close
چت روم
رمان بوی خوش عشق فصل4
loading...

CiTy Romance

نيمههاي شب بود. داشتيم با بابا صحبت ميکرديم که تلفن زنگ زد! اين موقع شب تو سوئيس؟ حتماً از آمريکاست. امّا پرستار خانم "باور" (Bauer) بود. گفت" خانم لطفاً بياين اينجا، مادام داره ميميره." دويدم طرف در که بابا گفت "بچّه وايستا منم بيام..." با هم رفتيم اونجا. خونة مادام باور. خانم 92 سالهاي که از دو سال پيش که من باهاش توي خانة سالمندان آشنا شدم، همدم و مونس من بوده و در اثر بيماري آلزايمر حافظهاش رو به تدريج از دست داده بود بطوري که در اين روزهاي آخر حتّي من رو نميشناخت، فقط گاهي به سگم رکس ميگفت…

رمان بوی خوش عشق فصل4

Sheida بازدید : 44 جمعه 08 / 01 نظرات ()
نيمههاي شب بود. داشتيم با بابا صحبت ميکرديم که تلفن زنگ زد! اين موقع شب تو سوئيس؟ حتماً از آمريکاست. امّا پرستار خانم "باور" (Bauer) بود. گفت" خانم لطفاً بياين اينجا، مادام داره ميميره." دويدم طرف در که بابا گفت "بچّه وايستا منم بيام..."
با هم رفتيم اونجا. خونة مادام باور. خانم 92 سالهاي که از دو سال پيش که من باهاش توي خانة سالمندان آشنا شدم، همدم و مونس من بوده و در اثر بيماري آلزايمر حافظهاش رو به تدريج از دست داده بود بطوري که در اين روزهاي آخر حتّي من رو نميشناخت، فقط گاهي به سگم رکس ميگفت "اِه! تويي؟"
بابا نشست تو آشپزخونه که در طبقة همکف بود و من رفتم بالا تو اتاق خواب. مادام باور ساعت 3 صبح چشمهاش رو براي هميشه بست. دلم گرفت؛ يادش تو ذهنم بود. يادم اومد يه بار که امتحان داشتم و دلم شور ميزد بهم گفت:
- بهار کِي امتحان داري؟
- تو رو خدا اسم امتحان رو نيارين که تنم ميلرزه. پنجشنبه صبح، هيچ چي هم بلد نيستم!
- نگران نباش. چهارشنبه عصر بيا پيش من، يه کاري ميکنم که خدا برات شانس بفرسته!
چهارشنبه طبق قولم رفتم اونجا. خونة درندشت و زيبايي بود. مادام داشت توي حياط با گربههاش بازي ميکرد. تا منو ديد با خنده گفت:
- بهار بيا ببين چي برات دارم. اين رو من براي کريسمس سفارش داده بودم، امّا چون حاضر نشده بود، ميخواستم امسال بهت بدم؛ امّا حالا فکر کنم بيشتر لازمت ميشه.
يه قوطي کوچولو گذاشت تو دستم. بازش کردم، يه انگشتر طلاي سفيد به شکل نعل اسب با برليانهايي که توش کاشته شده بود. انگشتر رو يه جاي معتبري سفارش داده بود و ميدونستم خيلي گرون تموم شده بود.
- مرسي، امّا من نميتونم اين رو قبول کنم!
- چرا؟ آدم هدية دوستش رو رد نميکنه.
- نه اين خيلي گرونه!
- خوب باشه، ميترسي بگن رفته پيرزنه رو تيغ زده؟ خوب بگن! من و تو که ميدونيم اينجوري نبوده. اينو هر وقت احتياج به شانس داري دستت کن، برات شانس مياره. اگه من زنده نبودم هر موقع اين رو دستت کردي ميفهمم به من احتياج داري و ميام کمکت.
- خيلي ممنون، من نميدونم چه جوري تشکّر کنم.
- بيا يه ماچ از اون لپهاي گلت به من بده. اين بهترين تشکّره...
حالا مادام باور جلوي چشم من به عالم بالا ميره. دستهاش تو دستم بود. زن بزرگي بود، خانم، فهميده و باکلاس بود. خدا رحمتش کنه.
صبح که شد زنگ زدم به بچّههاش که بيان. 6 تا بچّه داشت که هيچ کدوم رو من نديده بودم! اصلاً يه سر نميزدن ببينن مادرشون زنده است يا نه! به آريا نوشتم "ديشب تا صبح نخوابيدم. يه خانم پيري داشت ميمرد و من بالاي سرش بودم."
با وجود اينکه دلتنگ بودم، امّا يه دلخوشي داشتم. آخر هفته روز مادر بود و بهرام و کتايون قرار بود بيان ژنو. از زماني که ما بچّه بوديم، بابا با اهمّيت زيادي که براي اين روز قائل ميشد ما رو عادت داده بود به اين که روز مادر رو خيلي مفصّل جشن بگيريم. بهرام جمعه صبح رسيد و کتي عصر. من هم آخر هفته رفتم خونة بابا اينا. بهرام مسخرهبازي در مياورد و از ديوار راست ميرفت بالا!
- کتي چه انگشترت خوشگله!
- دوست داريش؟ بيا مال تو.
- باباجون اين انگشتر به من مياد؟
- پدرجان اين انگشتر بايد افتخار کنه که دختر من سرش منّت گذاشته و دستش کرده.
مامان- دختر اينقدر چشم سفيدي نکن! انگشتر کتي رو بده بهش، شوهرش براي سالگرد ازدواجش براش گرفته!
کتي- مامانجون اشکال نداره. شوهر من وقتي اين رو ميداد به من گفت ببين بهار ازش خوشش مياد؟!
- خوب مادرجون زشته! شوهر تو آقاست هيچ چي نميگه ولي آخه پررويي هم حدّي داره! يعني چي اينقدر لوسش ميکنين؟
- خوب مامان وقتي بهار اينو دستش ميکنه و کيف ميکنه من بيشتر لذّت ميبرم تا خودم دستم کنم.
- انقدر لوسش کنين تا فکر کنه هر چي ميخواد بايد بشه!
بهرام و بابا با هم- مگه قراره غير از اين باشه؟
- گل بود به زينت چمن آراسته شد! پدرش کم بود، برادرش هم اضافه شده. اين جور که شما اين رو لوس ميکنين، فردا ميگه شورت بهرام به من خيلي مياد، يالاّ درش بيار بده به من!
بهرام- مامانجون تو رو خدا حرفهاي سکسي نزنين من خجالت ميکشم!
شنبه صبح بهرام رفت سراغ کامپيوتر و تا روشنش کرد آريا حاضر و آماده پشت خط بود!
- سلام بهار جان.
بهرام اوّلش ميخواست سر به سرش بگذاره ولي دلش نيومد.
- سلام آرياجان. من بهرام هستم، برادر بهار. الان صداش ميکنم.
- سلام بهرامجان. ميبخشي مزاحم شدم.
- نه اصلاً... اومد.
- سلام آريجونم.
- بهارجان از طرف من عذرخواهي کن.
- از کي؟
- از برادرت.
- چرا؟
- مزاحم شدم.
از خنده روده بر شدم. آريا خيلي ايرونيه!
- نه آرياجان، من و بهرام اين حرفها رو نداريم، نگران نباش.
ظهر با بهرام رفتيم نهار بيرون. اوّلش که پوست منو کند که چاق شدي، اصلاً به خودت نميرسي؛ شدي مثل اين زنهاي اندروني دورة قاجار! بعدش هم من و آريا رو دست گرفت:
- ببينم شما غير از چت کردن کار ديگهاي هم دارين؟ نکنه اين پسره داره حقوق ميگيره که چت کنه؟
- چرند نگو قاسم!
- اِه! جون تو نيم ثانيه هم نشد کامپيوتر رو روشن کردم که پريد وسط!
- اشکالي داره؟
- نه ولي آدم سر کار که نميتونه اين همه هواي اين چيزها رو داشته باشه! باور کن اين
حقوق ميگيره که چت کنه!
تو ساعتي چند ميگيري؟ ازش بپرس ببين تفاوت درآمد تو سوئيس با اونجا چقدره. راستي سرت کلاه نگذارن کم بدن بهت!
عصري رفتم کتابخونه پيش آريا!
- راستي بهار تا حالا يادم نبود بپرسم، شما اصليتتون مال کجاست؟
- اهل کاشانم. روزگارم بد نيست...
- اِاِاِ. آقاجووووون، دردت به جونُم بخوره. بهبه چه دوستهايي هستيم ما! دوستيمون خيلي روحانيه. تو مال دارالمؤمنين و من مال واتيکان اسلام! امّا ما زورمون بيشتره. راستي تو خون ببيني بيهوش ميشي؟ کاشي که دکتر نميشه! بايد چشم پزشک بشي فقط! چون از دندون هم گاهي خون مياد!
- اتّفاقاً دقيقاً ميخوام همين کار رو بکنم! امّا نخيرم! چيزهايي که ما تو سالن تشريح ميبينيم، تو اگه ببيني بيهوش ميشي آقاي قمي!
- راستي گفتي بهرام کارش چيه؟
- داره وين رو يه پروژه کار ميکنه که توي فيزيک اتميPost PHD بگيره.
- که اون وقت چي بشه؟ دکتر پستخونه ميشه يعني؟ با اتمهاي نامهها سر و کار داره؟ عجب رشتة سختيه! لابد مواظبه ملّت با پست واسه هم بمب اتمي نفرستن! کارش يه کمي هم پليسيه... مثل تو فيلمها!
- چرا چرند ميگي آريا؟ يعني بعد از پروفسورا يه مدرکي ميگيره که بتونه خودش رو سوژة تحقيقات کارکنه.
- ميدونم بابا! اينجام همينه ديگه! آخرش ميشه استاد دانشگاه. اينجا ديپلمهها معلّم ميشن، ليسانسهها اگه دختر باشن منشي، اگه پسر باشن معلّم دبيرستان؛ از اون بالاتر هم به درد استاد دانشگاه شدن ميخوره! خيلي آسونه، ميري سر کلاس جوک ميگي و آخر ترم يه امتحان ميگيري که پدر بچّهها در بياد، هر چي بيشتر بندازي، کلاسِت بالاتر ميره!
- پس چرا تو استاد نشدي؟
- خوب من رشتهام مهمّه! اينا که گفتم مال رشتههاي الکي مثل رشتة بهرام بود!
- اون ايرانه که رشتهها ردهبندي دارن و هر سري يه رشته مُد ميشه و همه به ترتيب زرنگي ميرن تو اين رشتهها! اينجا اين جوري نيست. خيليها هستن که پزشکي رو ول ميکنن ميرن ادبيّات ميخونن! يا همين ناليني همکلاسي من. تئاتر خونده، حالا اومده دکتر شده! البتّه سطح درآمدها با هم فرق ميکنن، امّا اونم به سختي کار برميگرده. انتخاب رشته اينجا از روي علاقه است بيشتر. البتّه يه استثناء هم داره و اون هم ايرانيهاي اينجان که ميخوان بچّههاشون يا دکتر بشن يا مهندس!
- اِه! پس تو هم داري حسرت پدرجان رو ور مياري؟
- هم آره، هم نه! يعني بابا به رشتة ما کاري نداشت، امّا من هم از روي علاقه نيومدم پزشکي. يعني مسئله اينه که من به حقوق علاقه داشتم، ولي اينجا قانون تو هر ايالت و هر کشور فرق ميکنه و در نتيجه نه کشور ديگهاي ميتوني بري، نه شهر ديگه. پابند همين دو سه تا شهري. اينه که منصرف شدم و بعد از اون ديدم باز به پزشکي بيشتر علاقه دارم. هرچند که واقعاً مثل تو رشتهمو دوست ندارم!
- بهرام چي؟ اون خودش انتخاب کرده؟ قاعدتاً بايد رشتهشو دوست داشته باشه که همسنّ منه ولي داره "دکتر پست" ميشه!
- بهرام خيلي باهوشه. خيلي هم زبله. کارش رو خوب پيش ميبره، عاشق رشتهاش هم هست. تو دبيرستان چند سال رو پريد!
- منظورت اينه که جهشي خوند؟ باريکلاّ.
- امشب بابا ميخواد ما رو ببره رستوران برزيلي. جات خالي.
- بهبه!
- يه گارسونهاي خوشگلي دارن!
- منم ميخوام!
- بفرمايين.
- بهرام به جاي ما! حالا کِي بايد بري؟
- ساعت 7 بهرام مياد دنبالم.
- بهار؟
- بله؟
- مامان رو خيلي تحويل بگير لطفاً. برو شيک و پيک کن!
- چشم!
- آفرين دختر گلم.
پدر من هر سال براي روز مادر، 6 تا رز قرمز و يه دونه سفيد ميخره. اون 6 تا براي ما بچّههاش و يه دونه هم براي خودش. شب قشنگي بود. شبي که من کنار کساني که انقدر دوستشون داشتم نشسته بودم و دلم پر از اميد بود. هنوز هم وقتي به اون شب فکر ميکنم، گرماي عشق و محبّت خانواده رو کنار خودم حس ميکنم. پدرم با لذّت ما 3 تا رو نگاه ميکرد. مامان هم که عاشق يه دونه پسرشه فقط داشت قربون صدقة بهرام ميرفت. کتي به بابا گفت "يه برنامه بگذاريم امسال تابستون بعد از امتحانهاي بهار همه خانوادگي بريم يه جايي. مثل اون سفر هاوايي که اونقدر خوش گذشت." بابا گفت "فکر خوبيه، بايد با آمريکاييها هم يه تماسي بگيريم ببينيم کِي ميتونيم برنامه بريزيم. کجا بريم حالا؟ يونان چطوره؟"
- نه بريم برزيل. دختراش خوشگلترن!
- پدر سوخته! تو ميخواي ديد بزني همة خانواده هم بايد دنبالت بيان؟ ما حوصلهمون سر ميره که!
- خوب شما هم عينک تيره بزنين که مامان متوجّه نشه، شما هم ديد بزنين!
- من يه تار موي مادرتون رو نميدم دنيا رو وردارم.
- امّا يکيشو بيزحمت بدين، يه دختر خوشگل واسه من بگيرين! معاملة خوبيه به خدا!
- باز تو شروع کردي؟
مامان با خنده- پسرم راست ميگه خوب!
مامان هميشه بهرام رو به چشم ديگهاي نگاه کرده. يعني اصلاً براي پنهون کردن احساسش تلاشي نميکنه. همة ما يه طرف، بهرام يه طرف ديگه! امّا خوب ما هم از اين مسئله ناراحت نيستيم. بهرام نه تنها پسر خوبي براي بابا و مامانه، که هميشه برادر خوبي هم براي ما بوده. به قدري حواسش به همة جزئيّات زندگي من بوده که هيچ زماني احساس کمبود نکردم.
از بچّگي ما دو تا خيلي زياد به هم نزديک بوديم. همة حرفهامون رو به هم ميزديم و موضوعي نبوده که احساس کنم نميتونم به بهرام بگم. شايد هم بخاطر اينه که اينجا واقعاً جز همديگه کسي رو نداشتيم!
يکشنبه بهرام و کتي برميگردن سر کار و زندگيشون. من ميمونم تنها. تو فرودگاه انقدر اشک ريختم که بهرام کلافه شد.
- بهارجون تو رو خدا بس کن. مگه من کجام؟ يک ساعت پروازه!
همين طوري نگاهش کردم!
- اصلاً آخر هفتة ديگه بيا پيش من. بيا بريم همينجا بليط بگيريم.
بهرام طاقت ديدن اشک منو نداره. براي جمعه بليط گرفتيم.
- مرسي بهرام، دلم داشت ميترکيد.
- الهي که قربون اون چشمات برم خواهرم. ديگه نبينم اشک بريزي. من هرجا باشم تو
اراده کني فوراً ميام.
اون روزها حتّي نميتونستم فکرش رو بکنم که يه روزي بشه که يک ماه حتّي با بهرام حرف هم نزنم! اگر دو سه هفته يه بار بهرام رو نميديدم زندگيم تاريک بود. تازه اگه روزي دو بار صداش رو نميشنيدم روزم شب نميشد. برادر دلسوخته و دلشکستهام! از روزي که گيسو رفته، بهرام فقط منو داره. هر بار که خونة بابا اينا هستيم، ميبينم که نشسته تو اتاق و داره فکر ميکنه. لابد به اون روزهاي قشنگي که همه با هم تو اون خونه داشتيم...
بهرام رفت و من رفتم کتابخونه با آريا حرف بزنم. گذاشته بود رفته بود!
- خدمت رسيديم، تشريف نداشتيد! يه بار هم که ما شما رو لازم داشتيم نبوديد.
فرداش برام Email داده بود که:
- من از کجا بدونم شما نصفه شب ما رو لازم داريد؟
- لوس نشو، دوستي روز و شب نداره!
- اين عکس کجاست که فرستادي؟ چه خوشگله!
- يه قصره تو وين ، خيلي قشنگه!
- اين بهرامه؟ اين يکي هم اندروني، نه؟ عکسها رو آوردي که يادت بياد کجا ميخواي بري؟
- آره. اون يکي هم مجسّمة يادبود موزارته. چون معلوم نيست قبرش کجاست اينو ساختن.
- خوش به حالت. چقدر جاهاي ديدني دنيا رو گشتي. من عاشق مسافرتم. اونم از نوع خارجيش!
- نه بابا، منم چند تا کشور بيشتر نرفتم. تو چي؟
- منم چند تا کشور، خيلي کم. امارات، ترکيه، اوکراين و آلمان.
- خيلي خوبه که! من بيشتر اروپاي غربي رو ديدهام. يعني خوب همسايههاي سوئيس ديگه. اتريش، آلمان، ايتاليا و هلند. اينجا بچّهها رو از طرف مدرسه اردو ميبرن اينجور جاها! هند و مراکش هم رفتم. آمريکا هم که فاميل داريم. استراليا و مصر هم رفتهام.
- اوووه! همش که تو مسافرت بودي! چين نرفتي؟
- نه از اين کشورهاي خاور دور زياد خوشم نمياد.
- وقتي آدم ويزا نخواد و خرج سفر هم به نسبت درآمدش خوب باشه سفر رفتن خيلي آسونه. براي من اين خرجها خيلي سنگينه؛ بيشتر سفرهام مأموريّت شرکتي بوده.
- خوب بيا من دعوتت ميکنم بريم ايتاليا، خواهرم اونجاست و پول هتل هم نداريم.
- زير قولت نزني ها!
- نه چرا؟ خوشحال ميشم.
- راستي آريا تو سيگار ميکشي؟ تو عکست يه چيزايي ديدم!
- آره!
- چند تا؟
- زياد! روزي يه بسته.
- چي ميکشي؟
- بهمن.
- ايرانيه؟
- نه عزيز جان! اصل سوئيسيه!
- خيلي بده که. من خيلي بدم مياد. نکش مريض ميشي.
- آره سيامک دوستم که دانشجوي پزشکيه مثل تو هي برام از مضرّاتش ميگه، امّا من سيگار رو دوست دارم! درضمن هرکاري ميکنم نميتونم ترکش کنم.
- اينجا يه برچسبهاي نيکوتين هست که ميزني به پوستت. باعث ميشه نيکوتين به خونت برسه و هوس سيگار کشيدن نکني. تو ايران هست؟
- نه، يعني من نديدم. فکر نکنم... بايد چيز جالبي باشه!
- آخه آريا جان نيکوتين خيلي چيز بدي نيست، دود سيگاره که وقتي ميره تو ريه همة کارها رو خراب ميکنه. فكر نكن سيگار فقط سرطان ريه مياره، تحقيقات نشون داده سيگار در بروز خيلي از سرطانهاي ديگه مثل مري، معده و مثّانه هم مهمّي داره و علاوه بر اينها باعث ميشه همة رگهاي خوني تا حدّي بسته بشه. بعد هم مشکل قلبي پيدا ميکني هم احتمال سکتة مغزي زياد ميشه. خلاصه آدم رو داغون ميکنه.
- نميتونم ترک کنم خوب!
- آخه من نميفهمم يه پسر تحصيل کرده و باهوشي مثل تو چطوري ميتونه سيگار بکشه؟
- چه ربطي داره؟! سخته خوب!
- يعني دلت ميخواد ترک کني؟
- آره خوب معلومه. اگه اين دفعه نکنم، ديگه نميکنم (ترک)
- تو پرانتز هم نمينوشتي ميفهميدم!
- خيلي زبلي!
- ميخواي من برات از اين برچسبها بگيرم؟
- اگه باعث شي اين دفعه بکنم يه عمر ممنونتم!
- پس آدرست رو بده. درضمن گفتم تو پرانتز ننويس، نگفتم اصلاً ننويس!
اون روز انقدر خوشحال بودم که انگار دنيا رو دادن به من. نميدونم چرا، امّا حيفم مياومد آريا سيگار بکشه. مخصوصاً از وقتي پزشکي ميخونم و هر روز توي بيمارستان با مريضهايي برخورد ميکنم که زندگيشون رو واسه خاطر اين آشغال به باد فنا دادن! توي خانوادة ما کسي سيگاري نبود. عموهام از جووني سيگار ميکشيدن تا زماني که يکي از عموهام سرطان ريه گرفت و به رحمت خدا رفت. از اون روز اون دو تاي ديگه سيگار رو بوسيدن و گذاشتن کنار. هر وقت مريضهاي سيگاري رو ميبينم ياد عموم ميفتم و به خودم ميگم يکي از بزرگترين ثوابهايي که آدم ميتونه بکنه اينه که باعث بشه يکي سيگارش رو ترک کنه.
فرداي اون روز برچسبها رو گرفتم و با دو سه تا کارت ژنو و يه کمي شکلات فرستادم. براي اوّلين بار کيف کردم که ميتونم آدرس رو به فارسي بنويسم. حالا قدر زحمتهاي بابا رو ميدونم.
آخر هفته وقتي به ديدن بهرام رفتم، حال خوش و قشنگي داشتم. وين بسيار زيباست. شهر موسيقي، شهر موزارت، شهر معماري... اصلاً اين شهر پر از زيباييه! در ضمن بهرام اونجاست.
شبي كه رسيدم، بهرام برنامه گذاشته بود با دو تا از دوستهاي اتريشيش رفتيم بيرون و كلّي خوش گذرونديم. يادمه ساعت 3-4 صبح بود، داشتيم بر ميگشتيم خونه كه بهرام هوس كرد با ماشين وسط خيابون قر بده! چند تا ويراژ داده بود كه صداي آژير پليس در اومد.
- بيامو بزن كنار.
بهرام هم ماشين رو پارك كرد و وقتي مأمور پليس شروع كرد باهاش آلماني حرف زدن، خودش رو كاملاً زد به كوچة علي چپ!
- چي؟ بنده ايراني. فارسي بلدين؟ Do you speak English? بابا انگليش يا فارسي بلدي؟!
يارو ازش خواست تو بالن مخصوص تست الكل فوت كنه. بهرام كه تو عمرش مشروب نخورده با حالت مستي گفت:
- من اصلاً فوت نكرد، من ميخوام خوابيد.
پليس بيچاره كلافه شده بود! خلاصه با هزار بدبختي تست گرفت؛ جواب منفي بود، گفت نخير، شما مشكوكين؛ بايد بياين دفتر پليس من آزمايش خون بگيرم. خلاصه يه ساعتي معطّل شديم تا ديدن درجة الكل خونش صفره! وقتي بالاخره گفت ميتونين برين، بهرام يه نگاهي بهش انداخت و با لهجة غليظ آلماني گفت:
- ميبخشين، ما گشنمون شده... حالا كه ما رو اينقدر معطّل كردين، يا يه صبحانه به ما بدين، يا بگين كجا ميتونيم يه صبحانة ناب بخوريم!
يارو چشماش گرد شد و قبل از اين كه گير بده، ما از در زديم بيرون... خلاصه با بهرام بودن براي من كلّي كيف داشت.
دو شبي که اونجا بودم انقدر با بهرام حرف زديم که تقريباً نخوابيديم! يهو به خودم اومدم و ديدم سرم رو پاي برادر عزيزمه و خوابم برده و بهرام نشسته رو کاناپه چرت ميزنه.
اي دوست بيا تا غم فردا نخـوريم وين يک دم عمر را غنيمت شمريم
فردا که از اين دير کهن درگذريم با هفـت هـزار سالـگان سربسـريـم
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 51
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 102
  • بازدید ماه : 629
  • بازدید سال : 2,546
  • بازدید کلی : 68,027
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...