close
چت روم
رمان کژال فصل10
loading...

CiTy Romance

برم برم از تو درمانگاه ردش کنم بره پی کارش که داره آینده ام رو خراب می کنه دختره خود سر واسه من چه آزادی شناس شده این دهاتی ببینم نیمساعت شد ؟ بعله نیم ساعتم گذشت . از خونه رفتم بیرون و خب اطراف رو نگاه کردم کسی نبود هوام هم تاریک تاریک شده بود زود در درمانگاه رو باز کردم و آروم گفتم :-کژال زود بیا برو تو خونهمثل یه سایه ، نرم و بی صدا از کنارم رد شد و مثل برق رفت طرف خونه و رفت تو منم در درمانگاه رو قفل کردم و دنبالش رفتم و در خونه رو پشت سرم قفل کردم .حالا دیگه می تونستم تو روشنایی صورتش رو ببینم…

رمان کژال فصل10

Sheida بازدید : 15 جمعه 22 / 01 نظرات ()
برم برم از تو درمانگاه ردش کنم بره پی کارش که داره آینده ام رو خراب می کنه دختره خود سر واسه من چه آزادی شناس شده این دهاتی ببینم نیمساعت شد ؟ بعله نیم ساعتم گذشت .
از خونه رفتم بیرون و خب اطراف رو نگاه کردم کسی نبود هوام هم تاریک تاریک شده بود زود در درمانگاه رو باز کردم و آروم گفتم :
-کژال زود بیا برو تو خونه
مثل یه سایه ، نرم و بی صدا از کنارم رد شد و مثل برق رفت طرف خونه و رفت تو منم در درمانگاه رو قفل کردم و دنبالش رفتم و در خونه رو پشت سرم قفل کردم .حالا دیگه می تونستم تو روشنایی صورتش رو ببینم یه دختر بلند قد و خوش اندام با صورت خیلی قشنگ و ترس خورده اما مصمم
-یه بار دیگه اونایی رو که گفتی بگو
-گلرنگ رو
-آره
-باباش آتیشش زد
-چرا؟ اونکه کاری نکرده بود
-شبونه میخواست فرار کنه که گیر افتاد
-از کجا معلومه که راست میگی
-شما دکترین آدمی که بخاری نفت می کنه و احیانا لباسش آتیش می گیره ، بی سروصدا می ایسته تا کاملا بسوزه؟
-برو بگیر بشین چقدر درس خوندی؟
-دیپلمم رو گرفتم
-می دونی داری چیکار می کنی؟
-می دونم
-اگه همین الان برگردی مسئله به خیر و خوشی حل می شه ها
-اگه همین الان برگردم ، یا امشب یا فردا شب بابام تو خواب سرم رو می ذاره رو سینه م و بعدشم دوتا شاهد پیدا می شن که می گن منو شب قبل دیدن که داشتم از ده فرار میکردم حالا میخوای خونم بیفته گردنت؟
-آخه شماها چه تون شده؟ این چه وضعیه؟
-ما چیزیمون نشده
-پس دیگه چی میخواین؟
-شما خانم دکتر برای چی وقتی دیپلمت رو گرفتی شوهر نکردی؟ برای چی رفتی دانشگاه؟ فرق ما و شما چیه؟ مگه هر دو مال یه کشور نیستیم ؟ مگه هر دو انسان نیستیم؟ اصلا کی به شما شهری ها حق داده که آزاد باشین و ما محروم؟ خانم دکتر شما مگه چندسال از من بزرگترین؟ یعنی شما به این زودی رویاهای هجده نوزده سالگی تون رو فراموش کردین؟ ماها هیچ چیز زیادی از زندگی نمی خوایم فقط کمی از حقمون همین
-خب نمی تونین با صحبت کردن این مشکل رو حل کنین؟
-صحبت با کی؟ با پدری که یا خوابه و یا تو قهوه خونه چایی میخوره و قلیون می کشه و یا شب پای بساط منقل و وافوره؟ اصلا یه همچین ادمی منطق سرش می شه ؟ دارن منو به زور می دن به کدخدا می دونی کدخدا چند سالشه؟ پنجاه و خرده ای سالشه بابام منو به پنجاه تا گوسفند بهش فروخته
-خوب از مادرت کمک بخواه
-مادرم؟ اولا که کاری از دستش ساخته نیست بعدشم اونم از پنجاه تا گوسفند بدش نمی آد و دست آخرم بهم می گه که کدخدا مالداره و تو تو خونه ش خوشبخت می شی
-حالا که مادرت نمی تونه بهت کمک کنه از دست من چه کاری برات بر می آد؟
-باید کمکم کنین شما تحصیلکرده این شما درک دارین
-همین الانم کمکت کردم
-وظیفه تون رو فقط انجام دادین
-متلکم که میگی
-نه، حقیقت رو می گم شما باید دین تون رو حداقل به اون کتابایی که خوندین ادا کنین
-کتابا گفتن کمک کنم یه دختر از خونه فرار کنه؟
-نه گفتن که کمک کنین یه دختر کمی از حق و حقوق خودش رو به دست بیاره گفتن که ماها همه آدم هستیم گفتن که ماها حق حیات داریم گفتن که ما دخترام می تونیم نفس بکشیم
-کجای این کتابا اینا رو نوشته؟
-اونجایی که xها و yها رو بخوردمون داد انقدر با اعداد و ارقام ذهنمون رو پرورش داد تا بتونه فکر کنه و بفهمه که ماهام از حقوقی برخورداریم اگه اشتباه می کنم بگین
-حالا من چیکار باید برات بکنم؟
-لباس میخوام یه لباس راحت یه تفنگ یه مقدار فشنگ اگه بشه یه اسب
یه نگاه بهش کردم و با تعجب گفتم:
-تفنگ و فشنگ میخوای چیکار؟
-من با تفنگ بزرگ شدم با اسب بزرگ شدم ، از بچه گی بهم یاد دادن که تیر بندازم برای چی؟ حتما برای دفاع از خودم .حالا وقتشه که از خودم و زندگیم و آینده م و ایده هام دفاع بکنم
-اگه اومدن سراغت چی؟ حتما کشته می شی
-حتما می آن سراغم اما اگه یه تفنگ داشته باشم حداقل کمی شانس دارم دست خالی، نه تو خونه م نه جنگ نابرابره مطمئنا کشته می شم
-میخوای بعدش چیکار کنی؟
-می زنم به کوه دختره کوه هستم
-تو کوه، تک و تنها چیکار می کنی؟
-زندگی ، شایدم منتظر موندم تا نفر بعدی بیاد پیشم نفر بعدی که از کشته شدن فرار می کنه
-اگه نتونم برات تفنگ گیر بیارم چی؟
-می آن دنبالم و می کشنم
-اگه تفنگ داشته باشی، تو اونا رو می کشی؟
-نه فقط می ترسونم شون همین که بفهمن تفنگ دارم ولم می کنن
-اگه اینطور نشد چی؟
-این حداقل کاری یه که میتونم انجام بدم که به خودم مدیون نباشم من گوسفند نیستم که با پای خودم به مسلخ برم
-تو کوه پر گرگه حتما کشته می شی
-پس خودم باید گرگ بشم که کاری به کارم نداشته باشن
-من نمی تونم برای تو تفنگ بیرام که احیانا این وسط چند نفر کشته بشن
-می تونی تفنگ نیاری و این وسط من کشته بشم؟
-ازم توقع زیادی داری
-تفنگ بیار برای دفاع از خودم در مقابل گرگ آ
اومدم جوابش رو بدم که از بیرون صدای پای اسب اومد و بعدش صدای کدخدا
خانم دکتر، های خانم دکتر
از لای پرده نگاه کردم .کدخدا تنها بود .آروم به کژال گفتم که ساکت باشه تا برگردم و بعدش خودم رفتم بیرون
-چیه کدخدا؟ چرا داد می زنی؟
-یه دختری رو این طرفا ندیدین؟
-دختر؟ کدوم دختر؟
-یه دختر دیگه
-باز چی شده کدخدا؟
-یکی از دخترای آبادی گم شده
-مگه می شه یه آدم تو یه آبادی کوچیک گم بشه؟ نکنه این یکی هم یه بلایی سرش اومده
-نه، می گن فرار کرده
-عجب آبادی خبرسازی دارین کدخدا
-می گم شما ندیدین ش؟ اگه دیده باشین و نگین براتون مسئولیت داره ها اونوقت من نمی تونم جلوی مردای آبادی رو بگیرم آ
-کدخدا حواست به حرف زدنت باشه اندازه این حرفا نیستی که می زنی
-حالا ما گفته باشیم
-من گلرنگ نیستم که نفت بریزم تو بخاری و خودم بسوزم راهت رو بکش و برو از این به بعدم وقتی اومدی اینجا ، پیاده می شی و درست صدام می کنی ، بسلامت
-چرا ناراحت شدین خانم دکتر ؟ من که غرضی نداشتم همینجوری یه چیزی گفتم شما بفرمایین استراحت کنین خداحافظ
-خداحافظ
ایستادم تا از درمانگاه دور شد و بعد برگشتم تو خونه و به کژال گفتم:
-دارن دنبالت می گردن
-خود پیر سگش شال و کلاه کرده دنبال من از اون موی سپیدش حیا نمی کنه
-حالا میخوای چیکار کنی
-دست خالی می زنم به کوه خدا بزرگه
-اگه تفنگ گیر اوردم چه جوری خبرت کنم؟
یه نگاه بهم کردو خندید و گفت:
-یه علامت یه چراغی پشت درمانگاه روشن کنین
-چراغ فقط شبا معلوم می شه هروقت کارت داشتم یه حوله قرمز پهن می کنم روبند پشت درمانگاه خوبه؟
باز خندید .رفتم طرف یخچال و یه مقدار نون و پنیر و چندتا قوطی کنسرو لوبیا وماهی و چند تا قوطی کبریت و دوتا بطری آب در آوردم و پیچیدم لای یه پارچه و گره زدم و یه پتو و یه چراغ قوه هم برداشتم و دادم بهش و گفتم :
-حالا که تمام مردای ده علیه تو بسیج شدن حداقل بذار تنها نباشی
نگاهم کرد و خندید و گفت :
-زنده باد تمام xها و yها
بهش خندیدم و گفتم :
-مواظب خودت باش برات هرجور شده تفنگ و فشنگ جور می کنم اما فقط برای کشتن گرگ آ
هر دو خندیدیم
-حالا بیا تو اون اتاق، فکر کنم شلوار و روپوشم اندازه ات باشه
بردمش و بهش یه شلوار و روپوش دادم .اندازه ش بود .تنهاش گذاشتم تا لباسش رو عوض کنه .وقتی از اتاق اومد بیرون نگاهش کردم حسابی عوض شده بود خوشگل و خوش هیکل تکیده و چابک موهای سیاه بلد چشمهای پر از امید و ترس و خشم و زندگی
-خانم دکتر شدم عین رمبو
-مگه این فیلما رو هم دیدی؟
-دیدم و یاد گرفتم مثل درسهای مدرسه
یه مرتبه دوئید جلو و بغلم کرد و زد زیر گریه و گفت :
-می ترسم خانم دکتر
-اگه می ترسی نرو بذار به جوری می رسونمت قلعه اونجا پیش خان بانو در امانی
-نه اون نمی تونه کاری بکنه باید برم
-پس نترس مگه دختر کوه نیستی ؟ ترس برای چیه؟ همه مون باید یه روزی خودمون رو بشناسیم فکرم نکن اون مردایی که دنبالت هستن از تو قوی تر و زرنگترن ما زنها هم اگه بخوایم می تونیم خیلی قوی و باهوش باشیم حالا که تصمیم خودت رو گرفتی پس دیگه نباید تردید بخودت راه بدی تو دختر شجاعی هستی ، بالاتر از سیاهی هم رنگی نیست اگه دستشون بهت برسه ، سرنوشت گلرخ و گلرنگ در انتظارته پس برو فکر نکنم گرگها از این آدما بدتر باشن
سرش رو از تو بغلم در آوردم و نگاهش کردم دیگه گریه نمیکرد و فقط داشت به حرفام گوش می داد مثل شاگردی که به معلمش گوش می ده هر چند که انگار اون معلم بود و من شاگرد خیلی چیزا ازش یاد گرفتم
-فکر نکنم به این راحتی هام بتونن پیدات کنن
-اگه سگ بیارن چرا
-فلفل بریز پشت سرت مثل همون فیلما که دیدی
چشماش برق زد . دوئیدم تو آشپزخونه و قوطی فلفل رو براش آوردم و دادم بهش
-نترس من باهاتم هرکای از دستم از بر بیاد برات می کنم تو تنها نیستی
دوباره بغلم کرد و صورتم رو بوسید .آروم در خونه رو باز کردم و این ور و اون ور رو نگاه کردم .کسی نبود .بهش اشاره کردم که زود اومد و از لای در رفت بیرون و خودشو کشید تو تاریکی یه لحظه بعد دیگه پیدا نبود
یه دختر تنها، یه دختر هیفده هیجده ساله ، یه دختر غمگین ، یه دختر معصوم، زد به کوه ، تک و تنها اما شجاع ، یه دختر ایرانی
برگشتم تو خونه و چراغ رو خاموش کردم و زدم زیر گریه دلم براش شور می زد .وقتی فکر میکردم که چطوری می تونه تو کوه دوام بیاره گریه م می گرفت وقتی صدای زوزه گرگ ها رو می شنید چه حالی پیدا میکرد؟
بازم گریه کردم اما یه لحظه بعد متوجه شد م که با گریه کاری پیش نمی ره .گریه ما آدم ضعیفه صورتم رو پاک کردم و چراغ رو روشن کردم و موبایل رو برداشتم و زنگ زدم به خان بانو
خوش تلفن رو جواب داد !
-اَلو خان بانو خودتونین
-آره عزیزم
-سلام کار مهمی باهاتون دارم
یه لحظه سکوت کرد و بعد گفت :
-می فرستم دنبالت
-ممنون
تلفن رو قطع کردم و آماده شدم .فقط می تونستم رو خان بانو حساب کنم .کاش خسرو اینجا بود ، اما نه ، خسرو بزدل بود کاش شایان اینجا بود . هم تفنگ داشت و هم شجاعت ، اما نه ، خودمون هستیم من و کژال چرا که نه؟
ده دقیقه بعد صدای پای اسب اومد از پنجره نگاه کردم . یه تفنگچی سوار یه اسب با فانوس افسار عروسک هم دستش بود .زود چراغ رو خاموش کردم و پریدم بیرون و در رو قفل کردم و رفتم جلو که پیاده شد و سلام کرد جوابش رو دادم و تند سوار عروسک شدم
یه ربع بعد جلو در قلعه بودیم .کم کم احساس آرامش میکردم وقتی وارد قلعه شدیم ، خان بانو بالای پله ها ، نگران ایستاده بود .زود رفتم جلو و بغلش کردم .اونم بدون اینکه چیزی بگه با بپرسه بغلم کرد و بعدش با خودش برد تو ساختمون و تا نشستم برام چایی آوردن . یه خرده بعد که تنها شدیم جریان رو براش گفتم نمی دونستم چه عکس العملی نشون می ده فنجون چایی اش رو برداشت و کمی ازش خورد .داشت قضیه رو برای خودش سبک سنگین میکرد یه خرده بعد گفت :
-دیگه وقتش شده چند تا نعش باید بره زیر خاک؟ خوب کاری کرد توام خوب کاری کردی از هیچی هم نترس اگرم کسی فهمید جوابش با من حالا نفهمیدی کدوم طرف کوه رفته؟
-نه فقط رفت و یه چیزایی ازم خواسته
-چی؟
-تفنگ ، فشنگ ، اسب
یه لحظه نگاهم کرد و بعد یه مرتبه از جاش بلند شد و رفت سر یه کمد قشنگ و قدیمی درش رو باز کرد .از همونجا که نشسته بودم ، توش رو دیدم پر از تفنگ بود
حالا شدیم سه نفر . کژال و من و خان بانو
از تو کمد یه تفنگ دو لول کوتاه در آورد و با دو بسته فشنگ و یه قطار فشنگ یه نگاه به تفنگ کرد و بعد در کمد رو بست و اومد طرف من و گفت
-با این بهتر می تونه کار کنه بردش کمه اما خیلی خوش دسته لگدش هم کمه دیگی چی لازم داره
-اسب
-غیر از اون؟
-هیچی فعلا غذا و این چیزا به اندازه کافی داره
-پس پاشو بریم
-کجا؟
-کوه باید اینا رو بهش برسونیم
-این وقت شب؟ نمی تونیم پیداش کنیم
-بیا منم مال کوه م ، پیرزن کوه
یه صدا کرد که یه تفنگچی اومد تو سالن و بهش گفت که تندر و یه اسب دیگه رو حاضر کنه ده دقیقه بعد دوتایی سوار اسب شدیم خان بانو دهنه یه اسب هم دستش گرفت و به تفنگچی ها که مات به ما نگاه میکردن گفت :
-کسی نفهمه ما امشب رفتیم بیرون
بعد یه ((هی) به تندر زد یه مرتبه از جاش کنده شد
باور نمیکردم که یه زن تو سن و سال اون بتونه انقدر فرز و چابک باشه
از در قلعه زدیم بیرون و رفتیم طرف جنگل و کوه یه ربع بعد پای کوه بودیم
-خان بانو اونکه از اینجا نرفت کوه
-بیا نترس من اینجاها رو مثل کف دستم می شناسم از توی ده که نمی تونیم بریم همه می فهمن بیا
دوتایی زدیم به کوه آروم حرکت میکردیم اما می دیدم که کاملا با راه آشناست یه آن برگشتم به صورتش نگاه کرده داشت می خندید وقتی متوجه شد که دارم نگاهش میکنم گفت :
-می دونی از چی خنده م می گیره؟
-شاید براتون این چیزا مسخره س
-نه اصلا اگه مسخره بود واردش نمی شدم خنده م از این میگیره که تمام زندگی یه تکراره
-تکرار؟
-آره ، تکرار مثل تاریخ
یه خرده ساکت شد و بعد گفت :
-می دونی اسم من چیه؟
-تا حالا چند بار خواستم ازتون بپرسم اما خجالت کشیدم
-اسم من کژاله
-کژال؟
-آره ، کژال منم یه روزی جوون بودم و اسمم به خودم می اومد ، یه دختر قشنگ و خوشگل مثل خودت
-ممنون
-منم یه روزی هزارتا آرزو داشتم عاشق بودم و برای خودم هزار تا رویا تو سرم می پروروندم ، عاشق زندگی، عاشق آینده ، عاشق آزادی
اما یه روز یه مرتبه همه اینا ریخت به هم
-شما تو همین ده زندگی می کردین؟
-نه، تو یه ده که از اینجا زیاد دور نیست من دختر یه رعیت بودم . افسار عروسک رو شل کن، خودش دنبال من می آد
افسارش رو شل کردم .هرچند همینجوری هم داشت دنبال اون یکی اسب که داشتیم برای کژال می بردیم حرکت میکرد. راه باریک باریک بود و فقط یه اسب می تونست از میون ش بگذره و عروسک هم هی میخواست که از همه جلو بزنه
-با پدر و مادر و یه برادرو یه خواهرم زندگی میکردم .زندگی سختی داشتیم یه کف دست زمین که پدرم روش کار میکرد و بعد از هزار تا بدبختی که محصول به دست می اومد، بعد از کنار گذاشتن سهم اربابی ، فقط یه نون بخور و نمیر برای ماها می موند اما راضی بودیم ، راضی و خوشحال یه لقمه نون رو می خوردیم و با کسی کاری نداشتیم .اما همین هم روزگار نتونست به ما ببینه
یه روز نزدیک غروب که داشتم از لب چشمه آب می آوردم، برخوردم به یکی از پسرای ارباب یکی از پسراش که خیلی عوضی بود چشم ناپاک داشت و همیشه هم مست بود منم برخلاف همیشه که با بقیه دخترای ده برای آب آوردن می رفتیم، اون روز تنها بودم . کوزه سنگین بود و راه هم دور تنگ غروبم بود داشتم تند بر می گشتم طرف ده که یه مرتبه با اسبش جلوم سبز شد از همون فاصله بوی عرق رو ازش شنیدم مست مست بود رو اسبش نشسته بود و داشت با اون چشمهای هیزش منو نگاه میکرد ازش خیلی می ترسیدم یعنی همه از ارباب و بچه هاش می ترسیدن
زود بهش سلام کردم یه نگاهی به دور و ور کرد و گفت : تنهایی؟ فهمیدم یه خیالایی داره زود راه م رو کج کردم و از بغلش رد شدم که یه مهمیز به اسبش زد و از اونطرف جلوم در اومد تا اومدم برم یه طرف دیگه از همون بالا پرید رو من
کوزه آب شکست .لباسم خیس خیس شد و اون جری تر مثل یه حیوون شده بود با تمام زورم از خودم دفاع میکردم و هی بهش التماس اما هیچی حالیش نبود و پیرهنم رو پاره کرد چیزی نمونده بود که کار از کار بگذره که یه مرتبه دیدم از روم کنده شد و پرت شد یه طرف یه آن صورت پر از نفرت برادرم رو دیدم اگه پدرم باهاش نبود حتما می کشتش اما پدرم بود و ملاحظه کار
آروم برادرم رو زد کنار و رفت طرف پسر ارباب از جاش بلندش کرد تو صورت پدرم کینه و نفرت کهنه بود اما صاحب تجربه می دونست که اگه تلنگر به پسر ارباب بزنه، دودمان مون به باد می ره خلاصه پسر ارباب رو از جاش بلند کرد و سوار اسبش کرد که اون نامردم معطل نکرد و از پر زینش تفنگش رو کشید و تا بیائیم بفهمیم چی به چیه که صدای تیر بلند شد و برادر گلم تو خون خودش غلتید
برادر رشیدم یه دونه برادر، گل سرسبد خونه
اون بی شرف هم که ترسیده بود به تاخت رفت
درد سرت ندم برادرم تا صبح بیشتر نکشید کاش تا همینجا قضیه تموم می شد شاید اگه یه ذره انسانیت در وجود ارباب بود، قضیه با یه دلجویی تموم می شد فقط کافی بود ارباب بیاد و جلو پدرم دو تا چک بزنه تو گوش پسرش و مستی اش رو بهانه کنه و با دادن یه تیکه زمین اضافه ، دل پدرم رو به دست بیاره اما صبحش جای این کارا و به جای مراسم تششیع ، چوب و فلک برای پدرم آماده بود
پدر بیچاره ام رو بستن به چوب و فلک .جنازه برادرمم تو خونه رو زمین مونده بود ماهام دوتا دختر و یه زن چیکار می تونستیم بکنیم؟ پدرم بغض برادرم رو داشت با دیدن چوب و فلک به التماس افتاد برای یه مرد شصت ساله مرگ بود که خواسته باشن به دخترش تجاوز کنن و پسرش رو کشته باشن و حالا هم خودشو فلک کنن هرچند که میگن دهاتی
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 48
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 99
  • بازدید ماه : 626
  • بازدید سال : 2,543
  • بازدید کلی : 68,024
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...