close
چت روم
رمان کژال فصل18
loading...

CiTy Romance

برگشتم اون طرف رو نگاه کردم! خسروام اونا رو دیده بود و داشت آروم می اومد طرف مون. تقریباً پدر و مادر کژال رسیده بودن به من و خسروام پشت سرشون بود که مادرش سلام کرد! جوابش رو دادم و گفتم» - بفرمایین تو! «پدرش سرفه ای کرد و گفت» - نه! همینجا خوئه! «اما مادرش از بغل من رد شد و رفت تو که پدرشم تند دوئید دنبالش! من و خسروام یه نگاه به همدیگه کردیم و خندیدیم. آروم درِ گوشش گفتم که اینا پدر و مادر کژال هستن! بعدش دوتایی رفتیم تو که مادر کژال زد زیر گریه و گفت» - هِی خانم دکتر دَستُم به دامِنِ ت! از برّه…

رمان کژال فصل18

Sheida بازدید : 205 سه شنبه 02 / 02 نظرات ()

برگشتم اون طرف رو نگاه کردم! خسروام اونا رو دیده بود و داشت آروم می اومد طرف مون. تقریباً پدر و مادر کژال رسیده بودن به من و خسروام پشت سرشون بود که مادرش سلام کرد! جوابش رو دادم و گفتم»
- بفرمایین تو!
«پدرش سرفه ای کرد و گفت»
- نه! همینجا خوئه!

«اما مادرش از بغل من رد شد و رفت تو که پدرشم تند دوئید دنبالش! من و خسروام یه نگاه به همدیگه کردیم و خندیدیم. آروم درِ گوشش گفتم که اینا پدر و مادر کژال هستن! بعدش دوتایی رفتیم تو که مادر کژال زد زیر گریه و گفت»
- هِی خانم دکتر دَستُم به دامِنِ ت! از برّه م چه خِبَر؟!
- کژال رو می گین؟!
- ها! اون ناز دونه مو می گُم!
- من خبر ندارم ازش!
- های عزیزِ نِنَه دل سنگ نُکُن! سی مو بگو برُّه م چه به سِرِشه!
«بعدش با آرنج زد تو پهلوی شوهرش و گفت»
- چی بگُم زِن؟! او دیه دختر مو نی که!
«تا اینو گفت عصبانی شدم و گفتم»
- یعنی چی؟! دختر من نیست یعنی چی؟!
«سرشو انداخت پایین و گفت»
- دُختری که به بو آش عاصی بشه و از خونه رَم بِدَه دُختِر نیه دیه!
- اگه میموند خونه که کشته بودینش!
- «نگاهم کرد که گفتم»
- مثل گلرخ! مثل گلرنگ! فکر می کنی نمی دونم که گلرنگ رو پدرش آتیش زد؟! شماها خجالت نمی کشین؟! اسم خودتونم گذاشتین مرد؟! صد رحمت به زن های این آبادی! از شماها خیلی مرد ترن! تازه اگه کژال دختر تو نیس پس برای چی اومدی اینجا؟! برگردین برین خونه تون! من از کژال خبر ندارم! برای شماهام که فرقی نداره! یا تا حالا زخمی ای چیزی شده یا فردا پس فردا می شه و یه بلایی سرش می آد! برین بیرون ببینم!
«یه مرتبه مادرش آنچنان زد زیر گریه و شروع کرد موهاش رو کندن و صورتش رو زخمی کردن که از طرز حرف زدن خودم پشیمون شدم و دوئیدم جلو و دستاشو گرفتم و بغلش کردم و همونجور که تو بغلم بود آروم درِ گوشش گفتم که کژال حالش خوبه و من مخصوصاً جلوی پدرش این طوری حرف می زنم! اینارو که گفتم کمی آروم شد. یه لحظه بعد خسرو رفت رو یه صندلی نشست و به پدر کژال گفت»
- وقتی به یه آدم زور بگین خب معلومه عاصی می شه! مگه دخترتون چه نافرمانی ای تا حالا کرده بود؟! تا حالا چیزی بهش گفته بودین که بر خلافش عمل کنه؟!
« پدرش هیچی نگفت اما مادرش تند گفت»
- نه به ای سوی قبلَه! بِچه م بِرَّه بی!
- پس شماها خودتون باعث شدین که از خونه فرار کنه!
- ای از خدا بی خِبَر کِرد! خام او کِدخدای بی همه چی شد! بِچه م کِی عاصی بی؟!
- حالا که دیگه کار از کار گذشته و به قول خودتون عاصی شده! حالا می خواین چیکارش کنین؟! بکشینش؟!
«پدرش سرش رو دوباره بلند کرد و آروم گفت»
- عاقبت کشته می شَه! ای مردا تا خینِ ش نریزن قِرار نمی آن!
- اگه خون یکی یکی تون رو نریزه خیلی شانس آوردین!
- تو اَ کِجا مِنه؟!
- برام تعریف کردن!
- اَ یه گُرد سی خونه داشتم تا الان خین ش هِدَر رفته بی!
- گُرد؟!
- ها! گُرد! گُرد بچه! پسر! شیر!
«خسرو یه مرتبه زد زیر خنده و گفت»
- آهان! یعنی اگه یه پسر داشتی؟!
- ها!
- فعلاً که دخترت اندازه ده تا پسر غیرت داره! ده تا مرد حریف ش نشدن تا حالا!
«تا خسرو اینو گفت که مادر کژال پرید وسط حرفش و گفت»
- شیر نِنَه ت حِلالِ ت جِوون! سی ای مرد حالی کِنین که دخترش چه شیریه!
«خسرو یه نگاهی به پدر کژال کرد و گفت»
- من اگه یه همچین دختری داشتم با صد تا پسر عوضش نمی کردم! خجالت داره والا!
جای این که پشت و پناه ش باشین، تنها گذاشتینش! تازه شنیدم روزای اول خودتونم به اهالی کمک می کردین؟!
مگه اون دختر چه گناهی کرده؟! مثل چی تو خونه تون جون کنده! اجازه ی ادامه ی تحصیلم که بهش ندادین!بعدشم که خواستین به زور بدینش به یه مرد بیست سی سال ازش بزرگ تر! آخه عقل تون کجاس؟! آدم دخترش رو می فروشه؟! اسم خودتم گذاشتی پدر؟! هیچ می دونی یه دختر چه انتظاراتی از پدرش داره؟! می دونی توقع داره که پدرش مثل شیر جلوش سینه سپر کنه! شرم نمی کنی که باعث شدی دخترت تک تنها به کوه پناه ببره؟! هیچ فکر کردی شب و نصف شب تو تاریکی چیکار می کنه؟! اگه یه بلایی سرش بیاد وجدانت آزارت نمی ده؟! از خدا نمی ترسی؟! برای خاطر مال دنیا داری دخترت رو به کشتن می دی؟! برو خجالت بکش مرد! بیخودی این اسم رو رو خودت گذاشتی!
«تا اینا رو گفت که یه مرتبه پدر کژال همونجا نشست رو زمین و زد زیر گریه! های های گریه می کرد! من و خسرو که بهش مات شده بودیم هیچ، مادر کژالم داشت فقط با تعجب به شوهرش نگاه می کرد! انگار تا اون موقع گریه شوهرش رو ندیده بود!
یه مرتبه دوئید و جلوش نشست رو زمین و سرش رو گرفت تو بغلش و همونجور که خودشم گریه می کرد گفت»
- های! چِتَه مرد! اِختیارَت کو! کِجا سیر کِردی مرد گریَه مینه؟! خوئه خوئه! دَست بِکَش! قِباحت دِرَه!
«خسرو آروم از جاش بلند شد و رفت و چند تا چایی ریخت و گذاشت تو سینی و آورد و اول از همه به مادر کژال تعارف کرد! وقتی سینی رو گرفت جلو مادر کژال، داشتم نگاهش می کردم! انگار بزرگ ترین افتخار نصیبش شده بود که یه مرد براش چایی بیاره و اول م به اون تعارف کنه! تو چشماش برق افتاده بود! هول شده بود! دست و پاش رو گم کرده بود! ذوق زده شده بود! باورش نمی شد که زن م می تونه احترام داشته باشه! بیچاره نمی دونست تو اون لحظه باید چیکارکنه! فقط به خسرو نگاه می کرد که من گفتم»
- بفرمایین خانم!
«یه نگاه به من کرد و گفت»
- شوما بفرمایین!
- نه، خواهش می کنم!
«بعد به خسرو گفت»
- خیر وَبینی جِوون!
«بعدش چایی ش رو برداشت که خسرو به پدر کژال م تعارف کرد و گفت»
- بفرمایین پدر! از گریه کردن که کار درست نمی شه!
«اونم همونجور که سرش پایین بود با یه دستمال بزرگ صورتش رو پاک کرد و بعد یه استکان چایی برداشت و گذاشت جلوش.
خسرو سینی رو آورد جلوی من و بعد یه چایی م خودش برداشت و نشست سر جاش و گفت»
- پدرِ من، هیچ می دونی اگه گذاشته بودی دخترت درسش رو بخونه ، تا چند سال دیگه شاید به اندازه ی دو برابر اون پنجاه تا گوسفند پول در می آورد؟! اونم هر سال؟!
«پدر کژال یه نگاهی به خسرو کرد و با یه حالت مستأصل گفت»
- کو پنجاه تا گیسوند؟! کی ای شیکر خوردَه؟!
- مگه کدخدا پنجاه تا گوسفند نمی خواست در مقابل کژال به شما بده؟!
- نه والا! نه به ای قبلَه! ای نامسلمون ایطوری چُو انداخته که خِوش گنده کِنِه! پنجاه تا گیسوند کِجا بی؟!
- پس چند تا بود؟!
- به ای قبله حاجات بیست تا بیشتر نبی! اونم او وَرِ زِفاف وعده کِرده بی!
- دیگه بدتر! آخه آدم دخترش رو در مقابل بیست تا گوسفند شوهر می ده؟!
- اگه دستُم به دِهَن مون می رَسید که غَمم بی! از سیابختی بی! از نِداری بی! رو نِداری بی سیا جِوون! شما که با کمالاتین سی چی ای قول می گین؟! پنج سَر عائله گِشنه دارُم! دِهَنِ وا لُقمه می خوا!
«خسرو یه خرده نگاهش کرد و بعد گفت»
- ببین پدر! خودت گفتی که اگه کژال اینجا بمونه ممکنه اتفاقی براش بیفته! درسته؟!
- ها!
- دلت می خواد که دخترت سالم بمونه و درسش رو ادامه بده و جای اون بیست تا گوسفند سی تا بگیری؟!
«پدر کژال بهش مات شد! مادرشم همین طور! راستش خودمم داشتم با تعجب نگاهش می کردم! نمی دونستم چه فکری تو کله شه! خودشم متوجه شد و یه نگاه به من کرد و بعدش به پدر کژال گفت»
- به این خانم دکتر اعتماد داری؟
«پدرش برگشت طرف من اما هیچی نگفت که مادرش زود گفت»
- ها! دارُم! مث تخم چشایُم!
- خب! حالا که این طوریه من حاضرم پول سی تا گوسفند رو همین حالا نقد بهتون بدم!
«چشمای پدر کژال برق زد! چشمای خودمم همین طور! همه م ساکت شده بودیم که یه خرده بعد پدر کژال گفت»
- پَسِ ش چی؟!
- دخترتون رو یواشکی می بریم خونه ی همین خانم دکتر تو تهران! اونجا پدر و مادر من مثل دختر خودشون ازش نگهداری می کنن و میذارن که درسش رو بخونه! شمام هر وقت خواستین می تونین بیاین تهران و ببینین ش! اینجوری مسئله به خیر و خوشی تموم می شه!
«دیگه واقعاً گیج شده بودم! بازم خسرو عملی انجام داده بود که اصلاً انتظارشم نداشتم! فقط داشتم مات بهش نگاه می کردم که پدر کژال گفت»
- دختر بِدُم همیطوری تو دَر بدی؟!
- برای شما چه فرقی می کنه؟! شما که هر لحظه منتظری خبر کشته شدنش رو برات بیارن!
- بلکم نکشتن ش!
ببین پدر! من خیلی راحت می تونم با خود کژال صحبت کنم و راضی ش کنم باهام بیاد تهران! اون الان بقدری نا امید و بی پناهه که اگه من این پیشنهاد رو بهش بدم حتماً قبول می کنه! اما من دارم با شما صحبت می کنم و ازتون اجازه می گیرم! بهتون احترام میذارم! شمام که به خانم دکتر اعتماد دارین! پس چی می گین؟!
- آبرومو چه کُنُم؟! پَسِ ش ایجا می تونُم قد راست کُنُم؟! نه! ای بی ناموسیَه!
«یه مرتبه مادر کژال سرش داد کشید و گفت»
- دخترت کشتَه وَشه با ناموسی یه؟! دختِرِت یه تنه تو کوه و کِمر یله وَشه با ناموسی یه؟! بیست تا مرد قلچماق با تفنگ پِیَ دختِرِت وَیُفتَن با ناموسی یه؟!
«یه مرتبه پدر کژال م سرش داد زد و گفت»
- همی! چِتَه؟! زبون وا کِردی! گیشس بِریدَه دِهَنِت وَ بَند!
«مادرشم همونجور داد کشید و گفت»
- سی چی لال بِشُم؟! یه مرد پیدا شده که بَرُّه م از بِلا در بِدَه لال بِشُم؟
«نزدیک بود که پدر کژال از جاش بلند بشه که گفتم»
- خب راست می گه پدر! شما از چی می ترسی؟!
- از آبروم! از غیرتُم! اگه خواستُم دختِرِ به کِدخدا بِدُم آخرش زِنِ عقدیش بی! حرومی نبی که!
- حالام کار بدی که نمی خواد انجام بشه؟!
- از ای کار بدتِر که یه جِوون دخترِمُ دَر بِدَه؟!
« یه نگاه به خسرو کردم و گفتم»
- خسرو یه لحظه بیا اون اتاق!
«خودم بلند شدم رفتم تو اون اتاق که خسروام اومد! یه خنده ای بهش کردم و گفتم»
- چی تو کله توئه؟!
«خندید و گفت»
- خودمم نمی دونم!
- ازکژال خوشت اومده؟!
«خندید!»
- راست بگو!
- نمی دونم! یعنی آره اما مسئله بابام اینام هست!
«خندیدم و گفتم»
- مبارکه! پس عاشق شدی؟!
- نه! خب ازش خوشم اومده! حالا معلوم نیس که اونم همینجوری باشه! تازه باید با بابام اینا صحبت کنم!
- اینا همه درست می شه! مهم اینه که کژال م راضی باشه! بذار اول من با پدر و مادرش صحبت کنم، بعدش خدا بزرگه!
«با خنده دستش رو گرفتم و بر گشتیم تو اون اتاق. پدر و مادر کژال هر دو داشتن با تعجب به ما نگاه می کردن. دو تایی نشستیم و گفتم»
- ببینین! این خسروخان پسر عموی منه! وقتی بهش خبر دادم که چند تا آدم لاتِ عوضی مزاحمم شدن، زود خودشو رسوند اینجا! حتماً میدونین که کدخدام اونارو فرستاده بود چون بهش گفته بودن که من به کژال کمک می کنم!
«تا اینو گفتم مادرش گفت»
- ها! دی شو او شیر دخترم زراعتِ کدخدا سی همین اَلو داد!
- درسته! وقتی جریان ر وبرای کژال گفتم خیلی ناراحت شد! احتمالاً خواسته تلافی کنه!
«یه مرتبه یه لبخند افتخارآمیز نشست رو لب پدرش اما زود جلو خودش ر وگرفت! یه نگاه بهش کردم و گفتم»
- پدر! اگه من کژال رو برای پسر عموم خواستگاری کنم راضی ای؟!
«یه مرتبه هر دو مات شدن به دهن من! یه لحظه بعد مادرش شروع کرد به خندیدن! همینجوری خندید و بعدش زد زیر گریه که پدرش با تحکم گفت»
- خودتَه نیگه دار! چِتَه؟!
- خب! راضی هستین یا نه؟!
- آخه چطوری وَشه؟! دخترِ از دهات، پسر از شهر؟!
- چه اشکالی داره؟! باید خیلی م خوشحال باشین! پسر عموم مهندسه! تو تهران کار می کنه! وضع مالی شم خوبه!
- والا چی بِگُم؟!
- ببینین! من اگه خودم یه کلمه به کژال بگم بیاد شهر، مطمئن باشین که فرداش تو شهره! می دونین که شاید تنها کسی که الان کژال بهش اعتماد داره و حرفش رو گوش می کنه، منم! حالا چی مش گین؟!
«خسرو از جاش بلند شد و رفت جلوی در کژال نشست و گفت»
- پدر! من یه بار کژال خانم رو دیدم! ازش خوشم اومده! مطمئن هستم دختری با اراده ی اون حتماً در زندگی موفق می شه! اجازه بدین که ما با همدیگه ازدواج کنیم! کمکش می کنم تا بره دانشگاه! اون خاشق درس خوندنه! برای خودش کسی می شه! برای شمام سر بلندی و افتخار می آره! می دونین اگه کژال خانم درسش رو ادامه بده تا چند سال دیگه می شه یه خانم دکتر؟!
- کِژال دِکتُر بّشَه؟!
- آره! چرا که نه! هم اراده ش ر وداره و هم استعدادش رو!
- تو از کِجا مِنه؟!
- باهاش صحبت کردم!
- کِجا؟!
- بالای کوه!
«پدرش یه نگاهی کرد و گفت»
- آبِرومو چطور جمع وَرکَنم؟!
« من و خسر ویه نگاه به همدیگه کردیم که من زود گفتم»
- کژال ر ومی آرم تو ده! می آرم تو میدون ده! می گم بیفته رو دست و پای شما و ازتون معذرت خواهی کنه!
«دوباره یه نگاه کرد و گفت»
- جلو اهالی؟!
- آره! جلو همه ی اهالی!
- پَس ش چه؟!
- بعدش من و خسر وخان می آئیم خونه ی شما خواستگاری!
خودتان تِنها؟!
«برگشتم به خسرو نگاه کردم که گفت»
- یعنی منظورتون اینه که با پدر و مادرم بیائیم؟!
- ها! سی تو دختر نمی دُم! بزرگتِرِت بایس وَشه ایجا! نِنَه و بوآت رو روونه کن ایجا! ایجا رسم ایطوریَه!
«خسرو یه خرده فکر کرد و بعدش گفت»
- باشه!
- چِل تا گیسوِندُم بایس رَد کنی سی مو! شیروها کِژال ایقده!
«اینو گفت و از جاش بلند شد و رفت دم در و برگشت طرف ما و گفت»
- بّش وگین برگِرده سی خانه!
«بعد بدون خداحافظی رفت بیرون! من و خسرو و مادر کژال فقط نگاهش کردیم!
یه لحظه بعد مادرش اومد جلو من و دستم رو گرفت تو دستش و گفت»
- خانم دکتر! ترو جوونی ت قسم! ای جِوون ریگ به پا نِداره؟!
«دستش رو محکم گرفتم تو دستم و گفتم»
- نه عزیزم! مطمئن باش! آقاتر از این خسرو داماد پیدا نمی کنین! کژال مثل خواهر کوچیکتر من می مونه! می دونم که اینا با همدیگه خوشبخت می شن!
«یه مرتبه اشک از چشماش اومد پایین! بعدش برگشت طرف خسرو نگاهش کرد و خندید!»
***
«با رفتن مادر کژال، یه حوله ی قرمز آویزون کردم رو بند پشت درمانگاه! اینطوری به کژال خبر دادم که کارش دارم! مطمئن بودم که آخر شب هر جوری هست خودش رو بهم می رسونه!
جریان حوله قرمز رو هم به خسرو گفتم! بهش گفتم که احتمالاً کژال از کوه می آد پایین. راستش می خواستم خیالم از طرف خسرو راحت بشه! می خواستم باهاش صحبت کنم. برای همین م دو تا چایی ریختم و خسرو رو که بیرون داشت قدم می زد صداش کردم و دو تایی تو درمانگاه نشستیم به صحبت کردن!»
- چی شد خسرو؟! چطوری یه مرتبه از کژال خوشت اومد؟!
- خودمم نمی دونم!
- نکنه دلت براش سوخته و این طوری می خوای کمکش کنی؟!
- نه! اصلاً!
- پس چی؟!
- راستش از وقتی جریانش رو برام تعریف کردی، یه احساس عجیبی نسبت بهش پیدا کردم! یعنی دختری با این اراده قابل تحسین و احترامه!
وقتی م که دیدمش، خب ازش خوشم اومد! به نظر من دختر قشنگیه!
- خب آره! کژال دختر خوشگلی یه! چشم و ابرو مشکی! با نمک! مخصوصاً با اون شکل و شمایلی که تو کوه داره! تفنگ و قطار فشنگ و اسب!
- اون شب که شماها رفتین، من فقط حواسم به اون بود! یعنی اولش ازم خواست که منم برگردم! وقتی دید قبول نمی کنم بهم گفت که از کنارش تکون نخورم! تو همون مدت که وقت داشتیم و هنوز اون مردا نرسیده بودن بالا،کمی باهاش صحبت کردم! دتر باهوش و منطقی ایه! خیلی م شجاعه!
وقتی اون آدما رسیدن بهمون، شروع کرد به تیر اندازی! عین یه کماندو! جالب اینکه همه ش خودش رو می کشید جلوی من که نکنه یه وقت تیر به من بخوره! در واقع خودشو سپر بلای من می کرد! خیلی خونسرد و مسلط بود! نمی ترسید! جا نمی زد! محکمِ محکم جلو اون همه مرد ایستاده بود! مطمئن بودم که اگه بخواد حداقل سه چهار نفرشون رو می تونه با تیر بزنه امّا اینکارو نمی کرد! فقط می ترسوندشون! جلو پاشون رو هدف می گرفت! درخت بغل شون رو هدف می گرفت! زیر پای اسب شون رو هدف می گرفت! جالب اینکه هر تیری شلیک می کرد و می خورد بغل یکی از اون آدما، بلافاصله فرار می کردن و بلند بلند بهش فحش های بد می دادن امّا من یه کلمه حرف بد از دهنش نشنیدم! خونسرد داشت از خودش دفاع می کرد!
پروازه! من مطمئنم که اگه کژال درسش رو ادامه بده موفق می شه! یعنی خیلی موفق می شه! اینو می گم ناراحت نشی آ اما به نظر من کژال یه دختر استثنائیه!
اونجا طوری از من مواظبت می کرد که، چه جوری بگم؟!
«خندیدم و گفتم»
- که عاشقش شدی!
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 3
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 54
  • بازدید ماه : 581
  • بازدید سال : 2,498
  • بازدید کلی : 67,979
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...