close
چت روم
رمان بوی خوش عشق فصل7
loading...

CiTy Romance

غزالهمش تقصير چشماشه! چشم که نيست، اندازة يه کف دسته! مثل دريا ميمونه، ميبينم و توش غرق ميشم!بدون اين که بفهمم اشک از چشمام ميريزه! آريا عاشقه، تنهاست و دلتنگه. همة حرفهاش گله است از دنيا و از بيوفايي و بيمهري غزال!- من دور و برم دختر زياده بهار. نميدونم چرا اين جوري شدم. با اين همه دخترهاي خوبي که کافيه فقط بهشون اشاره کنم، ببين به چه روزي افتادم! اونم بخاطر يه دختري که يه روز دوست پدرم به ما معرّفيش کرد.- خوب آريا جون، دوست داشتن که به اين چيزها نيست. دل آدم منطقپذير نيست، امّا تو اگه ميخواي با…

رمان بوی خوش عشق فصل7

Sheida بازدید : 27 چهار شنبه 13 / 01 نظرات ()
غزال
همش تقصير چشماشه! چشم که نيست، اندازة يه کف دسته! مثل دريا ميمونه، ميبينم و توش غرق ميشم!
بدون اين که بفهمم اشک از چشمام ميريزه! آريا عاشقه، تنهاست و دلتنگه. همة حرفهاش گله است از دنيا و از بيوفايي و بيمهري غزال!
- من دور و برم دختر زياده بهار. نميدونم چرا اين جوري شدم. با اين همه دخترهاي خوبي که کافيه فقط بهشون اشاره کنم، ببين به چه روزي افتادم! اونم بخاطر يه دختري که يه روز دوست پدرم به ما معرّفيش کرد.
- خوب آريا جون، دوست داشتن که به اين چيزها نيست. دل آدم منطقپذير نيست، امّا تو اگه ميخواي با اين دختر يه آينده بسازي، خيلي مهمّه که حرفت رو بزني، بگي چي ميخواي و ببيني اون چي ميخواد.
آريا کلافه است.
- باور کن از سه سال پيش که من با غزال آشنا شدم يه آب خوش از گلوم پايين نرفته. اينقدر اذيت شدم! يه بار تو بدترين شرايط، پونزده روز تموم منو بيخبر گذاشت، هرچي هم زنگ ميزدم جواب نميداد. بعدش گفت "داشتم خودم رو امتحان ميکردم ببينم ميتونم بي تو بمونم يا نه!"
- آريا، تو فکر ميکني اين دوستت داره؟!
- نميدونم! خودش ميگه يه چيزايي رو تو من دوست نداره، ولي منو دوست داره!
با خودم فکر ميکنم... مگه ميشه آدم يه کسي رو دوست داشته باشه ولي يه چيزاييش رو دوست نداشته باشه؟! نميدونم تصوّر اين بچّههاي ايروني از عشق چيه! به نظرم مياد معناي عشق و برداشتي که هر آدمي از عشق داره بنا به فرهنگهاي مختلف متفاوته. آدم وقتي عاشقه، دنيا براش عشقشه. آيا واقعاً عشق کوره؟ يا اين که عشق واقعي اينه که ببيني و بگي اين بديها رو داره، ولي حتّي بديهاش هم برام دلنشين و قشنگه؟ نميدونم!
آريا ازم پرسيد: "تو تا حالا عاشق بودي؟"
زدم زير آواز:
- پرسيدي از عشق اوّل، همش از رو بچّگي بود.
چي بگم از عشق دوّم، اونم از رو سادگي بود.
دلم عادت غريبي به هواي عاشقي داشت.
عشق سوّم اومد از راه، رو هوا زد دلمو برد.
عشق بعد از سر لج بود، چند صباحي بود و بس بود.
تا كه از سرم به در شد، رفع صد بلا و شر بود.
- طفره نرو جوابم رو بده!
- بچّه که بودم هفتهاي يه بار عاشق ميشدم! امّا حالا ديگه نه، خيلي وقته که دلم نلرزيده.
- چه جالب!
- انگار بچّه که بودم، بيشتر احساساتم رو ميتونستم پرورش بدم تا حالا.
- عاشقي سخته بهار! برو خدا رو شکر کن. اگه بدوني چند وقته يه آب خوش از گلوم پايين نرفته! اگه بدوني چند وقته که لبخند شادي رو لبهام ننشسته! زندگيم شده غزال! کار ميکنم هست، غذا ميخورم هست، خوابم هست، کتاب ميخونم هست... حتّي يه لحظه نميتونم ذهنم رو ازش دور کنم. اينقدر اين عشق براي من دور از دسترس شده که فقط حسرتش برام مونده.
- آريا ميشه ازت يه سئوال بکنم؟
- بفرمايين.
- ميشه بگي از چي اين دختر خوشت اومده؟
- نميدونم! نميتونم برات توضيح بدم. از همه چيزش.
- مگه ميشه؟! خوب ميدونم که از قيافه و ظاهرش خوشت مياد، ولي از نظر اخلاقي، سليقه، طرز فکر، ايدهها و افکار... در اين موارد چي ازش ميدوني؟
- ميدوني، کنارش آرامش لذّت بخشي بهم دست ميده. تو همة زمينهها و شرايط حرفها و ايدههاش دقيقاً همونيه که من دوست دارم باشه. امّا خوب کلاّ ً ما خيلي کم با هم حرف ميزنيم. من از ديدنش لذّت ميبرم و حاضرم ساعتها فقط نگاهش کنم. اونم لبخند ميزنه و هيچ اعتراضي نداره!
- فکر نميکني چون بهت گفته "نه" حريص شدي و دنبالش ميري؟
- نه بابا، عقدهاي که نيستم! بهار اينقدر دلم گرفته. خيلي هم تنهام. يعني ميدوني، کسي که بتونم باهاش راحت حرف دلم رو بزنم نيست. فقط گاهي با سعيد و وحيد درد دل ميکنم.
- مامانت اينا چي ميگن؟
- هيچ چي. مامان طفلک خيلي لطف کرد. چند بار بهم گفت پاشو دوباره بريم خونهشون يه صحبتي بکنيم، من زنگ زدم، امّا غزال گفت نياين بدتر ميشه.
- چي بدتر ميشه؟ شترسواري که دولاّ دولاّ نميشه! اين دختره يا تو رو ميخواد يا نه! اگر ميخوادت که بالاخره بايد يکي بره با خانوادهاش صحبت کنه، اگر هم نميخواد که چرا تو رو اين جوري معطّل ميکنه؟
- نميدونم، امّا ميترسم اگه يه چيزي بگم از ايني که هست بدتر بشه!
- يعني چي بدتر بشه؟ ميترسي از دست بديش؟!
- مدّتهاست که اين کابوس ولم نميکنه، ولي ترجيح ميدم بلاتکليف باشم تا اين که فکر کنم غزال هيچ وقت با من نباشه!
اشکم سرازير شد. يه مرتبه احساس کردم چقدر دوستش دارم. يه دوستي که هيچ وقت نديدم! از اون به بعد هيچ وقت نفهميدم چي شد که مثل يه بچّه شدم! گاهي دلم ميخواست دستمو دراز کنم و اين ستارة خيالي رو براي آريا بچينم و بدم بهش. دلم ميخواست بار دلش رو سبک کنم. امّا آريا دلش پرتر از اين حرفها بود. اصلاً هرچي ميگفتم نميشنيد! هر کاري که ميگفتم به نظرش خطرناک مياومد.
- آريا ميخواي من زنگ بزنم و باهاشون حرف بزنم؟
- عمراً!
- چرا؟ ميترسي زيرابت رو بزنم؟
- نه! ميترسم از اين که هست خرابتر بشه!
- کاري از من برنمياومد جز گوش دادن به درد دلهاي آريا. گاهي هم از دستش حسابي عصباني ميشدم.
- آريا يعني چي؟ مگه تو آدم نيستي؟ اين کارها چيه ميکني؟ چرا اجازه ميدي هر رفتاري که دلش ميخواد باهات بکنه؟
- اتّفاقاً دوست بابام همين رو ميگفت! ميگفت "ما مرديم، غرور داريم اگه اينو بدي ديگه هيچ چي نداري!" چه ميدونم! به من ميگه تو هيچ کاري نميکني! گفتم من که اومدم خواستگاريت، ده دفعه هم که چه اونجا چه بيرون تلفني با پدرت صحبت کردم، ديگه چيکار کنم؟ ميدوني چيه بهار؟ نميدونم چرا اين دختر حرف نميزنه. بخدا اگه يک بار بگه نميخوامت يا دوستت ندارم، از زندگيش ميرم بيرون. ولي انگار منو که ميبينه نظرش عوض ميشه! يه مدّت زيادي بينمون تموم شده بود. دفعة اوّل من رفتم سراغش، يعني يه خانمي از دوستام رو فرستادم باهاش صحبت کرد، امّا اين بار من فقط تولّدش براش گل فرستادم. اون هم بدون اسم. دوباره شروع کرد به تلفن زدن!
- آريا مگه تو آدم نيستي آخه؟ قراره بشيني که ايشون هر وقت ميخوان بيان سراغ شما؟ اين يه مدّت رفته دنبال کارش، ديده مثل تو کسي رو پيدا نميکنه که همه چيز رو قبول کنه، دوباره اومده سر وقت تو. منم اگه ميديدم طرف اين همه مدّت پام وايستاده همين رفتار رو باهاش ميکردم. حالا اين دفعه حدّاقل حرف دلت رو بزن، ببينم اصلاً تو حاضري زنت هنرپيشه باشه؟
- به خودش هم گفتم، اگه به زندگيم ضرر نزنه برام مهم نيست.
- يعني چي اين؟ روزي که بچّهدار شدي مادر بچّهات هر شب بايد بره تئاتر يا چه ميدونم سريال يا فيلم! تو ميموني و بچّهات! اينها رو بايد از الان بسنجي. آرياجون صحبت يه عمره، حالا امروز عاشق چشم و ابروشي! ببينم اصلاً تو حاضري همچين آدمي مادر بچّهات باشه؟
- من به اين چيزا فکر نميکنم. اصلاً هيچ ايدهاي از زندگي آيندهام ندارم. ولي ميدونم اگه غزال زن من نباشه من ديگه حاضر نيستم ازدواج کنم. اصلاً زندگي برام بيمفهوم ميشه!
با خودم فکر ميکنم، به عالم عشق... آخه عشق به چشم و ابرو و عشوه؟! آريا هيچ ايدهاي از غزال نداره. نه ميدونه احساس طرف چيه، نه شخصيتش رو ميشناسه! براي من عاشق چشم و ابروي کسي شدن عشق نيست. يا عادته يا هوس!
- اين هوس نيست، چون من هيچ وقت به اين که با غزال اين نوع رابطه رو برقرار کنم فکر نکردم. عادت هم نيست چون در اين صورت تا حالا تموم شده بود. من عاشقم، عاشقشم!
- خوب باش! فکر ميکني با اين خوشبخت ميشي؟
- تا خوشبختي رو چي معني کني. گاهي فکر ميکنم اين ازدواج شايد فقط 6 ماه دووم بياره، ولي من ميميرم واسه اون 6 ماه!
- تو خودت رو آدم حساب نميکني آريا! آدم بايد در درجة اوّل براي خودش ارزش قائل باشه، اگه اينجوري نباشي ديگران برات تره هم خورد نميکنن! اگه اين دختره تو رو دوست داشت حدّاقل بايد ميگفت.
- يه شب رفتم با پدرش صحبت کنم. از اوّل تا آخر غزال حتّي يک کلمه هم حرف نزد! فقط وقتي داشتم ميرفتم اومد تا جلوي پلّهها همراهيم کرد و يه کم اشک ريخت!
- حالا چطور شده که دوباره اومده سراغت؟
- نميدونم. امّا خودش ميگه به دو دليل: "اوّل اين که ميدونه من چقدر دوستش دارم، دوّم اين که از خدا ميترسه!!!
خندهام گرفت. چه آدمهايي تو دنيا پيدا ميشن! چطوري ميشه يه آدم که خودش رو باشعور ميدونه با يه آدم ديگه اين جوري برخورد کنه؟ من اومدم چون تو منو دوست داري! من علاقهاي به ديدن ريخت تو هم ندارم امّا چه کنم که از خدا ميترسم! رفتم تو فکر، اين جور آدمها چه زندگي راحتي دارن. بقيه رو ميندازن تو آتيش و ميکنن بازيچة دست خودشون و روزگار، تازه باز هم کمه! بايد باز با زبونشون هم زخم بزنن. بايد به طرف بفهمونن که از سرش هم زيادن. که اگه ترس از خدا نبود امکان نداشت همچين آدمي رو تحويل بگيرن چه برسه که به فکرشون خطور کنه باهاش ازدواج کنن!
اين روزها همش تو فکر آريام و عشقش! ميخوام يه راه پيدا کنم و نميشه. بهش گفتم:
- تو موقعي که رفتي خواستگاري غزال مدير بودي؟
- نه!
- خونه داشتي؟
- نه! حتّي فکرش رو هم نميکردم که بتونم بخرم.
- خوب فکر نميکني حالا که وضع ماليت خوب شده اين دوباره اومده سراغت؟ دلت ميخواد تو رو براي پولت بخواد؟
آريا اصلاً براش مهم نيست که براي چي بخوانش. فقط همين قدر که طرف يه گوشه چشم لطفي بهش بندازه براش کافيه!
وسط امتحانها بود و فکر آريا به قدري فکرم رو مشغول کرده بود که فرصت فکر کردن به چيز ديگهاي رو نداشتم. هر بار با هم حرف ميزديم به يه ترتيبي حرف رو ميکشيد به غزال و سختي روزگار...
يادمه يکي از اين روزها، وقتي داشتم تو شهر با دوستم راه ميرفتم، هوس کردم يه چيزي براي آريا بگيرم که از من براش يادگاري بمونه. يادگار يه دوستي. شايد هم دوست داشتم بهش بگم آدمهايي تو دنيا هستن که يادشن. که براشون مهم نيست که آريا مديره يا دربون شرکت. که دوستيش براشون ارزش داره. خلاصه رفتم تو يه فروشگاه بزرگ.
عسل- باز تو داري کادو ميخري؟ اينا ديگه مال کيه؟
- براي خواهرزادهام ميخوام... تولّدشه.
- زِر نزن! اون الان يه رولِکس دستشه. راستشو بگو اينو براي کي ميخواي؟
- چرا حرف مفت ميزني؟ پسر 16 ساله رولکسش کجا بود؟ حالا بيا کمک کن انتخاب کنيم.
بالاخره يه ساعت سوئيسي سادة قشنگ پيدا کردم. يه ادوکلن که دوست داشتم هم خريدم.
- آريا چي ميخواي که با اينا برات بفرستم؟
- بهارجان تو رو خدا از اين کارها نکن. من نميتونم جبران کنم ناراحت ميشم!
- چرا بايد تلافي کني؟ اگه من ميخواستم اين کار رو برام تلافي کني که اصلاً نميکردم! تازه تو اين همه به من محبّت داري براي جبران اين چيزها کافيه.
- به هر حال ممنون. من چيزي لازم ندارم. اينجا همه چيز هست. ببخشيد تلفن.
ساعت حدود 11 صبح بود. من هم که طبق معمول براي ديدن آريا اومده بودم، نه درس خوندن! نشستم تا حرفش تموم بشه و بياد. دوستام يکي يکي مياومدن رد ميشدن و هرکدوم يه متلک حسابي بارم ميکردن.
- بهار پدرت در اومد بسه ديگه انقدر خوندي!
- ببينم ايران چه خبره؟ هنوز تو سر ضعيفههايي مثل تو ميزنن؟ واقعاً که حقّتون همينه!
- بهار چيه جلوي اين کامپيوتر چرت ميزني؟ خوابت مياد برو خونه خوب!
ناليني رسيد و گفت "بهار جون پاشو بريم نهار، بسّه ديگه چيه نشستي منتظر؟"
ساعت 12 شده بود! آريا هنوز نيومده بود! براش نوشتم:
- من با اجازهات ميرم.
يهو جواب اومد: "اگه گفتي کيه؟"
- غزالجون!
- آره. بعدش هم علامت اشک ريختن برام زد.
تنم گُر گرفت. اعصابم ريخت به هم. چطور يه آدمي که خودش رو تحصيل کرده و باشخصيّت ميدونه ميتونه با يه دوست اين طوري رفتار کنه؟ من درست يه ساعته نشستم پاي کامپيوتر، اين يه کلمه نگفت تو برو! من سرم شلوغه. اون هم واسة يه دختري که هيچ وقت آدم حسابش نکرده!
- من ميرم آريا. کار و زندگيم رو ول کردم نشستم اينجا، شما يه ساعته منو معطّل کردي عين خيالت هم نيست.
- شرمنده ولي نرو... همش که غزال نبود، پشت سر هم تلفن داشتم. اين آخري اون بود که اومده بود من فالش رو از روي اينترنت ببينم!
انگار قلبمو چنگ زدن! حالم از اين همه بيمعرفتي به هم خورد. من اينجا نشستم پاي حرف و اشک و آهش، اين رفته داره فال ميگيره! صفحه رو بستم و رفتم. به قدري ناراحت بودم که حد نداشت. از بچّگي به ما ياد دادن که براي ديگران ارزش قائل باشيم. پدرم هميشه ميگفت که حتّي اگه يه بچّة کوچيک داره باهاتون حرف ميزنه، اين بياحترامي رو نکنين که وسط حرفش با يکي ديگه حرف بزنين. هر آدمي شخصيّتش محترمه. اگه ميخواين شخصيت خودتون حفظ بشه، بايد به ديگران احترام بگذارين.
چطوري يه آدم که خودش رو دوست تو ميدونه ، ميتونه اينجوري تو رو زير پاش بگذاره! کافي بود يک کلمه ميگفت من کار دارم! منم ميرفتم دنبال کارم. دلم سوخت. امّا بعدش به خودم گفتم تقصير خودته. تو اين جامعهاي که دخترهاش مثل غزال با پسرها رفتار ميکنن، من اينقدر با احترام با آريا برخورد ميکنم که فکر ميکنه هر کاري دلش بخواد ميتونه با من بکنه. بعدش رفتم تو فکر. از وقتي بهرام رفته و من تنها شدم، حدّ خودم رو گم کردم. نبايد انقدر با آريا حرف ميزدم و اينقدر پاي اين کامپيوتر مينشستم که ديگه خودم و وقتم براش بيارزش بشه. از کتابخونه رفتم بيرون و بيهدف راه ميرفتم. يه پارک نزديک کتابخونه بود که تقريباً هيچ وقت اونجا نرفته بودم. رفتم نشستم رو يه نيمکت پهلوي يه خانم پيري که با سگش نشسته بود. بهم گفت "چرا تو فکري دخترم؟" اشکم سرازير شد.
- روزگار به تو دختر جوون و خوشگل هم سخت گرفته؟
- نه! راستش از بيمعرفتي دوستم دلم پره.
- دوست؟ کمتر کسي تو اين دوره زمونه دوسته مادرجان! اگه پيدا کردي سلام منم برسون!
- خوب فکر ميکردم پيدا کردم! حتّي مسئله اين هم نيست. حالا فرض کنيم طرف اصلاً
دوست هم نيست، يه آشنا. چرا بايد انقدر بياحترامي کنه؟
جريان رو براش تعريفکردم، يه نگاه عاقل اندر سفيه بهم انداخت!
- تو چي فکر ميکني دختر جون؟ آقايون همهشون همينطورن. اگه خودت رو براشون بکشي، يه "مادّه" بياد براشون يه عشوه بياد، تو رو اگه لازم باشه خفه ميکنن و ميدون طرف اون مادّه!
- مسئله پسر يا دختر نيست، ما با هم دوست بوديم، دلم خيلي شکسته.
- بيخود دلت شکسته، بندازش دور! همچه آدمي لياقت نداره که دوست خوب داشته باشه. از من بشنو، اگه اينو همين طور لوسش کني و تحويلش بگيري ضرر ميکني. اين همه آدم تو اين شهر هست، برو يکي رو پيدا کن که برات ارزش قائل بشه. البتّه اينم بهت بگم، اون جوري که تو ميگي هستي، کمتر کسي ميتونه دوست تو باشه! تو از اون آدمهايي هستي که دوست بقيه هستن!
عصر بالاخره با خودم کنار اومدم. تصميم گرفتم اين رابطة احمقانه رو تموم کنم. امّا من هم از اون آدمهايي نبودم که بدون اين که حرفم رو بزنم سرم رو بندازم پايين و برم. عصر رفتم يه mail فرستادم به آريا:
"سلام،
خواستم فقط برات بنويسم کاري که تو امروز کردي قشنگ نبود. ما با هم دوست بوديم. من اينقدر احترامت رو داشتم، تو که ميدونستي تلفن داري و قراره طول بکشه، يه کمي هم به من توجّه ميکردي و ميگفتي من کار دارم، بعداً همديگه رو ميديديم. اين قشنگ نبود که منو درست يه ساعت بنشوني جلوي اين کامپيوتر کوفتي توي اين کتابخونه، که بري براي دوستت فال بگيري!
البتّه خوب که فکر ميکنم، تقصير خودمه. من از وقتي بهرام و خواهرم رفتن، خيلي تنها شدم. اينه که حدّ خودم رو گم کردم. ديگه سعي ميکنم کمتر مزاحمت بشم.
نگفتي چي ميخواي، من اين بسته رو امروز پست ميکنم."
بعد رفتم پستخونه و برگشتم خونه. به قدري کلافه بودم که اصلاً يه جا قرار نداشتم. تا حالا کسي با من اينجوري برخورد نکرده بود! به خودم گفتم چي ميخواي بهار؟ اينها ايران هستن. محيطشون، طرز فکرشون، همه چيزشون با تو فرق داره. اين آقا الان فکر ميکنه خداي زمين و زمانه. چرا انقدر آدمها رو بيخود تحويل ميگيري؟ به تو چه که اون عاشقه و دلش پره؟ غلط ميکني که براش دل ميسوزوني!
تصميم خودم رو گرفته بودم. فردا ميرم همةmail ها رو پاک ميکنم. اصلاً اگه بشه اين آدرس رو ميبندم تموم شه بره! منم خودم رو مسخره کردم با اين دوست پيدا کردنم! اگه به جاي اين کارها نشسته بودم سر يه کار ديگه الان کلّي چيز ياد گرفته بودم و از وقتم استفاده ميکردم.
هواي گرم ماه مي بود. آفتاب داشت غروب ميکرد و من نشسته بودم روي نيمکت توي اتاقم دم پنجره. به صداي پرندهها گوش ميدادم و به روزهايي فکر ميکردم که من و بهرام و گيسو و مَگَلي با هم داشتيم. روزهايي که دوستهاي واقعي دور و برم رو گرفته بودن! اگه خم به ابروم مياومد، گيسو ميپريد بغلم و ميپرسيد "چي شده؟" با اون لهجة فرانسوي وقتي فارسي حرف ميزد، دل آدم آب ميشد.
- بهرام، بگو بهار چرا ناراحته؟
- نميدونم! حتماً کشتيهاش تو درياي هند غرق شده!
- درياي هند کجاست؟ مگه کشتي داشته؟
طبق معمول همه از حرفهاي گيسو ميخنديديم. گيسو دوست من بود؛ و دوست بهرام. از بچّگي با ما بوده. قبلاً خيلي به هم نزديکتر بوديم، امّا حالا يه خونه خريدن طرف مرز فرانسه و يه کم کمتر همديگه رو ميبينيم. مگلي هم دوست سوئيسي ما بود. يه دختر ناز و نمکي. ما چهار تا تقريباً با هم بزرگ شديم. پدر گيسو ايراني بود و مادرش فرانسوي، امّا هم گيسو و هم مامانش و هم برادرش خيلي خوب فارسي حرف ميزدن. يه اشکالهايي داشت امّا بانمک بود و شيرين. مثلاً وقتي ميخواست بگه بچّهها تو خيابون نرين خطرناکه، ميگفت "بهرام تو جادّه نرو، ماشين هست!" بهرام عاشق گيسو بود و ما همه به چشم يه عضو خانواده بهش نگاه ميکرديم. گاهي بهرام سربسر گيسو ميگذاشت:
- اذيتم کني نميگيرمت ها!
چشمهاي سياه گيسو تنگ ميشد- يعني چي نميگيرمت؟
- برو از بابات بپرس!
- بابا، نميگيرمت يعني چي؟
- باباجون سگهاي هار وقتي آدم رو گاز ميگيرن، ميگن ميگيره! اگه نميگيره پس هار نيست!
- بهرام تو هار نيستي؟
- قبلاً بودم، چطور؟
- آخه نميگيري ديگه! حالا هار چي هست؟
- مادرزن!
- مادرزنِ کي بودي قبلاً؟
- بيخيال شو بابا غلط کردم!
پدر من با تمام احساسش گيسو رو بغل ميکرد و ميبوسيد. چقدر من خوشبخت بودم اون روزهايي که گيسو هنوز بود. همة ما اين دختر زيبا و عميق و درعين حال ساده رو عروس خودمون ميدونستيم. به قدري بامحبّت بود که تو چشماش محبّت ميدرخشيد. تا اين که يه غروب جمعه گيسو به بهرام تلفن کرد...
- بهرام، ما قراره بريم اسکي. من نميخوام برم، امّا مامانم مجبورم کرده! تو بيا به مامان بگو که من نميخوام برم.
- اِه! ميخواي منو با مادرزن درگير کني؟
- لوس نشو تو رو خدا. من ميخوام با تو و بهار بيام کنسرت.
- باشه من الان زنگ ميزنم به مامانت. برو عزيزم خيالت راحت که ناجي افسانهاي اينجاست!
- فلورانس، تو رو خدا بگذار گيسو با ما بياد. آخه من خيلي دلم ميگيره گيسو نباشه!
- بهرامجان، بعد از مدّتها ما يه برنامه جور کرديم که خانوادگي بريم يه جايي! ميدوني که پدر گيسو اکثراً نيست. حالا هم گيسو ادا در مياره ميگه نميام. قشنگ نيست، دل پدرش ميشکنه.
- آخه گيسو ميگه دوست نداره بره اسکي!
- ميدونم. امّا گاهي لازمه آدم به خودش زحمت بده و به خاطر خانواده يه چيزهايي رو قبول کنه.
- درست ميگين، من باهاش حرف ميزنم.
گيسو گريه ميکرد...
- بهرام من نميخوام برم!
- گيسوجان، تو که دختر لوسي نبودي عزيز دلم. پدرت بعد از مدّتها مرخصي گرفتن. قشنگ نيست. اگه ميخواي من دو روز ميام همون جا اسکي. اصلاً بهار و مگلي رو هم ميارم که تو تنها نباشي.
- قول ميدي؟ قول شَرَق؟
- قول شرف! باشه قول ميدم.
- باشه پس من رسيدم بهت زنگ ميزنم.
اين آخرين باري بود که ما گيسو رو ديديم. بهرام گيسو رو بغل کرد و گفت "خودم ميام از چنگ ديو نجاتت ميدم!"
- ديو چيه؟
- مامانت... نري بگي!
گيسو رفت و ما همه پشت در، ماشين رو نگاه ميکرديم که دور ميشد.
يکشنبه غروب، بهرام داشت بار و بنديل ما رو آماده ميکرد بريم اسکي که تلفن زنگ زد...
- بهرام کاش حرفت رو گوش داده بودم... صداي جيغهاي فلورانس به گوش همه ميرسيد!
- بيا عروستو ببر بهرام!
من از بيرون که اومدم خونه، به نظرم اومد از در و ديوارش غم ميباره. چرا امروز خونه اين جوريه؟ بهرام اومد جلو و من رو گرفت تو بغلش. به پهناي صورتش اشک ميباريد.
- چي شده بهرام؟ چي شده؟
- گيسو...
- گيسو چي شده؟
- تو اسکي چوب اسکيش شکسته و پرت شده پايين.
- حالا کجاست؟ کدوم بيمارستانه؟ يالاّ بريم ديگه، معطّل چي هستين؟
- تموم شد! رفت! منو گذاشت و رفت! ما رو گذاشت و رفت بهار...
ديوانه شدم. غم گيسو کمر همة خانوادة ما رو شکست. پدرم خميده شد. مامان از قبل اخموتر!
- حالا ديگه بيوه شدم. زود بود بيوه بشم بهار.
دو سالي از اون ماجرا ميگذره. وقتي به خودم اومدم، ساعت از نيمه شب گذشته بود و من حتّي چراغ رو روشن نکرده بودم! به ياد گيسو يه کم دعا خوندم. روحت شاد که چه دختر نازنيني بودي. کاش من به جاي تو رفته بودم و تو پيش بهرام ميموندي. کسي چشم انتظار من نبود.
فردا صبح با ارادة تمام رفتم کتابخونه و مثل آدم نشستم سر درسم! ساعت 11 صبح رفتم که همة mail ها رو پاک کنم. احمقانه است، امّا نميخواستم اينها اصلاً وجود داشته باشن! همه رو پاک کرده بودم که آريا اومد.
- سلام.
دلم نميخواست جواب بدم. حرصم گرفته بود. امّا من اين جوري تربيت نشده بودم. نميتونستم بياعتنايي کنم!
- سلام.
- بهارجان، مِيلت رو گرفتم، جواب ندادم که اينجا جواب بدم.
- خوب بده.
- تو حق داري ناراحت بشي، تقصير من بود. امّا همون يه تلفن که نبود. داشتم با اين خط حرف ميزدم، يکي مياومد پشت اون يکي خط؛ اين آخري غزال بود...
- براي من فرقي نميکنه. من درست يک ساعت منتظر تو موندم! کار قشنگي نبود.
- من معذرت ميخوام. قول ميدم تکرار نشه. تو که حال منو ميدوني. اگه بخواي من ساعت 4 به بعد سرم خلوتتره و احتمال اينها کمتر!
- آريا من به تو توهين و بياحترامي نميکنم. تو رو دوست خودم ميدونستم. اين کارت براي من خيلي سنگينه. من عادت ندارم که آخري باشم، ميفهمي؟ اگه نميتوني، همين جا تمومش ميکنيم. به اعصاب دوتامون فشار مياد خوب!
- نه ميتونم. من تو رو دوست خودم ميدونم، امّا منم اينجا سر کارم خوب! قصد بياحترامي نداشتم، حالا هم که معذرت خواستم.
بابا هميشه ميگه: وقتي کسي معذرت خواهي ميکنه، شرط انصاف نيست که باز قضيه رو به رخش بکشيد! فراموش کنيد، ببخشيد!
من هم همين کار رو کردم، تموم شد. اين اوّلين باري بود تو زندگيم که يه تصميمي گرفتم و عملي نکردم. چرا؟ نميدونم! شايد چون دل خودم هم پر بود و احتياج داشتم با يکي حرف بزنم. شايد ميخواستم براي يکي مفيد باشم. شايد هم سرنوشت ميخواد منو به اونجايي بکشه که "عرب ني انداخت!"
دوباره بعد از مدّت کوتاهي روابط عادّي شد و شد مثل سابق. يه روز عصر زنگ زدم به آريا، امّا انقدر دور و برش شلوغ بود که نتونست حرف بزنه. حتّي نتونستم خودم رو معرّفي کنم! رفتم سر يه کامپيوتر نشستم و براش نوشتم:
- تو چقدر شُلي!
- من شُلم؟
- آره خيلي! اين چه وضع حرف زدنه؟
- تو بودي زنگ زدي؟! شمارهات رو بده، من شب زنگ ميزنم.
منم شمارهمو دادم. هنوز غروب نشده بود که زنگ زد.
- قراره با غزال بريم فرحزاد!
- کجا؟
- فرحزاد. صبح زود قرار گذاشتيم که اوّل بريم بدويم و بعدش هم بريم يه دوري بزنيم.
آريا تو آسمونها بود! يه آن براش خوشحال شدم. به نظرم رسيد که داره کارها و برنامهها جور ميشه. بعدش دلم گرفت! دلم ميخواست تهران بودم و من هم ميرفتم فرحزاد! بعدش خندهام گرفت! چه فکرهايي ميکنم من! اين همه جاهاي قشنگ واسه گردش اينجا هست، حالا من هوس فرحزاد کردم که اصلاً نميدونم کجا هست و چه جور جاييه! يه مرتبه انگار يه چيزي قلبم رو فشرد. فرحزاد آريا بود و ژنو... من تنها بودم!
سعي کردم اين افکار رو از خودم دور کنم. آدم از يکي خوشش بياد که نديدتش! تازه يه دوسته و به علاوه عاشق يکي ديگه!!! اونم اين طوري پر و پا قرص!
فرداي اون شب تقريباً تمام مدّت من دلشوره داشتم. دستم به کتاب نميرفت. دلم ميخواست با يکي حرف بزنم ولي خوب که فکر ميکردم ميديدم خودم هم نميدونم چِم شده! ساعت 2 زنگ زدم به آريا.
- سلام... چطوري؟ خواب بودي؟
- آره! صبح زود رفتم بيرون، خستهام.
- خوش گذشت؟
- بد نبود، جاي شما خالي! کلّي با هم حرف زديم!
- خوب غزال چي ميگفت؟ ازش چيزي پرسيدي يا باز لالموني گرفتي؟
- ميگفت باباش يه کمي راضي شده و از اين حرفها. امّا يه چيز عجيبي گفت بهار... البتّه منم قبول کردم!
- چي؟
- ميگه بيا بريم پيش يه مشاور... براي حلّ مشکلاتمون!
- مگه شما با هم مشکل دارين؟
- نميدونم! بهش گفتم مشاور به درد زماني ميخوره که دو نفر با هم مشکل دارن و نميتونن بگن يا حلّش بکنن! ما که با يه نفر ديگه مشکل داريم بريم چي بگيم؟ گفت آريا تو آدم تحصيل کردهاي هستي، نبايد از مشاور بترسي! گفتم من حرفي ندارم. من از اين بيشتر براي به سرانجام رسوندن عشقم حاضرم کار کنم، اين که چيزي نيست. اگه تو ميگي خوبه، خوب ميريم!
- که چي آخه؟ وقتي مشکل ندارين برين به مشاور چي بگين؟
- لابد يه حرفهايي رو ميخواد به من بزنه روش نميشه!
- ممکنه!
- امروز بالاخره بعد از سالها راز و نياز عاشقانه هم کرديم! ميگفت يه کمي بايد ابروهات رو بردارم، يه ريمل هم به مژههات بزنم خوشگل ميشي!!!
- گوشواره و رُژلب و اينها چي؟
قهقهة آريا به آسمون رفت. از ته دل ميخنديد... خوش به حالش!
- نه ديگه... گفت همونها کافيه!
نميدونم چرا يه مرتبه احساس کردم که دلم ميخواست اونجا بودم و دستم رو ميکشيدم رو مژههاي آريا! آروم پرندة روياهام رو پر دادم به سمت تهران. بشينه تو يه پارکي که دو تا عاشق نشستن و حرف ميزنن. بعد دستم رو آروم، يه طوري که هيچ کدوم متوجّه نشن، کشيدم رو مژههاي آريا... قلبم تير کشيد.
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 71
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 122
  • بازدید ماه : 649
  • بازدید سال : 2,566
  • بازدید کلی : 68,047
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...