close
چت روم
رمان بوی خوش عشق فصل8
loading...

CiTy Romance

آره من عاشق بودم! از موقعي که يادم مياد عاشق بودم. هميشه عاشق عاشق شدن بودم و بعدها... جامعه زمان نوجواني و جواني ما بستهتر از حالا بود. نه که کسي دوست دختر نداشت؛ داشتن، ولي به قول يکي از دوستهام که خيلي تو اين خطها بود ميگفت ما20 سالمون بود، حدّاکثر قرار ميگذاشتيم سر يه ساعتي يه تک زنگ خونة دوست دخترمون ميزديم يا اون ميزد و قند تو دلمون آب ميشد! الان بچّههاي 14 ساله هر کاري بگي کردن! امّا من تيپ ديگهاي بودم، من فکر ميکردم اوّلين دختري که وارد زندگي خصوصيم بشه، همسر آيندهام خواهد بود! براي همين…

رمان بوی خوش عشق فصل8

Sheida بازدید : 13 پنج شنبه 14 / 01 نظرات ()

آره من عاشق بودم! از موقعي که يادم مياد عاشق بودم. هميشه عاشق عاشق شدن بودم و بعدها... جامعه زمان نوجواني و جواني ما بستهتر از حالا بود. نه که کسي دوست دختر نداشت؛ داشتن، ولي به قول يکي از دوستهام که خيلي تو اين خطها بود ميگفت ما20 سالمون بود، حدّاکثر قرار ميگذاشتيم سر يه ساعتي يه تک زنگ خونة دوست دخترمون ميزديم يا اون ميزد و قند تو دلمون آب ميشد! الان بچّههاي 14 ساله هر کاري بگي کردن! امّا من تيپ ديگهاي بودم، من فکر ميکردم اوّلين دختري که وارد زندگي خصوصيم بشه، همسر آيندهام خواهد بود! براي همين هم تا موقعي که احساس نکردم ميتونم تشکيل خانواده بدم با هيچ دختري ارتباط برقرار نکردم!

تا اين که بالاخره قسمت من هم پيدا شد و تو يه مرخصي که از همون کارخونة تو شهرستان گرفتم، اواخر فوقليسانسم بود که با "سوسن" آشنا شدم. دختر يکي از همکارهاي قديمي بابا بود. ميشناختمش! آخرين باري که ديده بودمش 11 سالش بود و به مامان من ميگفت مادرشوهر! با يه تور از طرف شرکت بابا رفته بوديم آهار، طرفهاي اوشون فشم که اونهام خانوادگي توي تور بودن. بچّه که بود زياد ازش خوشم نمياومد ولي الان يه چيز ديگه بود. واسه خودش خانمي شده بود و در عين شيطنت، نجابت و معصوميّت ازش ميباريد.
خلاصه بزرگترها يه جا اطراق کردن و ما جوونها رفتيم بالاي کوه. ازش خوشم اومده بود. يه جا که بالا رفتن خيلي سخت بود، رفتم بالا و دستم رو دراز کردم طرفش! يه کم نگاهم کرد و دستمو گرفت، تو نگاهش گير افتاده بودم و چند ثانيهاي طول کشيد تا يادم افتاد بايد کمکش کنم بياد بالا! از اون روز انگار زندگيم که سياه و سفيد بود يه دفعه رنگي شد! چند روز بعد دل رو به دريا زدم و به بهانة يه CD که قولش رو داده بود بهش زنگ زدم. تقريباً 2 ساعت با هم صحبت کرديم! آخرش هم گفت "آريا، من خوشحال ميشم بهم زنگ بزني!" واضح و روشن! خيلي خوشم اومد، معمولاً دخترها اين کار رو نميکنن و پا پيش نميگذارن! وقت تصميم گرفتن بود و من هم تصميمم رو گرفتم. حالا ديگه هم آمادگي رواني و مادّي ازدواج رو داشتم و هم سوسن رو!
کمکم تلفني وارد زندگي هم شديم. ديگه اومده بودم تهران و هر چند کار خيلي سنگيني داشتم، شبي يه ساعت رو با هم حرف ميزديم. يه روز جمعه يادمه از وقتي بيدار شدم تا وقتي خوابيدم پاي تلفن بودم! سوسن خيلي کم سن و سال بود ولي افکار و عقايدش مثل يه دختر 30 ساله بود! تلهپاتي عجيبي با هم داشتيم، طوري که وقتي با هم حرف ميزديم، احساس ميکردم ذهنم لخت و عوره و هيچ چيزي از ديد اون دور نميمونه! يه بار که داشتم اين رو براي دوستم تو شرکت ميگفتم، خنديد و گفت زيادي پر و بال ميدي به قضيه! گفتم کيوان تا حالا تو ديدي اين زنگ بزنه اينجا؟ گفت نه! گفتم صبر کن تا 5 دقيقة ديگه زنگ ميزنه! سوسن شمارة شرکت رو داشت، امّا اينجا شرکت خصوصي بود و نميشد نشست با تلفن حرف زد! ميدونست که من سختمه. نشستم تمرکز کردم و ازش خواستم بهم زنگ بزنه! هنوز يه دقيقه هم نشده بود که صدام کردن! تلفن داري!!!
- سلام سوسن! تويي؟!
- آره آرياجون. حالت خوبه؟
- من خوبم مرسي. مگه مامانت نگفته بود سر کار آريا بهش زنگ نزن؟! چي شده؟ اتّفاقي افتاده؟
- نه هيچ چي! فقط يه دفعه دلشوره گرفتم و احساس کردم بايد بهت زنگ بزنم!
قيافة بهتزدة کيوان ديدني بود! من خودم خيلي به اين چيزها اعتقاد نداشتم، ولي خوب اين ديگه يه شاهد عيني بود!
سوسن يک سال از افسانه خواهرم بزرگتر بود و با هم خيلي صميمي شده بودن که بعداً فهميدم خيلي به ضرر من بوده! برخلاف رشد فکري سريع، سوسن تو درسهاش زياد موفّق نبود. سال آخر هم بود و بايد براي کنکور آماده ميشد. اين بود که من اضافه کاريم رو قطع کردم و هر روز بعد از وقت اداري ميرفتم خونهشون و باهاش کار ميکردم. يک ماهي به همين ترتيب گذشت و افسانه حسابي حسّاس شده بود. احساس ميکرد منو ازش دزديدن! تو خانوادة ما ابراز محبّت صفره و ما همه به اين عادت کرديم! پدرم عاشق بچّههاشه، ولي تو خودش! هيچ وقت به زبون نمياره و من تازه ميفهمم که پدرم ما رو دوست داشته و داره! رابطة من و افسانه هم خيلي عادّيه، گرچه خيلي همديگه رو دوست داريم. امّا اون دختر بود و بعدها به بهار گفته بود هر وقت يکي از برادرهام با يه دختري صميمي ميشن، احساس ميکنم برادرم رو ازم دزديدن و اين مسئله خيلي ناراحتم ميکنه؛ امّا در مورد آريا اصلاً نميتونم تحمّل کنم!
خلاصه شيطنت افسانه به جايي رسيد که يه روز سوسن زنگ زد و گفت بهتره ارتباطمون قطع بشه! سوسن واقعاً منو دوست داشت، من هم دوستش داشتم. حيف بود اين جوري بشه! درجا زنگ زدم به مامانش و نفهميدم چه جوري ازش خواستگاري کردم! درست روزهاي قبل از عيد بود! دوباره وقتي فهميد من واقعاً دوستش دارم و ميخوام بهش برسم کوتاه اومد. همون يکي دو ساعت بعد از تحويل سال اومدن خونة ما! ديگه داشتيم فاميل ميشديم! قشنگترين عيد من همون سال بود!
ارديبهشت بود که براي دفاع پروژه دوستان و آشنايان رو دعوت کردم و همون موقع افسانه يه جنجال جديد به پا کرد! موضوع بر ميگشت به يه سري خبر رساني به يکي از دوستان مشترکمون که پدر خانواده از همکاران قديم پدر من بود و همين مسئلة ساده زندگي من رو به هم ريخت! دفاع پروژه آخرين ديدار من و سوسن بود! مامان و افسانه فردا صبح براي حلّ مسائل رفتن خونة سوسن اينا، يه کم دخترها با هم جيغ و داد کردن و چيزي حل نشد و برگشتن!
من زنگ زدم به مامان سوسن و گفتم به هرحال اين مسائل حل ميشه، ما ارتباطمون عميقتر از اونه که با اين چيزها سست بشه!
- نه آرياجان! من فکر ميکنم اون مسئله هم منتفيه با اين اوضاع!
- اين چه حرفيه که ميزنين؟ با اين که شما رو خيلي دوست دارم، امّا بايد بگم اين طرز فکرتون رو اصلاً نميپسندم!
- به هرحال خانوادهها نقش اساسي دارن! نميشه که ما با هم مشکل داشته باشيم و شما با هم ازدواج کنين!
- خيلي ممنون! شما به من خيلي لطف دارين، ولي اين مسئله به من و سوسن مربوط ميشه و خودمون راجع بهش تصميم ميگيريم، لطفاً بهش بگين حالش که بهتر شد به من زنگ بزنه.
تمام تنم ميلرزيد! اصلاً نميتونستم بفهمم چرا اين جوريه! اين روزگار چرا نميتونه شادي و خوشبختي منو ببينه؟ امّا خوب در هر ارتباطي اون هم بين دو تا خانواده طبيعتاً تنش پيش مياد. من مطمئنّم سوسن دختر فهميدهايه و با احساسات و آيندة خودش و من به اين راحتي بازي نميکنه.
عصر من و افشين تو خونه تنها بوديم که يکي از خانمهاي فاميل که نزديک خونة ما زندگي ميکرد و کليدش رو گم کرده بود با دختر ده سالهاش اومدن خونة ما. بار اوّلي بود که اونجا مياومدن. همين که نشستن سوسن زنگ زد! مجبور شدم برم بالاي پشتبوم تا کسي صدام رو نشنوه. سوسن اين جوري شروع کرد:
آريا، من هر روز دعا ميکردم افسانه زودتر ازدواج کنه، امّا حالا ميبينم که اينجوري هم مشکل من حل نميشه! ما نميتونيم با هم خوشبخت باشيم!!!
- سوسن اين چه حرفيه که ميزني؟ اصلاً از تو انتظار نداشتم. يعني زندگي ما بايد بازيچة دست يه دختربچّه بشه؟
- خوب منم بچّهام! مگه من چقدر از افسانه بزرگترم؟
- امّا به نظر من نظرات و عقايد و رفتارهاي تو خيلي بزرگتر از سنّت مياومد!!! مسئلهاي نيست، تو يک ماه ديگه کنکور داري، نميخوام اعصابت رو به هم بريزم. من اين مدّت راحتت ميگذارم که به درسهات برسي هر چند که واقعاً دوست داشتم کمکت کنم، امّا مطمئنّم حالا که پاية درسيت قوي شده از پسش برمياي! بعد از کنکور وقت داري که راجع به اين مسئله فکر کني، اون وقت با هم تصميم ميگيريم!
- نه آريا ديگه همه چيز تمومه.
بيشتر از يک ساعت اشک ميريختم، التماس ميکردم که نرو! امّا رفت! آخرين حرفش اين بود:
- آريا من عاشقتم! هر جا و با هر کس که باشي بدون که من ديوانهوار دوستت دارم. توي اون دنيا ميام سراغت! اونجا به هم ميرسيم. خداحافظ!
حالم داشت به هم ميخورد! اين از وعدة سر خرمن هم بدتر بود! مادر سوسن صبح گفته بود "آرياجان، تو بلد نيستي چطور بايد يه دختر رو نگه داري!"
بد کردم که عشقم رو حتّي يک بار بدون حضور خانوادهاش نديدم؟ چيکار بايد ميکردم؟ بهش کادو ميدادم و براش گل ميگرفتم؟ يعني اينها انقدر مهم بود و من نميدونستم؟! پس سوسن بهونه آورده بود و منو نميخواست؟
تو خونه با همه قهر بودم. احساس ميکردم ندونم کاري خانواده زندگي منو جهنّم کرده. از در و ديوار شرکت حالم به هم ميخورد، چون اينجا جايي بود که من سوسن رو هميشه کنارم احساس ميکردم و حالا نبود! همون موقع بود که استاد پروژهام تماس گرفت و گفت تو يه شرکت عظيم دولتي مدير ارشد شده و از من هم خواست برم پيشش! رئيس شرکت خيلي از دستم ناراحت شد. يک ماه موندم و کارهاي نيمهتمام رو تموم کردم و تحويل يک نفر جديد که خودم استخدامش کرده بودم دادم و اين محيط نفرتانگيز رو ترک کردم! چند ماهي گذشت و غم و غصّة من کم نشد! از سوسن هم خبري نشد! نميخواستم بشه! تو اين مدّت همة افراد خانواده پا به پاي من غمگين بودن! با يه اشاره منفجر ميشدم و بهمين دليل هيچ کس جرأت نزديک شدن به من رو نداشت. مرتّب برام دختر درنظر ميگرفتن و با داد و فرياد من مواجه ميشدن!
بالاخره يک روز به خودم اومدم و ديدم افسرده شدم! ديگه دل و دماغ هيچ کاري رو ندارم. موها و ريشهام بلند شده بود، شده بودم فتوکپي وليد !!!
ديدم ديگه آريا نيستم. برق چشمهام رفته، ديگه خودم نبودم! به خودم يک ماه فرصت دادم که درست بشم! بايد زندگيم رو از نو ميساختم. ريشهامو تراشيدم و موهام رو کوتاه کردم. سعي کردم هيچ جا تنها نمونم. تو شرکت مرتّب سر به سر وحيد و سعيد ميگذاشتم. شده بودم دايرةالمعارف جوک! هر جا ميرفتم مجلس رو رو سرم ميگذاشتم و بالاخره موفّق شدم. شدم آريا!
يک ماه که گذشت احساس کردم کسي که طعم شيرين همدم زندگي رو چشيده نميتونه و نبايد تنها بمونه! بعد از جريان سوسن چند نفري بهم ابراز علاقه کرده بودن. دخترهايي که نسبت به من متمايل بودن و ميدونستن که دلم جاي ديگه است حالا ميخواستن شانس خودشون رو امتحان کنن. مخصوصاً تو شرايط جديد اين يک ماه که من مرتّب با دوستها، فاميلها و همکارها برنامة کوه و جنگل و سينما و تئاتر چيده بودم و فرصت مناسب زياد بود! امّا هيچ کدوم به نظرم همسرم نيومدن! ميدونستم که نبايد مقايسه کرد و نميکردم ولي دوست با عشق فرق ميکنه و اين رو خوب ميفهميدم! از همه معذرت خواهي کردم و براشون توضيح دادم که نميتونم قبول کنم و اگر هم بکنم تنها نتيجهاش از دست رفتن دوستيمون خواهد بود!
دلم ميخواست معجزه بشه و زن زندگيم پيدا بشه! اهل دوست شدن با كسي كه نميشناختم نبودم. تا اين كه يه روز بابا گفت:
- آريا بالاخره من به اين دوستم چي بگم؟ اين دختر رو ميخواي يا نه؟
- سوسن رو ميگي بابا؟ نه! مگه باز خبري شده؟
- دِه! تو که هنوز فکرت دنبال اونه! اصلاً نشنيدي چي بهت گفتم؟
-کِي؟
- تا حالا سه بار گفتم، بازم ميگم. همساية يکي از همکارهامون. دختر خيلي باوقار و خوبيه. خيلي هم زيباست. باباش ميخواد ازدواج کنه که منتقل بشه تهران! تعطيلات تموم بشه ميرهها!
- باباجان دختري که تازه پدرش ميخواد به خاطر تهران اومدن شوهرش بده به نظرت آمادة ازدواجه؟!
- نه! خوب حتماً خودش اين دليل رو واسه ازدواج نداره!
- نه بابا من دوست ندارم با خواستگاري رفتن ازدواج کنم! دلم ميخواد طرف رو بشناسم، ازش خوشم بياد بعد باهاش ازدواج کنم. اين جوري که به قصد ازدواج ميري جلو چهرة واقعيش رو نشونت نميده و تازه با يه ربع تو اتاق حرف زدن هم نميشه کسي رو شناخت! ازدواج سنّتي فرصت شناخت طرف رو به آدم نميده و براي قديمها خوب بود که همه همديگه رو خوب ميشناختن و فقط ميرفتن خواستگاري تا سر مهريه و شيربها چونه بزنن!
افسانه- شيربها ديگه ور افتاده آريا خان!
- چه ميدونم!
- حالا کي گفت بري خواستگاري؟ اين دوست من ميگه شما بياين خونة ما، من هماهنگ ميکنم غزال بياد يه کاسه آش بياره و آريا ببيندش! اگه خوشش اومد بعداً قرار ميگذارن همديگه رو ميبينن و آشنا ميشن! خانوادة روشنفکري هستن. راستي يادم رفت، پدر غزال هنرپيشة قديميه، حتماً ميشناسيش! خودش هم وقتي تهرانه يه کارهايي ميکنه. واسة همين دوست داره بياد تهران!
- فرض کنيم اين خانم سوفيالورِن بود! من اصلاً به قيافه اهمّيت نميدم بابا! يکي از دوستهام يه بار ازم پرسيد سوسن خوشگله؟ کلّي فکر کردم و آخرش هم گفتم به چشم من که آره! امّا نميدونم! تا حالا با اين ديد بهش نگاه نکردم! من ميخوام طرف رو بشناسم. تازه هنرپيشهها با اين چيزهايي که ازشون ميگن...
- هنرپيشهها مشکلي ندارن، فقط همه تو زندگيشون فضولي ميکنن!
نميدونم چي شد که گفتم حالا ببينيم چي ميشه! خلاصه قرار گذاشتن. رفتيم خونة همکار بابا که تا اون موقع نديده بودمش! ادارة بابا درست روبروي درب اصلي دانشگاه ما بود و من زياد رفته بودم! باعث تعجّبم بود که اين آقا رو نديده بودم! نيم ساعتي نشسته بوديم که زنگ زدن! حتماً آش آورده بودن! غزال و پدر و مادر و برادر کوچکترش، کلّ خانوادة چهار نفره با کلّي تيپ مهموني اومده بودن يه طبقه پايينتر! آش هم نياورده بودن! پدر غزال از اون تيپ هنرپيشههايي بود که کسي زياد اسمش رو نميدونه ولي تا ببيني ميشناسيش! چهرهاش دوست داشتني بود و نوراني.
خلاصه شروع کرديم به صحبت از همه طرف. غزال به نظرم خيلي عادّي بود. حدّاقل از "عشق در نگاه اوّل" خبري نبود. معلوم بود که غزال و مادرش از بذله گوييهاي من که متخصّصش بودم خيلي خوششون اومده بود. اين رو از نگاههايي که رد و بدل ميکردن و خندههاشون ميشد فهميد، ولي پدرش ظاهراً زياد گرم نميگرفت!
افسانه- باباش چقدر عصا قورت داده بود و رسمي حرف ميزد!
مامان- هنرپيشهها همين جورين ديگه! تو زندگي معموليشون هم فيلم بازي ميکنن!
اتّفاق خاصّي نيفتاده بود. دختر آروم و باوقاري بود. پيش خودم فکر کردم، هموني که ميگفتم، عشق فقط يک بار به سراغ آدم مياد! دو روز بعد مادرش زنگ زد و آخر هفته دعوتمون کرد خونهشون؛ همون که ميترسيدم! يعني خواستگاريه و بعدش توي اتاق چهار کلمه حرف و بعد بايد جواب داد؟ نه! همين الان ميگم نه!
- حالا پاشو بريم مامان، تو که از دختره بدت نيومد! اومد؟
- نه مامان! ولي من خواستگاري نميرم! نميخوام اين جوري زن بگيرم بابا! اين آش رو شما پختين! آخرش هم يه قاشق آش بهمون ندادن!
- ما هم که خواستگاري نميريم! مهمونيه ديگه!
- خودشون رو که ديديم! خونهشونو قراره بپسنديم؟ نکنه فروشيه؟ پس فقط يه جعبه شيريني ميگيريم، گل بي گل!
آخر هفته با يه تيپ معمولي رفتم خونهشون! کراوات که نزده بودم بماند، کت و شلوار هم نپوشيدم! مهمونيه ديگه! من کلاّ ً از کت و شلوار متنفّرم. به نظرم ساختگي مياد و معذّبم! بابا من اين تيپّي نيستم ديگه! نميخوام که خودم رو قالب کنم!
پدرش با همون لحن لفظ قلم گفت:
- اين زندگي دوتا جوونه، ما ميتونيم کمکشون کنيم و نظرمون رو بگيم، امّا تصميم به عهدة خودشونه! جناب آقاي آريا ميتونن تشريف بيارن منزل ما، غزال هم بياد خونة شما و يا با هم برن بيرون. آشنا بشن و تصميم بگيرن. من دخالتي نميکنم و خواهش ميکنم شما هم اجازه بدين خودشون تصميم بگيرن.
واقعاً لذّت بردم. چه خانوادة روشنفکري! من هميشه فکر ميکردم هنرپيشهها شايد نقش آدمهاي فهميده رو خوب بازي کنن ولي خودشون خيلي آدمهاي تحصيلکرده و بافرهنگي نيستن و همش دنبال اينن که ببينن کدوم همکار زنش رو طلاق ميده تا برن باهاش ازدواج کنن! اين فرصتي که به من داده شد دقيقاً همون چيزي بود که ميخواستم. خدايا متشکّرم که دوباره به من نظر لطف كردي!
دو روز بعد با غزال قرار گذاشتم و رفتم دنبالش. با هم رفتيم پارک جمشيديّه. من عاشق اين پارکم. از چند سال پيش که اين پارک بعد از مدّتها مجدّداً عمومي شد، کمتر کسي اين موضوع رو ميدونست و چون نزديک خونة ما بود مثل حياط خونهمون شده بود! وقتي با دوستها و فاميلهامون ميرفتيم اونجا تقريباً به جز ما کسي توي پارک نبود! حالا ديگه خيلي شلوغ شده بود، مخصوصاً که خيلي بهش رسيده بودن و مسير کُلَکچال هم از اونجا ميگذشت که پاتوق جوونهاي کمي ورزشکار شده بود! ولي من هنوز دوستش داشتم. يک ربع اوّل ساکت بوديم. من رانندگي ميکردم و اون هم معذّب بود. بالاخره به حرف اومد و گفت:
- چه سکوتي!
- آره! خيلي طولاني شد!
غزال با مانتو و روسري بانمکتر شده بود. يکي دو ساعتي با هم حرف زديم. رفتيم يه جا قهوه خورديم و برگشتيم که برسونمش خونه.
- آريا يه چيزي ميخواستم بهت بگم...
- بفرماييد.
- ميدوني، بابا زياد موافق ادامة ارتباط ما نبود. من خودم خواستم و مسئوليّتش رو قبول کردم!
تا خونه داشتم فکر ميکردم. غزال به من گفته بود که رابطهاش با پدرش خيلي خيلي صميميه. جالب اين که ميگفت شما خيلي به هم شبيه هستين! هر دو متولّد اسفند هم بوديم!!! برادرش با مادرش صميميتر بود و اين دو تا با هم. خوب حالا اوّلين باره که رو در رو قرار گرفتن! به خونه که رسيدم زنگ زدم به غزال:
- ببين غزال خانم، من به حرفهاي شما فکر کردم، شما با پدرتون خيلي صميمي هستين و اين مسئله خيلي ميتونه به ارتباط شما لطمه بزنه! ما که با هم آشنايي نداريم، علاقهاي هم بينمون ايجاد نشده، بهتره همين جا خداحافظي کنيم!
- من فقط اينها رو گفتم چون فکر ميکردم بهتره شما بدونين! من خودم شخصاً مسئوليّتش رو قبول کردم و با بابا مشکلي ندارم!
- آخه ببينين، اگر ما بعداً ازدواج کنيم، شما پايگاهتون رو پيش بابا از دست دادين و خداي نکرده هر مشکلي پيش بياد ميگن خودت خواستي و اصلاً ممکنه به همين دليل نتونين چيزي بگين و تنها بمونين...
من خيلي جدّي نبودم و فقط به نظرم رسيده بود که اين جوري راحتتره! گاهي خدا تو زندگي آدمها راه درست رو نشون ميده ولي ما هستيم که نميتونيم اين نشانهها رو درک کنيم. خلاصه صحبت چرخيد و نميدونم چي شد که قرار بعدي رو گذاشتيم!
کمکم من و غزال به هم علاقه پيدا کرديم. غزال آتيش تندتري داشت و خيلي هم رومانتيک بود. من از وجودش لذّت ميبردم و کمکم عاشق ميشدم! يک بار ديگه من معلّم شدم! غزال که توي يکي از دانشگاههاي تهران مهمان شده بود، واحد کامپيوتر داشت و چون هيچ چي بلد نبود ميخواست حذفش کنه! من بهش گفتم نميشه تو دوست آدمي مثل من باشي و همچين درس سادهاي رو حذف کني! زبان برنامهنويسي که گفته بودن پاسکال بود و من تا بحال با اين زبان برنامهنويسي نکرده بودم! هميشه هم با نيما دوستم کُري داشتيم، اون از پاسکال تعريف ميکرد و من و سعيد معتقد بوديم پاسکال در برابر C حرفي براي گفتن نداره! به هر حال زبانهاي برنامهنويسي تفاوت زيادي با هم ندارن و مهم نفس برنامه نوشتنه که بايد بلد باشي. حدود دو هفته هر شب به خونة غزال اينها ميرفتم و برنامهنويسي درس ميدادم. حقّاً که خوب هم جواب استاد رو داد و بيست گرفت! پدر غزال با من مثل مهمون غريبه برخورد ميکرد. ميرفت تو اتاقش و خيلي مرتّب و مؤدّب سر ميز شام حاضر ميشد! من رو "جناب آقاي آريا خان" صدا ميکرد و هيچ وقت هم اين همه پسوند و پيشوند رو فراموش نميکرد!
من توجّه زيادي نداشتم. برنامه همين بود که من و غزال همديگه رو بشناسيم و تصميم بگيريم. پدر غزال هم اين اجازه رو به ما داده بود، بنابراين ميتونستم با خيال راحت بعد از ازدواج، ايشون رو قانع کنم که گرچه ظاهراً خيلي به هم شبيه هستيم، ولي من هنرپيشه نيستم و استعدادش رو هم ندارم! آخه ظاهراً ايشون اميدوار بودن که غزال بعد از مدّت کوتاهي خواهد فهميد که اشتباه ميکنه و ارتباطش رو با من قطع ميکنه! بنابراين بعد از اين که متوجّه علاقهمند شدن ما به هم شده بود به غزال ميگفت که اين براي تو نقش بازي ميکنه! و چهرة واقعيش رو به تو نشون نميده! البتّه من وقتي اين مسائل رو فهميدم که ديگه کار از کار گذشته بود!
من عاشق غزال شده بودم و با خونسردي خاصّ خودم منتظر ادامة زيباي داستان بودم! در واقع من غزال رو همسر خودم ميدونستم و مشکلي احساس نميکردم. مشکلي که پدرم به راحتي حس کرده بود. چند بار پدرم به من گفته بود:
- آرياجان، شما به اندازة کافي شناخت پيدا کردين و ظاهراً هم که تصميم خودتون رو گرفتين، بنابراين غزال بايد قضيه رو به پدرش گفته باشه، که حتماً گفته. اگر عکسالعملي نشون ندادن معناي بدي داره. تو بايد از غزال بخواي که به پدرش بگه جواب خودش رو به ما اعلام کنه. الان 6 ماه از آشنايي شما ميگذره و ارتباط شما هم کم نبوده. اين مدّت براي تصميمگيري کافيه.
- بابا شما چقدر عجله دارين! بهتر! هر چي ديرتر بشه من آمادهتر ميشم!
يک روز پدر غزال خواست با من صحبت کنه. با خوشحالي رفتم که قرار عقد و عروسي رو بگذارم!
- خوب آقاي آريا خان، ميشه بپرسم شما چقدر پسانداز دارين؟
- والاّ من خيلي وقت نيست که کار ميکنم. حدود دو ميليون تومن پسانداز دارم.
- الان خرج يه مجلس عروسي با خريد و اين حرفها حدود ده ميليون ميشه نه؟
- چقدر؟ شوخي ميکنين؟ الان عروسيهاي معمولي با دو سه ميليون برگزار ميشه! حالا البتّه من نميخوام مجلس ساده بگيرم، بستگي به نظر شما و غزالجان داره... خوب اگر کم داشتم ميتونم يه مقدار ديگه هم تا اون موقع جمع وجور کنم. هرچند که نظر شخصيم اينه که مجلس پول دور ريختنه! البتّه به شرطي که کسي وضع مالي خوبي نداشته باشه. به هرحال ما به نظر شما احترام ميگذاريم.
- از شرکتتون بگين.
- شرکت خوبيه. نسبتاً هم درآمد خوبي دارم. يعني فکر ميکنم توي هم سنّ و سالهاي خودم، بجز اونهايي که پدرشون بهشون کار و سرمايه داده من بهترين درآمدها رو دارم!
- تعاوني مسکن چي؟ داره؟
- والاّ نميدونم! من تازه اومدم تو اين شرکت! احتمالاً داره ولي قاعدتاً اگر هم داشته باشه حالا حالاها نوبت به من نميرسه!
- خوب شما فکر ميکنين با اين وضع ميتونين کاري کنين که حدّاقل دختر من امکاناتي که توي خونة پدرش داشته رو داشته باشه؟
- من فکر ميکنم ميتونم يک زندگي تشکيل بدم و همة تلاشم رو خواهم کرد که غزال خوب و راحت زندگي کنه. غزال به من گفته بود شايد شما شرايطي داشته باشين و من هم گفتم در حدّ توانم سعي ميکنم، البتّه اگر شرايط شما خونه و ماشين و زندگي مثل خونة شما باشه، خوب درحدّ توان من نيست! ميتونم يه سوالي بپرسم؟... شما وقتي ازدواج کردين همين وضع زندگي رو داشتين؟ ميدونم که نداشتين و با کمک همسرتون اون رو ساختين، ولي اگر داشتين به اين معنيه که اصلاً در ساختن زندگي موفّق نبودين!
- سفسطه ميکنين آقاي آريا خان! شايد ما ناموفّق بوديم، دليل نميشه که دخترم هم ناموفّق باشه! به هرحال من ميخواستم از اوضاع مالي شما باخبر بشم، متشکّرم که تشريف آوردين. حالا بفرماييد سر ميز که شام سرد ميشه.
با خودم فکر کردم ايشون ميخواستن دخترشون بياد تهران که بدون شوهرکردن و با استفاده از يکي دو جلسه برخورد با رئيس دانشگاه و معروفيّت، اين نتيجه به دست اومده و صورت مسئله پاک شده!
نزديکيهاي عيد بود. پدرم با اون همکارش که همساية غزال اينها بود درد دل کرده بود که اينها پسر من رو بلاتکليف گذاشتن و جوابش رو نميدن! خانم ايشون هم اين مسئلة مهم رو به اطّلاع مادر غزال رسوندن. مادرش روز 28 اسفند، آخرين روز کاري سال به من زنگ زد و راجع به اين مسئله باهام صحبت کرد. من معذرتخواهي کردم و توضيح دادم که به هر حال پدر من با دوستش درد دل کرده و دليلي نداشته که شما از اون مطّلع بشين. در ضمن اين نظر پدر منه و من مشکلي ندارم و ميتونم صبر کنم. يکي دو ساعت بعد مجدّداً تماس گرفت و براي غروب تو يه کافيشاپ نزديک ميدون ونک با من قرار گذاشت! نميدونستم راجع به حرفي که خوب يا بد، پدرم زده بود، من چه دفاعي داشتم که به خاطرش بايد ملاقات حضوري ميکرديم! خلاصه دل تو دلم نبود تا اين که مادر و برادر غزال اومدن.
- آرياجان، با توجّه به مسائلي که پيش اومده ما تصميم گرفتيم مطابق ميل پدرت جوابمون رو بديم. پدر غزال گفت"نه!"
خشکم زده بود. باور نميکردم! يه ربعي بود که داشتن حرف ميزدن و دلداريم ميدادن، امّا من نشنيده بودم! از جايي که حواسم سرجاش اومد شنيدم که:
- ببين آرياجان، من قبل از اين که با پدر غزال ازدواج کنم، عاشق يه آقايي بودم. اون هم عاشق من بود و قرار ازدواج داشتيم. امّا اين آقا زماني که داشت ميرفت آمريکا، مادرم مريض شد و رفت بيمارستان. من نميتونستم برم و اون آقا هم نميتونست بمونه، به همين دليل همديگه رو فراموش کرديم!!!
تو دلم گفتم واقعاً که! اسم همچين رابطهاي رو خيلي راحت ميگذارن عشق! تازه تونستم خودم رو جمع و جور کنم و اعتراض کنم امّا جوابم همون کلمهاي بود که هنوز تو گوشم زنگ ميزد: نه نه نه...
- آرياجان، من تو رو مثل پسرم دوست دارم. غزال به درد تو نميخوره پسرم! شانس آوردي که باباش ميگه نه!
- من اين شانس رو نخوام کيو بايد ببينم؟!
اونا رفتن. رفتن و من تو اون همه شلوغي تنها بودم. تنهاي تنها! ميتونستم گريه کنم. امّا نه، از اشک خبري نبود، بهت زده بودم، ماتم برده بود! سبک بودم، انگار رو پاهاي خودم نبودم. فکر نميکردم. نميدونم، انگار خواب بودم. راه افتادم. از کنار بزرگراههاي مدرّس و صدر! جايي که اصلاً پيادهرو نداشت! خيلي جاهاش رو از لابهلاي درختها و نردههاي کنار بزرگراه ميرفتم. بعداً که از روي کنجکاوي با ماشين اندازه گرفتم حدود 15 کيلومتر راه رفته بودم! به غزال زنگ نزدم! دليلي نميديدم. اون حتّي خودش نيومد که يک بار ديگه منو ببينه! تا صبح سوگواري ميکردم. سوگواري عشقم رو!
صبح ديدم نميتونم اين طوري دل بكنم؛ شايد اتّفاقي افتاده بود كه من بيخبر بودم. كمال بيمعرفتي بود كه عشقم رو تنها بگذارم. به پدرش زنگ زدم و رفتم خونهشون. پدر غزال عصبي بود. گفت خانمها حرف نزنن، ما ميخوايم مردونه با هم صحبت کنيم.
- شما روز اوّل فرمودين دخالتي نميکنين و من و غزال هستيم که بايد تصميم بگيريم. ميخوام بدونم آيا اين تصميم غزال بوده؟
- ببين آقاي آريا خان، امروز 80% ازدواجها تو مملکت ما منجر به طلاق ميشه. چرا بايد يه کاري که همچين عاقبتي داره انجام بشه؟!!!
- اوّلاً که اين جواب سئوال من نبود! دوّم اين که آمار اشتباه به اطّلاعتون رسوندن و من فکر نميکنم آمار طلاق بالاتر از 10- 5% باشه! قرار هم نيست ما جزو اين درصد باشيم! اگر اين فکر رو ميکردين اصلاً به دخترتون اجازه نميدادين به ازدواج فکر کنه! بعد هم اگر بخوايم فکر کنيم اگه ازدواج کنيم، ممکنه طلاق بگيريم، پس از خونه نبايد بيرون بريم چون به خيليها ماشين ميزنه و کشته ميشن! به هر حال من نه قانع شدم و نه جوابم رو گرفتم!
- چه فرقي داره؟ به هر حال جواب شما منفيه. من به اندازة شما در صحبت کردن مهارت ندارم که بتونم جوابتون رو بدم، ولي چه تصميم غزال باشه و چه تصميم من، جواب شما همينه.
- آخه عزيز من، اگر تصميم، تصميم غزاله من ميرم به درد خودم ميسوزم. ولي اگه تصميم شماست که بر خلاف حرف روز اوّلتون بوده، بازم به روي چشم. حدّاقل به من دليلتون رو بگين من بدونم به چه جرمي دارم محکوم ميشم!
- مسئله جرم نيست عزيز من. در ضمن من نميتونم دليلم رو به شما بگم!
- شما دارين با زندگي من بازي ميکنين يعني چي نميتونين دليلتون رو بگين؟
- شما به هم نميخورين. چرا ميخواي خودت رو بندازي تو چاه؟ شما به عنوان يک جوان تحصيلکرده که قصد تشکيل خانواده دارين براي من قابل احترامين.
- ما خودمون فکر ميکنيم که به هم ميخوريم؛ غير از اينه غزال؟
غزال فقط سر تکون داد!
- به هر حال من حرف ديگهاي ندارم!
- ببينين، اگه موضوع صحبتهاي بابا بوده قابل حلّه. در ضمن پدر من به شما توهيني نکرده. ميتونيم صحبت کنيم.
- نه اون اصلاً مهم نيست. مسئلة اصلي اينه که من با اين ازدواج مخالفم.
ديگه نه حرف زدن فايده داره نه من ميتونم حرفي بزنم! خداحافظي کردم و رفتم بيرون. غزال دنبالم اومد بيرون. يه کم اشک ريخت و گفت رسيدي بهت زنگ ميزنم و وقتي زنگ زد، من مثل روزهاي اوّل خيلي رسمي و با واژههاي "شما" و "پدرتون" باهاش صحبت ميکردم!
- وا! چرا اين جوري حرف ميزني آريا؟ پدر من عصبانيه، بايد بازم باهاش صحبت کني. درست ميشه!
روز اوّل عيد دوباره با عيدي غزال و شيريني رفتم خونهشون. پدرش نبود. يه کمي با مادرش صحبت کردم كه خواهرزادة مامان غزال، پسرخالة غزال براي عيد ديدني با خانمش اومد. با خونسردي من رو پسرعمّة غزال معرّفي كردن! داشتم شاخ در مياوردم! مگه ميشه؟ من پسرخالة دسته ديزي شوهرخالههام رو هم ميشناسم!!! روز بعد تلفني از پدرش خواستم خصوصي با هم صحبت کنيم.
- من حرف ديگهاي ندارم امّا اگر شما ميخواين باشه. ساعت 2 بياين پارک نزديک منزل ما.
وقتي اومد سر قرار ظاهر آشفتهاي داشت. لباس نامرتّب و سيگارهاي پشت سر هم نشون دهندة حالت عصبيش بود. يه چيزهايي از بلاهايي که تو محيط کار سرش اومده بود برام تعريف کرد که نفهميدم چه ارتباطي داشت! راجع به ازدواج خودش هم برام صحبت کرد.
- من اشتباه کردم. شما اشتباه من رو تکرار نکن.
- آخه عزيز من شما شهرستاني بودي و عاشق يه دختر شاهزاده و از اين حرفها شدي! ما که مثل هميم! خدا رو شکر شما هم که موفّق بودين.
همة انرژي باقيموندهام رو درست مثل لحظة مرگ به کار گرفتم و به عضلههاي فک و زبان و سلّولهاي خاکستري مغزم دادم. حدود دو ساعت داشتم با حرف ميپيچوندمش بلکه يه چيزي ازش دستگيرم بشه. آخرش گفت:
- اصلاً دختر من به درد تو نميخوره. من که نميگم تو ايرادي داري، دختر من ايراد داره!
- چه ايراديه که من نفهميدم؟ دندونش مصنوعيه؟ چشمش نميبينه؟ سرش کچله و پوستيژ ميگذاره سرش؟
- من که نميام ايراد دخترم رو به شما بگم!
- شايد شما فکر ميکنيد اتّفاقي نيفتاده! درسته که ما زن و شوهر نشديم، ولي باور کنيد اين قضيه از نظر عاطفي براي من دقيقاً مثل طلاقه! تازه بدتر! طلاق با توافقه ولي ما همديگه رو دوست داريم!
- براي من هم همين طوره پسرم!
همين! اين هم از آخرين حرف. از ناراحتيهايي که کشيدم بهتره چيزي نگم. حدود 5 کيلو فقط تو تعطيلات عيد وزن کم کردم! از خونه که پام رو بيرون نگذاشتم. فقط تا طبقة پايين، ديدن مادربزرگم رفتم! تنها دلخوشيم اين بود که هفتهاي يک بار غزال يه تلفن چند دقيقهاي ميزد! خوب که فکر ميکنم ميبينم با اين که خيلي دردناک بود ولي به قول معروف "مرگ يک بار، شيون يک بار." اگر همون جا قضيه تموم ميشد چقدر عالي بود!
فقط يک سال از بهترين عيدي که داشتم ميگذشت و بدترين سال نوي زندگيم رو تجربه ميکردم! اي کاش غزال همون موقع تسليم پدرش شده بود و همه چيز تمام بود! امّا غزال مرتّب با من تماس ميگرفت. اين ماية دلگرمي بود و من هم فکر ميکردم اگر پسر و دختر واقعاً تصميم به ازدواج گرفته باشن به هدفشون ميرسن و فقط بايد مشکلاتي رو در اين راه تحمّل کنن که من کاملاً آماده بودم. چيزي که خلاف اين دلگرمي بود، غزال بود. براي غزال هيچ چيزي عوض نشده بود. سرگرم ديد و بازديدهاي عيد بود و حتّي کسي متوجّه ناراحتي اين دختر هم نميشد! خوب شايد حُسن هنرپيشگي باشه! شايد هم ناراحت نيست. خداي من!
بعد از تعطيلات، عصر اوّلين روز کاري غزال به من تلفن زد و وقتي پرسيدم کجايي؟ گفت روبروي شرکت شما! از خوشحالي نه مرخصي گرفتم و نه با کسي خداحافظي کردم! ماشين نداشتيم و پياده راه افتاديم. همون جا تصميم گرفتم پساندازم رو براي پول پيش ماشين بدم و حالا که فعلاً خرج عروسي ندارم دست کم عشقم رو پياده جايي نبرم! غزال کلّي دلداريم داد. وقتي بهش گفتم اون شب چقدر راه رو پياده رفتم، يه نگاهي بهم انداخت که انگار تازه فهميده بود من دوستش دارم! غزال به من گفت جوابي که شنيدي، جواب پدرم بوده و من هنوز ميخوام با تو ازدواج کنم. اگر تو هم منو دوست داري با من بمون.
- اين چه حرفيه غزال؟ من اگه لازم باشه ده سال، بيست سال، سي سال منتظر تو ميمونم! تو عشق مني، ولي چون ديدم اون روز حرفي نزدي فکر کردم اين تصميم تو هم هست. از امروز ديگه ناراحت نيستم. ما به هدفمون ميرسيم و آينده مال ماست. قول ميدم هر سختي و ناراحتي که لازم باشه بکشم. تو هم قول بده با من بموني.
- قول ميدم عزيزم. آريا تو بايد پدر من رو راضي کني!
- من سعيم رو ميکنم غزال. اميدوارم برخورد بدي نبينم، ولي هر چقدر لازم باشه با پدرت صحبت ميکنم و هر چيزي که بخواد قبول ميکنم و انجام ميدم. متأسّفانه پدر تو حرفش رو به من نميزنه غزال. اگر ميگفت تو فلان چيز رو نداري، ميرفتم و بدستش مياوردم ولي پدرت به من ميگه تو ايراد داري، به تو هم ميگه من فيلم بازي ميکنم! غزال خواهش ميکنم. تو بايد اصرار کني و با پدرت صحبت کني. بايد بفهمي چه دليلي داره و به من بگي. سعي کن دعوا نکني. حرف منطقي بزن و راه حلّ منطقي پيدا کن.
- تو که تو خونة ما نيستي آريا. من تقريباً هر روز با پدرم صحبت ميکنم و کلّي اشک ميريزم!
- متأسّفم که باعث ناراحتيت شدم عزيزم!
- نه، اصلاً، پدر من باعث اين ناراحتيها شده. البتّه خانوادة تو هم بيتقصير نبودن!
- شايد. به هر حال بايد محکم باشيم. بخاطر آيندة روشنمون محکم باش غزال جان، محکم باش. در ضمن من دوست ندارم نقش مزاحم تلفني رو بازي کنم. قشنگ نيست بعد از اون جوابي که به من دادن زنگ بزنم خونهتون و بخوام با تو صحبت کنم. موبايل هم که هميشه پيش تو نيست. اصلاً هم دوست ندارم اگر کس ديگهاي تلفن رو جواب داد حرف نزنم! پس لطفاً تو با من تماس بگير. چه شرکت و چه خونه. کاملاً راحت باش. خانوادة من متوجّه اين موضوع هستن.
چندين بار ديگه با پدر غزال صحبت کردم. ديگه تمايلي به صحبت کردن با من نداشت. گرچه بياحترامي نميکرد ولي به روشني از صحبت با من پرهيز ميکرد. يکي از دوستان قديم خانوادگيشون رو از طريقي پيدا کردم و براي به اصطلاح پا در ميوني فرستادم. پدرش حاضر نشد حتّي باهاشون ملاقات کنه و مادرش گفته بود که اون مسئله تموم شده! تو اين شش ماه، غزال تقريباً همة دوستان و آشنايان و فاميل من رو ديده بود و تو ميهمانيها و مراسم مختلف باهاشون برخورد داشت. ولي من حتّي يک نفر به جز اين خانوادة چهار نفري رو نديده بودم! فکر ميکردم طبيعيه و چيزي که هنوز مشّخص نيست اون هم براي يه دختر بهتره که زياد علني نشه؛ ولي الان احساس ميکنم با قطع دو تا تلفن که به نوعي براي من قطع هم شده بودن، همة ارتباط من با غزال قطع ميشد و به قول معروف نه خاني اومده و نه خاني رفته! هر ايدهاي هم که ميدادم بلافاصله رد ميشد!
- غزال، ميخواي دوتايي بريم با يکي از بزرگترهاي فاميلتون صحبت کنيم که بره پيش بابا؟
- نه نه آرياجان! اصلاً. هيچ کدوم از فاميل جريان ما رو نميدونن!
- خوب ندونن! درک ميکنن که چرا نگفتين! مثلاً عموي بزرگ يا عمّة بزرگت... چطوره؟
- وحشتناکه آريا! ما اصلاً ارتباط خوبي با خانوادة بابا نداريم. فقط موضوع رو برامون دست ميگيرن و آبرو برامون نميگذارن!
- واقعاً خوشبختم که ماية آبروريزي شما هستم! خوب تو خانوادة مادري چطور؟ خاله، دايي، شوهر خاله؟ يه کسي که بابا حرفش رو بخره و روش رو زمين نندازه.
- بابا از هيچ کس حساب نميبره! يه فکر ديگه کن آريا! اين اصلاً عملي نيست.
تو اين مدّت حرف مادر سوسن هميشه آويزة گوشم بود و به مناسبتهاي مختلف ايراني و خارجي براي غزال هديه ميگرفتم. هميشه هم با يه شاخه گل رُز به ديدنش ميرفتم. ولي بعد از اين جريان تقريباً هر بار يه هديه به غزال ميدادم، تا جايي که بهم گفت "اينقدر من رو شرمنده نکن، هيچ دليلي نداره تو براي من اينقدر هديه بگيري!" نميخواستم باز هم با ندونم کاري عشقم رو از دست بدم و واقعاً هم با عشق و علاقه هديه ميگرفتم. روي هر هديهاي کلّي فکر ميکردم که هم مناسب باشه و هم باعث دردسر نشه! امّا نميفهميدم چرا باز هم عذاب ميکشيدم! اگر من عاشق بودم و غزال هم عاشق، نبايد اين مسائل اينقدر برام آزاردهنده ميبود! الان ميدونم که ته قلبم ميدونستم غزال عاشق من نيست! همين بود که زجرم ميداد! تلفنهاي غزال متناوب بود. يک روز دوبار تماس ميگرفت و من از خوشحالي تو عرش سير ميکردم و گاهي دو سه روز خبري نبود و زندگي من جهنّم بود. يک بار بيخبري طولاني شد. مثل مرغ پرکنده شده بودم. با همه درگير ميشدم و فقط غروب با سعيد درد دل ميکردم.
سعيد هم مشکل داشت. زيبا زن سعيد قبل از ازدواج کارهاي مهاجرت به کانادا رو انجام داده بود و سعيد هم اگر اقدام ميکرد بدون مشکل ميتونست بره. امّا از همون اوّل ازدواج، اين اختلاف نظر باعث درگيري بود. حالا هم زيبا قهر کرده بود و رفته بود منزل پدرش.
- آريا تو ميدوني که من موقع ازدواج شرط کرده بودم که از ايران نميرم!
- خوب با هم صحبت کنيد، زيبا زن تحصيل کرده و با منطقيه. تو اصلاً حرفهاش رو شنيدي يا تا زبون باز کرده داد و فرياد کردي؟
- ميدوني، اين از اوّل به خاطر وضع مالي من باهام ازدواج کرده! پيش خودش فکر کرده که حالا يه چيزي ميگه، من با خودم ميبرمش!
- اين چه حرفيه؟ وضع مالي پدر زيبا از تو خيلي بهتره! ميخواي من برم باهاش صحبت کنم ببينم مشکلش چيه؟
- تو با اين اوضاعت؟ تازه چه حرفي؟ ما تنها راه حلّمون جداييه! عجب غلطي کردم مهرية معادل سال تولّد رو قبول کردم! خوبه تعداد پيامبرها نيست!
- اراجيف نباف سعيد! شما خانوادة خوشبختي هستين. اصلاً همين الان منو جلوي خونهشون پياده کن، برم باهاش صحبت کنم ببينم چي ميگه.
سعيد تقريباً هر شب من رو با ماشين ميرسوند خونه. با اين که خونة خودش يه طرف ديگة شهر بود، امّا هر چي من اصرار ميکردم بگوشش نميرفت و ميگفت تو اينجا تنها برادر مني! به خاطر همين هر شب فرصت کوتاهي براي درد دل داشتيم.
- زيباجان، تو دختر خانم و فهميدهاي هستي. سعيد رو هم که من مثل کف دستم ميشناسمش و ميدونم که آدم بيمنطقي نيست. آخه اين چه راهيه که شما پيش گرفتين؟
- آريا تو که غريبه نيستي، ميدوني چيه؟ سعيد بد دل شده. انگار به من شک داره. هميشه مجبورم تو خونه تنها باشم. مخالف رفت و آمد با خانوادمه! سر کار که نميگذاره برم! آخه اينم شد زندگي؟ خودش هم که اينجا کسي رو نداره که باهاش رفت و آمد کنيم. دو تا دوست داره، تو که مجرّدي، نازنين زن وحيدم که بارداره. حدّاقل اگه خارج بوديم ميگفتيم غم غربت داريم! اينجا وسط شهر خودم شدم يه پا غريب!
- سعيد فکر ميکنه تو ميخواي بري خارج! بايد حرفت رو بزني زيبا! آخه نميشه که زن و شوهر به هم اعتماد نداشته باشن. من با سعيد صحبت ميکنم، تو هم بيا و به خاطر من برگرد سر زندگيت...
- سعيد تو خجالت نميکشي که حرف شريک زندگيت رو بخواي از زبون من بشنوي؟ مگه اين بيچاره اسير تو شده که پاش رو بستي تو خونه؟
- آخه هر دفعه مادرش رو ميبينه بهانة خارج از کشور ميگيره!
- خوب بگو راجع به اين مسئله ما تصميم گرفتيم و ديگه نه با من، نه با کس ديگه راجع بهش صحبت نکن؛ نگو نرو خونة پدرت که!
فرداي اون روز سعيد زيبا رو برگردوند خونه. خوش به حالش! مشکلش حل شد! پونزده روز بود که از غزال خبري نبود. ديگه نميتونستم تحمّل کنم. به افسانه گفتم زنگ زد خونهشون. مادرش تلفن رو جواب داد و افسانه گفت از دوستان غزاله. وقتي غزال گوشي رو برداشت، من پشت خط بودم!
- ميدوني چند روزه ازت خبر ندارم؟ پونزده روزه غزال، پونزده روز!
- خيلي ناراحت شدي نه؟ از صدات معلومه. ببخشيد.
- آخه چرا غزال؟ اتّفاقي افتاده؟
- نه چيزي نيست.
- من دلم هزار راه رفت غزال، ديوانه شدم. حالا تو هيچ توضيحي نداري براي اين کارت؟!
- راستش ميخواستم خودم رو امتحان کنم ببينم ميتونم بدون تو بمونم يا نه!
حتّي نپرسيدم نتيجهاش چي بود! حتماً مثبت بوده که زنگ نزده! امّا به جاي اين که ناراحت بشم و يا عصباني، دلم براش سوخت! به قدري براش ناراحت شدم که اون شب تا صبح گريه ميکردم. آخه چرا يه دختر مثل غزال بايد اين قدر سختي بکشه؟
يک هفته بعد غزال به من زنگ زد. ساعت حدود يک نيمهشب بود!
- چي شده عزيزم؟ اتّفاقي افتاده؟ چرا گريه ميکني عزيز دلم؟
- امشب با بابا حرفم شد آريا. بهش گفتم چه شما بخواين، چه نخواين من زن آريا ميشم! بابا قلبش گرفت! الان از بيمارستان برگشتيم. بابا بستريه. از خودم بدم مياد، اگه بميره چي؟
- اين حرفها چيه غزال؟ پدر تو سابقه داشته، عصبي شده. يه گرفتگي کوچيکه، نگران نباش.
- من خيلي خودخواهم. بخاطر يه مسئلة جزئي، بابام رو انداختم گوشة بيمارستان!
زندگي دو تا جوون شده بود يه مسئلة جزئي! فردا پدر غزال از بيمارستان مرخص شد و روز بعدش غزال، غزل خداحافظي رو اين جوري خوند:
- من خيلي وقته که ميخوام يه چيزي رو بهت بگم!
- بگو عزيزم، هر چي دلت ميخواد بگو.
- من از اين بلاتکليفي خسته شدم!
در حالي که ليوان آبميوه دستم بود، سر جام خشک شدم. ديگه هرگز به اون آبميوه فروشي مورد علاقهام نرفتم! انگار افتادم تو خلاء. هيچ حرفي نتونستم بزنم. از چيزي که ميترسيدم برام اتّفاق افتاده بود. چقدر هم راحت! اصلاً نفهميدم چطور رسوندمش خونه.
آن دوست كه عهد دوستداران بشكست ميرفت و منـش گرفته دامـن در دست
ميگفت كه بعـد از اين به خوابـم بينـي پنداشت كه بعد از اين مرا خوابي هست
حتّي يک قطره اشک هم نريختم. بهت زدهبودم. سه روز طول کشيد تا بتونم گريه کنم و يک هفتة تمام فقط گريه ميکردم. هيچ چيز ديگه برام اهمّيت نداشت. به سعيد گفته بودم به دکتر بگه فعلاً سر کار نميام. صبح ميرفتم يه جاي خلوت توي کوه و شب تو رختخواب، فقط گريه ميکردم. به حال زار خودم اشک ميريختم. غزال منو دوست نداشت! عشق من يه سراب بود. ديگه بهش نميرسم! بعد از يه هفته چشمة اشکم خشک شد و دوباره بهت زده شدم. صبح ميرفتم شرکت و نيمه شب برميگشتم. به حدّي غير قابل تحمّل شده بودم که حتّي خودم از خودم متنفّر بودم! روزها و شبها به بيخوابي و بداخلاقي ميگذشت و کوه غم من سبکتر نميشد. افکار مختلفي به سرم ميزد. برم به پاش بيفتم و ازش بخوام دوستم داشته باشه! نه، اون حق داره. غزال منو دوست داره، به خاطر پدرش اين کار رو کرده!
به هر حال چيزي از عشق من به غزال کم نشد! کمکم دفتر شلوغتر شده بود و به حال بچّهها افسوس ميخوردم که چنين رئيسي دارن! سعي ميکردم خودم رو غرق کار بکنم و به همين خاطر کار ده نفر رو انجام ميدادم؛ ولي تا به خودم مياومدم، بغض کرده بودم و اشکم سرازير ميشد! هر ترانة غمباري که ميشنيدم، وصف حال خودم ميديدم و بغض ميکردم.
ندانم نداني كجايم، كجايي، كجايي.
گمونم به كام تو هم ريخته زهر جدايي.
بگو سر به بستر تو هر شب به غربت ميگذاري.
بگو كه تو هم مثل من همزبوني نداري.
بگو كه تو هم روزها را بهر مردن ميشماري.
ميدونم تو هم هيچ اميدي به ديدار ديگر نداري.
مثل مردن ميمونه از همه كس دل بريدن.
حتّي بدتر ز مردن، عزيزا رو نديدن.
نديدن، نديدن، نديدن دل بريدن.
از بس كه غم به سينة من بسته راه را،
ديگر مجال آمد و شد نيست آه را.
هرچند كه نام من ز لبت محو گشت و مرد.
ياد مرا چگونه فراموش ميكني؟
آغوش من به روي اجل باز مانده است.
اي يار بگو تو با كه دست در آغوش ميكني؟
[SIZE=2]مگذار که دور از رُخَت، اي يار بميرم.
يک دم بگذر بر من و بگذار بميرم.
هر مشکلي آسان شود از مستي و ترسم،
ساغر بشود خالي و هُشيار بميرم.
فکر غزال، عشق غزال دست بردارم نبود! بيشتر از پنج ماه گذشته بود و زخم من هنوز کهنه نشده بود. گاهي نيمهشب نزديک خونهشون تو ماشين ساعتها اشک ميريختم. دنياي من فقط چند متري با من فاصله داشت و دست من بهش نميرسيد!
با خودم فکر ميکردم که غزال منو دوست داره! فقط خسته شده بود! اين مدّت براي رفع خستگي کافي بوده و شايد اون هم از دوري من بيتابه ولي نميتونه جلو بياد! بايد شانسم رو امتحان ميکردم. به شيرين تلفن کردم و باهاش قرار گذاشتم تو يه کافيشاپ. شيرين دوست و همکار قديم من بود و توي چند تا مهموني و کوهنوردي غزال رو ديده بود
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 19
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 70
  • بازدید ماه : 597
  • بازدید سال : 2,514
  • بازدید کلی : 67,995
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...