close
چت روم
رمان وام ازدواج فصل3
loading...

CiTy Romance

باهم به داخل طلا فروشي رفتيم بعد از سلام و احوالپرسي با فروشنده ،ماني شروع به صحبت با فروشنده کرد من هم مشغول ديد زدن طلا فروشي شدميه مغازه بزرگ بود با چهار فروشنده که دونفر مرد و دونفر زن بودند و هر کدام تو يک بخش از مغازه به مشتريان رسيدگي مي کردند واقعا جواهر فروشي معرکه اي بود مطمئنم طلاهاش عالين-يگانه جان نظرت در مورد اين چيهبه حلقه اي که دست ماني بود نگاه کردم قشنگ بود يه حلقه که دو رديف برليان در دو طرف اون کار شده بود و بين دو رديف برليان هم نقوش نامفهومي بودندگرچه معلوم نبود اون نقوش چي…

رمان وام ازدواج فصل3

Sheida بازدید : 21 سه شنبه 19 / 01 نظرات ()
باهم به داخل طلا فروشي رفتيم بعد از سلام و احوالپرسي با فروشنده ،ماني شروع به صحبت با فروشنده کرد من هم مشغول ديد زدن طلا فروشي شدم
يه مغازه بزرگ بود با چهار فروشنده که دونفر مرد و دونفر زن بودند و هر کدام تو يک بخش از مغازه به مشتريان رسيدگي مي کردند واقعا جواهر فروشي معرکه اي بود مطمئنم طلاهاش

عالين
-يگانه جان نظرت در مورد اين چيه
به حلقه اي که دست ماني بود نگاه کردم قشنگ بود يه حلقه که دو رديف برليان در دو طرف اون کار شده بود و بين دو رديف برليان هم نقوش نامفهومي بودند
گرچه معلوم نبود اون نقوش چي هستن اما واقعا شيک و عالي هستن
با دست ماني که دستم رو فشار داد به خودم اومدم
-چيه ازش خوشت نيومد
-نه عاليه
در اين بين هم فروشنده که یک دختر جوون بودگفت خانم از سليقه همسرتون مطمئن باشيد همين که همچين همسري انتخاب کرده نشونه سليقه عاليش هست
لبخندي زدمو به ماني نگاه کردم اون هم با لبخند نگاهم مي کرد وقتي نگاهم رو به سمت خودش ديد روش رو به سمت فروشنده برگردوند
بي جنبه تقصير منه که بروت خنديدم حالا روتو از من مي گيري يه حالي من ازتو بگيرم
-بريم يگانه جان
چقذر هم جان جان ميکنه فقطمن توي موذي رو مي شناسم
-ولي هنوز که حلقه برات نخريديم
با فروشنده خداحافظي کرد بعد دست من رو گرفت و از مغازه خارج شديم وقتي رسديم بيرون دستم رو از دستش کشيدم بيرون
-چرا نذاشتي واسه ات حلقه بخرم يعني مي خواي بگي ما يه حلقه هم نمي تونيم واسه ات بخريم
بهش که نگاه کردم ديدم خونسرد داره منو نگاه مي کنه
-اولا خوب نيست تو خيابون جروبحث کنيم بريم تو ماشين هر چقدر خواستي دعوا کن بعد هم من حلقه خريدم و بدون اينکه منتظر جوابم بمونه به سمت ماشين رفت
من هم ناچارا به دنبالش سوار ماشين شدم وقتي حرکت کرد منتظر بودم برام دليل کارش رو توضيح بده ولي اون ساکت بود و چيزي نمي گفت
-نمي خواي چيزي بگي
نگاهش کردم خونسرد بود نه به اول صبح نه به حالا من مطمئنم اين روانيه
بلند تر داد زدم نشنيدي چي گفتم
-چرا داد ميزني من کر نيستم
-پس چرا جوابم رو نميدي
-سوالي ازمن نپرسيدي
اه... توي اين اوضاع مطمئنم مي خواد با اين کارش حرصم رو دربياره آي بدم مياد از اين کارش ....اه
-پرسيدم چرا نذاشتي من برات حلقه بخرم
-وقتي تو اصلا فکرت اونجا نبود من چکار بايد مي کردم در ضمن من صدات کردم بياي برام حلقه انتخاب کني ولي تو اصلا نشنيدي من هم گفتم بذارم راحت باشي
حالا هم اگه خيلي دوست داري خودت حلقه ام رو انتخاب کني پس فردا که دوباره ميرم اونجا مي توني با هام بياي
-براي چي دوباره ميري
با لبخندي که رو لبش بود نگاهم کرو گفت مگه فوضولي
-داري تلافي مي کني
-نچ
-مي خوام برم خونه
-ولي لباس که هنوز نگرفتي کارت هم براي مهمونا سفارش نداديم و يه سري خريداي ديگه مونده
-ولي من ديگه نمي خوام باتو بيام بيرون
-مگه من چکار کردم
-واقعا که چقدر زود يادت رفت
حالت متعجبي رو به خودش گرفت و نگاهم کرد
-آها اون قضيه رو مي گي
با پوزخند گفتم پس چي فکر کردي حالا اولش که اينه واي به حال آخرش
با لبخند گفت جان من يعني تا حالا ...
-نذاشتم حرفش رو تموم کنه نه نه نه ،چند بار بايد بگم
-يعني تا حالا کسي رو دوست نداشتي يا کسي بهت ابراز علاقه نکرده چه ميدونم کسي که تو زندگيت بوده باشه
بااين حرفش ياد امير پسر عموم افتادم ناف بر هم بوديم هميشه عموم مي گفت يگانه عروس منه ،نميدونم بابا قضيه ماني رو گفته يا نه حتما بهشون گفته
دوسال پيش موقعي که جواب کنکور و داده بودن خونه عموم براي تبريک قبوليم اومده بودن خونمون اونروز امير براي اولين بار بهم گفت دوستم داره
اون روز بهش گفتم من تو رو مثل برادر نداشتم دوست دارم نمي دونم چرا ولي نمي تونستم قبولش کنم ،اونم با ناراحتي نگاهم کرد و گفت چرا شما دخترا وقتي کسي رو نمي خوايد
بهش مي گيد مثل برادرم دوست دارم
نتونستم جوابي بهش بگم چون شايد واقعيت رو ميگفت از اون به بعد امير هيچ وقت به خونمون نيومد الانم که تو عسلويه داره کار مي کنه
واقعا چرا نتونستم دوسش داشته باشم خودمم نفهميدم
اما ماني يه حسي نسبت بهش دارم نمي دونم ولي حتي اگه حق انتخاب بهم بدن بازم ماني رو قبول مي کنم
-دختر تو چرا همش توي هپروتي
پشت چشمي نازک کردم و به سرم رو به شيشه چسبوندم
با خنده اي که تو صداش بود گفت تو چقدر خودتو تحويل مي گيريا
-همينه که هست
-کاري نکن من بدتر از تو شم منو که مي شناسي
راستش از تهديدش ترسيدم براي همين زود به سمتش چرخيدم و لبخندي به روش زدم
از حرکتم فهميد که از تهديدش ترسيدم چون گفت نه خوبه مثل اينکه من گربه رو زودتر از موعد کشتم

همه ي کارهارو در عرض سه روز تموم کرديم فقط دو روز مونده چون سومين روز رسما اسمش رو تو شناسنامم مي نويسن
اي واي تازه يادم اومد پس فردا امتحان دارم خدا بگم چکارت کنم ماني آخه الان وقت اين مراسمه ،من بدبخت چه جوري درسم رو بخونم ،يهو يه فکري زد به سرم با خودم گفتم چرا که نه
گوشيم رو برداشتم و شماره اش رو گرفتم
بعد از سه بوق صداش اومد
-بله
-سلام
-سلام
-خوبي
-کاري داشتي
اه ....يعني بلد نيستي احوال پرسي کني
-نه ...يعني راستش دلم تنگ شده بود
-حالا من چکار کنم
خواستم از کوره در برم اما گفتم نه من بايد از اين نمره بگيرم
-خوب دلم برات تنگ شده بود خواستم صدات رو بشنوم
فکر کنم به جاي دو تا شاخ چهار تا روي سرش سبز شد
-چي گفتي،نقشه اي تو سرته
چه مخي داري تو
-نه چه نقشه اي،فقط خواستم حالت رو بپرسم بعد مي خواستم بپرسم امتحان پس فردا رو چه جوري مي گيري سخته
نذاشت حرفم تموم بشه صداي خنده اش رو مي شنيدم
-پس بگو چرا مهربون شده بودي و حالم رو مي پرسي
-باور کن...
-تو ديگه اخرشي ،با خودت گفتي يه زنگ ميزنم و نمره رو ازش مي گيرم
-حالا نميشه من امتحان ندم باور کن نرسيدم بخونم خودت که ميدوني
-نه
با صداي غمگيني گفتم چرا
-حالا نمي خواد خودتو به موش مردگي بزني من که تو رومي شناسم امتحان رو که بايد بدي اما يه کاري مي تونم برات بکنم
-چکار
-جاهاي مهم کتاب رو بهت بگم بري بخوني
با خوشحالي گفتم خوب اينم عاليه
-حالا اگه مي خواي سوالاي مهم رو هم بگيري فردا شب همين موقعه بهم زنگ بزن
با خودم گفتم يه زنگ زدن چيزي نيست ده تا زنگ هم بخواي ميزنم
-باشه پس قول داديا که فردا سوالاي مهم رو بهم بدي
-قول و مول نداشتيم ،پررو نشو ديگه ،حالا هم برو درست رو بخون خداحافظ
با خوشحالي خداحافظي کردم
گوشي رو روي تخت گذاشتم ودراز کشيدم
اين ماني هم مي تونه خوب باشه فقط من بايد قلقش بياد دستم،صداي در اتاقم اومد
-بيا تو
-يگانه پاشو عمو اينا اومدن
-باشه الان ميام
مي خواست در رو ببنده که دوباره برگشت و گفت يگانه و سکوت کرد
-چيه چيزي شده
-امير هم همراهشون اومده
با چشماني گشاد شده گفتم بعد از دو سال حال چرا اومده نکنه..........
-نگران نباش امير پسر عاقليه
-اميدوارم

راستش نگران شدم ،عمو اينا که معمولا زود به زود نميان ولي خوب هر چند وقت يک بار به ما سر ميزدن
اما امير بعد از دو سال اونم زماني که قراره من ازدواج کنم ذهنم بم ريخته نمي دونم قراره چي بشه
چند نفس عميق کشيدم و از اتاق زدم بيرون،پشت در سالن باز هم چند نفس عميق کشيدم نمي دونم چرا
اينقدر دلشوره دارم اميدوارم بي مورد باشه وارد سالن که شدم پدر و عمو در حال صحبت بودن سمانه دختر عموم و زن عموم هم با مينا صحبت مي کردند فقط امير ساکت نشسته بود و اولين نفري که متوجه من شد اون بود
چند ثانيه اي نگاهم کرد بعد سلام کرد با صداي اون بقيه هم متوجه ي من شدن
-سلام
به سمت عموم رفتم در آغوشم گرفت و بوسه اي بر پيشانيم زد
-خوبي عروسه گلم
خودش هم فهميد طبق عادت هميشگيش منو عروس خودش خطاب کرده زود در صدد اصلاحبر اومد و گفت
منظورم عروس خانومه گله
-شما خوبيد عمو جان
بعد به سمت زن عمو و سمانه رفتم و با اونها هم احوالپرسي کردم وقتي به امير رسيدم نگاهش کردم همن امير دو سال پيش بود با کمي پختگي در چهره اش
-خوبين دختر عمو
-ممنون شما خوب هستين
و کنار مينا نشستم آرووم به مينا گفتم شام آماده کردي
_آره از صبح خبر داده بودن که امشب اينجان
تعجب کردم پس چرا کسي به من نگفت
زن عمو-خوب يگانه جان چيزي که کم و کسري نداري هر چي خواستي به من بگو منم جاي مادرت دخترم
به چهره مهربون زن عمو نگاه کردم زن ساده اي بود و بي غل و غش شايد همين ويژگي هاش باعث دوام برادري پدر و عموم ميشه
آخه من معتقدم زنا همونطور که مي تونن زندگيها و روابطي رو بسازند قادر به تخريب اونها هم هستن
-ممنون زن عمو شما لطف دارين
چند دقيقه اي باهم صحبت کرديم در اون بين نگاههاي امير بودن که منومعذب مي کردند
دوست نداشتم ديگه اونجا بشينم يا کاش ماني هم اينجا بود نمي دونم چرا اما آرزو کردم ماني هم اينجا مي بود
شايد براي اينکه از دست نگاههاي امير خلاص شم
امير پسر بدي نبود ولي خوب دلم باهاش نبود
فنجونها رو جمع کردم و در حالي که سينس رو بلند مي کردم به مينا اشاره کردم که دنبالم بياد
-چيه چکار داري
-چرا کسي به من نگفت امروز قراره عمو اينا بيان
-آخه مگه تو کجا بودي همين دو ساعت پيش برگشتي بعدش هم که تو اتاقت بودي ،پس ماني کي مياد ،ليلا و نيما هم دير کردند
با تعجب گفتم مگه ماني هم قراره بياد
-آره مگه بهت نگفته بابا بعداز ظهر بهش زنگ زد براي شام دعوتش کرد
-نه چيزي به من نگفت همين نيم ساعت پيش باهاش تلفني صحبت کردم
با شکلکي بامزه گفتم حتما مي خواسته سوپرايزت کنه
صداي زنگ اومد
-حتما ليلا اينا اومدن برم در رو باز کنم
در حالي که هنوز تو فکر بودم سرم رو به علامت باشه تکون دادم
شروع کردم به شستن فنجونا که حس کردم کسي وارد آشپزخانه شد فکر کردم ليلاست بدون اينکه روم رو به سمتش برگردونم گفتم چه عجب اومدي ميذاشتي براي فردا
-نمي دونستم منتظرم هستي و الا زودتر ميومدم
با شنيدن صدا کپ کردم به سمتش چرخيدم با لبخند نگاهم مي کرد سعي کردم اعتماد به نفسم رو بدست بيارم
-چيزي لازم دازيد
-نه فقط اومدم آب بخورم
-الان براتون ميريزم در ضمن چرا خودتون اومدين مي گفتين مينا ميومد براتون اب مي برد
-راستش مي خواستم باهات حرف بزنم
شروع کردم به ريختن چاي توي فنجونها
-بفرماييد مي شنوم
-چقدر رسمي صحبت مي کني با اون آقا خوشتيپه هم اينجوري حرف ميزني،نه بد تيکه اي نيست پس بگو چرا منو رد کرديسرم رو به علامت نفهميدن حرفاش تکون دادم منظورت چيه
-همسر گراميتون رو ميگم نگو پولش چشمت رو نگرفته که باور نمي کنم از سرو وضعش معلومه که از اون مايه داراست که معلوم نيست پولش رو از چه راهي بدست اورده
با عصبانيت گفتم راجب ماني درست صحبت کن،مگه تو اونو ديدي که اينجور درباره اش صحبت مي کني
-معلومه که ديدم پس اين خوشگله که الان نشسته داره مخ باباي منو ميزنه کيه مگه ماني جونتون نيست
پس من چرا اينجا ايستادم ،اي امير بدجنس مي خواي منو جلوي ماني خراب کني که از وقتي اون اومده
اومدي اينجا منو به حرف گرفتي ،از افکار اومدم بيرون سريع سيني چاي رو برداشتم خواستم از آشپزخونه برم بيرون که جلوم رو گرفت
-کجا تازه داشتم گرم مي شدم
-امير برو کنار اين حرکات ازتوبعيده
-چرا چون نمي خوام از دستت بدم
چون دوستت دارم تو بگو اره من ..
-بس کن امير من تو رو مثل برادرم دوست دارم نذار ذهنيتم نسبت به تو خراب بشه ،حالا هم برو کنار
از سر راهم کنار رفت از آشپزخانه که بيرون اومدم اون هم به دنبالم اومد دوست نداشتم ماني ما رو با هم ببينه براي همين سرعت قدم هام رو کم کرد امير فهميد چون روش رو به سمتم برگردوند و گفت چيه مي ترسي که با هم بريم تو
راستش دوست نداشتم فکر کنه که ماني به من اعتماد نداره براي همين گفتم نه ماني بيشتر از چشماش به من اعتماد داره اين حرف رو بارها به من گفته و جلو تر از اون وارد شدم ماني به محض ديدنم بلند شد اما بعد از ديدن امير که بعد از من وارد شد اخمي به چهر هاش نشاند که تا آخر مهموني به طور کامل پاک نشد
سريع بهش سلام کردم و شروع به تعارف چاي کردم امير هم رفت باهاش دست داد به هر دوتاشون که نگاه کردم ديدم نگاه هردوشون بهم از يه جنسه

کنار مينا نشستم امير هم کنار بابا نشست ماني هم که کنار عمو نشسته بود دوباره همه شروع کردن به صحبت کردن با هم ماني هم هر چند دقيقه يک بار به من نگاه مي کرد از اون طرف هم امير در سکوت نگاهش رو بين همه مي چرخوند به ساعت نگاه کردم و بعد به مينا که درحال صحبت با سمانه و زن عمو بود بلند شدم که ميز رو اماده کنم حتما الان ديگه ليلا و نيما هم ميرسيدن مينا جان مياي کمک کني ميز رو بچينيم
قبل از اينکه مينا چيزي بگه ماني بلند شد و گفت با اجازه پدر جون من کمکت مي کنم
بابا-نه ماني جان چرا شما زحمت بکشين
عمو با لبخند گفت برو بابا جون بعد روبه بابا گفت بابا حتما اين دو جوون مي خوان دو دقيقه با هم باشن
شرمنده شدم به خاطر اين همه مهربوني عمو با اينکه هميشه دوست داشت من عروسش باشم ولي الان برخوردش با ماني خيلي خوب بود
بابا-اگه اينطوره بريد بابا جون
راستش نميدونم چرا خجالت کشيدم من به سمت آشپزخونه رفتم ماني هم به دنبالم اومد نگاه امير هم قبل از خروج ما از سالن ديدني بود انگار دوست داشت ماني رو تيکه تيکه کنه
-خوب يه ساعت نشسته بودي با پسر عموي عزيزت گپ مييزدي
-ظرفها رو از کابينت خارج کردم و گفتم چي مي گي تو
-چيه با اون بيشتر خوش مي گذره بهت
-ماني بس کن تو رو خدا
روبروم وايساد و تو چشمام خيره شد
-ديگه حق نداري باهاش حرف بزني
با لجاجت گفتم چرا
مچ دستم رو گرفت و پيچيد و من رو به خودش نزديک تر کرد
-چرا، خوب معلومه چون من ميگم فهميدي و الا کاري مي کنم که به غلط کردن بيفتي ،فهميدي
-با عصبانيت گفتم هيچکاري نمي توني بکني فهميدي
دستم رو پيچيد و شروع کرد به نزديک کردن صورتش به صورتم
-الان نشونت ميدم چکار مي تونم بکنم
و صورتش رو نزديکتر کرد
واقعا به غلط کردن افتاده بودم از يه طرف دوست نداشتم وقتي دوستم نداره ازم سوء استفاده کنه و از طرف ديگه مي ترسيدم کسي ما رو تو اين وضعيت ببينه
-ماني خواهش مي کنم باور کن هيچي بين من و امير نيست
ديگه اشکام سرازير شده بود
-چيه چرا گريه مي کني من قراره دو روز ديگه شوهرت شم
و خواست لباش رو روي لبهام بذاره که.
-آه ببخشيد
با صداي ليلا منو رها کرد معلوم بود بدجوري خجالت کشيده من هم بدتر از اون
ليلا خواست از آشپزخونه بره بيرون که ماني با شرمندگي گفت واقعا عذر مي خوام
ليلا هم مثل اينکه خودش رو پيدا کرده بود چون با بي خيالي انگار که هيچي نديده گفت واسه ي چي ؟آها واسه اينکه سلام نکردين اشکال نداره من اول سلام مي کنم خوبين ،يگانه جان تو خوبي
-ممنون
-کاري داري کمکت کنم
ماني -پس اگه شما کمکش مي کنين من ديگه برم
ليلا-خواهش مي کنم ،بله من کمکش مي کنم
ماني بدون اينکه به من نگاه کنه از اشپزخونه بيرون رفت
ليلا با شيطنت گفت خوب داشتين لاو مي ترکوندين که من سر رسيدم حتما ماني با خودش گفت بر خرمگس معرکه لعنت
با گفتن ليلا اونو درآغوش کشيدم معذرت مي خوام من..
-براي چي معذرت مي خواي اون نامزدته تازه
اتفاقي هم که نيافتاد
بعد منو از آغوشش بيرون کشيد و با چشمکي گفت ناقلا بار چندم بود
در حالي که وسط گريه مي خنديدم گفتم به جان خودت اولين بار بود
ليلا با خنده گفت که من اومدم و کاتش کردم
لبخندي زدم و گفتم کار خوبي کردي
-دروغگو
-ليلا
-ليلا و مرگ زود باش شام رو بکش مرديم از گشنگي
مشغول آماده کردن ميز شديم با خودم گفتم يعني واقعا بعد از ازدواج به قولي که ميده پايبند مي مونه
يعني من الان بايد عروسي رو بهم بزنم ،معلوم که نه من پول رو از کجا بيارم بهش بدم
ولي به خودم که نمي تونستم دروغ بگم من بهش علاقه مند شده بودم همه ي اين دليلهام هم الکي بود من دوست داشتم باهاش زندگي کنم ،راستش بعضي وقتا ارزو مي کنم که عاشق هم شيم
وقت خداحافظي همه براي بدرقه اشون بيرون بوديم ماني و نيما و باباهم کنار عمو ايستاده بودند و در حال خداحافظي که امير دم گوشم گفت دوسش داري نگاهش کردم و بعد به ماني نگاه کردم حواسش به ما نبود اول
مي خواستم جوابش رو ندم که با خودم گفتم بذار جوابش رو بدم شايد از دستش خلاص شم براي همين
به سمتش چرخيدم و با لبخند گفتم آره دوستش دارم اونقدر که نمي توني تصورش رو بکني
با خشم تو چشام زل زد و گفت مطمئنم يه روزي از انتخابت پشيمون ميشي
و از کنارم رفت آخيش از دست اين راحت شدم سرم رو که چرخوندم ماني رو ديدم که با چشماني خشمگين نگاهم مي کرد
بعد از اينکه عمو اينا رفتن ماني هم مي خواست بره که نيما دستش رو گرفت و گفت امشب مي خوام با هم بشينيم فوتبال ببينيم ،
نگو نه که ناراحت ميشم ماني هم اومد تو در رو که بستيم بابا و مينا جلوتر از ما حرکت کردن
نيما و ماني هم باهم بودن که ليلا روبه نيما کرد و گفت نيما جان يه دقيقه بيا کارت دارم
نيما هم با اجازه اي گفت و از کنار ماني رفت ماني هم اومد جلوم وايساد بعد به نيما و ليلا نگاه کرد که حالا ديگه وارد ساختمون شده بودند
-خوب امير خان چي بهت مي گفت که اون لبخند رو تحويلش دادي
-ماني تو خيلي بدبيني
-فکر نمي کني بايد هم نسبت به کسي که قرار بود با هم ازدواج کنيد بدبين باشم
واقعا مخم هنگ کرد آخه اين از کجا ميدونه انگار سوالم رو از تو چشمام خوند چون گفت بابات بهم گفت
گفت مثل اينکه قرار بوده باهم ازدواج کنيد ولي تو قبول نکردي
مي خواستم بهش بگم آي کيو وقتي من قبول نکردم يعني چي ؟
-خوب خودت ميگي قرار بود يعني الان ديگه چيزي نيست الانم برو کنار مي خوام برم
-دوستش داري؟
چه جالب عين سوالي که امير ازم پرسيد،حالا اون عاشق بود اين سوال رو پرسيد تو واسه ي چي مي پرسي
با خونسردي گفتم تو چي فکر مي کني؟
با خشونت گفت فقط جوابم رو بده نه اينکه واسه من سوال طرح کني
-ماني واقعا نمي فهمي يا خودت رو ميزني به نفهمي ،خوب اگه مي خواستمش چرا باهاش ازدواج نکردم
با دستم اون رو کنار زدم و داخل ساختمون شدم
وقتي وارد شدم بابا تو سالن نبود مينا و ليلا داشتن منچ بازي مي کردند و نيما هم در حال تماشاي فوتبال بود
-مينا بابا کجاست
-خسته بود رفت بخوابه گفت از آقا ماني عذر خواهي کنيد
سرم رو به معني فهميدن تکون دادم
ليلا-يگانه بيا منچ بازي منچ بازي کنيم
با اينکه حوصله نداشتم ولي بهتر از بيکاري بود
نشستيم و شروع کرديم به بازي ليلا هم که استاد جرزني بود از اول بازي شروع کرد به جرزني
-ليلا جرزدي قبول نيست چهار بود خودم ديدم
-جر نزدم بعد روبه مينا کرد و گفت مگه نه مينا تو بگو من جرزدم
بدون اينکه فرصت بدم مينا جواب بده گفتم اصلا قبول نيست جلو چشمم جرزني مي کني
در حال بحث بوديم که نميدونم ماني از چه وقت بالا سرم ايستاده بود گفت خانم مگه شما پس فردا امتحان نداري نشستي داري منچ بازي مي کني
با پررويي گفتم ول کن تو رو خدا ماني بيا تو هم بازي کن کيف ميده
کمي فکر کرد بعد گفت به شرطي که هر کي برد بازنده ها هرچي خواست بهش بدن
ميدونستم چه فکر شيطاني تو سرشه اما قبل از اينکه فرصت اعتراض پيدا کنم ميناو ليلا قبول کردن من هم ناچارا قبول کردم
شروع به بازي کرديم بازي ماني بد نبود ولي به پاي من نميرسيد همه ميدونستن که من عالي منچ بازي مي کنم فقط شطرنجم ضعيف بود براي همين
هيچ وقت با کسايي که خوب شطرنج بازي مي کردن مسابقه نميدادم
با لا خره بعد از کلي کشمکش و جرزني هايي که ليلا انجام ميداد و من و ماني مچش رو مي گرفتيم
من برنده شدم
-هوررررررررررا من برنده شدم حالا هرچي بخوام بايد بهم بدين
ماني تعجب کرد حتما باخودش مي گفت حالا مگه چي قراره از من بگيري که اينقدر خوشحالي

با هيجان دوباره به ماني نگاه کردم و گفتم ماني قول بده هر چي خواستم بدي
نگاهي مشکوک به من کرد و گفت باشه قول ميدم
-قول داديا
ليلا-حتما همين الان برات بستني بگيره نه؟
نچ نچي کردم و به ماني نگاه کردم
-سوالاي امتحان رو مي خوام
يهو ماني مثل فشنگ از جاش پريد
-چيزي که مي خواي غير ممکنه
با حالت مظلومانه اي گفتم ولي تو قول دادي
نيما هم که مثل اينکه نيمه اول بازي تمم شده بود اومد کنار ما نشست
نيما-چيه،چه خبره چرا يهو ساکت شدين
ماني به نيما نگاه کرد و گفت قرار بود برنده بازي هر چيزي خواست بهش بديم الانم يگانه مي خواد سوالاي امتحان
پس فردا رو بهش بدم
نيما با خونسردي گفت خوب بايد يدي ديگه
-آفرين نيما ،مرد وقتي قول ميده بايد به قولش عمل کنه
ماني-ولي اونجوري حق بقيه زايل ميشه
-من نميزارم حق کسي خورده بشه
-چه جوري
-اون با من
-باشه فردا يه سر بيا شرکت سوالا رو بگير،ولي اگه يه کلمه رو هم اشتباه بنويسي امتحانت صفره فهميدي
-باشه
ماني به ساعتش نگاه کرد
-خوب من ديگه رفع زحمت مي کنم چون ديگه دير وقته
و بلند شد کتش رو که روي مبل گذاشته بود برداشت واز بچه ها خداحافظي کرد نيما و بقيه خواستن براي بدرقه اش بلند شدند که ماني گفت نه شما زحمت نکشين جورتون رو يگانه مي کشه
و از سالن خارج شديم وقتي به دم در رسيد روبروم ايستاد و کارتي ر از جيبش درآورد
-بيا اين آدرس شرکت صبح بيا
-باشه
دستش رو به سمتم دراز کرد
-دست که مي تونيم بديم
يا لبخند گفتم بله
و باهاش دست دادم
دستم را فشار داد و گفت خوشگل مي خندي
از تعريفش خيلي خوشحال شدم
-تو هم اگه بخندي خنده ات قشنگه
زد زير خنده ميون خنده اش گفت پس بلدي ازم تعريف کني،خوب براي امروز بسه من برم خداحافظ
-خداحافظ
********************************
اون شب وقتي توي تخت دراز کشيده بودم به عادت هميشگيم به وقايع امروز فکر مي کردم
وقتي به ماني فکر مي کردم يه حس خوبي بهم دست ميداد شايد دوستش دارم
شايد که نه مطمئنم تو اين مدت نظرم نسبت بهش عوض شده ديگه مثل قبل از اينکه قراره باهاش ازدواج کنم ناراحت نيستم(اگه به کسي نگين راستش واقعيتش اينه که ناراحت که نيستم هيچ تازه خوشحال )فقط اگه يه خورده غرورش کمتر مي بود زندگيمون عالي مي شد
چي مي شد اگه اون بخاطر اينکه دوستم داره مي خواد باهام زندگي کنه
اي واي خوابم مياد من بخوابم بهتره
*******************************
صبح آماده شدم که به شرکت ماني برم و سوالا رو ازش بگيرم
وقتي به شرکت رسيدم به آدرس نگاه کردم ديم طبقه دومه دکمه آسانسور را زدم
پشت در شرکت دو تا نفس عميق کشيدم و وارد شدم
تو شرکت چند تا اتاق بود که تو هر اتاق دو سه نفري پشت ميزها نشسته بودند
به سمت ميز منشي رفتم دخترجووني بود تقريبا بيست و پنج شش ساله با چهره اي معمولي
حالا من براي چي رو صورت منشيش زوم کردم
-سلام خانم
-سلام بفرماييد
-مي خواستم آقاي شهاب رو ببينم
-وقت قبلي داشتين
-نه ولي خودشون در جريان هستن
گوشي رو برداشت بگم کي هستين
-خانمشون هستم
بعد يهو پشيمون شدم اون که نگفته بود مي تونم بگم يا نه اي خدا چقدر من......
منشي هم متعجب نگاه کرد بعد دکمه اي را فشار داد
-خسته نباشيد ،ببخشيد خانمي اومدن مي گن خانومتون هس..........
-بله الان مي فرستمشون تو
گوشي رو گذاشت و با لبخند گفت ببخشيد معطللتون کردم اخه نمي شنتاختمتون
بفرماييد راهنماييتون مي کنم
باهم به سمت اتاق رياست حرکت کرديم
-بفرماييد کاري نداريد با من
با لبخند گفتم نه ممنون لطف کردين
چند ضربه به در زدم قبل از اينکه دستگيره رو بچرخونم در باز شد و ماني رو جلوم ديدم
-سلام خوبي بيا تو
-سلام
-خوب خانم چه خبر
-سلامتي فقط اومدم سوالا رو بگيرم و برم
-چقدر عجله داري،چي مي خوري بگم بيارن
-آبميوه
گوشي رو برداشت و سفارش داد
-خوب شرکت به نظرت چه جوريه
-دقت نکردم ولي مطمئنم عاليه
دستش رو زير چونه اش روي ميز گذاشت و به من زل زد
-ماني
بدون اينکه حالتش رو عوض کنه گفت جانم
اين امروز سرش به جايي خورده چرا اينقدر نگاهم مي کنه
-از دستم که ناراحت نشدي
-واسه ي چي
-بخاطر اينکه گفتم خانومتم
-نه فراموشش کن
موقعه خداحافظي سوالا رو بهم داد و گفت خوب بخونيا با اينکه اين کارم نامردي در حق بقيه است ولي چکار مي تونم بکنم
بعد دستم رو گرفت و ناگهاني بوسه اي روي گونه ام زد
دستم رو روي گونه ام گذاشتم نميدونم چرا عصباني نشدم فقط نگاهش کردم
ولي اون نمي دونم از نگاهم چه برداشتي کرد که گفت باورکن برادرانه بود
لبخندي بروش زدم که باعث شد اون هم بخنده
-حالا تو يه بوسه برادرانه نميدي
-واقعا پررويي،من برم ديگه خداحافظ

-خداحافظ

مروز قراره امتحان رو بدم و خلاص به محض اينکه وارد دانشگاه شدم فرناز رو ديدم که کنار چندتا از دختر و پسراي هم رشته ايمون ايستاده و مشغول صحبتن دستم رو به علامت سلام تکون دادم
به جمعشون که رسيدم سلام کردم
-سلام، خوندين
فرناز-سلام،سخته من که چيزي نفهميدم
بعد انگار چيزي يادش اومده باشه گفت مگه تو هم امتحان ميدي
بهش چش غره اي رفتم که باعث شد ساکت بشه
الهه يکي از دختراي کلاس با تعجب گفت مگه چيزي شده که نبايد امتحان بدي
-نه اين زيادي حرف ميزنه
مقدم هم که توجمع بود گفت خوب خوندين
-بله ،راستش يه سري سوال دارم که مي خوام بدم همتون بخونيدشون فقط نبايد کسي بفهمه که من بهتون دادم و
نمي پرسين هم که من چه جوري يا از کجا اين سوالا رو آوردم ،قبوله
همه با هم قبول کردن سوالا رو از کيفم درآوردم وبهشون دادم
سر جلسه امتحان فرناز هم نزديکم نشسته بود و تو يه دو تا سوال گير کرده بود البته ناگفته نمونه که من دوتا از سوالا رو عوض کردم چون اگه همه رو به بچه ها ميدادند ديگه واقعا شک مي کردند
بعد از امتحان توي محوطه دانشگاه منتظر فرناز شدم فرناز رو ديدم که داره مياد سمتم
-چي شد خوب دادي
-بد نبود به جز اون دو تا سوال که اصلا نميدونستم چه جورين،ناقلا چه جوري سوالا رو ازش گرفتي
با لبخند گفتم ما اينيم ديگه مثل اينکه منو دسته کم گرفتي
-خوب اون که مي خواست سوالا رو بهت بده اصلا چرا ازت امتحان گرفت
-خوب اون که به خواستش سوالا رو نداد و قضيه بازي رو براش تعريف کردم
-فرناز ميدونم غيره منتظره است ولي فردا عروسيمونه
فرناز با تعجب گفت فردا عروسيت بعد تو امروز بهم ميگي
-ميدونم ولي تو که ماني رو مي شناسي دوست نداره کسي بفهمه حالا فردا مياي
دستش رو به علامت تفکر روي سرش گذاشت باشه يه دوست نامرد بيشتر که ندارم حتما ميام
******************************
الان قراره ماني بياد دنبالم بريم آرايشگاه
-يگانه ماني دم در منتظرته
-باشه بهش بگو الان ميام
سريع وسايلم رو برداشتم و از اتاق اومدم بيرون
-ليلا .ليال کجايي
-من اينجام
-ليلا پس چرا آماده نيستي مگه نمياي
-چرا ولي يه خورده به کارا برسم تو الان برو من بعدا خودم ميام
-باشه پس دير نکنيا
-باشه برو ديگه
ماني تو ماشين منتظر نشسته بود درماشين رو که بستم متوجه من شد
-سلام اين بار که تو توي هپروت بودي
-عليک سلام،آره امروز من توي فکر بودم آخه مي خواستم ببينم تو چرا اينقدر فکر مي کني مگه چه مزه اي داره
-حالا حرکت کن دير نشه
ماشين رو روشن کردو پاش رو روي پدال گاز فشار داد کمتر از نيم ساعت جلوي آرايشگاه بوديم
مي خواستم پياده شم که گفت ناهار رو براتون ميارم اگه چيزه ديگه اي خواستي بهم زنگ بزن
-باشه خداحافظ
از همون بد ورودم شاگرداي ارايشگر کاراي اوليه رو شروع کردن دو ساعت بعد هم ليلا اومد
-ليلا دير کرديا
-خوب نمي تونستم که خونه رو همينجور ول کنم بالاخره مراسم تو خونه است
-آره راست ميگي
ناها رو هم ماني ساعت دوازده ونيم اورد و رفت جوجه گرفته بود من که واقعا با ولع خوردم آخه صبحونه هم نخورده بودم حال کردم واقعا
بالا خره کار آرايشگر تموم شد به ماني هم خبر دادم که کارم تموم شده ليلا نگاهم کرد و گفت خوشگل که بودي اما خوشگلتر شدي يعني واقعا محشر شدي
ماني وقتي منو ديد چند ثانيه به صورتم زل زد بعد انعام آرايشگر رو داد و دستم رو گرفت و از آرايشگاه خارج شد
از رفتارش تعجب کردم انتظار داشتم حداقل يه تعرف کوچيک بکنه ولي دريغ از يه تعريف
تو ماشين هم اصلا نگاهم نکرد
-ماني اتفاقي افتاده
-نه چطور مگه
-آخه تو
نمي تونستم غرورم رو بشکنم و بگم چرا نگاهم نمي کني
-نمي خوام باعث ناراحتيت شم
اصلا نفهميدم منظورش از اين حرف چي بود
-ماني منظورت چيه
-هيچي فراموشش کن
به آتليه که رسيديم دستم رو گرفت ومنو از ماشين پياده کرد
توي آتليه نگاهم کرد و گفت نمي تونم نگم خيلي خوشگل شدي تو همين حين عکاس اومد
-خوب اماده بشين که يه سري عکس ازتون بگيرم ،که بعد بريم توي باغ هم چندتا عکس بگيريم
ماني کنارم ايستاد و دستش رو دور کمرم گذاشت و عکاس هم شروع به گرفتن عکسها توي ژستهاي مختلف کرد
تا رسيد به يه عکس که گفت روبروي هم وايسين و من بايد دستم رو روي شونه ماني ميذاشتم انگار که درحال رقص هستيمو ماني سرم رو خم کنه و سرش رو به صورتم نزديک کنه انگار که مي خواد لبام رو ببوسه
تو همون حالتي که عکاس مي خواست ايستاديم لباش با لبام فقط چند سانت فاصله داشت
ضربان قلبم رفت بالا حس کردم دستام عرق کردن ،اون هم فقط به لبهام زل زده بود البته عکاس ازش خواست اينکار رو بکنه
وقتي عکاس عکس رو گرفت ماني مي خواست لبهام رو ببوسه که گفتم ماني تو قول دادي
بازوم رو رها کرد و از من فاصله گرفت
زير لب داشت با خودش حرف ميزد که نفهميدم چي ميگه
بالاخره کارمون تو اتليه تموم شد ،به خونه که رسيديم اونجا جمعيت زيادي نبود چند تا از همسايه ها خونه عموم و فرناز و خانواده ي نيما بودن
به سمت قسمتي که براي ما در نظر گرفته بودن رفتيم
کنار هم نشستيم ميتا و سمانه اومدن کنارمون و تبريک گفتن
-مينا بابا کجاست
-پيش مهموناست کاريش داري
-نه
صداي همهمه اي بلند شد فهميدم عاقد اومد
مهريه ام چهارده سکه بود که به خواست خودم بود
بعد از اينکه عاقد دو بار خطبه عقد رو خوند در حال خوندن خطبه براي بار سوم بود که ماني جعبه اي از جيب داخلي کتش خارج کرد و توي دستم گذاشت
-مبارکت باشه
بقيه هم که اين حرکت ماني رو ديدن شروع به دست زدن و کل کشيدن شدن
و ما بالاخره رسما زن و شوهر شديم
جعبه رو که باز کردم ديدم يه سرويس طلا سفيده گوشواره هاش که خيلي عالي بودن شکل اشک تقريبا دستبند و گردنبند هم همين طرح رو داشتن ولي گوشوارهها بشيتر به دلم نشست
فرناز هم به کنارمون اومد
-سلام تبريک ميگم
ماني فقط گفت ممنون همين
منم فرناز رو در اغوش کشيدم و ازش تشکر کردم
مهموني خوبي بود درسته که ساده بود ولي به من که خيلي خوش گذشت
بعد از شام مهمونا شروع کردن به دادن هدايا ،نوبت امير که رسيد کادوش رو به دستم داد و آروم گفت اميدوارم اشتباه نکرده باشي بعد هم با ماني دست داد و از کنار ما رفت قبول نکرد حتي با ما عکس بگيره
************************
بالاخره مهموني تموم شد الان توي خونه ماني هستيم هنوز عادت نکردم بگم خون خودمون ماني رفت دوش بگيره
گفت لباشامو که عوض کردم منتظرش توي هال بشينم گفت باهام حرف داره حالا چه حرفي خدا عالم است
نمي دونم چرا با اينکه يه ساعت بيشتر نيست که از بابا دور شدم اما دلم براش تنگ شده
ياد نگاه اخرش که وقتي من و ماني رو به دست هم مي سپارد بغض مي کنم آخه چشاش دريايي شده بودند معلوم بود خيلي جلوي خودش رو گرفته که اشکاش رو گونه اش سرازير نشن
يه نفس عميق کشيدم و رفتم تو اتاق که لباسام رو عوض کنم توش تخت خواب دونفره گذاشته بود حتما بخاطر اينکه
اگه مينا يا ليلا وارد اتاقم بشن تعجب نکنن چرا تخت يه نفره است
کمد رو که باز کردم تا لباس بردارم
تعجب کردم چون يه طرف لباساي من بود طرف ديگه لباساي ماني
چون من مينا رو براي چيدن لباسام فرستاده بودن اصلا نمي دونستم که چرا ماني لباساش رو تو اون اتاق نذاشته
سريع لباسام رو عوض کردم وتوهال منتظر ماني شدم
بالاخره اومد داشت کمربند حوله رو مي بست بعد هم شروع کرد به خشک کردن موهاش سرش رو که بلند کرد چشمش به من افتاد
-تا تو يه چايي آماده کني من لباس مي پوشم ميام
-با نارضايتي بلند شدم که گفت بابا از اول زندگي که نميشه تنبل باشي
بالاخره بعد از بيست دقيقه امد يه شلوار راحتي با يه تي شرت پوشيده بود اومد تو آشپزخونه و روبروم روي صندلي نشست
بلند شدم و براي هردومون چاي ريختم ليوان رو تو دستش گرفت و به چايي زل زد
-مثل اينکه حرف داشتي زودتر بگو مي خوام برم دوش بگيرم موهام و صورتم از اين ارايش خسته شد
-وقت هست الان ،راستش يه سري حرف بود که گفتم همين امشب بهت بگم بهتره که بعدا حرفي توش درنيادok
-باشه بگو
ليوان رو روي ميز گذاشت و شروع کردبه صحبت کردن
-اول اينکه............
و سکوت کرد منتظر شدم حرفی بزنه ولی اون انگار نه انگار که من منتظرم
-اگه حرف نمیزنی برم حموم
و خواستم بلند شم که گفت بشین
دوباره سر جام نشستم و بهش نگاه کردم
-خوب
-اول بگو ببینم ما زن و شوهریم دیگه
-واسه چی این رو می پرسی
-تو جوابم رو بده من بهت می گم
-ظاهرا زن و شوهریم
-من کاری ندارم ظاهرا یا باطنا....
-وسط حرفش پریدم منظورت چیه
با خشونت توی چشمام زل زد و گفت میذاری حرفم رو بزنم یا نه
-خوب بگو
-داشتم می گفتم من کاری ندارم ظاهرا یا باطنا ،حتما تو رمانای عاشقانه خوندی که طرف میاد به زنه می گه که تو واسه خودت زندگی کن من واسه خودم به نظر من مسخره است مگه نه
راستش از حرفاش ترسیدم یعنی منظورش چیه
-خوب چی می خوای بگی
-اینقدر وسط حرفام شیرجه نزن خوب،اما منظورم از حرفام اینکه چون تو الان همسر من هستی پس موظفی که به من بگی با کی میری با کی میای چکاز می کنی و بقیه کارا که یه زن برای انجام دادنش به شوهرش اطلاع میده فهمیدی
-خوب مگه زندانه ،تازه ما قراره سه سال باهم باشیم پس چه لزومی به این حرفاست بعدش یعنی تو هم به من گزارش کار میدی
زل زد تو چشمام و گفت اولا می خواستی از اول قبول نکنی دوما اره من تا جایی که بهت ربط داشته باشه تو رو در جریان کارهام میذارم
خودم رو روی صندلی شل کردم و منتظر حرفاش شدم
-اما نکته مهمتر اینکه من دوست ندارم هر کدوم توی یه اتاق بخوابیم یعنی اتاقمون جدا نیست
تا این حرف رو زد طوری از روی صندلی بلند شدم که صندلی پرت شد روی زمین
-چی گفتی تو ،فکر کردی با بچه طرفی ،نه اقا من به اندازه کافی عقل و شعور دارم
-با عصبانیت روبروم ایستاد وگفت بشین سرجات و تا حرفام تموم نشده بلند نمی شی بلند شدی خودت می دونی با من
-ولی تو قول دادی،گفتی مثل خواهر و برادر زندگی می کنیم
-هنوز هم زیر قولم نزدم فقط گفتم اتاق خوابمون مشترکه می فهمی یعنی چی؟
-واسه چی خوب هر کدوم توی یه اتاق بخوابیم خونه که دو تا اتاق داره
-اون اتاقه کار منه
-خوب توی هال می خوابم
-نه توی اتاق مشترکمون می خوابی
دوباره از جام بلند شدم و خواستم از آشپزخونه برم بیرون که گفت کجا
-هر جا که دلم بخواد در ضمن من هر جایی که دلم بخواد می خوابم تو هم هیچ غلطی نمی تونی بکنی
مثل اینکه شدیدا عصبیش کردم چون بازوم رو گرفت و محکم فشار داد یگانه کاری نکن برخلاف میلم عمل کنم
از تهدیدش ترسیدم برای همین تو همون حالت که بازوم تو دستش بود گفتم مانی خواهش می کنم تو خودت.
-آره عزیز من ،من گفتم حالا هم زیر قولم نزدم،پس نگران نباش مطمئن باش من نامرد نیستم که زیر قولم بزنم،حالا هم این دو روز رو تنها می خوابی ولی بعدش دیگه نه متوجه شدی
بعد سرش رو خم کرد و گونه ام رو بوسید حالا هم برو دوش بگیر بعدم بخواب منم توی اتاق کارم می خوابم
می خواستم بخوابم که گفت باور کن من آدم بدی نیستم
سرم رو به علامت فهمیدن تکون دادم و به سمت حموم رفتم
سریع دوش گرفتم و از حموم زدم بیرون مانی رو دیدم که روی کاناپه دراز کشیده ،به اتاق رفتم بعد از تعویض لباسم خواستم بخوابم که یادم اومد مانی چیزی رویخودش نداخته بود و چون کولر روشن بود با خودم گفتم نکنه سرما بخوره برای همین ملافه ای برداشتم و از اتاق خارج شدم
وقتی به کنار کاناپه رسیدم بهش نگاه کردم دیدم اروم خوابیده انگار که چند ساعت تو خواب باشه
خم شدم و ملافه رو روش کشیدم خواستم برم که چشمام به صورتش افتاد که توی خواب چقدر معصوم بود
دست گذاشتم رو گونه اش هوس کردم گونه اش رو ببوسم اما خجالت کشیدم برای همین لبام رو روی پیشونیش گذاشتم با بوسه ای سریع سرم رو بلند کردم حس کردم چشماش تکون خوردند برای همین سریع به اتاق برگشتم
روی تخت دراز کشیدم و به حرفای مانی فکر کردم ،چرا این حرفا رو زد خوب اگه دوستم داره قشنگ بگه دیگه ،یگانه تو چقدر خوش خیالی دوست داشته باشه به همین خیال باش،خوب اگه دوستم نداره پس این حرفا رو واسه چی زد،الان که می خوام صادقانه در مورد احساسم نسبت باید بگم من توی این مدت کم بهش علاقه مند شدم طوری که هر روز آرزو می کنم کاش دوستم داشته باشه
فقط کافیه بهم بگه دوستم داره اونوقت همه چیز حل میشه

صبح با صداي تقه هاي که به در اتاق مي خورد بيدار شدم
-يگانه نمياي ناهار بخوري
به ساعت نگاه کردم ساعت يک بود از بس ديشب فکر کردم دير خوابيدم الان هم که..
زود بلند شدم مي خواستم روسري سرم کنم که با خودم گفتم چه معني داره ما که بهم محرميم براي همين يه تي شرت صورتي با يه شلوار پوشيدم
دست و صورتم رو شستم و به آشپزخونه رفتم دو تا پيتزا روي ميز بود به همراه نوشابه و سالاد ولي ماني تو آشپزخونه نبود
-سلام ظهر بخير
-سلام ،ببخشيد دير بيدار شدم اخه ديشب دير خوابيدم
-اشکالي نداره حالا هم بشين ناهارت رو بخور
در جعبه پيتزا رو باز کردم و مشغول خوردن شدم
-واسه شنبه آماده باش چون ميريم ماه عسل
-باشه فقط قبلش ميريم که با خانواده ام خداحافظي کنيم باشه
در حالي که برش پيتزا رو گاز ميزد گفت ميريم چرا که نه
بعد از اتمام ناهار اون از اشپز خونه بيرون رفت
من هم ليوانا رو شستم جعبه ها رو هم انداختم توي سطل بعد چاي ساز رو به برق زدم
چاي که اماده شد از همونجا گفتم ماني چاي مي خوري
-آره مي خورم
چايي رو توي دوتا ليوان ريختم و به سالن بردم چايي رو روي ميز گذاشتم و روي مبل روبروي ماني نشستم
ليوانش رو برداشت و تلويزيون رو روشن کرد يه سريال بود ماني به تلويزيون خيره شد من هم همينطور
-ماني
بدون اينکه چشمش رو از صفحه تلويزيون برداره گفت چيه
-مي گم نميشه اتاقامون جدا..
وسط حرفم پريد نه ما ديشب در موردش حرف زديم
نمي دونستم چه جوري راضي کنم براي همين فعلا موضوع رو بي خيال شدم
-ماني خانواده ات هيچ وقت بر نمي گردن ايران
-فکر نمي کنم
-يعني دلت واسه اشون تنگ نميشه
تلويزيون رو خاموش کرد و به من نگاه کرد
-چرا خوب اما هر وقت دلم تنگ بشه ميرم ببينمشون
-اونا از ازدواجت خبر ندارن درسته
-آره چون فکر نمي کنم لازم باشه بدونن ،مگه نه
-آره لازم نبود بگي
-ماني
بالبخند گفت ديگه چيه خانم مارپل
با اخم گفتم اااااا دفعه اخرت باشه بهم ميگي خانم مارپل
اينبار بلندتر خنديد چون دوست دارم ميگم
حالا چي مي خواستي بگي بگو زود باش
-مي خواستم بگم که اگه ميشه رفتارت با من جلوي خونواده ام باشه
-يعني چه جوري باشه
اين چقدر خنگه يعني همه چيز رو من توضيح بدم
-نگفتي منظورت چيه
-يعني اينکه جلوي خونواده ام طوري رفتار کني که انگار دوستم داري نمي خوام اونا چيزي از قرار ما بدونن
چند لحظه خيره نگاهم کردو بعد اومد کنارم نشست به چشمام زل زد و با لبخند و چشماني که حس شيريني رو به من القا مي کردند گفت ديوونه من عاشقتم
تعجب کردم انگار دنيا رو بهم دادن يعني ماني دوستم داره تو همين افکار بودم که.........

تو همين افکار بودم که داغي لبهاش رو روي لبهام حس کردم
انگار مسخ شده بودم چون هيچ کاري نمي کردم بعد از چند ثانيه انگار عقل به سرم برگشت يهو اونو کنار زدم
-چکار مي کني
با خنده نگاهم کرد و گفت مگه خودت نگفتي جلو خونواده ات بازي کنم خوب من دارم تمرين ميکنم بازيم چطور بود
و با پوزخندي ادامه داد به نظرمن تو که از بازيم خوشت اومد مگه نه؟
-خفه شو عوضي ،جون به جونتون کنن آخرش همينيد که هستيد
با خشونت گفت بسه ديگه هر چي من هيچي نمي گم پرروتر ميشي
-تو قول ...
-بسه ديگه اين جمله رو هر جا کم مياري تحويل من ميدي آره من قول دادم اما غلط کردم تو زنمي
اشکام سرازير شده بودند روي زمين نشستم و بهش زل زدم
-چيه چرا اينجوري نگاهم مي کني مگه قتل کردم
هق هق گريه ام بلندتر شد
چشماش رو بست و با کلافگي دستش رو بين موهاش مي کشيد،شروع کرد به قدم زدند توي هال
دوباره نگاهش کردم چقدر دوست داشتم اون بوسه اش واقعي بود نزديک بود خودم رو لو بدم اگه نگفته بود همه اش بازيه
وقتي به اينجاي افکارم رسيدم دوباره هق هق گريه ام بلند تر شد
-يگانه بس مي کني يا کاري مي کنم که تا اخر عمرت گريه کني
نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و گريه ام شديدتر شد
با عصبانيت گفت اگه ساکت نميشي بلند شو برو تو اتاق گريه کن که حوصله ات رو ندارم
بلند شدم برم که گفت زندگي با من اينجوريه فهميدي مجبوري تحمل کني
وارد اتاق که شدم خودم رو روي تخت انداختم و سرم رو توي بالش گذاشتم و شروع به گريه کردم
بعد از چند دقيقه صداي بسته شدن محکم در رو شنيدم
رفت ،اي کاش وقتي کنارت زده بودم بهم مي گفتي دوستم داري ،چرا بايد زندگي من اينجور باشه ،تقصير خودمه فکر مي کردم مثل قصه هاست که بعدا عاشق هم ميشيم و با خوبي و خوشي با هم زندگي مي کنيم
دوباره گريه ام شدت گرفت دوست داشتم تمام بغضي رو که توي گلوم هست بريزم بيرون کاش مي تونستم با يکي درد ودل کنم
اما کي ليلا که قراره چند روز ديگه بره اهواز مينا هم که هنوز بار مشکلات من براش سنگينه اون هنوز بچه است
اي خدا تو بهم بگو چکار کنم
هرچي بيشتر فکر مي کرد به هيچ نتيجه اي نميرسيدم
وقتي به خودم اومدم که ساعت نه شب بود ،از اتاق خارج شدم هال تاريک بود چراغش رو روشن کردم ماني اونجا نبود يعني هنوز نيومده،به اتاق کارش رفتم چند ضربه به در زدم اما صدايي نيومد ،در رو باز کردم اونجا هم نبود پش هنوز نيومده
رفتم وضو گرفتم و نمازم رو خوندم نماز ظهر و عصر هم که قضا شده بود رو هم خوندم
بعد از نماز روي مبل توي هال نشستم
پس اين کي مياد يعني جاي ديگه اي هم داره ولي اون که گفت فاميلي اينجا نداره
خوب شايد پيش دوستي چيزي رفته باشه نميشه که دوست صميمي نداشته باشه
نمي دونم کي خوابم برد ،فقط زماني که حس کردم کسي منو بلند کرد با همون چشماي بسته خواستم جيغ بزنم که صداي ماني اروم دم گوشم اومد که گفت اروم باش منم
اونقدر غرق خواب بودم که بعد از اين حرفش دوباره به خواب رفتم
صبح که بيدار شدم ديدم تو اغوش مانيم
سريع خودم رو از اغوشش بيرون کشيدم که باعث شد بيدار بشه
-چته اول صبحي
-مگه قرار نبود اين چند روز من تنها بخوابم
با لبخند گفت دختر تو چقدر پررويي خوب اين حرف و من زدم خيلي راحت مي تونم زيرش بزنم
از روي تخت بلند شدم و بلند داد زدم خيلي نامردي
و سريع از اتاق خارج شدم صداش رو مي شنيدم که با خنده مي گفت تا صبحونه رو حاضر کني من يه دوش مي گيرم ميام
**
نمازم رو که خوندم رفتم سمت آشپزخونه تا صبحونه رو آماده کنم ،در حال چيدن صبحونه روي ميز بودم که سرو کله اش پيدا شد
نامرد بوي ادکلنش قبل از خودش رسيد چه بوي خوبي هم داره
-من که خيلي گشنه امه صبحون هم که حاضره
چايي رو جلوش گذاشتم براي خودم هم چايي ريختم و روبروش نشستم
در حال خوردن صبحونه بوديم که يه نگاه دزدکي بهش انداختم ،چقدر بي خيال بود اين بشر انگار نه انگار که ديروز باهم دعوا کرديم
خوب چکار کنه قرار نيست که ماتم بگيره تازه اون وقتي خيلي راحت حرفش رو پيش مي بره براي چي ناراحت بشه اينقدر درگير افکارم بودم که نفهميدم چند دقيقه است به صورتش زل زدم
-چيه مي خواي منو بخوري؟
اخمي کردمو گفتم آره نه خيلي شيريني
-حداقلش شيرينتر از توام
-آره تو گفتي و من باورم شد
-امتحانش مجانيه و گونه اش رو به سمت من جلو آورد
-اه ماني يعني تو يه روز هم نمي توني مثل يه همخونه باشي
-دختر تو چقدر زود کم مياري بايد يه کلاس برات بذارم
-ممنون يه نفر مثل تو واسه اين دنيا کافيه
-نه من بايد دينم رو به جامعه ادا کنم و تو رو آدم کنم
-اوني که بايد منو آدم کنه خودش بايد ادم باشه،تازه فرشته ها هيچ وقت آدم نميشن
-اين رو باهات موافقم ،ولي فرشته ها شياطين رو آدم مي کنن
-کم برا خودت نوشابه باز کن اگه تو فرشته باشي فرشته ها مي رند خودشون رو مي کشن
-نه اينکه.....
صداي تلفن جروبحث ما رو قطع کرد
با لبخند گفت ضعيفه بر رو تلفن رو جواب بده
-واقعا هم اين اداها بهت ميان
و به سمت تلفن رفتم
-الو
-الو سلام يگانه جان خوبي
-سلام ليلا خانم ممنون خوبم
-مشکلي که پيش نيومد
راستش به خاطر فکرايي که مي کرد سرخ شدم ،ماني هم بالا سرم ايستاده بود
-نه
-راستش ديروز روم نشد زنگ بزنم شبم هر چي زنگ زدم کسي بر نداشت
تعجب کردم يعني من ديشب صداي زنگ رو نشنيدم
-حتما گوشي ايراد داره که نشنيديم ،خوب به موبايلم زنگ ميزدي
-زنگ زدم ولي خاموش بود
-فکر کنم شارژ تموم شده
-شايد ،راستش زنگ زدم بگم که امشب شام خونه ما دعوتين مي خوام ما اول پاگشاتون کنيم
-ممنون ،تو زحمت افتادي
-نه عزيزم فقط زود بياين ديرنکنيدا
-باشه اگه ماني کاري نداشت زود ميايم
-خداحافظ
-خداحافظ
به محض اينکه گوشي رو قطع کردم گفت کجا دعوتيم
-تو که يه ساعت اينجا ايستادي همه رو شنيدي ديگه واسه چي مي پرسي
-تو نميشه يه بار با من موافق باشي
سرم رو به علامت نه تکون دادم نچ
-که اين طور پس ما هم امروز جايي نميريم
-ولي من ميرم
-مي خواي بري بگي چرا شوهرت همرات نيست اونم روز دوم بعد از عروسي
-مي گم مرده
با خشونت نگاهم کرد و گفت خودت بميري چرا من
-چقدر هم از مرگ مي ترسي تو
نه اينکه تو نمي ترسي دختر شجاع
بعد راهش رو به سمت اتاق کج کرد و در همان حال گفت ما هيچ جايي نميريم
به حرفاش اهميت ندادم گفتم همين جوري ميگه رفتم تو اشپزخونه ظرفهاي صبحونه رو شستم و مشغول شدم تا يه چيزي واسه ناهار درست کنم آخه ساعت يازده بود
مرغ رو مزه دار کردم و داخل فر گذاشتم که کباب شه بعد هم برنج رو آبکش کردم و گذاشتم دم بکشه بعد هم مشغول سالاد درست کردن شدم ماني هنوز از اتاق بيرون نيومده بود يعني اينهمه وقت تو اتاق چکار مي کنه
بي خيال به من چه
سالاد رو که آماده کردم گذاشتم توي يخچال بعد هم مشغول سرخ کردن سيب زميني شدم اخراي کارم بود که اقا به اشپزخونه اومد،قيافه اش هم عين طلبکارا بود
-ناهار آماده است
مي خواستم يه چيزي بهش بگم گفتم ولش کن نمي ارزه
-اره الان مي کشم
ناهار رو کشيدم بدون هيچ حرفي ناهارش رو خورد و از اشپزخونه رفت بيرون
کوفت بخوري اينهمه زحمت کشيدم زورت اومد يه تشکر بکني
ظرفا رو شستم چاي رو دم کردم به هال نگاه کردم ديدم اونجاست
عمدا براي خودم چاي ريختم و توي بشقاب ميوه گذاشتم و براي خودم بردم تو هال براي اون هم هيچي نبردم ،پررو بذار حالش جا بيا

وقتي روي مبل نشستم يه نگاه بهم انداخت و دوباره به تلويزيون خيره شد من هم درحالي که چاييم رو مي خوردم و پاي چپم رو روي پاي راست انداخته بودم و عمدا پام رو تکون ميدادم به تلويزيون خيره شدم يه سريال بود از اين سريالا که تا حالا چندبار تکرار گذاشته بودنش ولي ماني طوري به تلويزيون خيره شده بود که انگار اولين باره که داره اونو مي بينه ،خوب شايد اولين باره داره مي بينه همه که مثل من نيستن که آمار همه فيلم و سريالا رو داشته باشن. البته من زياد سريال نگاه نمي کردم ولي چون مينا زياد سريال نگاه مي کرد پس خواه ناخواه آمار سريالا ميومد دستم.
بعد از اينکه چاييم رو تموم کردم ليوان رو محکم روي ميز گذاشتم ،نزديک بود ليوان بشکنه ولي بخير گذشت
ماني نگاهي بهم انداخت و سرش رو به علامت تاسف تکون داد،حتما با خودش گفت اين ديگه چقدر ديوونه است که با خودش درگيره. اولا ديوونه خودتي بعد هم برو براي خودت تاسف بخور آقاي خودخواه البته همه ي اين حرفا رو تو دلم گفتم، ازش نترسيدماااااا، نه، فقط گفتم ولش کن نمي ارزه باهاش دهن به دهن بشم(دروغ گفتم ازش مي ترسيدم)
ساعت پنج که شد بلند شدم برم آماده شم چون اونجا که نامحرم هست پس بايد يه لباس مناسب بپوشم،کمد رو زيرورو کردم ولي اخرش نتونستم تصميمي بگيرم
به ساعت که نگاه کردم ديدم شيش شده و من هنوز آماده نشدم سريع سارافون بنفش روشن به همراه يه بلوز سفيد پوشيدم شلوار جينم رو هم پوشيدم تا ارايش کردم ديدم ساعت هفت شد سريع از اتاق خارج شدم ديدم ماني تو هال نيست لبخندي زدم و گفتم ديدي آقا ماني که ميريم به سمت اتاقش رفتم تقه اي به در زدم
-بيا تو
وارد که شدم ديدم روي تخت درازکشيده با تعجب گفتم تو هنوزآماده نشدي
-نه مگه بايد اماده مي شدم
-ماني بلند شو تو رو خدا دير شد
همونجور که رو تخت دراز کشيده بود پشتش رو به من کرد نزديک بود گريه ام بگيره ،با صداي بغض الودي گفتم ماني
-ميري بيرون در رو ببند مي خوام بخوابم
رفتم کنارش روي تخت نشستم ،دستم رو آروم روي بازوش گذاشتم ماني خواهش مي کنم بلند شو بريم ديگه نزديک بود اشکام بريزه با فشار دادن لبهام از ريزش اشکام جلوگيري مي کردم روش رو به سمت من بر گردوند تو چشمام زل زد و گفت حاضري چيزي که ازت مي خوام رو انجام بدي
اي خدا چرا من بايد اينقدر حقير بشم ،اگه بابا بفهمه من چکار کردم ديگه زنده نمي مونه ،نه نبايد بذارم بفهمه
-چي مي خواي
همونجور که روي تخت دراز کشيده بود گفت عذر خواهي کن
راستش هنوز نفهميدم که اين چرا اينقدر مي خواد ارزشم رو پايين بياره حالا خوب يه عذر خواهي چيزي نيست بذار دلش خوش باشه که عذر خواهي کردم
-چي شد؟
-باشه ، تو درست ميگي من اشتباه کردم عذر مي خوام
مي خواستم بلند شم که گفت خشک و خالي
-منظورت چيه
-يعني تو وقتي با دوستت قهري بعد که اشتي مي کنيد همديگر رو نمي بوسيد
از روي تخت بلند شدم با عصبانيت گفتم تو ديگه شورش رو درآوردي هرچي من هيچي نمي گم تو بدتر ميشي ،فکر کردي نميدونم منظورت چيه نميذارم تنها چيزي رو که برام مونده ازم بگيري ،با اين کاراتم فقط داري خودت رو توي چشمام کوچيک مي کني ،البته ميدونم برات مهم نيست ولي بهتره بهت بگم من ازت متنفرم
فکر کنم شوکه شده بود چون در سکوت بدون اينکه حرکتي بکنه فقط به حرفام گوش ميداد مي خواستم در رو ببندم که با عصبانيت گفت آره من تو رو نمي خوام فقط تو رو براي.. ديگه نتونستم بيشتر از اين به حرفاش گوش بدم سريع در رو بستم و به اتاق مشترکمون رفتم چشمم به قاب عکسش روي عسلي کنار تخت افتاد اون رو برداشتم و به زمين کوبيدم
لعنتي ازت بدم مياد و هق هق گريه ام فضا رو پر کردبعد از حدود بيست دقيقه در باز شد سرم رو که بلند کردم ماني رو ديدم که توي چارچوب در ايستاده بود ،با نفرت روم رو ازش برگردوندم
-بلند شو بريم ديرشد
-من جايي نميرم
جلوم زانو زد وبا صدايي که مي خواست خنده اش رو مخفي کنه گفت بقيه دعوامون بمونه براي وقتي که برگرديم الانم بلند شو بخاطر پدر، من راضي شدم بيام چون دوست ندارم ناراحتش کنم
بدون اينکه نگاهش کنم بلند شدم دست و صورتم رو شستم و برگشتم
-بريم
-صورتت رو ارايش نمي کني
با تلخي گفتم مگه وقتي هم مونده
دست روي پيشونيش گذاشت و گفت آره بهتره بريم به اندازه کافي دير شده
تو ماشين هردومون سکوت کرده بوديم فقط زماني که دم خونه ليلا رسيديم خواستم پياده شم که گفت ميگيم چون کار داشتم يه خورده دير شد بعد هم توي ترافيک گير کرديم
با پوزخندي گفتم حالا خوب شد کلمه اي به اسم ترافيک هست که آدماي مثل تو بي بهونه نمونن
-بهتره بحث رو همينجا تموم کني به نفع خودت هست فهميدي
بدون اينکه جوابش رو بدم از ماشين پياده شدم خواستم زنگ رو بزنم که در باز شد و ليلا پشت در بود
-سلام چقدر دير کردين
-سلام ..
سلام ليلا خانم ببخشيد دير شد يه سري کار داشتم که حتما بايد انجام ميدادم بعد هم که تو ترافيک معطل شديم
-خواهش مي کنم ،فقط ما نگران شديم حالا هم بفرماييد تو ،منم الان بهمراه يگانه ميايم
با اجازه اي گفت و وارد شد
-تو از کجا فهميدي ما اومديم
-خوب دير کردين براي همين هر ساعت خيابون رو از پنجره ديد ميزدم
-خوب يه زنگ ميزدي مي پرسيدي که کجاييم
-خانم باهوش به عقل خودمم رسيد ولي هر چي به گوشيت زنگ زدم بر نداشتي آقا ماني و خونه هم همينطور براي همين نگران شدم با تعجب کيفم رو باز کردم دنبل گوشيم گشتم
-اي واي حتما تو خونه مونده
-باشه الان بعد درباره اش صحبت مي کنيم بهتره بريم تو ليلا و نيما توي يک اپارتمان هفتاد متري زندگي مي کردند مال خودشون نبود و اونو اجاره کرده بودند وارد سالن که شدم ديدم که عمو اينا به همراه امير و خانواده نيما و پدر و مينا همه توي سالن نشستند نيما و ماني هم کنار هم نشسته بودند.


به محض اينکه وارد شديم همه دوباره شروع کردن به گفتن اينکه چرا دير کردين و نگران شديم خلاصه من هم همون حرفايي رو که مطمئن بودم ماني به اونها گفته رو دوباره تحويلشون دادم خلاصه بعد از احوال پرسي با همه وقتي خواستم بشينم تنها جاي خالي کنار ماني بود که روي مبل دو نفره نشسته بود سمت راست ماني هم نيما نشسته بود و سمت چپ ماني هم امير نشسته بود ،من هم اجبارا کنار ماني نشستم ماني با نيما مشغول صحبت در مورد مسائل کاري و قضيه انتقالي نيما بودند به بابا نگاه کردم که با عموم گرم صحبت بود چقدر پدرم رو دوست دارم و مطمئنم حتي اگه هزار بار ديگه مجبور به اين ازدواج به خاطر پدرم بشم باز هم اين کار رو مي کنم،به پدرم خيره شدم که بعد از فوت مادرم با اينکه غم سنگيني روي دوشش بود وشکسته تر شده بود اما باز هم محکم و استوار در کنار ما بود ليلا به همراه مينا و سمانه براي آماده کردند ميز بلند شدند مي خواستم براي کمک همراه اونا شم که ليلا گفت نه عزيزم تو بشين ما هستيم،دوباره سر جاي خود نشستم چشمام رو در جمع چرخوندم هر کسي مشغول صحبت با کناريش بود ،پدرم و عمو و پدر نيما که باهم گرم صحبت بودند زن عمو هم با مادر نيما و بقيه هم همينطور گرم صحبت بودند
-چيه دنبال همصحبت مي گردي با صداي امير به سمتش برگشتم،قبل از اينکه من چيزي بگم
ماني گفت مگه من مردم که بدون همصحبت بمونه بعد در حالي که دستش رو دور بازوم مي گذاشت گفت مگه نه عزيزم
من نميدونم اين حواسش به ما بود يا به نيما چون نمي خواستم بقيه از وضعيت ما با خبر بشن با لبخند سرم رو به سمت ماني برگردوندم و گفتم اولا دور از جون بعد آره مطمئنم تا تو رو دارم چيزي کم ندارم
امير دندون قروچه اي کرد و صورتش رو از ما برگردوند نيما هم که با لبخند به ما نگاه مي کرد
ماني در حالي که لبخند روي لبش بود سرش رو به گوشم نزديک کرد و گفت نبينم باهاش هم کلام شي
گرماي نفسش که به گوشم خورد حالم دگرگون شد دوست داشتم در آغوشم بگيره براي همين وقتي محکم بازوم رو فشار داد اعتراضي نکردم
بالاخره مهموني تموم شد همه بيرون دم در ايستاده بوديم و با هم خداحافظي مي کرديم که امير به من نزديک شد و گفت اميدوارم خوشبخت شي بابت همه ي اين حرفهاي که ممکنه توي اين چند روز بهت گفتم عذر مي خوام بالاخره دلم سوخته بود مي خواستم تلافي کنم
سرم رو بلند کردم که چيزي بگم که چشمم به ماني افتاد که جدي و خشمگين به ما خيره شده بود ديگه نتونستم حرفي بزنم براي همين سکوت کردم امير دوباره ادامه داد اميدوارم منو ببخشي در هر صورت من فردا بر مي گردم عسلويه و دوباره مثل دوسال پيش از دستم راحت ميشي ،نمي تونم بگم مثل يه برادر چون باور کن برام سخته که حس کنم دختري رو دوست داشتم الان شده برام يه خواهر ولي مي تونم بهت بگم مي توني روي من به عنوان يه دوست حساب کني،با اينکه دوست ندارم اين حرف رو بزنم ولي نمي تونم نگم يگانه من هيچ وقت فراموشت نمي کنم بعد به بقيه نگاه کرد من هم همين کار رو کردم ليلا رو ديدم که با دقت به ما نگاه مي کنه اما بقيه حواسشون به ما نبود البته به جزء ماني
امير با خنده دوباره به من نگاه کرد و گفت بايد اعتراف کنم که ماني خيلي دوست داره ببين چه جوري داره نگاهم مي کنه حتما الان دوست داره تيکه تيکه ام کنه
با لبخند از اينکه ديگه امير مزاحم زندگيم نميشه گفتم نه اون اين جوري نيست فقط يه خورده حساسه
-حساس نه آقا حسودند که اين هم خصلت همه ي ما مرداست ،حالا هم بهتره برم خداحافظ
-خداحافظ وقتي که امير از کنارم رفت ليلا کنارم ايستاد آروم گفت امير چکارت داشت
-بعدا بهت ميگم
-نديدي ماني چقدر ناراحته بعد ايستادي باهاش دل ميدي و قلوه مي گيري
-پس تو هم فهميدي
-حرفتون شده
-نه چيز مهمي نيست ليلا با لبخند گفت اذيتش نکن اين بدبخت رو
-من که کاريش ندارم خودش بي خودي ناراحت ميشه
خوب آقا ماني نقطه ضعفت اومد دستم حالا ميدونم چه جوري حالت رو بگيرم نگاهم رو به دنبال ماني چرخوندم ديدم به من خيره شد اما به محض اينکه نگاه من رو به سمت خودش ديد روش رو به سمت نيما برگردوند و به ظاهر مشغول صحبت با اون شد. سوار ماشين که شديم سريع حرکت کرد
-مگه من بهت نگفتم باهاش حرف نزني
-وقتي داره باهام حرف ميزنه نمي تونم بهش بگم من جوابت رو نميدم چرا ،چون اقا ماني دوست نداره
-بذار برسيم خونه بهت مي فهمونم وقتي به حرفم گوش نميدي چه بلايي سرت ميارم
وقتي به خونه رسيديم محکم پاش رو روي ترمز گذاشت به صورتش نگاه کردم از عصبانيت سرخ شده بود با خودم گفتم کارم تمومه ، براي همين زودتر از اون پياده شدم سريع به سمت اتاق دويدم مي خواستم در رو قفل کنم که بهم رسيد و پاش رو بين در گذاشت و محکم در هل داد به کنار تخت پرت شدم وارد اتاق شد و محکم در رو بست کتش رو به گوشه اتاق پرتاب کرد و به سمتم امد همونطور که روي زمين بودم پاهام رو توي شکمم جمع کردم و با گريه بهش زل زدم
-زبونت کجا رفت پس ،خوب بلد بودي دلبري کني براي اون پسر عموي گراميت
-ماني به جان بابام...دستش رو جلوي بينيش به علامت سکوت گذاشت
-هيس حرفي نميزني ،نکنه اينم نقشه بود که قبول کردي زنم شي ،نشستي با پسر عموت نقشه ريختي ميرم زنش ميشم اون که گفت چيزي ازم نمي خواد پول رو ازش مي گيرم بعد هم که طلاق بگيري و بري با اين عاشقت ازدواج کني و بشينيد دو تايي به ريش من بخنديد نه
با گريه گفتم ماني...
دستش رو بلند کرد مي خواست روي صورت فرود بياره که نرسيده به صورتم اون رو پايين آورد
-گفتم چيزي نگو ،حالا من مي دونم چکار کنم که دست اين عاشقت بهت نرسه مال خودم ميشي
من رو بلند کرد و به سمت تخت پرتاب کرد ديگه هق هق من بلند شده بود به سمت گوشه تخت رفتم
ماني باور کن من دوسش ندارم در حالي که به من نزديک مي شد گفت حالا معلوم ميشه
دستش رو دراز کرد که من رو بگيره که از روي تخت پريدم پايين و به سمت در دويدم که اون سريعت از من به در رسيد در حال چرخوندن کليد در بود که به کمرش زدم در رو باز کن مي خوام برم بيرون
با دستش محکم به صورتم کوبيد و من رو به وسط اتاق پرتاب کرد
-خفه شو
به پاش افتادم ماني غلط کردم هر چي تو بگي ديگه باهاش حرف نميزنم
ولي اون بي خيال بود انگار صدام رو نمي شنيد و به روي صورتم خم شده بود
-ماني تو رو خدا اينکار رو با من نکن
سرش رو بلند کرد و گفت هيس و دوباره لبهاش رو روي لبهام گذاشت دستام رو محکم تو دستش گرفته بود هرچي تقلا مي کردم نمي تونستم از دستش فرار کنم
-چته ؟
-ماني هر چي تو بگي من غلط اضافه کردم ولي تو رو خدا اينکار رو با من نکن تو که دوستم نداري ،خواهش مي کنم
-حرف اضافه نزن
-ماني چرا مي خواي خوارم کني
به چشمام زل زد و گفت مگه نگفتم خفه شي مي خواست دستش رو به لباسم بزنه فهميدم نمي تونم با خواهش جلوش رو بگيرم پس تهديدش کردم ماني به جون بابام اگه بهم دست بزني خودمو آتيش ميزنم
با اين حرفم منو به گوشه اي پرت کرد،حس کردم چشماش خيس شدن ،روش رو از من گرفت و گفت يعني اينقدر از من متنفري ،وقتي گفتي ازم بيزاري گفتم دروغ ميگه ولي الان باورم شد
کلافه به سمت در اتاق رفت در رو باز کرد وقتي خواست از اتاق بره بيرون به سمتم برگشت و گفت هيچ وقت نمي بخشمت و از اتاق خارج شد.
تو دلم به حرفش خنديدم تو منو نمي بخشي يا من ،وقتي به حرفاي اخرش فکر کردم گفتم يعني از اين به بعد چي ميشه منظورش از اينکه منو نمي بخشه يعني چي مگه من چکارش کردم..


صبح که از خواب بيدار شدم ماني رو ديدم که توي هال روي کاناپه خوابيده از کنارش رد شدم و به اشپزخانه رفتم در حال اماده کردند صبحونه بودم که صداش رو شنيدم
-وسايلي رو که لازم داري زود جمع کن با تعجب گفتم براي چي با پوزخندي سر تا پام رو ورانداز کرد و گفت قراره بريم ماه عسل به همين زودي فراموش کردي
-باشه خواست از آشپزخونه خارج بشه که گفتم صبحونه نمي خوري
-برام بيار توي اتاق کارم ،تنهايي بيشتر مي چسبه و از اشپزخانه خارج شد حالا انگار من خيلي دوست دارم کنارت صبحونه بخورم از خودراضي صبحونه رو براش به اتاق بردم بعد هم به اتاقم رفتم و مشغول بستن چمدان براي مسافرت شدم
******
امروز اولين روز مسافرتمونه توي هتل .........ساکن شديم توي يه سويت بزرگ و شيک ماني هم نمي دونم تلافي چي رو مي خواد سرم در بياره که اصلا باهام حرف نميزنه جايي هم براي گردش نرفتيم فقط توي هتل هستيم و از اونجا خارج نشديم نفهميدم من، پس ما براي چي اومديم اينجا خوب اگه قرار بود فقط توي اتاق باشيم تو خونه مي مونديم بهتر بود من که هيچ وقت سر از کاراي ماني درنميارم داشتم مجله اي که دستم بود رو ورق ميزدم که ماني آماده و لباس پوشيده جلوم سبز شد
-من ميرم بيرون اگه دير کردم شامت رو سفارش بده همينجا برات بيارن جوابي بهش ندادم فقط بهش زل زدم
-چيه الحمدالله از دست زبونت خلاص شدم
-نه فقط برام فرقي نمي کنه کجا ميري و کي برميگردي
-آره حق با تو هستش ،تقصير منه که تو رو آدم حساب کردم و اومدم بهت بگم دارم ميرم بيرون وبدون اينکه منتظر جوابم بمونه از اونجا خارج شدمجله رو روي زمين پرتاب کردم و شقيقه هام رو فشار دادم از دست اين ماني چرا اين کارا رو ميکنه،من از کجا به کجا رسيدم قرار بود چي بشه و چي شد،نامرد تو که پول داشتي بدي براي چي همه ي اين کارا رو کردياخرش هم که وامي نگرفتيم و پول عمل رو از جيب خودت دادي همه ي اين کارا براي چي بود اگه اول فکر مي کردم دوستم داري ولي الان با اين رفتارت ديگه حتي به علاقه خودم نسبت به تو شک دارم چه برسه به علاقه تو نسبت به خودم،نمي فهمم چي از من ميخواي نمي تونم باور کنم که تو منو بخاطر....حتي نمي تونم بهش فکر کنم باورم نمي شه اينجور آدمي باشي ،تو که راحت مي تونستي هر دختري که بخواي رو بدست بياري پس اين کارات چه معني داره دارم ديوونه ميشم خدايا کمکم کن به ساعت نگاه کردم ساعت هشت و نيم شده بود و هنوز برنگشته بود حوصله شام رو نداشتم براي همين به اتاق خواب رفتم اول مي خواستم روي تخت بخوابم بعد با خودم گفتم نه چون مطمئنن ماني هم روي تخت مي خوابه پس بهتره روي زمين بخوابم رو تختي و يکي از بالشت ها رو برداشتم و روي زمين دراز کشيدم که يادم اومد هنوز نمازم رو نخوندم سريع وضو گرفتم و نمازم رو خوندم مي خواستم بخوابم که حس کردم گشنه ام شده براي همين به آشپزخونه رفتم يخچال رو باز کردم حوصله ي خوردن چيز گرم رو نداشتم البته مطمئنن چیز گرمی هم توی یخچال گیر نمیادبراي همين يک موز برداشتم و با دولقمه اون رو خوردم خودم از اين کارم خنده ام گرفت بعد از اون ليوان آبي خوردم و به خودم گفتم اگه ديگه کاري نداري برو بگير بخواب ،روی زمین دراز کشیدم و رمان همخونه رو برداشتم و شروع کردم به خوندن فکر کنم اين بار سومه که دارم مي خونمش وقتي به آخرش رسيدم با خودم گفتم يعني ميشه که زندگي من و ماني پايانش مثل اين رمان باشه نه نميشه چون زندگي ما يه واقعيته نه يه داستان تازه من اگه شانس داشتم که اين بلا سرم نمي اومدمثل اينکه باز زياده روي کردم خداجونم ببخشيد ميدونم که دارم ناشکري ميکنم ،مي دونم تو اينقدر بزرگي که منو مي بخشي يگانه بهتره بخوابي چون بي خوابي روت اثر گذاشت و داشتي ناشکري مي کردي کم کم چشام گرم خواب شدن و ديگه هيچ چيزي نفهميدم صبح که از خواب بيدار شدم ديدم روي تخت هستم و ماني هم با حداکثر فاصله از من اونطرف تخت خوابيده
********
امروز هم مثل ديروز گذشت باز ماني عصر که شد از هتل زد بيرون و من اون روز هم بازهم تنها موندم گوشيم رو برداشتم و به ليلا زنگ زدم دوست داشتم باهاش صحبت کنم بعد چند بوق گوشي رو برداشت
-الو سلام
-سلام خوبي
-ممنون ،کجايين ماه عسلين ديگه
-آره
-خوش مي گذره
-آره جات خاليه کاش تو هم بودي
-تو گفتي و من باور کردم،آخه کدوم آدم عاقلي تو ماه عسل دوست داره يه مزاحم باهاش باشه
-ولي من واقعيت رو گفتم
ليلا با خنده گفت اين رو مطمئنم تو که عاقل نيستي،ماني کجاست
-رفت يه دوري بيرون بزنه و بياد
-پس تو چرا باهاش نرفتي
نزديک بود واقعيت رو بهش بگم بعد با خودم گفتم گيريم که من بهش بگم مگه اون چکار مي تونه بکنه غير از اينکه غصه بخوره
-چيزي لازم داشت رفت بخره و زود برگرده منم از بس ديروز راه رفتم و کلي جاها رو گشتيم خسته شدم تو دلم گفتم حالا خوبه از من بخواد از جاهايي که رفتيم براش تعريف کنم ،اونوقت من مي موندم و دروغي که نمي دونستم چه جوري درستش کنم اما خدا رو شکر از اون بحث خارج شد و گفت که پس فردا ديگه به سمت اهواز حرکت خواهند کرد
-چه زود ولي من که اينجام
-آره ولي خوب ميدوني که نيما بخاطر عروسيت انتقالي رو عقب انداخت ولي الان ديگه بايد بريم با غصه گفتم اگه ماني قبول کنه فردا برمي گرديم
-ديوونه اي تو مگه دختر مي خواي ماه عسلتون رو خراب کني
-ولي من نمي تونم بدون خداحافظي بذارم بري
-من دوست دارم قبل رفتنم ببينمت ،حالا ولش کن مي تونيد بعد از امتحاناتت بيايد پيش ما باهم کلي خوش بگذرونيم و تلافي خداحافظي رو هم در مياريم چند دقيقه ديگه هم ليلا باهام صحبت کرد که ماه عسلمون رو خراب نکنم و بذارم به هردومون خوش بگذره حق داشت اون که نمي دونست اينجا چه خبره شامم رو که خوردم مشغول خوندن نماز شدم بعد از اينکه نمازم تموم شد طبق عادت هميشگيم مشغول راز و نياز با خودم شدم خدا جون هر طور که خودت صلاح ميدوني زندگيم رو جلو ببر واي ازت مي خوام که اين هوس که تو سر ماني افتاده از سرش بيفته مطمئنم که دوستم نداره و فقط مي خواد براي ارضاي هوسشه که مي خواد منو بدست بياره خداجونم کاري کن که ديگه با من کاري نداشته باشه و بتونيم مثل دو تا هم خونه با هم زندگي کنيم يا اينکه..با صداي تکون خوردن در اتاق سرم و بلند کردم ديدم کسي اونجا نيست با خودم گفتم حتما چون پنجره بازه باد خورده به در و اون رو تکون داده پس دوباره مشغول راز و نياز شدم اون شب ماني زودتر از شب قبل برگشت ،اما بر خلاف شب قبلش تو اتاق نخوابيد بلکه ملافه اي برداشت و توي هال خوابيد که اين کارش باعث تعجبم شد بعد با خودم گفتم يعني ممکنه دعام مستجاب شده باشه و ديگه ماني کاري بهم نداشته باشه
********
صبح بعد از صبحونه از ماني خواستم برگرديم اون هم از خدا خواسته گفت اگه براي امروز بليط باشه همين امروز برمي گرديم از اينکه باهام مخالفت نکرد تعجب کردم و به خيال اينکه دعام مستجاب بوده خوشحال بودم غافل از اينکه ماني ..........
حالا که با خودم فکر مي کنم ميبينم که اگه اونروز به جاي اينکه دعا می کردم اين هوس از سرش بيفته دعا مي کردم عشقم تو دلش بيفته شايد ماني از من فاصله نمي گرفت و زودتر باورش مي شد که دوستش دارم.

اونروز ماني بليط برگشت براي شب پيدا کرد و ما همون شب برگشتيم .
وقتي رسيديم خونه ماني چمدون ها رو گذاشت توي اتاق بعد نشست روي مبل و گفت يگانه بيا بشين کارت دارم در حالي که با خستگي راه ميرفتم گفتم نميشه بذاري براي فردا امروز خيلي خسته ام.
-بشين زياد وقتت رو نمي گيرم ،بعد مي توني بري به خوابت برسي روبروش نشستم خوب چکار داري
-مي توني از امشب توي اتاق تنها بخوابي و نگران هم نباشي
ديگه اين کارش شديد باعث تعجبم شد براي همين پرسيدم تا آخرنگاهي از گوشه چشمش به من انداخت و گفت آره تا آخر قرارمون که سه ساله بود
-ازت ممنونم حالا اگه کاري نداري مي خوام برم بخوابم
-برو شب بخير
-شب بخير
*******
از اونروز به بعد که الان حدود دو ماه مي گذره ماني وسايلش رو به اتاق کارش برد و ديگه وارد اتاق من نشد ،کمتر باهام حرف ميزد تو اين مدت هم که امتحاناتم رو دادم و تموم شده بودند ديگه کمتر بيرون ميرفتم و حوصله ام تو خونه سر ميرفت
ماني هم بعد از تعطيلي دانشگاه اکثر وقتش رو توي شرکتش مي گذروند و ديگه زياد تو خونه نمي موند و باهام زياد حرف نميزد جزء يه سلام و چند تا کلمه ضروري ديگه باهام حرف نميزدو اين کم محليهاش باعث مي شد من بيشتر به سمتش کشيده بشم و در عشقش بيستر مي سوختم شب موقع نماز شروع کردم به راز و نياز با خداخداجون من غلط کردم گفت اين هوس از سرش بيفته ،کاش دعام رو مستجاب نمي کردي من دوستش دارم،خداجون من عاشقشم ،نمي خوام از دستش بدم ،خداجون مهرم رو به دلش بنداز اصلا بذار من رو نخواد فقط رفتارش مثل اول شه ،باهام حرف بزنه ،مسخره ام کنه باهام کل کل کنه خداجون من عاشقش شدم نمي خوام از دستش بدم،ماني من عاشقتم باور کن عاشقتم
-ديوونه چرا اينا رو زودتر نگفتي
با صداي ماني سريع سرم رو به سمت در برگردوندم
-تو از کي اينجا ايستادي
با خنده گفت مهم نيست مهم اينکه الان ميدونم عاشقمي
نميدونم چرا اما مي خواستم حرفام رو انکار کنم
-اما من...
-هيس
بعد در حالي که به من نزديک مي شد گفت ديوونه مي مردي زودتر مي گفتي
از روي سجاده بلند شدم و گفتم ماني من ...من دستام رو توي دستاش گرفت و همونطور که من رو توي اغوشش مي کشيد گفتم منم عاشقتم نفهميدم چي شد و چطور شد فقط خودم رو توي اغوشش حس کردم دوستش داشتم و مي خواستمش و اين رو نمي تونستم انکار کنم
ماني سرم رو نوازش مي کرد و بر اون بوسه ميزد بعد از چند دقيقه سرم رو بين دو دستاش گرفت و گفت مطمئني که پشيمون نميشي
با لبخند نگاهش کردم و گفتم هيچ وقت بخاطر بدست اوردن تو پشيمون نميشم
با خنده نگاهم کرد و لبهام رو با لبهاش قفل کرد
توي حال و هواي خودمون بوديم که گوشيش زنگ خورد..
از آغوشش بيرون اومدم و گفتم ماني نمي خواي جواب بدي گوشيت سوخت از بس زنگ خورد
با لبخند گفت ببين روزي رو که ازت اعتراف گرفتم به خير مي گذره يا نه ؟
گوشيش رو از جيبش خارج کرد و شروع به صحبت کرد
بعد از چند لحظه با ناراحتي گفت مثل اينکه نميشه من و تو يه روز راحت باشيم يا خودمون اون روز رو خراب مي کنيم يا کسي برامون
خرابش مي کنه
با نگراني گفتم چي شده اتفاقي افتاده؟
-مامانم و ماهان تو فرودگاه هستن بايد برم دنبالشون
با چشماني گشاد شده گفتم مگه تو نگفتي که اونا هيچ وقت بر نمي گردند
-آره گفتم ولي چه مي دونستم ممکنه مامانم بعد از بيست سال بخواد برگرده
با نگراني گفتم حالا چي ميشه بهشون مي گي من کيم؟
چند لحظه به من نگاه کرد بعد با خجالت گفت الان که نمي تونم زود بهشون بگم من ازدواج کردم چون مطمئنم مامانم
نمي تونه تحمل کنه که من بدون اينکه بهشون خبرداده باشم ازدواج کردم پس... پس الان بهشون مي گم که ...
-چي مي گي
-مي گم که تو کاراي خونه رو مياي انجام ميدي و ميري
-يعني خدمتکارم ديگه
در حالي که من رو در اغوش مي گرفت گفت نه قربونت بشم،ميدونم سخته ولي تو يه چند روزي تحمل کن
-مطمئنن شب رو ديگه نمي تونم اينجا باشم درسته
-آره تا زماني که بهشون بگم هرشب خودم مي رسونمت بري پيش بابا و مينا
-به اونا چي بگم
با کلافگي گفت بگو ماني شب نمي تونه بياد خونه چون کارش زياد شده دوست نداره من تنها تو
خونه بمونم براي همين گفته بيام پيش شما،الان من بايد برم فرودگاه بيارمشون خونه
تو هم لباسات رو جمع کن که با خودت ببري وسايلت هم جمع کن يه جايي بذار که تو ديد نباشن
بعد هم زنگ بزن آژانس برات ماشين بفرستن با آژانس برو باشه
-باشه
کتش رو برداشت مي خواست از اتاق خارج شه که پشيمون شد و برگشت صورتم رو
تو دستاش گرفت و بوسه اي داغ روي لبهام گذاشت
-يگانه عاشقتم اينو هرگز فراموش نکن از روز اول عاشقت بودم حيف که الان وقت ندارم
اما يه روز مي شينيم با هم تا صبح در مورد روزايي که با عشقت گذشت برات صحبت مي کنم
به ساعتش نگاه کرد من بايد برم خداحافظ
-خدا حافظ
وقتي ماني رفت به لحظاتي که تا چند لحظه با هم داشتيم فکر کردم درسته که طولاني نبودن اما شيرين بودند
طوري که الان حتي با فکر کردن به اون لحظاتي که ماني بهم گفت عاشقمه و من رو تو
آغوشش کشيد تنم گر مي گيره و احساس گرما مي کنم
طبق خواسته ماني وسايلم رو جمع کردم و توي يکي از کمدها گذاشتم و در اون رو قفل کردم و کليدش رو هم
برداشتم بعد هم وسايل ضروريم رو برداشتم تا با خودم ببرم خونه پدرم قاب
عکس ماني رو هم که قبلا خودم شيشه اش رو شکسته بودم و خودم هم اونو دوباره قاب گرفته بودم رو با خودم برداشتم
چون ديگه الان که مي دونم دوستم داره مطمئنم که بيشتر از هميشه دوسش دارم و دلم براش تنگ ميشه
بالا خره آماده شدم که برم به آژانس هم زنگ زده بودم و ماشين پايين منتظرم بود
همه جاي خونه رو نگاه کردم ديگه نمي تونستم از اينجا دل بکنم ،اينجا من لذت عاشق شدن رو حس کردم
اينجا من گر چه در يه مدت کوتاه اما لحظات شيرين و تلخي رو تجربه کرده بودم که هيچ وقت از خاطرم نميره
من چم شده خوب فردا صبح که دوباره اينجام حالا درسته با يه عنوان ديگه
نميدونم چرا اما احساس دلشوره ي شديدي توي وجودم هست حس ميکنم قراره اتفاقي بيفته اما چي
يگانه بس کن دير شد تو باز هم به اين افکار منفيت اجازه پيشروي دادي
**************
از خونه خارج شدم غافل از اينکه در طي يه هفته قراره زندگيم از اين رو به اون رو شه کاش هيچ وقت
به اون تلفن جواب نميداد ،نه اي کاش هيچ وقت مادر و برادرش به ايران نمي اومدن
يا کاش ماني اينقدر بهم اعتماد داشت که...........
به خونه مون که رسيدم بهتره بگم خونه پدرم چون من ديگه خونه ي ماني رو خونه ي خودم مي دونستم و فقط اونجا
احساس راحتي مي کردم من نمي دونم اين عشق چيه که باعث ميشه ديگه هيچي رو غير از
معشوق نبيني و حالا من مطمئنم ديگه هيچ جايي غير از خونمون احساس راحتي
نخواهم کرد حتي تو خونه اي که بيست سال از عمرم رو گذروندم
زنگ خونه رو که زدم مينا در رو باز کرد وقتي چمدان رو توي دستهام ديد گفت اين چيه
-يعني تو نمي دوني چيه؟
-چرا خوب با ماني حرفت شده
-نه
وارد ساختمون که شدم بابا رو ديدم که توي هال نشسته ،با ديدن من با لبخند گفت چه عجب راه گم کردي،
اما به محض ديدن چمدان توي دستم لبخند روي لبش خشکيد
-چيزي شده دخترم
-نه ،فقط چون ماني يه مدت شبا نمي تونه خونه بياد گفت من شبا بيام پيش شما تا تنها نباشم
مينا-پس اين چمدان چيه
-مسلما يه سري وسايل ضروريم توي چمدانن
بابا-پس تا تو بري وسايلت رو توي اتاقت بذاري مينا هم برات شام گرم مي کنه مياره شام که نخوردي درسته
-آفرين زديت توي خال هنوز شام نخوردم آخه تنهايي که کيف نميده
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 21
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 72
  • بازدید ماه : 599
  • بازدید سال : 2,516
  • بازدید کلی : 67,997
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...