close
چت روم
رمان بوی خوش عشق فصل9
loading...

CiTy Romance

روزهاي بهار پشت سر هم ميگذشتن. مثل روزهاي ديگة زندگي. خوب يا بد داشتيم به تابستون نزديک ميشديم. امتحانها هم ميگذشت و هر دفعه که من با نمرة خوب قبول ميشدم، آريا يه mail ميزد و کلّي تشويقم ميکرد. موضوع اينجا بود که من اصلاً عادت نداشتم درس بخونم! يعني وقت هر کاري رو داشتم بجز اين! يا نه، ديگه هيچ وقتي برام نمونده بود. فقط آريا بود و دردها و غمهاي زندگيش. گاهي شبها خوابم نميبرد. تا صبح به اين مسئله فکر ميکردم و دنبال راه حل ميگشتم! اگه آريا وضع ماليش خوب بشه، اين دختره با کلّه زنش ميشه! چطوره يه شرکت…

رمان بوی خوش عشق فصل9

Sheida بازدید : 19 شنبه 16 / 01 نظرات ()
روزهاي بهار پشت سر هم ميگذشتن. مثل روزهاي ديگة زندگي. خوب يا بد داشتيم به تابستون نزديک ميشديم. امتحانها هم ميگذشت و هر دفعه که من با نمرة خوب قبول ميشدم، آريا يه mail ميزد و کلّي تشويقم ميکرد. موضوع اينجا بود که من اصلاً عادت نداشتم درس بخونم! يعني وقت هر کاري رو داشتم بجز اين! يا نه، ديگه هيچ وقتي برام نمونده بود. فقط آريا بود و دردها و غمهاي زندگيش. گاهي شبها خوابم نميبرد. تا صبح به اين مسئله فکر ميکردم و دنبال راه حل ميگشتم! اگه آريا وضع ماليش خوب بشه، اين دختره با کلّه زنش ميشه! چطوره يه شرکت راه بندازيم و... نه، اين که نميشه! به آريا بگم يه شرکت تأسيس کنه، من براش از بانک وام ميگيرم! نه اصلاً ولش کن، کسي که قراره براي پول زن آريا بشه، همون نشه بهتره! امّا غزال که ميخواد، پدرش راضي نيست! اگه پول باشه، پدره هم راضي ميشه!
تو يکي از همين روزها که البتّه موضوع مادام باور حسابي سر زبون خانواده بود و مرتّب نامههاي وکيلها مياومد و ميرفت، يهو ياد انگشتر نعل مادام افتادم! اين شانس مياره، اينو بدم آريا بده به غزال، شايد يه راهي جلوي پاشون باز بشه.... به آريا گفتم، گفت نميدونم، هر جور صلاح ميدوني. من هم انگشتري رو که فقط موقع امتحان دستم کرده بودم با يه مسافر فرستادم ايران. جالب اينجا بود که يهو به نظرم اومد که کارها داره جور ميشه. طبق گفتة آريا غزال حالا ديگه هر روز زنگ ميزد و مرتّب آريا رو ميديد.
دلم يه هوا گرفت. مخصوصاً که از وقتي غزال با آريا سر لطف اومده بود، من تقريباً ديگه نميديدمش. يه حالت مخصوصي بود، انگار که فقط موقع غم و غصّه و درد دل کردن من لازم بودم و در غير اين صورت، مثل يه شيئي بيمصرف بايد کنار گذاشته ميشدم! خوب باشه. اگه ايشون اين طوري راحت هستن، باشن. من آدمي نبودم که برم گدايي محبّت. پدرم هميشه ميگفت من درياي محبّت رو ميريزم به پاي بچّههام که محتاج قطره چکون محبّت بقيه نباشن، امّا دلم گرفته بود. اصلاً باورم نميشد! هر دفعه که زنگ ميزدم آريا يا کار داشت يا نبود يا بايد ميرفت! فقط اينقدر وقت داشت که وقايع و صحبتهاش رو با غزال براي من تعريف کنه و بار دلش رو سبک کنه. در نتيجه تو روزهايي که شاد و شنگول بود من جايي نداشتم! براي من فرصتي نميموند! بيشتر شبها خواب به چشمم نمياومد. صبحهاي زود ميرفتم قدم ميزدم. اصلاً روحيهام بکلّي عوض شده بود. کتايون ميگفت که موقع اين امتحانهاي آخر، خيليها اوضاع روحيشون بهم ميريزه. از امتحان بود؟ يا من مشکل ديگهاي داشتم؟ نميدونم. فقط ميدونم که خيلي خيلي عوض شده بودم!
يکي از روزهايي که آريا جواب هيچ کدوم از ميلهام رو نداد، زنگ زدم بهش و داشتم حرف ميزدم؛ نميدونم چي شد که تونستم بگم دوستش دارم! خودم هم بعدش که فکر کردم ديوونه شدم! اين چه کاري بود؟ من همون کسي بودم که سرم ميرفت، غرورم نميرفت! وقتي اينو گفتم فرياد آريا به آسمون رفت:
- من نميتونم بهار. اِه... لوس نشو. من دلم پيش يکي ديگه است. تو که خوب ميدوني. از من اين توقّع رو نداشته باش.
اشکم در اومد! چي گفتم؟ چرا گفتم؟ حتماً زده به سرم! بايد برم پيش روانپزشک. فکر کنم بيماري رواني گرفتم. ما که با هم دوست بوديم. دوستي به اين قشنگي رو خرابش کردم. شروع کردم به گريه کردن. به آريا گفتم ديدي چيکار کردم؟ دوستي ما قشنگ بود. من خرابش کردم.
- الان هم قشنگه. ناراحت نباش، مشکلي نيست.
- چرا. من نبايد اين حرفها رو ميزدم.
- ولش کن. من فراموش کردم. اصلاً تو حرفي نزدي.
به قدري از دست خودم عصباني بودم که حد نداشت. دلم ميخواست سرمو ميکوبيدم به ديوار. اون شب رفتم پارک و تا صبح رو يه نيمکت نشستم. من بودم، دختر نازپروردة پدرم. لوس و ننر برادرم؛ که اينجا، روي اين نيمکت نشسته بودم. تنهاي تنها. تقريباً زده بود به سرم. بارون گرفت و من حتّي حس نکردم دارم خيس ميشم! صبح برگشتم خونه و بعد از ساعتها تفکّر يه نامه نوشتم به آريا؛ و چون نميتونستم پستش کنم، نامه رو پاي تلفن براش خوندم:
"سلام،
امروز هر چي زنگ زدم نتونستم پيدات کنم بنابراين مجبورم همة چيزهايي که مياد به ذهنم رو بنويسم. نميدونم چرا حدّاقل موبايلت رو برنداشتي. شايد از دست من ديگه به تنگ اومدي و ميخواي شرّم رو بکني. البتّه من بهت حق ميدم. خداييش حق داري. اين خُل و چِلي که من شدم ديگه دوستي برام نميمونه. ديشب من تمام شب رو توي پارک بودم، بارون ميومد ولي من حتّي بارون رو حس نميکردم. خيلي فکر کردم. به اين روزها، به حرفهايي که زدم، به چيزهايي که به تو و بقيه گفتم. بعد آروم آروم همه چي تو مغزم جا افتاد و فلسفة خيلي چيزها برام روشن شد. نميدونم چيزهاي به اين واضحي رو من شايد به علّت اين که اوضاع روحي خرابي دارم نميديدم.
اوّل اين که محبّت من به تو، اون طوري که بود و هست يه نوع علاقة خاصّه. از نوع نابي که من هميشه آرزوش رو داشتم که يه روز دلم اين طوري براي يکي پر بزنه. عشق زميني نبود، آرزوم نبود که مثلاً تو بشي همسرم، اصلاً تو اين فکر نبودم. باور کن راست ميگم. يه نوع علاقه بود از نوع خودش. دوستي هم نبود، دوستي با زمان جا ميفته. اين نوع مخصوص رو فقط من درک ميکردم. دلم ميخواست اگه با مردن من تو به اون چيزهايي که ميخواي ميرسي، من بميرم. ولي خدا شاهده اين نوع رو خودم هم سراغ نداشتم. نميخواستم دو طرفه باشه. برام مهم نبود. تو برام اون کسي بودي که آفريده شده بودي براي اين. وقتي حرف ميزدي، وقتي غصّه داشتي، دلم ميخواست غصّهات ميرفت تو وجود من و تو خلاص ميشدي. با تمام اين تفاصيل، اين يه نوع محبّت آسموني بود. اين اون علاقهاي که تو به غزال داري نبود. اون علاقهاي که من يه روز به ديويد داشتم هم نبود.
بعد تمام حرفهاي اطرافيان شروع شد. اين همه اظهار نظر. اينهايي که نميفهميدن من چي ميگم محبّت منو تبديل کردن به يه عشق پيش پا افتادة زميني. از همين نوعي که همه دارن. هر کس يه حرفي زد. اينقدر گفتن و گفتن که من يه چيزي رو که هيچ زماني تو وجودم حس نکرده بودم حس کردم! حسادت. که خداي من شاهده در زندگيم نچشيده بودم که اين چيه و اصلاً دليلي نداشت که من به اونهايي که با تو هستن حسودي کنم! اين يکشنبة کذايي هفتة پيش منو انداخت. همة فلسفة زندگيم رفت زير سئوال. خودم با دست خودم شدم اون چيزي که نه تو ميخواستي و نه من. همون چيزي که توي يکي از ميلهات نوشته بودي که "اگه خوب فکر کني ميفهمي احساست واقعي نيست و اين احساس رو برات ساختن." و من ديشب تا صبح فکر کردم و به اين نتيجه رسيدم که تو حق داشتي. اون از بابا که گفت "خاک تو سرش." يا بهرام که گفت "اگه خبري هست من جور ديگه برم جلو." ولي به خدا قسم آرياجون به جون خودت قسم، کلاهم رو که قاضي ميکنم، ميبينم که همة حرفهايي که به تو زدم از روي صداقت بود.
حتّي راجع به غزال نخواستم جوري قضاوت کنم که با وجدان خودم درگير بشم. هر چي که گفتم، هر نظري که دادم، فقط و فقط براي اين بود که آرزو داشتم تو خوشبخت بشي، که من هيچ وقت غصّة تو رو نبينم. دلم ميخواست اون چيزي که برات خوبه رو بدست بياري. وقتي ديدم که نميشه، گفتم پس من ميشم سنگ صبور تو. تو حرف بزن و من جاي تو راجع بهش فکر ميکنم. اگه اون سي صفحهاي که من به فرانسه نوشته بودم رو ميخوندي، ميديدي که همة فکرم و نقطه ضعفم تو بودي. دلم گنجايش اين همه محبّت رو نداشت. داشت ميترکيد. حالا فکرش رو بکن با اين حالتهاي من، که سعي ميکردم برات راه حل پيدا کنم، که چارهاي کنم چاره ساز، که دوستت باشم، چطوري تو اين امتحان خدا سُر خوردم و با سر خوردم زمين! يادم رفت هدف از دوستي ما چي بود. عقلم از کار افتاد. دلم ديگه بهم جهت نداد. فکر ميکنم شايد اين همه با هم بعلاوة امتحانهاي سال آخر جمع شد و من رو از حال عادّي خارج کرد. ديوانه شدم؛ به سرم زد، ولي همون موقع ميدونستم که داره ميزنه به سرم! آرياجون، اينها رو نوشتم که بدوني، چون ميدونم که نميدوني چقدر برام عزيزي! خدا شاهده قصد خريد دوستيت رو نداشتم. همه جا يادت بودم، تو هر لحظه، تو لحظات شاد زندگيم ميخواستم تو هم بودي و خوشحال ميشدي. حتّي بعد از اين که اينترنت شما رو قطع کردن، من هر دفعه که رفتم رو اينترنت يادت رو کردم که کاش تو جاي من بودي!
با اين اوضاع و احوال، حالا ميخوام چند تا چيز ديگه رو بهت بگم. ميدوني كه من خيلي دلم ميخواد تو رو ببينم. امّا فکر ميکنم الان وقتش نيست. الان غزال کمي به تو نزديک شده. بايد از اين فرصت استفاده کني شايد بتوني اين مشکل سه ساله رو حل کني و من دعا ميکنم که به نفع تو حل شه. اگه خوشبختي تو در اينه که اين همسرت باشه، بشه و اگر قراره غبار غم به دلت بشينه، تموم شه! حالا بعد از اين اگه درست شد، خودم يه دعوتنامه براي تو و غزال ميفرستم بياين يه دوري بزنين و من هم تو رو ببينم که واقعاً آرزومه و اگه نشد هم که تو بيا و با هم ميريم چند تا کشور رو ميبينيم. اگه بدوني که چقدر متأسّفم که اين طوري اين شادي جمعة تو رو از گلوت در آوردم!
اين نقش دوست نبود! رسم معرفت هم نبود! اين اوني نبود که من ميخواستم! من بايد با شادي تو پرواز ميکردم! ولي يک قول بهت ميدم، و من تا به حال تا زماني که وضع روحي خوبي داشتم، هر قولي که دادم بهش عمل کردم. قول ميدم که دوست خوبي برات باشم و ديگه اصلاً ناراحتت نکنم و هر کاري که از دستم بر بياد براي اون چيزي که تو ميخواي بکنم. هر چيزي که تو ميخواي و نه اون چيزي که برام درسته! در ضمن اينو بهت بگم که بدوني خيلي عزيزي و خيلي خوبي. پس محبّت کن من رو اون روز فراموش کن! فکر کن اون روز اصلاً وجود نداشت! واقعاً معذرت ميخوام که اين کار رو کردم. اين راه و رسم وفاداري و امانتداري نبود. در ضمن ادامه بده به همون طوري حرف زدن، من هنوز دوستت هستم. از اين به بعد سعي ميکنم يه گوشم در باشه و يکي ديگهاش دروازه براي حرفهاي بقيه، که اين طوري احساس من رو عوض نکنن. يه نويسندة فرانسوي ميگه "فاصلة بين عشق و نفرت از مو هم نازکتره." من فکر ميکنم شايد فاصلة بين محبّت من، که اسمي روش نميشه گذاشت با اين اراجيف هم کم بود. قربان تو، بهار"
- سبک شدي؟
- آره!
- حالا برو سر درست بهارجان! من تو رو از زندگي انداختم. برو خانومي که امتحان داري.
از اون لحظه به بعد سعي کردم که هر کاري از دستم برمياد بکنم تا آريا به غزالش برسه! بايد اين کار رو ميکردم. اين پسر به حدّ کافي زجر کشيده بود. همين رو کم داشت که من هم اضافه بشم به درگيريهاي روزانهاش! داشتم چه دسته گلي به آب ميدادم!
همين روزها بود که شيوا رسيد ژنو. دلم براش يه ذرّه شده بود. امّا حتّي موقع نهار که قرار بود من و شيوا با هم غذا بخوريم، من پاي تلفن بودم و داشتم با آريا گپ ميزدم! حتّي خونه هم نميرفتم! از کابين دانشگاه زنگ ميزدم و پرچونگي ميکردم. هرچي پول داشتم ميرفت پاي کارت تلفن. امّا برام مهم نبود! دلم ميخواست آريا حرف بزنه، دلم ميخواست به آرزوش برسه. از طرفي ميديدم که همش کوتاه مياد و اين به ضررشه!
- آريا جون، حرفت رو بزن. بگو دوستش داري، امّا يه چيزهايي هست که بايد حل بشه. مسائل و مشکلات بين دو تا خانواده تا ابد ميمونه. اگه الان حلّش نکني بايد همديگه رو فراموش کنين!
- راجع به دوست داشتن که زياد گفتم! اون روزهاي بعد از مخالفت پدرش روزي دو سه بار زنگ ميزدم و ميگفتم ميخوام يادآوري کنم که دوستت دارم! امّا آخه مشکل خانوادهها به من ربطي نداره! مثلاً ميگه پدرت خونة دوست مشترکمون همش با دوستش حرف ميزده و با اين کارش ما رو بي ارزش کرده! خانوادة من هر چي که گفتن من آرومشون کردم ولي جواب اينها رو که من نميتونم بدم!
- مشکلاتي که تو گفتي خاله زنک بازيه! من اصلاً نميفهمم، اگه همديگه رو دوست دارين نبايد بگذارين اين حرفها زده بشه! وجودتون واسه هم بايد کافي باشه.
- نه بهارجان! تو ايران همة برخوردها و رفتارها مهمّه! از کنار اين مسائل به اين راحتي نميگذرن!
- به نظر من مشکل عشق شما اينه که به اطرافيان و ديگران بستگي داره! شما که نسل امروزين اين حرفها رو بگذارين کنار.
- ميدوني ديروز چي ميگفت؟ ميگفت که من دوست دارم مشهور بشم! ببين حتّي ثروتمندترين آدم دنيا اينقدر مشهور نيست که يه هنرپيشة خوب هست! گفتم مشهور بشي که چي؟ گفت که همه نگاهم کنن و بهم احترام بگذارن! گفتم پس تو دوست داري همه نگات کنن؟! گفت معلومه!!! پس فکر ميکني اين دخترهايي که خودشون رو ميکشن و هزار جور آرايش ميکنن و لباس اين مدل و اون مدل ميپوشن براي چيه؟ که همه نگاهشون کنن و اونهام از نگاه ديگران لذّت ببرن! وقتي هنرپيشة مشهوري شدي احتياج به اين چيزها نداري. خود بخود همه نگاهت ميکنن!
- آريا اين حرفها که خيلي سطح پايينه. اين دختره بچّه مونده يا خيلي احمقه؟
- هيچ کدوم! اکثر دخترهاي ايروني همين طوري هستن!
باورم نميشد. مگه ميشه يه آدم سالم با عقل سالم اين جوري فکر کنه؟ من هم دوست داشتم که ديگران با احترام بهم نگاه کنن ولي اين احترام و شخصيّت قائل شدن براي کسي، هيچ ارتباطي به اون چيزي که غزال گفته بود نداشت! من دلم ميخواست طوري رفتار کنم که احترام برانگيز باشه. قيافهاي که جلب توجّه کنه براي من مثل ماشين خوشگليه که آدم نگاهش ميکنه. ربطي به انسانيّت نداره! شبها اين فکر انقدر مشغولم ميکرد که خوابم نميبرد. آريا، اينو از کجا پيدا کردي؟ شايد خود آريا هم همين طوريه خوب! اگر نه که عاشق چشم و ابروي طرف نميشد و نميگذاشت يه الف بچّه مسخره و دست آويزش کنه! ولي نه، دل که به زنجير باشه اين حرفها تو مغز آدم نميره!
"در عشق توام نصيحت و پند چه سود؟
زهرآب چشيدهام مرا قند چه سود؟
گويند مرا که پاش بر بند نهيد
ديوانه دل است، پام بر بند چه سود؟"

شيوا براي چند روز رفته بود ناپل و من هم طبق برنامة هر روزه کتابخونه بودم. آريا قرار بود با غزال بره پيش مشاور و من هم تند و تند نظرم رو براش مينوشتم:
- آريا اين مشاور رو کي انتخاب کرده؟
- غزال!
- پس يعني قبل از اين که شما دو تا برين، مشاور از تمام جريان باخبره؟
- غزال ميگه چيزي بهش نگفته!
- الکي ميگه! هواي خودت رو داشته باش لطفاً. رفتي اونجا، حرفت رو بزن، ولي اين رو هم بدون که مشاور همين الان هم يه عقايدي در مورد تو داره و فقط ميخواد اثباتشون کنه، بنابراين اگه چيزي ميگه يا جوابي به حرفت ميده، بيطرف نيست!
- حالا ببينم چي ميشه.
- نبايد قبول ميکردي بري!
- چرا؟ بگذار برم شايد بالاخره اين قضيه حل بشه. من که هر چي با اين دختر حرف ميزنم، لام تا کام جواب نميده! اين اوّلين باره ميبينم يکي حتّي جواب سئوال رو با لبخند ميده!
- پس خبرش رو به من بده لطفاً. دلم برات شور ميزنه. بعد از مشاوره هم بلافاصله با هم راجع به چيزهايي که گفتين و شنيدين حرف نزنين. به خودتون فرصت فکر کردن بدين!
- باشه. مرسي که نگران مني!
هواي ژنو شديداً گرم شده بود. اوّلين بار بود که ماه ژوئن انقدر گرم شده بود. حتّي با کولر هم خنک نميشدي! البتّه چون هواي سوئيس هيچ وقت خيلي گرم نميشه، کمتر خونهاي پيدا ميشه که به کولر يا پنکه مجهّز باشه! فقط کتابخونة دانشگاه هست که يه سيستم خنک کنندة عالي داره و به همين دليل حتّي بچّههاي رشتههاي ديگه امسال اومده بودن کتابخونة پزشکي و جاي سوزن انداختن نبود. شب قرار بود مامان و بابا بيان خونة من. وقتي رسيدم ديدم مامان شام رو آماده کرده و داره ميز ميچينه. شروع کردم به گپ زدن با بابا و سر به سر مامان گذاشتن! تازه شام خورده بوديم که موبايلم زنگ زد، ولي صدا نمياومد. فهميدم آرياست. به بابا و مامان گفتم من بايد برم بيرون و دويدم طرف يه کابين و شمارة آريا رو گرفتم.
- آرياجون؟
- بهار هر کاري ميکردم نميگرفت!
- آره فهميدم. چه خبر؟
- هيچ چي. رفتيم پيش مشاور. تو حق داشتي. کاملاً معلوم بود که طرف در جريان همه چيز هست! به من ميگه خانوادة شما متعصّب هستن؟ گفتم نه! گفت يعني غزال ميتونه همين طوري که الان لباس ميپوشه، بعد از ازدواج هم باشه؟ گفتم معلومه، مشکلي نيست.
- غزال چي گفت؟ بالاخره حرف زد يا نه؟
- فرصت نشد! قرار شد هفتة ديگه بريم. امّا کلّي دلش از خانوادة من پُر بود! ميگفت پدر آريا گفته تصميم بگيرين، اگه نميخواين ما بريم براي بچّهمون جاي ديگه خواستگاري!
- خوب حرف بدي نزده که!
- مشاور هم همين رو گفت! گفت خوب بابا اينا که مسخرة شما نيستن.
- کلاّ ً چطور بود؟
- نميدونم. فقط فهميدم غزال پشت سر خانوادة من خيلي يارو رو پُر کرده بود. انگار منتظر بود مثلاً يه آدم متعصّب بيسواد ببينه! خيلي تعجّب کردم بهار. اين فکر ميکنه خانوادة من خيلي دست پايين هستن!
- مرده شور. حالا خودشون چه تحفهاي هستن؟!
- چه ميدونم! خودشون رو خيلي روشنفکر و سطح بالا ميدونن!
- روشنفکر يعني چي؟ ديگه کجا ميتونه يکي رو پيدا کنه که مثل تو شرايطش رو قبول کنه؟ اگه فکرت بسته بود که از اوّل هنرپيشه نميپسنديدي!
- شرايط؟ از من خرتر پيدا نميشه! يه بار گفت ميشه بعد از ازدواج هر مسئلهاي که پيش اومد من تصميم بگيرم؟! منم گفتم خوب اگه اينجوري دوست داري، باشه! بعد براي اين که من ناراحت نشم گفت راجع به مسائل بزرگ من تصميم ميگيرم، راجع به مسائل کوچيک تو!
- حقّته با همين ازدواج کني به خدا!
- بعد از اين که بيرون اومديم گفتم ترجيح ميدم امشب راجع به مسائلي که پيش اومد حرفي نزنيم! رفتيم پارک، يه بچّه داشت بازي ميکرد. خيلي ناز بود. گفتم غزال، من از اينا ميخوام! گفت اووه! من اگر هم بخوام بچّهدار بشم بعد از سي سالگيه. الان که عجله ندارم! ميخوام موقعيت شغليم رو درست کنم و مشهور بشم!
- آرياجون! تو که ميگفتي ازدواج کردن رو بيشتر به خاطر بچّهدار شدن دوست داري!
- آره خوب! از همين حرصم گرفت!
- پس چرا تا حالا راجع بهش صحبت نکرده بودين؟ تو اين سه سال!
- لزومي نديدم خوب! مثل اين که بري هتل و بگي قبل از اين که پول بدم ميخوام مطمئن بشم تو اتاقم تخت هست يا نه!
- حالا بيخيال. بهتر که همين الان حرفتون رو زدين. منم برم خونه. بابا اونجا بود که تو زنگ زدي. حالا يه جرّ و بحث حسابي داريم!
- واي ببخشيد.
- مهم نيست آريا. قربانت.
تمام راه تو فکر آريا بودم و مشاور. نميدونم چرا برام قابل درک نبود که چرا غزال ميخواست مشاور ببينه. چي ميخواست بگه که مستقيم نميشد بگه؟ وقتي رسيدم خونه ديدم بابا غضبناک نشسته!
- کجا بودي پدر جان؟
- رفتم تلفن بزنم به دوستم.
- از همينجا نميشد؟
- نه آخه يه مسائل خصوصي آريا هست که من نميتونستم اينجا بگم، براي همين رفتم بيرون.
بابا عصباني شد. از نگاهش فهميدم که سعي ميکنه خودش رو کنترل کنه.
- مگه شما SOS Urgence هستي؟ به تو چه؟ اين کارت خيلي سبک بود بهار. خوشم نيومد باباجون.
- اِه! باباجون هميشه که نيست. يه مرتبه دوستم به من احتياج داشته، من وظيفه داشتم زنگ بزنم.
- پدر جان هميشه نيست؟! سيصد و هشتاد فرانک پول تلفن ثابت ماه قبلت بوده. همش رو هم زنگ زده بودي ايران! با کارتهاي اعتباريت هم کلّي از بيرون تلفن زدي!
- خوب من که خودم پول همهاش رو ميدم!
- مسئله اين نيست بهارجان! خودت رو به اون راه نزن! چقدر تو با اين پسره حرف داري؟ اگه دلش تنگه يا ناراحته بره پيش روانپزشک!
- خوب من روانپزشکم ديگه!
- تا حالا نديدم دکتر پول نسخة مريض رو بده!
- بابا شما که براتون پول مطرح نبود!
- حالا هم نيست. صد برابر اين پول فداي يک تار موت. امّا اين کار صحيح نيست! از پايه غلطه! اصلاً تقصير من بوده که تو رو زود مستقل کردم...
ياد دو سال پيش افتادم. يه روز به خاطر دوري راه و کشيکهاي شبانه، صبح پشت فرمون خوابم برد و تصادف بدي کردم. تابستون همون سال وقتي از ناپل برگشتم، ديدم بابا و مامان و بهرام يه خونه نزديک دانشگاه برام گرفتن و مبله کردن!
- بابا من نميخوام برم تو اين سوراخ موش! منو دارين از خونه بيرون ميکنين؟!
- پدرجان، من نميتونم ببينم جگرگوشهام بعد از يک کشيک شبانه به رحمت خدا بره! وقتي کشيک نيستي شب بيا خونه و تو اتاق خودت بخواب. اون موقعي هم که خسته هستي برو خونة خودت.
شبهاي اوّل از دلتنگي و دلشوره خوابم نميبرد. مامان و بابا به نوبت مياومدن پيشم ميموندن تا عادت کردم. حالا بابا روبروم نشسته و از کارش پشيمون بود!
- تو رو خدا پدرجون! اين چه حرفيه ميزنين؟ حالا که من رو پاي خودم ميايستم و خرج خودم رو در ميارم، تازه يادتون افتاده زود بوده من مستقل بشم؟
- کجا رو پاهاي خودت هستي؟ اگه به اميد کارتهاي اعتباري من نبود، جرأت نميکردي اين جوري ولخرجي کني!
- اصلاً اين طور نيست. وقتي جايي لازمه آدم خرج کنه، ميکنه!
- لطف کن کارتهاي من رو پس بده.
- بفرمايين!
- پاره کن!
يه قيچي آوردم و کارتهايي که پدرم برام گرفته بود رو پاره کردم!
- حالا ببينم بازم ميتوني اين طوري پول دور بريزي يا نه!
- بابا؟ مگه من تا به حال پول دور ريختم؟ چرا شما با من اين طوري حرف ميزنين؟
- اين کارِت غلطه بهار! اگه دوستت ناراحته، بايد خودش تلفن بزنه. من دوست ندارم يه تک زنگ به شما بزنن، شما مثل سگ پاسوخته بري بيرون!
ديگه نتونستم حرف بزنم. اشکم سرازير شد. بابا هيچ زماني غير از ناز و نوازش و قربون صدقه به من چيزي نگفته بود. خوب که نگاهش کردم ديدم ما چقدر به هم شبيه هستيم! به قول بهرام "کپي برابر اصل". منتها تا به حال اين شباهت باعث شده بود که خيلي به هم نزديک باشيم و امروز داشت ما رو از هم دور ميکرد.
مامان با رنگ پريده به ما نگاه ميکرد. به بابا گفت: بهت گفتم لوسش نکن، گفتي من لوسش نکنم مجبور ميشه بره يکي رو پيدا کنه که لوسش کنه. گفتم فعلاً زوده مستقل بشه، گفتي دلم ميلرزه بچّهام تصادف کنه. حالا نميتوني بعد از اين همه کار بياي و به اين بچّه بگي" نکن!" تا به حال بهش "نه" نگفتي، تو کِي به اين گفتي ولخرجي نکن؟ الان ديگه ديره. دخترم رو زجر نده لطفاً. طرز تربيت رو تو بيست و دو سالگي نميتوني عوض کني!
- به قول فرانسويها "دير بهتر از هيچ وقته!"
مامان و بابا رفتن و من موندم و يه عالم علامت سئوال، يه عالم علامت تعجّب! بابا از چي ميترسيد؟ آريا هم يه دوستِ من، مثل بقيه. چي شده بود که نميخواست من تلفن بزنم؟ مطمئن بودم مسئلة مالي نبود! از طرفي از فرداي اون روز بايد ميرفتم دنبال کار. تا اون روز اجارة خونه و خرج زندگيم با خودم بود، ولي بابا پول بيمه و کتاب و مسافرتم رو ميداد که البتّه کم نبود! من عادت به صرفهجويي نداشتم. البتّه هميشه خرجهام حساب داشت و بيهوا پول دور نميريختم. امّا حالا ديگه بايد عزمم رو جزم ميکردم و مواظب خرجهام ميبودم. از طرفي کارتهام کلّي منفي بود و بايد همة پولش رو يکجا ميدادم چون بابا ميخواست حسابم رو ببنده.
با خودم گفتم "فردا هم روزي خواهد بود..." فرداي اون روز زنگ زدم به ديويد:
- ديويد، من پنج هزار فرانک پول لازم دارم، ميتوني بهم قرض بدي؟
قهقهة ديويد به آسمون رفت!
- بهبه! دختر لوس و نُنُر بابا چي شده که پول کم آورده؟ مطمئنّم با پدرت قهر کردي!
- نخيرم! اصلاً هم قهر نيستم. فقط بابا ميخواد حساب کارتهاي منو ببنده، بايد هرچي منفي هست رو بدم.
- اگه قهر نيستي چرا خودش نميده؟ منو خر نکن بهار، بگو چه خبره؟!
صداي مگلي از پشت تلفن ميومد که فرياد ميزد:
- بهار بهش نگو. خودم بهت پول ميدم. اين آقا ميخواد اطّلاعات بخره و بابتش پول بده!
خندهام گرفت. چند ماه پيش بود که يه mail از ديويد برام اومد:
"بهار جون،
يه خبر خوب دارم! ميخوام از مگلي بخوام زنم بشه! نظرت چيه؟ مطمئنّم که موافقي. اگه ممکنه يه قرار بگذار با هم بريم حلقه بخريم. لطفاً چيزي بهش نگو تا خودم ازش درخواست ازدواج کنم. ميبوسمت، ديويد."
فرداي اون روز من و ديويد رفتيم حلقة برليان مگلي رو بخريم.
- اين کوچيکه! برليانش چند روز که بگذره ناپديد ميشه!
- تو ميخواي منو ورشکست کني ها! اين خيلي گرونه!
- وقتي ميخواي زن به اين خوبي بگيري مجبوري خرج کني. خسيس بازي در نيار تو که وضع ماليت خوبه!
- آخه اين همه پول براي يه قيراط برليان ناقابل؟!
خلاصه مجبورش کردم يه حلقة طلاي سفيد با تک برليان قشنگ بخره، بيست هزار فرانک هم از جيبش يا شايد جونش مايه بگذاره! من و مگلي روزهاي شاد و غمگين زيادي رو با هم گذرونده بوديم. وقتي مگلي رو به ديويد معرّفي کردم بهش گفتم که بايد خيلي مواظبش باشه. گوهر گرانبهايي بود. حالا اين دو تا ميخواستن با هم ازدواج کنن. چند وقتي بود که با هم زندگي ميکردن و من حدس ميزدم که اين ارتباط پايان خوشي داشته باشه... خلاصه مگلي گوشي تلفن رو گرفت:
- بهار، دلم برات تنگ شده. اگه ناراحتي الان بيام اونجا.
- نه عزيز دلم، ناراحت چرا؟ پول کم دارم. اين ديويد هم تا ته و توي قضيه رو درنياره دستش تو جيبش نميره!
- بيخود کرده! خودم همين امروز ميريزم به حسابت!
- مرسي عزيزم. راستي عروسي چي شد؟
- صبر ميکنيم تا امتحانهاي تو تموم بشه. بايد براي ما سنگ تموم بگذاري، الان که نميتوني!
- حتماً. با کمال ميل. يه بلايي سر داماد بيارم با اون خسيس بازيش که تو قصّهها بنويسن!
- نترس بابا، با هم آدمش ميکنيم! اون روز داشت جريان حلقه خريدنتون رو برام ميگفت، مرده بودم از خنده! خوب بلايي سرش آوردي! اين اگه به خودش بود يه حلقة پلاستيکي برام ميخريد!
- صبر کن سر بقية چيزهام همين بلا رو سرش ميارم! نگران نباش!
وقتي که ازدواج من و ديويد به هم خورد، خيلي نگرانش بودم. البتّه ميدونستم که پسر محکميه و بيدي نيست که با اين بادها بلرزه! امّا خوب سخته که آدم براي آيندهاش برنامهريزي کنه و بعدش همه چيز رو پوچ شده ببينه! بعد از يه مدّتي بهش گفتم که مگلي خيلي دختر خوبيه. اگه ميخواي چند بار قرار بگذاريم دسته جمعي بريم بيرون. تور زدنش با خودت! همين شد که اين دو تا به هم رسيدن و دو تاشون حامي خوبي بودن براي من! مخصوصاً مگلي که مثل خواهرم بود و بينهايت دوستش داشتم.
فرداي اون روز پول رو به حساب کارتها ريختم و يه دفتر ديگه از زندگيم بسته شد. ديگه کاملاً مستقل شدم. کشيکهاي شبانه توي بيمارستان هم شروع شد.
اون روز صبح قرار بود شيوا از ناپل برسه. منم رفته بودم فرودگاه پيشوازش. پرواز تأخير داشت و من هم از فرصت استفاده کردم و با لذّت مشغول گوش دادن به برنامة يه گروه موزيک بودم که براي جشن موزيک ژنو توي فرودگاه برنامه گذاشته بودن.
- شاگرد نمونة من چطوره؟
- سلام استاد. شما اينجا چيکار ميکنين؟
- براي يه کنفرانس رفته بودم تورنتو. دارم برميگردم. ديدم اينجايي گفتم احوالت رو بپرسم. وقت داري بريم يه قهوه بخوريم؟ دلم براي قهوههاي اينجا لک زده!
- با کمال ميل.
نشستيم و مشغول گپ زدن شديم. مينگيزيني پروفسور من بود. دکتر روانشناس بود و البتّه تو دنيا مشهور. هميشه با هم بحثهاي گرمي داشتيم. يادم مياد وقتي بهش گفتم که ميخوام براي تخصّص برم روانشناسي، گفت نه! به درد تو نميخوره! تو خيلي حسّاسي. نميتوني بين خودت و مريضت فاصله بگذاري. مريضهاي رواني ناراحتي زياد دارن. رو زندگيت تأثير خوبي نميگذاره. اون روز من فرصت رو غنيمت شمردم و در مورد آريا و غزال و خودم سئوال کردم. استاد به دقّت گوش ميکرد. بعد گفت: اين دوست شما تو يه راهي افتاده که مشکل ميبينم برگرده. من فکر ميکنم اين با دوستش ميره و بعد پشيمون ميشه. ولي گاهي اوقات لازمه که آدم اشتباه کنه و سرش به سنگ بخوره تا ياد بگيره!
- استاد، من نميدونم اين وسط چه کاره هستم! اين دوستي ديگه چه نوعيه؟ عشقه يا محبّت؟
- من فکر ميکنم اين يه نوعي از عشقه. خيلي هم زيباست، خيلي هم عميقه. نگهش دار تو خودت. هر آدمي نميتونه اين جوري به کسي عشق بورزه.
شيوا اومد و برگشتيم خونه. تو راه جريانهاي اتّفاق افتاده رو براش تعريف کردم. با دهن باز نگاهم ميکرد:
- تو و باباجون بحث کردين؟ دعواتون شد؟ من که باورم نميشه! امکان نداره!
- حالا که شده. اصلاً حال حرف زدن در اين مورد رو هم ندارم.
- تو کِي حال حرف زدن داشتي؟!
وقتي رسيديم خونه، ديدم عسل دوستم برام پيغام گذاشته که من از ايران اومدم، دو سه تا پسر خوشگل هم باهام اومدن! بدوين که تموم شد، بشتابيد که دير شد! عصر باهاشون قرار گذاشتيم. شب قبلش من کشيک بودم و درست نخوابيده بودم. شيواي خوابآلو حاضر نبود از جاش تکون بخوره.
- پاشو ديگه دير شد. بيا اين حوله رو بگير و برو زير دوش.
- اِه! بگذار از تخت پياده بشم!
- پياده بشم نه! بيام پايين.
- چقدر ايراد ميگيري! چه فرقي داره؟ بهار يه لباس خريدم براي تارا خيلي خوشگله!
- چه مدليه؟
- صورتي ساده، جلوش دکمههاي قشنگي داره... از اين حيوونهايي هستن که قرمزن، بعد روشون نخود نخود سياه دارن!!!
- اوّلاً حيوون نه و حشره! بعدش هم کفشدوزک! نخود نخود هم نه و نقطه نقطه!
کفرش در اومد و رفت زير دوش. من عاشق حرف زدن شيوا بودم، مثل اسمش شيوا سخنراني ميکرد! به قدري اين دختر ساده و بيتکلّف بود که حد نداشت. در ضمن فارسيش افتضاح بود و هميشه پدر و مادرش رو مقصّر ميدونست!
- به ما ياد ندادن، اصرار نکردن. اگه باباجون اصرار نميکرد تو فارسي ياد ميگرفتي؟
- معلومه که نه! ولي الان که ديگه بچّه نيستي شيواجون، ميتوني ياد بگيري!
- حالا ديگه ديره.
شب تو يه بار قرار داشتيم. من خيلي خسته بودم. چشمهام داشت بسته ميشد! عسل و خواهرش و سه تا پسر ايروني هم با ما بودن. يکيشون خيلي بانمک بود. فقط يادمه همه داشتن ميخنديدن و من چُرت ميزدم و منتظر بودم برگرديم خونه!
- شيواجون بريم؟
- نه بابا کجا؟ زوده هنوز!
فهميدم چشمش يکي از پسرها رو گرفته!
- من خستهام. چشمام داره از خواب بسته ميشه.
- ok، بريم.
دو تا از آقايون ما رو با ماشين رسوندن خونه!
- بهارجان؟
- بله؟
- ميتونم يه خواهشي ازتون بکنم؟
- بفرمايين، خواهش ميکنم. اگه کاري از دستم بر بياد خوشحال ميشم.
- ميتونم فردا شب شام در خدمتتون باشم؟
- متأسّفم. من وسط امتحانها هستم. واقعاً فرصت بيرون رفتن ندارم. باشه يه موقعيت ديگه!
شيوا چشم غرّة جانانهاي بهم رفت. فهميدم حرصش گرفته و فقط منتظره تنها بشيم!
- بهار واقعاً الاغي!
- خودتي! چي شده مگه؟
- پسر به اين جيگري! آخه بيانصاف، آدم به اين ميگه نه؟!
- خوشگل بود؟!
- مگه کور بودي نديديش؟
- بابا من از خواب داشتم ميمردم! حواسم به اين چيزها نبود!
- بعضي وقتها فکر ميکنم تو خيلي خنگي! آخه مگه ميشه آدم متوجّه همچين کسي نشه؟ من اگه در حال مرگ بودم، زنده ميشدم که نظاره کنم!
- خيلي لوسي واقعاً. تحفه که نبودن. منم حوصلة اين کارها رو ندارم.
- دقيقاً بود! خاک تو سرت که آخرش دست رو ميزني تو ...
حوصلة حرف زدن نداشتم. شيوا هنوز داشت غُر ميزد که خوابم برد!
فرداي اون روز رفتم کتابخونه. يادمه که جمعه بود و ظهر من به خونة آريا زنگ زدم. داشتم گپ و چپ ميزدم که موبايلم زنگ زد.
- بهار؟
- چيه شيوا؟
- بيا خونه. اينجا گُل بارون شده! من ديگه جا ندارم. اين آخري رو گذاشتم تو وان!
- چي؟ گُل کجا بود؟
- مازيار فرستاده برات. آخرين کارتش هم نوشته تا شام با من نياي، همين طوري گُل ميفرستم!
- از کجا مياد؟
- گُل فروشي هيلتون.
- زنگ بزن بگو ديگه نيارن. الاغ جان جاي اين که به من زنگ بزني، زنگ بزن گُل فروشي، بگو ما ديگه گل قبول نميکنيم!
- خودت بيا بهار! باباجون بياد خونه رو ببينه ناجور ميشه!
اجباراً با آريا خداحافظي کردم و رفتم خونه. اوّل يه زنگ زدم گُل فروشي، بعد هم با شيوا همة گُلها رو ريختيم تو نايلون آشغال!
- بهار حيفه! اين دسته گُل رو نگه دار.
- بيخود! بريز دور.
- اقلاّ ً ببر بده به همسايهها. بابا گناه داره، آخه اين گُلها جون دارن.
- داشته باشن!
کارمون که تموم شد زنگ زدم هيلتون و مازيار رو پيدا کردم.
- ميشه لطفاً بگين اين کارها چيه؟
- خوب من يه خواهشي کردم شما گفتين نه! گفتم شايد اگه اصرار کنم قبول کنين!
- اين اصرار نيست، مزاحمته! لطف کنين ديگه از اين کارها نکنين.
- چشم. حالا دعوت من رو قبول ميکنين؟
- نه!
- اِي بابا! آخه بهارجان يه شام چيه که من رو اين جوري خيط ميکنين؟ من با دوستهام شرط بستم که راضيت ميکنم.
- پس اين جوريه؟ دخترهاي مردم بازيچة شرطبندي شما ميشن؟ حالا يه دفعه شرط رو ببازين طوري نميشه!
- من فکر ميکردم همة آدمها از کارهاي رومانتيک خوششون مياد!
- شايد! امّا از غلوّ کردن نه! با يه شاخه گُل هم ميشه کار رومانتيک کرد! بعد هم بستگي داره اين کار از طرف کي باشه!
- ميبخشيد، قصد ناراحت کردنتون رو نداشتم. واقعاً متأسّفم!
- اشکالي نداره. مهم نيست. با اجازة شما، من بايد برم.
نميدونم چرا اينقدر حرصم گرفته بود! اين آقا ميخواست پولش رو به رُخ من بکشه يا من رو با اين کارها جلب کنه؟ اين مدل ايروني بود. ميدونستم که دخترهاي ايروني از اين کار شايد خيلي خوشحال ميشدن. امّا من، اگه يکي با محبّت تمام و بدون هيچ ادّعا يه دسته گُل ساده از سوپرمارکت برام ميخريد خوشحالتر ميشدم. بعدها فهميدم که در مورد مازيار اشتباه ميکردم؛ امّا اون لحظه به قدري بدم اومده بود که حاضر نبودم حتّي نگاهش کنم، چه برسه به اين که برم يه ساعت بشينم باهاش شام بخورم! فرداي اون روز بابا تلفن زد:
- دخترم؟
- بله باباجون؟
- پدرجان اين پسره مازيار اومده بود اينجا.
- کجا؟ براي چي؟
- اومده بود با من صحبت کنه. دخترم، يه آدم باشخصيّت اينطوري براي يه شام نه نميگه!
- چرا نميگه؟ من ازش خوشم نيومد!
- پسر خوبي بود. خيلي مؤدّب و باشخصيّت بود. شما حتماً دقّت نکردين. حواستون به ايران بوده، حوالي قُم!!!
- باباجون سر به سر من نگذارين. من حوصلة شام رفتن رو ندارم.
- خود داني پدرجان. من بچّه اين طوري تربيت نکردم!
زنگ زدم به آريا.
- من نميخوام برم. زور ميگن.
- بهارجان، به خاطر پدرت برو. يه شامه ديگه. چي ميشه مگه؟
- اشکالي نداره؟ بعداً فکر نميکنه من ازش خوشم مياد؟
- فکر کنه! تو که کاري نکردي که اون اين طوري فکر کنه. احترام پدرت رو نگه دار، يه ساعته برو و برگرد.
- باشه. دربارهاش فکر ميکنم.
- يه بار نشد تو به من يه چشم بگي! بابا يه دفعه بگو چشم دلم خوش باشه حرفم رو ميخري و زمين نميندازي!
- چشم!
- چه عجب! خيلي ممنون.
- آرياجون، من خيلي از حرفهاي تو رو گوش ميدم. اگه بلافاصله نميگم چشم، واسه اينه که ميترسم نتونم اون کار رو انجام بدم و خجالتش برام بمونه.
- ديوونة مرامتم!
- شما لطف دارين.
فرداي اون شب با مازيار شام رفتيم بيرون. پسر خوبي بود. خيلي مؤدّب و راحت بود. امّا من که تقريباً به اجبار رفته بودم سعي ميکردم خودم رو کنترل کنم و گاهي هم يه لبخند ناقابل بزنم! مازيار اصلاً به روي خودش نياورد. خيلي راحت حرف ميزد. از کاشان، از تهران، از زندگي قديم، از پدربزرگ و مادربزرگش. منم گوش ميدادم و گاهي يه سئوالهاي پيش پا افتاده ميکردم! کاشان تا تهران چقدر راهه؟
فرداي اون شب آريا دوباره مشاوره داشت. اين دفعه کلاّ ً با غزال دعواش شده بود و خيلي دلتنگ بود.
- من به مشاور گفتم که کار غزال اگه به زندگيمون لطمه نزنه از نظر من اشکال نداره. گفت حرفتون رو بشکافين. گفتم يعني من برام مهمّه که خانوادهام متّحد باشن. نميتونم به بچّهام بگم مادرت 6 ماه فيلمبرداري داره شهرستان! غزال عصباني شد و گفت من اين همه خواستگارهام رو رد کردم چون فکر ميکردم تو با شغل من مخالف نيستي! حالا اينا رو داري ميگي؟! گفتم پس کِي بايد ميگفتم؟ بقول ايشون نشکافتم ولي همون شب اوّل دقيقاً همين جمله رو گفته بودم! تازه اگر به خاطر من بود که اصلاً بيخود قبول ميکردي کسي بياد خواستگاريت! خيلي حالم گرفته شد بهار. اصلاً شده بود يه آدم ديگه! همچين بهم ميپريد که بيا و ببين!
- آريا ديگه زنگ نزن بهش. بگذار يه کم به اشتباهات خودش فکر کنه!
- باشه. تا نصف شب با هم بوديم. مامانش زنگ زد و گفت پسر منو اذيت نکني ها! جيگرم کبابه بهار! نميدوني چي ديدم من. ازش پرسيدم تو يادته که من گفتم به شرطي با کارت موافقم که به زندگيم لطمه نزنه يا نه؟ گفت آره. گفتم دوست دارم بدونم چه برداشتي از اين حرف من کردي! طفره ميرفت. بالاخره دل رو به دريا زدم، گفتم احتمالاً برداشتت اين نبوده که منظور من اينه که به شرطي که به من خيانت نکني؟ گفت چرا! خشکم زد بهار. اين کسي که پدرش هنرپيشه بوده و هست، دقيقاً از محيط هنرپيشگي همون برداشتي رو داره که عوام دارن و منِ روشنفکر به زعمِ خودم سعي ميکردم نداشته باشم! اين به جهنّم! ببين اين دختر چقدر کوتاه فکره که فکر ميکنه من ازش همچين چيزي رو به عنوان شرط خواستم!!!
يادمه مدير عامل شرکت قبليمون که انسان واقعاً فرهيختهاي بود، وقتي ميخواست بگه يه مسئله خيلي واضحه، ميگفت مثل اين ميمونه که از همسرت بخواي بهت وفادار باشه! من در نقش آدم احمقي قرار داشتم که سه سال اين رو از همسر آيندهاش خواسته!
تازه فقط اين نبود. غزال عصباني بود، نه از اين که من رو از دست ميده، از اين که هنرپيشهها نميتونن ازدواج کنن! از اين که يه شوهر احمق بيزبون رو از دست داده ناراحت بود! من اگر هر کسي بودم، هر ذات و شخصيّت و تربيتي داشتم مهم نبود! فقط دو نکتة مثبت داشتم، حرفي نميزدم و مخالفت نميکردم و با کارش هم مشکلي نداشتم! شايد همون نکتة به زعم ايشون مثبت اوّل بود که دوّمي رو هم باعث ميشد! چقدر من احمقم بهار!
- فکرش رو نکن آريا! اين جوري يأس فلسفي ميگيري! فلسفة زندگيت از نظر خودت ميره زير سئوال؛ امّا اين طوري نيست. تو هيچ اشکالي نداري. مسئله اينه که يا اين دختر ظرفيت شناخت تو رو نداشته، يا تو نتونستي خودت رو بشناسوني که به نظر من اشکال غزال بوده نه تو!
- ياد اون روزي افتادم که از من پرسيد چرا ميخواي با من ازدواج کني؟ گفتم من اين تصميم رو وقتي گرفتم که عاشقت شدم و ميگن براي دو چيز به دنبال دليل نباشيد، خدا و عشق. بعد پرسيدم دليل تو چيه؟ گفت خوب من اصلاً دوست نداشتم با يه هنرمند ازدواج کنم! از شوهر پزشک هم خوشم نمياومد! بنابراين ميخواستم شوهرم مهندس باشه!!! براي همين خواستگاري که مهندس نباشه رو نميخواستم. خوب بعدش از تو خوشم اومد!
- دقيقاً مثل يه نفر که ميخواد ماشين بخره ايشون ميخواستن شوهر انتخاب کنن!
دو روز گذشت. آريا نگران و دلواپس بود، امّا خبري از غزال نبود. يه شب، خوب يادمه، شبي بود که فرداش شيوا برميگشت آمريکا. داشتم ميرفتم خونه که موبايلم زنگ زد. آريا بود، ساعت يک نصفه شب ايران!
- چي شده آريا جون؟
- حدس بزن!
- باز با غزال دعوات شده؟
- نه! تموم!
- بگذار من برم تو يه کابين بهت زنگ بزنم.
با اوّلين زنگ گوشي رو برداشت!
- امشب زنگ زدم بهش...
- قرار بود زنگ نزني! براي چي اين کار رو کردي؟
- ناراحتش کرده بودم خوب! زنگ زدم احوالش رو بپرسم. عصباني بود. کلّي جيغ و داد کرد. گفت تو منو مسخره کردي! من اين همه خواستگار دکتر و مهندس داشتم! گفتم تو که ردشون نکردي! اونها نموندن! به خاطر شرايط حرفة شريفت! گفت حالا هرچي! اين مسخرهبازيها رو براي چي درمياري؟ يه چند دقيقهاي حرف نزديم. بعدش بهش گفتم يعني اين آخر خطّه؟ دوباره صداش بلند شد! اين حرفهاي بيمعني چيه ميزني؟ اوّل خط کدومه؟ آخر خط کدومه؟ دوباره يه ده دقيقه يه ربعي هيچ کدوم حرف نزديم و بعدش من بهش گفتم... خداحافظ!
آريا داشت حرف ميزد و من اشکم سرازير بود. دلم گرفته بود. خدايا اين پسر چقدر زجر کشيده بود...
- آرياجون، ميخواي من زنگ بزنم باهاش حرف بزنم؟
- نه! ولش کن! ارزشش رو نداشت. سه سال زندگيم رو حروم کردم بخاطر يه همچين کسي... دلم براي روزهاي از دست رفته ميسوزه.
- آريا؟ دلت تنگه؟ خيلي ناراحتي؟
- نه... تموم شد... هرچي بود، گذشت...
- کاش من بودم ميومدم پيشت.
- تو لطف داري بهار! همين قدر هم که اين مدّت همراه من بودي خيلي خيلي لطف کردي. اگه تو نبودي من رو پام نبودم، شکسته بودم، باور کن.
- خوب پس دوست به چه دردي ميخوره؟ براي همين روزهاست ديگه... آريا؟
- بله؟
- اگه دلت تنگ بود، ناراحت بودي يا حتّي فقط ميخواستي حرف بزني، هر ساعتي که بود زنگ بزن به من. مهم نيست، من عادت دارم، بيخواب نميشم.
- مرسي بهار جون.
وقتي رسيدم خونه، شيوا مثلاً مشغول جمع کردن چمدونش بود. تمام اتاق پر بود از لباسهاش و خودش صداي MTV رو زياد کرده بود و مشغول رقصيدن بود! چه حوصلهاي داشت!
يه کاست گذاشتم و سعي کردم دل خودم رو آروم کنم. صداي "ناظري" بلند شد:
"برمن در وصل بسته ميدارد دوست.
دل را به جفا شکسته ميدارد دوست.
زين پس من و دلشکستگي در ره دوست،
چون دوست دل شکـسته مـيدارد دوست.
انـدر دل بـيوفـا غـم و ماتـم بـاد.
آن را که وفا نيست ز عالم کم بـاد.
ديدي که مرا هيچ کسي ياد نکرد؟
جز غم که هزار آفريـن بر غم بـاد.
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد،
بيچاره دلم، بيچاره دلم در غم بسيار افتاد.
بسيار فِتاده بود هم در ره عشق؛
امّا نه چنين زار که اين بار افتاد."

اون شب احساس ميکردم درد آريا تو قلب منه! دل منم با آريا شکسته بود! کاش اينجا بود و ميگرفتم تو بغلم و آرومش ميکردم! ولي افسوس... خيلي خيلي دور بود!
 جاسوس

هوا به قدري گرم شده بود که احساس خفگي به آدم دست ميداد! امتحان بعدي پاتولوژي بود و مامان برام يه ميکروسکوپ کوچولو روي ميز تحريرم گذاشته بود. تمام بافتهايي که بايد ياد ميگرفتم، روي ميز روي لامها بودن و من هر چي بيشتر نگاهشون ميکردم، بيشتر احساس ميکردم که آمادگي براي اين امتحان ندارم! تنها چيزي که به من قوّت قلب ميداد، آريا بود و تشويقهاي مداومش براي اين که من خانوم دکتر بشم! ساعت حدود 10 صبح گرما به قدري طاقت فرسا شد که تصميم گرفتم به کتابخونه برم. داشتم آماده ميشدم که تلفن زنگ زد.
- صبح شما به خير!
- صبح به خير مامانجون! چطورين با گرما؟
- بميرم مادرجون! اينجا که هوا خوبه! تو اون آپارتمان 35 متري هوا اون طوري گرم ميشه! ميخواي بابات بياد دنبالت بياي اينجا؟
- نه مامانجون! اون وقت به نظرم مياد تعطيلاته و درس نميخونم!
- مادرجون برات يه نامه اومده. از طرف دادگاه. همون جريان مادام باوِر.
- اي واي! حالا چه وقتش بود؟ چي گفتن؟
- بچّههاش شکايت کردن. البتّه نه از دست تو، امّا گفتن که مادرشون از نظر سلامت روح و عقل در وضعيّتي نبوده که براي اموالش بتونه تصميم بگيره!
- حالا من بايد چيکار کنم؟
- فردا ساعت 11 صبح بايد بري، خودت و وکيلت رو معرفي کني.
- نميشه نرم؟ اگه از من شاکي نيستن که وکيل ميخوام چيکار؟!
- مادرجون بچّه شدي؟ اين خانوم به تو اعتماد کرده، اختيار کار رو داده دست تو. نري که بچّهها هر کاري بخوان ميکنن! بايد بري. با وجدان و قلبت برو جلو ببين چي صلاحه، به اميد خدا همون ميشه.
- من ميترسم!
- ترس نداره که! بيا ببين پدرت چي ميگه.
- پدرجان صبح شما به خير و خوشي و سلامتي و تندرستي.
- بابا جون، من برم چي بگم؟
- راستش رو! همين جاهاست که آدمي که وجدان و صداقت داره با آدمهاي ديگه فرق ميکنه. تو خودت فکر ميکني که مادام در وضعيّتي بود که فرق بين بد و خوب رو تشخيص بده؟
- آره! البتّه اين اواخر حافظهاش رو به کلّي از دست داده بود. امّا اون جوري که من فهميدم وصيّتنامه مال سه ماه بعد از برگشتنش از خانة سالمندان بوده. اون موقع مادام نه تنها خيلي عاقل بود، بلکه حافظة خيلي خوبي هم به نسبت سنّش داشت!
- خوب پدرجان، شما برو همين رو بگو. اين زن اون جوري که من فهميدم خيلي به تو اطمينان کرده. دليلش رو من نميدونم، امّا ميدونم که اشتباه نکرده! شما از پس اين کار برمياي پدر جان!
- وکيل از کجا بيارم؟
- با وکيل من برو. من قبلاً بهش زنگ زدم، درجريان موضوع هست. اون هم با وکيل مادام تماس گرفته و هر دو فردا باهات ميان. برو جلو، نترس که ميدونم کارِت هميشه و همهجا درست و به جا بوده جز نزديک حرم حضرت معصومه!
- من پس فردا امتحان دارم! آخه حالا که وقت اين کارها نيست! اين امتحانات شوخي بردار نيست به خدا. در ضمن من شاهکارم همون حوالي حرم بوده!
- فردا کار خاصّي نداري، فقط معرّفي وکيلهاست. دادگاه چند روز بعده.
از خونه يا به قول مامان فسقله آپارتمان رفتم بيرون. سر کوچه که رسيدم ديدم هوا داره ابري ميشه و لحظه به لحظه گرفتهتر! در عرض 3 دقيقه باروني گرفت که تا کتابخونه موش آب کشيده شدم! ژنو هميشه هواي متغيّري داشت. صبح که از خونه بيرون ميومدي هوا خنک بود و بدون کاپشن يا حدّاقل يه اِشارپ يخ ميزدي! نزديکيهاي ظهر اينقدر گرم ميشد که اگر همة لباسهات رو در مياوردي کم بود! بعد از ظهر بارون ميومد و عصر هوا مطبوع ميشد! هيچ روزي بدون داشتن يه چتر و ژاکت نميتونستي از خونه بيرون بري! به خاطر همين اکثر مردم مصرف چترشون خيلي زياد بود! چون مثلاً وارد يه فروشگاه که ميشدن چترشون خيس بود و دمِ در ميگذاشتن، موقع برگشتن هوا آفتابي بود و يادشون ميرفت که چتر داشتن! به همين دليل با اين که من تو همين شهر بزرگ شده بودم، هميشه هوا غافلگيرم ميکرد! با صندل بيرون بودم، بارون ميگرفت! با چکمه بودم، از گرما پاهام تاول ميزد...
از در کتابخونه که رفتم تو، هواي خنک دلچسبي به صورتم خورد. چه کِيفي داشت! مسئول کتابخونه با يه لبخند قشنگي به من روز به خير گفت. حوصلة درس خوندن نداشتم! چند تا مجلّة پزشکي رو ورق زدم و از رويدادهاي اخير دنياي جرّاحي تا کشف تمام ژنهاي کروموزومهاي انساني، همه رو خوندم! خواستم شروع کنم به درس خوندن که ياد آريا افتادم و دلم براش تنگ شد! گفتم يه حالي ازش بپرسم:
- سلام آريا!
- تو کجايي؟ ديروز نيومدي؟
- هستم، زير ساية شما! حالا يه روز نبودم.
- چه خبر؟
- يه سئوال دارم آريا، راجع به موضوع مادام باوِر.
جريان رو توضيح دادم.
- حالا فکر ميکني چيکار کنم؟
- همچنان که قبلاً خدمتتون عرض کردم، بهترين راه همون بود که اين بچّههاي ناکس از روي دست من ديدن و همون شکايت رو مطرح کردن! برو بهشون بگو يک ميليون ميگيرم ميگم مامانتون خُل شده بود، يه درصديش رو هم حقّ مشاوره بده به من!
- لوس نشو!
- اِه خره! حالا که با بابا قهرِ مالي کردين، کلّي وضعت خوب ميشه و ديگه نميخواد کشيک بگيري! وضع مالي بهترين دوستت هم خوب ميشه و کلّي دعات ميکنه!
اوّلش جدّي گرفته بودم! فکر ميکردم واقعاً ميگه برم اين کار رو بکنم! امّا بالاخره دست از چرند گفتن برداشت.
- برو حقّ اين تحفهها رو بگذار کف دستشون. از سبيلشون نترسي ها! من اينجام! خيالت تخت!
دادگاه به سه روز بعد موکول شد. صبح روز دادگاه با مامان و بابا سه نفري دعا خونديم. تمام اين مدّت از خدا ميخواستم که چشمم پاک، دستم امين، زبانم صادق و روحم سالم بمونه. ميترسيدم حرفهايي که ميزنم دقيقاً واقعيّت نباشه! پدرم قبل از رفتنم خيلي دلداريم داد و گفت اون چه که مهمّه، قلب آدمه و خدا يار طرف راستگو خواهد بود.
براي اوّلين بار وارد ساختمان عدل ژنو شدم. يه ساختمون قديمي بزرگ بود که از تميزي برق ميزد! ساعت 10 صبح وارد سالني شديم که براي ما درنظر گرفته بودن. علاوه بر من و وکيلهام و بچّههاي مادام باوِر و وکيلهاشون، دکتر خانوادگي و خواهر مادام هم حضور داشتن.
صورت شکايت خونده شد. قلبم مثل پرنده تو قفس خودش رو به در و ديوار ميزد. پدرم از درِ ساختمون تو نيومده بود. گفت بيرون ميمونه و برام دعا ميکنه. اوّلين نفري که بايد شهادت ميداد من بودم. اصلاً نميدونستم چطوري تونستم شروع کنم به حرف زدن! فقط ميدونم موقعي که به خودم اومدم نيم ساعتي بود که داشتم حرف ميزدم!
- خانم، قسم بخوريد که فقط حقيقت رو بگيد. که غير از حقيقت چيز ديگهاي نگيد. دست راستتون رو ببريد بالا و بگيد قسم ميخورم.
- قسم ميخورم.
از زماني که دولت سوئيس غيرمذهبي اعلام شده بود، انجيلهايي که شاهدها بايد دست روش ميگذاشتن و قسم ميخوردن، حذف شده بود. چشمم به فرشتة عدالت بالاي سر قاضي بود.
- شما چطور خانم باوِر رو ميشناختين؟ از کِي؟ و اين رابطه تا چه حدّي صميمي بود؟
- اگر ممکنه يکي يکي بپرسيد که من بتونم جواب بدم!
- حتماً.
- من ايشون رو زماني که دورة نقاهتشون رو در خانة سالمندان ميگذروندن ملاقات کردم. حدوداً دو سه سال پيش بود.
- حدوداً نه، دقيقاً بگيد.
- براي دونستن زمان دقيقش کافيه ببينين کِي مادام افتاده بود زمين و پاش شکسته بود!
- بين اين همه پانسيونرهاي اين خانة سالمندان، چرا ايشون رو انتخاب کردين؟ آيا به اين دليل نبود که مادام باوِر يکي از ثروتمندترين آدمهاي ژنو بود؟
- آقاي عزيز، اگه کمي در مورد من تحقيق کرده باشين، ميدونين که من از خانوادة فقيري نيستم و احتياج مالي هم ندارم. در ضمن براي يک دکتر آيندة کشوري مثل سوئيس خجالتآوره که بين افراد مختلف به دليل موقعيّت مالي امتياز قائل بشه!
- حالا ميشه بگين چرا با اين خانم اينقدر صميمي شدين؟
- نميتونم بگم فقط به يک دليل. دلايل مختلفي بايد دست به دست هم بده تا دلهاي دو نفر به هم نزديک بشه. بايد موقعيّتهاي زيادي رو با هم بگذرونن که دوستي و صداقت و وفاداريشون به هم ثابت بشه. در وهلة اوّل من از ايشون خوشم اومد چون با وجود کهولت سن بسيار آدم روشنفکري بودن. در ضمن به قدري تجربههاي قشنگ داشتن و هميشه با تعريف کردن اونها من رو شريک دانستههاي خودشون ميکردن که کمکم حس کردم مادربزرگم هستن!
- آقاي قاضي، شاهد به سئوالهاي من جوابهاي بيش از حد طولاني ميدن! اين جوري وقت دادگاه گرفته ميشه.
- آقاي قاضي، اگه قراره قضيه روشن بشه، بيشتر حرف زدن بهتر از صحبت نکردن راجع به موضوعات ضروريه.
- ادامه بدين. شما هم آقاي وکيل يه کم صبورتر باشين. شاهد ما بسيار جوان هستن و مثل شما نميتونن با يه جمله صد تا مطلب رو برسونن!
- راستش من وقتي دو ساله بودم از کشورم بيرون اومدم. منظورم زادگاهمه چون الان سوئيس هم کشور منه. من هرگز پدربزرگ و مادربزرگم رو نديدم. بچّه که بودم، وقتي همکلاسيهام آخر هفته رو با مامي يا پاپيشون ميگذروندن، خيلي دلم ميسوخت. امّا بعدش مادرم به من گفتن که هميشه آدم نبايد با کسي نسبت خوني داشته باشه که بتونه بهش بگه مامي. از روزي که من و مادرم به خانة سالمندان ميريم, من در واقع مادربزرگ و پدربزرگهاي زيادي پيدا کردم. امّا مادام نه تنها براي من مامي بود، بلکه برام يه دوست بود که ميتونستم باهاش حرف بزنم. اينقدر روشنفکر و مطّلع بود که هميشه راهنماييهاش برام مثل يه گوهر پرارزش بود. طوري به من محبّت داشت که حس ميکردم واقعاً نوهاش هستم. تو اون دورهاي که خانة سالمندان بودن، من غير از ايشون هم مامي و پاپيهاي ديگهاي پيدا کردم که البتّه بيشترشون فوت کردن! فقط يکي از اونها هست که ميتونه شهادت بده.
- ميشه بپرسم ايشون قبلاً چه کاره بودن؟
- سرايدار خونه. تمام عمرش به تميز کردن و تعميرات و کارهاي خونه گذشته. حالا اگه بازم شما ميخواين من رو متّهم به اغفال ثروتمندان پير کنين شما رو به وجدانتون ميسپرم جناب وکيل.
- شما به اين آقاي سرايدار خونه هم مرتّب سر ميزنين؟
- بله. نه تنها سر ميزنم که براش کتاب ميخونم، براي گردش به باغ ميبرمش و اگه لازم باشه پوشکش رو هم عوض ميکنم!
- بگذريم. خانم باوِر توي وصيّتنامه شما رو مسئول معرّفي کردن. شما و من ميدونيم که به جاي اين کار ميتونستن خونه رو مستقيماً به يه موسّسة خيريّه ببخشن. اين براتون عجيب نيست؟
- اوّلش برام عجيب بود. يعني من هم مثل شما نميفهميدم که چرا اين کار بايد غيرمستقيم انجام بشه. ولي بعداً که به همة صحبتهايي که با هم داشتيم فکر کردم، ياد داستاني افتادم که برام تعريف کرده بودن و نه تنها دليل اين کار رو فهميدم، بلکه تحسينشون هم کردم.
- ميشه براي ما هم توضيح بدين؟
- بله. يه روز مادام حدود 4-5 ساعت از دوران جنگ جهاني دوّم برام حرف ميزد. از خانوادههاي يهودي که به اجبار دولت آلمان يا مهاجرت ميکردن و يا به کمپهاي يهودينشين منتقل ميشدن. يادم مياد از اون دوران قصّة قشنگي برام گفتن که اگر آقاي قاضي اجازه بدن عرض ميکنم.
- بفرمايين.
- ميگفتن اون روزهايي که تمام اروپا خون بود و باروت و خرابي و گرسنگي، زماني که هر شبش با نگراني و هر روزش با غم و غصّه ميگذشت، پدر من تصميم گرفت همراه من و خواهرم از فرانسه به سوئيس برگرده. قسمتهاي زيادي از فرانسه به وسيلة آلمانها اشغال شده بود و اونجا هم کشت و کشتار و اذيّت و آزار يهوديان ادامه داشت. با وجود اين که ما پاسپورت سوئيسي داشتيم و سوئيس کشور بيطرف اعلام شده بود، امّا باز هم افراد گشتاپو تمام راه اذيّتمون ميکردن. يه شب توي يه مسافرخونه تو يکي از دهات فرانسه مونديم که شب رو بگذرونيم و فردا صبح زود دوباره راه سوئيس رو در پيش بگيريم. من و خواهرم خيلي خسته بوديم و پدرم نگران. شوهر من اون زمان در سوئيس بود و من بنا به ملاحظاتي فرانسه مونده بودم. نيمههاي شب بود که صداي پچپچ شنيديم و با خواهرم با نگراني از اتاق بيرون رفتيم. پدرم داشت با مرد ناشناسي صحبت ميکرد. يه نوزاد هم تو بغل پدرم بود. من و خواهرم متعجّب نگاه ميکرديم. پدرم به ما اشاره کرد که سر و صدا نکنيم. اون آقا دست پدرم رو فشرد و رفت و پدرم با نوزاد وارد اتاق شد. ما با تعجّب پرسيديم اين کيه؟
پدرم آروم جواب داد "يه امانت خداست. بايد سالم برسونيمش به سوئيس. اين بچّه پريشب به دنيا اومده. مادر و پدرش يه جايي قايم شدن ولي اين بچّه هم شير ميخواد، هم هواي تازه و هم سر و صدا ميکنه و ممکنه باعث جلب توجّه گشتاپو بشه. پدرش بچّه رو امانت سپرد به دست ما!" از پدرم پرسيدم يهودي هستن؟ "پدر بچّه نه، مادرش بله!" پدرم بعد از مدّتي فکر کردن به من گفت "گوش کن، تو حامله بودي و اينجا زايمان کردي! من با صاحب مسافرخونه حرف ميزنم و با پول راضيش ميکنم شهادت بده. حلقه که دستته، مدارک ازدواج هم همراهته، اين هم بچّهات!"
پرسيدم پدر وقتي رسيديم اونجا بچّه رو بايد چيکار کنيم؟ پدرم گفت امانت رو نگه ميداريم تا تکليف صاحبش معلوم بشه! گفتم پدر اين برامون دردسر درست ميکنه! گفت "آدمي را آدميّت لازم است. دخترم، اين بچّه فرزند عشق و محبّته. من نميتونم بگذارم يه زوج جوان، تنها اميد زندگيشون رو از دست بدن. اينها اگه بدونن بچّهشون زنده و سالمه، براي زنده موندن خودشون تلاش ميکنن. ما هم ميفهميم که يادمون نرفته که آدميم!"
توي راه خيلي عذاب کشيديم. پدرم يه گواهي دکتر تهيّه کرد و صاحب مسافرخونه هم شهادت داد که من وضع حمل کردم، يه پسر کوچولو! بچّه تا سوئيس صد دفعه مريض شد و پدر ما در اومد! امّا بالاخره رسيديم. من و خواهرم انقدر به اين بچّه عادت کرده بوديم که حاضر نبوديم از خودمون جداش کنيم.

- منظورتون از اين مطلب اينه که خانم باوِر کار رو به شما سپردن چون بهتر از پسش بر مياومدين؟!
- آقاي قاضي، صحبت چند ميليون فرانک در ميون بوده! من اينو ميدونم که مادام آدم بسيار روشنفکر و پرمعلوماتي بود، امّا براي بخشيدن اين خونه با اين قيمت مسلّماً احتياج به تحقيقات مختلف داشت. اين رو هم هميشه به من ميگفتن که کمتر کسي رو ديدن که وقتي کاري براي کسي ميکنه، نفع شخصيش رو در نظر نگيره! من فکر ميکنم که ايشون فکر کردن اگر چند نفر رو مأمور تحقيق راجع به موسّسة خيريّه کنن، هر کدومشون يه پول زير ميزي ميگيرن که مثلاً فلان موسّسه رو پيشنهاد بدن! من ايمان دارم که اگر ايشون اين مسئوليّت رو به من سپردن به اين دليل بوده که ميخواستن موفّقيّت کارشون رو تضمين کنن. من همين الان که تکليف وصيّتنامه روشن نشده و تازه سه هفته از فوت مادام ميگذره مشغول تحقيقات هستم.
- من يه سئوال دارم. البتّه اگه آقاي وکيل سئوالهاشون تموم شده. شما فکر ميکنين که خانم باوِر از نظر سلامت عقل و روح تو وضعيّتي بودن که اين تصميم رو بگيرن؟
- آقاي قاضي، تاريخ وصيّتنامه مال سه سال پيشه. اون زمان بله. من مطمئن هستم.
ساعت يک بعد از ظهر شده بود. رئيس دادگاه ختم جلسه رو اعلام کرد. خواهر مادام که چشمهاش من رو ياد مامي خودم ميانداخت، من رو تو بغلش گرفت.
- دخترم! من مطمئن هستم که از پسش برمياي، نگران نباش!
پسر مادام- خاله شما هم که بر عليه ما شديد!
- برعليه شما نه، طرفدار خواهرم بله! يعني پول انقدر مهم بود که تو نميتونستي به احترام مادرت تصميمش رو قبول کني و اينجا در مورد سلامت خواهر من داد سخن ندي؟
- خاله اين خونة پدري ما بوده.
- پدري نه! اين خونه مال مادرت بوده. حقّ تصميمگيري هم داشته. حالا از جلوي چشمم دور شو که آدم به نمک نشناسي تو نديدم!
از دادگاه بيرون اومديم. سرم داشت گيج ميرفت. از لبخند روي لبهاي دو تا وکيلم فهميدم که زياد دست و پام رو گم نکردم و تونستم حرفم رو بزنم! پدرم که سه ساعت تمام توي کافة روبروي قصر عدل نشسته بود، با ديدن من خنديد.
- پدرجان، شيري يا روباه؟
- هر دوش بابا جون! هم خوب جنگيدم، هم مکّار بودم!
اون روز گذشت. امّا شبش باز خيال مادام باوِر با اون چشمهاي آبي که مثل دريا زلال بود به سراغم اومد.
- بهار ول نکن، من به تو ايمان دارم، بچّههاي کوچولو هم همين طور!
فصل امتحان امسال براي من فصل امتحان زندگي هم بود. از هر طرفي يه مشکلي بود که بايد حل ميشد يا تصميمي که بايد گرفته ميشد. من آدم مبارزي بودم، دلم ميخواست تو زندگي هم يه 6 خوشگل بگيرم! اين رو آينده نشون ميداد.

هفتة بعد دادگاه به نفع من رأي داد و من هم حدود يک ماه بعد، پس از تحقيقات مفصّل و به همراه يک قرارداد محکم پول رو بخشيدم به يه موسّسة خيريّه مخصوص سرپرستي کودکان يتيم. 6 سال بعدش بود که پدر بچّه تونست بياد پيش ما. مادر بچّه بالاخره به دست گشتاپو افتاده بود. من از اين کار پدرم يه درس بزرگ گرفتم و اون اين بود که گاهي اوقات لازمه که آدم به جاي اين که کاري رو خودش انجام بده، اون رو بسپره به دست يه آدم امين و با اين کار موفّقيتش رو تضمين کنه. اگه اين زن و شوهر خودشون بچّهشون رو نگه ميداشتن يا سعي ميکردن با اون به سوئيس بيان، مسلّماً اين پسر کوچولو از بين رفته بود.

- سلام آريا جونم!
- چطوري؟
- شنگول!
- چطور؟ چه عجب!
- بابا موافقت کرد من بيام ايران!
- چي؟ مگه ميشه؟ تنهايي؟
- نه با بچّههاي دانشگاه!
- بهار تو که ميگفتي اينها همه پسرن؟!
- آره خوب! يعني گروه ما اين طوريه؛ پنج تا پسرن و من!
- يعني بابات موافقت کرد تو بياي با اينها ايران؟
- آره خوب. مشکل چيه؟
- خوب فکر نميکردم پدرجان اجازه بده!
- آريا اينها دوستهاي من هستن. خيلي هم با معرفتن! ما از بچّگي با پسرها بزرگ ميشيم، مدرسه، کمپ اسکي، مسافرت دسته جمعي؛ براي من اينها با دوستهاي دخترم هيچ فرقي ندارن. تازه خيالم راحتتره چون وقتي با اينها هستم کارهاي سنگين رو اونها ميکنن... مثل چمدون کشيدن!
- خيلي خوبه، ما اينجا آزادي دو کلمه حرف زدن با دخترها رو نداريم. نه فکر کني کسي اين کار رو نميکنه! امّا همهاش با ترس و لرزه، اصلاً رابطة عادّي نميشه برقرار کرد!
- خوب به دوستهات بگو بيان خونهتون، تو خونه که مشکلي نيست؟
- نه بابا، کدوم دختري پا ميشه ميره خونة يه پسر! اونم اگه دوست پسرش نباشه!
- چه بانمک! ما هميشه آخر هفتههامون گروهي هستيم. قبلاً که بهرام اينجا بود، اون هم با ما مياومد. امّا حالا من و دوستامون هستيم. يادمه بچّه که بوديم تو حياط خونهمون چادر ميزديم و با بهرام و مگلي و گيسو و دوستهاي ديگهمون کلّي خوش ميگذرونديم.
- تو يه چادر ميخوابيدين؟
- خوب آره! آريا اينها دوستن، مثلاً اگه به بهرام بگي بيا با مگلي برو بيرون حالش به هم ميخوره؛ انگار بهش گفته باشي برو با بهار دوست بشو...
- خوب چطوريه که يکي ميشه دوست پسر، يکي ميشه دوست؟
- خوب روابط از قبل مشخّصه ديگه! مثلاً بهرام عاشق گيسو بود... البتّه فکر نکني رابطة جور ديگه داشتن ها! امّا همه ميدونستن که اينها همديگه رو اين جوري دوست دارن... تا مطمئن نباشي طرف فقط دوسته، اين طوري باهاش نزديک نميشي!
- تو از کجا ميدوني که روابط جور ديگه نداشتن؟!
- ميدونم چون من و بهرام همه چي رو به هم ميگيم! در ضمن طرز فکرمون با اين کار زياد جور در نمياد!
- چه جوري فکر ميکنين؟ مگه ميشه يه پسري تو اروپا، با اون همه آزادي دوست دختر نگيره؟!
- چرا نميشه! خود اروپاييها هم اين طوري نيستن که تو ايران به شما ميگن. يعني ميدوني اينها براشون روابط جنسي قبل از ازدواج مطرح نيست، امّا وقتي با يکي هستن ديگه چشم و دلشون دنبال صد نفر نميدوه... امّا خيلي از ايرونيهايي که ميان اينجا، پسر و دختر، هر شب با يکي هستن يا با يکي دوست ميشن و با صد نفر ديگه ميپرن، حال به هم زنه اين کار... مثلاً ببين من وقتي به دوستهاي اروپاييم ميگم که من تا مطمئن نشم که اين طرف مرد زندگيمه حاضر نيستم باهاش رابطه داشته باشم، ميفهمن و ميگن اين هم يه نوع طرز فکره، يه سليقة شخصيه. امّا بايد ببيني من از همين ايرونيهاي خودمون چقدر زخم زبون شنيدم! من اُمُّل هستم، فکرم بسته است، دهاتي هستم... هر دفعه که بحث پيش مياد براي ايرونيها روشنفکر بودن اينه که مست کني! اگه مشروب نخوري، فکرت بسته است، اگه دوست پسر نداشته باشي اُمُّلي! در صورتي که مثلاً وقتي ميريم با دوستهاي سوئيسيمون رستوران، خيلي وقتها که مثلاً يکي ما رو دعوت کرده، ميگن بهار مشروب نميخوره اگه ميشه يه کوکا سفارش بدين... اصلاً مشکلي نيست.
- جالبه! من فکر ميکردم تو اروپا اگه همرنگ خودشون نشي زندگي ممکن نيست!
- تو هم کتابهاي اين نويسندة باادب جديد رو خوندي؟ چقدر حرصم ميگيره کسي که خارج از کشور نبوده اين طوري اظهار نظر کنه! همة اين حرفهايي که به خورد جوونهاي ما ميدن اشتباهه. به خدا اين طوري نيست اينجا!
- تو کتابهاي ايروني از کجا مياري؟
- گاهي دوستهام از ايران ميارن، چه خوب بود که کسي که کتاب مينويسه يه کمي تحقيق کنه، اونم نه از اون تيپ آدمهايي که برميگردن ايران و براي قُمپز در کردن همه چي ميگن. فکرش رو بکن، دولت آبادي براي هر صفحه از "کليدر" چقدر تحقيق کرده که مبادا يه جاي کار رو اشتباه بنويسه. اون وقت اينها هر چي به دهنشون ميرسه مينويسن!
- بهار پدر تو که ايرونيه، چيزي نميگه که تو با پسرها بري مسافرت؟
- بچّه كه بودم اصلاً اجازه نداشتم. حتّي مثلاً تو مدرسه يه برنامهاي هست که براي يادگيري زبان، يه چند هفته ميفرستنت تو يه خانوادة مثلاً انگليسي که بچّة همسنّ تو دارن، با وجود اين که همة اين خانوادهها تأئيد شده هستن، امّا بابا اين اجازه رو به من و بهرام نميداد... امّا حالا ديگه از آب و گِل در اومديم و ميدونه که خطا نميکنيم و خلاف نميريم!
- ديگه به بهرام چرا نه؟
- چه فرقي داره؟
- اينجا پسرها آزادن! هرجايي برن، خانواده معمولاً چيزي نميگه!
- اينجا پسر و دختر نداره، اگه يه کاري رو دختري مثلاً 15 سالگي نميتونه انجام بده، پسر خانواده هم نميتونه.
- چه جالب، البتّه درستش فکر ميکنم همين باشه!
هرچي در مورد ايران بيشتر ميفهميدم، بيشتر تعجّب ميکردم. پس جوونهاي ما چطوري زندگي ميکردن؟ چه جوري همسرشون رو انتخاب ميکردن؟ مگه ميشه يه پسر نتونه با دختر فقط دوست باشه؟
- حالا چطور شده تصميم گرفتن بيان ايران؟
- ژولين يکي از بچّههاي گروه ما، پارسال اومده بود تهران... خيلي خوشش اومده بود، اين قدر كه تعريف کرده، بچّهها برنامه گذاشتن بيان؛ يعني همة دانشجوها بعد از امتحانهاي آخر تحصيل ميرن مسافرت گروهي.
- چه تعريفهايي ميکرد از ايران؟
- ميگفت اوّل از همه ايران 2 تا چيز خوب داره، ترياک و دختر خوشگل!
- اووو... ترياک از کجا گير آورده بوده؟
- من چه ميدونم، ميگفت همه جا فراوون هست!
- والاّ ما اينجا دختر نميبينيم اون وقت اينها از خارج ميان...
- آره! ميگفت با چند نفر دوست شده... ميگفت ايرونيها خيلي مهربونن، چند بار هم دعوتم کردن خونهشون!... اصلاً باورم نميشد که تو خونه، دخترها اين قدر سکسي لباس بپوشن!
- کجاها رفته بود؟
- تهران، اصفهان، کاشان، امّا گفت شيراز نرفتم... بابا گفته اجازه داري بري، به شرط اين که گدابازي در نيارين و برين يه هتل مطمئن و خوب... آريا به من تنهايي اتاق ميدن؟
- به دخترهاي ايروني نه! ولي به تو چون توريست هستي شايد!
- خوب اگه ندن من چيکار کنم؟ چقدر سخت ميگيرن! اين که ديگه يه آزادي شخصيه بابا!
- برو بابا دلت خوشه! ما يه موزيک با خيال راحت نميتونيم گوش بديم. در ضمن شما تشريف بيارين منزل ما. قدمتون روي چشم...
- ميخواي پدر من رو سکته بدي؟!
- اِه! خوب پيش خواهرم هستي ديگه. اشکالي نداره که...
- حالا تا اون موقع...
از کتابخونه اومدم بيرون و به طرف خونه راه افتادم، امّا ديدم حال خونه رفتن رو ندارم. زنگ زدم به يکي از دوستهام که شام بريم بيرون. تمام مدّت فکر ايران بودم... باورم نميشد که يه حقوق سادة بشري رو از هموطنهاي من بگيرن! کار کي بود؟ جامعه؟ فرهنگ؟ يا قانون؟
من تو دموکراسيترين کشور دنيا زندگي ميکردم. از بچّهگي تو مدرسه به ما ياد ميدادن که همة افراد يک ملّت بايد در تصميمگيري براي کشورشون سهيم باشن. هر دفعه که در مورد يه قانون جديد رأيگيري بود، از چند ماه قبل همه مشغول بررسي جوانب قانون بودن و هميشه تو ترياي دانشگاه بحثها حسابي داغ بود...
- بابا ما سطح زندگي خيلي بالايي داريم. براي چي بريم قاطي کشورهاي اروپايي بشيم؟ اون وقت همه از کشورهاي ديگه ميان اينجا براي کار... تعداد بيکارها زياد ميشه...
- در عوضش وضع اقتصادي بهتر ميشه، نميشه که سوئيس خودش رو از اروپا جدا بدونه! آينده مال اروپاست.
- من اصلاً از يه قدرت بزرگ خوشم نمياد... قشنگي دنيا به اينه که ملّتها و قوانين مختلف داره...
بعدش هم روز رأيگيري همهمون پاي راديو يا تلويزيون يا اينترنت، داشتيم نتيجه رو دنبال ميکرديم...
حالا به من ميگفتن تو ايران، يه آدم چون دختر تنهاست نميتونه بره هتل! اين قوانين رو کي وضع کرده بود؟ مردم يا دولت؟ يا اصلاً قانوني نبوده و هر کس هر کاري ميخواست ميکرد؟
شب با "آندره" شام رفتيم بيرون. آندره از همکلاسيهاي من بود و از يک خانوادة يهودي پولدار...
پسر خيلي مؤدّب و فهميدهاي بود و اينقدر خجالتي بود که تا ازش تعريف ميکرديم سرخ ميشد!
يکي از چيزهايي که باعث شده بود ما به هم نزديک بشيم اين بود که خيليها به خاطر مسائل اسرائيل و فلسطين با بچّههاي يهودي بدرفتاري ميکردن و اين براي من خيلي سنگين بود. يه بار تو ترياي دانشگاه بحث بدي پيش اومد، اکثر سوئيسيها از مشکلات فلسطين ناراحت بودن و توي روزنامهها به محض اين که چند تا فلسطيني به وسيلة اسرائيليها کشته ميشدن با تيتر درشت مينوشتن "ملّت فلسطين چند جوان خود را از دست داد..."
اون روز بحث پيش اومده بود و همه داشتن به آندره ميپريدن، اونم که پسر خجالتي و آرومي بود سعي ميکرد با آرامش جواب بده. من يه مرتبه جوش آوردم...
- اِه! چرا زور ميگين؟ شما هم که دست کمي از همون دولت اسرائيل ندارين! اونها ظلم ميکنن، به اين چه مربوطه؟!
- اونم داره دفاع ميکنه ديگه!
- کِي دفاع کرد؟ گفت يهوديها چند هزار سال پيش اونجا بودن، دروغ نگفت والاّ! درضمن تو يه کشور دموکراسي اگر هم دفاع ميکرد حق نداشتي اين جوري باهاش حرف بزني...
از اون زمان به بعد، من و آندره خيلي به هم نزديک شديم. هر چند خود من هم هر وقت بحث پيش ميومد شديداً طرفداري فلسطينيها رو ميکردم، امّا هيچ زماني به عنوان طرف مقابل، آندره رو نميگرفتم...
اون شب رفتيم يه رستوران خيلي سنّتي سوئيس و يه غذاي سوئيسي خورديم. راکلِت . سوئيس کشور پر برکتيه... پر از چمنزار و کوه و درياچه. اصلاً اين قسمت از دنيا انگار خدا خلقتش رو با طبيعت تکميل کرده... همة چشماندازها قشنگه و محصولات لبنياتي سوئيس مخصوصاً خيلي مشهوره... اينه که چند تا غذاي سنّتي سوئيس با پنير درست ميشه. راکلت که پنير آب شده با سيب زميني آب پزه خيلي خوشمزّه است و طرفدار زياد داره...
آندره سوئيسيه و من ايراني بزرگ شدة سوئيس! امّا تقريباً هر دومون سوئيسي تربيت شديم. با وجود اين كه اين قدر با هم فرق داريم که ميشه گفت من سياهم و اون سفيد!
بعد از شام کنار درياچه قدم زديم و طبق معمول بحثهاي مختلف مذهبي، سياسي و علمي پيش اومد. بعدش خواستيم بريم يه جا يه نوشيدني بخوريم كه برخورديم به يه سري از بچّههاي دانشگاه... ژنو اين قدر کوچيک بود که هر دفعه که بيرون ميرفتي، احتمال برخوردت با آشناها بود. ساعت 2 صبح بود که من برگشتم خونه و البتّه به دليل اين بود که همة بچّهها مشروب خورده بودن و من و آندره همه رو رسونديم خونههاشون. هر زماني که ما بيرون ميرفتيم و من همراه دوستهام بودم، خيال همه راحت بود چون من مشروب نميخوردم و در نتيجه ميتونستم رانندگي کنم. اونها هم خودشون رو خفه ميکردن و آخر سر به قول بابا "من بايد گوسفند بار ميزدم!" که اينها رو برسونم خونه...
فردا صبح ساعت 8 همة ما توي کتابخونه مشغول درس خوندن بوديم...

يکشنبه بود. کتابخونة ما يکشنبهها از ساعت دو تا شش بعد از ظهر باز بود و من رفته بودم درس بخونم. هنوز لحظه لحظة اون روز رو به خاطر دارم. چه روز نحس بدي بود! بعد از درس خوندن و صد بار چک کردن mail هام، از آريا خبري نبود. يک ربع به ساعت 6 مونده بود که از سر درسم بلند شدم. کتابهاي سنگين و جورواجورم رو جمع کردم و گذاشتم تو کمد کتابخونه، کمد خودم. بعد هم طبق معمول دلم نيومد از کنار کامپيوتر رد بشم و يه بار ديگه نگاه نکنم از آريا mail اومده يا نه! رفتم رو mailهام و ديدم يک mail دارم؛ فوري بازش کردم و شروع کردم به خوندن، چه مفصّل بود! بعد از چند خط خوندن تازه فهميدم که از آريا نيست! اين چيه؟ اين آدرس من رو جز آريا و بهرام کس ديگهاي نداشت! وقتي بازش کردم، با کمال تعجّب ديدم براي من نوشته شده و اشتباه نيومده! فقط 5 دقيقه تا بسته شدن کتابخونه فرصت داشتم و شروع کردم به خوندن؛ بيشتر از پونزده صفحه بود!
" سلام
ميدونم که شما من رو نميشناسين، امّا اين رو بدونين که من يه دوستم! شما مثل خواهر من هستين! اصلاً تمام هموطنهاي ما مثل خانوادة من ميمونن!
بهار خانوم, اگه تصميم گرفتم براتون بنويسم، به خاطر اين بود که نگرانتون هستم! اين رو فهميدم که شما از خانوادة محترمي هستين. ميدونم که خودتون هم دختر بسيار خوب و شايستهاي هستين. پزشک کشور مائين و باعث افتخار هموطنهاتون. شما سالها خارج از کشور بودين، محيط اينجا رو نميشناسين، براي همين من به خودم اجازه ميدم که يه کمي از اينجا و مردم و جامعه براتون بگم!
جوونهاي کشور ما متأسّفانه در اثر مسائل مختلفي که تو جامعه هست، بسيار عقدهاي شدن! شما با ارتباط برقرار کردن با اين پسرها، خودتون و شخصيّت خانوادگيتون رو به خطر ميندازين! از کجا ميدونين که اين آقا پسر، آريا، کيه؟ هر چي ميگه که نبايد باور کرد! اين آقا از صبح تا شب کارش گول زدن دخترهاي معصوم مردمه! شما حيفين! پدر غزال دخترش رو برداشت و فرار کرد! شما حيفين که زاپاس کسي باشين! بريد دنبال زندگي خودتون، اين پسره رو ولش کنين! تا بلايي سرتون نياورده جون خودتون رو نجات بدين.
باور کنيد خانم که من باورم نميشه چطور ممکنه يه خانمي مثل شما که يه عمر تو اروپا بوده و بزرگ شدة سوئيسه اين قدر معصوم و ساده باشه! چرا حرفهاي اين آقا رو باور ميکنين؟ به ضرر خودتونه..."
اين mail چند صفحهاي پر بود از نکات منفي که به آريا نسبت داده شده بود و نصيحت براي برحذر داشتن من از اين رابطه! به زحمت از جام بلند شدم و به طرف خونه رفتم. وقتي رسيدم، مامان خونة من بود و داشت تلفني با شيوا صحبت ميکرد.
- دخترم چرا رنگت پريده؟
- ماماني بسکه دخترتون خرخونه!
- وا! بچّهام خيلي هم باهوشه. اصلاً هم خرخون نيست!
حوصلة حرف زدن نداشتم. به مامان گفتم به شيوا بگه بعداً بهش زنگ ميزنم. يه دوش گرفتم و رفتم توي تختم. مامان شب پيشم موند و برام شام درست کرد، امّا هر کاري کردم يه لقمه هم از گلوم پايين نرفت! يعني چي شده بود؟ اين کي بود؟ يعني ميشه آريا آدرس من رو داده باشه به کسي؟ چرا بايد همچين کاري بکنه؟ همة اين چراها بيجواب بود! شب مامان خوابيده بود و من هرچي سعي ميکردم بخوابم نميشد. صبح زود از خواب پريدم. ديدم يه ساعت نشده که خوابم برده! ساعت 5 صبح بود. لباسم رو پوشيدم و از خونه زدم بيرون. مامان تو خواب ناز بود. حتّي براي نماز صبح مامان زود بود! به کابين تلفن که رسيدم، شمارة آريا رو گرفتم.
- سلام
- بهار؟ ساعت 5 صبح چي شده که به من زنگ زدي؟
- ميخواستم ازت يه سئوالي بپرسم!
- کجايي؟ اين صداها چيه؟
- تو کابينم. تو خيابون!
- کلّة سحر از خونه اومدي بيرون که سئوال بپرسي؟!
- آره!
- آجر پاره! حالا بفرماييد!
- تو ID من رو به کسي دادي؟
- من؟ نه! خجالت نميکشي همچين چيزي ميپرسي؟ مگه من مريضم؟!
- نه! يه نفر برام mailفرستاده پر از دري وري!
- کي بوده؟ چي ميخواسته؟
- نميدونم! امّا خيلي مفصّل نوشته!
- چي گفته حالا؟
- نميدونم آريا! خيلي سريع خوندم. خلاصة کلام اين که تو ميخواي من رو گول بزني!
- من چرا بايد اين کار رو بکنم؟
- گفته تو خبيثي!
- خوب اينو که راست گفته!
- گفته دختر بازي!
- خوب مگه عيبي داره؟! اين نشون دهندة سلامتيه!
- لوس نشو آريا! چرا همه چيز رو شوخي ميگيري؟
- بابا اينها که عيب نشد آخه! فرضاً که دخترباز باشم، از راه دور چه بلايي ميخوام سر تو بيارم؟!
- آريا براي من مهم نيست طرف چي نوشته! برام مهمّه که چطوري آدرس من رو پيدا کرده!
- نميدونم! برام بفرستش. اگه بدونم چي ميدونسته و طرز نوشتنش چطوره شايد بفهمم کيه.
- خوب حتماً دوست تو بوده که هم من رو ميشناسه هم تو رو!
- باور کن هيچ ايدهاي ندارم! نميدونم از کجا پيدا کرده ولي به خدا من به کسي چيزي در مورد تو نگفتم!
- به هيچکس؟
- خوب چند تا از دوستهام يه چيز جزئي ميدونن. بستههاي تو هم که مياد اينجا، ولي کسي آدرس تو رو نداره! همين طوري گفتم يه دوستي دارم که ژنوه!
- من بايد برم!
- بهارجان گوش کن؛ اين رو تحويلش نگير. حرف مفت زده. تو دنيا بيشرف زياده!
- به من گفته تو حيفه زاپاس باشي!
- زاپاس چي؟
- يعني تو من رو نگه داشتي اگه يه روزي غزال نبود...
- من اين طوري نيستم. من با سوسن که به هم زدم درست 6 ماه طول کشيد تا تونستم به کس ديگهاي فکر کنم!
- باشه من برم. مامان بيدار ميشه، دلواپس ميشه.
- برو فکرش رو نکن. اگه تونستي اين mail رو برام بفرست.
رفتم به نونوايي و چند تا کراسون و نون شکلاتي و باگت خريدم و برگشتم خونه. مامان نمازش رو تموم کرده بود و مشغول راز و نياز بود. خدايا قدم ثابت بخش، قلب راسخ عطا فرما. ما گنه کاريم و تو آمرزگار. ما بندگانيم و تو پروردگار. بي سر و سامانيم و تو ملجأ و پناه... وقتي کارش تموم شد بلند شد و يه نگاهي به من انداخت
- مادرجون داره به سرت ميزنه؟ صبح به اين زودي وقت بيرون رفتن بود؟ کجا بودي؟
- رفتم راه برم. بعدش هم براي صبحانه خريد کنم.
- يه يادداشت ميگذاشتي، دلم هزار راه رفت!
- مامان نگران چي هستي؟ ژنو که امن و امانه، نصف شب هم بري بيرون اتّفاقي نميافته!
- ميدونم، امّا چيکار کنم مادر؟ دل واموندة يه مادر هميشه نگران بچّهشه!
صبح که رفتم کتابخونه، دوباره اين mail کذايي رو خوندم. اين قدر حرصم گرفت و ناراحت شدم که فوراً پاکش کردم. اصلاً هم برام مهم نبود که آريا خواسته براش بفرستمش!
- آريا، اين از کجا تونسته آدرس من رو پيدا کنه؟
- حتماً يکي تونسته من رو هک کنه!
- تو شرکت؟
- ممکنه!
- يعني احتمال ميدادي؟
- معلومه که نه! ميدونستم ميشه اين کار رو کرد. امّا من که دشمن ندارم! فکر نميکردم کسي بخواد اين بلا رو سر من بياره.
عصري زنگ زدم به شيوا و جريان رو براش گفتم.
- ول کن بهار! آخه تو چه اصراري داري با اين پسره چت کني؟
- خوب چرا نکنم؟
- آخه بهارجان، تو اين همه به اين احترام ميگذاري و دوستش داري و ناراحتشي، اين اصلاً به فکر تو نيست! خودت مگه صد بار نگفتي آريا با من حرف ميزنه ولي همزمان با صد نفر ديگه هم چت ميکنه؟
- هميشه که نه، ولي آره!
- خوب تو چرا نميفهمي که اين الان براي تو سبزي هم خرد نميکنه؟
- منظورت اينه که تره خرد نميکنه؟
- همون! اگه اين دوستي شما دو طرفه بود، الان اين مسائل اتّفاق نميافتاد. در ضمن تو اصلاً اون آدم قبلي نيستي. انگار تو رو بردن و يکي ديگه جات آوردن!
- تقصير آريا نيست که!
- چرا نيست؟ همش اعصابت رو خرد ميکنه. کدوم حرف رو تو زدي که براش مهم بوده؟ تازه ايني که تو ميگي قسمت آخر قضيه بوده، اون دفعه يادته ميگفتي تو رو کاشت و رفت؟
- آره! هر دفعه همينه. ميگه من دو دقيقة ديگه ميام، ميره و بعد بيست دقيقه مياد. امّا خوب اين اين طوريه، دليل بد بودنش نيست.
- بهار کفر منو در نيار! اصلاً اين آقا فرشته. چرا بايد خودت رو تو دردسر بندازي؟ اين mail چي بود؟ کي نوشته؟ خوب که بررسي کني ميفهمي اشکال کار از کجاست. نهايتاً اينه که سهل انگاره! تو قرار نيست فداي سهل انگاري اين آقا بشي که!
- چي بگم والاّ! دوستمه، دلم نميخواد اين دوستي به هم بخوره. خودمم نميدونم چرا، امّا يه جوري بهش وابسته شدم. يه روز که باهاش حرف نميزنم انگار يه چيزي گم کردم.
- خوب عادت کردي. مردم هروئين رو ترک ميکنن، يه دوستي دو ماهه که چيزي نيست!
رفتم تو فکر. من فقط دو ماه بود که با آريا حرف ميزدم، امّا به نظرم ميومد چند ساله ميشناسمش. اصلاً دوست جديد نبود. يه کسي بود که بهش عادت کرده بودم. کسي بود که وقتي دلم گرفته بود، وقتي خوشحال بودم و وقتي دلشورة امتحان داشتم، ميخواستم فقط با اون حرف بزنم. انگار آريا برام قرص آرام بخش بود! با خودم گفتم يه آدم احمق چهار تا خط نوشته و فرستاده، من چرا جدّي گرفتم؟ گور باباش! بنويسه. ياد حرف شيوا افتادم "چرا بايد خودتو تو دردسر بندازي؟ اين رابطه مشکل ايجاد ميکنه. حالا ميبيني." چه مشکلي؟ مگه حرف زدن من با يه آدمي که راه دوره چه مشکلي ميتونه ايجاد کنه؟ اينا همهشون چرند ميگن. وقتي بيشتر فکر ميکردم، ميديدم که شيوا تا حدّي درست ميگه. من فقط با آريا حرف ميزدم و دفعة اوّلي بود که اين نوع ارتباط رو برقرار ميکردم. آريا خبره بود! چندين سال بود که پاي چت بود. دوستهاي زيادي داشت. براي اون، من هم مثل هر آدم ديگهاي بودم که باهاش حرف ميزد ولي من فقط يه نفر رو داشتم، اونم آريا بود! وقتي ميديدم داره با من حرف ميزنه و معلومه با کس ديگهاي در حال چت کردنه ناراحت ميشدم. بارها بهش گفته بودم که اين کار قشنگي نيست. من دارم باهات حرف ميزنم، تو حتّي نصف حرفهاي من رو درست نميخوني!
- نگران نباش، من همة حرفهات رو درست ميخونم.
- يعني من انقدر ارزش ندارم که بخواي يک ساعت فقط با من حرف بزني؟
- بابا چشم. قول ميدم ديگه تکرار نشه!
تازگي فهميده بودم که چشم گفتن آريا و قول دادنش مثل من نيست! من اگه ميگفتم باشه، حتماً اون کار رو انجام ميدادم. نميتونستم چشم الکي بگم. اوايل وقتي ميديدم آريا چشم ميگه و فرداش دقيقاً برعکس حرفش رو انجام ميده خيلي تعجّب ميکردم. بعدها فهميدم که بچّههاي ايراني مثل من نبودن. اينها ياد گرفته بودن که گاهي با کلک و حقّه و دروغ کارشون راه ميفته، مثلاً براي اين که مجبور نباشن به پدر و مادرشون حساب پس بدن يا اجازة بيرون رفتن بگيرن. در مورد ما اين طوري نبود. من هميشه حرف راست رو به مامان و بابا ميزدم و گاهي حتّي ميگفتم من اين مسئله رو نميتونم بگم، مربوط به يکي از دوستامه. دروغ برام معني نداشت. يه روز با آريا حسابي دعوام شد
- آريا جوابم رو ندادي؟
- چيو؟
- سئوالي که ازت پرسيدم.
- منظورت رو نفهميدم خوب!
- پرسيدم ناهار چي خوردي؟ منظورم اين بود که منو عقد ميکني؟!!
- اووه!:o اين که چند خط بالاتر بود! فکر کردم يه سئوال ديگه کردي!
- با چند نفر داري حرف ميزني؟:›
- دو نفر!:D
- خوب پس برو با اون يکي اقلاّ ً درست حرف بزن! من که مجبورت نکردم!
- نه عزيزم دارم با هر دوتون درست حرف ميزنم!
- از اوّلش بهت گفته بودم که از اين کارها خوشم نمياد. من حال اين بچّه بازيها رو ندارم. خيلي زشته. برو، منم ميرم. با اجازه!
- بابا اين دوستمه که اتريشه! الان خداحافظي ميکنم. نرو لطفاً.
- خوب هر جا هست باشه. مگه من بخيلش هستم؟ وقتي داري با اون حرف ميزني با من کاري نداشته باش لطفاً.
- خداحافظي کردم.
- آريا چرا اين کار رو ميکني؟ مگه مجبوري بياي؟
- خوب من اگه باشم و تو رو ببينم حتماً ميام.[img]{SMILIES_PATH}/icon_smile.gif[/img] [img]{SMILIES_PATH}/icon_mad.gif[/img]
- من از اوّل بهت گفتم که اين کارها از نظر من يعني براي طرف تره خرد نکردن!
- بابا تو که ميدوني منظوري نداشتم. خوب بهارجان ما همهش با هم در تماسيم. يا با تلفن يا با چت. من براي بقية کارهامم وقت لازم دارم آخه!
- خوب زودتر بگو! ديگه مزاحمت نميشم.
- منظورم اين نبود. راستي ميدوني بهار، تازگي خيلي سختمه با تاکسي بيام سر کار. نزديک سه ساعت وقت من تو رفت و آمد ميگذره! اينجام که معمولاً از 8 صبح تا 10 شب هستم، يعني 14 ساعت! خونه که ميرسم فقط شام ميخورم و ميخوابم، خسته شدم!
- ماشين داشته باشي چقدر وقتت آزاد ميشه؟
- نزديک 2 ساعت!
- خيلي خوب! من برات پول تهيه ميکنم ماشين بخر!
- بيزحمت 206 باشه! اون دفعه ميخواستي برام عشق بخري، حالا ماشين؟! نه منظورم اين نبود. ميدوني که من الان براي ماشين که هيچ، براي پيش قسطي ماشين خريدن هم پول ندارم.
- تو که ميخواستي موتور بخري پس چي شد؟
- گفتم که! به بابا که گفتم، کلّي باهام دعوا کرد و چند روزي هم باهام سرسنگين بود! ميگه زشته! تو مديري، ميخواي با موتور بري سر کار؟
- آره يادمه! خوب من که ميگم ماشين بخر! اگه پول کم داشتي من ميتونم کمکت کنم.
- شما لطف داري امّا من کمک نميخوام! يه 206 درسته برام بخري خوبه:p
- حتماً! مگه به خواب ببيني... چي ميگن؟ شتر خواب پنبه دونه ميبينه و تند تند ميخوره!
- اِه! باز که تو گند زدي به ضربالمثل! شتر در خواب بيند پنبه دانه, گهي لفلف خورد گه دانه دانه.
- حالا ايني که تو گفتي با مال من چقدر فرق داشت؟
- بابا گير نده, اصلاً فرق نداشت... من برم جلسه! قربانت.
- باشه, فعلاً خدا نگهدار...


4.5

يک ماهي از قضية غزال گذشته بود و من بيشتر از اين که ناراحت باشم، هنوز عصباني بودم. انگار پردهاي از جلوي چشمهام برداشته شده بود و همة زيباييهايي که به ديدنشون عادت کرده بودم، چهرة کريه خودشون رو با دهن کجي نشونم داده بودن! صبح زود بود و هنوز به شرکت نرسيده بودم که بهار زنگ زد! به ساعت اونها حدود 5 صبح بود! با تعجّب باهاش صحبت ميکردم که گفت کسي بهش mail داده و راجع به هر دوي ما اطّلاعات کاملي داشته! داشتم شاخ در مياوردم! آخه ما دشمنمون کجا بود؟ من که دشمن ندارم بهار!
- تو فکر ميکني عزيزم! تو همين دفتر شما چند نفر زير دست تو هستن؟ فکر ميکني اينها دلشون نميخواد جاي تو باشن؟
- نه! همة بچّهها قبول دارن که من فقط ميتونم اونجا باشم! تازه آش دهنسوزي نيست.
- خوب معلومه، فکر کردي ميان به تو بگن تو چرا مدير ما شدي؟
- نه بابا از اينجا من مطمئنّم، ما اينجا همه دوستيم!
- شايد هم از جاي ديگه باشه! مثلاً دوست پسر يا برادر يکي از دخترهايي که تو گولشون زدي! نوشته اين آقا مثل گرگ افتاده بين دخترهاي مردم!
- اي واي! تا حالا داشتم به دو سه نفر فکر ميکردم، اگه اين جوري باشه که نصف تهران مشکوکن!
از بهار خواستم mail رو برام بفرسته. بد جوري فکرم مشغول اين مسئله شد. موضوع هر چي که هست مربوط ميشه به هکرها. هکرها در اصل برنامهنويسهاي بسيار قوي و پيشرفتهاي بودن که از سدهاي نرمافزاري ميگذشتن و برنامههاي مستقل و هوشمند کامپيوتري مينوشتن که بعدها به ويروس، اوج قدرت نرم افزار تبديل شدن. مثل هر کار ديگهاي از اين قدرت در جهات مثبت و منفي استفاده شد. برخي به بررسي نفوذ ناپذيري سيستمهاي فوق سرّي مشغول بودن و برخي به سعي در نفوذ در اونها! همين گروهها در جهت عکس روي ويروسهاي کامپيوتري عمل ميکردن؛ گروه دوّم تکنيکهاي جديد براي مخفي کردن ويروسهاي خود به کار ميگرفتن و گروه اوّل به کشف اين تکنيکها و نوشتن ضدّ ويروس ميپرداختن. البتّه گهگاه وظايف همديگه رو به عهده ميگرفتن! مثلاً شرکتهاي توليد کنندة ضدّ ويروس، ويروسهاي جديد براي به دست آوردن بازار مينوشتن و هکرها قفلهاي نرمافزاري! به هر صورت با اين که دستهبندي مشخّصي بين اين دو وجود نداشت، نکتة مسلّم اين بود که همگي برنامهنويسان توانايي بودن.
من شخصاً تجربههايي در اين زمينه به صورت آماتوري داشتم و تونسته بودم برنامههاي کوچک شِبه ويروس هم بنويسم؛ امّا هکرها عموماً معترضين گوشهگيري بودن که اعتراضشون رو به سيستمهاي اجتماعي به اين نحو بروز ميدادن و البتّه برخي سودجو و برخي نوابغ رواني! به همين خاطر چون من جزو هيچ کدوم از اين دستهها نبودم به کسب همين اطّلاعات بسنده کرده بودم. مشکل اينجا بود که اون زمان، هکر بايستي آشنايي کامل به سختافزار و زبان اسمبلي و وقفههاي پردازندة مرکزي و مسائلي نظير اين داشت، در حالي که امروزه بستههاي نرمافزاري هک که هر تازهكاري ميتونه به راحتي باهاش کار کنه به بازار اومده! اطّلاعات شبکه و اينترنت من در اين حد نبود؛ زماني كه من كامپيوتر كار ميكردم، هنوز شبكه به ايران نيومده بود و كاملاً توي فاز تحقيقاتي بود. بايد مطالعه ميکردم. همون روز چند تا کتاب از بچّههاي شرکت گرفتم و توي اينترنت هم دنبال مطالب امنيّتي شروع به جستجو کردم!
ميدونستم که با توجّه به ماهيّت اينترنت که چيزي جز اتّصال مراکز کامپيوتري دنيا به همديگه و به کامپيوترهاي کاربران نيست، هر mail براي رسيدن از مبدأ به مقصد از مراکزي عبور ميکنه و جهت رديابي، کد اين مراکز در بخشي به نام سربرگ هر mail ثبت ميشه, ولي جهت رمزگشايي اين کدها بايد مطالعه ميکردم.
قدم اوّل اين بود که به تواناييها و قدرت حريف پي ببرم تا سطح قدرت مورد نياز براي پيروزي رو بفهمم!
- بهار، من يه mail درست کردم با اين ID. اين بار که mail داد لطفاً اصلاً نخونش، پاکش هم نکن و براي من بفرستش، درضمن جواب بده که آريا رمز عبور من رو داره و اگر ميخواي براي من mail بدي به آدرس جديد بفرست و همين آدرس رو بهش بده. اين طوري ديگه مزاحم تو نميشه. منم ميتونم اگر واقعاً از اطرافيان من باشه از طرز جملهبندي و حتّي "فينگيليش" تايپ کردنش بشناسمش!
- آريا، من يه چيز وحشتناکي فهميدم! يکي از چيزهايي که برام نوشته بود رو من مطمئنّم نه روي چت و نه توي mail نگفته بودم! اين يارو تلفن تو رو کنترل ميکنه. من کاملاً مطمئنّم!
سرم سوت کشيد! بهار حافظة خيلي قوياي داشت و بعيد بود اشتباه كنه. آخه من خلاف امنيّتي که نکرده بودم! حدّاکثر يه تخلّف سادة اداري بود. ميدونستم که چون شرکت دولتيه، بخش حراست يک سري از تلفنها رو رندوم چک ميکنه. مخصوصاً چون به هر حال سرماية عظيمي در طرح ما استفاده ميشه. اين رو هم ميدونستم که تلفنهاي خارجي قطعاً کنترل ميشه؛ ولي اوّلاً من هيچ وقت از شرکت، حتّي با کارت هم با بهار تماس نميگرفتم و فقط گاهي بهار با شرکت تماس ميگرفت؛ ثانياً اين مسئله يک دوستي عادّي بود. اگر من متأهّل بودم شايد اين کار معني پيدا ميکرد که در اون صورت هم ميتونستن گزارشي عليه من بدن و تماس با بهار سودي نداشت! يعني کسي بود که از امکانات امنيّتي شرکت استفادة شخصي ميکرد؟ ولي من حتّي کارمندهاي بخش حراست رو به چهره هم نميشناختم! چه برسه به اين که باهاشون دشمني داشته باشم! شايد از خانوادة بهار کسي ميخواست به اين وسيله اون رو از دوستي با من منع کنه! ولي خانوادهاي که من ميشناختم چنين کاري نميکرد.
- راستي بهار يه سئوال. خيلي وقته ميخواستم بپرسم امّا نميخواستم فضولي باشه!
- بپرس!
- پدر تو... چه مشکلي توي ايران داشت؟ چرا پناهنده شد؟ شغلش چي بود؟
- به چه چيزهايي کار داري آريا! واقعاً دلت ميخواد بدوني؟
- خيلي!
- پدر من تاجر بود. توي كار صادرات و واردات كالا بود و زمينة اصلي فعّاليّتش هم شناسوندن جنسهاي ايراني به خارجيها و بازاريابي براي اونها بود. چون تقريباً اوّلين و تنها كسي بود كه به اين فكر افتاده بود، كارش گرفته بود و وضعش خيلي خوب شده بود. مثلاً يكي از ابتكارهاي بابا صادرات وسايل تزئيني خاتمكاري شده به اروپا بود كه خيلي گرفت.
- اِه؟ من فكر ميكردم پدرت سياسي بوده!
- نه اصلاً! ما سه چهار سال بعد از انقلاب از ايران بيرون اومديم. بابا به خاطر موفّقيّتي كه توي كارش داشت دشمن دوستنما و حسود زياد داشت، مثل الان تو شايد! جالبه كه اكثراً كساني بودن كه با رژيم شاه دستشون تو يه كاسه بود! چند بار براش پاپوش درست کردن! دفعة آخر پدر من به جرم جاسوسي متّهم شده بود! براي همين همه چيزش رو گذاشت و فرار كرد.
- الان ديگه اوضاع نظم و ترتيب پيدا کرده، فکر ميکنم پدرت به راحتي ميتونه برگرده. حتماً ميتونه اموالش رو هم پس بگيره.
- نميدونم! ظاهراً چند سال پيش بابا غياباً محاکمه و تبرئه شد. ولي به خاطر نامردي که در حقّش شده بود، بابا دل خوشي نداره و ميگه بعد از اين همه عمر، برگشتن به ايران براي من ريسک بزرگيه.
- شماها چي؟ هيچ کدوم نخواستين برگردين؟
- ما اينجا بزرگ شديم. زندگي اونجا برامون خيلي سخته. يادته كه من تقاضاي ويزا کردم که بيام ايراني که اين همه راجع بهش شنيدم رو ببينم. ميدوني که من عاشق ايرانم. امّا بهم ويزا ندادن! البتّه نگفته بودم که ايراني هستم. هفتة پيش جواب دادن. گفتن ايران براي شما خطرناکه و بهتره که نرين!!! راستي بستة من رسيد؟
- نه هنوز, امّا ميرسه؛ گفتم که معمولاً پست چهارشنبهها مياد... يعني مسئول صندوق پستي چهارشنبهها نامههاي ما رو پخش ميکنه.
- آره امّا بعضي وقتها نامههاي من يکشنبه رسيده.
- تو چه دقّتي ميکني ها!
اين روزها براي من مرتّب از بهار بسته و نامه مياد. فکر ميکنم ميخواد جاي خالي غزال رو احساس نکنم! جايي که تازه فهميدم از اوّل خالي بوده!
بهار برام کادو ميخره، کارت ميفرسته، نامه ميفرسته، شعر مينويسه! مخصوصاً شبها که مجبوره براي نياز مالي جديدش توي بيمارستان کشيک بگيره و تا صبح بيدار بمونه خيلي چيزهاي جالبي مينويسه. بيهدف قلم به دست ميگيره و اکثر شعرها رو از حفظ مينويسه. شعرهايي که اسم بعضي از شعراش رو من نشنيدهام چه برسه به خوندن و حفظ کردن شعرشون! سايه، مُجمر اصفهاني، فروغ، حميد مصدّق، نادر نادرپور، فريدون مشيري، سهراب سپهري، ابوالقاسم حالت، سياوش کسرايي، م آزاد، ايرج جنّتي عطايي، اخوان ثالث، شفيعي کدکني...
"پنجشنبه 10 آپريل. نه! جولاي! فکر ميکنم خيلي خوابم مياد! ساعت 5/12 شبه و من زير اين لامپ کوچولو نشستم و دارم افکارم رو جمع و جور ميکنم. ياد گذشته، ياد آينده... بابا اينجا بود و الان رفت. به نظرم احساس عذاب وجدان گريبانگيرش شده. ديدم ساعت 11 شب، قهوه به دست اومده ديدن دخترش! يا به قول خودش "بچّهش". لبخند قشنگي گوشة لبشه. اين لبخند هم هر دفعه که من رو با اين بلوز سفيد بيمارستان ميبينه پررنگ ميشه. با خودم ميگم "چه پدري!" خداوند عالم بزرگترين نعمت دنيا رو به من مفت و مجّاني، بدون اين که لايقش باشم هديه کرده. ميگم بابا هواي ژنو اينقدر گرمه شما چرا تو ويلاي بالاي كوه نموندين؟ ميخنده و ميگه دلم براي بچّهام لک زده بود و يه ماچ ميگذاره رو گونة من. به خودم ميگم "خرس گنده، ولي بچّهاش!"
اين روزها سر بابا خلوته و تقريباً خودش رو بازنشست كرده. ما هم كه هر کدوم دنبال خوشي خودمون هستيم؛ بابا چقدر بايد تنها باشه! ولي نه، بابا با کتابهاش خوشه، يا داره روزنامه ميخونه. با همون لبخند ميگه دکتر "جنود" رو ديدم. ميفهمم که حتماً دوباره اين دکتره از من تعريف کرده! براي بابا بزرگترين شادي عالم اينه که يکي بهش بگه چه دختر خوبي دارين! اينقدر کيف ميکنه!
- مريضت نمرده؟
- خدا نکنه، من بيکار ميشم!
بابا غش غش ميخنده!
- اي ناقلا!
يه نگاهي به کتاب سعدي کنار دستم ميکنه و ميگه سعدي خوابش رو هم نميديد که کتابش سر از بيمارستان دانشگاه ژنو در بياره! و بعد ميگه اونم تو دست همچين دختري! (تعريف عروس رو کي ميکنه؟)
ياد اون روزهايي ميافتم که به هزار زحمت سعي ميکرد وزن اشعار رو برام توضيح بده و منِ خنگ نميفهميدم! چه حوصلهاي داشت! يعني منم ميتونم همين حوصله رو با بچّههام به خرج بدم؟ بچّههاي من بايد حافظ بخونن! نميشه، منم يه روز بايد حوصله به خرج بدم. حالا تا اون موقع، خدا کريمه.
درديست درد عشق که هيچش طبيب نيست گر دردمند عشق بنالد غريب نيست
دانـــند عـاقــلان که مــجانـين عشـــق را پرواي قول ناصح و پند اديب نيست
مفعول فاعلات مفاعيل فاعلات!
بابا کلّي از اينجا و اونجا تعريف ميکنه، بعدش باز هم توضيح ميده:
- حالا وقت اين کارها نيست!
- بابا، من که هميشه کار کردم! شما واقعاً دارين پير ميشين! دلتون ضعيف شده.
- نه دخترم! جاي تو الان توي تختته، نه اينجا جلوي اين ميز.
- آخه...
- آخه نداره! وقت اين کارها الان نيست.
فکر کنم اگه از بابا بپرسم وقت اين کارها کِيه؟ ميگه هيچ وقت! خندهام ميگيره. همچين ما رو ميخواد حفظ کنه انگار ظرف کريستال ظريفي هستيم که با يک تلنگر ميشکنيم! اين خبرها هم نيست. يا شايد هم هست! به خودم ميگم چه زود ديوونه بازيهات يادت ميره...
براي يه چيز کوچيک! همچين کوچيک هم نبود!... چه ميدونم! ترجيح ميدم به اين چيزها فکر نکنم...
بابا ساعت رو نگاه ميکنه و ميگه من برم. دخترم، حرفهام يادت نره! يادم بره؟! هر کلمهاش هميشه رو قلبم حک ميشه! چه سئوالي!
وقتي داره ميره از دور نگاهش ميکنم. پدرم، پدرم... چه زحمتهايي که برام نکشيده. بعد من همچين پررو ميايستم تو روش، انگار نه انگار که اين همون بابائيه که قورباغه شده بود!
ياد اون شبي افتادم که خوابهاي وحشتناکي من رو لرزونده بود. تب داشتم و بابا تا صبح کنار تخت من رو زمين نشسته بود. ياد اون روزي که مادام باوِر داشت از دنيا ميرفت که باز هم اومد و نگذاشت تنها بمونم. راستي که پدر و مادرها عاشقهاي بيعارن. هر کاري بکني باز هم دوستت دارن. هر چي باشي عزيزي، هر جوري باشي بهتريني...
بابا که ميره يه کمي سعدي ميخونم و بعدش ميگم اگه وضع ماليم انقدر خراب نبود با موبايلم زنگ ميزدم  

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 52
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 103
  • بازدید ماه : 630
  • بازدید سال : 2,547
  • بازدید کلی : 68,028
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...