close
چت روم
رمان وام ازدواج فصل1
loading...

CiTy Romance

امروز اصلا حال و حوصله ي درس و دانشگاه رو نداشتم تو افکار خودم بودم که چه جوري بقيه پول عمل بابام رو جور کنم که ديدم دم در دانشگاهم به ساعتم نگاه کردم کلاس اولو ازدست دادم هنوز تو افکار خودم بودم که فرناز رو از دور ديدم راهم رو. به سمت اون کج کردم -سلام چرا دير کردي -سلام هيچي بعدا برات تعريف مي کنم -اين ساعت دوباره با استاد شهاب کلاس داريم -چرا مگه ساعت قبل نبود -آره ولي چون آخر ترمه و اين استاد هم وظيفه شناس تصميم داره امروز کتاب و تموم کنه _حالا خوبه امتحان دست خودشه خوب اونجايي که درس نداده…

رمان وام ازدواج فصل1

Sheida بازدید : 44 17 / 01 نظرات ()
امروز اصلا حال و حوصله ي درس و دانشگاه رو نداشتم تو افکار خودم بودم که چه جوري بقيه پول عمل بابام رو جور کنم که
ديدم دم در دانشگاهم به ساعتم نگاه کردم کلاس اولو ازدست دادم هنوز تو افکار خودم بودم که فرناز رو از دور ديدم راهم رو
. به سمت اون کج کردم
-سلام چرا دير کردي
-سلام هيچي بعدا برات تعريف مي کنم
-اين ساعت دوباره با استاد شهاب کلاس داريم
-چرا مگه ساعت قبل نبود
-آره ولي چون آخر ترمه و اين استاد هم وظيفه شناس تصميم داره امروز کتاب و تموم کنه
_حالا خوبه امتحان دست خودشه خوب اونجايي که درس نداده رو امتحان نگيره
-آره خوب حالا اين ساعت مياي سرکلاس
-آره ميام راستي پس کلاس استاد زنگنه چي ميشه
-هيچي ديگه استاد زنگنه هم هفته ي ديگه ساعت استاد شهاب و ميگيره
-حالا بهتر بريم سر کلاس
همونجور که به سمت کلاس ميرفتيم فرناز داشت حرف ميزد حرفاي که اصلا من گوش نمي دادم و فقط سرمو به نشونه ي تاييد تکون مي دادم
از دور امير مقدمو ديدم فرناز هم با ديدن اون گفت عاشق دلخستت هم اومد منو به چي فکر مي کردمو اون به چي واقعا خيلي خوش خيال بود آزاد از همه چيز تو
افکار خودم بودم که با صداي مقدم رشته افکارم پاره شد
-سلام خانم اميري سلام خانم فياضي
سلام
سلام
-خانم اميري حالتون خوبه آخه رنگتون پريده
اين ديگه چي مي خواد نه خيلي حوصله دارم با گفتن ممنون حالم خوبه دست فرناز رو گرفتمو وارد کلاس شديم
-چته چرا پاچه ميگري اون که فقط حالتو پرسيد
-فرناز خواهش ميکنم امروز اصلا حوصله ندارم بعد به سمت رديف آخر رفتمو روي اولين صندلي نشستم
فرناز هم کنارم نشست و گفت نه مثل اينکه واقعا امروز اتفاق مهمي افتاده که مخ کلاس که هميشه رديف اول مي نشست اومده رديف آخر نشسته
همچنان که در سکوت بهش نگاه مي کردم گفت فهميدم عاشق شدي پوزخندي زدمو تو دلم گفتم دوست مارو ببين اتفاق مهم زندگي از ديد اون عاشق شدن
وقتي ديد من چيزي نميگم گفت فهميدم طرف ردت کرده ميدونستم داره از فضولي ميميره که بفهمه چه خبره ولي من عادت نداشتم از زندگي واسه کسي بگم از بچگي
همينطور بود دوست دورو ورم بود ولي در حد همون درس و مسائل عادي باهاشون صحبت مي کردم. هيچوقت کسي از زندگيم خبر نداشت
الان دوست داشتم با کسي صحبت کنم ولي نمي دونستم با کي ورود استاد به کلاس جلوي پيشروي افکارم رو گرفت
-يگانه
-چيه
-حواست کجاست استاد اومد
-آره فهميدم
-اين استاد هم که اينقدر بد اخلاق که نميشه با يه من عسل خوردش
-هيس مي شنوه تازه اخلاقش مهم نيست مهم اينه که خوب تدريس مي کنه
-خانمها اگه حرفاتون تموم نشده بفرمايد بيرون تمومش کنيد
ف-نه استاد عذر مي خوام استاد-تکرار شد ميريد بيرو متوجه شدين با شما هم هستم خانم اميري
در سکوت فقط بهش نگاه کردم اون هم که ديد چيزي نميگم چيزي نگفت شروع کرد به تدريس ده دقيقه که گذشت فرناز گفت جون من تو امروز چته پس براي چي جزوه نمي نويسي
-اه تو چرا امروز به من گير دادي
-حالا مطمئن شدم عاشق شدي
غير ارادي صدامو بالا بردمو گفتم ولم کن تورو خدا فرناز با چشماي گرد شده نگام ميکرد وقتي صورتمو به سمت استاد چرخوندم ديدم که با خشم نگاهم مي کنه و همه ي بچه ها با تعجب مي خواستم عذر خواهي کنم که استاد با عصبانيت گفت هر دوتاتون بيرون
سرمو پايين انداختمو کيفمو هم برداشتم به سمت در رفتم فرناز هم دنبالم اومد وقتي از کنا استاد رد مي شدم به صورت زيرلبي گفتم به درک فکر کنم شنيد آخه فکش منقبض شد و
چشماش خشمگين
وقتي از کلاس اومديم بيرون فرناز مي خواست عذر خواهي کنه که گفتم هيچي نگو فقط ولم کن باور کن امروز حوصله هيچي رو ندارم

همینجور که از دانشکده خارح می شدم فرناز هم دنبالم میومد و عذر خواهی می کرد تو یه لحظه جوش آوردمو گفتم چی می خوای ولم کن اون هم با بغض سرشو انداخت پایینو چیزی نگفت قیافه اش رو که دیدم فهمیدم زیاده روی کردم فرناز ببخشید تند رفتم ولی تو رو خدا امروز دور منو خط بکش خواهش می کنم اونم بازم چیزی نگفت رفتم سمتشو گفتم ببخشید این چند روز اعصاب ندارم تو ببخش سرشو بلند کرد و با لبخند نگاهم کرد می دونستم چیزی تو دلش نیست ولی من نمی تونستم به کسی اعتماد کنمو واسه اش درد و دل کنم تنها کسی که باهاش صمیمی بودم خواهرم بود که دو سال ازمن بزرگتر بود ما دو تا حرفای هم دیگرو خوب می فهمیدیم اون سال قبل ازدواج کرد شوهرش باهاش همکلاسی بود نیما پسر خوبی بود فقط وضع مالیش زیاد خوب نبود اونم مطمئنا تا چند سال دیگه بهتر می شد مهم این بود که لیلا دوسش داشت اون هم عاشقانه لیلا رو دوست داشت بعضی وقتا که اونا رو می بینم آرزو می کنم که من هم عاشق بشمو همسر اینجوری دوستم داشته باشه البته از دوستیهای قبل ازدواج بدم میاد پس نتیجه می گیرم من هیچوقت با عشق ازدواج نمی کنم چون من که با پسرا رابطه ساده سلام علیک رو هم ندارم یعنی هیچوقت گرم سلام و علیک نمی کنم بر عکس بقیه دخترا که وقتی اونا رو می بینم میگم نکنه اونا با هم فامیل هستن چون من فقط با پسرای فامیل راحتم اونم در حدی که از حد خودمون تجاوز نمی کنیم ،شوخیهای که احترام دو طرف حفظ شه
همینجور که تو افکارم بودم دست کسی رو روی شونه ام حس کردم وقتی نگاه کردم دیدم فرناز
-کجایی دختر چند دقیقه است دارم صدات می کنم
-همینجام فقط به تنهایی احتیاح دارم من میرم اون پشت کنار درختا میشینم باید یه خورده فکر کنم
-باشه برو با اینکه خیلی دوست داشتم بدونم
چشم غره ی من باعث شد حرفشو نیمه کاره ول کنه
-خوب باشه چرا میزنی رفتم
به سوی درختای پشت دانشکده رفتم جای خلوتی بود و می تونستم راحت بشینم فکر کنم باید چیکار کنم شروع کردم با خودم حرف زدن که خدا جون چرا پدر من تو که وضعیت ما رو یدونی حالا من باید از کجا پول جور کنم ای کاش حداقل پسر بودم این از بد شانسی بابا بود که پسر نداره آخه سه تا دختر چیکار می تونن بکنن خدا جون مامانم پیش تو ولی بابامو ازم نگیر پاهامو تو بغلم جمع کردم سرمرو رو پاهام گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن در حالی که گریه می کردم شروع کردم به درد و دل با خدا خدا جون پدرمو ازم نگیر خدا جون به هرکی سر زدم نداشت من چیکار کنم پول عمل بابامو از کجا بیارم یهو حس کردم یکی پیشم نشست با خودم گفتم این فرناز اینقدر فوضوله که با اینکه بهش گفتم می خوام تنها باشم اما بازم اومد فوضولی کنه سرمو بلند کردم که چند تا فحش بارش کنم که از چیزی که دیدم خشکم زد

سرمو بلند کردم تا چندتا فحش بارش کنم از اونچه که ديدم خشکم زد در حالي که بهش زل زده بودم بغضم رو قورت دادم هر دو تامون فقط بهم زل زده بوديم همينجور که نگاش مي کردم بخودم اومدمو گفتم شما عادت دارين استراق سمع کنين اونکه از رفتارمن جا خورده بود ايستاد بعد کت اسپرتش رو مرتب کرد و گفت زبونت خيلي دراز نمي ترسي بهت نمره ندم
پوزخندي زدمو گفتم ديگه برام فرقي نمي کنه
خودم هم از خودم تعجب مي کردم که چه جوري دارم باهاش حرف ميزنم نه به چند قيقه قبلش که وقتي ديدمش خشکم زد نه به حالا که داشتم باهاش بحث مي کردم
-چيه تو فکري داري به نمره فکر مي کني يا اينکه چه جوري از دلم در بياري (اين حرفارو در حالي بهم ميزد که پوزخندي روي لباش بود)
اين ديگه چه قدر از خود راضي بود
من در حاليکه سعي مي کردم محکم باشم بهش گفتم اين آرزو رو به گور مي برين که من بيام ازتون عذر خواهي کنم هر کاري هم دلتون خواست با نمره ام بکنين (راستش اولين بارم بود که با يه استاد اين جوري حرف مي زدم خوب تقصير خودش بود من فقط مي خواستم دق دليمو سر يکي خالي کنم)
مي خواستم از کنارش رد شم که با لحني خالي از عصبانيت گفت صبر کنين خانم اميري
-وقت ندارم مي خوام برم
-چه کاري مهمتر از جور کردن پول براي عمل پدرتون
-شما همه ي حرفامو شنيدين
-راستش غير عمدي بود داشتم از اينجا رد مي شدم که شما رو اينجا ديدم صداتون هم ،راستش نمي تونستم جلوي گوشامو بگيرم
مي خواستم بهش بگم خودتي مگه تو الان نبايد سر کلاس باشي پس اينجا چکار مي کني ديدم اگه نگم بهتر حالا که اون ديگه عصباني نيست بهتر من دوباره عصبانيش نکنم چون با اين وضع من يه ترم زودتر هم فارغ التحصيل بشم بهتره البته کو تا فارغ التحصيلي هنوز دو سال مونده
-به چي فکر مي کنيد خانم اميري
-چيز خاصي نيست
-بهرحال اگه کمکي از دستم برمياد در خدمتم
راستش از خودم خيلي خجالت کشيدم که اينجوري باهاش حرف زدم سرمو انداختم پايينو گفتم استاد واقعا معذرت مي خوام سرمو که بلند کردم ديدم داره نگاهم مي کنه
در حالي که لبخند کوچيکي گوشه لبش بود گفت اشکال نداره بهر حال مي تونيد روي کمکم به عنوان يه دوست حساب کنيد فعلا خداحافظ
-استاد بازم عذر مي خوام يه لحظه کنترلم رو از دست دادم
-مهم نيست بيين دوتا دوست از اين اتفاقا مي افته درسته ديگه ما مي تونيم دوتا دوست براي هم باشيم
نمي دونستم چي بهش بگم از تعجب کم مونده بود شاخ دربيام جاي فرناز خالي که اين استاد خشک رو اينجوري ببينه
-فعلا خداحافظ
-خداحافط
استاد رفت و من با نگاهم اونو بدرقه مي کردم امروز بدجور شوکه ام کرد قد بلندي داشت که تا حالا بهش توجه نکرده بودم اگه اينو به فرناز مي گفتم بهم مي گفت که تو اصلا به غير درس به چي توجه مي کني حلال زاده است داره به سمتم مياد
منم راهم رو به سمتش کج کردم انگار آروم شده بودم
-استاد چکارت داشت ديدم دنبالت مي گرده نه بابا توهم آره
-چي مي گي تو
-هيچي ميگم خوب دل ميدادين و قلوه مي گرفتين
-تو هم دلت خوشه
-يه چيز بگم از تعجب شاخ در مياري
-چي بگو
سعي داشت با نگاه کردن بهم حرصم رو در بياره
-چرا نگاهم مي کني
-استاد قبل از اينکه (و شروع کرد حالت کسي رو که در حال فکر کردن به خود گرفتن)
-خوب چرا حرف نميزني
-راستش وقتي تو رفتي پشت ساختمون دانشکده يکي دو دقيقه بعدش استاد اومد سراغت رو ازم گرفت منم گفتم کجايي ولي نديدم بره پشت ساختمون پس چه جوري کنار تو بود
-هيچي داشت از اونجا رد مي شد که منو ديد
-اون که مي دونست تو اينجايي
-اه فرناز چقدر حرف ميزني بعد در حالي که به سمت در خروجي دانشگاه مي رفتم با فرناز خداحافظي کردم فرنازم هنوز همونجا ايستاده بود مطمنا مي خواست بفهمه چه جوري مي تونه يه ربطي بين اونچه که ديده و شنيده پيدا کنه

کليد رو از کيفم درآوردمو در رو باز کردم وارد خونه که شدم بابامو ديدم که داشت توي حوض دستاش رو مي شست وقتي به اين فکر مي کنم که ممکنه يه روز نباشه غم عالم توي دلم ميشينه.
-سلام بابا شما باز رفتين سرکار
-سلام عزيزم تو که منو مي شناسي، نمي تونم بيکار بشينم
مي دونستم اينو ميگه که من ناراحت نشم والا اون نمي تونه کار کنه فقط مجبوره کار کنه براي ازدواج ليلا اون همه ي پس اندازش رو براي خريد جهيزيه خرج کرد الان هم که بازنشسته آموزش پرورش هستشه و يه حقوقي مي گيره که تو اين گروني فقط مي تونه زندگيمون رو بچرخونه. من و مينا و بابام. مينا هم که دانشجوي سال اول دانشگاه آزاد هستش بابام دوست نداشت دلش رو بشکنه و زماني که حقوق دانشگاه آزاد قبول شد بابام هر طور که بود شهريه اش رو جور کرد و اونو فرستاد ثبت نام کنه حالام که روي ماشين يکي از دوستاش از صبح تا ظهر به صورت شراکتي کار مي کنه خوب معلوم وقتي ماشين مال خودش نباشه سهمش هم کمتر هستش
-يگانه جان ،تو چرا هنوز اونجا وايسادي نمي خواي يه ناهار به ما بدي
-اومدم بابا لباسامو عوض کنم ميام
به اتاقم رفتم بعد از اينکه لباسامو عوض کردمو دستامو شستم به سمت آشپزخونه رفتم و غذايي که از ديشب آماده کرده بودم رو گرم کردم
همين جور که غذا رو گرم مي کردم به بابام فکر مي کردم که تو اين مدت چقدر شکسته تر شده بعد از فوت مادربزرگ که بابام يهو حالش بد شد بعد از اينکه برديمش بيمارستان متوجه شديم يه سکته رو رد کرده بعد از اون اتفاق تحت نظر پزشک بود تا اينکه دو ماه پيش دکتر صريحا اعلام کرد بابام بايد عملش و الا با اين وضعش نمي تونه بيشتر از اين دووم بياره اون روز رو خوب يادمه وقتي وارد مطب دکتر شديم دلشوره داشتم انگار مي دونستم قرار اتفاقي بيفته وفتي دکتر نتايج آزمايشات و نوارهايي که از بابام گرفته بودن رو ديد گفت خانم اميري پدرتون بايد هر چه سريعتر عمل بشه
-مگه چي شده آقاي دکتر
-خانم توي اين چند ماه وضع قلب پدرتون بهتر که نشده هيچ، بلکه بدتر شده اگه وضع همينطور پيش بره من نمي تونم چيزي رو تضمين کنم
-آقاي دکتر چکار بايد بکنيم
-پدرتون بايد هر چه زودتر عمل بشه
اون روز نمي دونم چه جوري از مطب دکتر خارج شدم تو راه که به اين موضوع فکر کردم قطرات اشک روي گونه هام راشونو پيدا کردن و انگار قصد تموم شدن نداشتن امروز با اينکه دو ماه از اونروز مي گذرد ولي هنوز هم نتونستم پول عمل پدرم رو جور کنم حدود دو سه ميليون تونستم با قرض گرفتن از عموم که وضع اون هم بهتر از ما نيست و پس اندازي هم که داشتيم رو هم روي اون بذاريم که تازه بشه حدود سه ميليون حالا سه ميليون باقي رو از کجا بيارم نمي دونم
-يگانه آماده شد
-تويي مينا سلام کي اومدي
- سلام تازه رسيدم الان لباسامو عوض مي کنم ميام کمکت
-باشه
به خواهر فکر کردم که با اينکه يه سال از من کوچکتر بود ولي هيچ وقت نتونستم مثل ليلا با اون راحت باشم حس مي کردم هنوز براي مشکلات بچه است براي همين تا حالا از موضوع عمل بابا چيزي بهش نگفتم به بقيه هم گفتم فعلا چيزي بهش نگن نمي دونم آخرش چي ميشه شروع کردم به چيدن ميز بعد هم بابا و مينا رو صدا کردم ناهار که تموم شد مينا داوطلب شستن ظرفا شد من هم براي بابا چاي ريختم و رفتم کنارش نشستم البته چاي بابا رو کم رنگ ريختم بابا بعد از خوردن چاي شروع کرد به صحبت کردن در مورد درسام و اينکه آرزو داره هر چي زودتر فارغ التحصيل بشم و اون خانم مهندس صدام کنه وقتي اين حرفارو ميزد بغض گلومو گرفت براي همين به بهانه ي درس رفتم تو اتاقم گريه سر دادم دوست داشتم الان ليلا کنارم بود و سرم رو ميذاشتم رو شونه اش ولي حيف که الان اون تو خونه اشه يهو ذهنم رفت سمت استاد شهاب ،استاد ماني شهاب از سال قبل که تدريسش رو توي دانشگاه ما شروع کرد همه ي دخترا دنبال اين بودن که ته و توي زندگيش رو در بيارن آخرش هم بعد از کلي تحقيقات فقط تونستن بفهمن مجرد. من که نمي دونم اين دخترا چرا وقتي يه پسر مي بينن زود دوست دارن بفهمن مجرد يا متاهل چه مي دونم اونروز که فهميده بودن مجرد فرناز با چه آب و تابي اومد تعريف کرد که استاد شهاب مجرد منم بهش گفتم مجرد يا متاهل باشه چي به تو ميرسه اونم گفت بابا تو چقدر بي ذوقي همه دخترا برا يه نگاش مي ميرن تا حالا به چهرش دقت نکرده بودم جز امروز وقتي به چشماش زل زدم اولين چيزي که منو به خودش جذب کرد آرامش چشماش بود الان که فکر مي کنم مي بينم شايد بتونم به اون اعتماد کنم و اون کمکم کنه خودش گفت روم مثه يه دوست حساب کن
اه دختر حالا اون يه چيزي گفت يعني تو مي خواي چيزايي رو که تا حالا براي دوستات تعريف نکردي بري براي اون تعريف کني نمي دونم شايد بهش گفتم، خواب به سراغ چشمام اومد بدون اينکه نتيجه اي بگيرم

صبح با صداي زنگ موبايلم بيدار شدم به صفحه گوشيم نگاه کردم شماره ناشناس بود مي خواستم قطع کنم که با خودم گفتم شايد کار مهمي داره
-الو بفرماييد
-سلام
-سلام
-خوبين
-ممنون شما
-نشناختين
-آقا لطفا مزاحم نشين
-مزاحم کيه شهاب هستم
-آقا گفتم لطفا مزاحم نشين
-مزاحم کدومه يعني واقعا نشناختين
-آقا مگه مسابقه بيست سوالي،آقا ميشه فاميليتونو بگيد
-آها عرض کردم که ماني شهاب
دوتا شاخ روي سرم سبز شد اين ديگه چکار داره
-يگانه خانم گوشي دستتونه
-بله ببخشيد يه خورده غيره منتظره بود
-راستش مي خواستم ببينمتون
-در چه مرد
-در مورد مشکلتون
-لطفا هر چي ديروز شنيديد فراموش کنيد
-چرا من يه راه حل پيدا کردم
-جدي مي گيد
-بله فقط بايد حضوري ببينمتون
راستش نمي دونستم قبول کنم يا نه تو افکار خودم بودم که گفت يگانه خانم چي مي گيد
اينم با اين يگانه گفتنش چه زود چاي نخورده پسر خاله شد حالا واي به حال اينکه چاي بخوره
-راستش نمي دونم چي بگم
-مطمئن باشيد ضرر نمي کنيد
باشه کجا
-دو ساعت ديگه آدرس کافي شاپ رو هم براتون اس ميزنم پس به اميد ديدار
-خداحافظ
از اتاق که اومدم بيرون ديدم خونه ساکت، فهميدم باز بابا رفته سرکار و مينا هم که دانشگاه . زود صبحونه ام رو خوردم و ميز رو جمع کردم مي خواستم برم آماده شم يه نگاه به يخچال کردم مينا ناهار رو آماده کرده بود پس با خيال راحت مي تونستم برم بيرون
رفتم به اتاقم مانتو مشکي به همراه شلوار جينم رو پوشيدم مي خواستم مقنعه بپوشم که با خودم گفتم نه مگه مي خوام برم دانشگاه
يه شال مشکي داشتم با طرح خطوط ريز سفيد به صورتم ميومد چون پوستم روشن بود و چشمام عسلي يه جلوه اي به صورتم مي داد حوصله آرايش رو نداشتم براي همين گفتم همينجور بهتره چه معني داره آرايش کنم البته خودم هميشه طوري آرايش مي کردم که زياد معلوم نباشه ولي امروز نمي خواستم اصلا آرايش کنم

در خونه رو بستمو به سمت ايستگاه اتوبوس رفتم


به کافي شاپ که رسيدم دودل شدم برم تو يا نه که صدايي از پشت سرم گفت چي شد هنوز مرددين
به پشت سرم نگاه کردم استاد شهاب بود
-شمام تازه رسيدين
-از وقتي شما رسيدين من اومده بودم ولي چون حدس ميزدم ممکنه پشيمون بشين با خودم گفتم بيرون منتظرتون مي مونم که نتونيد پشيمون بشيد راستي سلام
-ببخشيد سلام
-خوب بريم تو
-بله
باهم داخل کافي شاپ شديم يه کت اسپرت سفيد تابستوني پوشيده بود با يه شلوار جين به نظرم ترکيب خوبي بود تي شرتش هم کرمي روشن بود
-خوب چي مي خوري
-ممنون چيزي نمي خورم
-کافي گلاسه مي خوري
-گفتم که
-نذاشت حرفم رو ادامه بدم باشه پس کافي گلاسه سفارش مي دم گارسونو صدا کرد و سفارش دو تا کافي گلاسه داد بعد هردومون سکوت کرديم تا اينکه گارسون کافي گلاسه ها رو جلومون گذاشت
-خوب بخور
اين چرا اينقدر راحت شده اصلا حس مي کنم اين استادي نيست که مي شناختمش
-راستش شما گفته بودين که (اصلا نمي دونستم چه جوري بهش بگم ما قرار بود در مورد جور کردن پول عمل پدرم صحبت کنيم راسش مي ترسيدم فکر کنه من چقدر پرروام)
-چرا حرفتونو خوردين
-خوب قرارمون براي اين بود که
-بله متوجه شدم راستش من يه پيشنهادي داشتم ولي راستش اول چند تا سوال ازتون داشتم
-بفرمايد
-راستش اونطور که من فهميدم شما دو تا خواهر دارين و با پدر و خواهر کوچکتر از خودتون زندگي مي کني درسته؟
-بله خواهر بزرگم متاهل و مادرم هم چند سال پيش فوت کرد
راستش نمي دونم چرا بهش اعتماد کردم و دارم از زندگيم براي اون مي گم ولي تو نگاهش آرامشي بود که مي تونستم بهش اعتماد کنم
-چقدر براي پول عمل پدرتون لازم دارين
-حدود سه ميليون تونستيم از عموم و پس اندازي که خودمون داشتيم جور کنيم حالا سه ميليون باقي رو نمي دونم از کجا بيارم
-خانواده مادريتون چي ؟
-راستش وضع اونا بد نيست واقعيتش وضعشون خوبه ولي اونا از اول هم با ازدواج مادرم با پدرم مخالف بودن بعد از فوت مادرم هم که ديگه با ما قطع رابطه کردن
-رفتين پيششون
-راستش حاضر نيستم باعث کوچيک شدن پدرم جلوي اونا بشم
-ولي جون پدرتون در ميونه
-همينه که دار منواز پا درمياره
-راستش يه پيشنهاد داشتم ولي مي ترسم ناراحت شين
بعد هم با کافي گلاسه مشغول شد مثل اينکه اينم قراره حرصمو دربياره بهش زل زدمو منتظر شدم حرف بزنه
سرشو گرفت بالا بعد با شک همونطور که به چشمام نگاه مي کرد گفت من حاضرم اون پولو بهتون بدم ولي به يه شرط
ديگه حرفاشو نمي شنيدم اينقدر خوشحال شدم که نفهميدم که چي مي گفت تا اينکه گفت خوب چي مي گيد؟
گيج بهش نگاه کردم اون هم با شک و نگراني نگاهم مي کرد با گيجي گفتم شما چي گفتين ؟
-عذر مي خوام من قصد جسارت نداشتم
نذاشتم حرفش رو تموم کنه گفت مگه شما چي گفتين ببخشيد من اصلا حواسم به حرفاتون نبود نفسي از سر راحتي کشيد و گفت
-پس بايد دوباره از اول بگم
-چي رو؟
-پيشنهاد و شرط
-بله بفرماييدراستش هر شرطي باشه قبول مي کنم زندگي پدرم خيلي برام ارزش داره
-ببينيد من مي تونم يه وام براتون بگيرم
-چه وامي
-وام کمي مکث کرد بعد گفت ازدواج
-ولي آخه من که مجردم
-خوب ازدواج بکنيد يه ازدواج صوري
-خوب چرا وام ازدواج نميشه يه وام ديگه گرفت
-چرا خوب شايد بشه
-خوب ،پس براي چي وام ازدواج بگيرم تازه چطور مي تونم بگيرم
-خوب هر وام ديگه اي بگيرين ضامن مي خوات
نگاه عاقل اندر سفيه اي بهش کردم و گفتم مگه وام ازدواج ضامن نمي خواد؟
-خوب چرا اونم ضامن مي خواد ولي من جورش مي کنم
-ببينيذ البته ببخشيد ولي شما مي تونيد ضامن رو براي يه وام ديگه جور کنيد حتما که نبايد من وام ازدواج بگيرم
-ببينيد بر فر هم ضامن جور شد شما بعد مي تونيد قسطهاش رو بديد؟
-فکر نمي کنم ولي براي وام ازدواج همين قضيه پيش مياد
-اونش با من ،من حلش مي کنم
-خوب بر فرض من قبول کنم وام ازدواج بگيرم اولا من مجردم پس بهم وام نميدن در ثاني اگه بخوام ازدواج کنم توي اين چند روز چطوري مي تونم ازدواج کنم نکنه توقع دارين اولين مردي رو که ديدم بهش پيشنهاد ازدواج بدم
لبخندي گوشه لبش نشست و گفت نترسين به اونجا نميرسه
وقتي لبخند رو لباش ديدم لا خودم گفتم اين منو سر کار گذاشته
-ببخشيد من فکر کنم زياد به خودتون زحمت دادين من بايد برم
کيفم رو برداشتم مي خواستم بم که گفت يگانه بشين
اين ديگه شديدا پررو شده بود در حالي که مي نشستم گفتم ميشه منو به اسم کوچيک صدا نکنيد
-باشه عذر مي خوام حالا اگه ميشه بشينيد خانم اميري
-بفرماييد
-ببيندمسلما کسي که شما رو نشناسه نمي تونه ،ميشه از فعل جمع استفاده نکنم
-بفرماييد
-بله داشتم مي گفتم کسي که شما رو نشناسه قبول نمي کنه ضامن شما بشه درست؟
-بله
-ولي اگه ضامن رو من جور کنم چون منو مي شناسه قبول ميکنه درست؟
-بازم بله
-ببين من و تو به چشمام زل زد انگار هنوز شک داشت بگه يا نه بعد يه نفس عميث کشيد و گفت اگه با هم ازدواج کنيم من براي گرفتن وام ضامن دارم بعد از عقد هم که وامو گرفتيم تو مي توني پدرت رو عمل کني بعد هم
کاملا گيج شده بودم نمي دونستم چي بگم

-شما چي مي گيد من که گيج شدم شما در مورد من چي فکر کردين ببخشييد پررويي ولي شما اگه مي خوايين ضامن جور کنيد خوب با عنوان يه وام ديگه جور کنيد که ديگه لازم نباشه ازدواج کنم
-خوب درست ميگي ولي من که تو رو نمي شناسم رو چه حسابي بايد بهت اعتماد کنم
-خوب حتي اگه عقد کنيم من ممکنه قسطها رو ندم
-نه اگه ما عقد کنيم و تو بياي خونه ام من هم در عوض کارهاي خونه چه مي دونم پخت و پز شستن لباسام و بقيه کارهاي خونه حقوقي برات در نظر مي گيرم که بخشيش رو به عنوان قسط وام بر مي دارم بقيه اش هم بهت ميدم بعد سه سال هم که قسطا تموم شد طلاقت ميدم
-ببخشيد ولي شما چيزي به سرتون نخورده صحبت سه ساله تازه بعد از طلاق براي شما که بد نميشه يه عيب و ايرادي ميزارين رو زنتونو مي گين طلاق دادم ولي من چي ديگه نمي تونم موقعيت اولمو داشته باشم
-گفتم که من ازت توقع خاصي ندارم ما مثل خواهر و برادر با هم زندگي مي کنيم
از شرم سرخ شدم و سرم رو انداختم پايين بعد گفتم ولي اين تغييري توي موضوع نميده بالاخره اسم شما تو شناسنامه ام مي مونه راستش مي دونم نهايت پرروييه ولي نميشه اين پولو بهم قرض بدين
-متاسفم شرط من اينه من بايد مطمئن شم پول برگشت داده ميشه از کجا معلوم پولو برنداري بزني به چاک
- حيف که استادم هستين و الا خوب مي دونستم چه جوري جوابتونو بدم مطمئن باشيد هيچ وقت اينقدر ارزش خودم رو پايين نميارم
-کي گفته ارزشت پايين مياد
از روي صندلي بلند شدم
-بهر حال شماره من که رو گوشيت هست اگه نظرت عوض شد بهم خبر بده راستي..
ديگه نتونستم بايستم و به حرفاش گوش بدم از کافي شاپ زدم بيرونشروع کردم بهقدم زدن تو خيابونا خدايا اين چه بلايي بود به سرمن اومد آخه چرا پدر من آخه اين در مورد من چي فکر کرده ميگه مثل خواهر و برادر آره جون خودت وقتي به اسم زنت ميام تو خونه ات ،اي خداراهنماييم کن چرا من بايد اين همه بدبخت باشم ،من چي ميگم خدا جون حالم خوب نيست نمي دونم دارم چي ميگم
به پارکي رسيدم روي يه نيمکت نشستم هر چي فکر کردم نتونستم قبول کنم ازيه طرف آينده ام از يه طرف زندگي پدرم سر دوراهييه بدي گير کرده بودم وقتي به خودم اومدم که ساعت دو بعداز ظهر بود حتما الان پدر و مينا نگران شده بودن مي خواستم بهشون زنگ بزنم که فهميدم گوشيم تو خونه مونده
-اه لعنتي
اشکايي که نمي دونستمکي روي گونه ام روون شده بودند رو پاک کردم و بلند شدم که پسري 17يا18ساله ازکنارم رد شد با ديدن چشماي گريونم گفت نبينم اشکاتو دوست پسرت قالت گذاشته نگران نباش من هستم پوزخندي زدمو از کنارش رد شدم شنيدم که گفت ديوانه
پشت در که رسيدم چند تا نفس عميق کشيدم و در رو باز کردم صداي ليلا از تو هال ميومد خوشحال شدم که اون اينجاست مي تونستم سرم رو روي شونه اش بذارم و راحت گريه کنم وارد هال که شدم چشم به نيما افتد که خندان به ليلا نگاه مي کردسرمو بلند کردمو سلام کردم
-سلام خواهر خانم عزيز ما
ليلا بلند شد من رو در آغوش کشيد گفت خوبي عزيزم کجا بودي تو چرا چشمات قرمزه
-چيز خاصي نيست بهاره و حساسيت فصلي بابا کو؟
نيما-تازه رسيد رفت نمازش رو بخونه
-من برم لباسامو عوض کنم ميام خدمتتون
ليلا-برو عزيزم من هم برم کمک مينا ناهار رو بکشيم
سر ميز ناهار با شوخيهاي نيما و ليلا از حالت سکوت خارج شده بود
بابا-يگانه بابا جون چرا چيزي نمي خوري
-سر راهم شکلات خوردم براي همين احساس سيري مي کنم
-گل بابا من چند بار بگم شيريني جات رو قبل غذا نخور
مينا-ااا بابا فقط يگانه گلتونه
بابا-نه عزيزم سه تاتون دختراي گل منيد
نيما-پس من چي? اگه از روي کمبود محبت افتادم مردم کسي نگه چرا؟
بابا دستي به کمر نيما زد و خندان گفت تو که قند عسل بابايي
بااين حرف پدر همه شروع به خنده کردند و من هم سعي کردم تبسمي روي لبهام بنشونم با اين که سخت بود ولي نبايد پدر مي فهميد من ناراحت هستم

بعد از شام دور هم نشسته بوديم و با هم حرف ميزديم که


عد از شام دور هم نشسته بوديم و با هم حرف ميزديم که نيما شروع کرد به صحبت کردن در مورد انتقالي که قرار به اون بدن و اون قراره تا آخر ماه به اهواز ميرفت وقتي پدر اين حرف را شنيد گفت پس ليلا چي ميشه؟
نيما-خوب ليلا هم باهام مياد چون فکر مي کنم چند سالي بايد اونجا باشم
احساس کردم بابا ناراحت شد ولي به روي خودش نياورد به ليلا نگاه کردم اون هم ساکت بود مثل من و مينا
نيما-بابا جون جاي خوبيه بالاخره بايد پيشرفت کنم مجبورم برم چون شرکت منو انتخاب کرده که برم اونجا،تابستون هم شما مياييد پيش ما با هم خوش مي گذرونيم
بابا-آره بابا درست مي گي بالاخره بايد از يه جايي شروع کني،حالا چرا همتون ساکت نشستين ،مينا بابا جون بلند شو شطرنجو بيار يه دست با پسرم بزنم ببينيد بازم من مي برم
چهره همه ي ما باز شد مينا رفت شطرنجو بياره منو ليلا هم کنار هم نشستيم
نيما -بابا جون نميشه اين دفعه من ببرم نذارين حسرت به دل برم جنوب
بابا-اي ناقلا من که مي دونم عمدا ميذاري من ببرم
نيما-ا قرار نشد از بازي پدر زن من ايراد بگيريد
بازي بين نيما و بابا شروع شد مينا هم گفت من درس دارم ميرم تو اتاقم
-باشه برو
به سمت ليلا نگاه کردمو گفتم ليلا قرار نيست من خاله شم
-زرنگي اگه دلت بچه مي خواد برو شوهر کن
-خيلي بدجنسي ليلا من گفتم دوست دارم خاله شم
-حالا زوده
-راستي پول عمل بابا چي شد نتونستي جور کني
-نه خودت که بهتر مي دوني راستش شايد تونستم جور کنم
-چه جوري
-حالا
-نکنه يه بچه پولدار تور کردي
-تو منو خوب مي شناسي ميدوني که اهل اين حرفا نيستم
-آره دلم از اين ميسوزه که اون پسره مقدمم هم رد کردي
-الان نمي خوام ازدواج کنم مي خوام فعلا درسم
با صداي نيما که مي گفت چي شد بابا جون حرفمو قطع کردمو به سمت بابا رفتم
-چي شد نيما
-نمي دونم يهو دستشو رو قلبش گذاشت
-ليلا قرص بابا رو بيار نيما به اورژانس زنگ بزن
-به اورژانس زنگ زدم يگانه آروم باش گريه نکن
به صورتم دست زدم ديدم خيس شده بود سرم رو که برگردوندم ديدم مينا هم داره گريه مي کنه بغلش کردم _بابا حالش خوب ميشه
-آره اون که چيزيش نيست همونجور که مينا تو بغلم بود به ليلا نگاه مي کردم و به نيما که سمت چپ بدن بابا رو ماساژ ميداد صداي بابا رو شنيدم که مي گفت من چيزيم نيست گريه نکنيد در همين حين آمبولانس رسيد
********************
-چي شده آقاي دکتر
در حالي که سرش رو با تاسف تکون مي داد گفت هر چه زودتر بايد عمل بشه
نيما-حالا حالش چطوره
-اگه زودتر عمل نشه حالش بدتر ميشه فعلا خداحافظ بايد به بقيه مريضا برسم
و از کنا ما رد شد چشمهام روي صورت نيما ،ليلا و مينا مي چرخيد
نيما-شرمندهام که نتونستم کاري بکنم
-نه نيما جان همين که الان پيش ما هستي کليه ،ما ميدونيم اگه داشتي دريغ نمي کردي من خودم اين پول رو جور مي کنم
بدون اينکه منتظر جوابش بمونم از بيمارستان خارج شدم گوشيم رو درآوردم و به شماره استاد شهاب نگاه کردم بايد بهش زنگ ميزدم غرور اينجا معنا نداشت نبايد بزارم بابام از دستمون بره دستم رو روي شماره ش فشار دادم بعد از دو بوق صداي جدي استاد به گوشم رسيد
-بله بفرماييد
...........
-الو
............
-الو اگه نمي خواي حرف بزني قطع کنم
-سلام
-سلام
.......
-چيه چرا دوباره ساکت شدي؟
با صداي که بغض تو اون معلوم بود گفتم کمکم کنيد
يهو صداش نگران شد
-چي شده يگانه اتفاقي افتاده؟
-بابام تورو خدا هر شرطي بگين قبول فقط کمکم کنيد
-تو الان کجايي مي خوام ببينمت
-بيمارستان ...بابام حالش بده بايد زودتر عمل شه
-باشه من الان ميام اونجا
-نه
-چرا؟
-آخه ،هيچي پس منتظرتونم
-خداحافظ
بدون اينکه جوابش رو بدم گوشي رو قطع کردم حالا بايد به نيما و ليلا چي بگم با همين فکر به سمت بيمارستان رفتم
بعد از نيم ساعت رسيد کنار نيما ايستاده بودم و مينا و ليلا روي صندلي نشسته بودند
-سلام خانم اميري
-سلام استاد
دخترا و نيما با تعجب به ما نگاه مي کردندن به سمتشون چرخيدم و گفتم:استاد شهاب که قرار کمکمون کنن ،دامادمون آقا نيما خواهر بزرگم ليلا و بعد با اشاره به مينا گفتم و خواهر کوچيکم مينا
ماني-سلام از ديدارتون خوشوقتم
نيما هم دستشرو به سمت اون دراز کرد من هم همينطور
با ليلا و مينا هم سلام عليک کرد بعد رو به من کرد
ماني-خوب چقدر لازم دارين که چکش رو بنويسم
قبل از اينکه بقيه اعتراضي کنن گفتم سه ميليون
ماني-طبق صحبتهايي که کرديم من پنج تا مي نويسم
نگاه نيما متعجب بين استاد و من مي چرخيد دسته چکش رو از کيفش خارج کرد بعد از چند ثانيه چکي با مبلغ پنج ميليون دستم بود
ليلا جلوتر اومدرو به استاد کرد واقعا ممنون نمي دونم چه جوري تشکر کنم هم من هم خواهرام
تو دلم بهش خنديدم لازم نيست تشکر کني اين عوضش رو که سه سال از زندگيم ازم مي گيره دوست داشتم اينارو بهش بگم ولي حيف که نميشد
-خوب خانم اميري من دارم ميرم فقط اگه ميشه مي خواستم چند دقيقه باهاتون صحبت کنم
-بله البته
دستش رو به سمت نيما دارز کرد نيما هم صميمانه دستش رو فشرد آقاي شهاب اميدوارم بتونم لطفتون رو جبران کنم
ماني-خواهش مي کنم کاري نکردم فعلا خداحافظ
به سمت محوطه بيمارستان حرکت کرديم به يه نيمکتي اشاره کرد مي شينيد
-بله
روي نيمکت نشستم اون هم با فاصله کمي از من نشست
-يگانه خانم قرارمون يادت نرفته
-نه ولي نميشه بدون ازدواج من هر روز صبح بيام کارهاي خونتونو بيام انجام بدم سفته هم به عنوان ضمانت بهتون ميدم
-نه قرار نشد زيرش بزني تو پشت تلفن گفتي شرطمو قبول کردي
آخه
-آخه نداريم الانم که ميري بالا به خواهرات و نيما مي گي که من خواستگارتم ،ولي تو بهم گفتي که تو اين وضعيت نمي توني درست تصميم بگيري بعدش به من گفتي که قرار خواستگاري رسمي بمونه براي بعد از عمل پدرت در ضمن ميگي که تو نظرت در مورد من مثبته متوجه شدي
-ولي من چه جوري اين حرفا رو بزنم خجالت مي کشم
-بايد آمادشون کني به خواهرت بگو اون بقيه اش رو درست مي کنه مطمئن باش ،حالا هم ديگه بايد برم، راستي ديگه اينقدر به من نگو استاد خوب، من اسم دارم اگه هم کاري داشتي بهم زنگ بزن
نمي دونم چرا ساکت شده بودم و به حرفاش گوش ميدادم
-خداحافظ
-خداحافظ
اون رفت ومن رفتنش رو نگاه مي کردم اون مي تونست يه ايده ال باشه ولي حيف که ازدواج ما الکيه نه من عاشقش نيستم فقط از نظر منطق چنين آدمي آرزوي هر دختريه خوشتيپ،جدي و احساس مي کنم مهربون آخه اگه مهربون نبود براي چي بايد به من کمک مي کرد نميدونم حالا من براي چي نشستم دارم رفتار اين استاد بدعنق رو تحليل مي کنم حالا به ليلا چي بگم نمي دونم ولي آخرش که بايد بفهمن من قرار با ماني ازدواج کنم منو نگاه چقدر راحت اسمش رو مي گم خوب خودش گفت اون يه چيزي گفت تو ديگه چقدر پررويي

قضيه رو به ليلا البته اصل قضيه رو نگفتم اون هم از اينکه دامادي فهميده ،تحصيلکرده و پولدار گيرشون مياد خيلي خوشحال شد گفت بعد از عمل با بابا صحبت ميکنم که اجازه بده بياد خواستگاري
دو هفته مثل باد گذشت بابا رو عمل کرديم و خوشبختانه نتيجه عمل موفقيت آميز بود تو اين دو هفته دو ماني دوبار به ديدن بابا اومد نمي دونم اين چکار کرده بود که به دل بابا نشسته بود البته بابا هنوز از جريان خواستگاري خبر نداشت
امروز قراره بابا رو مرخص کنن من و ليلا پشت در اتاق ايستاده بوديم و نيما در تعويض لباس به بابا کمک مي کرد
ليلا-چه خبر از آقاي استاد
-جلوش استاد استاد نکنيا که اصلا خوشش نمياد
ليلا-نه بابا تا ديروز اسمش رو مي آوردم سرخ و سفيد مي شدي حالا امروز لزش دفاع مي کني بشکنه اين دست که منو به آقاي استاد فروختي
-ليلا مگه نگفتم...
ليلا-اومد حلال زاده است
-جلوش چيزي نگيا
ليلا-نه بابا چي بگم؟
با قدمهايي محکم راه ميرفت وقتي به ما رسيد سلام کرد
-سلام ليلا خانم خوبي يگانه جان؟
چشمام گرد شد به ليلا نگاه کردم سعي داشت خنده اش رو پنهون کنه
ليلا-ببخشيدمن برم ببينم بابا اماده شده؟
و به سمت اتاق بابا رفت
-ببينيد آقاي شهاب
-ماني
-بله آقا ماني ميشه اينقدر زود صميمي برخورد نکنيد حالا بقيه نمي دونن ما که مي دونيم قضيه چيه؟
-خوب من هم به خاطر ديگران اينجوري برخورد ميکنم فقط يادت باشه خودت خواستي بعدا پشيمون نشي
-مطمئن باشيد پشيمون نميشم من نيازي به محبت شما ندارم
-خيلي تند ميري تقصير منه مثل اينکه فراموش کردي که من
-سلام آقا ماني خوبي؟
اضافه شدن نيما باعث شد که حرفش نيمه کاره بمونه
-ممنون نيما جان تو خوبي
تو گوش ليلا که اونم کنارم ايستاده بود گفتم اينا کي با هم پسر خاله شدن؟
-حسودي بالاخره که بايد باهم باجناق بشن پس بهتر هواي هم رو داشته باشن البته آقا ماني شما بايد احترام نيماي ما رو نگه داره بالاخره نيما حق آب و گل داره
-نه بابا چقدر تحويلش ميگيري اتفاقا شوهر شما بايد تحت امر ماني باشه چون ماني يه سه سالي از شوهر شما بزرگتره
-دختر هم دختراي قديم ،هيچي نشده اينقدر شوهر شوهر مي کني واي به حال زماني که ازدواج کني اونوقت حتما
نمي تويم بگيم بالاي چشم آقا ابرو (البته همه ي اين حرفا رو به شوخي مي گفت)
با خنده گفتم ما اينيم
-اه شوهر ذليل،راستي اين دو تا کجا رفتن
-اونهاشونن دارن با بابا ميان
-به به چه دامادهاي برازنده اي

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 7
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 58
  • بازدید ماه : 585
  • بازدید سال : 2,502
  • بازدید کلی : 67,983
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...