close
چت روم
رمان کژال فصل20
loading...

CiTy Romance

 پروازه! آره راست می گم! «از تو بغلم اومد بیرون و نگاهم کرد و دوباره خندید! بازم خندید! انتظار داشتم که گریه کنه! گریه ی خوشحالی! اما چرا گریه! ماها شاید بخاطر این گاهی از خوشحالی گریه می کنیم که نمی تونیم شادی ها مونو با خنده های سرمستانه بروز بدیم! کژال که بزرگ شده ی یه روستای دور افتاده س، یاد گرفته که وقتی غمگینه گریه کنه و وقتی م که خوشحاله بخنده! درست شم همینه! گریه برای غم، خنده برای شادی!   - حالا بالاخره نگفتی جوابت چیه؟! «بازم خندید!» - این خنده ها یعنی جواب مثبته دیگه؟! «سرش…

رمان کژال فصل20

Sheida بازدید : 307 پنج شنبه 04 / 02 نظرات ()
 پروازه! آره راست می گم!
«از تو بغلم اومد بیرون و نگاهم کرد و دوباره خندید! بازم خندید! انتظار داشتم که گریه کنه! گریه ی خوشحالی! اما چرا گریه! ماها شاید بخاطر این گاهی از خوشحالی گریه می کنیم که نمی تونیم شادی ها مونو با خنده های سرمستانه بروز بدیم! کژال که بزرگ شده ی یه روستای دور افتاده س، یاد گرفته که وقتی غمگینه گریه کنه و وقتی م که خوشحاله بخنده! درست شم همینه! گریه برای غم، خنده برای شادی!

 

- حالا بالاخره نگفتی جوابت چیه؟!
«بازم خندید!»
- این خنده ها یعنی جواب مثبته دیگه؟!
«سرش رو خیلی راحت و بدون خجالت و تعارف تکون داد که منم خندیدم و جریان امروز صبح رو براش تعریف کردم! دیگه از خوشحالی نمی دونست چیکار بکنه! فقط می خندید! وقتی م که براش گفتم قراره پدر و مادر خسرو بیان اینجا برای خواستگاری، سرش رو به طرف بالا بلند کرد و فقط گفت»
- خدا جون خیلی دوست دارم!
«ساده، پاک، بی آلایش! زیباتر از هزار تا جمله ی پچیده و عرفانی! جمله ای که بعضی ها بعد از یک ساعت حرف زدن به مفهومش می رسن!
اون شب بعد از مشورت تلفنی با خان بانو، هر چهر تایی از راه بیرون ده به قلعه رفتیم. قرار شد که کژال فعلاً تو قلعه بمونه تا عموم اینا بیان و مراسم خواستگاری انجام بشه!
از فرداش این خبر تو ده پیچید که قراره کژال از کوه بیاد پایین و خودشو تسلیم کنه! خبر پیچیده بود که پدرش از گناهش گذشته و اونو بخشیده و به کدخدا و بقیه ی مردای ده گفته دیگه هیچکس حق نداره بره دنبال کژال!
عکس العمل هر کسی م یه جور بود! زن ها و دختراهای ابادی همه خوشحال و شاد بودن! این براشون یه پیروزی بود! پدر کژال، دخترش رو بخشیده بود! یعنی به اشتباه خودش پی برده بود و این برای بقیه ی پدرها می تونست یه تجربه و درس باشه که دخترهاشون رو به چشم یه انسان نگاه کنن و اونارو علیرغم میل شون نفروشن!
جوونای آبادی م سکوت کرده بودن و منتظر نتیجه ی کار! اونام داشتن یه نوع دیگه رو تجربه می کردن! نه تساوی بین زن و مرد یا پسر و دختر، که اجازه یاستفاده ی چند درصدی از حق زن ها و دخترها!
شاید داشتن یاد می گرفتن که اگه کمی هم به زن ها و دخترها حق اظهار نظر بدن، هیچ اتفاقی نمی افته!
اما مردای پا به سن گذاشته ی ده! همه پدر کژال رو تف و لعنت می کردن! تا تو کوچه می دیدن ش روشون رو ازش برمی گردوندن! به زن هاشون سپرده بودن که حق ندارن با مادر کژال، حرف بزنن! به دخترهاشونم همینطور!
خودم با چشمای خودم دیدم که یه پیر مرد وقتی پدر کژال رو تو کوچه دید! روی زمین تف کرد و شروع کرد بهش حرفای زشت زدن! بهش می گفت بی غیرتی! بهش می گفت ناموس ت رو فروختی! بهش می گفت کلاه ت رو بذار بالاتر ! و خیلی حرفای زشت و بد دیگه! پافشاری رو تعصب هایی که یه عمر زنجیر شده بودن و پیچیده بودن به دست و پای خودشون و قفس شده بودن برای زندانی کردن یه عده دختر و زن بی گناه!
وضعیت ده خیلی عجیب شده بود! خونواده ی کژال طرد شده بودن! یعنی شاید باید گفت که پدز کژال طرد شده بود چون زن ها و دخترهای آبادی، دور از چشم پدراشون با خونواده ی کژال رفت و آمد می کردن و حتی وقتی پدر کژال رو می دیدن، احترام خیلی زیادی بهش میذاشتن! احترام به تصمیمش! احترام به عقایدش و احترام به حقوقی که برای کژال قائل شده بود!
تقریباً سه روز از این جریان گذشت و روز چهارم، صبح، عموم و زن عموم با یه ماشین کرایه، رسیدن تو ده و مستقیم اومدن درمانگاه!
چقدر از اومدن شون خوشحال شدم! اگر چه هر دو شون کمی ناراحت و ناراضی بودن اما همون اومدن شون معنی خاصی داشت! اومده بودن که ببینن! اومده بودن که گوش بدن! اومده بودن که به خواست پسرشون احترام بذارن!
خسرو قلعه بود و تونستم با عموم و زن عموم حسابی صحبت کنم! خوشبختانه هردوشون خیلی روشن فکر می کردن و بعد از این که تمام جریان رو براشون گفتم، احساس کردم که هر دو نسبت به کژال با دید دیگه ای نگاه می کنن! و این خیلی مهم بود!
بعد از شاید سه ساعت صحبت کردن، دیگه تو چهره شون آثار ناراحتی دیده نمی شد و با ضمیر پاک و صاف و بدون پیش داوری، آماده بودن که با کژال و خسرو برخورد کنن!
تو دلم همه ش خدا خدا می کردم که نه من و نه خسرو هیچکدوم اشتباه نکرده باشیم! تا اون روز بارها و بارها قضیه رو برای خودم شکافته بودم و در موردش حسابی فکر کرده بودم و هیچ دفعه م به نتیجه ی بد نرسیده بودم اما با تمام این ها از خدا می خواستم که اشتباه نکرده باشم و این دو تا با همدیگه خوشبخت بشن که من جلو عموم اینا شرمنده نشم!
بالاخره وقتی صحبت ها تموم شد، یه تلفن به خسرو زدم و گفتم که عموم اینا اومدن! به پدر و مادر کژال م توسط ننه احمد خبر دادم که بیان تو میدون ده! قرارمون همین بود! باید کژال می اومد و به پای پدرش می افتاد و ازش عذر خواهی می کرد تا پدرش جلو همه اونو ببخشه و این طوری آبروی به قول خودش رفته رو برگردونه!
شاید در عرض نیم ساعت تمام اهالی این جریان رو فهمیده بودن و کم کم داشتن جمع می شدن تو میدون ده!
یه ربع بعد خسرو با ماشین اومد و بعد از این که کمی با عموم اینا صحبت کرد، چهار تایی رفتیم به قلعه. اونجا خان بانو استقبال خیلی گرمی از عمو اینا کرد! مخصوصاً شایان که همه ش دور و ورشون می چرخید و بهشون احترام میذاشت به طوری که عموم و زن عموم شیفته ی اخلاق و رفتار وادبش شده بودن!
خان بانوام بعد از پذیرایی و این چیزا، نیم ساعتی با عموم و زن عموم صحبت کرد! در مورد کژال! در مورد این دختر با اراده و مصمم! طوری که دیگه کاملاً احساس می کردم که ذهن عمو اینا آماده پذیرفتن کژال به عنوان عروس شونه! یعنی وقتی یه نفر آدم رو آدمای معقول و منطقی تأیید می کنن، مسلماً مورد تأیید آدمای روشن و با فرهنگ دیگه قرار می گیره!
بعد از صحبت ها، خان بانو به یکی از خدمتکاراش گفت که کژال رو صدا کنن! از اون لحظه به بعد تو سالن به اون بزرگی، صدا از صدا در نمی اومد! حتی سگ های خان بانوام تحت تأثیر جو موجود قرار گرفته بودن!
تقریباً ده دقیقه طول کشید تا در سالن واشد و کژال اومد تو! آروم و سر بزیر! مثل یه سایه خودشو از لای در کشید تو! مثل موقعی که شبونه می اومد تو درمانگاه! دو دل و با شک و تردید و نامطمئن اما قشنگ و ظریف!
خان بانو یه لباس خیلی خوشگل بهش داده بود که بپوشه! یه لباس شهری! یه بلوز دامن قشنگ! یه کفش صندل م همرنگ بلوزش پاش بود. موهای بلند و مشکی ش رو ریخته بود دورش. ساده و قشنگ. همون جا جلوی در ایستاده بود و سرش رو پایین انداخته بود! انگار معطل بود! معطل یه چیزی! معطل یه حمایت کوچولو!
زود از جام بلند شدم و به طرفش رفتم! سالن خیلی بزرگ بود و شاید باید پنجاه قدم می رفتم تا بهش می رفتم! هر قدم که بر می داشتم و بهش نزدیک می شدم، بیشتر اضطرابش رو حس می کردم به طوری که تو فاصله سه چهار قدمی ش، یک میدانِ وسیع از یأس رو احساس کردم!
زود خودمو رسوندم بهش و دستش رو گرفتم! سرد و عرق کرده بود! محکم فشارش دادم که سرش رو بلند کرد! تو چشماش اشک حلقه زده بود و آماده ی پایین اومدن!
دوباره دستش رو فشار دادم و کمی به طرف سالن کشیدم! اما از جاش تکون نخورد! انگار نمی خواست بیاد جلو! محکم سر جاش ایستاده بود! شاید لحظه ی یک چرخش نزدیک بود! یک بازگشت!
بدن ش یه حرکت پونزده درجه ای انجام داد! می خواست که برگرده! داشت چرخشش کامل می شد که بازوش رو گرفتم و آروم بهش گفتم»
- چیه کژال؟! چه ت شده؟!
«تو چشام نگاه کرد و گفت»
- نمی خوام بیام!
- چرا؟!
- می دونم که فایده نداره!
- ترسیدی؟!
- آره!
- چون تفنگت دستت نیس! بهش عادت کردی!
«نگاهم کرد اما هیچی نگفت که گفتم»
- تفنگ و قطار فشنگ همین الان باهاته! خوشگلی و قشنگی و شهامت و اراده ت! پس نباید دیگه بترسی!
«بعدش بهش خندیدم که جواب خنده م رو داد و دوباره پونزده درجه چرخش انجام داد و بدنش رو آزاد کرد و منم با خودم بردش!
بست قدم مونده بود به جمع، سلام کرد! نرم و آروم!
همه از جاشون بلند شدن! دیگه وقتش بود که دستش رو رها کنم! باید این چند قدم رو خودش می رفت! با فکر و رفتار و واکنش های طبیعی خودش! و شاید با غریزه ی یه دختر!
درست دو قدمی زن عموم ایستاد! یه مرتبه نشست رو زمین و دستش رو کشید رو سنگ کف سالن، جلوی پای زن عموم! به قدری سریع این کار رو کرد که زن عموم فقط تونست نگاهش کنه! بعد بلافاصله دستش رو برد طرف لب ش و بوسید!
پلنگ آبادی که مردای ده بدون این که به روی خودشون بیارن، تو دل شون ازش می ترسیدن، اینطوری تواضع کرد!
اگه نمی شناختمش باورم نمی شد که این همون کژاله که خواب رو به چشم کدخدا حروم کرده بود!
کژال همونجور جلوی پای زن عموم نشسته بود و سرش رو پایین نگه داشته بود! بغض داشت خفه م می کرد! شاید تمام این جریان دو ثانیه م طول نکشید! اما فاصله ی دیدن و فرستادن تصویر به مغزم به قدری کند انجام می شد که شاید تو همین لحظات کوتاه، ذهن م صد بار این تصویر رو معنا کرد!
زانوی زن عموم خم شد! بدن ش نشست! دستاش به حرکت در اومد و ارتباط ش با بدن کژال برقرار شد!
شاید اگه همگی ما صدها ساعتِ دیگه در مورد کژال با عموم و زن عموم حرف می زدیم، یک صدم تأثیر حرکت زیبا و قشنگِ فروتنی کژال رو نداشت!
کژال تو بغل زن عموم بود!
دست عموم رفت طرف چشماش!
رضایت هر دو جلب شده بود!
بغض منم وا شده بود! اشک جای خنده! هر قطره، نماینده ی یک قهقهه! نباید «نا» عرصه ای برای خودنمایی پیدا کنه!
***
فصل ششم
«یه ساعت بعد، من و عموم و زن عمو و خسرو و کژال تو یه ماشین و خان بانو و شایان و چند تا تفنگچی سوار براسب، همراه سگ های خان بانو بطرف میدون ده حرکت کردیم!
یه ربع بیشتر طول نکشید که به چند متری میدون ده رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم. خان بانو و شایانم از اسب هاشون پیاده شدن و همگی آروم بطرف میدون ده حرکت کردیم!
تقریباً تمام اهالی تو میدون ایستاده بودن! هیچ صدایی نبود! هیچکس نه حرفی می زد و نه حتی حرکتی انجام می داد! همه فقط چشم شده بودن و می دیدن!
کژال میون ماها قدم بر می داشت! آروم و محکم!
دامن ش رو با یه شلوار عوض کرده بود و روپوشی رو که من بهش داده بودم، تن ش کرده بود! یه شال بلندم سرش بود.
جلوتر، وسط میدون، پدر و مادرش ایستاده بودن ونگاهش می کردن! اونم نگاه شون می کرد! نگاه می کرد و آروم به طرف شون می رفت!
بیست قدم دیگه بیشتر نمونده بود! مرز بین ما غریبه ها و خودی های آبادی!
ایستادیم! اینجام باید بقیه ی راه رو تنها می رفت! بازم با غریزه ی خودش! چند قدم دیگه!
باید کاری می کرد تا غرور جریحه دار شده ی پدر التیام پیدا می کرد! باید آبروی رئیس خونواده بر می گشت! باید قدرت مرد خونواده نشون داده می شد!
کژال که تا شب قبل، اسمش بدن خیلی ها رو می لرزوند، الان، دست خالی، میون کسانی بود که به خونش تشنه بودن و اونو عامل شورش و گستاخی و نافرمانی و مایه ی بدآموزی و تمرد بقیه ی دخترا می دونستن! چند قدم دیگه!
پیرمردهای ده، همراه با کدخدا، با نفرت بهش نگاه می کردن! بودن اونو تو ده گناه می دونستن! حتی زنده بودنش رو مایه ی ننگ پدرش! پدری که می خواست دخترش رو ببخشه حالا از نظر اونا یه مرد بی غیرت بیشتر نبود.
چند قدم دیگه!
لب های تمام زن ها و دخترهای آبادی به خنده وا شد! خنده ی بی صدا! یکی یکی پیرمردهای ده پشت شون رو بهش می کردن!
نگاه پدر کژال یه لحظه به اونا بود و یه لحظه به دخترش!
و آخرین گام ها!
کژال تو دو قدمی پدر و مادرش بود!
آروم زانو زد!
سرش رو پایین انداخت!
منتظر بود!
منتظر رحم و بخشش و شهامت پدر!
***
فصل هفتم
«حالا نوبت پدرش بود که جبران خیلی چیزها رو بکنه! نوبت پدرش بود که به تمام مردایی که دخترا و زن هاشون رو برده می دونستن نشون بده که این طوری نیست! نوبت پدرش بود که به همه بگه دختر یا پسر فرقی نداره! نوبت پدرش بود که فریاد بزنه و به همه بگه که یه دخترم می تونه شیر باشه!
آروم رفت جلوی کژال و ایستاد! کژال م خودشو انداخت رو پای پدرش و گیوه هاشو بوسید و صورتش رو گذاشت روی پای پدر!
پدرش همونجور ایستاده بود و سرش رو به هر طرف می چرخوند و اهالی ده رو نگاه می کرد! شاید داشت آبروهاش رو جمع می کرد!
چند دقیقه گذشت! کژال از جاش تکون نخورد و منتظر بخشش پدر موند! منتظر زمانی که جراحت غرور پدرش بهبود پیدا کنه!
پدرشم همینطور! اونم از جاش تکون نخورد! داشت دوباره احساس ریاست رو مزه مزه می کرد! احساس برتری!
شاید بعد از چند دقیقه، مهر پدری بجوش اومد!
پدرش دولا شد و کژال رو بلند کرد و تو بغلش گرفت!
***
صدای هلهله از زن های آبادی بلند شد!
پیرمردها رو زمین تف انداختن و بهش دشنام دادن!
پدر کژال بی اعتنا بود!
پلنگ آبادی، دختر اون بود!
***
«چند روز بعد، کژال و خسرو با همدیگه ازدواج کردن! جشن عروسی خوبی تو ده گرفتن! هر چند که کسی از اهالی توی جشن عروسی شون شرکت نکرد اما اونا به اندازه ی همه میوه و شیرینی و شربت تهیه کرده بودن!
جالب اینکه پدر کژال با افتخار در کنار عموم، جلوی در ایستاده بودن و با همدیگه می خندیدن! درست مثل این که مجلس عروسی شون پر از جمعیت بود!
جالب تر اینکه هر چند دقیقه به چند دقیقه از تو حیاط یه خونه صدای یه هلهله بلند می شد که بلافاصله خاموشش می کردن! دست قدرت مردهای رئیس!
اما یه دقیقه بعد، صدا از تو یه حیاط دیگه بلند می شد!
به صدای هلهله های پراکنده، صدای سوت جوون هام اضافه شد!
هر کدوم یه لحظه خودشونو می رسوندن رو پشت بوم و یه سوت بلند می کشیدن و زود می پریدن پایین!
زن ها و دخترها و پسرهای جوون هیچکدوم تو عروسی نبودن اما دل هاشون مجلس رو پر کرده بود!
***
«کژال و خسرو، همراه عمو اینا به تهران برگشتن و یه عروسی مفصل اونجا گرفتن! پدر و مادر و خواهرهای کژال م بودن! من و خان بانو و شایانم بودیم!
«کژال سال بعد تو کنکور شرکت کرد و با یه رتبه ی عالی در دانشگاه سراسری، رشته ی پزشکی قبول شد!
از بس به درس خوندن علاقه داشت که دو سال زودتر تخصصش رو گرفت!
خیلی دلش می خواست برای گذروندن طرحش، به ده خودشون برگرده!
پدر و مادرشم چند ماه بعد از عروسی، بیشتر تو ده نموندن! براشون زندگی تو اونجا، بین اون همه تعصب خشک و بغض و کینه، سخت بود! همگی شون به یه ده دیگه رفتن!
کژال بعد از گذشتن چندین سال، جراح بسیار موفق و کارآمدیه!
دو تا بچه خوشگل داره! یکی پسر، یکی دختر!
اسم دخترش رو پروازه گذاشته!
منم چند وقت بعد با شایان ازدواج کردم! طرح م رو همونجا گذروندم هر چند که مجبور بودم نگاه های پر کینه ی پیرمردها رو تحمل کنم! عوضش لبخند زن ها و دخترها و پسرهای جوون تلافی ش رو در می آورد! بعد از گذروندن طرح م به تهران برگشتم و یه مطب باز کردم!
منم الان دو تا دختر دارم!
اسم بزرگه رو کژال گذاشتم!
نا پایان نخست
و باز هم فصل هفتم
«حالا نوبت پدرش بود که جبران خیلی چیزها رو بکنه! نوبت پدرش بود که به تمام مردایی که دخترا و زن هاشون رو برده می دونستن نشون بده که این طوری نیست! نوبت پدرش بود که به همه بگه دختر یا پسر فرقی نداره! نوبت پدرش بود که فریاد بزنه و به همه بگه که یه دخترم می تونه شیر باشه!
آروم رفت جلوی کژال و ایستاد! کژال م خودشو انداخت رو پای پدرش و گیوه هاشو بوسید و صورتش رو گذاشت روی پای پدر!
پدرش همونجور ایستاده بود و سرش رو به هر طرف می چرخوند و اهالی ده رو نگاه می کرد! شاید داشت آبروهاش رو جمع می کرد!
چند دقیقه گذشت! کژال از جاش تکون نخورد و منتظر بخشش پدر موند! منتظر زمانی که جراحت غرور پدرش بهبود پیدا کنه!
پدرشم همینطور! اونم از جاش تکون نخورد! داشت دوباره احساس ریاست رو مزه مزه می کرد! احساس برتری!
پیرمردها کنار کدخدا ایستاده بودن و رو زمین تف می کردن! به پدر کژال فحش می دادن و بهش می گفتن که مرد نیست! بهش می گفتن غیرت نداره! بهش می گفتن بی ناموس شده اما پدر کژال بهشون توجه نداشت! سرشوخم کرده بود و کژال رو نگاه می کرد!
یه لحظه، آروم دستش رو گذاشت رو سرِ کژال و نازش کرد!
هلهله از زن ها و دخترهای آبادی بلند شد!
زن ها و دخترها اون طرف هلهله می کشیدن و این طرف پیرمردها فحش می دادن!
کژال به نوازش پدرش سرش رو بلند کرد!
ماهام این طرف یه نفس راحت کشیدیم! همه چی به خیر و خوشی داشت تموم می شد!
دست نوازش پدر تو موهای قشنگ و بلند کژال رفت! تو چنگ گرفت شون!
سر کژال بالاتر اومد!
اون دست نوازش دیگه ی پدر رفت طرف کمرش!
واویلا!
اون یکی دست پدر مهربون نیست!
برق یه دشنه تو دست نامهربون پدر!
از زیر لباسش یه دشنه بزرگ در آورد و تو یه لحظه گذاشت رو گلوی کژال و برید! جلوی چشمای بهت زده ی ما گلوی اون دخترِ گل و قشنگ رو برید!
خون فواره زد! موهای قشنگ و کمندش هنوز تو چنگال پدر بود و بدنش با تشنج این ور و اون ور می شد! دستای ظریف و نازش تو هوا تکون می خورد و دنبال یه چیزی می گشت!
واویلا!
دشنه ی خون آلود پدر بالا رفت! همه قطرات خونی رو که ازش می چکید دیدن!
فریاد پدر بلند شد!
خووَه؟! خووَه؟! دیَه بی غیرت نی یوم؟! دیَه بی ناموس نی یوم؟! خین ش معصیتش پاک کِرد؟! خووَه؟! خووَه؟!
«صدای شیون از زن ها و دخترای ده بلند شد! همه با ناخن صورت شون رو می کندن و خون راه می افتاد!
روسری هاشون رو از سرشون برداشتن و موها شونو کندن!
سرِ کژال تو دست پدرش بود و تن ش می پرید!
دستاش هنوز رو هوا تکون تکون می خورد و دنبال یه چیزی می گشت!
شاید دنبال تفنگش!
این بار فقط تونستم نگاه کنم! کار دیگه از دستم بر نمی اومد!
پلنگ قشنگ آبادی منو ببخش!
منو ببخش که کشیدمت تو دام!
کاش الان تفنگت دست من بود!
***
فقط چند ثانیه طول کشید تا فریاد خشم و غضب خان بانو رو شنیدم!
- بگیرینش!
«سگ های خان بانو مثل گرگ گرسنه به طرف پدر کژال حمله کردن!»
اما همون دشنه، تو همون دست، به طرف گلوی خودش رفت و خون فواره زد!!
موهای قشنگ پلنگ آبادی از لای انگشتای پدر آزاد شد و سر شیر دختر ده افتاد زمین!
تن پدرش هم کنارش به زمین افتاد!
بدن کژال و پدرش هر دو تو خون خودشون، هنوز می پریدن و تکون می خوردن!
تعصب کور میدون ده رو به خون کشید!
***
«چند روز بعد منو از تهران خواستن! گزارش شده بود که من در تحریک کژال به فرار نقش داشتم!
هر چند خودم دیگه نمی خواستم که طرح م رو ادامه بدم!
بدن پاک و معصوم پلنگ آبادی، در کنار گلرخ و گلرنگ به خاک سپرده شد!
افسانه ی کژال پایان گرفته بود!
چند روز بعد، درمانگاه رو خالی کردم و آماده ی حرکت به طرف تهران شدم!
قبل از رفتن رفتم سر خاک کژال!
هر سه تایی آروم کنار همدیگه خوابیده بودن!
سرمو رو خاکش گذاشتم و گریه کردم!
پلنگ خوشگل آبادی منو ببخش! بخدا گول خوردم! کاش اصلاً مرده بودم و پام رو به این ده نمیذاشتم! کاش اصلاً ترو ندیده بودم! کاش اصلاً ترو نمی شناختم! کاش اصلاً پیش من نمی اومدی!
اما نه! دیدن و شناختن تو برام افتخاره!
منو ببخش خواهر قشنگ و تنهای من!
حیف! حیف از شماها که باید زیر خاک باشین!
منو ببخش شیر دختر آبادی!
حق با تو بود! نباید تفنگت رو زمین میذاشتی!
***
اول شب بود که به اصرار من قرار شد به طرف تهران حرکت کنیم. همراه با خسرو که از اون روز حادثه دیگه با هیچکس حرف نزده بود و عموم اینا و شایان، چمدون ها رو گذاشتیم تو ماشین و حرکت کردیم!
زن ها و دخترها، فانوس به دست تو میدون ده ایستاده بودن! اومده بودن برای بدرقه ی من!
دلم می خواست از ماشین پیاده بشم و از همه شون عذر خواهی کنم امّا ازشون خجالت می کشیدم! خجالت می کشیدم که یه پزشک نتونست حتی یکی از اون گل هارو نجات بده!
اما اونا اومده بودن!
هر کدوم با یه فانوس!
ماشین مون بین شون بود اما من خجالت می کشیدم پیاده بشم و باهاشون خداحافظی کنم!
کنار خسرو نشسته بودم و دستش رو تو دستم گرفته بودم و فشار می دادم اما نه چیزی می گفت و نه حتی نگاهم می کرد!
دلم می خواست زود تر از اونجا بریم!
زن ها و دخترها اومده بودن جلوی ماشین و نمیذاشتن حرکت کنیم!
اما چرا؟!
دارن یه چیزایی می گن!
نمی فهمم!
با دست یه چیزی رو بهمون نشون می دن!
بعضی هاشون گریه می کنن! بعضی هاشون می خندن!
چرا؟!
اما همه دارن یک چیز رو بهم می گن!
پیاده شدم! همه انگشت ها به یه سمت اشاره شده بود!
به سمت کوه!
برگشتم و نگاه کردم!
نفس م بند اومد!
یعنی کژال زنده بود؟! غیر ممکنه؟!
بازم نگاه کردم!
یه آتیش بزرگ تو کوه روشن شده بود!
گرماش رو از همونجا حس می کردم!
پس کژال زنده بود!!
نا پایان دوّم


تمام

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 32
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 83
  • بازدید ماه : 610
  • بازدید سال : 2,527
  • بازدید کلی : 68,008
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...