهنم جا داد که من تو رو نمي خوام و تو خطرناکي براي همين من اونجوري باهات برخورد مي کردم
تا اون روز که تو اومدي توي خونه و اون بلا رو سرم آوردي
وقتي توي آغوشت بودم آروم مي شدم انگار اون آغوش رو قبلا تجربه کرده باشم يه تصاوير نامفهموي هم توي ذهنم ميومد اما نميدونستم چي هستن
وقتي داشتي مي رفتي دوست داشتم بموني حس مي کردم حضورت بهم امنيت ميده اما تو با اون حرفات فقط خوردم مي کردي
نيم ساعت بعد رفتن لباسام رو پوشيدم و تخت رو تميز کردم و به تصاويري که ميديدم فکر مي کردم
يهو ديدم امير بالاي سرمه با عصبانيت سرش داد کشيدم تو بلد نيستي در بزني بياي تو
تعجب کرد اولين بار بود که سرش داد ميزدم
-چي شده اتفاقي افتاده
دوباره فرياد زدم نه فقط نمي خوام ببينمت بهتره بري بيرون والا خودم ميرم
اونم ناراحت از خونه رفت بيرون
تا يه هفته با اون تصاويري که ميديدم کلنجار ميرفتم هر روز حجم چيزاي که ميديدم بيشتر مي شد و تقريبا همه چيز يادم اومد همه چيز دعواي آخرمون ،تهمتي که به من زدي همه چيز يادم اوم
تصميمم رو گرفتم اينبار به اراده ي خودم بود ديگه نمي خواستم باهات زندگي کنم به امير گفتم که همه چيز يادم اومده
گفت اشتباه کردم دوست دارم نمي خوام از دستت بدم بهش گفتم فعلا تا تکليف من با ماني مشخص نشده نمي خوام به چيز ديگه اي فکر کنم
تا اينکه توي دادگاه توافق به طلاق کرديم و تو قبول کردي طلاقم بدي ،دادگاهم برگه عدم بارداي خواست
من که مطمئن بودم باردار نيستم
از خنده امير هم معلوم بود اونم مطمئنه
ولي تو رو نمي دونستم
*******
جواب آزمايش رو که گرفتم ديدم باردارم تعجب کردم امير کنارم ايستاده بود
متصدي آزمايشگاه به امير نگاه کرد و گفت آقا مبارکه خانومتون باردارن
امير قهقه اي زد و گفت خانم اشتباه شده
متصدي که از رفتار منو امير تعجب کرده بود گفت نه جواب صددرصد درسته ،مطمئن باشيد
به خونه که رسيديم امير جلوم ايستاد و گفت يگانه اين بچه ي کيه تو که يه سال و خورده اي با شوهرت نبودي
از شرم سرخ شدم اين چقدر پررو بود
-سرت رو بالا بگير ،ميگم اين بچه ي کيه
با شرم گفتم ماني
با فرياد گفت ديوونه شدي چي مي گي تو،مگه شما توي اين مدت با هم بودين
-ميشه بس کني
-ميگم کي
-يه روز به زور وارد خونه شد تو هم نبودي منم نتونستم.........به خاطر شرم نتونستم حرفام رو ادامه بدم
با خشم گفت اون هم ميدونه
-نه ،ميشه بس کني
-ميگي بچه ي منه
-نه من با آبروي خودم بازي نمي کنم
-خودم يه برگه عدم بارداري برات ميارم
-مي خوام توي شناسنامه بچم اسم پدرش باشه
-من براش پدري مي کنم
-اما هيچ وقت پدرش نمي شي
اونروز امير خيلي سعي کرد که متقاعدم کنه که بهت نگم اون بچه ات اما من دوست داشتم بچه ام اسم پدر واقعيش توي شناسنامه اش باشه نه يکي ديگه
***********
توي دادگاه تو هم وقتي فهميدي من باردارم انگار آتيشت زده باشن پريدي بهم که اين بچه ي کيه ،اونجا براي دومين بار بهم شک کردي
با خودم تصميم گرفتم که هر چي که تصميمت بود من آزمايش رو بدم
قبل از اينکه بيام اينجا امير جلوي راهم رو گرفت و گفت هر چي که قراره اتفاق بيفته من هستم ،بعد توي چشمام زل زد و ادامه داد يگانه براي يه بار هم که شده به عشق من فکر کن
********
خوب آقا ماني هر چي که بود رو بهت گفتم الان هم مي خوام برم و به آينده ام فکر کنم
خداحافظ راستي براي آزمايش خبرم کن
****
بعد از ملاقاتم به شرکت رفتم کاراي عقب مونده زياد داشتم که خيلي وقت بود انجام نداده بودم
وارد دفترم که شدم ديدم يلدا سر جاي من نشسته
-اينجا چکار مي کني بلند شو برو به کارت برس
-چيه ديگه يادي نمي کني از من
باز شروع کرد
-بس مي کني يا نه ؟
کنار ميز ايستادم اون هم روبروم ايستاد و گفت چرا مي خواي به بختت لگد بزني
پوزخندي زدمو گفتم بخت من تويي؟
-چيه به چشمت نمي يام
-عددي نيستي که به چشمم بياي
-شنيدم زن فراريت رو با يه بچه توي شکمش پيدا کردي
باپشت دستم روي دهنش کوبيدم و گفتم خفه شو اون بچه ي منه يه تار موي گنديده ي يگانه به صدتا مثل تو ميارزه
پشت لبش رو پاک کرد و گفت خوبه پس بچه ي توي شکم من هم بچه ي تو هستش
-من به تو دست هم نزدم
-تو که مست بودي از کجا مطمئني
-مطمئنم ،مگه ميشه اتفاقي بين من و تو افتاده باشه و من يادم نباشه
-مي بيني که شده
-من يه حرومزاده که معلوم نيست پدرش کيه رو نمي خوام
-از کجا مطمئني بچه يگانه مال تو هستش
انگشتم رو به نشونه تهديد جلوي صورتش تکون دادم و گفتم آخرين بارت باشه که اسم يگانه رو روي زبون کثيفت مياري فهميدي
حالا هم از جلو روم گمشو بيرون
-ميرم همه چيز رو به زنت ميگم

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 74
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 125
  • بازدید ماه : 652
  • بازدید سال : 2,569
  • بازدید کلی : 68,050
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...