close
چت روم
رمان کژال فصل19
loading...

CiTy Romance

ره! عاشقش شدم! اون همون دختریه که من همیشه دنبالش بودم! حیف که داره اینطوری اینجا حروم می شه! واقعاً حیفه یه همچین دختری تو یه روستا بمونه و تلف بشه! اون شب احساس کردم که واقعاً دلم می خواد باهاش ازدواج کنم! دلم می خواست پیشش بمونم! به اجبار تنهاش گذاشتم! راستش الانم دلم پیش اونه! اصلاً نمی تونم از فکرم خارجش کنم! اون لحظاتی که با تفنگ این ور و اون ور می پرید و دست منم گرفته بود و با خودش می کشید همه ش جلو چشمامه! دستم که تو دستش بود یه احساس عجیبی بهم دست داده بود! یه احساس نو! یه احساس تازه! یه…

رمان کژال فصل19

Sheida بازدید : 311 چهار شنبه 03 / 02 نظرات ()

ره! عاشقش شدم! اون همون دختریه که من همیشه دنبالش بودم! حیف که داره اینطوری اینجا حروم می شه! واقعاً حیفه یه همچین دختری تو یه روستا بمونه و تلف بشه!
اون شب احساس کردم که واقعاً دلم می خواد باهاش ازدواج کنم! دلم می خواست پیشش بمونم! به اجبار تنهاش گذاشتم! راستش الانم دلم پیش اونه! اصلاً نمی تونم از فکرم خارجش کنم! اون لحظاتی که با تفنگ این ور و اون ور می پرید و دست منم گرفته بود و با خودش می کشید همه ش جلو چشمامه! دستم که تو دستش بود یه احساس عجیبی بهم دست داده بود! یه احساس نو! یه احساس تازه! یه احساسی که برای اولین بار تجربه ش می کردم! یه احساس لطیف! احساس یکی شدن!

 
«یه لحظه مکث کرد و بعد آروم گفت»
- برای همین م شروع کردم به تیر اندازی کردن! کمکش کردم! خیلی م از کارم راضی م! اگه بازم پیش بیاد همین کار رو می کنم!
«اینارو گفت و ساکت شد! داشتم نگاهش می کردم! واقعاً عاشق شده بود! عاشق پلنگ آبادی!
عجب سرنوشتی! باید من بیام تو این ده و یه همچین اتفاقاتی اینجا بیفته و من تلفن بزنم به خسرو و اونم بیاد اینجا و کژال رو ببینه و بعدش با همدیگه از دواج کنن! واقعاً سرنوشت رو نمی شه پیش بینی کرد!
تقریبا! نیم ساعت بعد صدای ماشین اومد! تا از جام بلند شدم دیدم که جلو در حیاط، ماشین شایان ایستاده و خسرو و شایان دارن با همدیگه حرف می زنن! شایان تا منو دید، از همونجا بلند سلام کرد و یه دستی برام تکون داد. حالا تو دل خودم چه خبر بود، بماند! دلم می خواست زودتر خبر عاشق شدن خسرو و خواستگاریش از کژال رو به شایان بدم! مشکلی مه تا چند وقت پیش به نظرم یه غول می اومد چقدر راحت و بی دردسر حل شده بود! راستش هنوز خودمم باورم نمی شد!
یه لحظه بعد دوتایی راه افتادن طرف در مانگاه. زود رفتم سرِ سماور و چایی دم کردم که از پشت سرم شایان دوباره سلام کرد! همونجور که قوری دستم بود برگشتم طرفش و جوابش رو دادم که گفت»
- چرا هنوز یه سرایدار نفرستادن اینجا؟!
- قراره تا چند وقت دیگه بفرستن. بشینین لطفاً!
« دو تایی نشستن و منم کارم تموم شدو رفتم پیش شون و پشت میزم نشستم و به خسرو گفتم»
- نمی خوای با عمو اینا تماس بگیری؟
- چرا! فقط موندم چه جوری بهشون بگم؟!
«شایان برگش خسرو رو نگاه کرد! داشتم خفه می شدم! دلم می خواست زودتر جریان رو به شایان بگم اما باید صبر می کردم تا خسرو خودش یه جوری اجازه بده یا اصلاً خودش برای شایان تعریف کنه که کرد! اول با یه لبخند و بعدش با خنده»
- می دونی شایان؟! همین روزا یه عروسی دعوت داری!
«یه مرتبه رنگ شایان شد مثل گچ دیوار! یه آن برگشت منو نگاه کرد که خسرو گفت»
-راستش یه ساعت پیش پدر و مادر کژال اومدن اینجا!
«شایان برگشت طرف خسرو و مات شد بهش!»
- اومده بودن که از کژال خبر بگیرن! منم کژال رو ازشون خواستگاری کردم! یعنی پروازه برام خواستگاری کرد!
«انگار موضوع درست برای شایان جا نیفتاده بود! یه لحظه همونجور به خسرو نگاه کرد و بعد یواش گفت»
- می خوای با کژال ازدواج کنی؟!
- آره!
- با همین کژال خودمون؟!
- خب آره! مگه چیه؟!
« یه مرتبه شایان زد زیر خنده و از جاش پرید و خسرو رو بغل کرد! حالا هر دوشون داشتن می خندیدن! دلم می خواست می تونستم و منم می رفتم جلو و بغل شون می کردم! انقدر خوشحال بودم که نمی دونستم چه جوری باید این انرژی رو آزاد کنم! اما مثل همیشه و مثل همه ی دخترها و زن های ایرانی مجبور بودم که خوددار باشم و نجیب! چون فاصله ی نجابت با نا نجیبی، فقط همون یک «نا» بود اما این «نا» صدها مفهوم و معنی و تفسیر تو دلش داشت! ممنوعیت ها! محدودیت ها! خودداری ها!
چیزهایی که شاید اصلاً ربطی به نجابت نداشت! اما اینطور برامون جا افتاده بود که اگر یه دختر برای ازدواج با یه پسر، شادیش رو ابراز کنه، اون «نا» معنا پیدا می کنه! یا اگر اصلاً یه دختر بخواد قبل از یه پسر حرف دلش رو بزنه، اون «نا» تفسیر می شه!
در هرصورت خودمو نگه داشتم و سعی کردم اون انرژی رو درونم سرکوب کنم! اما واقعاً مشکل بود! پس آروم از جام بلند شدم و با یه لبخند کوچیک رفتم طرف در! مخصوصاً آروم می رفتم که نکنه یه مرتبه اون «نا» جون بگیره!
رفتم تو حیاط و کنار یه درخت ایستادم! دستم رو گرفتم به یکی از شاخه هاش و با تمام قدرتم فشارش دادم و این طوری سعی کردم که شادی و رو تخلیه کنم! مزّیت این کار حداقل این بود که اگه بعداً با شایان ازدواج می کردم، نمی تونست بگه اون روز از شادی داشتی پرواز می کردی!
وای اگه شایانم معتقد به این «نا» با این مفهوم باشه!
بر گشتم و تو درمانگاه رو نگاه کردم. خسرو و شایان هنوز داشتن می خندیدن و یه چیزی می گفتن و همدیگر رو بغل می کردن! تو دلم گفتم خوش به حال شون! چقدر راحت می تونن احساسات شون رو ظاهر کنن و نشون بدن! راحت و بی پروا! بدون ترس از حرف و صحبت های درِ گوشی! اما انگار یه خبر دیگه م بود! چون خسروام شایان رو بغل می کرد!
آروم بر گشتم تو که هر دو خودشون رو کمی جمع و جور کردن و تا رسیدم به میزم، هر دو از جاشون بلند شدن و خسرو گفت»
- خب مبارک باشه! به هر دو تون تبریک می گم!
- تبریک؟! برای چی؟!
«خسرو خندید و گفت»
- به امید خدا، وقتی کار من و کژال اینجا درست شد، قراره شایان و خان بانوام بیان تهران!
- تهران؟!
- برای خواستگاری تو!
«خوشحال بودم! شاد بودم! ذوق زده بودم و کمی هم خجالت زده! اما باید وانمود می کردم که کمی خوشحالم! کمی شادم! کمی ذوق زده ام اما خیلی خجالت زده! به اون «نا» نباید اجازه ی خود نمایی می دادم! برای همین یه لحظه به خسرو و بعدش به شایان نگاه کردم و صورتم سرخ شد و یه لبخند کوچیک زدم و زود رفتم طرف سماور که مثلاً چایی بیارم! عوضش تلافی همه رو سرِ قوری در آوردم و انرژی های بی موقع به وجود اومده رو تخلیه کردم!
قوری از دستم ول شد و افتاد زمین و شکست! فقط خدا رحم کرد رو خودم نریخت!
«از حدود ساعت 9 شب به بود که منتظر کژال نشستیم! من، خسرو و شایان! هر سه تا انتظار می کشیدیم! نمی تونم بگم کدوم مون بیشتر! شاید هر سه نفرمون بنا به دلائل محکم، انتظارش رو می کشیدیم!
عصر همون روز خسرو با عمو اینا تماس گرفته بود و حدود یه ساعت و نیم باهاشون صحبت کرده بود. خوشبختانه عموم، جواب و رضایتش رو موکول کرده بود به دیدن و ملاقات کژال! یعنی عموم خسرو رو می شناخت و می دونست که بی دلیل و منطق و از روی هوی و هوس کسی رو برای ازدواج انتخاب نمی کنه! با این حال خسرو یه ساعت و نیم باهاشون صحبت کرده بود! راستش مسئله یه کمی تازگی داشت! یه دختر از یه ده کوچیک و یه پسر از یه شهر بزرگ! برخورد دو خونواده! برخورد دو فرهنگ! برخورد دو طبقه!
ازدواج دو نفر در واقع ازدواج دو تا خونواده م هست! و آینده ی این ازدواج کمی جای تردید داشت مگه اینکه. . . !
بهتر بود به مگه ها و اگرها توجهی نکنیم! گاهی وقتا لازمه که کمی شجاعانه تر به آینده نگاه کنیم! مگه ازدواج خودم با شایان دست کمی از ازدواج کژال و خسرو داشت؟! شایان پولدار و خونواده دار و. . . و من، بدون خونواده!
اما نه، من خودم رو دارم! خودم، شخصیتم، اراده م! تحصیلاتم و جایگاه اجتماعی م! عموم و زن عموم و خسروام که کم از پدر و مادر و برادرم نبودن! فقط مسئله مالی می موند که اونم زیاد مهم نبود! من که چشم به ثروت شایان نداشتم!
ساعت حدود ده شد! تو این فاصله یه دفعه خسرو می رفت بیرون رو نگاه می کرد که کسی نباشه و یه دفعه شایان و یه دفعه من! می خواستم مطمئن باشم که اوضاع اَمنه!
دیگه ساعت نزدیک یازده بود که همگی عصبی شده بودیم! هر ده دقیقه یکی مون سؤال می کرد پس چرا کژال نیومد و اون دو تای دیگه دلداریش می دادن که حتماً گذاشته تا اهالی ده بخوابن و بیاد!
ساعت یازده و نیم شب، دیگه وقتی یکی مون می پرسید چرا کژال نیومده، اون دو تای دیگه جوابی نمی دادن و فقط به ساعت شون نگاه می کردن! شاید تا اون موقع تو زندگی انقدر منتظر اومدن کسی نشده بودم!
آخرین بار که به ساعت نگاه کردم، یه ربع به دوازده بود که یه مرتبه از بیرون صدای له شدن برگ زیر پا اومد! سه تایی گوش ها مونو تیز کردیم! بلافاصله یه صدای دیگه و بعدش چند تا ضربه به درِ خونه!
یه مرتبه هر سه تا پریدیم طرف در که هر سه تایی زدیم زیر خنده و من در رو باز کردم! طفلک کژال، با دیدن ما سه تا که داشتیم می خندیدیم! هم کمی ترسید و هم جا خورد!
زود دستش رو کشیدم و آوردمش تو که شاین بلافاصله رفت بیرون و دور و ور رو خوب نگاه کرد و برگشت تو خونه و گفت»
- خبری نیس!
خسرو- شایان جون خوب نگاه کردی؟!
شایان- خیالت راحت! هیچ خبری نیس!
«دست کژال رو که به ماها مات شده بود، کشیدم و بردم و رو یه مبل نشوندمش که آروم گفت»
- طوری شده؟!
- نه!
- آخه. . . !
- هیچ مسئله بدی اتفاق نیفتاده! فقط خیلی منتظرت شدیم!
- ببخشین! صبر کردم تا اهالی بخوابن، بعد بیام! اون دفعه گویا یکی منو دیده بود که بعدش اون چند نفر مزاحم شما شدن!
- توام که خوب تلافی شون رو سرِ مزرعه کدخدا در آوردی!
«خندید و هیچی نگفت که خسرو و شایانم اومدن و نشستن و خسرو بلافاصله از جاش بلند شد و رفت طرف سماور شروع کرد به چایی ریختن! یه آن متوجه ی کژال شدم! داشت زیر چشمی به خسرو نگاه می کرد! از لای چهار چوب درِ آشپزخونه تقریباً به سایه ی خسرو نگاه می کرد و وقتی خسرو با یه سینی چایی برگشت، لبخند رو لب کژال دیدم! امید بخش بود!»
کژال- ترو خدا خسرو خان زحمت نکشین!
خسرو- چه زحمتی؟! کاری نیس که!
- اختیار دارین!
«بعد دوباره خندید و گفت»
- پوکه ی فشنگ هاتونو یادگاری نگه داشتم!
«یه مرتبه خسرو و شایان هر دو زدن زیر خنده که با نگاه متعجب من هر دو ساکت شدن و خسرو اومد جلو و شروع کرد به چایی تعارف کردن و بعدش نشست که کژال گفت»
- ببخشین اگه سر و وضع م مرتب نیست! بالاخره جنگله و کوه و خاک و این چیزا! امکاناتم که اونجا ندارم! در هر صورت ببخشین!
«دستش رو گرفتم و فشار دادم و یه لبخند بهش زدو و گفتم»
- شام خوردی؟!
- خوردم!
- راست می گی یا تعارف می کنی؟!
- نه به خدا! ممنون!
«همگی شروع کردیم به خوردن چایی مون! بدون حرف و با یه دنیا فکر تو سرمون! هرکدوم مون به یه نحوی به کژال مربوط شده بودیم! به کژال و تصمیمی که قرار بود بگیره و جوابی که باید می داد!
چند دقیقه که گذششت خسرو بلند شد و رفت تو اتاق من و یه لحظه بعدش منو صدا کرد. عذر خواهی کردم و بلند شدم و رفتم پیش ش که در اتاق رو بست و آروم بهم گفت»
- تو بگو!
- چی بگم؟!
- اِه. . .! منظورم اینه که تو باهاش صحبت کن!
- خودت صحبت کنی بهتر نیس؟!
-- چرا اما ممکنه تو رو دربایستی قرار بگیره و اجباری یه چیزی بگه! می خوام تو طوری باهاش صحبت کنی که چه جوری بگم؟!
«خندیدم که گفت»
- در واقع زیر زبونش رو به قول قدیمیا بکشی و ببینی از من خوشش می آد؟! دلش می خواد با من ازدواج کنه؟!
- ما به هوای یه گشت زدن می ریم بیرون! یعنی تو به ما بگو که مثلاً کژال می خواد حمام کنه و ما رو بفرست بیرون! می خوام اصلاً نفهمه که من در جریانم! متوجه می شی؟!
- آره! مطمئن باش!
- قول می دی؟!
- قول می دم!
- پروازه! اگه بفهمم که ناچاراً ازدواج با من رو قبول کرده ناراحت می شم آ!
- اخلاقت رو می دونم! مطمئن باش! قول می دم!
«خندید و دستم رو گرفت یه نگاهی بهم کرد و رفت بیرون. منم دنبالش رفتم و دو تایی عذر خواهی کردیم و نشستیم که شایان گفت»
- امروز شنیدم که قراره دهداری دوباره فعال بشه! اگه بشه خیلی از مسائل حل می شه!
کژال یه نگاهی بهش کرد و گفت»
- اگه دهداری فعال بشه خوبه اما نمی تونه تو مسائل خانوادگی دخالت کنه! یعنی اینجا روابط خانوادگی، قوانین خودشون رو دارن که کمتر کسی مایل دخالت تو اون هاست! یعنی محاکم نمی خوان خودشون رو در گیر این مسائل بکنن!
«شایان سرش رو تکون داد و کژال م یه لبخند تلخ زد که من زود گفتم»
- می خوای یه حموم بکنی؟
«سرش رو تکون داد و برگشت به خسرو و شایان نگاه کرد که هردو تایی زود از جاشون بلند شدن و خسرو گفت»
- ما می ریم بیرون رو یه نگاه بکنیم! شماهام راحت باشین!
«کژال م زود گفت»
- من حالا بعداً می تونم حموم کنم! بفرمایین ترو خدا!
خسرو- نه! نه! بریم یه هوایی بخوریم!
کژال- آخه اینطوری که همه ش مزاحمته!
«خسرو و شایان رفتن طرف در و خسرو گفت»
- نه! اصلاً! شما راحتِ راحت باشین! فعلاً با اجازه!
«دو تایی رفتن بیرون که کژال با ناراحتی برگشت طرف من و گفت»
- خیلی باعث زحمت شما شدم!
- نه! این حرفا چیه؟!
- من تو کوه م می تونستم حموم کنم!
- انقدر خودتو معذب نکن!
- خیلی مدیون شما هستم خانم دکتر!
- به من بگو پروازه!
«خندید و گفت»
- پروازه!
- می خواستم یه چیزی ازت بپرسم!
«نگاهم کرد!»
- فکری برای آینده ت کردی؟!
« سرش رو بحالت منفی تکون داد و چهره ش حالت غمگین و بلاتکلیف بخودش گرفت!»
- بالاخره باید یه فکری بکنی!
- نمی دونم!
- شنیدم دیشب خیلی مواظب خسرو بودی!
«یه مرتبه صورتش سرخ شد و با دستپاچگی گفت»
- من؟! نه بخدا! یعنی می خواستم اتفاقی براشون نیفته! تیر اندازی خیلی زیاد بود! ترسیدم خدا نکرده طوری بشن! اون وقت دیگه چه جوری تو چشمای شما نگاه می کردم!
- خسرو می گفت موقع تیراندازی خود تو سپر بلاش کرده بودی!
«سرش رو انداخت پایین و گفت»
- خسرو خان مثل برادر من هستن!
«هیچی نگفتم که یه مرتبه سرش رو بلند کرد و با یه حالت ملتمسانه نگاهم کرد و گفت»
- بخدا من هیچی بهشون نگفتم! نه چیزی گفتم و نه کاری کردم که. . . !
«اشک تو چشماش جمع شد و با حالت بغض گفت»
- خانم دکتر! من سر سفره ی شما نون و نمک خوردم! من دختر کوه م! هیچ وقت به دوست خیانت نمی کنم! من می دونم خسرو خان و شما دختر عمو پسر عمو هستین و. . .!
«بعد ساکت شد و سرش ر وانداخت پایین و هیچی نگفت! از جام بلند شدو و رفتم کنارش نشستم و گفتم»
- چرا انقدر هول شدی؟!
- نه بخدا! فقط نمی خوام شما فکر بدی در مورد من بکنین!
- منم یه دخترم کژال! خیلی چیزا ر ومی فهمم!
«یه مرتبه زد زیر گریه و می خواست خودشو تبرئه کنه که گفتم»
- گریه برای چی می کنی؟!
- ترو خدا منو ببخشین! اگه رفتارم طوری بوده که باعث سوء تفاهم شده، حاضرم...!
«نذاشتم بقیه ی حرفش رو بزنه و زود گفتم»
- می دونی خسرو عاشق ت شده؟!
«آخرین کلمه همونجور رو زبونش یخ زد! لباش از همدیگه باز مونده بود و گریه ش قطع شده بود و فقط منو نگاه می کرد که بهش خندیدم و گفتم»
- ازت خواستگاری کرده! منم مأمور این خواستگاریم!
«شاید تو تموم اون لحظات نفس م نمی کشید!»
- جواب تو چیه؟! هر چند که جواب رو ازت گرفتم اما باید به زبون بگی!
«تازه یه نفس کشید و گریه ش دوباره شروع شد! اما این با گریه ی یه دقیقه پیش فرق داشت! یه دقیقه پیش گریه ش معنی شرمندگی می داد اما این گریه معنی شرمندگی و حسرت!»
- خانم دکتر. . . !
- پروازه!
- پروازه خانم!
- پروازه ی خالی!
- باشه! پروازه به خدا من خیانت نکردم! به دوستی مون قسم که نکردم! من فقط مواظب خسرو خان بودم که طوری شون نشه! من. . .
«یه مرتبه صورتش رو گرفت تو دستاش و همونجورگریه کرد که زود بغلش کردم و گفتم»
- گریه برای چیه؟! تو کار بدی نکردی که! کی گفته تو کار بدی کردی؟!
«صورتش رو بلند کرد و گفت»
- حالا شما چه فکری در مورد من می کنین؟! بعد از اون همه محبت شما آخه چرا باید این طوری بشه؟! چرا برای من؟!
- یه دقیقه گوش می کنی یا نه؟!
«دوباره سرش رو انداخت پایین و آروم گریه کرد که گفتم»
- اگه فکر کردی که خسرو نامزد من بوده اشتباه می کنی! من و خسرو با همدیگه مثل خواهر و برادر می مونیم!
«یه مرتبه لرزش دستاش قطع شد و یه لحظه بعد سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد! خندیدم و گفتم»
- من و شایان قراره با همدیگه ازدواج کنیم!
«تا اون موقع برق شادی رو تو چشمای خیلی ها دیده بودم! حتی تو چشمای خودم وقتی که جلوی آینه می ایستادم و به یه مسئله ی خوب فکر می کردم! اما این برق شادی که تو چشمای کژال درخشید واقعاً استثنایی بود! جالب اینکه بعد از شنیدن حرفام، اصلاً سعی نکرد که خوشحالی ش رو مخفی کنه! درست بر عکس من! تفاوتِ بین دو فرهنگ! دو طرز تربیت! یا دو محیط! محیط روستا و شهر!
ساده و بی ریا خندید! دیگه اصلاً نه از گریه خبری بود و نه از اشک! انگار نه انگار تا یه لحظه ی پیش غم تو دلش بود و اشک تو چشماش! حالا یه برق شادی تو چشماش بود و لبخند قشنگی رو لباش!
یه مرتبه پرید بغل من و همونجور که می خندید گفت»
- ترو خدا خانم دکتر راست می گین؟!
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 9
  • بازدید امروز : 35
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 112
  • بازدید ماه : 203
  • بازدید سال : 3,115
  • بازدید کلی : 68,596
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...