close
چت روم
رمان کژال فصل15
loading...

CiTy Romance

زود از جام بلند شدم و نگاه شون کردم که هر سه تایی سلام کردن و یکی شون گفت» - خانم دکتر جون دستُم به دومن تون! بِچَه م از کفُ م رفت! به دادُم برس! «با این که ترسیده بودم سعی کردم به خودم مسلط بشم! آروم گفتم» - بچه ت کجاست؟ - الان با ماشین می رسونن ش ! مو میون بر اومدُم ! - چه ش شده؟! - دی شو ناغافل خِرِش گرفت ! هر چی نِنَه ش آب حلقومش کرد اثر نِداشت! تا صو نیگرش داشتیم! الان دیه می رسن! خدا اجرت ده! یه کار کن خو بشه! - به امید خدا! صبر کن بیارنش ،خدا بزرگه! «خواستم برای احتیاط م که شده، برم طرف در…

رمان کژال فصل15

Sheida بازدید : 182 شنبه 30 / 01 نظرات ()
زود از جام بلند شدم و نگاه شون کردم که هر سه تایی سلام کردن و یکی شون گفت»
- خانم دکتر جون دستُم به دومن تون! بِچَه م از کفُ م رفت! به دادُم برس!
«با این که ترسیده بودم سعی کردم به خودم مسلط بشم! آروم گفتم»
- بچه ت کجاست؟
- الان با ماشین می رسونن ش ! مو میون بر اومدُم !
- چه ش شده؟!
- دی شو ناغافل خِرِش گرفت ! هر چی نِنَه ش آب حلقومش کرد اثر نِداشت! تا صو نیگرش داشتیم! الان دیه می رسن! خدا اجرت ده! یه کار کن خو بشه!
- به امید خدا! صبر کن بیارنش ،خدا بزرگه!
«خواستم برای احتیاط م که شده، برم طرف در و از درمانگاه برم بیرون اما هر سه تایی جوری جلوی در ایستاده بودن که نمی توانستم ازشون رد بشم! متأسفانه چیزی م اونجا دم دستم نبود که باهاش بتونم از خودم دفاع کنم!
همونجا ایستادم و نگاه شون کردم که یه مرتبه یکی شون دو قدم اومد جلو و درست جلوی میزم ایستاد! یه نگاهی بهش کردم و آروم گفتم»
- فعلا شما برین بیرون تا بچه رو بیارن!
« اینو که گفتم ، یکی دیگه شونم اومد این طرف میزم ایستاد! دیگه مطمئن شدم که دارن دروغ میگن! اما چیکار می تونستم بکنم؟! باید خونسردی خودمو حفظ می کردم! آماده شده بودم که کتابم رو پرت کنم تو صورت همونکه جلوی میز ایستاده بود و خودمو یه جوری از درمانگاه بندازم بیرون !
داشتم برای خودم نقشه می کشیدم که یکی شون گفت»
- خَو خانمِ دکتر، دختر از آبادی در می دی؟
- چی؟!
- اومدی سی ایجا دخترا مو رو از راه دِر کِنی؟
- این غلط آ به تو نیومده! گم شین بیرون!
- حالا سی ت نشون مِنَم که دیَه پررویی نمینی!
«نفسم بند اومد ! داشتم سکته می کردم! یه مرتبه حرکت کرد که بیاد اینور میز و منم پام رو گذاشتم رو صندلی و خواستم بپرم روی میز که یه مرتبه در درمانگاه محکم باز شد و ننه احمد خودشو انداخت تو درمانگاه! انگار خدا دنیارو بهم داد! زود از روی صندلی پام رو برداشتم و از این طرف میز اومدم و یارو رو محکم پرت کردم یه طرف و رفتم پیشِ ننه احمد ایستادم ! ننه احمدم یه نگاهی به اون سه تا کرد و با عصبانیت گفت»
- اِی جا چه مِنین؟!
- سی تو چه؟!
- سی مو چه؟! بِگُم هِلاکت کِنن؟
- لِچِکت نُیُفنه؟
«سه تایی زدن زیر خنده که ننه احمد از زیر لباسش یه چوب کلفت در آورد! سه تایی ساکت شدن و یکی شون دو قدم اومد جلو که یه مرتبه چشمش افتاد به بیرون از درمانگاه و همونجور نگاهش خشک شد! برگشتم بیرون رو نگاه کردم که دیدم تمام زن های آبادی تو حیاط و بیرون حیاط درمانگاه ایستادن و هر کدومم یه چوب دستشونه و دارن ماهارو نگاه می کنن! یارو که اینو دید زود خودشو از درمانگاه انداخت بیرون و اون دو تای دیگه م همین کار رو کردن که ننه احمد اولین ضربه رو زد! با چوبش محکم کوبید تو سر عقبی! زن های آبادی م حمله کردن! آن چنان این سه تارو می زدن که حتی نمی تونستن اخ بگن! فقط خودشون رو به زور از اون وسط انداختن بیرون و پا به فرار گذاشتن! تازه در حال فرارم گرفتار سنگ هایی شدن که زن ها و دخترا براشون پرت می کردن!
نمی تونم خوشحالی م رو بگم فقط از زور شادی و ترس زدم زیر گریه که ننه احمد بغلم کرد ! گرمای تن ش بهم عشق و ماید و اعتماد داد! اون لحظه بود که از کارم راضی شدم! راضی از این که برای یه همچین مردمی کار کردم! راضی از این که هنوزم یه همچین آدمایی وجود دارن!
زود بردنم تو درمانگاه و برام آب قند آوردن و یه خرده ازش خوردم تا کمی آروم شدم که یه مرتبه چشمم افتاد به زن کدخدا! با دختراش جلوم ایستاده بود. هر سه تاشون یکی یه چوب کلفت تو دست شون گرفته بودن! بهش خندیدم که اومد جلو و دوباره از زیر لباسش قطار فشنگ رو در آورد و گذاشت رو میزم و با خنده گفت»
- بسپرش دِست کِژال !
« قطار فشنگ رو برداشتم و گذاشتم توی کشوی میزم و از جام بلند شدم و زن کدخدا رو بغل کردم! یه مرتبه زد زیر گریه! احساسش رو درک می کردم! زخمی بود! زخمیِ غم! سرخورده از روزهایی که گذرونده! سرخورده از عمری که تلف کرده! جوونی ای که بیهوده سپری شده!
از تو درمانگاه اومدم تو حیاط ! همه ی دخترا و زن ها دورم رو گرفته بودن و هر کدوم شونم یه چوب تو دست شون بود! احساس امنیت شدیدی می کردم! حتی اگه اون لحظه کشته م می شدم ، بازم با احساس امنیت بود! احساسی که تا اون موقع نداشته بودم! حس این که ماهام می تونیم قوی باشیم! قوی هستیم! همیشه قوی بودیم!
یکی یکی شون دستم رو می گرفتن و فشار می دادن! دستای پینه دار! پینه ی کار! دستایی که از صبح تا شب کار می کردن ! کارهای سخت ! کار می کردن و چرخ زندگی رو جلو می روندن!
دل های ساده و بی آلایش و نازک! دل هایی که با یه کلمه ی با احساس نرمِ نرم می شد و بازم آماده ی محبت و فداکاری بود! از کنار هر کدوم شون که رد می شدم، دستم رو می گرفتن و فشار می دادن! علاوه بر این که توقع تشکرم تزم نداشتن، تو چشماشون یه جور حق شناسی و قدر دانی می دیدم! چشمایی که با یه کلمه ی مهر آمیز یه اشک می نشست!
***
«اون روز عصری درمانگاه رو باز نکردم ! چند تا قرص آرامبخش خورده بودم تا کمی اعصابم آروم بشه . ظهرش به خونه ی عموم اینا تلفن کرده بودم و جریان رو به طور مختصر برای خسرو گفته بودم. اونم فقط کمی لداری م داده بود و ازم خواسته بود که قوی باشم!
حدود ساعت سه بعد از ظهر بود که خان بانوام که جریان رو شنیده بود بهم زنگ زد. خیالش رو راحت کرم که دیگه خطری در بین نیست . گفت که یکی از تفنگچی هاشو چند روزی میفرسته درمانگاه که مواظبم باشه . ازش تشکر کردم و خداحافظی.
ساعت حدو پنج بود که از تأثیر قرص آرام بخش گیج خواب بودم . رفتم تو تختخواب و هنوز چشمامو نبسته خوابم برد ! یه خوابِ با اضطراب! همه ش می دیدم که چند تا مرد اومدن پشت در درمانگاه و می خوان حفاظ رو بشکنن و بیان تو! چندین بار با ترس از خواب پریدم اما دوباره از حال رفتم!
حدود ساعت یازده شب بود که با یه صدا، بازم از خواب پریدم! فکر کردم که دارم خواب می بینم اما این طور نبود! یکی داشت در می زد! حسابی ترسیدم! زود از جام بلند شدم و رفتم پشت پنجره! آروم پرده رو زدم کنار! اولش سایه ی یه مرد رو دیدم! یه مرد قوی هیکل! نفس م بند اومد! وقتی درست نگاه کردم متوجه شدم که خسروئه! انگار خدا دوباره دنیارو بهم داد! خسرو خودشو بهم رسونده بود! باورم نمی شد! امروز ظهر پای تلفن طوری صحبت می کرد که انگار یه اتّفاق خیلی ساده برام افتاده بود! اصلاً فکرشم نمی کردم که به این سرعت خودشو برسونه اینجا!
زود در و حفاظ رو باز کردم! یه لحظه دلم خواست که بغلشم کنم! اونم انگار متوجه شد که زود دستش رو آورد جلو و باهام دست داد و گفت»
- ترسوندمت؟!
- نه! یعنی آره اما خیلی خوشحالم که اومدی ! بیا تو!
« یه چمدون کوچیک با خودش آورده بود. برداشت و اومد تو. تا در رو پشتش بستم یه مرتبه زدم زیر گریه ! باقیمونده ی ناراحتی صبح و شادی الان! خوشخال و ساد از این که تنها نیستم! ایستاده بودم و نگاهش می کردم و هم اشک از چشمام می اومد پایین و هم می خندیدم! مثل همیشه احساسم ر ودرک کرد و گذاشت تا کمی آروم بشم و بعدش نشوندم رو یه مبل و خودش رفت از تو آشپز خونه برام یه آب آورد.
وقتی کاملاً آروم شدم و به اون احساس امنیتی که لازم داشتم رسیدم، ازم پرسید که چی شده. منم تمام جریان جریان رو براش گفتم. کمی فکر کرد و گفت»
- نباید وارد این جریان می شدی! نه به خاطر این که بگم کار بدی کردی! نه! کارت درست بوده اما خطرناک! ممکن بود اتفاق جبران ناپذیری برات بیفته!
«بعد نگاهم کرد و خندید و گفت»
- بهت افتخار می کنم ! همه مون بهت افتخار می کنیم!
«خیلی از خوم راضی شدم! یه احساس خیلی عالی بهم دست داد! بلند شدم و سماور رو روشن کردم. شام خورده بود. یه خرده بعد براش چایی دم کردم و رفتم پیشش نشستم. بهتر بود که جریان شایان رو هم می گفتم ! آروم آروم شروع کردم ! از خان بانو ! از خونه ی قصر مانندش! از طرز فکرش ! از محبت ش نسبت به خودم و بالاخره صحبت رو رسوندم به شایان . نمی دونستم چه عکس العملی نشون می ده! اخلاق شم طوری بود که نمی شد از ظاهرش، پی به باطنش برد!
وقتی تمام جریان رو براش رو براش تعریف کردم و اونم دقیق همه رو گوش داد، فقط یه چیزی ازم پرسید! گفت همه ش دقیق همین بود؟!
کاملاً مطمئنش کردم که خیلی خونسرد یه نگاه طرف آشپز خونه کرد و گفت»
- فکر کنم چایی دم کشیده !
« فهمیدم دیگه می خواد در مورد این مسئله حرف بزنه! بلند شدم و براش چایی و میوه آوردم. خستگی از صورتش معلوم بود. چندین ساعت رانندگی کرده بود. چایی ش رو که خورد از جاش بلند شد چمدونش رو برداشت و گفت»
- من میرم تو درمانگاه می خوابم!
« هر چی بهش اصرار کرده که همونجا تو خونه بمونه قبول نکرد .روپوشم رو پوشیدم و با هم رفتیم بیرون و در درمانگاه رو باز کردم و رفتیم تو . چمدونش رو گذاشت رو میز یه نگاه دور و ورش کرد و گفت»
- عالیه! رو همین تخت می خوابم.
«براش یه تشک و بالش و پتو آوردم و کلید رو دادم بهش و خودم برگشتم خونه. حالا دیگه می تونستم راحت بخوابم .پسر عموم بغل گوشم بود و مواظب من! کاری که شاید همیشه کرده بود! یه وظیفه ی اجباری!
فردا صبحش تمام اهالی ده فهمیده بودن که پسر عموم شبونه برای حمایت از من خودشو رسونده اونجا. کدخدام فهمیده بود! برای همین م اومده بود اونجا و زبون بازی می کرد! تعارف خیلی زیاد که پسر عموم بره خونه شون! بی شرف انگار نه انگار که اون چند نفرو خودش اجیر کرده و فرستاده سراغ من ! یعنی خبر نداشت که زنش جریان رو فهمیده و به ما گفته!
خلاصه خسرو خیلی مؤدبانه اما سرد و خشک دعوتش ر ورد کرد و اونم گذاشت و رفت! حالتِ خشم رو ته چشماش می دیدم اما رو لب ش خنده بود! پدر سوخته خیلی ناراحت بود از این که تیرش به سنگ خورده بود! اگه دستش می رسید کلّه ی منو از تنم می کند!
خلاصه خسرو بعد از یه دوش گرفتن و صبحونه خوردن رفت که یه گشتی دور و ور درمانگاه بزنه. منم طبق معمول رفتم تو درمانگاه و با خیال راحت نشستم به کتاب خوندن که ننه احمد پیداش شد! از جام بلند شدم و بغلش کردم! گرمِ گرم!
صورتم رو بوسید و گفت که زیاد نمی تونه پیشم بمونه! گفت که یه چیزایی برای کژال آماده کرده که باید به دستش برسه. قرار گذاشتیم که یکی دو ساعت از تعطیلی درمانگاه، یه جوری برام بیاردشون که منم شبونه ببرم بهش بدم ! حالا دیگه با وجود خسرو می تونستم برم کوه!
وقتی خیالش راحت شد ، دوباره صورتم رو بوسید و رفت. منم دوباره با خیال راحت نشستم به کتاب خوندن!
یه ساعت بعد خسرو برگشت درمانگاه. خیلی از اونجاها خوشش اومده بود. براش یه چایی ریختم. نشست کنار میزم. جریان ننه احمد رو براش گفم. انگار اونم بدش نمی اومد کمی هیجان وارد زندگیش بشه! بر خلاف تصور من!
تقریباً نیم ساعت با همدیگه صحبت کردیم که یه مرتبه از بیرون صدای حرکت ماشین اومد و بعدش گرد و خاک کچه ر وگرفت ! از جام بلند شدم و رفتم پشت پنجره که دیدم یه ماشین شیک مدل جدید با ماشین پاسگاه جلوی درمانگاه ایستادن! تا درش باز شد و چشمم به شایان افتاد، خشکم زد! اصلاً انتظارش رو نداشتم! یعنی اصلاً دلم نمی خواست همدیگرو ببینن! نمی دونستم الان چه اتفاقی می افته!
تا برگشتم دیدم خسرو پشت سرم ایستاده! فقط نگاهش کردم که خیلی خونسرد گفت»
- احتمالاً ایشون باید شایان خان باشن؟!
- اون اصلاً اینجا نبود که! نمی دونم چطوری سر و کله ش پیدا شده!
«دوباره برگشتم طرف در که دیدم شایان رسیده نزدیک ساختمون! اونم تا از پشت شیشه چشمش افتاد به خسرو، یه لحظه جا خورد اما اومد طرف در که بازش کردم و رفتم بیرون. خسروام دنبالم اومد و تا رسیدیم به همدیگه شایان همونجور که دستش رو آورد جلوی من گفت»
- سلام ! تا مامان جریان رو بهم گفت سریع حرکت کردم ! شما خوبین؟!
«باهاش دست دادم و ازش تشکر کردم که برگشت طرف خسرو و نگاهش کرد! زود گفتم»
- معرفی می کنم. خسرو پسر عموم ، شایان خان پسر خان بانو!
«دوتایی به همدیگه سلام کردن و با هم دست دادن که شایان گفت»
- خوشحالم که شما اینجا هستین! من متأسفانه دیر خبر دار شدم! کی تشریف آوردین؟!
- دیشب رسیدم ! ممنون از این که شما و مادرتون انقدر نسبت به پروازه لطف دارین! ممنون!
- خواهش می کنم ! اختیار دارین!
«تو همین موقع دو تا مأمور اومدن پیش مون. باهاشون سلام و علیک کردیم و جریان دیروز رو تعریف کردم. اونام برای تحقیقات رفتن تو ده. شایان و خسروام رفتن تو درمانگاه و براشون چایی ریختم و اونام شروع کردن در مورد کژال و عملی که انجام داده بود صحبت کردن! جالب این که طرز فکر هر دوشون با هم یکی بود! هر دو موافق ایستادگی و دفاع از حق کژال اما مخالف خشونت!
نیم ساعت بعد، مأمورا کارشون تموم شد و رفتن. تقریباً موقع ناهارم بود. از قبلش یه ماکارونی درست کرده بودم. شایان خیلی اصرار داشت که همگی بریم خونه ی اونا اما قبول نکردیم و سه تایی رفتیم تو خونه و ناهار رو با هم خوردیم. خیالم از بابت این دو تا کمی راحت شده بود! هر چند که نمی تونستم بفهمم که خسرو چه احساسی داره یا شایان الان چه چیزی تو فکرشه اما هر دو خیلی خوب و با فرهنگ بالایی با همدیگه برخورد کرده بودن! البته همین انتظارم از هر دوشون داشتم!
بالاخره یه ساعت بعد ازناهار، شایان از جاش بلند شد و با تشکر زیاد و دعوت همراه با اصرار زیاد برای شام ، ازمون خداحافظی کردو رفت. خسروام رفت تو درمانگاه و رو تخت گرفت خوابید. هر چقدر که بهش گفتم همونجا بخوابه بول نکرد! خوشحال بودم از این که ملاحظه ی خیلی از مسائل رو می کنه! همیشه م همین طور بود!
عصر بازم خسرو برای قدم زدن رفت و دو ساعت بعد برگشت. درمانگاه رو هم کمی بعدش تعطیل کردم و دو تایی رفتیم خونه. براش میوه آوردم و شروع کردیم به صحبت کردن. صحبت های متفرقه! در مورد گذشته، پدر و مادرم ، عموم و زن عموم و خیلی چیزای دیگه. داشتیم خاطراتمون رو مرور می کردیم که ننه احمد در زد. یه کیسه ی بزرگ دستش بود. وقتی دید خسروام اونجاس دیگه تو نیومد و کیسه رو داد و رفت. من و خسروام آماده شدیم و چیزایی رو که باید برای کژال می بردم، گذاشتم تو ماشین و حرکت کردیم.
با ماشین تا قلعه ی خان بانو یه ربع بیشتر راه نبود. همین که رسیدیم نزدیک قلعه، یه تفنگچی زود در قلعه رو برامون باز کرد و رفتیم تو. خسروام از دیدن یه همچین جایی تعجب کرده بود. باورش نمی شد که هنوز یه همچین بناهایی وجود داشته باشه!
وقتی رسیدیم جلوی پله ها، شایان و خان بانو اومدن به استقبال مون و خیلی خیلی گرم، خسرو رو پذیرفتن ! شایان دست انداخته بود دور شونه ی خسرو و مثل یه دوست قدیمی باهاش احوالپرسی می کرد. خان بانوام همین طور! جالب اینکه عکس العمل خسروام همونجور بود! صمیمی و گرم! به طوری که اگه کسی جریان رو نمی دونست فکر می کرد این دو نفر سال هاست که همدیگرو می شناسن!
خان بانوام شام خیلی خیلی مفصلی تدارک دیده بود! چند جور غذا و سالاد و دسر و چی و چی و چی! دیگه میز جا نداشت که چیزی روش گذاشته بشه! خدمتکارهام مرتب ازمون پذیرایی می کردن!
چیز جالب و عجیبی که باهاش برخورد کردم رفتار خسرو بود! خسرویی که من همیشه فکر می کردم خیلی سرد مزاجه! یعنی این طوری م بود اما نمی دونستم چرا انقدر عوض شده! البته من رفتار خسرو رو همیشه با خودم و داخل محیط خونه دیده بودم و نمی دونستم که بر خلاف تصور من خیلی م مجلس آرا و خوش صحبته! مخصوصاً با شایان! کم کم با هم خودمونی شده بودن و شوخی می کردن! راستش کمی حسودی م شد! انتظار نداشتم که پسر عموم با شاید رقیبش یه همچین رفتار دوستانه ای داشته باشه!
بالاخره شام تموم شد و خدمتکارها برای تمیز کردن میز اومدن و ماهام رفتیم تو سالن و نشستیم و برامون چایی و قهوه و نسکافه آوردن . همونجور که داشتم چایی م رو می خوردم و با خان بانو صحبت می کردم، متوجه شدم که خسرو داره آروم یه چیزایی به شایان میگه! شایانم داشت گوش می داد. بعد دو تایی ازمون غذرخواهی کردن و بلند شدن و رفتن کمی اون طرف تر، چند دقیقه ی بعد برگشتن وشایان گفت»
- پروازه، خسرو می گه گویا قراره شما یه چیزایی برای کژال ببرین! می خواستم اگه اجازه بدین منم باهاتون بیام!
«برگشتم و به خسرو نگاه کردم که گفت»
- بهتره شایانم باهامون باشه ! ما کوه رو نمی شناسیم!
- آخه نمی خوام باعث درد سرشون بشم!
- درد سر برای چی؟! اتفاقاً خیلی هیجان انگیزه! من خودم خیلی سخت تونستم یه همچین چیزی رو باور کنم! خیلی م دلم می خواد این کژال خانم رو از نزدیک ببینم!
«دیدم خسرو راست میگه! ما کوه رو درست نمی شناسیم! برای همین م موافقت کردم و شایان رفت که ترتیب حرکت مون رو بده و تقریباً بیست دقیقه بعد برگشت و گفت که اسبا حاضرن. من و خسروام از جامون بلند شدیم و بعد از تشکر از خان بانو از خونه اومدیم بیرون. جلو پله ها سه تا اسب حاضر بود! عروسک و تندر و یه اسب دیگه.
رفتم جلو و عروسک رو ناز کردم که سرش رو برام تکون داد. تو همین موقع شایان یه چیزی به یکی از تفنگچی ها گفت که اونم رفت تو ساختمون و کمی بعد با دو تا تفنگ برگشت! یه نگاه به شایان کردم و گفتم»
- تفنگ برای چی ؟!
- آخه این وقت شب! کوه! جنگل! شاید خطری در کمین باشه؟!
«اومدم به خسرو چیزی بگم که دیدم زود رفت طرف شایان و یکی از تفنگ هارو با چند تا فشنگ ازش گرفت و یه نگاهی به تفنگ کرد و بعدش انداخت رو کول ش و رفت طرف اسب ها و تا رسید گفت»
- کدوم رو من باید سوار بشم؟
«داشتم از تعجب شاخ در می آوردم! خسرو اصلاً اهل این حرفا نبود! یعنی حداقل من این طوری فکر می کردم! می خواستم یه جوری آروم بهش بگم که مواظب باشه! دلم نمی خواست جلوی شایان بی دست و پا جلوه کنه! مثلاً وقتی سوار اسب میشه یه مرتبه بخوره زمین! یواش رفتم جلو که شایان گفت»
- هر کدوم رو که دلت می خواد سوار شو!
«خسرو یه نگاهی به اسب ها کرد و گفت»
- این یکی که حتماً پروازه سوارش می شه! اون یکی م که حتماً مال خودته چون داره هی بی تابی می کنه و ترو نگاه می کنه! پس این یکی باید مال من باشه!
«اینو گفت و تا اومدم تا اومدم باهاش حرف بزنم که لبه ی زین رو گرفت و پاش رو گذاشت رو رکاب و سوار شد! دلم ریخت پایین! نکنه خدای نکرده اتفاقی براش بیفته! نکنه اسب بزندش زمین! یه لحظه زبونم بند اومد که خسرو خیلی خونسرد دهنه ی اسب رو کشید که اسبش یه چرخی زد و برگشت اون طرف و یه مرتبه حرکت کرد و چند قدم که رفت به تاخت اومد طرف ما و کمی از ما دور شد! اومدم به شایان بگم که انگار اسب رم کرده اما یه مرتبه خسرو نگه ش داشت و یه چرخ دیگه زد و به تاخت اومد طرف ما و تا رسید، در جا اسب رو میخکوب کرد! این یکی م باورم نمی شد! مشخص بود که کاملاً به اسب تسلط داره!
مات داشتم نگاهش می کردم که بهم خندید و گفت»
- چرا سوار نمی شی؟
- تو اسب سواری بلدی؟!
- آره!
- از کجا یاد گرفتی؟!
- باشگاه اسب سواری! سوار شین دیر میشه!
«انگار باید یه بار دیگه خسرو رو می شناختم! خسرویی که چهارتا کلمه حرف رو با من به زور می زد حالا شده بود رابین هود!
رفتم طرف عروسک و سوار شدم. شایانم سوار شد و سه تایی حرکت کردیم و از قلعه اومدیم بیرون و رفتیم طرف جنگل. همون راهی که چند شب پیش با خان بانو رفته بودیم.
تقریباً مهتاب بود. البته نه به صورت کامل اما می شد اطراف مون رو ببینیم! شایان جلو حرکت می کرد و من و خسروام دنبالش. آروم می رفتیم که گرد و خاک رو هوا بلند نشه چون ممکن بود که از دور ببینن مون! کمی که رفتیم وارد جنگل شدیم. دور تا دورمون درخت و بوته بود!
هر قدم که اسب ها بر میداشتن ، یه حیوون و جونور از زیر بوته فرار می کرد! ترسیده بودم! یعنی کمی ترسیده بودم چون با وجود خسرو وشایان احساس امنیت می کردم! یه خرده ترسِ شیرین!
تقریباً رسیدیم به کوه! جنگل و کوه! جنگل تا بالای کوه ادامه داشت! یعنی کوه و جنگل ییبودن! داشتیم از یع راه باریک می رفتیم! شایان جلو و من وسط و خسروام پشت سرم حرکت می کرد و این طوری ازم مواظبت می کردن و منم لذت می بردم!
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 18
  • آی پی دیروز : 11
  • بازدید امروز : 119
  • باردید دیروز : 18
  • گوگل امروز : 11
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 222
  • بازدید ماه : 399
  • بازدید سال : 399
  • بازدید کلی : 69,447
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...