close
چت روم
رمان کژال فصل17
loading...

CiTy Romance

همه شونم سرشون به کارشون گرمه! اصلاً آدم باورش نمی شه که مثلاً یکی شون ممکنه یه روزی یه همچین کاری بکنه! یعنی از اون دخترای ساده و آروم بعیده که این طوری طغیان کنن! - مثل کژال ملیون ها دختر و زن تو دنیا دارن مبارزه می کنن! بدون تفنگ! و نه تو کوه! تو همون خونه هاشون! با نابرابری ها! تبعیض ها! حق کشی ها! با زندگی! اما هیچکس توجهی بهشون نداره! برای هیچ کس قهرمان نیستن! همه قهرمان رو فقط کسی می دونن که یا مثل هنرپیشه های این فیلما تفنگ دستش بگیره یا مثلاً یه چیزی اختراع کنه یا مثلاً یه رمان بنویسه!…

رمان کژال فصل17

Sheida بازدید : 116 دو شنبه 01 / 02 نظرات ()

همه شونم سرشون به کارشون گرمه! اصلاً آدم باورش نمی شه که مثلاً یکی شون ممکنه یه روزی یه همچین کاری بکنه! یعنی از اون دخترای ساده و آروم بعیده که این طوری طغیان کنن!
- مثل کژال ملیون ها دختر و زن تو دنیا دارن مبارزه می کنن! بدون تفنگ! و نه تو کوه! تو همون خونه هاشون! با نابرابری ها! تبعیض ها! حق کشی ها! با زندگی! اما هیچکس توجهی بهشون نداره! برای هیچ کس قهرمان نیستن! همه قهرمان رو فقط کسی می دونن که یا مثل هنرپیشه های این فیلما تفنگ دستش بگیره یا مثلاً یه چیزی اختراع کنه یا مثلاً یه رمان بنویسه! اما کسی متوجه نیست که تک تک این زن ها و دخترها به نوبه ی خودشون یه قهرمانن!
«برگشتم طرفش و با عصبانیت گفتم»

- پشت هر مرد موفقی حتماً یه زن قهرمان وجود داره! اینو تا حالا نشنیدی؟!
«با تعجب نگاهم کرد که دوباره گفتم»
- اگه شما آقایون پشت نداشته باشین هیچ وقت نمی تونین موفق باشین!
«یه لبخندی زد و گفت»
- من موافق تساوی حقوق زن و مرد هستم! من تو جبهه ی شمام!
«سرم رو برگردوندم طرف کوه و هیچی نگفتم! نمی دونستم چرا بیخودی ازدست شایان عصبانی شده بودم! شاید به دلیل اینکه اونم یه مرد بود! دلم می خواست این اتفاقات رو یه جوری به گوش تمام مردای دنیا برسونم! دلم می خواست همه ی مردای دنیا داستان کژال رو بفهمن! دلم می خواست تمام مردای دنیا پیام کژال رو بگیرن! ولی انگار که حتی ذهن مردای همین آبادی که تو دو قدمی کژال بودن م توانایی دریافت یه همچین پیامی رو نداشت!
بیست دقیقه، نیم ساعت دیگه م گذشت که یه مرتبه از جلومون یه صدایی اومد و بعدش یه شیهه ی خفیف اسب! نمی شد درست لای درختارو دید! شاخ و برگ درختا جلوی نور ضعیف ماه رو گرفته بودن! مردمک چشمم بازِ باز شده بود و تو تاریکی دنبال اسب و سوارش می گشت!
یه لحظه بعد سایه اسب رو دیدیم! خسر وبود! تنها! داشت آروم می اومد طرف ما! انگار خدا دنیارو بهم داد! زود از اسب پیاده شدم و رفتم طرفش و تا رسیدم بهش زدم زیر گریه و دست مرو دراز کردم طرفش! آروم دستم رو گرفت و بهم خندید! سرم رو گذاشتم رو پاش و گریه کردم! گریه خوشحالی بود!
شایانم پیاده شده بود و اومده بود پشت سرم. نمی دونستم تو اون لحظه باید چی به خسرو بگم! ازش به خاطر طرز فکر غلطم عذر خواهی کنم؟! یا باید به خاطر این دیوونگی بهش اعتراض می کردم یا باید بهش می گفتم چقدر از اومدنش خوشحالم؟!
اما هیچکدوم از این حرفا گفته نشد! اصلاً کسی چیزی نگفت! نه من نه خسرو نه شایان! شایدم حرفی برای گفتن نبود! یه آتیش بزرگ اون بالا روشن بود و خسروام پیش ما! همه چیز معلوم و مشخص بود!
حدوداً یه ساعت یه ساعت و نیم بعد، با خسرو، تو ماشین نشسته بودم و داشتیم بر می گشتیم طرف ده. فقط یه سؤال تو ذهنم بود و باید از خسرو می پرسیدم!»
- خسرو!
«صورتش رو برگردوند طرفم»
- توام تیراندازی کردی؟
- فرقی م داره؟
- آره!
- کمی کمکش کردم.
- یعنی به طرف آدما تیر اندازی کردی؟
- نه! سر تفنگ رو بالا گرفته بودم و تیر اندازی می کردم!
- تو فکر می کنی کار کژال درسته؟
- هر کسی باید از حقوق خودش دفاع کنه اما نه از هر راه و نه با هر وسیله ای! اینجا قوانین جنگل که حکمفرما نیست! قانونی هست! پاسگاهی هست! مأموری هست! کژال می تونست حداقل با یکی مثل تو مشورت کنه! می تونست بره پاسگاه و مشکل رو باهاشون در میون بذاره! اونام حتماً کمکش می کردن! از طریق قانون! اگه قرار باشه با هر حق کُشی، مردم رو همدیگه تفنگ بکشن که دیگه نمی شه جایی با آرامش زندگی کرد!
- کاش اینارو به خودش می گفتی!
- گفتم قبول م کرد! طفلک گناهی م نداره! مگه چند سالشه؟! فوقش بیست سال!
- نه، انگار کمتره!
- نوزده سال! یه دختر نوزده ساله، اونم تو یه روستا براش دسترسی به یه مشاور خوب سخته!
- تو فکر می کنی بالاخره چی می شه؟
- درسته که کژال در مورد نوع مبارزه و اعتراض اشتباه کرده اما اونایی م که به این صورت دنبالش می رن م اشتباه می کنن! من مطمئن هستم اگه مسئله رو به پاسگاه اطلاع می دادن و جای خودشون چند تا مأمور می رفت کوه دنبال کژال، حتماً مسئله حل می شد! بدون مشکل! این اشتباه شاید از طرف یه دختر نوزده ساله پذیرفته بشه اما از یه عده آدم عقل رس نه! اسم خودشونم گذاشتن بزرگان ده! کدخدا!
«تقریباً نزدیک ده بودیم که از همون دور یه روشنایی دیده می شد! یه دودی م رو هوا بود! کمی که رفتیم جلو و وارد ده شدیم، اهالی رو دیدیم که تو میدون ده، این ور و اون ور می رن! خسرو ماشین رو یه گوشه ای نگه داشت و پیاده شدیم! تا پام رو از تو ماشین گذاشتم بیرون ننه احمد دوئید جلوم و گفت»
- کجائی ننه؟!
- چی شده ننه احمد؟!
- زراعتِ کدخدا رو به آتیش داده!
- کی؟!
- کژال! شیرُم! پِلَنگُ م!
«برگشتم یه نگاه به خسرو کردم که ننه احمد دوباره با ذوق گفت»
- حقُ م داره! بیست تا نامرد با تفنگ پِی ش افتادن! اونم تو نیمه شو!
«بعدش سرش رو آورد جلوتر و با خنده گفت»
- آگایی چه کِردُم؟! یه توله گربه رو بُردُم سرِ دیفال! سِگای آبادیُ م ریختن گِردش! حالا واق نِکِن و کِی واق بِکِن!
«تازه فهمیدم چرا سگ های آبادی اون طوری پارس می کردن! نگو کار ننه احمد بوده! می خواسته یه جوری به کژال خبر بده! از خنده مرده بودم! واقعاً چه فکر بکری!»
- ننه جون تو کژال رو سِیر کردی؟!
- آره ننه احمد! اون بالا پیشش بودیم که صدای سگ های ده بلند شد! فکر می کردیم که همینجوری دارن پارس می کنن اما یه لحظه بعد فهمیدیم که حتماً یه خبری شده و شماها دارین علامت می دین! کژال م زود رفت بالای یه بلندی و فهمید که اومدن دنبالش! آفرین! خیلی کارتون عالی بود!
«همچین ذوق کرد خندید که نگو! وقتی خنده هاش تموم شد گفت»
- جات سبز سیر کنی رو کدخدارو! رنگ داده بود سی سفید آب! زبون ش چوب شُدَه بود! او از آخورش، ای از زراعتش! دیه سی مو دور وَر نمیدارَه!
- از کجا می دونین کژال مزرعه ش رو آتیش زده؟!
- پَ کارِ کینه؟!
«دیدم راست می گه حتماً کار کژاله!»
- حالا همه ی مزرعه ش سوخته؟!
- نه بوآ! نمیه ش گُر گرفته بی که به دادش رسیدن! های بنازُمِت کِژال!
«دوتایی خندیدیم و ازش خداحافظی کردم و سوار ماشین شدیم و رفتیم تو خونه و سماور رو روشن کردم. خسرو رفت و دست و صورتش رو شست و منم لباسامو عوض کردم و نشستیم. اومدم بهش بگم که امشب جا بخوابه که یه مرتبه گفت»
- شایان پسر خیلی خوبیه! با اصالته!
« هیچی نگفتم که دوباره گفت»
- نظر خودت چیه؟
« یه لحظه صبر کردم و گفتم»
- من اگه بهت تلفن کردم، یکی ش بخاطر همین مسئله بود! باید بهتون می گفتم!
- مادرشم خیلی خانم و فهمیده س!
«بازم هیچی نگفتم! یه خرده بعد گفت»
- از نظر مالی م وضع بسیار خوبی دارن!
- من برام مسائل مالی اصلاً مهم نیست!
«اینو گفتم و بلندشدم که چایی دم کنم. رفتم تو آشپزخونه و سرم رو با سماور و قوری گرم کردم اما باید بر می گشتم تو سالن. خیلی دلم می خواست می تونستم حرف بزنم اما طرز تربیت م طور دیگه ای بود! کاش الان پدر و مادرم زنده بودن!
برگشتم تو سالن و نشستم و گفتم»
- الان چایی دم می کشه.
- نگفتی نظر خودت چیه؟
- نظر من؟!
- آره!
- با خودم عهد کردم که دیگه در مورد هیچی نظر ندم چون ممکنه غلط از آب در بیاد!
- یعنی اگه یه مریض م اومد پیش ت هیچ نظری نمی دی؟! اون وقت چطوری معالجه ش می کنی؟!
- منظورم در مورد آدما بود!
- حالا چرا به این نتیجه رسیدی؟!
«یه لحظه ساکت شدم و بعد دلم رو به دریا زدم و گفتم»
- بخاطر تو!
- بخاطر من؟! بخاطر من برای چی؟
- می خوای راستش رو بدونی؟
- حتماً!
- ببین خسرو! من تازه متوجه شدم که یه عمر در مورد تو اشتباه می کردم! یعنی اصلاً تو رو نشناخته بودم!
- چرا؟!
- من می دونم که وجودم به زور به شما، یعنی تو و عمو و زن عمو تحمیل شد!
- این حرفا چیه؟! تو دختر عموی من هستی!
- اینا واقعیته! همیشه م بخاصر این مسئله خودم رو سرزنش کردم هرچند که گناهی نداشتم!
« اومد یه چیزی بگه که زود گفتم»
- بذار حرف بزنم! حالا که شروع کردم بذار حرف بزنم!
« یه خرده مکث کرد و بعد گفتم»
- شماها همه با من مهربون بودین و کمک م کردین! اگه شماها نبودین معلوم نبود من الان چه وضعیتی داشتم! اما منم دلم نمی خواست که زندگی م اینطوری بشه! منم دلم پدر می خواست! دلم مادر می خواست! دلم می خواست تو خونه ی پدر و مادرم بزرگ بشم! همین طور که الان کمبود شون رو به شدت حس می کنم! توام همیشه به من کمک کردی! همین الانم داری کمک م می کنی! راستش من همیشه ترو و یه آدم منطقی و . . .
« دوباره یه سکوت کردم و گفتم»
- می خوام راحت باهات حرف بزنم! من همیشه ترو یه آدم خشک و سرد و بی احساس تصور کرده بودم! یه آدمی که مثل ماشین می مونه! درس خون، منظم، مرتب، مبادی آداب!
امشب چیزایی ازت دیدم که تمام افکارم رو دگرگون کرد! اصلا! فکر نمی کردم تو یه همچین آدمی باشی! اسب سواری بلد باشی! تیر اندازی کنی! اون بالا پیش کژال بمونی یا اصلاً با کلّ این مسئله موافق باشی!
من امشب تازه فهمیدم که چقدر در مورد تو اشتباه می کردم! یعنی خودت باعث شدی که من در موردت اشتباه فکر کنم! من تو دختر عمو و پسر عمو هستیم! یه صحبت هایی م که در گذشته در موردمون شده بود! اما من در تمام مدتی که تو خونه ی شما بودم هیچ اشاره یا کنایه یا کوچک ترین چیزی از تو ندیدم که چیزی در مورد خودم یعنی احساسی که تو به من داشتی یا داری متوجه بشم ! هیچی! برای همین م در موردت اون طوری فکر کردم و یه همچین شناختی نسبت به تو پیدا کردم! می فهمی؟!
«اینو گفتم و از جام بلند شدم و رفتم طرف آشپز خونه! زیر چشمی نگاهش کردم و رفتم! بازم همون خسرویی بود که بود! آروم و خونسرد!
دو تا چایی ریختم و برگشتم و گذاشتم رو میز و خودم نشستم اما خجالت می کشیدم نگاهش کنم ! نمی دونم چطوری تونستم حرفایی رو که یه عمر تو دلم بود بهش بگم! اما حالا نمی دونستم باید چیکار کنم! اونم که درست شده بود مثل قدیمش! خیلی خونسرد نشسته بود وهیچی نمی گفت!
یه دقیقه بعدم چایی ش رو برداشت و شروع کرد به خورردن! دیگه نتونستم طاقت بیارم و گفتم»
- حالا تو بگو! نظر تو در مورد من چیه؟
«فنجون چایی ش رو آروم گذاشت رو میز و گفت»
- تو دختر خیلی قشنگی هستی! قشنگ، خانم، با شخصیت! من مطمئن هستم هر مردی که با تو ازدواج کنه خوشبخت می شه! در واقع شانس آورده که تو همسرش شدی!
«بازم طوری حرف زده بود که اصلاً نمی تونستم خواست درونی ش رو بفهمم! همیشه م همینطوری بود! اما حالا که تا اینجا جلو رفته بودم باید ادامه می دادم برای همین م گفتم»
- فقط همین؟!
- «دوباره فنجونش رو برداشت و گفت»
- بقیه ش به خودت بستگی داره!
- به من؟!
- آره!
- در چه مورد؟
- در مورد هر چی که تو فکرته!
«بازم مسئولیت رو انداخته بود گردن من! نمی دونستم الان باید چی بگم اما باید یه چیزی می گفتم»
- پدر و عموم از خیلی وقت پیش، شاید تقریباً زمان به دنیا اومدن من ، ما دوتا رو یه جورایی برای همدیگه نامزد کردن! پس دیگه. . .
«بقیه ش رو نگفتم که زود گفت»
- عوصش موقعی که عموم خدا بیامرز فوت کرد و تو اومدی پش ما، پدرم منو و صدا کرد تو اتق و گفت: خسرو ، پروازه، از این به بعد خواهر توئه تا بینم خدا چی می خواد.
«بازم برگشتم سر جای اول م! یعنی بازم همه چیز وابسته به تصمیم خودم شد! اصلاً نمی شد با این خسرو حرف زد و چیزی از احساسش فهمید!»
- من مدیون شما هستم! و باید دِین م رو یه جوری ادا کنم!
- با ازدواجِ با من؟
«دلم می خواست بلند می شدم و حسابی کتک ش می زدم! بازم حرص م رو در آورده بود!»
- تنها کاری که از دستم بر می آد همینه!
- اون وقت فکر نمی کنی به من بر می خوره؟!
- برای چی؟!
- ازدواج برای جبران محبت!
- نه! اصلاً! یعنی چرا جبران؟! بالاخره من و تو دختر عمو و پسر عمو هستیم دیگه! نامزدم که هستیم!پس. . .
«عجب حرفی زده بودم! خودم از حرف خودم خجالت کشیدم و زدم زیر گریه! واقعاً نمی دونستم باید چیکار کنم ! اگه خسرو منو دوست داشته باشه چی؟! اون نمی خواد خودش رو به من تحمیل کنه! هیچ وقت نخواسته و نکرده! اگه منو دوست داشته باشه هم یه کلمه به زبون نمی آره! اون وقت اگه من باهاش ازدواج نکنم هیچ وقت خودمو نمی بخشم! اگرم دوستم نداشته باشه و یه کلمه از من بشنوه، که میخوام باهاش ازدواج کنم، حتماً اینکارو می کنه اون وقت م هیچ وقت خودمو نمی بخشم چون بازم بهش تحمیل شدم! خدایا پس چکار کنم!
همینجوری سرم رو انداخته بودم پایین و گریه می کردم که بلند شد و اومد کنارم نشست و موهام رو ناز کرد و گفت»
- چرا گریه می کنی؟!
- دلم برای پدرو مادرم تنگ شده! کاشکی الان زنده بودن!
- زنده هستن ! هر دوشون م تو تهران برای تو نگرانن! پدر و مادر تو اونان!
«یه لحظه سرم رو بلند کردم و گفتم»
- ترو خدا کمکم کن خسرو!
«بعد سرم رو تکیه دادم به شونه ش که آروم گفت»
- از حرکت کژال چیزی یاد نگرفتی؟
- چرا؟ اما. . .!
- اما نداره! من همیشه سعی کردم بهت یاد بدم قوی باشی و با اراده!
- هستم اما . . .!
- پس چرا نشون نمی دی؟!
« اشک هامو پاک کردمو آروم نشستم . تصمیم خودمو گرفتم! چشمامو بستم وگفتم»
- خسرو! من بعد از این که طرح م تموم شد، مثل یه کنیز برای شماها می شم! چه از نظر محبت چه از نظر مالی! و مطمئن باش که تمام خوبی های شمارو جبران می کنم اما. . .!
«ساکت شدم که گفت»
- اما چی؟
«تمام نیرو و توان م رو جمع کردم و همونجور که چشمام بسته بود گفتم»
- من ترو واقعاً دوست دارم خسرو اما مثل برادرم!
«با گفتن این حرف انگار هر چی انرژی تو تن م بود تموم شد! انقدر خسته شدم که نزدیک بود از حال برم! یه سنگینی عجیبی رو قفسه ی سینه م حس می کردم! حرف گفته شده بود و دیگه نمی شد کاریش کرد! شدیداً پشیمون شده بودم! اگه دوستم داشته باشه. . .!
چه دختر گَندِ بی چشم و رویی هستم من! لعنت به من! دخترِ احمقِ نمک نشناس! دیوونه ی نمک به حروم! این جواب این همه خوبی که به تو کردن نبود! این. . .
یه مرتبه همونجور که چشمام بسته بود و داشتم تو دلم به خودم فحش می دادم دستش اومد رو موهام و نازم کرد! چشمامو باز کردم و دستش رو گرفتم و ماچ کردم و زدم زیر گریه و گفتم»
- ببخش خسرو! ترو خدا منو ببخش! من کنیز توام! من کنیز همه ی شماهام! غلط کردم! از رو حرص م اینارو گفتم! ترو جون عمو منو ببخش! ترو. . .!
«نذاشت حرفم تموم بشه و گفت»
- تو خواهر منی پروازه! این حرفا چیه که می زنی! من واقعاً خوشحالم که حرف دلت رو به من زدی! منم تورو خیلی دوست دارم اما کثل یه خواهر! یه خواهر خوشگل و ناز!
« یه مرتبه گریه م بند اومد! دلم می خواست حرفی رو که زد، دوباره بشنوم!»
- مثل یه چی؟!
- خواهر ! یه خواهر خوشگل!
« یه نگاه بهش کردم و گفتم»
- داری دروغ می گی! چون من اون حرف رو زدم داری اینو می گی که من راحت باشم! اما من اون حرف رو از رو حرص م گفتم و . . .
- دیگه دروغ نگو!
- به جون عمو. . .
- قسم دورغ؟!
«نگاهش کردم که گفت»
- من حقیقت رو بهت گفتم پروازه! شاید اگه عمو زنده بود و تو انقدر به من نزدیک نبودی به چشم یه دختر عمو بهت نگاه می کردم و باهات ازدواج می کردم اما وجود تو برای سال ها در کنارم باعث شد که به چشم یه خواهر بهت نگاه کنم!
- بگو به جون عمو!
- به جون عمو!
-اصلاً سه بار به خدا قسم بخور!
- به خدا! به خدا! به خدا!
«پریدم بغلش و کردم! اون موقع فهمیدم چقدر خوشبخت بودم که یه برادری مثل خسرو همیشه کنارم بوده اما منِ احمق قدرش رو نمی دونستم! یعنی همونکه یه اسم نامزد روی ما گذاشته بودن، مانع بروز احساساتم شده بود! اگه این کلمه رو بزرگ تر ها نمی گفتن، من و خسرو خیلی سال پیش تکلیف خودمون رو می دونستیم و هر دومون این قدر ناراحتی رو تحمل نمی کردیم!
***
فصل پنجم
«فردای اون روز طبق معمول تو درمانگاه نشسته بودم و کتاب می خوندم. خسروام همونجا داشت قدم می زد که یه صدایی از و حیاط درمانگاه شنیدم! صدای یه مرد و یه زن بود که داشتن با همدیگه پچ پچ می کردن! آروم از جام بلند شدم و رفتم جلو در که دیدم درست حدس زدم. پدر و مادر کژال بودن! این طور که معلوم بود پدرش نمی خواست بیاد تو درمانگاه و مادرش داشت بهش اصرار می کرد!
در درمانگاه رو باز کردم و رفتم بیرون که تا چشم شون به من افتاد، هر دو ساکت شدن! تو همین موقع مادر کژال، شوهرش رو آروم هُل داد طرف درمانگاه وخودش زود اومد تو حیاط! شوهرشم با تردرید دنبالش اومد!
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 18
  • آی پی دیروز : 11
  • بازدید امروز : 97
  • باردید دیروز : 18
  • گوگل امروز : 11
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 200
  • بازدید ماه : 377
  • بازدید سال : 377
  • بازدید کلی : 69,425
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...