close
چت روم
رمان وام ازدواج فصل2
loading...

CiTy Romance

بالاخره بابا رو به خونه آورديم ليلا و نيما در مورد ماني با بابام صحبت کردن بابا هم موافقتش زو اعلام کرد چون تحقيقي که نيما کرده بود نتيجه اش مثبت بود دو روز پيش ليلا که خونمون بود اومد کنارم نشست و گفت بابا گفت که آقا ماني مي تونن تشريف بيارن خواستگاريبا لبخند گفتم حالا چرا لفظ قلم حرف ميزنيبا دست به کمر زد و گفت اه اه نيشتو ببند دختر هم دختراي قديم چيه تا اسم خواستگار اومد نيشت باز شد -حسودي؟-حسود اونم به اين آقاي عصاقورت داده من يه تار موي نيما رو با آقاي شما عوض نمي کنم -چي شد تا ديروز که خوب…

رمان وام ازدواج فصل2

Sheida بازدید : 27 سه شنبه 19 / 01 نظرات ()
بالاخره بابا رو به خونه آورديم ليلا و نيما در مورد ماني با بابام صحبت کردن بابا هم موافقتش زو اعلام کرد چون تحقيقي که نيما کرده بود نتيجه اش مثبت بود
دو روز پيش ليلا که خونمون بود اومد کنارم نشست و گفت بابا گفت که آقا ماني مي تونن تشريف بيارن خواستگاري
با لبخند گفتم حالا چرا لفظ قلم حرف ميزني
با دست به کمر زد و گفت اه اه نيشتو ببند دختر هم دختراي قديم چيه تا اسم خواستگار اومد نيشت باز شد


-حسودي؟
-حسود اونم به اين آقاي عصاقورت داده من يه تار موي نيما رو با آقاي شما عوض نمي کنم
-چي شد تا ديروز که خوب بود
حالت فکر کردن به حودش گرفتو گفت خوب که بود ولي خوب به نظرم يه خورده شوخي و خنده هم خوبه مثل نيماي من
-آها حرفت رو بگو مي خواي نيشش بيست و چهار ساعته مثل نيما باز باشه
با صورتي عصباني نگاهم کرد به کنار دستش نگاه کرد کتابم که کنار دستش بود رو برداشت و کوبيد روي سرم
-حالا شوهر من هميشه نيشش بازه بد مي خواد بخندونتتون
-بابا شوخي کردم
لبخندي پيروزندانه زد
-مي دونم که شوخي بود چون اگه جدي بود تو الان زنده نبودي حالام حرف زدن بسه پاشو به ماني جونت خبر بده که بياد حالا هم اگه کاري نداري برم
-نه عزيزم بخاطر همه چيز ممنون
با لبخند از اتاق خارج شد
گوشيم رو برداشتم بايد به ماني خبر ميدادم با دومين بوق گوشي رو برداشت سرد و جدي جواب داد
-بله بفرماييد
-سلام
بدون اينکه حالت صداش رو تغيير بده جوابم رو داد تعجب کردم چرا اينجوري شده
-سلام کاري داشتي
-راستش پدرم گفت مي توني بياي
-کجا بيام
-خوب خونمون
-براي چي؟
-مسخره ام مي کنين استاد
روي استاد تاکيد کردم دوست داشتم حرصش رو دربيارم مگه من مسخره اش بودم که اينجوري باهام حرف ميزد
-سعي نکن حرصم رو در بياري که نمي توني
-اگه نمي خواين بياين قطع کنم
سرد و خشک گفت پس فردا بعد از شام اونجام
-باشه خداحافظ
بدون اينکه جوابي بشنوم تلفن قطع شد
با خودم گفتم اين ديگه چه ديوونه ايه
***********************
امروز قراره بياد شايد تا يه ساعت ديگه بياد نمي دونم چرا دلهره دارم ته دلم دوست داشتم که اين يه خواستگاري واقعي باشه آخه ماني آرزوي هر دختري مي تونه باشه من جزو اونها ولي حيف که عاشقش نيستم
با صداي ليلا که مي گفت کجايي دختر چندبار صدات کردم جواب نميدي
-اومد؟
-آره عزيزم بلند شو بيا نمي خواي که آقا داماد منتظر بمونه
-باشه برو الان ميام
نگاه معني داري به من کرد و گفت اتفاقي افتاده ؟
-نه گفتم که تو برو منم ميام
-باشه
و در را بست نمي دونستم برم يا نه من دوست نداشتم اينجوري ازدواج کنم حتي اگه ازدواج واقعي نباشه
خدايا کمکم کن ،خدا جون ازت مي خوام هر چي که صلاحه پيش بياد
بلند شدم و به سمت سالن پذيرايي حرکت کردم مي دونستم که تا الان همه ي وسايل پذيرايي رو ليلا برده پس من لازم نيست چايي ببرم اصلا مگه خواستگاري واقعيه که براش چايي ببرم
حالا من چه جوري سه سال از عمرم رو باهاش بگذرونم
پشت در پذيرايي نفس عميقي کشيدم و وارد شدم
-سلام
با صداي من همه به سمتم چرخيدن ماني هم با دقت منو برانداز کرد و نيم خيز شد به حالتي که انگار مي خواد بلند شه
-سلام
-راحت باشين بفرماييد
ليلا به کنارش اشاره کردبيا اينجا بشين يگانه جان
کنار ليلا نشستم سرم و انداختم پايين و شروع کردم به بازي با ناخنهام
بابا-خوب اقا ماني داشتين مي گفتين
ماني-بله خدمتون عرض کردم من علاوه بر تدريس ،تو شرکتي که پدرم اون رو بهم داده کار مي کنم در واقع رياست شرکت با من هستش
خانواده ام هم خارج از کشور هستن يه برادر هم دارم که دو سال از من کوچکتره اون هم خارج از کشور هستش
بابا -آقا ماني شما چطور اينجا تنها موندين
ماني-در واقع من بعد اتمام تحصيلاتم به خانواده ام گفتم که مي خوام برگردم ايران
خانواده ام اصرار کردن اونجا بمونم ولي من دوست داشتم جايي باشم که به اونجا تعلق داشته باشم جايي که احساس غريب بودن نکنم
پدرم وقتي ديد من مصمم کمکم کرد که يه شرکت تجاري براي خودم راه اندازي کنم که الان اونجا مشغولم
بابا-مثل اينکه زياد به حرف گرفتمتون ميوه ميل کنيد
ماني-خواهش ميکنم
نيما که تا اون لحظه ساکت بود بالاخره نتونست بيشتر از اين سکوت کنه آقا ماني ميدوني که خواهر خانمم خيلي عزيزه شما بايد از هفت خوان رستم بگذري تا شايد آخرش پيروز شي
ماني با لبخند نگاهم کرد و ليلا با چشم غره اي به نيما نگاه کرد بابا هم با لبخند به من نگاه مي کرد
بابا-خوب دختر شما نمي خوايي چيزيي بگي
سکوت کردم راستش واقعا نمي دونستم چي بگم من مگه به غير از جواب مثبت راه ديگه اي داشتم
ماني-راستش اقاي اميري و مکثي کرد انگار مردد بود يا شايد هم خجالت مي کشيد نميدونم
بابا-چيزي شده پسرم؟
ماني -راستش اگه اجازه بدين مي خواستم يه چند لحظه با يگانه خانم صحبت کنم
و به بابا نگاه کرد بابا هم به من نگاه کردو گفت پاشو دخترم آقا ماني رو راهنمايي کن تو اتاقت با هم صحبتاتونو بکنيد
جلوتر از اون حرکت کردم اون هم پشت سرم اومد به اتاقم که رسيدم ايستادم و در باز کردم و گفتم بفرماييد
وارد شد من هم وارد شدم در رو باز گذاشتم بهش نگاه کردم ايستاده بود و به اطراف اتاق نگاه مي کرد
صندلي رو از کنار ميز کامپيوتر به سمتش اوردم و گفتم بفرماييد بنشينيد
-سليقه ات بد نيست
نمي دونم شايد ،روي تخت نشستم اون هم روي صندلي نشست -
-چرا نمي دوني؟
به اون نگاه کردم و بعد به اتاقم ساده بود يه تخت و روبروش ميز کامپيوترم بود دو تا گلدون کوچيک کنار پنجره اتاقم که به سمت حياط بود قرار داشت و دو سه تا قاب از طراحي هايي که خودم از چند تا بنا کرده بودم و يه عکس خانوادگي از منو بابا و مينا و ليلا و پشت در يه کتابخونه کوچيک نميدونم قشنگ بودن يا نه ولي به من که ارامش ميدن
-چيه بررسي تموم نشد ده دقيقه است داري به اتاقت نگاه مي کني مگه اولين باره مي بينيش
-شايد
-چيزيت شده امروز خيلي ساکتي
فکر مي کنيد بايد خوشحال باشم قرار بله اي رو بگم که مي دون آخرش چي بشه
عصباني نگاهم کرد و گفت من مجبورت نکردم خودت قبول کردي در ضمن فکر کنم منم که بايد تو رو تحمل کنم
-خوب بهم بزنيد اين مراسم مسخره رو من قول ميدم پولتون رو برگردونم
-داري خستم مي کني از بس هر وقت ديدمت اين حرفا رو تحويلم دادي تو قول دادي پس بايد عمل کني
-آخه
نذاشت حرفم رو ادامه بدم
-من نگفتم بيايم اينجا که تو باز اين حرفا رو بزني مي خواستم بگم من مي خوام که نهايتا تا دو هفته ديگه ما عقد کنيم به پدرت گفتم من جهيزيه اي ازت نمي خوام خانواده ام که قرار نيست از اين ازدواج قراردادي با خبر بشن پس تو يه جوري به خانواده ات بگو که اونا نمي تونن بيان منم که ديگه کسي رو ندارم مراسم هر جا که خواستين مي گيرم تعداد مهمونا هم مهم نيست
به چشماش نگاه کردم چقدر مغرور بود و سرد
-ما هم به غير از خانواده عموم کسي رو نداريم
با يه پوزخند گفت پس مبارکه
و به سمت در رفت و من هنوز هم نشسته بودم
-بلند شو مگه نمي خواي توافقمونو اعلام کني
با ترديد به دنبالش به سمت سالن رفتم
وقتي رفت پدرم پرسيد واقعا دوستش داري، البته حق داري چون واقعا جوون برازنده اي هستش
نمي دونستم چي بگم نيما گفت سکوت علامت رضايته
بابا لبخندي زد و گفت اره بابا
-فکر مي کنم آدم خوبي باشه
و سرم رو بزيرانداختم نمي دونستم الان در مورد خانواده اش بگم يا نه
********************
صبح زود بلند شدم امروز کلاس داشتم و بايد برم دانشگاه از شانس بدم امروز با ماني کلاس داشتم بالاخره بايد عادت کنم چون قرار سه سال باهاش زندگي کنم ،بلند شدم نمازم رو خوندم البته قضا شده بود بعد هم به سمت آشپزخونه رفتم بابا و مينا داشتن صبحونه مي خوردن
-سلام بر باباي گل و خواهر عزيزم
-سلام
-سلام دخترم بيا بشين که ذکر خيرت بود
صندلي را کشيدم عقب و کنار پدر نشستم
-خوب چه خبره
-با آقاي اصغري صحبت کردم که بري از اونجا واسه جهيزيه ات خريد کني قرار شد پولشونو قسط بندي کنه
-نه بابا جون اولا که خودش گفت جهيزيه نمي خواد(جلوي بابا خجالت مي کشيدم اسم ماني رو بيارم اخه تازه ديروز جواب مثبت بابا اعلام شد)
بابا با لبخندي که صورتش رو پوشونده بود گفت خودش کيه؟
-خوب اقا ماني ،در ضمن حرف من اين نبود بعد هم آقاي اصغري جنساش رو دو برابر قيمت بهمون ميده شما هم مجبوريد تا اخر عمر قسط بدين نه پدر من تازه کار ديگه واسه شما خوب نيست من که ازدواج کنم حقوق بازنشستگيتون واسه شما و مينا کافيه(ديگه خجالتم ريخته بود چون خيلي راحت در مورد ازدواجم صحبت کردم)
بابا-آخه
-آخه بي آخه بعد هم بلند شدم و بوسه اي بر گونه اش نواختم
من ديگه بايد برم امروز کلاس دارم
مينا-با همسر آينده کلاس دارين
به سمت مينا برگشتم و گفتم تو اگه حرف نزني کسي نمي گه لالي فهميدي خانم
-بابا جون خداحافظ
-خداحافظ دخترم
زود به اتاقم رفتم لباسهام رو عوض کردم و به سمت دانشگاه حرکت کردم
توي راه تا زماني که به ايستگاه اتو بوس برسم با خودم فکر مي کردم
مثل اينکه من واقعا بايد باهاش ازدواج کنم چه آرزوهايي داشتم ولي خوب بابا ارزشش رو داره
حالا شايد هم مثل اين رماناي عاشقونه بعد عاشق هم شديم و تا آخر باهام مونديم اگه اينجوري بشه چي ميشه
زهي خيال باطل منو چه به اين حرفا اين اتفاقا فقط مال قصه هاست اگه زندگي منه که دو روزه طلاقم ميده
از اين فکر خودم خنده ام گرفت ،واقعا اين آدم جدي و بداخلاقي که من مي ببينم روزي دو فصل کتکم ميزنه
حالا من چرا به اين بدبخت گير دادم شايد از دستم فراري شد ،مگه من چمه گاهي وقتا شيطنت مي کنم تازه از موقعي که بابام مريض شده حتي زندگي کردنو فراموش کردم چه برسه به شيطنت
به ايستگاه رسيدم پيرزني هم اونجا نشسته بود و معلوم بود اون هم مثل من تو فکر شايد هم داره زندگيش رو مرور مي کنه يه پسر جووني هم کنارش نشسته بود و کتابي دستش بود حتما امتحان داشت پس چرا الان مي خوني ،ميري تفريحتو مي کني بعد مياي اول صبح تو ايستگاه درس مي خوني ،اه يگانه چقدر فوضولي به تو چه آخه
با رسيدن اتوبوس افکارم نيمه تمام موندن سوار شدم پيرزن هم کنارم نشست و اتوبوس حرکت کرد
به در دانشگاه که رسيدم مردد بودم برم يا نه که صداي فرناز از پشت سرم اومد
-چيه استخاره مي کني يا مي ترسي باز استاد شهاب بندازتت بيرون از کلاس
-سلام گلوله نمک
-چيه سرحالي و شوخي مي کني
-هيچي فقط من نمي دونم به کدوم ساز تو برقصم وقتي ناراحتم مي گي چرا ناراحتي وقتي هم خوشحالم ميگي چرا مي خندي؟
-اهو، کي ميره اين همه راه رو حالا بيا بريم سرکلاس تا دوباره مثل جلسه ي چند هفته قبل از کلاس اخراج نشيم
-راستي فرناز جزوه جلسه قبل رو که نيومدم مي خوام کامل نوشتي
-کامل هم نباشه از عاشق دل خستت برات مي گيرم
-من باز تحويلت گرفتم تو پررو شدي
-بابا تو چرا اينقدر ميزني تو برجک من ،حالا خوب يه روز مهربون شدي
-چي مي تونم به تو بگم من
ماني رو ديدم که داشت به کلاس ميرسيد
-زود باش برو تو فرناز استاد رسيد
فرناز-سلام استاد
ماني-سلام،چرا اينجا ايستاديد بفرماييد داخل کلاس
من و فرناز جلو تر از اون وارد شديم بعد هم اون وارد شد
داشتم با خودم فکر مي کردم چرا بهم محل نذاشت خوب حق داشت همينجور ايستاده بودم سلام هم نکردم توقع دارم اون بياد عرض ادب کنه همينجور که تو فکر بودم به صورت ماني زل زده بودم البته عمدي نبود ولي با سقلمه اي که فرناز به من زد و گفت چي اينجوري زل زدي بهش اون از رو رفت تو نرفتي
فهميدم چيکار کردم حالا اون در مورد من چي فکر مي کنه آبروم رفت
از کلاس اونروز چيزي نفهميدم فقط آخر کلاس فرناز گفت هفته ديگه امتحان مي گيره
-هفته ديگه،چقدر زود
-خانم آخر ترمه مي خواد ميان ترم ها رو وارد کنه
-بلند شو بريم
-کجا
-خوابي تو استاد گفت کلاس تموم شد مي تونيم بريم
-آها
-يه چزيت ميشه تو امروز
واقعا خودم هم نمي دونستم چمه
وقتي مي خواستم پشت سر فرناز از کلاس خارج شم گفت خانم اميري شما چند دقيقه باشين باهاتون کار دارم
حالا اي چيکار داره
روبه فرناز گفتم بيرون منتظرم باش من الان ميام
دو سه نفري هم که تو کلاس بودن از کلاس خارج شدن با قدمهايي محکم که نشان از قدرت و استقامتش بود به سمتم آمد
-امروز با پدرت صحبت کردم فردا ميام دنبالت بريم آزمايش بديم
-چقدر زود ده روز از وقتي که بهت گفتم باقي مونده پس زياد زود نيست تازه اون نگاههاي سر کلاست که اينو نميگه
با عصبانيت و در حالي که کمي صدامو بلند کرده بودم گفتم
-آقاي محترم اون کارم غير عمدي بود داشتم به بدبختيم فکر مي کردم که چه جوري بايد سه سال تحملتون کنم
عضلات صورتش منقبض شد مي خواست چيزي بگه که پشيمون شد من هم ديگه منتظر نموندم و از کلاس خارج شدم

به محض اينکه از کلاس خارج شدم فرناز رو ديدم که کنار کلاس ايستاده
بي توجه به اون به سمت بيرون دانشکده رفتم
-وايسا يگانه چرا با استاد حرفت شد
به حياط دانشگاه رسيديم
-چون قراره همسرم بشه
فرناز خشکش زد انگار برق هزار ولت بهش وصل کرده باشن
تکونش دادم و گفتم چت شد تو/
-يه بار ديگه بگو چي گفتي؟
-همون که شنيدي
يهو جيغ بلندي کشيد و گفت هورا پس ميان ترم و گرفتيم ديگه
-هنوز که چيزي معلوم نيست،تازه اين استادي که من مي شناسم حتي اگه روز عروسيمون باشه بازهم مي گه بيا امتحانتو بده بعد برو فهميدي
-حالا کلک تو اين بداخلاق رو که عين حنظل مي مونه چطوري تور کردي
حالت خشم به خودم گرفتم و گفتم اخرين بارت باشه که بهش مي گي حنظل
-برو بابا تو هم اون موقع که نمي دونستم قراره باهم ازدواج کنيد هر چي فحشش ميدادم چيزي نمي گفتي
مي خواستي فضولي نکني تا نفهمي ولي فعلا مي دوني
راستي سر چي دعواتنون شد
اين دوباره اصل موضوع ياده اش اومد
-به تو چه دعوا نمک زندگيه
-تو رو خدا يگانه مي دوني که اگه نگي من امشب خوابم نمي گيره
-خوابت نگيره به من چه ربطي داره
يگانه خواهش مي کنم
-نه
-يگانه تو رو خدا
-به خاطر قضيه کلاسه ميگه چرا اونجوري بهم زل زدي مي گه دوست ندارم کسي از رابطه امون با خبر بشه فهميدي
-آها خوب تو چرا داد مي کشيدي
-اولا داد نبود فقط صدامو بلند کردم دوما بهم برخورد حالا هم اگه ديگه سوال ديگه اي نداري بايد برم خداحافظ
-خداحافظ
به سمت ايستگاه اتوبوس حرکت کردم
يک پرادو از کنارم رد شد بعد از چند متر توقف کرد بي اعتنا از کنارش رد شدم برام بوق زد که توجهي نکردم
يگانه بيا سوار شو
شوکه شدم به سمتش برگشتم ماني رو ديدم که کنار ماشين ايستاده
خواستم بي اعتنا از کنارش رد شم که ديدم اين ديگه خيلي بي ادبي
-ممنونم استاد با اتوبوس ميرم
مثل اينکه حرصش رو درآوردم چونگفت فکر کردي من خيلي مشتاقم اگه کارت نداشتم که سوارت نمي کردم
حالا هم زود باش سوار شو نمي خوام دانشجوهام ما رو با هم ببينن
با ارامش به سمت ماشين حرکت کردم شديدا داشت حرص مي خورد چون صورتش برافروخته شده بود
به محض اينکه سوار شدم حرکت کرد و تمام حرصش رو روي پدال گاز خالي کرد من نمي دونم مردا چه عادت بدي دارن که اگه عصباني باشن و سوار ماشين بشن تمام عصبانيتشون رو روي پدال گاز خالي مي کنن
حالا اين فکر مي کنه من التماسش مي کنم که آرومتر بره تو خواب هم نمي بينم
براي چي التماس کنم اگه قرار اتفاقي بيفته واسه ما دو تاست پس واسه چي من التماس کنم
يهو ديدم ماشين رو کنار خيابون پارک کردبا صورتي عصباني به سمتم برگشت
-فکر کردي با اين کارات حرصم رو درمياري آره حرصم رو در مياري
واقعل ترسيدم چون بدجوري عصباني بود
-وقتي حرصم رو دربياري من هم مي دونم چه جوري تلافي کنم
و صورتش رو بهم نزديک کرد فهميدي
سرم رو به علامت بله تکون دادم
برگشت سر جاش و گفت يگانه به جان عزيزترين کسم اگه يه باره ديگه با هر لقبي غير از اسمم صدام کني خودت مي دوني با من
من مانيم مي فهميم انقدر بدم ماد کسي براي اينکه حرصم رو دربياره باهام رسمي صحبت کنه
درضمن نمي خوام که کسي تو دانشگاه از ازدواجمون با خبر بشه
-کسي نمي دونه
-آره کسي نمي دونه البته اگه تا حالا خواجه شيرازي نفهميده باشه
-شما
با چشم غره اش حرفم رو اصلاح کردم
-تو از کجا ميدوني
-مگه با اين جيغي که دوستت کشيد کسي هم نفهميد درضمن از دور نگاهتون مي کردم فهميدم موضوع صحبتتون چيه
-اون به کسي چيزي نمي گه
-آره نمي گه به شرطي که بهش زنگ بزني بگي به کسي نگه
به خونتون هم زنگ بزن بگو امروز ناهار با مني
-آخه بابام
-ازش اجازه گرفتم ،گفتم شايد خودت هم دوست داري بهشون اطلاع بدي
و ماشين رو به حرکت دراورد
گوشيم رو از کيفم درآوردم به خونه زنگ زدم مينا گوشي رو برداشت بهش گفتم که با مانيم
بعد هم براي فرناز اس فرستادم که قضيه من و ماني رو به کسي نگه
کنار يه رستوران نگه داشت به سمتم برگشت و گفت پياده شو باهام ناهار بخوريم
و بدون اينکه منتظرم بمونه پياده شد من هم به دنبالش پياده شدم
رستوران مثل يه باغ بود که اون رستوران رو وسطش ساختن به طرف ميزي رفت که کنار پنجره روبه باغ بود من هم بدنبالش
وقتي به ميز رسيديم گفتم من ميرم دستام رو بشورم
-باشه
وقتي تو آيينه به خودم نگاه کردم ديدم که چقدر خسته ام دست و صورتم رو شستم و برگشتم وقتي به نزديکي ميز رسيدم ديدم کنار ماني جووني هم سن و سال خودش نشسته و دارن با هم صحبت مي کنن حدس زدم بايد دوستش باشه بنابران جلو رفتم و سلام کردم
اون آقا هم ايستاد و با هام احوالپرسي کرد
-بفرماييد خواهش مي کنم
ماني-بشين رضا جان
-ممنون برم بگم غذاتون رو بيارن
ماني به من نگاه کرد بعد گفت رضا جان ايشون نامزدم يگانه جان ،يگانه آقا رضا هم از دوستان خوبم که از بچگي با هم بوديم جز اون چند سالي که ايران نبودم ،چرا نمي شيني يگانه جان
بله عذر مي خوام
رضا-خوب من برم بگم غذاتون رو بيارن فعلا خداحافظ خوش بگذره
بعد با ماني دست داد و از کنار ما رفتم
-رضا بهترين دوستمه که از دوران کودکي باهميم الان هم صاحب این رستوران هستش
-بله
-چي مي خوري
-مگه سفارش ندادي
-چرا امااگه چيز ديگه اي بخواي مشکلي نيست
-نه هر چي باشه مي خورم
چند دقيقه بعد غذا رو آوردن جوجه با مخلفات و سالاد بود شروع به خوردن کرديم هيچکدوممون حرف نميزديم

بعد از ناهار من رو به خونمون رسوند و رفت

وقتي داخل خونه شدم مينا تو هال داشت تلويزيون نگاه مي کرد
-سلام بابا کجاست
-سلام بابا خوابيده
-حالش خوبه
-آره،خوش گذشت با آقا ماني ناهار خوردي؟
با لبخند گفتم تو دانشگاه فرناز ول کن نيست تو خونه هم تو ،آخه شما دوتا چرا اينقدر فوضولين
-فرناز رو نميدونم ولي من اصلا علاقه اي به شنيدن قصه زندگيت ندارم
با تعجب نگاش کردم و گفتم پس کي بود داشت فوضولي ميکرد
با قيافه حق به جانبي گفت آها اونو پرسيدم ببينم گذاشتي پسر مردم ناهارش رو راحت بخوره یا نه
-واقعا که پررويي،اگه کاري نداري مي خوام برم استراحت کنم
-نه خانم برو من ديگه با خانمهاي متاهل کاري ندارم
سرم رو تکون دادم و به سمت اتاقم رفتم لباسام و عوض کردم رفتم وضو گرفتم و نمازم رو خوندم بعد از نماز با خدا راز ونياز کردم
در اخر هم گفتم خدا جون ازت مي خوام راه درست رو بهم نشون بدي دوست ندارم زندگيم خراب بشه کمکم کن
بعد از نماز روي تخت دارز کشيدم و به وقايع امروز فکر کردم
ماني که گفت کارم داره ولي اون که چيز خاصي نگفت بعداز ناهار هم که ديگه چيزي نگفت چه مي دونم اون هم يه چيزيش نميشه
به حرف فرناز فکر کردم خنده ام گرفت يعني واقعا ماني اينقدر تلخه که مي گه عين حنظله
نه فکر نمي کنم فقط خيلي مغروره ،حالا خدا کنه بشه تحملش کرد چقدر خوب مي شد اگه واقعا همديگر رو دوست داشتيم به قول شاعر دنيا گلستان مي شد
******************************************
صبح زود بيدار شدم و آماده شدم يه خورده کوچولو هم آرايش کردم نه اينکه دلبري کنما نه براي اينکه خوشگلتر کنم
از اتاق که اومدم بيرون صداي زنگ خونه رو شنيدم بابا هم تو حياط داشت به گلهاي تو باغچه آب ميداد شير آب رو بست و رفت در رو باز کرد ماني بود ايستاده بود و با پدرم صحبت مي کرد مثل اينکه نمياد تو براي همين
رفتم کيفم رو برداشتم و به سمت حياط رفتم بابا داشت بهش مي گفت حالا بيدارش مي کنم آماده شه تو هم بهتره بياي تو
-سلام در مورد من حرف ميزنين
-سلام
-سلام ،ماني جان اومده دنبالت که برين آزمايش بدين
به ماني نگاهي انداختم مثل هميشه خوش پوش بود يه تي شرت سفيد و شلوار جين پوشيده بود به سروصورتش هم مثل هميشه رسيده بود بوي عطرش هم که عاليه زيادي ازش تعريف کردم مگه نه ،حالا يعني نمي خوامش و
اينقدر ازش تعريف کردم اگه مي خواستمش چي مي گفتم
-چيزي شده دخترم
-نه نه چيزي نيست
ماني با لبخندي که من به ندرت رو لباش ميديدم رو به پدرم گفت خوب پدر جون اگه اجازه بدين ما بريم
بابا اين ديگه کي چقدر هم خوب نقشش رو بازي مي کننه ...پدر جون
-برين بابا جون فقط مواظب خودتون باشين
ماني-چشم خداحافظ
بعد از دست دادن با پدر ،در و باز کرد و رفت بيرون
-خداحافظ بابا جون
-خداحافظ دخترم
در و بستم به ماني نگاه کردم تو ماشين منتظر نشسته بود
خدايا به اميد تو ببينيم امروز چي ميشه
بعد از اينکه در ماشين رو بستم حرکت کرد ضبط ماشين رو روشن کرد آهنگ سکوت محسن يگانه بود خواننده مورد علاقه ام براي همين سرم رو به پشتي صندلي تکيه دادم و چشمام رو بستم
اين برام شده بود يه عادت هميشه وقتي از صداي يه خواننده خوشم مي اومد چشمام رو مي بستم و به صداش گوش ميدادم
-خوابت مياد
چشمام رو باز کردم و نگاهش کردم
-نه
-پس چرا چشماتو بستي ،نکن خوشت نمياد چشت به من بيافته
اه اين باز اول صبحي شروع کرد
-نه من عادت دارم وقتي اهنگ گوش ميدم چشامو مي بندم در ضمن ميشه اينقدر براي خودت نبري و ندوزي
با شيطنتي که تا به حال من از اون نديده بودم گفت
-اها پس يعني دوست داري نگاهم کني که خواستي منو از اشتباه دربياري که به من بفهموني از من خوشت مياد
و به من زل زد
-شما اول لطف کنيد به رانندگيتون برسيد من هنوز جوونم ،بعد هم بهتره من چيزي نگم که شما زياد خيالات ورتون نداره
عمدا باهاش رسمي صحبت کردم آخه اين ديگه نوبرش از خودراضي بي....
خودمم نمي دونم چي بگم واقعا بي چي؟
دوباره که نگاش کردم ديدم دوباره جدي وسرد شده و تا رسيدن به مقصد ديگه چيزي نگفت
اين ديگه چقدر گنداخلاق هستش بابا حالا من يه چيزي گفتم حالا تو چرا روزه سکوت گرفتي ببين چه جوري به جلو زل زده اينگار اونجا چه خبره
يگانه مثل اينکه تو با خودت هم مشکل داريا آخه خودت بهش گفتي جلوشو نگاه کنه
سرمو تکون دادم دوباره با خودم گفتم من اينهمه فکر ميکنم چطور تا حالا واسه خودم کسي نشدم
خوب معلومه چون همه ي فکرام چرت و پرت هستن
-پياده شو خانم مارپل که معلوم نيست سه ساعت تو چه فکري
بهش که نگاه کردم ديدم در رو باز کرده و منتظره من پياده شم به روبرو که نگاه کردم ديدم جلوي آزمايشگاهيم

بعد از اينکه آزمايش داديم از آزمايشگاه اومديم بيرون
-فردا ميام جوابشو ميگيرم،حالا هم بهتره بريم يه چيزي بخوريم بعد برسونمت خونه بعد هم بايد برم شرکت
-باشه
سوار ماشين که شديم حرکت کرد به روبرو نگاه مي کرد شايد هم تو فکر بود بعد از طي مسافتي کنار خيابون پارک کرد و به سمت من چرخيد
-يگانه تا حالا عاشق شدي
با اينکه نفهميدم چرا اين سوال رو کرد ولي جوابش رو دادم
-نه چون عشق وجود نداره
دروغ مي گفتم چون هميشه خودم دوست داشتم با عشق ازدواج کنم پس عشق و قبول داشتم
-چرا فکر مي کني وجود نداره
-نمي دونم ،شايد چون هيچکس اونطور که بايد حق عشقو ادا نمي کنه همه فقط اداي عاشقا رو در ميارن البته اين نظر منه
-دوست پسر چي تا حالا داشتي
-نه
-چرا
به چشماش زل زدم و شمرده شمرده گفتم چون هيچ وقت دوست نداشتم کسي غير از شريک زندگيم تو زندگيم باشه شايدبگي دروغه ولي من هميشه دوست داشتم تنها مردي که قرار باهاش باشم اون کسيه که قرار تا اخر عمر باهاش باشم
-خوبه،تفکرت عاليه من هم دوست دارم براي زن زندگيم من اولين مردي باشم که تو زندگيش به طور جدي وارد شدم
از اين حرفش خيلي خوشحال شدم گفتم حتما از من خوشش مياد که اين حرف و زد اما جمله بعديش همه چي رو خراب کرد
-اما خوب متاسفانه قرار نيست براي هميشه باهام باشيم
الهي بميري حالا اگه ساکت ميموندي چي ميشد
-منم نگفتم شما مرد ارزوهام هستين،حالا هم لطفا زودتر منو برسونين خونه نمي خوام چيزي بخورم
با پوزخندي گفت حالا نمي خواد جوش بياري ،من ازاينکه تو از من خوشت بياد مشکلي ندارم
با فرياد گفتم نگهدار که باعث شد وسط خيابون ترمز کنه خداروشکر ماشيني پشت سرمون نبود
-ديوونه شدي
در ماشينو باز کردم و پياده شدم اون هم به دنبالم از ماشين پياده شد
-کجا ميري مگه ديوونه شدي
-آره ديوونه ام کردي،تو يه آدم خودخواهي که جز به خودت به کس ديگه اي فکر نميکني
بهش نگاه کردم اون هم عصباني شده بود اما هنوز ساکت بود
-مي دوني چيه ازت بيزارم چون منو به حقارت کشوندي مگه سه ميليون براي تو چي بود ،اما تو مي خواستي با اينکار حقيرم کني
و به راه خود ادامه دادم
-با عصبانيت دنبالم اومد جلو راهم ايستادفکر کردي فقط تو بلدي حرف بزني ،حالا هم تا اون روي من بالا نيومده برو سوار ماشين شو
دو جوان که از کنار ما رد مي شد ايستادند و ما را تماشا مي کردند ديگه برام مهم نبود کسي چي فکر ميکنه صدامو بالا بردم مگه زور نمي خوام باهات بيام
دستم رو گرفت و گفت حالا که با زبون آدم سوار نميشي ميدونم چه جوري ببرمت و به دنبال حرفش منو کشون کشون به سمت ماشين مي برد که يکي از اون دو تا
جوون که ما رو تماشا مي کردند پريد وسط و گفت ولش کن اقا مگه تو ناموس نداري که چشت دنبال ناموس مردمه
ماني دستم رو ول کرد و يقه اون پسر رو گرفت به تو چه ربطي داره مگه تو فوضولي
اون پسر و ماني با هم گلاويز شدن که جوون دوم هم به کمک دوستش اومد البته ماني در مقابلشون کم نياورد و هر مشتي که حواله اش مي کردند اون بي جواب نمي ذاشت
همونجور منگ نگاهشون مي کردم که با چاقويي که يکي از پسرا از جيبش در آورد به خودم اومدم به سمتشون دويدم و گفتم چيکار مي کني
اون دوتا هم با تعجب نگاهم مي کردند ماني هم که روي زمين افتاده بود با نفرت روشو از من برگردوند
ولش کنيد اون شوهرمه
اون دوتاهم وا رفتن اون که چاقو دستش بود گفت مطمئنيد مزاحم نيست
-بله آقا گفتم که شوهرمه شما هم مي تونيد بريد
ماني که حالا ايستاده بود گفت چي چي رو مي تونن برن من ازشون شکايت مي کنم آخه به اونا چه تو زندگي مردم دخالت مي کنن
-ماني
-ماني و کوفت برو تو ماشين منتظر بمون
اون پسري که چاقو دستش نبود و معلوم بود آدم منطقي تري گفت آقا ما عذر مي خواييم فکر کرديم شما مزاحمشون شدين
دوستم هم غيرتي شد و پريد وسط و روبه دوستش گفت مگه نه
اون يکي هم جواب دادخوب من چه مي دونستم زن و شوهريد تازه نه شما گفتين نه خانومتون (با اشاره به من )حداقل ايشون مي تونست زودتر بگن
بعد با لبخند گفت البته فکر کنم خانومتون دوست داشت ما شما رو يه گوشمالي بديم
ماني هم در حالي که هنوز عصباني به نظر ميرسيد لبخندي زد و گفت فکر کنم همينطوره بعد گفت من ديگه شکايتي ندارم خداحافظ
و به سمت من امد من هم زوتر از او سوار ماشين شدم اون هم سوار شد و ماشين رو به حرکت درآورد
آرومتر شده بود من نمي دونم اين چرا اينقدر سريع تغيير موضع ميداد
به من نگاه کرد و در حالي که دستي به صورتش مي کشيدبا لبخند گفت خيالت راحت شد از ريخت و قيافه افتادم
بي اراده گفتم ولي هنوز هم جذابي
يک تاي ابروش رو بالا برد و با لبخند معني داري به صورتم زل زد
وقي رو تخت دراز کشيده بودم و به اتفاقات صبخ فکر مي کردم خنده ام گرفت
آخه دختر نمي تونستي جلوي اون زبونت رو بگيري حتما بايد اون جمله رو مي گفتي
اونم انگار زياد بدش نيومد چرا بدش بياد مگه کسي بدش مياد که کسي ازش تعريف کنه ياد نگاه آخرش که ميافتم گر مي گيرم آخه اولين باري بود که اونجوري نگاهم کرد حس کردم خون توي رگهام سرعت گرفت واقعا چي مي شد اگه هميشه مهربون بود
حالا که خوب فکر مي کنم مي بينم مي تونم دوستش داشته باشم ولي به شرطي که مهربون باشه نميدونم چرا امروز اين حس به من داد که نکنه دوستش دارم که دوست دارم ازدواجمون واقعي بود
صداي زنگ تلفنم اومد به شمار هاش که نگاه کردم ديدم ليلاست
-الو سلام
-سلام خوبي يگانه جون
-مرسي تو خوبي نيما خوبه
-آره ما خوبيم،بابا و مينا خوبن
-آره سلام ميرسونند
-مرسي راستي از اقا ماني چه خبر چکار کردين
-هيچي فقط رفتيم ازمايش داديم بعد هم آقا ماني يه کتک کاري حسابي کرد
ليلا با تعجب گفت با کي کتک کاري کرد اتفاقي افتاده
-نه و بعد ماجرا رو با سانسور حرفام در مورد پولا رو گفتم
-جدا چيزيش که نشد
-نه بابا راستش لازم بود يکي گوشماليش بده من که حال کردم
ليلا با خنده گفت بابا تو ديگه کي هستي من اگه يکي بخواد دست رو نيما بلند کنه دستش رو مي شکنم
-خوب تو نوبري شوهر ذليل بالاخره بايد يکي اين مرداي زورگو رو ادب کنه يا نه
-آخرش چکار کرد حتما دق دليش رو سرت خالي کرد
-نه بابا جراتش رو نداره
با خودم گفتم کجا بودي که نگاه بعد دعواش رو ببيني طوري نگاهم کرد که حس کردم دارم ذوب ميشم
-يگانه عروسيتون کيه
-راستش فکر کنم هفته ديگه باشه ،حالا بايد ببينيم ،اول جواب آزمايش رو بگيريم بعد،راستي کي ميرين اهواز
-تا بيست روز ديگه ما ميريم اهواز راستش از همين الان دلم براتون تنگ شده
-منم همين طور آخه تو تنها کسي هستي که باهاش راحتم
ليلا با شيطنتي که از صداش معلوم بود گفت من مطمئنم تو به محض اينکه بري سر خونه و زندگيت، ماني جاي همه رو برات مي گيره و مارو ديگه يادت نمياد چه برسه که دلت برامون تنگ بشه
با دلخوري گفتم ليلا خودت مي دوني هيچکس نمي تونه جاي شما ها رو برام بگيره
دوباره با شيطنت گفت جاي ماني رو چي کسي مي تونه بگيره
-ليلا خيلي بدجنس شدي خوب هر کسي جاي خودش رو داره
ليلا جدي شد و گفت عزيزم مطمئن باش از اين به بعد ماني ميشه سنگ صبورت و کسي که تو هر حال مي توني بهش تکيه کني و هر چي تو دلت بود بهش بگي
باز مصرانه گفتم ولي تو يه چيز ديگه اي
ليلا با خنده گفت با همين حرفات حتما اون ماني بدبخت رو اسير کردي،ديگه چي بهش گفتي که گوشاش دراز شد و اومد تو رو بگيره
-ليلا تو امشب خيلي بدجنس شدي ،تازه تا دلش بخواد که من قبول کردم زنش بشم
-آره اونو که مطمئنم اون از خداشه تو زنش بشي تو خواستگاري تو سرت پاين بود ولي من ديدم که چه جوري با نگاهش تحسينت مي کرد
تو دلم گفتم تو چقدر ساده اي خواهر من اگه مي دونستي قضيه از چه خبره ديگه اين حرفو نميزدي
-يگانه صدامو مي شنوي
_آره چيزي گفتي
_عزيزم گفتم اگه کاري نداري قطع کنم مثل اينکه نيما اومد برم شامش رو بکشم
-نه عزيزم به نيما هم سلام برسون
-خداحافظ
بعد از تلفن ليلا دوباره روي تخت دراز کشيدم و کمکم خواب چشمانم رو ربود
صبح با صداي مينا که مي گفت پاشو مگه دو ساعت ديگه کلاس نداري از خواب پريدم
-چر زودتر بيدارم نکردي
-اولا سلام دوما من چه مي دنستم گفتم شايد کلاسا تعطيل شدن
-ساعت چنده؟
-نه
باشه برو خودم ميام
مينا با خنده به سوي در حرکت کرد
-همسر ايندتون هم اينجاست
يهو از تخت پريدم پايين
-چي گفتي؟
-گفتم ماني هم اينجاست
با عصبانيت گفتم پس چرا زودتر بيدارم نکردي
با دلخوري جوابم رو دادبه من چه؟در ضمن اون تازه رسيد
و در اتاق رو بست و رفت فهميدم ناراحت شد
اه حالا انگار ماني کيه که بخاطرش خواهرت رو ناراحت کردي پاشم اماده شم بعد برم از دلش دربيارم
زود لباسام رو عوض کردم يه تونيک آستين بلن طوسي با يه شلوار جين پوشيدم شال سفيدم رو هم سزم کزدم و از اتاق زدم بيرون
اول به سمت اشپزخونه رفتم ديدم مينا اونجا نشسته
-خواهري گلم از دستم ناراحت شدم
جوابم رو نداد از پشت همنجور که روي صندلي نشسته بود بغلش کرد ببخشيد خواهري ناراحت دير بيدار شدنم بودم سر و خالي کردم
بعد هم بوسه اي از ونه اش گرفتم
-حالا بخشيدي؟
بالبخند تو صورتم نگاه کرد من که ناراحت نشدم فقط خواستم خودمو لوس کنم
لپش رو کشيدم اي شيطون با ما هم اره
-حالا زود باش که ماني پيش بابا نشسته مي خواد يه خبر خوب بهت بده
-باشه پس من رفتم بعد همو نجور که از اشپزخونه خارج مي شدم رومو به سمتش برگردوندم گفتم تو چرا اينجا نشستي بيا کنار ما بشين
-يعني نمي بيني من لباس بيرون پوشيدم راستش قراره با دوستم بريم يکي دوتا کتاب که لازم داريم بگيريم
تازه نگاهم به مانتو شلوار و مقنعه اش افتاد اي واي من چقدر حواسم پرت که اصلا متوجه نشدم
-حالا اتفاقي نيافتاده فقط زود برو تا خودتم فراموش نکردي
با خنده به سمت سالن رفتم
ماني کنار بابا و اون دوتا هم روبه در سالن نشسته بودن
-سلام صبح بخير
-سلام دخترم
ماني هم از جاي خود بلند شد وسلام کرد
بابا اين آخر فيلمه ببين چه جوري منو جلو بابام تحويل مي گيره حالا اگه کسي نبود جواب سلامم نميداد
-خواهش مي کنم بفرماييد
ماني دوباره سر جاي خود نشست
من هم روبروي آنها نشستم
-خوبين يگانه خانم
-مرسي شما خوب هستين
-متشکر ممنون بعد همانطور که به پدر نگاه مي کرد ادامه دادراستش همونطور که به پدر جون هم گفتم جواب ازمايش رو گرفتم و مشکلي نداشت گفتم اگه شما و پدرجون مشکلي ندارين امروز که پنجشنبه است هيچ از هفته ديگه دنبال کاراي مراسم باشيم و خريد چيزايي که لازم آخر هفته هم مراسم رو بگيريم
بابا-من که مشکلي ندارم مهم اينه که خودتون راضي باشين و روبه من گفت تو چي مي گي دخترم
پس من ديگه رفتني شدم
-اگه شما موافق هستيد من حرفي ندارم
ماني-پس اگه مشکلي نيست من امروز برم سالن رو براي مراسم رزرو کنم
بابا-راستش پسرم من ميگم مراسم رو تو خونه ما بگيرين شما که ميگي خانواده ات نميان و کسي رو نداري ما هم که جز برادرم و يکي دوتا دوست وهمسايه کسي رو نداريم
ماني با دودلي گفت اگه واقعا اينطور دوست دارين من حرفي تدارم
بعد بلند شد و گفت اگه با من کاري ندارين من رفع زحمت کنم
پدر مي خواست براي بدرقه اش بلند شود که ماني گفت نه پدر جون شما راحت باشيد من خودم ميرم
-باشه پسرم پس به سلامت
-خداحافظ
و از سالن خارج شد من هم به دنبالش از سالن خارج شدم وقتي به کنار در رسيدبه من نگاه کردخوب يگانه خانم کاري نداري
-ممنون امري نيست
با خنده گفت دختر تو چقدر پررويي
-اينم نظر لطفتونه
-يگانه براي شنبه صبح هفته اينده نه هفته بعدش يعني دو روز بعد عروسيمون بليط گرفتم بريم ماه عسل
و با لبخندي مرموز سراپاي من رو برانداز کرد نميدونم چرا خجالت کشيدم
حالا لازم نبود زحمت بکشي بقيه نمي دونن ما که ميدونيم ازدواجمون واقعي نيست
دوباره خرابکاري کردم چون به محض اينکه اين حرف رو زدم دوباره مثل روزهاي اول سرد و خشک شد
-فکر کردي حالا خيلي آش دهنسوزي هستي
-توهين نکنه و الا من هم بلدم جوابت رو بدم
با چشماني بي احساس نگاهم کرد و گفت خيلي مغروري
بابا اين ديکه کيه خودش کوه غرور بعد به من ميگه مغرور
-مطمئنم خودت رو نمي شناسي که به من ميگي مغرور
ديگه حرفي نزد و با عصبانيت در رو بست و رفت
دختره ي ديوانه حالا ساکت مي شدي چي مي شد حالا يه روز مهربون بود بابا خوب مي خواسته جلو بقيه نشون بده ما زن و شوهريم که رفته بليط گرفته من چقدر احمقم خدا روزي که اون مهربون من همه چيز رو بهم ميريزم
امروز قراره ماني بياد که باهم بريم چيزايي رو که لازم داريم بخريم حالا اگه امروز به خير بگذره خوبه
اماده شدم و تو حياط کنار باغچه نشستم تا وقتي ماني اومد زود بريم
اين روزا هم چون اخر ترمه کلاسا تقريبا تعطيل هستن فط من موندم امتحان ماني رو چکار کنم که اين هفته دارم
حالا چي ميشد اين از من امتحان نگيره ناسلامتي من قراره زنش شم
تو افکار خود بودم که صداي زنگ رو شنيدم مينا رو هم ديدم که به سمتم ميامد دختر تو ديگه چقدر هولي خوب داخل منتظرش مي موندي
-سلامت کو؟
-خوب سلام
-به تو هم مربوط نيست حالا هم برو در رو باز کن بهش بگو الان ميام
مينا راهش رو به سمت داخل کج کرد ديگه چرا من برم در رو بازکنم خودت برو که يه ساعت اينجا منتظري
-اه مينا از کي تا حالا اينقدر بانمک شدي
-از زماني که چند دقيقه است عشقت پشت در منتظره
اي واي من برم در رو باز کنم و به سمت در حرکت کردم
در رو که باز کردم ماني رو ديدم به به چقدر هم خوشتيپ شده مواظب باش امروز چيزيي نگي ولي اين چرا اينقدر بداخلاقه
-نمي خواي سلام کني
-ا..ببخشيد سلام
-سلام اگه آماده اي بريم
-باشه بريم
با هم سوار ماشين شديم حرکت که کرد هر دو ساکت بوديم حتي پخش ماشين رو هم روشن نکرد اين ديگه امروز چشه
من نفهميدم اين چرا هر روز اخلاقش يه جوري يه روز مهربون يه روز هم مثل امروز غير قابل نفوذ
براي اينکه سکوت رو بشکنم گفتم اتفاقي افتاده
کوتاه و بدون اينکه روش رو برگردونه گفت نه
-ميشه پخش رو روشن کنم
-روشن کن
مثل اينکه امروز يه چيزيش شده
به سمتش چرخيدم و بدون اينکه ضبط رو روشن کنم گفتم از دستم ناراحتي
-نه
-پس چرا جوابم رو نميدي
بازهم به سردي گفت مگه خودت اينطوري دوست نداري خودت يه مدت قبل گفتي به محبتم نياز نداري
اوهو اين حرفم که مال يه مدت پيشه اين حالا تازه يادش اومده
-حالا نميشه فراموشش کني
-چي رو
بابا انگار ما نمي تونيم يه روز بدون اينکه دعوامون شه باهم باشيم
-خوب همين حرفم رو ديگه
با پوزخندي نگاهم کرد و گفت چيه کمبود محبت پيدا کردي؟
اين بشر تا تلافي نکنه دلش خنک نميشه
-نه آخه ما قرار سه سال باهم اينجوري باشيم که زندگيمون جهنم ميشه
-مشکل من نيست
-بابا تو ديگه چقدر پيله اي
به خشم نگاهم کرد
-چي گفتي؟
-هيچي ميگم اگه خونواده ام ما رو اينجوري ببينن که ...ميدوني که بابام تازه قلبش رو عمل کرده
-خوب اين يعني چي
اين چقدر عقده ايه حتما مي خواد ازش عذر خواهي کنم خوب بخاطر بابا بايد معذرت خواهي کنم و الا اگه بابا رفتار ما رو ببينه خدايي ناکرده اتفاقي براش ميافته
ماشين توقف کرد در حالي که پياده مي شد گفت پياده شو
قبل از اينکه در رو ببنده صداش کردم
-ماني
در رو بازکرد و بالاتنه اش رو داخل ماشين کرد چيه چکارداري؟
-آروم گفتم معذرت ميخوام
درحالي که لبخند پيروزي رو لباش بود سرش رو به علامت اينکه نشنيده تکون داد
-نشنيدم چي گفت
اي عقده اي،واقعا جنبه نداري تقصير منه که اومدم از تو عذر خواهي کنم
-گفتم نشنيدم چي گفتي
در حالي که از ماشين پياده ميشدم بلندتر از دفعه قبل گفتم معذرت مي خوام
اومد کنارم ايستاد دکمه قفل ماشين رو فشار داد با لبخندي پيروزمندانه و موذي نگاهم کرد
-به يه شرط حاضرم ببخشمت و به لبهام خيره شد
اول نفهميدم منظورش چيه بعد از چند ثانيه متوجه شدم عصباني شدم
-ولي تو گفتي..
-آره من گفتم ولي چيز خاصي نخواستم ما قراره زن و شوهر شيم
-تو گفتي مثل خواهر و برادر،الهام راست مي گفت هيچ گربه اي محض رضاي خدا موش نمي گيره
-الهام کيه
-به تو چه مگه فوضولي
با خشم گفت بسه ديگه هر چي خواستي گفتي نخواستم حالا هم زود باش بريم کار زياد داريم
و از کنارم رفت هنگامي که داشت ميرفت زير لب گفت اين باورش شده خواهر و برادريم
نگاهش که کردم ديدم دم طلا فروشي ايستاد


ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 35
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 86
  • بازدید ماه : 613
  • بازدید سال : 2,530
  • بازدید کلی : 68,011
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...