close
چت روم
رمان کژال فصل11
loading...

CiTy Romance

و بزن تو سرش و لقمه رو ازش بگیر اما هرچیزی حدی داره .پدرم رو آش و لاش کردن خرد شد جلو زن و بچه اش و روح پسر شجاعش شکست جلوی اهالی ده سر افکنده شد .همون روز بعد از اینکه اهالی تعش برادرم رو خاک کردن، پدرم خودش رو کشت خونواده مون از هم پاشید فرداش نعش پدرم رو بغل برادرم خاک کردن .زندگی برام آخر شده بود نمی تونستم این ننگ رو تحمل کنم دختر بزرگ خانواده بودم اما چیکار باید میکردم؟منم زدم به کوه ، دست به تفنگ بردم .زدم به همین کوه ها پسر ارباب دست از سرم برنداشته بود بهمون خبر رسیده بود که خیال داره شبونه…

رمان کژال فصل11

Sheida بازدید : 20 24 / 01 نظرات ()
و بزن تو سرش و لقمه رو ازش بگیر اما هرچیزی حدی داره .
پدرم رو آش و لاش کردن خرد شد جلو زن و بچه اش و روح پسر شجاعش شکست جلوی اهالی ده سر افکنده شد .
همون روز بعد از اینکه اهالی تعش برادرم رو خاک کردن، پدرم خودش رو کشت خونواده مون از هم پاشید فرداش نعش پدرم رو بغل برادرم خاک کردن .زندگی برام آخر شده بود نمی تونستم این ننگ رو تحمل کنم دختر بزرگ خانواده بودم اما چیکار باید میکردم؟
منم زدم به کوه ، دست به تفنگ بردم .زدم به همین کوه ها پسر ارباب دست از سرم برنداشته بود بهمون خبر رسیده بود که خیال داره شبونه بیاد سراغ من باید می زدم به کوه ، باید از خودم و حیثیتم دفاع میکردم از شرف برادرم و پدرم .
مادرم و خواهر کوچیک رو فرستادم خونه خاله م تو یه ده دیگه و خودم زدم به کوه ، زدم به کوه و کمین نشستم .یه روز دو روز ، یه هفته ، دو هفته صبرم زیاد بود ، نفرتم زیاد دلم بزرگ
غذام سبزهای کوهی بود ضعیف شده بودم تکیده اما مصمم و چابک بالاخره هم اون روز رسید ، روز انتقام روزی که باید پسر ارباب جواب پس می داد .
اون روزم مست بود تنها سوار اسبش داشت دور و ور چشمه پرسه می زد دنبال یه شکار دیگه جری شده بود می دونست که اگه این دفعه جلوی یه دختر رو بگیره ، بیچاره از ترس اینکه نکنه بلایی که سر من و خونوادم اومد، سر اون بیاد مقاومت نمی کنه
داشتم از دور می پائیدمش ، وقتش رسیده بود از لای درختا آروم خودمو کشیدم جلو تقریبا همون جایی بودم که یه روز برادرم رو به خون کشید چشمامو خون گرفته بود پریدم جلوش که اسبش ترسید و رم کرد و زدش زمین وقتی بلند شد و منو با یه تفنگ جلو سینه ش دید مستی از کله ش پرید نمی دونی چه التماسی میکرد عین یه توله سگ، گذاشتم یه خرده التماس کنه و مزه ترس و مرگ رو بچشه بعدش سرخش کردم جفت گلوله ها رو خالی کردم تو سینه ش خونش پاشید به صورتم و یه خرده آرومم کرد . از همون شبش ارباب و تفنگی چی هاش سرگذاشتن دنبالم ارباب نعش پسرش رو خاک نکرده بود و قسم خورده بود که با نعش من خاک کنه اما اینجوری نشد من بودم و کوه که باهام مهربون بود و پناهم می داد .
نعش پسرش بو گرفت و گندید مجبور شد بدون من خاکش کنه هفته ها گذشت و نتونست نعش منو بذاره بغل نعش پسرش اما دست ور نداشت .دربدر تو کوه دنبالم بود یکی دوتا از تفنگچی هاش رو زخمی کرده بودم و خودش زخمی کینه بود کارش نیمه کاره مونده بود و کار منم نیمه کاره
یه روز وقتی که اصلا انتظارش رو نداشت و جاییکه اصلا انتظارم رو نداشت جلوش سبز شدم مثل اجل
اومده بود تو ده، با تفنگچی هاش اومده بودن که بقیه هستی مون رو به آتیش بکشن انگار دوتا داغ به دلمون گذاشتن برامون کم بوده اومده بود خودشو خالی کنه اومده بود از بقیه رعیت زهر چشم بگیره
خونه مون رو، اون یه چهار دیواری کاهگلی رو به آتیش کشید بعدش همچین ایستاده بود و با افتخار نگاه میکرد که انگار قصر یه رو به آتیش کشیده خونه یه مظلوم رو آتیش زده بود و از گرماش دلش خنک می شد اما خبر نداشت چه آتیشی به پا کرده
خودش و تفنگچی هاش و اون یکی پسرش و بقیه اهالی ده، ایستاده بودن و به اتاقک کاهگلی آتیش گرفته ما نگاه میکردن که مثل اجل پشت سرشون سبز شدم اولش بدون صدا مثل بقیه ایستادم و کاشونه مون رو که داشت می سوخت نگاه کردم و یاد روزهای خوبی که با فقر و بدبختی اما شاد توش زندگی میکردیم افتادم یاد پدر زحمتکشم، یاد برادر رشیدم که قرار بود بعد از خرمن عروس بیاره تو خونه .
وقتی شعله های آتیش کوتاه شد و دل ارباب خنک، برگشت طرف اهالی، مثلا براشون نطق کنه که درس عبرت شون باشه که چشمش افتاد به من زبونش بند اومد چشماش داشت از حدقه می زد بیرون منو تا اون وقت ندیده بود اما قلبش بهش گواهی می داد که دختر لاغر اندامی که جلوش ایستاده و یه تفنگ دست شه و یه قطار فشنگ رو شونه ش حمایل کرده و افسار اسبش رو انداخته یه ور شونه ش حتما کژاله .همون کژالی که دربدر دنبالشه همون کژالی که پسرش رو فرستاده سینه قبرستون ، همون کژالی که دوتا داغ به دلش مونده بود
برای یه مدت همونطور با دهن باز و چشمای از حدقه در اومده نگاهم کرد ، یه مرتبه همه فهمیدن از بهت ارباب شون فهمیدن که یه چیزی پشت سرشونه
همه سرها چرخید طرف من
برق شادی ، انتقام، دست تقدیر، عدل و داد و خیلی چیزای دیگه رو توی چشمای رعیت دیدم جاش ترس بود که تو صورت ارباب و تفنگچی هاش موج می زد باور نمیکرد که یه دختر انقدر جرات داشته باشه که تک و تنها جلو اینهمه تفنگچی در بیاد
یه مرتبه تفنگچی ها دستشون رفت برای تفنگشون که با یه داد من شل شدن ، بهشون گفتم اولین نفری رو که تفنگ از شونه ش بیاد پایین داغ میکنم
تفنگ رو شونه، خشکشون زد اجیر بودن و برای پول کار می کردن فرق بود بین من و اونا من برای شرفم کار میکردم و ترس برام بی معنی من داشتم آبرومو جمع میکردم، آبروی پدرم آبروی برادرم، آبروی خودم اما اونا نه
تفنگ هاشونو ازشون گرفتم و به یکی از زن های دهاتی گفتم که همه شونو بنداز تو چاه وسط ده دیگه دستشون خالی شده بود دلشونم همینطور ارباب رو صدا کردم جلو دوبار زانو زد تا رسید جلوم .بهش گفتم اشهدت رو بخون هرچند که به هیچکدوم از کلماتش اعتقاد نداری ، زبونش حرکت نکرد زانوش مثل بید می لرزید تفنگ رو گذاشت رو سینه شو اومدم بچکونم که یه صدا اومد، یه صدای صاف ، یه صدای بی ترس ، یه صدای صادق
پسر کوچیکه ارباب بود آدم بود احترامش میکردیم از ته دلمون . یکی دوبار جلو شلاق خوردن رعیت رو گرفته بود ، یکی دوبار که محصول رو آفت زده بود پا در میونی کرده بود که رعیت سر سیاه زمستون گشنه نمونه یکی دوبار مباشر رو که حق رعیت رو نمی داد چزونده بود پیشمون صاحب احترام بود
گفت : شیر دختر نزن ، گفتم: داغم کرده ارباب . چاک سینه اش رو درید و اومد جلو و گفت : گلوله ات رو بزن اینجا گفتم: جلو نیا ارباب خونی ام ، تو چشمام نگاه کرد و گفت : بگذر ، گفتم:آبروم چی می شه؟ گفت: تو اینهمه مرد که اینجاس آبرو رو فقط تو تو دختر می بینم ، دستم شل شد ، انتقامم رو گرفته بودم ، آبرو و شرفم برگشته بود، خردش کرده بودم ، جلو پسرش ، جلو تفنگچی هاش ، جلو رعیتش ، دیگه کارم تموم شده بود
تفنگ رو آوردم پایین ، برگشتم طرف اسبم ، راه افتادم اما چشمم پشت سرم بود دو قدم دیگه برگشتم نامرد یه هفت تیر از تو چکمه ش در آورده بود ، سرب نشست تو قلبش و قامتش شکست . صدا تفنگ تموم ده رو ور داشت و وقتی تموم شد، اربابم انگار نه انگار که اصلا زنده بود
برگشتم طرف پسرش ، بهش گفتم: خودش خواست ، گفت : باید بیام دنبالت ، گفتم: نیا ارباب ، گفت: همینجا منم بکش، گفتم: ازت بدی ندیدم ، گفت پس می آم دنبالت ، گفتم هرجور صلاح بدونی
پردیم رو اسب به تاخت رفتم دیگه اونجا کاری نداشتم حسابم پاک شده بود دوتا خون داده بودم و دوتا گرفته ، دلم آروم بود ، دیگه کینه ای نداشتم .زدم به کوه که همیشه اونجا بمونم آزاری برام نداشت اما قسمت چیز دیگه ای بد
سه چهار روز بعد دیدمش که تو کوه دنبالمه دلم نمیخواست آزاری بهش برسونم می فهمیدم چه حالی داره اونم اومده بود دنبال آبروش اما نه مثل باباش مرد و مردونه اومده بود یکه و تنها با اسبش و تفنگش .
دو روز بعد گیرش انداختم ، خواب بود رسیدم بالا سرش ناز پرورده بود و همچین خوابیده بود که انگار اومده گردش دشمنم بود و خواب نباید امونش می دادم اما با یه مرد باید مثل مرد رفتار میکردم
نشستم بالای سرش، گذاشتم خوابش رو بکنه نیمساعت بعد بیدار شد اولش نفهمید کجاست و کی بالا سرشه ، کم کم حالیش شد بازم گفت: تمومش کن، گفتم: بهم بدی نکردی ، برگرد . گفت: نمی تونم . گفتم می فهمم اما دفعه دیگه بهت امون نمی دم
گفت: پس همین الان راحتم کن، گفتم بدی ازت ندیدم چشماش آتیشم می زد ، پاک و صاف مثل آب چشمه می دونستم غم توشونه اما دیگه گذشته بود ، باید می فهمید ، همونجور که من می فهمیدم .تفنگش رو برداشتم و گفتم : صدمتر جلوتر حائلش میکنم به یه درخت برو ورش دار ، پریدم رو اسبم و رفتم صدمتر جلوتر تفنگش رو گذاشتم بغل یه درخت و از همونجا داد زدم و گفتم :ارباب ، گذاشتمش اینجا بیا ورش دار .تو کوه بی تفنگ نمی شه سر کرد ، بیا . مهمیز زدم به اسبم و رفتم اما دلم پیشش بود ، نازپرورده بود و سختی نکشیده می ترسیدم بلایی سرش بیاد، حیف بود مرد بود یکه و تنها اومده بود دنبال آبروش
دو روز دیگه گذشت ، دل دل میکردم که کجاست می ترسیدم از پا افتاده باشه بدون اینکه خودم متوجه باشم ، پی ش می گشتم صید دنبال صیاد .
تو یه تاخت و جهیدن، پای اسبم رفت لای سنگ و از اون بالا سرازیر شدم هیچ بهانه ای نبود ، حواسم پیش خودم نبود پیش اون بود، چشمم جلوم نبود ، دنبال اون بود .
دیگه نفهمیدم یه وقت به هوش اومدم که دشمن بالای سرم بود اما دشمن که نه، یه دوست دشمن دوست . وقتی بیهوش پیدام کرده بود، زدم بودم بغلش و برده بودم تو یه غار چشمم رو که باز کردم دیدم لباس تنم نیست یه پتو روم بود گفتم کار از کار گذشته اما نه، نگذشته بود هنوز پاک بودم
نیم خیز شدم پایین پام نشسته بود گفتم: حالا وقتشه ارباب .تمومش کن ، آبروتم وردار برو .نگاهم کرد و خندید و گفت: همون لباست برام بسه ، انتقامم رو گرفتم ، دشمن رو کشتم ، کژال دیگه مرد .
بعد لباسم رو گرفت جلو صورتم خون خالی بود نعش یه بز کوهی هم اون بغل افتاده بود ، نمی فهمیدم چی می گه ، نگاهش کردم که گفت: کینه م تموم شد ، دوتا پای دوتا ، این لباسم می برم که آبروم برگرده به همه می گم کژال رو کشتم ، اینم لباس خونیش ، بازم نگاهش کردم اومد جلو و دستم رو گرفت و گفت: تو دیگه کژال نباش ، زن من باش ، چی می گی ؟
چی باید می گفتم ؟ چی می تونستم بگم ، مرد بود ، جوونمرد بود ، چشمم دنبالش بود ، دلمم همینجور
فرداش تو این ده بودیم .تو همین قلعه جایی که کسی منو نمی شناخت کژال تو ده خودمون مرده بود و اینجا زنده
با هم عروسی کردیم ، کینه ها رو فراموش کردیم و گذشته ها رو گذاشتیم کنار .این ده و ده های دیگه با عشق آباد شد ، با عشق و عدل و داد
خیلی سالم با هم زندگی کردیم تا عمرش تموم شد، اما یادش نه .
یه آهی کشید و گفت:
-تموم شد اینم داستان من اما پیش خودت بمونه نمی خوام هیچکس بفهمه
-اصلا باورم نمی شه
-زندگی یه تکراره حالا هرکدوم یه تکراری واسه خودش داره راه هم دیگه تموم شد یه خرده دیگه می رسیم
-از کجا می دونین کژال کجاست؟
-می دونم وجب به وجب اینجاها رو بلدم توش زندگی کردم سر همین عروسک شرط می بندم که رفته تو غار هفت دخترون
-غار هفت دخترون؟ کجا هست؟
-همین نزدیکی ها یه خرده دیگه می رسیم
تقریبا ده دقیقه بعد یه جا اسبش رو نگه داشت و پیاده شد گفت:
-پیاده شو اسبا رو همین جا می بندیم
پیاده شدم و اسبها رو بستیم به یه درخت و راه افتادیم .چند دقیقه بعد جلوی یه غار بودیم .خان بانو راست می گفت یکی تو غار آتیش روشن کرده بود و نورش تا بیرون غار رو روشن میکرد خان بانو یه نگاه به من کرد و لبخند زد و گفت :
-حالا صداش کن نترسه چه بی پروا آتیش روشن کرده بی تجربه س و خام
-کژال ، کژال منم کژال
یه خرده صبر کردیم و بعدش صداش اومد با احتیاط و آروم
-خانم دکتر شمائین؟
-آره منم خان بانوام هستن داریم می آئیم تو نترس
دوتایی رفتیم تو غار ، بیست قدم جلوتر کژال ایستاده بود خجالت زده اما خوشحال ، خوشحال از این که می دید تنها نیست .تارسیدم بهش و پرید بغلم کرد یه خرده نازش کردم و بعد از تو بغلم اومد بیرون و دستاشو گره زد تو هم و سرش رو انداخت پایین و آروم به خان بانو سلام کرد خان بانو ام جوابش رو داد و گفت :
-نور آتیشت که از یه فرسخی معلومه لوت می ده پیدات می کنن
بعد رفت جلو و بغلش کرد که کژال زد زیر گریه خان بانوام با مهربونی دست کشید به موهاش و گفت
-اگه دنبال آزادی و حقت هستی دیگه نباید ضعیف باشی و گریه کنی اگه زدی به کوه ، پس قوی هستی گریه برای چیه؟
-می ترسم خان بانو
-پس باید می موندی تو ده و به سرنوشتت رضا می دادی
-نمی تونستم خان بانو
-پس دیگه نترس یه دختر که تو ده بزرگ شده ، با یه تفنگ و یه اسب می شه شیر دیگه از شیرم نمی ترسه
تا اسم تفنگ و اسب رو برد، کژال از تو بغلش اومد بیرون و گفت :
-تفنگ؟
خان بانو به من اشاره کرد که از تو غار اومدم بیرون و رفتم سراغ اسبها .پنجاه متر پایین تر بسته بودیم شون باید غار رو دور می زدم از لای درختها همه جا تاریک تاریک بود ترسیدم کژال باید چه سختی هایی رو تحمل میکرد تا به آزادی برسه اونم اگه می رسید اولی ش باید با ترس وحشتش مقابله میکرد اونم چه ترسی یه دختر تنها ، یه کوه هزار تا خطر
رسیدم به اسبها ، عروسک یه شیهه کوچیک کشید رفتم سراغ تندر از بغل زین، تفنگ و قطار فشنگ رو برداشتم و از تو خورجین ش دو بسته فشنگ اضافه رو ، قرار بود چی بشه؟ داشت چه چیزی شروع می شد؟ یا شروع شده بود ؟ یه هنجار یا ناهنجار؟
برگشتم طرف غار آروم می رفتم که هم زمین نخورم و هم سرو صدا نکنم کسی چه می دونست ؟ شاید همین الان دنبالش بودن شایدم نه شایدم یه دختر اونقدر مهم نبود که مردهای ده شبونه بیان دنبالش ، باید نشون می داد که مهمه حتما کمی بعد معلوم می شد که مهمه ، مهمم بود
رسیدم جلو غار و رفتم تو .خان بانو و کژال جلو آتیش نشسته بودن و داشتن با هم حرف می زدن یعنی خان بانو داشت حرف می زد و کژال گوش می داد داشت درس می گرفت
رفتم جلو که کژال بلند شد بهش اشاره کردم بشینه اما چشمش به تفنگ بود برق شادی توش بود همچین به تفنگ نگاه میکرد که انگار چشمش به یه دوست عزیزش افتاده چه وقتی آدما به تفنگ اینجوری نگاه می کنن؟ وقتی دشمن زیاد بشه؟
تفنگ رو گرفتم طرف خان بانو که با چشمش به کژال اشاره کرد اونم تفنگ رو از دستم گرفت .همچین گرفت که می دونستم اگه حتی چند نفر همین الان بخوان ازش پس بگیرن ، نمی تونن مثل جونش گرفته بودش تو دستاش ، محکم
فکر کردم که الان خان بانو باید بهش طرز کارش رو یاد بده اما تو همین موقع دست کژال مثل برق یه چیزی رو زد و کمر تفنگ رو شیکوند
زود قطار فشنگ رو از من گرفت و انداخت رو شونه ش و از رو سرش رد کرد دوتا فشنگ از توش کشید بیرون و گذاشت تو تفنگ کمر تفنگ رو راست کرد و چسبوندش به سینه ش بعد برگشت طرف خان بانو و خندید خان بانوام سرش رو تکون داد و گفت :
-دیگه تنها نیستی .دختر و تفنگ و اسب
یه مرتبه سر کژال برگشت طرف دهنه غار خان بانوام همین طور انگار اسب جلوی غار بسته شده بود هر دو اون طرف رو نگاه میکردن که خان بانو گفت :
-اسب خوبیه ؛ داغم نداره پر زینش یه ظرف برای چایی درست کردنه کمندم اون طرف بشه فشنگ ت رو حروم نکن .آدم رو هم همینطور آزادی ت به اون چیزاس که بهت یاد دادم گوش گرفتی؟
کژال سرش ور تکون داد!
-دور آتیش هم همیشه بپوشون تو حالا کم کم مهم می شی حتما می آن دنبالت دیگه تعصبشون قبول نمی کنه یه دختر روشون تفنگ بکشه میخوان خردت کنن میخوان نشون بدن که یه دختر هیچی نیست باید نشون بدی که هستی
اگه نیومدن دنبالت که هیچی اما اگه اومدن و ناکام موندن حتما بعدش تو کوهستون آتیش روشن کن اینطوری می فهمن که هنوز هستی ماهام می فهمیم آتیشت گرما می ده به دل دخترای ده اون وقتی که آتیش روشن نشد همه می فهمیم که تموم شدی
اینو گفت و از جاش بلند شد
-بیا اسبت رو ببر همین فقط از دستمون ساخته س نمی تونم بهت پناه بدم اهالی بفهمن می ریزن قلعه و خون به پا می شه
بعد راه افتاد طرف بیرون و دست منم گرفت و با خودش برد کژال هم دنبالمون بود .رفتیم طرف اسهبا وقتی رسیدیم خان بانو افسار اسبی را که براش آورده بود باز کرد و داد دستش و گفت
-مواظبش باش اسب و تفنگت یعنی خودت
کژال یه دستی به یال اسبش کشید و بعد دست انداخت دور گردنش مفهوم اسب رو اون می فهمید شاید خیلی وقت باید با همدیگه می موندن دوتایی نه سه تایی دختر و تفنگ و اسب
برگشت به طرف خان بانو و دولا شد که دستش رو ماچ کنه که نذاشت و بغلش کرد بعد تند و سریع سوار تند شد و آماده رفتن
برگشتم طرف کژال تو چشماش حق شناسی موج می زد بغلش کردم دیگه گریه نکرد محکم بغلم کرد بی حرف و سخن منم بی حرف و سخن سوار عروسک شدم و حرکت کردیم .ده دقیقه، بیست دقیقه ، نیسماعت بی حرف و سخن گفتنی ها رو شنیده بودم یاد گرفتی ها رو یاد گرفته بودم دختر شهری تو ده باید خیلی چیزا یاد می گرفت چیزایی که تو کتابای درسیش نوشته نشده بود تفنگ و فشنگ، اسب و سوار، جنگل و درخت، کوه و سنگ و آدم و آزادی
اونشبخان بانو از همون کوه منو درست رسوند پشت درمانگاه و خودش از همون راهبرگشت منم برای اینکه توجه کسی جلب نشه، آروم و بی صدا رفتم تو خونه وچراغم روشن نکردم و یه راست رفتم تو رختخوابم. اونقدر خسته بودم که تاچشمامو بستم و خوابم برد فرداصبحش بود که با سر و صدای بیرون از خواب بیدار شدم ! تا اومدم ببینم چهخبره در زدن اول از پشت پنجره بیرون رو نگاه کردم نصف اهالی ده بیرون جمعشده بودن و راستش کمی ترسیدم حتما بهم شک کرده بودن شایدم مسئله دیگریاتفاق افتاده بود
یه نگاه تو آئینه به خودم کردم و در روباز کردم و. کدخدا دو قدم عقب تر ایستاده بود و تا منو دید سلام کرد جوابشرو با سر دادم و گفتم :
-چی شده کدخدا؟
-صبح شما بخیر خانم دکتر
-ممنون ، چی شده این وقت صبحی ؟
-والا چه عرض کنم
-خب بگو
-والا اهالی یه کم ناراحتن
-مریض شدن؟
-نه از اون ناراحتی
-پس چی؟
-واسه اون دختره گیس بریده ناراحتن
-کدوم دختره؟
-همون که دیروز بهتون گفتم دیگه، کژال
-همونکه گم شده ؟ مگه پیداش نکردین ؟
-نه والا واسه همین اومدن اینجا
-اینجا اومدن برای چی؟
یه خرده سرش رو خاروند و بعد گفت :
-جسارته والا یعنی هر چی من بهشون می گم گوش نمی کنن
-چی رو گوش نمی کنن؟
-تر و خدا منو ببخشین می گن دختره خونه شماس
-اینجا؟ اینجا برای چی؟
-می گن شما بهش پناه دادین
-بیخود می گن برای چی من باید بهش پناه بدم؟ بهشون بگو کسی اینجا نیست
اومدم در رو ببندم که با دستش در رو نگه داشت و به حالت تهدید گفت :
-جسارته خانم دکتر اما اینا تا مطمئن نشن از اینجا نمی رن
-یعنی چی؟
-یعنی اگه شما خانمی کنین و بذارین یکی بیاد یه نگاهی تو خونه بکنه خیال همه راحت می شه و منم ردشون می کنم برن
-کسی اجازه نداره پا تو این خونه بذاره
-حقدارین شما اما اینام گناهی ندارن می گن نکنه خانم دکتر حواسش نبوده و ایندختره رفته یه جا تو کمدی، زیر تختی، جایی قایم شده شما صاحب کمال هستی ،اینا دهاتی ن ، یه چیزی که بیفته تو کله شون دیگه افتاده می گم نکنه یهمرتبه خر بشن و یه بی احترامی ای چیزی بکنن
فهمیدم داره چی می گه
-خب حالا چیکار کنم من؟
-اجازهبدین یکی بیاد تو خونه و همه جا رو بگرده یه دقیقه هم نمی شه والا ما تمومده رو زیر و رو کردیم همه جا رو گشتیم و پیداش نکردیم فقط مونده اینجاتموم خونه های ده رو یکی یکی گشتیم اگه یه خانمی م شما بکنین دیگه میفهمیم که تو ده نیست و خبر مرگش فرار کرده
-خیلی خب ريال فقط بگو یکی از زن ها بیاد خونه مرتب نیست
-آی به چشم
برگشت طرف اهالی و گفت
-ننه احمد بیا ببینم
از بین زنهای ده که همه شون عقب ایستاده بودن یکیشون آروم اومد جلو و به کدخدا نگاه کرد کدخدام بهش گفت :
-بیا برو تو زود همه جا رو بگرد و بیاد بیرون که مزاحم خانم دکتر نشی بعدشم شرتون رو کم کنین و برین خجالتم دادین جلو خانم دکتر
پدرسوخته این چیزا رو می گفت که خودشو بی تقصیر نشون بده در صورتی که همه زیرسر خودش بود می دیدم که چشماش از لای در دنبال یه ردی از کژاله
ننه احمد یه تکون خورد .ر فتم کنار که کفشاش رو همونجا در آورد و آروم اومد تو خونه . زور در رو پشتش بستم و قفل کردم و گفتم :
-برو تو خونه رو بگرد
وخودمم رفتم طرف آشپزخونه و سماور رو روشن کردم که یه مرتبه همونجا خشکم زداونقدر از دست خودم عصبانی بودم که گریه م گرفت چرا باید انقدر سهل انگارباشم؟
لباس کژال یادم رفته بود از تو خونه ببرمش بیرون و سربه نیستش کن
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 17
  • آی پی دیروز : 11
  • بازدید امروز : 30
  • باردید دیروز : 18
  • گوگل امروز : 11
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 133
  • بازدید ماه : 310
  • بازدید سال : 310
  • بازدید کلی : 69,358
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...