close
چت روم
رمان بوی خوش عشق فصل 1
loading...

CiTy Romance

آشنايي يكي از روزهاي بهاري آپريل بود، وسط امتحانهاي سال پنجم. امتحانهايي كه از اواسط فوريه شروع شده بود و قرار بود تا آخر اوت طول بكشه. حتّي فكر كردن به اين كه هفت هشت ماه رو بايد فقط تو كتابخونه و با كتابها بگذرونم كلافهام ميكرد. از طرف ديگه دلم گرفته بود و خيلي احساس دلتنگي ميكردم. بهرام تنها برادر من كه در ضمن شايد نزديكترين دوستم هم بود و هميشه شيطونيهاش كلّي سر حالم ميآورد، از ژانويه براي يه كار خيلي مهم به وين رفته بود و من تنها بودم. ما يه خانوادة خيلي متّحد و صميمي بوديم و جونمون رو براي…

رمان بوی خوش عشق فصل 1

Sheida بازدید : 24 دو شنبه 04 / 01 نظرات ()
آشنايي
يكي از روزهاي بهاري آپريل بود، وسط امتحانهاي سال پنجم. امتحانهايي كه از اواسط فوريه شروع شده بود و قرار بود تا آخر اوت طول بكشه. حتّي فكر كردن به اين كه هفت هشت ماه رو بايد فقط تو كتابخونه و با كتابها بگذرونم كلافهام ميكرد. از طرف ديگه دلم گرفته بود و خيلي احساس دلتنگي ميكردم. بهرام تنها برادر من كه در ضمن شايد نزديكترين دوستم هم بود و هميشه شيطونيهاش كلّي سر حالم ميآورد، از ژانويه براي يه كار خيلي مهم به وين رفته بود و من تنها بودم.
ما يه خانوادة خيلي متّحد و صميمي بوديم و جونمون رو براي همديگه ميداديم. گاهي فكر ميكردم كه از من خوشبختتر رو زمين خدا نيست. پدر و مادري كه دوستت داشته باشن و خواهر و برادرهايي كه هوات رو داشته باشن. محبّتي كه تو خانوادة ما موج ميزد رو كمتر جايي ميشد ديد.
داشتم ميگفتم كه يكي از روزهاي آپريل بود. صبح پرندهها توي فضاي سبز پشت خونة من غوغا راه انداخته بودن، من هم طبق معمول ساعت 6 صبح چشمهام باز بود و هواي خنك بهار ژِنِو رو تو مشامم ميريختم. بايد دوش ميگرفتم و سريع كارهام رو ميكردم و مينشستم سر درسهام. دو تا از امتحانهام رو پاس كرده بودم و راضي بودم. امتحان بعدي كه دو هفتة بعد بود پوست بود و من هيچ چي نخونده بودم. تو اين افكار بودم كه تلفن زنگ زد. كي بود اين وقت صبح؟
- الو؟
- چطوري بهار جون؟
- شيوا؟ اين چه وقت زنگ زدنه؟ صداي همسايهها در مياد!
- اي واي Sorry، يادم نبود كه اونجا مثل خونة باربي كوچيكه و صدا ميره بيرون!
- حالا چطور شده اين وقت شب ياد من كردي؟
- خوبه يادت مونده اينجا شبه! زنگ زدم كه بگم مرخصيهام رو جور كردم و هفتة اوّل جون ميام!
- بهبه! چه عجب! حسني ملاّ نرفت...
- لوس شي نميام ها!
- بابا من وسط امتحانامه، هر چي ميگم تو اون كلّة پوكت نميره، تو بياي كه من اصلاً نميتونم ببينمت! همش بايد برم كتابخونه.
- خوب چيكار كنم؟ سعي كردم زودتر بيام، نشد! در ضمن اگه بشه ميخوام با باباجون و مامانجون برم زيارت.
- خوب برو... پس نگو براي من مياي!
- بابا دلم برات تنگ شده به خدا. حالا با هم كه ميتونيم نهار و شام بخوريم. يه قلمبه كه ميخوري؟
- منظورت يه لقمه بود؟ آره بابا، OK، فهميدم. بيا خوشحال ميشم. الهي كه خاله قربون اون صورت خوشگلت بره.
- كدوم خاله؟
- همشون جز من!
- اِه؟ اگه به كتايون نگفتم!
- خوب بگو! دلش هم بخواد قربون شكل ماه تو بره!
- حالا ليستت رو حاضر كن كه يواش يواش برات خريد كنم.
- لازم نكرده! تو اون خراب شده چي پيدا ميشه؟ خودت بيا و سه چهار تا چمدونات كافيه!
- اگه بهرام هم بياد ژنو خوبه، دارم برنامه جور ميكنم چند روز برم ناپل پيش كتي، امّا اگه بخوام وين هم برم بيشتر وقتم تو هواپيما ميگذره!
- نه بابا بهرام حتماً مياد، نگران نباش.
- بهار، بابا ميگه به خاله موشه سلام برسون و روشو ببوس!
- بگو لطف دارن، خاله خرسه سلام ميرسونه!

شيوا خواهرزادة منه. خواهر بزرگم آذر زود ازدواج كرد و شيوا همسنّ منه، يعني يه ماهي هم بزرگتره و آمريكا زندگي ميكنه. وقتي بچّه بوديم پدر شيوا كه خيلي من رو دوست داشت اسمم رو گذاشته بود خاله موشه و اين اسم هنوز هم كه 22 ساله هستم روم مونده!
طبق معمول با شيوا يه ساعتي حرف زدم، بعدش دويدم طرف دوش و آماده شدم برم كتابخونه. توي كتابخونه يه جور كابينهايي هست كه درش بسته ميشه و من هميشه توي يكي از اين كابينها درس ميخونم. كتابخونه ساعت 8 صبح باز ميشه و اگه دير ميجنبيدم همة كابينها پر ميشد و براي من جا نميموند.
كتابخونة دانشكدة پزشكي ژنو از بهترين كتابخونههاي اروپاست. هم وسيعه، هم پر از كتابهاي جديد و قديم. يه طبقه فقط مخصوص مجلّههاي پزشكي سراسر دنيا داره و حدود صد تا كامپيوتر مجهّز به اينترنت و تمام تجهيزات ديگه تو قسمتهاي مختلف كتابخونه در اختيار ماست. هر سال كامپيوترهاي جديد جاي قديميها رو ميگيره و كامپيوترهاي قديمي براي كمك به دانشكدههاي پزشكي آفريقا و جهان سوّم فرستاده ميشه.
ساعت 8 صبح پشت در كتابخونه بودم. بقية سال پنجميها هم آروم آروم مياومدن. همة رنگها پريده و زير چشمها كبود كه اثر بيخوابي شبانه و البتّه خرخوني معروف دانشجوهاي پزشكيه. اينجا سال پنجم آخرين سال تحصيل در رشتة پزشكيه و كلّ درسهاي تئوري و عملي، كتبي و شفاهي تموم ميشه و بعد از اون به مدّت يك سال بايد در زمينههاي مختلف توي بخشهاي بيمارستان كارآموزي كنيم تا مدركمون رو بدن كه البتّه از اين مدّت حدّاقل يك ماهش بايد خارج از سوئيس باشه!
خلاصه شروع كردم به كتابهام رو ورق زدن و بعدش فكر كردم برم يه قهوه بگيرم و بيام. حوصلة درس خوندن نداشتم. هميشه كارم همين بود، صبح زود ميرفتم كتابخونه، امّا بجاي درس خوندن يا داشتم با موبايلم حرف ميزدم، يا دوستام مياومدن و با هم حرف ميزديم و يا تو كافه ترياي دانشگاه بودم! امّا خوب، درسهام خوب بود و بالاخره با نمرة خوب قبول ميشدم؛ پس دليلي نميديدم كه روشم رو عوض كنم! اون روز حوصلهام بدجوري سر رفته بود و نميدونستم چيكار كنم، اين بود كه رفتم پشت يه كامپيوتر و رفتم روي چند تا سايت درسي و بعدش يه سايت ايروني كه جوك و شعر و مطالب فارسي جالب داشت و نشستم به خوندن. صفحة اوّل كه باز شد ديدم يه چيزي چشمك ميزنه، دوستيابي! نفهميدم چيه، كليك كردم روش و رفتم رسيدم به يه چَت روم فارسي! اسم ميخواست، اسمم رو گذاشتم بلا! آخه داشتم نازل ميشدم سر اين بر و بچّههاي ايروني. اين اوّلين باري بود كه ميرفتم تو چت روم! اصلاً نميدونستم چي هست و چيكار ميكنه. ديدم كلّي بر و بچّههاي ايروني، دختر و پسر، پير و جوون دارن گپ ميزنن و چرند ميگن....
- سلام.
- از كجايي؟
- ژنو.
- كجا هست؟
- سوئيس .
- منم از افغانستان، كابل.
- آخِي! طالبان اذيتتون نميكنه چت كنين؟
- برو ديوونه!
اوّل نميفهميدم يعني چي! امّا بعد فهميدم كه يعني اينا فكر ميكنن من دروغ ميگم. خندهام گرفت. حالا كه اينو ميخواين باشه...
- چند سالته؟
- 33
- اِه، تو كه گفتي 22!
- حتماً دندونههاي سه رو نديدي!
- بابا اينجا كه فارسي نيست! انگليسي تايپ كردي 22.
- خوب من صفحه كليدم فارسيه لابد من دندونهشو نديدم!
خلاصه انقدر سربسر همه گذاشتم كه خودم خسته شدم. ديگه ميخواستم صفحه رو ببندم که يكي گفت سلام بلا.
- سلام.
- ميشه اسمت رو بپرسم؟
- بهار.
- منم آريا، خوشبختم.
- سلام آرياجون، تو تهراني؟
- آره.
- خوش به حالت!
- چرا؟ مگه تو كجايي؟
- من ژنو هستم، سوئيس.
- خوب پاشو بيا ايران.
- نميتونم.
- پناهندهاي؟
- من نه، پدر و مادرم بله.
- سياسي نه؟
- نه، مذهبي.
- ناراحت نباش، درست ميشه.
- اميدوارم.
- بهار چند ساله اونجايي؟
- حدود بيست سال.
- خوب فارسي حرف ميزني!
- بله خوب از بابام ياد گرفتم.
- آفرين. چيكار ميكني اونجا؟
- درس ميخونم.
- چي؟
- پزشكي.
- آفرين. خيلي خوبه.
- چيچي و خوبه؟ پوستمون كنده شده!
- خوب عوضش خانوم دكتر ميشي!
- تو سرم بخوره اون دكتري، همش امتحان دارم.
- الان هم تو امتحاناته؟
- آره.
- خوب موفّق باشي.
- ممنون. شما چيكار ميكني؟
- من درسم تموم شده، تو يه شركت كار ميکنم.
- چي خوندي؟
- مكانيك. فوق ليسانس دارم.
- چه عالي. باريكلاّ.
- بهار، يه عكست رو بفرست برام.
- بله؟ آقا كوتاه بيا!... آهسته برو با هم بريم! تاپ مدل كه نيستم عكس بدم بهت!
- اگه بودي نبايد ميدادي!... اگه عكستو ميدادي، عكسمو بهت ميدادم. حالا مهم نيست... بيا بريم ياهو.
- من بلد نيستم!
- كاري نداره. اوّل ميري رو Yahoo.com بعدش ميري رو Messenger بعدش هم ميزني رو Download، آسونه، تا آخرش ميره خودش، بعدش هم منو add ميكني!
- باشه.
- پس ID منو بنويس...
پريدم از ژيل كه بغل دستم نشسته بود يه خودكار گرفتم و رو يه تيكّه كاغذ پاره نوشتم.
- بهار يادت نره ها.
- نه، نوشتم. حالا ديگه بايد برم... Bye.

يه لحظههايي هست تو زندگي آدم كه ثبت ميشه. نه تنها تو مغز و روحت، كه در اعماق قلبت؛ هر چقدر هم كه فكر ميكني چرا اين لحظه رو اين جوري به ثبت رسوندي نميفهمي! روز 15 آپريل از اون روزها بود.
بعد از اين گپ زدن تصميم گرفتم برم يه چند صفحه درس بخونم. بالاخره بايد اينها رو ياد ميگرفتم. نشستم سر كتابهام كه تلفن زنگ زد.
- عصر شما بخير باباجون.
- اِه بابا شمايين؟ خوبين؟ چه خبر؟
- كجايي باباجون؟ خبر پدر پيرت رو نميگيري؟
- من كه ديشب با شما صحبت كردم!
- ديشب تا الان يه عمر گذشته پدرجان!
- معذرت ميخوام، اين امتحانها براي من حافظه نگذاشته.
- اشكالي نداره باباجون، فردا مياي ناهار پيش ما؟
- چشم. مامان خوبن؟ كجان؟ روشون رو از طرف من ببوسين...
دو سه ساعتي درس خوندم. سرم گرم بود و اصلاً حواسم به گذشت زمان نبود كه ديدم در كابين باز شد و بابا اومدن تو.
- پدر جان بسه، چشماتو كور كردي!
- اِه بابا جون شما اينجا چيكار ميكنين؟
- اومدم دخترم رو ببينم!
- خوب من فردا مياومدم، يا ميگفتين خودم امشب مياومدم.
- نه، تا فردا كي مرده و كي زنده؟ دلم هواتو كرده بود، اومدم ببينم درسها هلاكت كرده يا نه!
- پس بريم يه جا يه قهوه بخوريم...
پدر من از اون آدمهاييه كه براي نشون دادن احساسشون هيچ مشكلي ندارن. جلوي صد نفر آدم، قربون صدقة بچّهاش ميره. اونم از نوع آنچناني:
- الهي من قربون اون زمين برم كه پاي بچّهام روش راه ميره! خاك اون زمين رو من خودم سرمه ميكنم ميكشم به چشمهام!
مادرم بر خلاف پدرم بسيار خود داره. مثلاً سعي ميكنه ما رو لوس نكنه كه البتّه موفّق هم نميشه. مخصوصاً در مورد من كه از وقتي بهرام هم بزرگ شده، به جمع پدر و خواهرهام اضافه شده و هي منو لوس ميكنه. مامان بيچاره هم كه از دست همشون به تنگ اومده ديگه خجالت رو كنار گذاشته و علناً با من دعوا ميكنه! ميگه لوست كردن، فردا نميتوني تو اين جامعة آشغال دووم بياري، ميخورنت!
بگذريم. اون روز من و بابا كلّي گپ زديم. پدرم گفت كه يه برنامة "فرهنگ و ادب ايران زمين" هست كه بالاي Verbier تشكيل ميشه و براي من هم ثبت نام كرده.
- بابا من امتحان دارم!
- پدرجان سه روز بيشتر نيست، حيفه نري! برنامة شب شعر هست، موسيقي اصيل هست، معرّفي كتاب هست. كلّي جوون از كشورهاي ديگه ميان. درسِت رو الان بخون كه بعداً بتوني دو سه روز بگذاري براي اين كار.
- چشم.
راستش خودم هم از اين بابت خوشحال بودم. اين برنامهها هميشه با كيفيّت بالا تو سوئيس اجرا ميشه. كلّي شاعر و اديب توش شركت ميكنن و من هم عاشق ادبيّات فارسيم. عاشق كشوري كه اصلاً نميدونم چه جوري هست! البتّه از بس بابا برامون گفته و مامان توضيح داده، از نظر تئوري كلّي چيز ميدونم امّا خوب، چيز زيادي به خاطرم نيست. خيلي بچّه بودم كه با پدر و مادرم و بهرام و كتايون از ايران اومديم بيرون. حالا كه خوب فكر ميكنم ميبينم كه پدر و مادرم از ايران اومدن بيرون، ولي دلشون رو اونجا گذاشتن. از لحظهاي كه ما وارد ژنو شديم، كلاس فارسي براي بهرام و كتايون شروع شد. پدرم با جدّيت به درسهاي بچّههاش ميرسيد و مخصوصاً حسّاسيّت زيادي داشت كه ما فرانسه و فارسي رو قاطي حرف بزنيم و براي اين كار جريمة نقدي هم گذاشته بود كه از پول توجيبي هفتگيمون كه زياد هم نبود كم ميشد! من از 5 سالگي كلاس فارسي رو با پدرم شروع كردم و البتّه اون زمان بهرام 10 ساله بود و اون هم تو كلاسهاي ما شركت ميكرد. بابا يه ميز و چند تا صندلي با يه كتابخونه گذاشته بود توي ورانده . توي كتابخونه پر بود از كتابهاي سعدي و حافظ و كتابهاي شعر نو، از سياوش كسرايي تا سهراب سپهري. چند تا تابلوي خطّاطي هم به ديوار بود كه با خطّ خوش افجعي نوشته شده بود: "چون عمر به سر رسد چه بغداد و چه بلخ." "من درد تو را ز دست آسان ندهم." خلاصه اينقدر اين قسمت از خونه رو قشنگ درست كرده بود كه ناخودآگاه هر آدمي هوس ميكرد بشينه و كتاب فارسي بخونه. مامان هم يك قسمت از ميز رو قرآن و نهج البلاغه گذاشته بود و بهرام وقتي فارسيش تكميل شد با مامان عربي كار ميكرد و البتّه هميشه وسط كار شيطوني ميكرد و حواس ما رو پرت ميكرد.
بگذريم، داشتم از اتاق درس فارسيمون ميگفتم. پشت ورانده، پنجره به باغ باز ميشد كه دو تا نارون قديمي سر به آسمون كشيده بودن. منظرة قشنگي بود، مامان پشت پنجره رو با گلهاي شمعداني و كاغذي به شكل زيبايي تزيين كرده بود. مامان عاشق گل بود و بابا عاشق درخت، اينه كه گاهي سر اين مسئله با هم مشكل پيدا ميكردن! مامان تا يه جاي كوچيك تو باغ پيدا ميكرد ميخواست رُز بكاره و بابا همونجا ميخواست يه درخت ميوه نشاء كنه! مامان به باغ و درختهاي بابا ميگفت جنگل و تا سر بابا رو دور ميديد ميخواست باغبون بياره و درختها رو هرس كنه. بابا هم ميگفت اين گلها باغ رو زشت كردن! خلاصه عالمي داشتيم.
روزها به آرومي ميگذشت و ما هر سلّولي كه به بدنمون اضافه ميشد و هر ميليمتري كه قد ميكشيديم، به عشق ايران، به مردمش و به فرهنگهاي مختلفش بيشتر خو ميگرفتيم. كوچيكتر كه بودم، فكر ميكردم هر مرد ايراني اسطورة نجابت و شهامت و غيرته. مثل سهراب، مثل رستم، اصلاً انگار دنياي ما دنياي ايران باستان بود.
پدرم طوري با ما فارسي رو كار ميكرد كه جاي هيچ گونه انتقادي نبود. حتّي يك بار يك پاكت نامه برداشت و به من گفت: "پدرجان، يك نامه برام مينويسي، اين هم آدرس تهران من، تو اين پاكت ميگذاري و ميفرستي. اين هم انشاء اين هفته." اين طوري بود كه من ياد گرفتم نامة فارسي رو چطوري مينويسن، آدرس رو چطوري. "پدر عزيزم شخصاً ملاحظه فرمايند." "با گشايش مفتخرم فرمايند." خلاصه بابا از هيچ چيز كم نميگذاشت. اينقدر هم ما رو تشويق ميكرد كه هميشه كلاسهاي فارسي برامون قسمتي از خوشگذروني و تفريح بود. وقتي كه مدرسه ميرفتيم، كلاس فارسي عصرها و آخر هفتهها بود. يادم مياد كه حتّي يادداشتهاي بابا به فارسي بود كه مجبور باشيم براي اين كه بدونيم كليد كجاست فارسي بخونيم!
شايد با شنيدن اين حرف آدم به اين فكر بيفته كه بابا براي اينكه ما همدمش باشيم و زبان فرانسه بلد نبوده به ما فارسي ياد داده، امّا اين تصوّر درستي نيست. پدر من از نوجواني فرانسه رو كامل ياد گرفته بود و قبل از اين كه از ايران خارج بشه با لهجة كامل فرانسه صحبت ميكرد! بابا استعداد عجيبي در ياد گرفتن زبان داره. يك بار فقط بعد از دو ماه اقامت در هندوستان، با لهجة خود هنديها اردو صحبت ميكرد! من شخصاً زباني رو سراغ ندارم كه بابا نتونن كامل و ادبي و با لهجة درست اون رو صحبت كنن! البتّه منظورم زبانهاي زنده و معمول اروپايي و آسياييه نه مثلاً آفريقايي يا چيني!
داشتم ميگفتم كه برنامة "فرهنگ و ادب ايران" بود و پدرم براي من ثبت نام كرده بود. خيلي خوشحال بودم كه بابا از هيچ چيزي براي ما مضايقه نميكرد و محبّت رو مثل باران رحمت بر سر ما ميريخت.
خلاصه بابا رفت و من برگشتم كتابخونه. يه كمي درس خوندم، حوصلهام دوباره سر رفت و ياد صبح و اون چت روم افتادم؛ رفتم سر يه كامپيوتر نشستم و سعي كردم بفهمم چطوري ميشه Messenger رو راه انداخت. بعد از يكي دو ساعت كلنجار رفتن، بالاخره تونستم. حالا بايد آريا رو add كنم. چي بود اين ID؟ اِه كاغذش كجاست؟ گمش كردم! بعد از يه مدّت چرخيدن و گشتن توي كاغذهاي باطله، وسط آشغالها پيداش كردم! اصلاً نفهميدم چطور شده كه اين رو هم با چركنويسها دور انداختم. add كردم و آريا نبود. بهش نوشتم: "تا اينجاش رو اومدم، شما نيستي! تا بعد، بهار."فرداي اون روز يه Email از آريا برام رسيد، نوشته بود: "اون زماني كه تو اومدي 11 شب ما بود و من از سر كارم به اينترنت وصل ميشم و براي همين نبودم." جواب دادم: "اِه چه جالب، من هم از كتابخونة دانشگاه به نت وصل ميشم. من بجاي درس خوندن و شما بجاي كار كردن!" جواب اومد: "البتّه من مشكلي براي استفاده از اينترنت ندارم، خداي نكرده من اينجا مديرم!" هم خندهام گرفت، هم خيلي ازش خوشم اومد. با يه جملة ساده خواسته در ضمن يه كلاسي هم بگذاره و بگه كه مديره. براش يه ميل فرستادم كه "جناب مدير، اگه احتياج به منشي داريد لطفاً منو استخدام كنيد." جواب نيومد!!!
اين اوّلين روزي بود كه من با آريا حرف زدم. يعني اوّل از طريق Email شروع شد. اين اوّلين روز هيچ زماني از خاطرم نميره. آريا به نظرم پسر خيلي مؤدّبي مياومد و يه چيزي كه خيلي خوشحالم ميكرد اين بود كه با كسي دوست شده بودم كه توي خود ايران بود، توي كشور من، وطن عزيزم؛ و من ميتونستم راحت باهاش حرف بزنم و حرفهاش رو ميفهميدم! به خودم گفتم پس ما تافتة جدا بافته نيستيم. پس توي مردم خودمون هنوز هم ميتونيم يه جايي داشته باشيم. اون روز قشنگ بهاري آپريل، يه روزي كه براي من شروع يه عشق بود، يه خاطره، يه محبّت و يه عالمه احساس خوب، اين طوري گذشت و اين طوري ادامه پيدا كرد. اون شب وقتي به خونه برگشتم خيلي خوشحال بودم. ناخودآگاه احساس تنهاييم جاش رو به يك احساس ديگه داد. يكي هست كه باهاش حرف بزنم، ازش چيز ياد بگيرم و شايد يه روز... براش بميرم! "آريا"
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط robotblog در تاریخ 1393/1/4 و 11:19 دقیقه ارسال شده است

سلام
ســــــــــــــــــال نو مبـــــــــــــــــــارک
موافق تبادل لینک هستید؟
اگر موافقید http://www.robotblog.ir رو با نام (سیستم ارسال کامنت گروهی) لینک کنید و آدرس وبلاگتون رو توی صفحه زیر وارد کنید
http://robotblog.ir/link.php


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 17
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 68
  • بازدید ماه : 595
  • بازدید سال : 2,512
  • بازدید کلی : 67,993
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...