close
چت روم
رمان کژال فصل12
loading...

CiTy Romance

یعنی وقت هم نداشتم اگه ننه احمد لباس رو می دید چی می شد ؟آبروم می رفت حتما کدخدام ازم شکایت میکرد حالا اون مهم نبود که چه اتفاقیبرای من می افته مسئله مهم این بود که نمی خواستم جلوی کدخدا بشکنم برگشتمکه شاید بتونم کاری بکنم اما دیگه دیر شده بود تا رفتم تو اتاق خوابم،دیدم که ننه احمد جلوی تختم ایستاده و به لباس کژال که گذاشته بود گوشهاتاق نگاه می کنه دیگه کار از کار گذشته بود بخودم مسلط شدم و گفتم :-کژالدیشب اینجا بود کمکش کردم بهش لباس و غذا دادم ، فرارش دادم اونم زد بهکوه تفنگ هم داره هر کی بره…

رمان کژال فصل12

Sheida بازدید : 19 سه شنبه 26 / 01 نظرات ()
یعنی وقت هم نداشتم اگه ننه احمد لباس رو می دید چی می شد ؟آبروم می رفت حتما کدخدام ازم شکایت میکرد حالا اون مهم نبود که چه اتفاقیبرای من می افته مسئله مهم این بود که نمی خواستم جلوی کدخدا بشکنم
برگشتمکه شاید بتونم کاری بکنم اما دیگه دیر شده بود تا رفتم تو اتاق خوابم،دیدم که ننه احمد جلوی تختم ایستاده و به لباس کژال که گذاشته بود گوشهاتاق نگاه می کنه
دیگه کار از کار گذشته بود بخودم مسلط شدم و گفتم :
-کژالدیشب اینجا بود کمکش کردم بهش لباس و غذا دادم ، فرارش دادم اونم زد بهکوه تفنگ هم داره هر کی بره طرفش، خونش پای خودشه حالا برو به همه بگو
بدوناینکه منو نگاه کنه یا حرفی بزنه برگشت طرف در، رفتم جلو و در رو براش بازکردم که رفت بیرون و کفشاشو پوشید و به کدخدا که از ناراحتی رو پاش بندنبود نگاه کرد .
کدخدا با عصبانیت گفت :
-وامونده زبونت ؟ حرف بزن دیگه
ننه احمد همونجور که راه افتاد طرف بقهی اهالی گفت :
-هیشکی اونجا نبید
یهمرتبه کدخدا وا داد ، رنگش شد مثل گچ دیواتر خودم جا خوردم آماده شده بودمکه زود در رو ببندم و زنگ بزنم به خان بانو و پاسگاه ، این حرف رو که ننهاحمد زد قبل ازکدخدا خودم جا خوردم زود به خودم مسلط شدم و برگشتم طرفکدخدا و گفتم
-فرمایش دیگه ای ندارین؟
با اینکه داشت خون خونش رو میخورد اما زود حالتش رو عوض کرد و گفت :
-شرمنده خان دکتر هی بهشون می گفتم اما گوش نمی گرفتن بفرمائین ، بفرمائین استراحت کنین
بعد برگشت طرف اهالی و بلند گفت :
-راحت شدیم ؟ برین دیگه آبرو واسه من جلو خانم دکتر نذاشتین برین رد کارتون
منتظرنشدم که دیگه چیزی بگه زود در رو بستم و رفتم پشت پنجره شاید تو کمتر ازسی ثانیه ، خبر بین زن های آبادی پخش شد چشمای همشون به خونه من بود بهپنجره من به چشمای من
لحظه آخر خنده ننه احمد رو دیدم داشتمنو نگاه میکرد و می خندید گوشه چار قدش رو گرفت جلو دهنش و خندید خنده شرو پوشوند شاید اینجا خنده ها رو باید پوشوند .
یهساعت بعد در درمانگاه رو باز کردم و نشستم پشت میزم و یه کتاب رو باز کردم.فقط صفحاتش رو نگاه میکردم ، تمام فکرم پیش کژال بود و کاری که ننه احمدکرد .منظورش چی بود یه اتحاد؟ اتحاد بین دختر شهری و زنهای روستایی ؟ یااتحاد بین تمام زنهای دنیا ؟
تو این فکرا بودم که یه چیز عجیب دیگه پیش اومد ، چیزی که اصلا فکرش رو نمیکردم یعنی دیگه امیدی بهش نداشتم
اولینبیمار ، اومدن اولین بیمار به درمانگاه یه دختر بیست ساله یه بچه کوچولویقشنگ تو بغلش یه سلام آروم و ظریف فقط با جواب نگاه از طرف من .از این یکیدیگه حسابی شوک بهم وارد شده بود بطوری که نتونستم حتی جواب سلامش رو بدمفقط از جام بلند شدم که اومد جلو و با خنده، بچه خوشگلش رو گرفت جلوی مندادش بغل من، منو از خودش دونست دیگه غریبه نبودم
آروم بچه ش رو بغل کردم و صورتش رو بوسیدم خیلی ناز بود و بهم خندید زود دستم رو گذاشتم رو پیشونی اش و گفتم :
-تب نداره
-نه سالم سالمه
-چی؟
-چند بار وشگونش گرفتم تا به گریه بیفته و بتونم بیارمش اینجا
فقط مات نگاهش کردم که از زیر لباسش یه چیزی در آورد و گذاشت رو میزم دوتا فشنگ
-اینا رو بدین به کژال ، بهش بگین محکم سرجاش واسته فعلا همین رو تونستم از شوهرم بدزدم بازم براش می آرم
اشکتو چشمام جمع شده بود جوابی نداشتم که بهش بدم دو قطره اشک از رو صورتمغلتید و اومد پائین اومد جلو آروم بچه ش رو از تو بغلم گرفت یه مرتبه سرشرو آورد جلو و صورتم رو بوسید و تند برگشت و رفت منم فقط نگاه کردم بایدتمام این لحظات رو تو مغزم ثبت میکردم لحظه اعتماد لحظه یکی شدن ، لحظه ازخود دونستن ، لحظه اتحاد .
موقعی که به خودم اومدم کهدیگه تنها بودم با دوتا فشنگ روی میزم ورشون داشتم و گذاشتم یه جای امن ،انقدر خوشحال بودم که نمی دونستم باید چیکار کنم .زود کتابم رو برداشتم وباز شکردم اما حالا دیگه حتی نمی تونستم صفحاتش رو هم نگاه کنم برای همینهم بستمش و موبایلم رو برداشتم و شماره خان بانو رو گرفتم
خدمتکارشجواب داد و یه خرده بعد صدای خودش رو شنیدم با یه سلام ، زود جریان رو بهشگفتم فقط می خندید آخرش که حرفام تموم شد گفت : حالا به ده خوش اومدی خانمدکتر
تلفن رو قطع کردم و برای اینکه سرم گرم بشه یهدستمال برداشتم و شروع کردم به گرد گیری .قفسه داروها رو باز کردم و شیشهها و قوطی ها رو یکی یکی برداشتم و خاکشون رو گرفتم .باید دیگه آماده میشدم حالا دیگه درمانگاه مریض داشت
هنوز یه ربع نگذشته بودکه از بیرون صدای پای اسب شنیدم رفتم دم در که دیدم کدخدا با چهار پنج نفردیگه، به تاخت رفتن طرف کوه ، دلم ریخت پایین چطور می تونستم به کژال خبربدم که اومدن دنبالش نکنه حواسش نباشه نکنه تو غار باشه و متوجه نشه کهاومدن دنبالش دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید بهترین راه اینو دیدم کهخودمو دوباره سرگرم کنم بالاخره یه جوری می شد دیگه
برگشتمسر قفسه داروها و شروع کردم به گردگیری جعبه ها که یه مرتبه احساس کردمیکی پشت سرم ایستاده برگشتم طرف در که دیدم یکی از زنهای آبادی جلوی درداره منو نگاه می کنه شکسته و از پا افتاده ، نه پیر ، جوون پیر شده
شناختمشمادر گلرخ و گلرنگ بود پشت سرشم ننه احمد بود آروم دوتایی اومدن تودرمانگاه و مادر گلرنگ دست کرد زیر جلیقه ش و یه چیزی رو کشید بیرون .یهکارد شکاری بزرگ تو یه جلد چرمی یه کارد شکاری برای شکار یا .........
آرومگرفتش طرف من دستم رو دراز کردم و ازش گرفتم تو صورتش فقط حسرت و افسوسبود با یه دنیا غم بدون گریه تو دو ماه دوتا دختر خوشگلش رو خاک کرده بوددیگه چیزی براش نمونده بود حتما اونقدر گریه کرده بود که دیگه اشک همنداشت
وقتی کارد رو ازش گرفتم فقط گفت :
-بد بهش ، بگو شیری ، بگو ننه ات پیغومت کرده که شیرُم حلالت ، بهش بگو تقاص دو گُلُم رو بگیر، با همین دشنه
بعدآروم برگشت و رفت بیرون ، اینم باید فقط نگاه میکردم و ثبت .شاید دیگه تاسالیان سال نمی تونستم یه همچین چیزایی رو ببینم کارد رو تو دوتا دستامگرفته بودم و می تونستم کینه رو از همون روی جلدش حس کنم گریه م گرفته بوداما تنها نبودم نباید جلو اهالی گریه میکردم
رفتم طرف میزمو کارد رو هم گذاشت بغل دوتا فشنگ وقتی برگشتم دیدم ننه احمد دستمالگردگیری رو برداشته و داره جعبه داروها رو یکی یکی اما تند تمیز می کنهرفتم جلو ازش بگیرم که دستش رو پس کشید و گفت :
-خانم دکتر که نباس از این کارا وّ کنه ، اینا کار مو بی سواتاس
-آخه زحمته
-چه زحمتی جونم شما وشین سی میزت تا باهات بُگُم .این گل بّگُم ، ننه اون دوتا گل پرپره
-شناختمش
-ای ای ای ، چه داغی ور دلمون نشوندن
-ننه احمد! دلم برای کژال شور می زنه کاشکی یه جوری می شد بهش خبر بدیم که اومدن دنبالش
برگشت یه نگاهی به من کرد و خندید و گفت :
-زنای دهاتی رو چی دیدی؟ شلغم؟
اومد طرفم و دستم رو گرفت و کشید و گفت :
-وخی بیا سیر کن
با تعجب از رو صندلی بلند شدم و رفتم جلو در با دستش یه دود رو بهم نشون داد یه دود سفید و زیاد برگشتم نگاهش کردم که گفت :
-ای دود تنوره ، تنوره نون گاه که نون پزونه این دود هواس
-خب کژال از کجا بفهمه که دنبالشن؟ چه ربطی داره؟
-خوش دانه تنور جمعه به جمعه الو می شه
تازهفهمیدم چی میگه دود تنور بی موقع حتما به کژال خبر می داد که این یهعلامته یه مرتبه زدم زیر خنده و ننه احمد رو بغلش کردم اونم محکم بغلم کردو بعدش گفت :
-بی سواتیم اما یه جو عقل سی مون مونده
دوباره برگشت سر گردگیری و گفت:
-خیالت تخت الان آگاهه ، نشسته کمین حال دل وا کن دی شو چی رفت؟
جریان رو براش گفتم فقط از خان بانو حرفی به میون نیاوردم که گفت :
-شیر ننه ت حلالت ، تفنگ از کجا جستی؟
خندیدم که گفت:
-خودم دانم ، دهنت چفت داره
-ننه احمد یعنی کار درستی کردم؟
-ها، پا سست کرده بود سرش به نیزه بود ، بوآش خینیه رمه کدخدا رو بایس برگردونه
-همونا که کدخدا داده برای کژال
-ها پنجاه تا میشه ، کم نیس واسه ش زوره که ردش کنه
-حالا شما چی می گی چه می شه؟
-هرچی خوا بشه خلاص ، فکر بش نده
-آخه ممکنه خون و خونریزی بشه
-خبچی؟ بشه توله موم پی ش رو گرفت راضیُ م به مرگش ، چن باش خین کنم تو دلُم؟ الف دختر بودم زدن تو سرُم . بخشیدنُم ای گردن کلفت . جون عزیزم گذاشتمتو خونه ش خونه بوام کلفت بودم اوجام کلفتی کردُم چی شد بهم؟ چی کرد بهم؟اوجام از بوام کتک خوردم ، ایجا از او از صبح تا شو سی ام کار بوده بگو یهروز خوش ، حالا ای عقل تو کله ش تپیده ، می موند مثل مو سیاه بخت بشه؟عقلکِرد
برگشت سر کارش اما هنوز داشت حرف می زد اما این بار با خودش ، داشت برای خودش حرف می زد
-چیدیدُم؟ چی کشیدُم؟ سیاشی ای بخت کاش نِنّه م نمی زادُم ، دنیا وارو می شد؟ رسوا بشی چرخ اگه مرد بودم که بت می گفتُم واروت میکردُم
ازدرمانگاه رفتم بیرون و به دودی که از وسط ده بلند شده بود رو آسمون نگاهکردم زنهای ابادی داشتن با نون پختن بی موقع به کژال خبر می دادن که اومدندنبالش هیچکدوم دلشون نمی خواست که دست مردای ده به کژال برسه براشون شدهبود یه امید یه آرزوی بر باد رفته !
همونجا کنار باغچهنشستم و به دود نگاه کردم آروم آروم بالا می رفت و شکلهای عجیب و غریبی میساخت چقدر حرف نگفته تو دلشون بود؟ چقدر زور شنیده بودن چقدر کتک خوردهبودن چقدر پا روی حقشون گذاشته شده بود حالا همه شون داشتن از کژال حمایتمیکردن هرجوری که می تونستن هرکاری که از دستشون بر می اومد با تمام اسارتشون ، از همین جا توی ده از راه دور داشتن بهش کمک می کردن همونجور به دودنگاه میکردم که ننه احمدم اومد بیرون و یه نگاه به من کرد و گفت :
-سی چی سیر میکنی؟
-دود ، اون دود ، ننه احمد چه آزاد و راحت می رن هوا
برگشت یه نگاه به دود کرد و گفت :
-اگه ای دود الان یله و آزاد سینه آسمونه ، سی جلز ولزی که چوبش کرده . ترکه و چوب و خسک ش داغ دیده والو گرفته تا ای ایجو یله شده
عجیحرفی هزار تا معنی داشت برگشتم و با تعجب بهش نگاه کردم که یه مرتبه صدایپای یه اسب اومد تا خواستم ببینم کیه که ننه احمد محکم زد تو صورتش و گفت :
-ای خونه خراب ! الو تو روح اون بابات بیفته
-این کیه ننه احمد ؟
-عبداله رد زنه بی پیر رد پای گربه رو روسنگ می گیره افتاده پی اون طفل بی پناه
-یعنی می تونه پیداش کنه ؟
-ها بی پیر ، ای از کجا سبز شد ؟
-آخه چطوری می تونه ردش رو پیدا کنه؟
-عقربه لامروت حکما ردش رو می زنه خار به چشمش بره
برگشتمطرف عبداله رد زن داشت مثل برق می رفت طرف کوه دلم شور افتاد ننه احمددیگه دست و دلش به کار نرفت وامد نشست بغل من و دوتایی مات شدیم طرف کوهانگار یه عده دیگه از زنها آبادی هم عبداله رد زن رو دیده بودن که یکی یکینگران اومدن پیش ما و با سلام زیر لبی ، همونجاها نشستن شده بود مثل سالنسینما هر کدوم می اومدن ، یه سلام میکردن و چشماشون می گشت طرف کوه بی حرفو صحبت .همه منتظر بودن ، منتظر یه اتفاق همه دلشون شور می زد شور کژال ،کژال یه مرتبه براشون شده بود یه قهرمان !
یکساعت گذشت همهچشمها به کوه بود . جایی که نتیجه تقابل مرد و زن تو اون مشخص می شد . یابقول امروزی ها چالش دو جنس ، هر چند باز هم نابرابر چند مرد علیه یک دختر! یا علیه ایده ها و آرمان های یک دختر شاید هم علیه آزادی یه دختر .
همه چشمها خسته شده بودن اما پلک نمی زدن . نگاه هایی با ترس و خشم و کینه و یاس و امید به پیروزی کژال و یاس از اسارتش .
یهمرتبه صدای تیر تو کوه پیچید و از اونجا کشیده شد طرف ما . شاید برای لحظهای نفس همه مون بند اومد اما بعدش چشمها خندید .خنده ، اول تو چشمها میشینه و بعد رو لبها .
مردایده تفنگ نداشتن ، صدای گلوله از تفنگ کژال بود یه تیر، یه اخطار .یه تیر ،یه هشدار . یه تیر و یه پیام ، پایم ایستادگی ،پیام سرسختی ، پیام بودن ،پیام موندن ، پیام آزادی

حالادیگه خنده رو لبها نشسته بود انگار برای هیچکدوم مهم نبود که این گلولهکجا نشسته ؟ مهم این بود که این گلوله شلیک شده گلوله قهر ، قهر ما ، قهرهمه زنها و دخترها
بعداز صدای گلوله ، درتس نیم ساعت بعد ، از پای کوه گرد و خاک رو دیدیم کم کماز میون گرد و خاک سوارها رو می تونستیم تشخیص بدیم همه چشمها داشتنسوارها رو می شمردن باید می فهمیدن کم یا زیاد شدن یا نه باید حساب دستشونمی اومد کم شدن شون خبر از یه چیز می داد و زیاد شدن شون خبر از یه چیزدیگه حالا کدوم خوب بود کدوم بد نمی دونم
نزدیکتر شدن ، همونا بودن ، همونایی که رفته بودن حالام همونا داشتن بر می گشتنبی کژال مردای ده بدون کژال از کوه برگشتن خشمگین ، مثل پلنگ زخمی با یکگلوله .
دیگهتقریبا رسیده بودن می شد هم ترس رو تو چهره شون دید و هم باخت رو . صورتکدخدا که مثل یه تابلوی کوبیسم شده بود حق هم داشت چند تا مرد رفته بودنتو کوه دنبال یه دختر و حالا داشتن دست از پا درازتر بر می گشتن
طوفانخشمشون زنهای ده رو گرفت .هرکدوم که می رسیدن به درمانگاه و زن خودشون رواونجا می دیدن با پرخاش صداش می کردن . زنها هم بدون یه کلمه، مطیعدنبالشون راه می افتادن .
اونروز غروب مردای ده حتی یه کلمه هم در مورد کوه رفتنشون با زنها صحبت نکردهبودن .یعنی کاری از پیش نبرده بودن که بعدش بشینن با آب و تاب برای همهتعریف کنن . هیچ خبری هم از اینکه چه تصمیمی داشتن نبود .
تقریبایه ساعت از غروب گذشته بود که از بیرون سر و صدا شنیدم اولش توجه نکردماما بعد متوجه شدم که اتفاقی افتاده . برای همین زود رفتم بیرون .همه جایصدای پچ پچ می اومد وقتی چشمم به تاریکی عادت کرد، رو پشت بوم بعضی ازخونه ها چند نفر رو دیدم زن ها و دخترهای ده بودن همه یه جا رو تو کوه بههمدیگه نشون می دادن برگشتم طرف کوه که چشمم افتاد به کژال ، کژال نه پیامدیگه کژال
یه آتیش بزرگ ، یه خرمن آتیش ، آتیشی که کژال تو کوه بر افروخته بود پیامی که برافراشته بود مثل یه پرچم ، پیام برای همه اهالی ده .
کمکم خبر پخش شد و در یکی یکی خونه ها باز شد و اهالی اومدن بیرون همه چشمهابه کوه بود و به آتیش وهمونجور که چشمم به کوه بود یه مرتبه یه صدایی ازپشت سرم شنیدم تا برگشتم دیدم کدخدا اونطرف نرده ها ایستاده
-گیس بریده داره اهالی رو جری می کنه بخودش رحم نمی کنه
-چطور نتونستن بگیرنش ؟
-تیر انداخت طرفمون نمی دونم بی آبرو تفنگ از کجا دستش رسیده؟
-ماهام از این جا صدای تیر رو شنیدیم
-شما خبر ندارین این از کجا تفنگ آورده؟
-برای چی من باید خبر داشته باشم ؟
-میگم شاید از حرفای این زنها یه چیزی دستگیرتون شده باشه
-حالا میخواین چکار کنین؟
-می ریم دنبالش ، زنده یا مرده ش رو بر می گردونیم فقط عقل کنه و بجون خودش رحم کنه
-اگه بجون شما رحم نکرد چی؟
یهنگاه بهم کرد و راه افتاد و رفت .خنده م گرفته بود انگار یادش رفته بود کهامروز با یه تیر کژال همه شون فرار کرده بودن . کدخدای ده جلوتر از همه بااسبش فرار کرده میکرد ترس صبحش یادش رفته بود و حالا از عصبانیت اگه کاردشمی زدی خونش در نمی اومد
برگشتم تو خونه و خوابیدم . اما امشب یه خواب آروم و خوب دیگه نگران کژال نبودم . ترس رو گذاشته بود کنار .
صبحتازه کارها رو کرده بودم و تو درمانگاه نشسته بودم و کتاب می خوندم کهبازم سر و صدا راه افتاد . زود اومدم بیرون که دیدم یه چیزی حدود بیست نفرمرد، سوار اسب به تاخت می رن طرف کوه . جلوشونم کدخدا مثل فرمانده حرکتمیکرد .تمام مردهام تفنگ داشتن . تفنگ و قطار فشنگ . بیست تا مرد مسلحعلیه یه دختر تنها . واقعا که مرد بودن
دلملرزید .برگشتم طرف ده که دیدم این بار از یه خونه دیگه دود تنور بلند شدیه دود غلیظ و سیاه . خبررسانی شروع شده بود .زنها کار خودشون رو کردهبودن .خبر به کژال رسیده بود .
دیگهدست و دلم به کار نمی رفت . رفتم و لبه با غچه نشستم . پنج دقیقه نگذشتهبود که دوباره صدای پای اسب اومد و کمی بعدش چهار پنج سوار برگشتن . یعنیچیزی یادشون رفته بود ؟ شایدم برگشته بودن ببینن تو ده چه خبره حاضر بودمنصف عمرم رو بدم که بفهمم اینا برای چی برگشتن .
رفتمتو درمانگاه و یه چایی برای خودم ریختم که سروکله ننه احمد پیدا شد .انگاردنیا رو بهم دادن زود براش یه چایی ریختم که نشست و گفت :
-بی پیر انگاری می رن جنگ هفتاد ملت ای همه بلا نسبت مرد طرف یه دختر کردن خوشینه
-اونایی که برگشتن چیکار داشتن ننه احمد؟
یه مرتبه زد زیر خنده به طوریکه چایی جست گلوش و به سرفه افتاد وقتی سرفه ش قطع شد گفت :
-کپ کِردن سر خِلا
-چی؟
-تپیدن تو مستراح
-دستشویی؟
-ها ، ننه ها و زن ها شین ناشتایی سی شین مسهل خوروندن
-مسهل؟
-ها اینام وسط جنگ تنگ شین گرفته بی به اسهال انداختن شین
تازهجریان رو فهمیدم . زنها و مادراشون تو صبحونه شون یه چیزی ریخته بودن کهبیرون روی پیدا کردن و مجبوری برگشتم . داشتم از خنده روده بر می شدم بابد کسایی طرف شده بودن یعنی با آدمای سرسخت و مصممی در افتاده بودن
وقتی خنده هامون تموم شد ننه احمد گفت :

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 31
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 82
  • بازدید ماه : 609
  • بازدید سال : 2,526
  • بازدید کلی : 68,007
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...