close
چت روم
رمان بوی خوش عشق فصل5
loading...

CiTy Romance

 مامان طفلي همش يخچال خونهمو پر از غذا ميکرد، امّا من هميشه کتابخونه بودم و اين غذاها که مامان با زحمت زياد تهيه کرده بود و بابا به خونهام رسونده بود رو به باد فنا ميدادم! يعني کپک ميزد و ميريختم دور! نشستم روي يک صندلي چوبي توي باغ خونة بابا اينا. بابا و مامان حياط و باغ خونه رو خيلي با سليقه درست کرده بودن و با وجود اين که مرتّب در حال مسافرت بودن، امّا هميشه برنامهشون رو طوري تنظيم ميکردن که باغ خونه به همون قشنگي بمونه. سگ کپل و خوشگلم پريد رو سرم. دلم براش تنگ شده بود! حدود دوازده سال…

رمان بوی خوش عشق فصل5

Sheida بازدید : 15 10 / 01 نظرات ()

 مامان طفلي همش يخچال خونهمو پر از غذا ميکرد، امّا من هميشه کتابخونه بودم و اين غذاها که مامان با زحمت زياد تهيه کرده بود و بابا به خونهام رسونده بود رو به باد فنا ميدادم! يعني کپک ميزد و ميريختم دور! نشستم روي يک صندلي چوبي توي باغ خونة بابا اينا. بابا و مامان حياط و باغ خونه رو خيلي با سليقه درست کرده بودن و با وجود اين که مرتّب در حال مسافرت بودن، امّا هميشه برنامهشون رو طوري تنظيم ميکردن که باغ خونه به همون قشنگي بمونه. سگ کپل و خوشگلم پريد رو سرم. دلم براش تنگ شده بود!

حدود دوازده سال پيش روز تولّدم بابا با يه توله سگ لابرادور خوشگل اومد خونه. من از بچّگي عاشق همه نوع حيووني بودم، امّا اگه ازم ميپرسيدن چه حيووني رو خيلي دوست داري و ترجيح ميدي، ميگفتم گوريل! بچّه که بودم و هنوز عقلم نميرسيد که نميشه گوريل رو تو خونه نگه داشت، هر روز گريه ميکردم و بهانه ميگرفتم که من يه گوريل ميخوام! بالاخره اون روز بابا با يه توله سگ کپل اومد خونه و گفت "دخترم، اين اسمش رِکسِه! براي تو خريدم چون سياهه و شبيه گوريل!" رکس حالا دوازده ساله بود و هر وقت منو ميديد از سر و کولم بالا ميرفت.
رکس از نژاد سگهاي خيلي باهوشي بود که براي هدايت نابيناها تربيت ميکردن و اتّفاقاً بابا اون رو از يکي از موسّساتي که سگها رو تربيت ميکنن خريده بود. يعني اين مراکز تولههاي اضافي و سگهايي که درست جواب نداده بودن رو ميفروشن. البتّه توي آمريكا اونهايي که خطرناک تشخيص داده بشن يا فروش نرن کشته ميشن! ولي اين كار اينجا جرم به حساب مياد. مثلاً يکي از دوستهام يکي از سگهاي تربيت شده رو خريده بود که تنها ايرادش اين بود که از گربه نميتونست بگذره! و خوب اين سگها بايد خيلي فرمانبردار باشن و نميشه مثلاً وقتي داره يه نابينا رو از پلّهها پايين ميبره بدوه دنبال يه گربه!
رفتم تو خونه و يه راست رفتم آشپزخونه که ديدم از غذاي ظهر يه کمي مونده و تا تونستم خوردم! دلم لک زده بود براي پلو خورشت پر زعفرون مامان. بابا با خنده اومد تو آشپزخونه.
- پدر جان خودت رو خفه نکن، شام نميتوني بخوري!
- اووم... دلم داشت ضعف ميرفت. همين طور که لپهام پر از غذا بود، مامان اومد تو.
- بچّهجون، اوّل لقمهات رو قورت بده بعد حرف بزن... اِه، مادرجون يه بشقاب بگذار زير دستت اين چه وضعيه مثل قوم مغول حمله کردي؟ کي ميخواي ياد بگيري مثل بچّة آدم غذا بخوري؟
- ولش کن دخترم رو خانم. گشنشه خوب! بچّهام دق کرد از بس اين غذاهاي آشغال بيرون رو خورد. پدرجان رنگت يه هوا پريده و چشمهات گود رفته.
- فصل امتحان همينه ديگه باباجون. همش دارم خرخوني ميکنم!
- اشکالي نداره باباجون، گاو رو پوست کندي رسوندي به دمش. تموم شد ديگه خانم دکتر گل خودم.
- مامان ميشه شام رو تو باغ بخوريم لطفاً؟
- هوا هنوز خنکه مادر... ولي امتحان ميکنيم، ضرر نداره.
خونة پدري ما يه خونة قديمي بزرگ بود. اين دوّمين خونهاي بود که ما بعد از ورودمون به سوئيس گرفتيم و تو همين موندگار شديم. دور تا دور خونه رو يه باغ قشنگي گرفته بود و زمان کودکيمون يه تاب توش بسته بوديم. يه ميز پينگپنگ هم داشتيم که مامان برش داشته بود و جاش رو با گلهاي رُز پرکرده بود. تو بهار خونة ما غرق گل و شکوفه بود. امّا من انگار با سالهاي ديگه خيلي فرق کرده بودم. نميدونم از امتحانها بود، يا از اين که تازه با اصرار زياد مامان و بابا راضي شده بودم که يه آپارتمان بگيرم و مستقل شده بودم و از تنهايي يا شايد هم دلتنگي آريا بود که اين قشنگيها تو حال من تأثيري نداشت. يه نگاهي به خونه انداختم. بدون بهرام و کتي چقدر اين خونه خالي بود! با خودم گفتم حالا که من هم نيستم مامان و بابا تو اين خونه چيکار ميکنن؟
بعد از شام بابا رفت تو اتاق کارش و مامان هم چايي رو برد کنار دستش گذاشت. من هم که طبق معمول دنبال فرصت ميگشتم که خودم رو براي بابام لوس کنم، پريدم نشستم رو پاش!
- باباجون، من يه سئوال فارسي دارم!
بابا عينکش رو برداشت و با خنده گفت: ابليس کي گذاشت ما بندگي کنيم... بپرس پدرجان!
- ميشه بگين اتوپسي به فارسي چي ميشه؟
- ميشه کالبد شکافي حالا چي شده ياد اين افتادي؟
- آخه ديروز اتوپسي داشتيم، ميخواستم به آريا بگم نميدونستم فارسيش چي ميشه!
- به کي؟
- آريا!
- آهان اين همون پسره است که تهرانه و شما باهاش چت ميکنين؟
- بله!
- هنوز کوتاه نيومدي پدر جان؟
- پسر خوبيه بابا، خيلي مؤدّبه. من هم دوست دارم از وضع ايران و جوونهاش و اين چيزها بدونم.
- چيکار ميکنه؟ چند سالشه؟
- مهندس مکانيکه. بيست و هشت نه سالشه. توي يه شرکت کار ميکنه.
- تا حالا صداش رو شنيدي؟
- اِه نه! راست گفتين، فردا شمارهاش رو ميگيرم.
- پدرجان من سئوال کردم! در همين حد کافيه نميخواد تلفن بزني!
يهو اين ايده که بتونم به آريا زنگ بزنم اومد تو فکرم. فردا ازش شمارهاش رو ميگيرم.
بابا با يه لبخند گوشة لبش نگاهم ميکرد. خوب که نگاهش کردم، ديدم پدرم با اون سنّ و سال و موهاي يکدست سفيد چقدر خوش قيافه است. هميشه عمّههام به من ميگفتن که شباهت زيادي به پدرم دارم، هر چند که خالههام معتقد بودن من شبيه دايي کوچکم هستم! امّا متأسّفانه من کوتاه قد بودم و پدرم بسيار رشيد. چشمهاي عسلي بابا هميشه با محبّت به تکتک ما نگاه ميکرد و من عاشق اين نگاهها بودم. عاشق اين دستها که ما رو نوازش کرده بودن. تو اين فکرها بودم که پدرم گفت:
- پدرجان يه مسئلة جدّي هست که اگه وقتش رو داري بايد دربارهاش مشورت کنيم.
- البتّه باباجون. چي شده؟
- پس فردا وصيّتنامة مادام باوِر رو ميخونن. وکيلش زنگ زده بود و ميگفت شما هم بايد بري اونجا!
- من؟ من براي چي بايد برم؟ بچّههاش هستن، وکيلش هم هست. من که نه سر پيازم نه ته پياز!
- نميدونم. براي همين ميگم بايد مشورت کنيم. اگه تو رو خواستن حتما اسمت تو وصيّتنامه ذکر شده!
- اسم من؟ مگه ميشه؟
- حالا که شده پدرجان!
يه آن رفتم تو فکر. يعني مادام باوِر براي چي اسم من رو تو وصيّتنامهاش آورده؟ ميدونستم که مادام زن بسيار ثروتمندي بود، امّا اينم ميدونستم که از زندگي ما خبر داشت و ميدونست من هيچ نوع احتياج مالي ندارم.
- حالا چيکار کنم باباجون؟
- من فکر ميکنم شما برو. امّا اگه چيزي رو به شما بخشيده بود، همون جا در حضور بچّههاش و وکيلش بده به بچّههاش. پدر جان براي خودت دشمن نتراش! اين پولها به کسي وفا نکرده.
- باشه باباجون. البتّه شايد هم تابلوهاي نقاشيش رو براي من گذاشته. آخه اونهايي که خودش تو پاريس کشيده بود رو من خيلي دوست داشتم. اونها رو که ميتونم نگه دارم؟
- همهاش رو نگه نداري بهتره. اگه اين بود يکي دوتاش رو يادگاري نگه دار.
- چشم بابا جون. امّا نميشه شما هم بياين؟
- نه دخترم زشته! تو دختر بزرگي هستي، بچّه که نيستي. من منتظر تلفنت هستم ببينم جريان چيه.
- چشم!
مامان که داشت به حرفهاي ما گوش ميکرد گفت:
- بهار گوش کن مادر، اين بچّههايي که من ميشناسم يک سِنت از پول مادرشون بره جاي ديگه سکته ميکنن! اين همه مدّت که يه بار هم نيومدن مادرشون رو ببينن، تازه به پرستار هم گفتن اينقدر بهش نرسين!
- چي؟ مگه ميشه؟ شما از کجا ميدونين؟
- اون آخر هفتهاي که نبودي پرستارش زنگ زد. با تو کار داشت. ميگفت مادام غذا نميخوره، بايد با اصرار بهش بديم. به بچّههاش هم که ميگم، ميگن اگه نميخواد غذا بخوره راحتش بگذارين! حتماً وقتشه که از دنيا بره!!!
- عجب! اينها ديگه چه جور بچّههايي هستن؟
- چشمشون فقط به اموال اين بنده خدا بوده. اگه تو نبودي همون موقع به زور ميگذاشتنش خونة سالمندان بمونه.
ياد چند سال قبل افتادم. گاهي مامان غذا يا شيريني درست ميکرد و من تنها يا با هم ميبرديم خانة سالمندان براي افراد مسنّي که تنها بودن و هيچ کسي براي ديدنشون نمياومد. تو يکي از اين دفعات بود که من مادام رو اونجا ديدم. تنها نشسته بود رو يه صندلي چرخدار. نشستم پهلوش و شروع کردم به گپ زدن. زن بسيار زيبايي بود. با وجود اين که 90 سال سن داشت، صورتش هنوز قشنگ مونده بود. يه لباس خيلي شيک تنش بود و يه رديف مرواريد گردنش کرده بود. ازش پرسيدم:
- تازه اومدين اينجا؟
- نه، يعني تازه اومدم ولي براي موقّته... چند وقت پيش از پلّه افتادم، پام ضربه ديد و ساق پام از دو جا شکست. از بيمارستان اومدم اينجا چيز... دورة نقاهتم رو بگذرونم.
ديدم موقع حرف زدن دنبال کلمات ميگرده. انگار حافظهاش خيلي خوب کار نميکرد. ازش پرسيدم که مشکل حافظه داره؟ گفت که آلزايمر داره ولي فعلاً هنوز ميتونه از پس زندگيش بربياد.
مادام باوِر دو ماه تو اون خانة سالمندان موند. من هر دفعه که ميرفتم باهاش گرم گفتگو و تبادل نظر ميشدم. برام از بچّگيهاش ميگفت. از خانوادة بسيار ثروتمندي بود. مادرش رو در کودکي از دست داده بود. ميگفت جوونيهاش اومده پاريس کلاس نقّاشي و هنرهاي زيبا. بعدش هم اونجا با شوهرش آشنا شده و ازدواج کردهان. شوهرش از خانوادههاي آريستوکرات سوئيس بوده و يه مدّت طولاني هم وزير بوده.
يکي از اون روزهايي که مادام ديگه کمکم بايد برميگشت خونه، رفته بودم يه سري به اونجا بزنم که ديدم با قيافة ماتم گرفته توي باغ نشسته. رفتم پهلوش و سر حرف رو باز کردم...
- چي شده مادام؟ چرا ناراحتين؟
اشک تو چشمهاي قشنگ و آبي مادام حلقه زد و گفت:
- ميخوام برم خونه!
- خوب شما که قراره آخر اين هفته برين! طاقتتون تموم شده؟
- نه بهارجان. بچّههام معتقدن که بايد اينجا بمونم. ميگن اون خونه خيلي بزرگه. يعني راست هم ميگن و ميگن که داشتن پرستار و پيشخدمت خرج زيادي برميداره!
- خوب چه اشکالي داره؟ شما که وضع ماليتون خوبه! اين پولها به درد همين روزها ميخوره ديگه!
- آخه ميدوني، شوهر من وصيّت کرده بود که تا من زنده هستم بايد به بهترين وجه از من نگهداري بشه و بعد از مرگ من هر چي از اموال موند رو من تصميم بگيرم که چکار کنم و به کي ارث برسه. حالا بچّهها اومدن ميگن انصاف نيست! ميگن شما يه عمر راحت بودي و حالا اگه چند سال ديگه زندگي کني که چيزي به ما نميرسه!
- خوب نرسه! اونها که وضعشون خوبه! اين همه از مادربزرگ و پدربزرگشون ارث بردن. خودشون هم درآمد خوبي دارن! محتاج اين چيزها نيستن. اين ديگه اسمش احتياج نيست، اين ميشه طمع و آز! ميشه پرروگري و دريدگي! مادام باوِر شما بايد به بهترين وجه زندگي کنين، همون طور که شوهرتون وصيّت کرده. اون يه عمر زحمت نکشيده که شما بياين تو يه اتاق 12 متري! اين کار يعني روح اون خدابيامرز رو آزرده کردن. شما از بچّگي راحت زندگي کردين، اينجا دوام نميارين. من ميدونم.
نگاه مادام به صورت من خيره موند. "خوشا بحال پدر و مادر تو که همچه بچّهاي دارن."
- نه، ما هم يه اشکالهايي داريم ولي تو فرهنگ ايراني افراد مسن برکت خانواده هستن، همه دوستشون دارن، دورشون جمع ميشن و ازشون پرستاري ميکنن. تو فرهنگ شما اين طوري نيست، پس حدّاقل خودتون از خودتون حمايت کنين. نگذارين نسل جوون حقّتون رو بخوره.
- راست ميگي. من هنوز هم ميتونم خودم تصميم بگيرم. من برميگردم خونة خودم. شصت سال تو اون خونه زندگي کردم و ميخوام همونجا بميرم.
- حق دارين. کار خوبي هم ميکنين. من هم قول ميدم مرتّب بيام بهتون سربزنم.
از اون به بعد من هفتهاي دو بار به ديدن اين زن نازنين ميرفتم. عجيب بود که با وجود اين که معمولاً بيماري آلزايمر زود خودش رو نشون ميده و خيلي آروم پيشرفت ميکنه، مادام باور در نود سالگي اين بيماري رو نشون داده و خيلي هم سريع پيشرفت کرده بود. طوري که سال بعدش گاهي اسم من رو فراموش ميکرد.
پس فرداي اون روز در دفتر وکيل مادام باور که چندين بار تو خونهاش ملاقاتش کرده بودم جمع بوديم. فرزندان خلف! و من که اصلاً نميدونستم چرا بايد اونجا باشم. از نگاه بچّههاش ميفهميدم که نگرانن. خندهام گرفت. ياد حرف بابا افتادم. من که در هر حال درجا همه چي رو به خودشون ميدادم.
وکيل شروع به خوندن وصيّتنامه کرد. همه چي از زمين و جواهر و وسايل عتيقه بايد فروخته ميشد و به مبلغ پولي که در بانک بود اضافه ميشد و اين پول بطور مساوي بين بچّهها تقسيم ميشد. وقتي به اين قسمت از وصيّتنامه رسيد، پسر يکي يکدونة مادام که حدود شصت سال سن داشت پرسيد: "پس خونه چي؟ اون رو نبايد بفروشيم؟" وکيل با صبر تمام جواب داد: "عجله نکنين، به اون هم ميرسيم." وقتي به خونه رسيد، من باورم نميشد. مادام باوِر وصيّت کرده بود که اين خونه با تمام زمينهاي دورش که حدود بيست ميليون دلار قيمت داشت به يه موسّسة خيريّه، مخصوصاً اگر شد پرورشگاه تعلّق بگيره و در اين مورد هم تصميم با من بود! يعني من، دختر 22 ساله، بايد ميگفتم بيست ميليون دلار ثروت به کجا بره و چطور استفاده بشه! يه آن واموندم چي بگم. اين ديگه مال من نبود که بخوام درجا بدم به خودشون! اين پول وقف خيريّه شده بود، با سرپرستي من! يه مرتبه تو دفتر وکيل غوغا شد! پسر مادام که جاي پدر من بود يا حتّي مسنتر، من رو متّهم به دزدي و گول زدن افراد مسن کرد. کم مونده بود اشکم در بياد که وکيل به دادم رسيد:
- توجّه کنيد، شما اگه اعتراضي داريد ميتونين به دادگاه شکايت کنين. اينجا با دعوا و مرافعه کار کسي راه نميافته!
از دفتر وکيل که اومدم بيرون، گيج و منگ بودم. فوراً زنگ زدم به بابا و باهاش قرار گذاشتم.
- پدرجان، اين خانم ديوانگي کرده و شما رو هم انداخته تو دردسر! خوب باباجان اين خونه رو مستقيم ميبخشيد به يک موسّسة خيريّه! اين چه کاري بود کرده؟!
- نميدونم. آخه يه بار حرف اين بود که من گفتم دلم ميخواد چند تا بچّه بگيرم و بزرگ کنم. گفتم شرايط پرورشگاهها حتّي تو سوئيس که کشور ثروتمنديه خيلي جالب نيست. براش يه خورده از اين جريانات گفتم. شايد خواسته با کمک من يه سر و ساموني به وضع بچّههاي بيسرپرست بده!
- آخه شما هنوز خيلي جووني پدرجان، اين مسئوليّت براي شما سنگينه. هنوز بايد درسِت رو بخوني. اين بچّههايي که من ميبينم الان صد تا شکايت نوشتن فرستادن دادگاه.
- حالا من چه کار کنم؟
- بگذار ببينم روش حملهشون چيه، ما هم جواب ميديم، نگران نباش.
بابا رو بوسيدم. پدرم در بدترين و سختترين شرايط براي ما تکيهگاه و پشتيبان بزرگي بود.
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 18
  • آی پی دیروز : 11
  • بازدید امروز : 37
  • باردید دیروز : 18
  • گوگل امروز : 11
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 140
  • بازدید ماه : 317
  • بازدید سال : 317
  • بازدید کلی : 69,365
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...