close
چت روم
رمان کژال فصل14
loading...

CiTy Romance

اما چه خوابی همه ش تو فکر بودم . فکر کژال ، خودم ، خسرو ،شایان!!!!!!!!!!!!!!!!!!اون روز عصری اتفاق خاصی نیفتاد .خبری هم نبود .دوباره آبادی تو سکوت فرو رفته بود و صدای قشنگ پرنده ها و عطر گل ها و شکوفه ها جای جنگ و زور و حق کشی رو گرفته بود .تقریبا ساعت یازده شب بود .آماده شده بودم برای خواب که از بیرون صدا شنیدم .اولش فکر کردم که صدای باد یا صدای راه رفتن سگهای ابادیه اما بعدش چند ضربه آرودم به در خورد سریع رفتم پشت پنجره کژال بود تفنگ به دست و قطار فشنگ به شونه زور در رو باز کردم که خودشو انداخت…

رمان کژال فصل14

Sheida بازدید : 14 جمعه 29 / 01 نظرات ()

اما چه خوابی همه ش تو فکر بودم . فکر کژال ، خودم ، خسرو ،شایان!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اون روز عصری اتفاق خاصی نیفتاد .خبری هم نبود .دوباره آبادی تو سکوت فرو رفته بود و صدای قشنگ پرنده ها و عطر گل ها و شکوفه ها جای جنگ و زور و حق کشی رو گرفته بود .

تقریبا ساعت یازده شب بود .آماده شده بودم برای خواب که از بیرون صدا شنیدم .اولش فکر کردم که صدای باد یا صدای راه رفتن سگهای ابادیه اما بعدش چند ضربه آرودم به در خورد سریع رفتم پشت پنجره کژال بود تفنگ به دست و قطار فشنگ به شونه
زور در رو باز کردم که خودشو انداخت تو خونه و منم در رو بستم و قفل کردم یه آن ترسیدم که نکنه زخمی شده باشه تا اومدم حرف بزنم که بغلم کرد ز.د صورتش رو بوسیدم و از خودم جداش کردم و شروع کردم به نگاه کردنش شکر خدا طوریش نشده بود خودش فهمید و با خنده گفت :
-سالمم خانم دکتر
-شکرخدا اما اونی رو که زخمی کردی همین امروز داشتم وصله پینه ش میکردم
دوتایی زدیم زیر خنده زود یه چایی دم کردم و دوتایی نشستیم رو مبل که گفت
-چه خبرا خانم دکتر؟
تمام جریان رو براش گفتم .چیزایی هم که زن های آبادی براش آوردن بودند بهش نشون دادم و براش ریختم تو یه کیسه بزرگ که بعدا با خودش ببره .خیلی خوشحال شده بود خوشحال از اینکه حرکتش مورد تائید بقیه زن ها قرار گرفته وقتی دوباره نشستیم بهش گفتم :
-معنی دود رو فهمیدی؟
-اولش نه اما یه خرده بعد شککردم شک کردم و آماده دشم که سروکله شکارچی آ پیدا شد فهمیدم که دود علامت بوده
دوباره دوتایی خندیدیم
-می دونی جونای ده اصلا خبر نداشتن که جریان تو چیه؟
-یعنی اصلا نمی دونستن؟
-نه فقط فکر میکردم که تو چون عاشق یه جوون از ده دیگه شدی فرار کردی
-اون کدخدای موذی نمی خواسته کسی بفهمه
-اما حالا همه فهمیدن
-اما بازم می آن دنبالم
-به احتمال قوی آره امروز زنگ زدم به پاسگاه باید گزارش می دادم قرار شده فردا بیا برای تحقیق
-چه فایده داره؟ کسی که چیزی نمی گه
-بالاخره یه نفر تیر خورده
-خب می گه اتفاقی بوده و مثلا داشته تفنگش رو تمیز میکرده که تیر در رفته
-بازم اونا در جریان باشن بهتره
بلند شدم و براش یه چایی ریختم و گذاشتم جلوش .چایی ش رو خورد بدون اینکه حرف بزنه منم نگاهش میکردم
-حمام نکردی؟
-نه اما یه جا رو پیدا کردم که می تونم توش حموم کنم
-کجا؟
-مثل یه آبگیره بالای کوه یه جا آب جمع شده اما سرده
-فعلا پاشو همین جا برو حمام تا نوبت بعدش خدا بزرگه
خندید و زود از جاش بلند شد . رفتم و براش لباس تازه آوردم همین که دادم دستش یه مرتبه دولا شد و دستم رو بوسید زود دستم رو کشیدم و گفتم:
-این چه کاریه؟
-شما خیلی خوبی ن .دلیلی برای کمک کردن به من ندارین اما کمکم می کنین براتونم خطرناکه
-چرا دلایل زیادی برای کمک به تو هست برو تا آب یخ نکرده لباساتم بذار همونجا خودم ترتیبش رو می دم حوله م همونجاس .
دوباره نگاهم کرد یه نگاه حق شناس بعدش رفت تو حموم و در رو بست زود رفتم اشپزخونه و از تو جایخی یخچال کمی گوشت چرخ کرده در آوردم و شروع کردم براش همبرگر درست کردن می دونستم تو کوه نمی تونه از این کارا بکنه
یه سه ربعی حمامش طول کشید .غذاشم حاضر شده بود .وقتی اومد بیرون تر وتمیز و سرحال . بردمش تو اتاق بهش لباس بدم که گفت :
-آخه اینجوری که نمی شه من همه ش لباسای شما رو ازتون می گیرم
-تعارف نکن لباس اضافه س بپوش
-نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم
-تشکر لازم نیست بیا غذات سرد می شه
اومدم بیرون بشقاب غذاش رو بردم تو سالن .کمی بعد اومد و نشست و گفت :
-بخدا شرمنده م چقدر بهتون زحمت دادم
-زحمتی نیست بخور سرد نشه
یه نگاه دیگه بهم کرد و بعد شروع کرد به خوردن تند و تند .خیلی گرسنه بود دلم براش خیلی سوخت این دختر الان تو این سن و سال باید در پناه خانواده باشه امن و مطمئن نه اینکه برای حقوق خیلی ساده و ابتدایی مجبور باشه تفنگ به دست بگیرخ و بزنه به کوه
تقریبا عذاش تموم شده بود که گفت:
-امروز این پیر سگ هی جوون ها رو تشویق میکرد که بیان جلو
-پدرتم امروز ازت دفاع میکرد از اینکه تونستی جلوی مردای آبادی در بیای خیلی خوشحال بود
-اما قبلش داشت به قصد کشتن دخترش تیراندازی میکرد
چیزی نداشتم بهش بگم .بلند شدم و براش چایی آوردم . یه خرده بعد یه مرتبه از جاش بلند شد
-چرا بلند شدی؟
-باید برم خانم دکتر
-کجا؟
-یه کاری دارم باید انجام بدم
-شب همینجا بخواب صبح زود بیدارت می کنم اسبت کجاست؟
-لای درختا همین نزدیکی هاش
-شب رو اینجا بمون
-نه خطرناکه ممکنه بفهمن برای شما بد می شه لباساتونو هم شسته م و آویزون کردم تو حوم دستتون درد نکنه
-خودم می شستم
-باعث خجالت دیگه بیشتر شرمنده م نکنین
بلند شدم و هرچی تو یخچال میوه داشتم ریختم تو کیسه و گذاشتم بغل چیزای دیگه که باید با خودش می برد .رفت و لباساشو پوشید و برگشت .دوتایی یه لحظه ایستادیم جلوی همدیگه که یه مرتبه بغلم کرد دلم از غصه داشت می ترکید بوسیدمش بهش گفتم :
-کژال اگه بخوای می تونم بفرستمت تهران می تونی بری خونه مون اونجا کسی پیدات نمی کنه بعدشم از راه های قانون عمل می کنیم و مسئله حل می شه
-نه خانم دکتر من مال همینجام .همینجام باید مسئله حل بشه من تنها نیستم سرنوشت تموم دخترای این آبادی اینجوریه شاید با حرکتی که من کردم یه خرده پدر و مادرا سر عقل بیان
دیگه چیزی نداشتم بهش بگم .دوباره بغلش کردم و بعدش چراغام رو خاموش کردم و رفتم بیرون . کسی اون طرفا نبود آروم اومد و از کنارم رد شد و رفت دلم می خواست همونجا بشینم و گریه کنم یه دختر هیفده هیجده ساله تو اون تاریکی تنها
برگشتم تو و نشستم و اونقدر فکر مشغول بود که حتی نمی تونستم بخوابم .تو همین فکرا بودم که یه مرتبه از دور سرو صدا شنیدم کمی صبر کردم سروصدا بیشتر شد دلم ریخت پایین نکنه کژال رو گرفته باشن تند لباسامو پوشیدم که برم شاید کاری از دستم بر بیاد
تا از درمانگاه رفتم بیرون و کمی رفتم طرف آبادی که دیدم انگار یه جا آتیش گرفته دوئیدم اونطرف طویله کدخدا بود خودشم با چند نفر داشت گوسفندهاشو از توش می آورد بیرون آتیش اونجوری نبود که گوسفندا طوری بشن
یه عده دیگه هم با سطل آب داشتن آتیش رو خاموش میکردم یه خرده بعد همه اهالی از خواب بیدار شده بودن و اومده بودن دم خونه کدخدا آتیش هم تقریبا خاموش شده بود که یه مرتبه از یه طرف دیگه آبادی سر و صدا بلند شد همه برگشتن اونطرف که دیدم عبداله رد زن با لباس زیر داره داد می زنه و می زنه تو سر خودش و بحالت نیمه دویدن می آد طرف ما نمی دونستم چی شده که خودش رسید و یه مرتبه افتاد زمین کدخدا و بقیه رفتن بالا سرش داشتم نگاهش میکردم ظاهرا طوریش نبود وقتی از جا بلندش کردن شروع کرد به گریه کردن درست نمی تونست حرف بزنه کدخدا سرش داد زد و گفت :
-بی وقتی چرا هوار می کنی مرد
-جونم ، جونم ورداشتم در دادم اومده بید رو سرم خینی بید
-کی؟
-کژال اون کژال ننه مرده
یه مرتبه چند نفر با همدیگه گفتن کژال پچ پچ افتاد بین زنهای آبادی کدخدا یه داد زد و همه ساکت شدن و بعدش به عبداله رد زن گفت :
-کژال اومده بود رو سرت؟
-ها ها تفنگش گذاشت بیخ خِرُم گفت اگه یه نوبت دیگه پی ش بگیرم خلاصم می کنه خینی بید هینی آخورتونم او الو انداخته سی ت پیغوم کرده که پیرسگ دست وکش
اینا رو که گفت همه ساکت شدن یه مرتبه پدر کژال گفت :
-شیرت بگم کم گفتم دختر پلنگ تو خونه داشتم و ناگاه بودم های بنازمت
مردها حسابی ترسیده بودن و زن ها تو دل شون قند آب میکردن در گوش همدیگه حرف می زدن و می خندیدن کدخدا که دید اینطوریه رو کرد به پدر کژال و گفت :
-خُوَوه خووه چی ش تصدق منی؟ یاغی یه چی نپائیده بی ، زبون بسته هان تلف شن صو که گزارش دادم سی پاسگاه دخترت بناز
بعد برگشت طرف اهالی و داد زد و گفت :
-وشین تو لونه هاتون وخسبین صو کار ندارین؟ توام وخی مرد گنده یه الف بچه چه روزت داده پس نویفتادی خووه
زیر بغل عبداله رد زن رو گرفتن و بلندش کردن که گفت:
-تووه تووه مو از فردا کار به کار ای دخترک ندارم جونم سر راه نجستم که
تازه زنها چشمشون افتاد به زیر شلواری عبداله رد زن یه مرتبه همه زدن زیر خنده کدخدام زود قباش رو در آورد و پیچید دور عبداله حالا مگه می شد جلو خنده زنها رو گرفت؟ همینجوری در گوش همدیگه حرف می زدن و می خندیدن که کدخدا سرشون داد زد و گفت:
-مگه شما خواو ندارین ؟ بشین لونه تون
یکی از زنها یه مرتبه گفت :
-کدخدا تو سی خواو مو چیکار داری؟ خواومون دیه دست خمونه
-بله بله چه زبون در آوردین شما دلتون قرصه ای دختره کژآل شده؟ چیز یاد گرفتین؟ شیطون می گه شلاق بیارم تا عقل وشه کله تون
تا اینو گفت هر کدوم از زنها از دور یه جوابی بهش دادن
-شیطون غلط منه
-کلات اگه پشم داشت دره وشو سی کو تا کژال جوابت بده
-زورت کژال نمی رسه دادش اینجا می زنی؟
-اصل ش مو اِشو خواو نداریم
داشتم نگاشون میکردم کژال راست می گفت حرکتش تاثیر عجیبی تو زن ها و دخترهای آبادی گذاشته بود دیگه حاضر نبودن مثل قبل زور بشنون کدخدا زودتر از همه اینو فهمید تند با کمک یکی دو نفر دیگه عبداله رد زن رو بردن طرف خونه ش زن ها و دخترهام آروم راه افتادن که برن و هرکدومم زیر لب و آروم یه چیزی در مورد کژال می گفتن
-پلنگ آبادیه
-ناز شستش
-چه خوفی ور دلشون نشونده
آروم برگشتم طرف درمانگاه چشمم به کوه بود می دونستم الان همین نزدیکی ها، یه جا قایم شده و داره نگاه مون می کنه نمی دونم چرا یه مرتبه ایستادم و دستم رو طرف کوه بلند کردم و تکون دادم یه لحظه بعد صدای یه تیر اومد جوابم رو داده بود
تو همین موقع یه مرتبه زن ها و دخترهای ده شروع کردن به هلهله کشیدن که دو مرتبه صدای یه تیر بلند شد برگشتم طرف مردها و نگاهشون کردم حسابی بجا خورده بودن اصلا انتظار یه همچین چیزایی رو از یه دختر نداشتن شاید از این به بعد با یه دید دیگه به زن ها و دخترهاشون نگاه میکردن یه دید عادلانه تر
خلاصه اونشب گذشت .فرداش حدود ساعت ده بود که یه ماشین با دوتا مامور از طرف پاسگاه برای تحقیق اومدن و بعد از کمی صحبت کردن با من، رفتن تو آبادی سراغ یار علی اما اون بهشون گفت که داشته تفنگش رو تمیز میکرده که بره شکار موقع تمیز کردن حواسش پرت شده و تیر به پاش خورده پدر کژال هم گفته بود که دخترش، یعنی کژال رفته به یه ده دیگه مهمونی مامورهام نتونستن کاری انجام بدن چون نه شاکی ای در بین بود نه کسی چیزی می گفت برای همین هم بدون نتیجه برگشتن
اون روزم کسی دنبال کژال نرفت! حالا یا به خاطر اومدن مأمورا یا به خاطر حرکت دیشب کژال! در هر صورت آبادی آروم و بی صدا بود. بازم صدای پرنده ها و عطر درختا و شکوفه ها و سکوت قشنگ آبادی! درست مثل روزهای اولی که اومده بودم اینجا.
تا عصر هیچ خبری نبود و منم یه جوری وقت می گذروندم. تقریباً یه ساعت مونده بود به تعطیلی درمانگاه! پشت میزم نشسته بودم و داشتم کتاب می خوندم که صدای ناله از تو حیاط درمانگاه شنیدم! بلند شدم و رفتم طرف در که دیدم یه زن حدود پنجاه ساله با دو تا دختر دارن می آن تو درمانگاه! زیر بغل اون خانم رو دو تا دخترا گرفته بودن و اونم هی ناله می کردو شکمش ر وگرفته بود و فشار می داد! در رو باز کردم که اومدن تو. خانمه رو بردم رو تخت خوابوندم که یکی از دخترا د درمانگاه رو بست. یه مرتبه ناله ی اون خانمه قطع شد و از رو تحت بلند شد و نشست! داشتم با تعجب نگاهشون می کردم که خانمه گفت:
- مات نِشو خانِم دکتر! مو عِیالَ کِدخدایُم! ای دو تام جوجه هامونن!
- چه دخترای قشنگی!
- خیر وَبینی! کنیزِ شمان!
- خواهش می کنم ! این حرفا چیه؟! ناراحتی تون رو بفرمایین! دل تون درد گرفته؟
- نه! ما باکُ م نیس! دل پیچه رو باهانه کِردم که شمارو وَبینُم!
«یه نگاه بهش کردم و گفتم»
- منو ؟! برای چی؟!
«یه اشاره به یکی از دختراش کرد که اونم رفت پشت پنجره و بیرون رو نگاه کرد و گفت»
- هیچ کس اینجاها نیست!.
«بعدش زن کدخدا از تخت اومد پایین و از زیر لباسش یه قطار فشنگ درآورد و گذاشت رو تخت و گفت»
- اینو آوردُم سی کِژال! اومدُم زحمتت بِدُم که بسپری دستش!
- اولا که من نمی دونم کژال کجاست! بعدشم من از این کارا نمی کنم!
- مودونم که شما کِژال رو وَبینی! حقُ م داری به مو بدگمون باشی اما دلت قرص باشه! سی خیانت نیومدم! دِلُم از ای مرد خینه! روز و شوم جوونی م رو پاش دادُم حالا که خشتکش تا به تا شده یاد شباب ش کِرده! به جون جوونم قسم که مو بی خِبَر بودُم! نمی دونستم ای نامرد چه به سَرِشَه! قصد مو خدمته!
- من حرف شمارو باور می کنم اما کاری از دستم بر نمی آد! اگه می خواین کمکش کنین باید اینارو ببرین تو کوه و بهش بدین! ولی اینم بدونین که جنگ و خونریزی فایده ای نداره!
«یه نگاه بهم کرد وگفت»
- پس گوش وَگیرین چی می گُم! دی ش و یه شیر ناپاک خورده، سِیر کِرده و به کدخدا خبر رسونده که کِژال از خونه شما زِده بیرون! کِدخدام بو برده که شما دستی زیر بال و پر کِژال دارین! سی همین قِصدتون کِرده!
- یعنی خیالاتی برای من داره؟!
- ها! مو گفته باشُم ! همین صلوة ظهری با یه نفر حرف می زد که ما یه چیایی فِهمیدُم!
- چی فهمیدین؟
- می خواد ضایع ت کنه!
- برای چی؟!
- آبروش ریختی! دیه تو آبادی تِرَه م سی ش خرد نمی کِنِن!
- حالا چه جوری می خواد منو به قول خودتون ضایع کنه؟!
«اینو که پرسیدم یه نگاهی به دختراش کرد و بعدش اومد جلوم و آروم یه چیزی در گوشم گفت که یه مرتبه انگار تمام بدنم آتیش گرفت! از عصبانیت داشتم منفجر می شدم! اما جلوی خودم رو گرفتم و گفتم»
- مگه اینجا جنگله که اون هر کاری دلش می خواد بکنه؟!
- گا که کار از کار شد دیه چی ازِت ساخته س ؟!
- یعن به همین شُلی؟!
- اگه شو چِن تا غولَ بی شاخ و دُم سُریدن ایجا چی از دستت می آد؟ کی به فِریادت وَشه؟!
«داشت راست می گفت! این کدخدا آدمی بود که از این کارا بکنه!»
- من کاری نکردم که کدخدا یا هر کس دیگه بخواد انتقام ازم بگیره! اگرم خواست یه همچین کاری بکنه، بلدم از خودم دفاع بکنم!
«سه تایی نگاهم کردن و هیچی نگفتن! با خودم گفتم شاید واقعاً از سرِخیرخواهی داره اینارو به من میگه برای همین م گفتم»
- در هر صورت از شما ممنونم که این خبر رو به من دادین! از این به بعد حواسم رو بیشتر جمع می کنم!
- ببین دخترم! مو خیرت می خوام!ای نامرد وقتی دشمنی به جونش ویفتَه مث کجدم می شه! حواس جمع کِن ! مو خودُم زخم خوردِه شِم!
- ممنون! حواسم رو جمع می کنم! ممنون!
- «به دختراش اشاره کرد که یعنی می خواد برگرده! اونام دوباره رفتن و زیر بغلش رو گرفتن و خواستن از درمانگاه برن بیرون که گفتم»
- این فشنگ هارو هم با خودتون ببرین!
«دوباره یه نگاه به من کرد و قطار فشنگ ر وبرداشت و بست زیر لباسش و یه نگاه دیگه به من کرد و سه تایی از درمانگاه بیرون رفتن. دلم می خواست بهش اعتماد کنم اما کار صحیحی نبود!
صبر کردم تا از خیاط درمانگاه رفتن بیرون . راستش ترسیده بودم! صدبار به خودم لعنت فرستادم که چرا اصلاً وارد این قضیه شدم! دیشب بی احتیاطی کردم! حالا اگه واقعاً این زن درست می گفت چی؟! دیگه بعدش با چه رویی اینجا بمونم یا اصلاً با چه رویی می تونم جریان رو به عموم اینا بگم!
ترس حسابی نشسته بود تو دلم! تناها راهی که داشتم این بود که جریان رو با خان بانو بگم! زود موبایلم رو ورداشتم و شماره ش رو گرفتم اما از شانس بَد، خدمتکارش گفت که خان بانو برای یه کاری رفته به اون یکی ده شون!
تلفن رو قطع کردم و زود درمانگاه رو بستم و رفتم خونه و حفاظ رو بستم و در رو از پشت قفل کردم! می دونستم اگه بخوان کاری م بکنن این وقت روز نمی کنن! اما شب چی؟! اصلاً از کجا معلوم که وسط روز نیان سراغم! اینجا وسط روز پرنده پر نمی زنه! تو درمانگاه م که کسی نیست! اصلاً چرا اداره یه سرایدار برای من نمی فرستاد؟! اگه یه سرایدار الان اینجا بود اینا هیچ غلطی نمی تونستن بکنن!
تا ساعت یازده شب، دوبار دیگه م به خان بانو تلفن زدم که هنوز برنگشته بود! دو سه مرتبه م رفته بودم و حفاظ رو چک کرده بودم! از ترسم چاقوی آشپزخونه رو هم برداشته بودم ! همه ش گوشم به صداها بود و حواسم به بیرون! هر صدایی که می اومد زود می رفتم پشت پنجره و بیرون رو نگاه می کردم! راستش کم کم بعد از گذشت چند ساعت آروم ر شده بودم ! اصلاً از کجا معلوم که زن کدخدا راست گفته باشه؟! شایدم فقط مأمور بوده که از طرف کدخدا این پیغامم رو برام بیاره! مثل یه تهدید! که اگه بازم به کژال کمک کنم، یه بلایی سرم می آره!
چاقو رو بردم گذاشتم سرجاش! حتماً همین طوری بود ! این فقط یه تهدید بوده! خیلی خوب شد که فشنگ هارو از زن کدخدا نگرفتم! حتماً همون فشنگ ها یه نقشه بوده! ولی آخه چطوری؟! یعنی زن کدخدا راضی یه که سرش هوو بیاد؟! یعنی شکست رو قبول کرده؟! شایدم واقعیت رو بهم گفته بود؟!
در هر صورت ساعت حدود دوازده بود که گرفتم خوابیدم! هر چند که تا یه ساعت بعدش هنوز تو خواب و بیدار بودم اما بعدش خوابم بود! یه خواب تیکه تیکه! ساعت به ساعت از خواب می پریدم و به صداهای بیرون گوش می کردم! اما هیچ خبری نشد!
صبح طبق معمول از خواب بیدار شدم و صبحونه رو خوردم و رفتم درمانگاه. دیگرر مطمئن شده بودم که زن کدخدا فقط برای هشدار دادن اومده بود اونجا! هم هشدار و هم امتحان من! می خواست بفهمه که آیا من به کژال کمک می کنم یانه!
باید بیشتر حواسم رو جمع می کردم! من تو این ده یه غریب بودم و نباید زیاد تو کارهاشون دخالت می کردم! بهتر بود سرم به کار خودم باشه و این دو سال رو بی درد سر بگذرونم و تمومش کنم! هر چند که من دنبال درد سر نبودم و درد سر با پای خودش می اومد سراغم!
ساعت حدود ده و نیم صبح بود و پشت میزم نشسته بودم و کتاب می خوندم که یه مرتبه سه تا مرد که تا اون موقع ندیده بودمشون، اومدن تو درمانگاه! اصلاً متوجه اومدن شون نشده بودم! همچین اومده بودن که حتی صدای پاشونم نشنیده بودم! راستش اولش جا خوردم!



نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم مهر 1389 توسط 
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 18
  • آی پی دیروز : 11
  • بازدید امروز : 74
  • باردید دیروز : 18
  • گوگل امروز : 11
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 177
  • بازدید ماه : 354
  • بازدید سال : 354
  • بازدید کلی : 69,402
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...