close
چت روم
رمان بوی خوش عشق فصل2
loading...

CiTy Romance

آپريل ماه قشنگيه. هوا زياد گرم نيست، امّا شكوفههاي درختها رنگ ديگهاي به شهر دادن. ژنو هميشه قشنگه، امّا بهارش يه چيز ديگهايه. امسال من زياد بهار ژنو رو نميبينم. تقريباً هر روز صبح ميرم كتابخونه و هر روز بايد با آريا حرف بزنم. به محض اين كه ميرم رو Messenger، آريا اونجاست! - سلام. - سلام آرياجون. روزهاي اوّل، روزهاي معرّفي و آشنايي بيشتر بود. دوست داشتم بشينم و ساعتها با آريا حرف بزنم. انگار يه دنياي مرموزه كه بايد كشفش كنم. بقدري كُند فارسي تايپ ميكنم كه حد نداره. آريا خيلي سريعه، خوب حتماً عادت…

رمان بوی خوش عشق فصل2

Sheida بازدید : 17 سه شنبه 05 / 01 نظرات ()

آپريل ماه قشنگيه. هوا زياد گرم نيست، امّا شكوفههاي درختها رنگ ديگهاي به شهر دادن. ژنو هميشه قشنگه، امّا بهارش يه چيز ديگهايه. امسال من زياد بهار ژنو رو نميبينم. تقريباً هر روز صبح ميرم كتابخونه و هر روز بايد با آريا حرف بزنم. به محض اين كه ميرم رو Messenger، آريا اونجاست!

- سلام.
- سلام آرياجون.
روزهاي اوّل، روزهاي معرّفي و آشنايي بيشتر بود. دوست داشتم بشينم و ساعتها با آريا حرف بزنم. انگار يه دنياي مرموزه كه بايد كشفش كنم. بقدري كُند فارسي تايپ ميكنم كه حد نداره. آريا خيلي سريعه، خوب حتماً عادت داره به چت كردن!
- شما چند تا خواهر و برادرين؟
- ما 6 تا هستيم. 5 تا خواهر و يه برادر.
- ما چهارتاييم، 3 تا برادر و يه خواهر. من پسر ارشدم.
- من ته تغاري هستم.
- خواهر برادرت ازدواج كردن؟
- خواهرهام آره، برادرم نه.
- همشون اونجا هستن؟
- نه، يه خواهرم ايتالياست، ناپل، 3 تا خواهرهام آمريكا هستن.
- برادرت چي؟
- بهرام وين كار ميكنه، اتريش.
- ما هنوز هممون با هم هستيم.
- محلّ كار شما كجاست؟
- شهرك غرب.
- اين غرب تهرانه؟
- آره، امّا خونهمون شمال شهره.
(باز آريا داره كلاس ميگذاره!)
- من خيلي دوست دارم بيام ايران، امّا نميتونم. پاسپورت ايراني ندارم.
- حالا اينجا خبري هم نيست! همش بدبختي و گرفتاري و دوندگي. شما اونجا دارين زندگي ميكنين، ما اينجا فقط زندهايم!
- خوب چرا نمياي خارج از كشور؟
- راستش بر عکس اکثريّت جوونها، من دوست ندارم برم! يعني اينجا هدفهايي دارم که اگر بيام اونجا باعث ميشه زندگيم بيمعنا بشه.
دلم گرفت. يه جوون ايروني، اون هم تحصيل کرده و موفّق، از زندگي اين جوري حرف ميزنه. وضع جوونهاي ايروني رو شنيدم، امّا اين ديگه از زبون خودشونه.
- بهار اينجا زندگي سخته، کساني هستن که يک پنجم حقوق من رو ميگيرن و بايد خرج يه خانوادة پنج شش نفري رو تأمين کنن.
- چه جوري؟ مگه ميشه؟
- نميدونم چه جوري، ولي حتماً ميشه که اينها هنوز نفس ميکشن!
نميدونم چرا، امّا خودم رو يهو گناهکار ميبينم. انگار من مقصّر هستم که جوونهاي ايراني مشکل دارن! شايد هم خجالت ميکشم که زندگي به اين خوبي و راحتي دارم و باز هم گاهي ناشکري ميکنم.
- بهار اونجا Webcam داري؟
- چي؟
- دوربين.
- آره.
- بزن اون لامذهبو من ببينمت خوب!
- نه!
- يواشتر بزن تو ذوقم! چرا نميخواي عکس بفرستي؟
- دوست ندارم! در ضمن من اصلاً هم ديدن ندارم!
- براي من داري. اين که خيلي بده که آدم با يکي حرف بزنه و ازش هيچ ايدهاي نداشته باشه.
- من اينجوري ترجيح ميدم.
- بگذار من يه عکسم رو بفرستم، شايد خجالتت کم بشه و تو هم برام عکس بدي!
اوّلين عکس آريا ميرسه دستم. يه پسر سبزة نازيه، با ريش پروفسوري و موهاي فري.
- چه نازي آرياجون!
- جدّاً؟
- آره خيلي، امّا ريشهات رو دوست ندارم!
- چرا؟ من صورتم گرده، ريش پروفسوري بهم مياد.
- نه! ريش به هيچ کس نمياد! تازه اونم پروفسوري!
- آخه اينجوري صورتم کشيدهتر ميشه.
- خوب حالا چرا ميخواي کشيده بشه؟ مگه گرد چه عيبي داره؟
- اقلاّ ً حالا که عکس نميفرستي بگو چه شکلي هستي ؛)
- مثل همة دخترهاي ايروني ديگه. صورتم گرده و چشم و ابرو و موهام مشکي.
- خوب...
- همين ديگه. تو صورتم دماغم رو خيلي دوست دارم!
- [img]{SMILIES_PATH}/icon_smile.gif[/img] پس خوشگلي.
- بد نيستم. نه خيلي خوشگلم، نه زشتم. معمولي. امّا خوب خودم از قيافهام بدم نمياد. خودمم ديگه!
- IC.
روزهاي بعد من با خوشحالي تمام مينشستم جلوي کامپيوتر و با آريا حرف ميزدم. از همه چي، از ايران، از وضع مردم، از ايرانيهاي خارج از کشور، از سوئيس، از آمريکا.
- اونجا ايراني زياده؟
- سوئيس؟ نه خيلي. البتّه من زياد نميشناسم چون زياد باهاشون رفت و آمد ندارم.
- چرا؟
- يا دارن پشت سر هم حرف ميزنن، يا تو رو براي پسرشون در نظر گرفتن!
- [img]{SMILIES_PATH}/icon_smile.gif[/img]) دلت ميخواست ايران بودي؟
- دوست دارم بيام و زغال اخته و لواشک و آلبالو خشکه بخورم! بهبه.
چند روزي بود که داشتيم با هم حرف ميزديم. آريا يه کمي تعجّب ميکرد که من فارسي خوب حرف ميزنم و گاهي هم براش شعرهاي قديم و جديد مينويسم. يه بار وسط چت آريا يه حرفي زد که من خشکم زد:
- بهار يه سئوال بکنم ناراحت نميشي؟
- بستگي داره به سئوال.
- ميگم تو که اينهمه معلومات فارسي داري و اطّلاعاتت از ايران خوبه، در ضمن عکست رو هم نميخواي بفرستي... تو ايران نيستي؟
يهو فشار خونم زد بالا. اين داره به من ميگه تو دروغ ميگي! مگه من بيکارم؟
- خوب آريا جان، من به ادبيّات علاقه دارم. چه ربطي داره؟
- زغال اخته هم جزء ادبيّاته؟!
- اون هم جزء ادبيّات منه!
- [img]{SMILIES_PATH}/icon_smile.gif[/img]) پس چرا عکست رو نميدي؟:›
- آريا؟ منطقت کجا رفته؟ مثلاً اگه من تهران بودم نميتونستم بهت عکس بدم؟ تو اون شهر به اون شلوغي منو پيدا ميکردي؟
- بابا بهار يه عکس بفرست. من به اعصابم فشار مياد.
- باشه بابا ميفرستم. ولي ميترسم قيافهام رو ببيني و در بري!
- کِي؟ وعدة سر خرمن که نميدي؟ تازه، من روشنفکرتر از اين حرفها هستم که با قيافة تو در برم!
- نه. امروز بعد از ظهر ميفرستم.
اي داد! چرا بيخود قول دادم؟ حالا عکس از کجا بيارم؟ اصلاً اين پسره عکس منو ميخواد چيکار؟ خيلي حوصله داره والاّ! يادم افتاد که روي سايت دانشگاه عکس همة بچّههاي کلاس هست. عکسهايي که براي کارت شناسايي بيمارستان گرفته بوديم. اين عکس رو فرستادم براي آريا. يه عکس معموليه، براي اوّلين بار من يه کمي آرايش کردهام!
- تو کجات وحشتناکه؟ خيلي هم خوشگلي. اون گردنبند چيه گردنت؟ دهنت چرا بازه؟
- اِاِاِ چقدر ايراد ميگيري؟ اگه ميدونستم اينقدر ايراد ميگيري، اصلاً عکس نميفرستادم!
- نه بابا، چيو ايراد؟ اين انتقاد هم نيست! سئوال بود عزيزم.
شب خونة بابا اينها بودم. نشسته بوديم رو تراس و داشتيم گپ ميزديم.
- بابا، من با يه پسر ايروني چت ميکنم، ميگفت...
- چه کار ميکني پدر جان؟
- چت!
- اين چيه؟
براي بابا توضيح دادم که چت چيه و چه جوري با هم حرف ميزنيم.
- پدرجان، اين پسره تو خود ايرانه؟
- آره، تهرانه.
- ولش کن باباجون، اين به درد دوستي نميخوره.
- چرا باباجون؟ بيچاره چيکار کرده؟
- پدرجان پسرهاي ايروني معني دوستي ساده رو نميفهمن! يعني يه پسر ايروني با يه دختر نميتونه فقط دوست باشه. قورتت ميده درسته! اينا خيلي زبلن، شما اينجا عادت کردين هميشه راست بگين و همة حرفها رو راست بدونين. اينا دروغگوهاي ماهري هستن. اصلاً يه رودة راست تو شکمشون نيست. اگه ميخواي چت کني خوب يه انگليسي يا ايتاليايي پيدا کن که زبانت هم خوب بشه.
- باباجون شمام چه حرفهايي ميزنين ها! حالا از پشت کامپيوتر چه جوري ميخواد قورتم بده يا سرم رو کلاه بگذاره؟ ما فقط با هم گپ ميزنيم.
- از من گفتن پدرجان، شما دختر عزيز من هستي، دوست ندارم يه موقع باهات يه جور ديگه حرف بزنن يا يه برداشت ديگه ازت بکنن. پدرجان ميدوني که ايران چه خبره؛ اين جوونها عقدهاي شدن از بس رابطة سالم داشتن هم قدغن بوده. اينها تو رو درک نميکنن. بالاخره خودت ميفهمي و ول ميکني، امّا ميترسم اذيت بشي.
خندهام گرفت و حرف رو عوض کردم. پدر من خيلي دلش براي من ميلرزه. يادمه چند وقت پيش، يعني همين دو سال پيش که بهش گفتم ميخوام زن ديويد بشم چه کار که نکرد! رو همين تراس نشسته بوديم.
- باباجون مگه ديويد چِشه؟
- چِش نيست؟ اوّلاً که سنّ پدر تو رو داره، دوّماً چشمش نميبينه، سوّماً...
- اِه باباجون اينها که دليل بد بودن آدم نيست!
- بهار گوش بده، من ميدونم که سنّ پدربزرگ تو رو دارم و تو براي ازدواج ممکنه بخواي يه مرد مسن رو انتخاب کني که جاي پدرت رو بگيره. امّا من نميگذارم. اين پسره 37 سالشه، شما 20 سالهاي! تازه از همة اينها گذشته، چشمش نميبينه...
- باباجون، ديدن به چشم دله، نه به چشم ظاهر...
- اينها همش شعاره! تو اين جامعه، دختري مثل تو احتياج داره که شوهرش همراه و همدم و پشتيبانش باشه. ديويد نميتونه پدرجان. تا آخر عمرت تو بايد بشي عصاي دستش. نه نه نه، من نميگذارم.
بالاخره بابا قلبش گرفت و من و ديويد تصميم گرفتيم که برنامه رو عوض کنيم. ديويد دوست من بود و هست. پسر بسيار خوب و فهميدهايه. دکتراي بيوشيمي داره و پروفسور دانشگاهه. در اثر يه بيماري ژنتيکي بيناييش رو به تدريج از دست داده بود. به من گفت: "بهار من پدر تو رو درک ميکنم، لطفاً ديگه اصرار نکن." من هم گفتم باشه و کوتاه اومدم. حالا که به اون روزها فکر ميکنم ميبينم ميخواستم با دوستم ازدواج کنم... اين که عشق نبود!
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 9
  • بازدید امروز : 27
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 104
  • بازدید ماه : 195
  • بازدید سال : 3,107
  • بازدید کلی : 68,588
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...