close
چت روم
رمان کژال فصل9
loading...

CiTy Romance

- معذرت میخوام من آدم ضعیفی نیستم اما دست خودم نیست تو راست می گی این دیگه یه شکار نیست که به نشونه گیری و تفنگ ربط داشته باشهبعد اومد جلوم و گفت :- کمکم کن پروازه خودت کمکم کن- باید صبر داشته باشی شایان فقط صبر- چقدر؟- نمی دونم - پس فقط بهم بگو که توام منو دوست داری یا نه- ازم چیزی نپرس- اینکه دیگه چیزی نیست فقط یه جمله- من سر سفره عموم بزرگ شدم مدیونشم اونقدر بهش دین دارم که حتی یه جمله هم نگمیه لحظه نگاهم کرد و یه لبخند زد و گفت : - شرافتت رو تحسین می کنم اما ای کاش برای من نبود- صبر داشته باشدوباره…

رمان کژال فصل9

Sheida بازدید : 12 چهار شنبه 20 / 01 نظرات ()
- معذرت میخوام من آدم ضعیفی نیستم اما دست خودم نیست تو راست می گی این دیگه یه شکار نیست که به نشونه گیری و تفنگ ربط داشته باشه
بعد اومد جلوم و گفت :
- کمکم کن پروازه خودت کمکم کن
- باید صبر داشته باشی شایان فقط صبر
- چقدر؟
- نمی دونم
- پس فقط بهم بگو که توام منو دوست داری یا نه
- ازم چیزی نپرس
- اینکه دیگه چیزی نیست فقط یه جمله
- من سر سفره عموم بزرگ شدم مدیونشم اونقدر بهش دین دارم که حتی یه جمله هم نگم
یه لحظه نگاهم کرد و یه لبخند زد و گفت :
- شرافتت رو تحسین می کنم اما ای کاش برای من نبود
- صبر داشته باش
دوباره یه نگاه بهم کرد و گفت :
- یعنی نمی تونم بفهمم که اصلا احساسی به من پیدا کردی یا نه؟
- اگه چیزی وجود نداشت ، الان من اینجا نبودم همین حالا بریم
یه برق تو چشماش درخشید و گفت :
- همین برام کافیه ممنون از اینکه همین هم بهم گفتی
- حالا بریم دیر می شه
وقتی دوتایی سوار اسب، داشتیم بر می گشتیم به ده ، گفت :
- امشب مهتابه وگرنه اینجاها انقدر تاریک بود که نمی شد بدون چراغ حرکت کرد
راست می گفت مهتاب همه جا رو روشن کرده بود و چقدر قشنگ انقدر حواسم دنبال اتفاق امروز و حرفای شایان بود که به دور و ورم توجه نداشتم
- دلم شور می زنه
- برای چی؟
- آخه تو ، تو درمانگاه تنهایی، چرا یه سرایدار نفرستادن؟
- قراره بفرستن
- حداقل تا اون موقع بیا تو قلعه
- نه اونجا راحتترم
- تنهایی نمی ترسی؟
- عادت کردم
یه خرده ساکت شدیم که ایندفعه من گفتم :
- تو باید برگردی تهران شایان
- چی؟
- برگردی تهران
- برای چی؟
- وقتی تو اینجایی من نمی تونم تصمیم بگیرم
- آخه من چطوری می تونم ترو اینجا ول کنم و برم؟
- اینطوری برای هر دومون بهتره
- من نمی تونم از اینجا برم
- تا کی میخوای اینجا بمونی ؟کارت چی می شه؟
- اصلا برام مهم نیست
- باید باشه برو سر زندگیت
- زندگی من از این به بعد تویی
- برو حداقل خودت بفهمی که احساست نسبت به من تا چه اندازه واقعیه
- همینجا هم که باشم اینو می تونم بفهمم
- پس برو که من بفهمم
برگشت نگاهم کرد .نور ماه صورتش رو روشن کرده بود اگه پدر و مادرم زنده بودن و دینی نسبت به عموم نداشتم همونجا بهش می گفتم که چقدر........اما نه حتی نباید به بقیه این جمله فکر کنی بازم تویی؟ من همیشه هستم برو دیگر بخواب الان که خبری نیست بیدار شدی برو بگیر بخواب ماها داریم خیلی ساده و دوستانه برمی گردیم ده خودتی خیلی ساده و دوستانه ؟ من می دونم چه آشوبی تو دلته، دیگه دلم که به تو مربوط نیست ، چرا مربوطه ، اولش همیشه با یه احساس شروع می شه ، احساس تا وقتی که به عمل در نیومده که گناه نیست ، نه گناه نیست اما می تونه در اثر مرور زمان به گناه تبدیل بشه .قصاص قبل از جنایت که نمی شه کرد ، خب من بیدارم که نذارم به جنایت تبدیل بشه کدوم جنایت، کجای دنیا عاشق شدن جنایته؟ زهرمار با اون خنده ت، آخه حرفای خنده داری می زنی همین امروز تو همین ده بخاطر یه عشق یه جنایت انجام شده ، اون جنایت نبوده یه خودکشی بوده ، چه فرقی داره؟ نفس کار یه جنایت بوده حالا یه به وسیله خود شخص یا بوسیله یه نفر دیگه در هر صورت یه دختر کشته شده .،دیگه رسیدیم چیزی به ده نمونده بیخود نخواه که حرف رو عوض کنی .حالا هم تا ده خیلی فاصله داریم ، خب چی حالا؟ حالا گیرم خیلی فاصله داشته باشیم .میگم یعنی جوابم رو ندادی ، چه جوابی، همون که گفتی خیلی خب، حالا گیرم قبول کردم که یه جنایت بوده که چی؟ توام الان داری نقشه یه جنایت رو می کشی؟ برو گمشو ، معلومه که خوابت گرفته که این چرت و پرتا رو می گی .هروقت اینطوری بهم توهین کردی ، معلومه که دارم درست می گم .کجای دنیا دیدی که وقتی یه احساس قشنگ تو دل آدم بوجود بیاید نقشه یه جنایته ؟ زهر مار باز بخند ، ایندفعه به بزدلی تو می خندم .اگه شروع یه احساس جنایت نیست پس چرا ازش خواستی از اینجا بره؟ برای اینکه ! اصلا به تو چه؟ میخوای واقعا برم بگیرم بخوابم ؟ خیلی ها الان هستن که به وجدان شون اجازه دادن که بخوابه؟ میخوای تو ام یکی از اونا باشی؟ نه ، نمیخوام اما سر به سرم نذار . دارم من الان کمکت میکنم ، چطوری؟ اینطور که وقتی من دارم باهات حرف می زنم تو فقط جواب منو می دی با شایان صحبت نمی کنی ، گیرم باهاش صحبت کنم چی می شه ؟ نگاهش کن ، خودت بهتر می دونی یه پسر خوش تیپ و خوش قیافه ، یه شب مهتاب ، یه جای قشنگ ، عطر گلها تنهای تنها حالا خودت بگو اما راستش رو بگو اگه الان شایان بیاد طرفت چیکار میکنی؟ بهش نه نمی گی؟ اگه آروم آروم ببردت طرف جنگل، باهاش نمی ری؟ اصلا می تونی جلوش مقاومت کنی ؟ حالا گیرم مقاومت نکردم چی می شه؟ معلومه چی می شه وقتی یه اتفاقی افتاده مجبوری به عموت بگی، خب بعدش باهاش می کنم عالی می شه ، یه دختر تک و تنها بی پشتوانه بی خانواده و فامیل .فکر میکنی اگه این اتفاق بیفته دیگه خان بانو به عنوان عروس پسرش قبولت می کنه؟ ساکت شدی ، هان؟ دارم فکر میکنم ، فکر تو منم ، خودم بهت بگم ، نه ، قبولت نمی کنه اون ترو بعنوان یه دختر خانم و تحصیلکرده و با شعور می شناسه اگه بفهمه اتفاقی بینتون افتاده ، نظرش نسبت به تو عوض می شه غیر از اون وقتی عموت خبردار بشه ، به احتمال قوی از ناراحتی سکته می کنه جواب خوبی بدی نیست انسان باش ، حالا چرا داری این حرفا رو به من می زنی ما که داریم مثل آدم می ریم طرف درمانگاه ، آخه من می دونم الان تو دل تو چیه داری خدا خدا میکنی که شایان زیاد پای بند به شرافت و این چیزا نباشه داری دعا می کنی که وجدانش الان یه چرت بگیره بخوابه درست همون جلو همونجایی که یه راه می ره طرف ده و یه راه دیگه می ره طرف جنگل چیزی هم نمونده پنج دقیقه دیگه می رسیم اونجا ته دلت سست شده از اون موقع هاست که هر آدم بی وجدانی می گه هر چه بادا باد اما فکر بعدش رو بکن چه جوری میخوای تو صورت عموت نگاه کنی؟ اون برات مثل پدر بوده از پدرتم برات بهتر بوده زن عموت چی؟ مثل مادر ازت نگهداری کرده خسرو چی؟ سالها وجود ترو تحمل کرده اون پسر یکی یه دونه خونواده اش بوده اما حاضر شده خیلی سخاوتمندانه ، محبت پدر و مادرش رو با تو نصف کنه داری با آتیش بازی میکنی این آتیش اگه روشن بشه تموم زندگیت رو می سوزنه، شدی عین پیرزنها همه ش غر می زنی گیرم من سست شده باشم شایان چی؟ اون امکان نداره یه همچین کاری بکنه گیرم منم بخوام اما اون امکان نداره بیاد طرف من ، می آد اونم الان منتظره که یه اشاره از تو ببینه ، خب منکه اشاره ای چیزی نمی کنم پس اون جمله که گوشه فکرت داره پشت سر هم چیده می شه و آماده می شه چیه؟ ؛ کدوم جمله؟خودتو به خریت نزن دیگه ، من نمی دونم کدوم جمله رو میگی ، همونکه تا یه دقیقه دیگه بی اختیار از دهنت می آد بیرون درست وقتی سر اون دو راهی برسیم حتما یه مرتبه به شایان میگی الان حوصله خونه رو ندارم همین اشاره کار رو تموم می کنه بعدشم میگی می دونم اگه الان برم تو خونه، اون صحنه بد رو می بینم یه تنه درخت سوخته حالا راست می گم یا نه، چی می دونم ، به بعدش فکر کن پا روی انسانیت گذاشتن جنایته جواب خوبی رو با بدی دادن جنایته تو داری مهربونی ها رو می کشی این از هر جنایتی بدتره اگه مهربونی بمیره دیگه دنیا قابل تحمل نیست ، پس چیکار کنم؟ خودمو بکشم؟ ، داد نزن باید با شهامت باشی شهامتم این کاری که میخوای بکنی نیست حقیقت رو به خود خسرو بگو حتما درک می کنه وقتی بفهمه تو پاک و صادق هستی ، غرورش ارضاء می شه در غیر اینصورت خدا می دونه چه اتفاقی می افته دیگه خودت می دونی الان می رسیم سر دو راهی اینجاس که اگه بخوای من می رم می گیرم می خوابم حالا میخوای بخوابم یا نه؟ نه ترو خدا بیدار باش حواستم جمع کن بگو چیکار کنم اول اون چندتا جمله رو از تو ذهنت پاک کن بعدشم بمحض اینکه رسیدی سر اون دو راهی ، زود دهنه اسب رو بده طرف ده هیچی حرفی هم نزن توام برو گمشو بخواب نیمه هوسباز من بیدارم و هوشیار ، به کی اینا رو گفتی؟به اون قسمت ذهنت که الان به خواست خودت جلو من ضعیف شده رسیدیم رسیدیم برو طرف ده برو طرف ده
- می ری خونه دیگه
بگو آره محکم بگو آره بگو خسته ام
- آره خیلی خسته ام
آفرین دیگه چیزی نمونده گول این مهتاب رو نخور چند ساعت دیگه تموم می شه و خورشید در می آد و همه چیز روشن می شه دیگه چیزی نمونده از اینجا که بگذری ، کمی جلوتر سگهای ده می آن جلومون یعنی دیگه رسیدی به ده اونجا دیگه تنها نیستین حتما ده تا چشم نگاه تون می کنه پاهاتو فشار بده به شکم اسب آفرین حالا دیگه تقریبا رسیدی آهان اوناهاشن سگهای ده اومدن دیگه در امانی سالم به مقصد رسیدی
سگهای ده رسیدن بهمون و چند تا پارس کردن و بعدش شناختنمون و بی صدا جلومون راه افتادن .دیگه تنها نبودیم می دیدم که لای بعضی از پنجره ها کمی باز می شه و یه خرده بعد بسته می شه چشمهایی نگاه مون میکردن
چند دقیقه بعد رسیدیم جلو درمانگاه و از اسب پیاده شدیم . عروسک رو کمی ناز کردم و افسارش رو دادم به شایان و گفتم :
- می تونم باز ببینمت؟
- برگرد شایان
- واقعا دلت اینو می خواد
- آره باید فرصت داشته باشم که فکر کنم
- اگه ترو نبینم خیلی عصه میخورم
- چاره ای نیست من تعهد دارم باید تکلیف این تعهد معلوم بشه
یه خرده نگاهم کرد و گفت :
- تلفن که بهت بزنم؟
سرمو تکون دادم که گفت :
- شماره ت رو دارم
یه خرده اینور و اونور رو نگاه کرد و بعدش گفت :
- فردا برمیگردم تهران فقط چون تو ازم خواستی اونجا منتظرت می مونم هر دقیقه ش فقط خواهش می کنم که تصمیمت رو بگیر با پسر عموت صحبت کن قول می دی؟
- قول می دم
بعد دستش رو دراز کرد طرفم .باهاش دست دادم .دستم رو تو دستش نگه داشت آروم دستم رو کشیدم که یه لبخند زد و بعد با یه حرکت سریع ، پریدد رو اسبش و یه نگاه دیگه بهم کرد و گفت :
- خیلی دوستت دارم پروازه خیلی خیلی
بعد سر اسبش رو برگردوند و به تاخت رفت قدرت حرکت نداشتم همونجا ایستاده بودم و رفتنش رو نگاه میکردم تازه اون لحظه فهمیدم که وسط راه، زیر نور مهتاب، چقدر در مقابلش سست و بی اراده شده بودم اگه می اومد طرفم وای..........
بیداری؟ دارم استراحت می کنم ، خسته شدی؟ ای همچین ، ازت ممنونم خوشحالم که بیدار بودی ، وظیفه من همینه البته اگه تو بخوای ، خواهش میکنم بازم مواظبم باش .
شایان فرداش برگشت تهران و بازم زندگی حرکت خودش رو داشت صبح، ظهر، شب مثل مصرف داروهایی که خودمون برای بیمار می نوشتیم البته اگه بیماری وجود داشت
بعد از رفتن شایان تنها بیماری که بهم رجوع کرد انگار قلب خودم بود اما نمی دونستم چه جوری باید مداواش کنم با خودم فکر کرده بودم با رفتن شایان و گذشت چند روز، دوباره اوضاع به حالت قبلی برمیگرده اما اینطور نبود تا قبل از این جریان، فقط خسرو بود که گاه و بیگاه وارد ذهنم می شد و باید باهاش بگو مگو میکردم ولی از اون به بعد شایانم از یه گوشه دیگه وارد می شد و بگو مگومون به مشاجره تبدیل می شد و گاهی هم دعوا اولش هر کدوم فقط با ذهن من صحبت میکردن اما بعد از چند دقیقه و زمانیکه من نمی تونستم تصمیمی بگیرم ، اون دوتا رو در روی هم قرار می گرفتن و کار به مجادله می کشید که باید می رفتم وسط شون و از همدیگه جداشون میکردم بعدش از بی اراده بودن خودم عصبانی می شدم و خشمم متوجه نفس خودم می شد
با گذشت روزها ، روی این دوتا به همدیگه بیشتر وا می شد به طوری که بمحض ورود به ذهنم ، بدون معطلی می پریدن به همدیگه یعنی دیگه کارم فقط این شده بود که این دوتا رو از همدیگه جدا کنم خودم از این وضع خسته شده بودمم؟ این حرکت رو باید خسرو انجام می داد که اونم انگار نه انگار دو سه روز یه بار بهم تلفن میکرد و فقط حالم رو می پرسیرد و اینکه اینجا مشکلی دارم یا نه همین .
چطور می تونستم با همین چند کلمه احساسش رو بفهمم؟ باید اول اون یه حرکتی میکرد یا حداقل یه چیزی می گفت تا من کمکش کنم اما به هیچ عنوان نمی شد چیزی ازش فهمید
بارها خسرو و شایان رو باهم مقایسه میکردم اگه شایان پسر خوش تیپ و خوش قیافه بود، خسرو هم بود اونم یه پسر بلند قد و چهار شونه بود که همیشه می دونست چکار داره می کنه یا چیکار باید بکنه تازه از خیلی از امتیازهام در مقابل شایان برخوردار بود دین، خویشاوندی ، قدمت .
تقریبا سه هفته از رفتن شایان گذشته بود و هنوز کاری نکرده بودم حتی نتوانسته بودم به افکارم جهت بدم روزها رو شب میکردم و تصمیمی شب رو به روز بعد موکول میکردم نمی دونستم منتظر چی هستم اصلا منتظر چه چیزی باید باشم ؟ خسرو که یه گوشه تهران داشت کارش رو میکرد و شایانم یه گوشه دیگه منتظر تصمیم من بود و یه روز در میون بهم تلفن میکرد که منم یه خط در میون بهش جواب می دادم و همیشه هم طوری باهاش صحبت میکردم که نکنه یه دفعه دلگرم بشه و بلند شه بیاد اینجا
تو این سه هفته هم دوبار بیشتر نرفته بودم پیش خان بانو .راستش ازش خجالت می کشیدم همه ش می ترسیدم نکنه حرف ازدواج رو پیش بکشه و منم مجبور باشم همون جوابی رو که به شایان دادم به اونم بدم اونقدر مهربون و خانم بود که نمیخواستم از دستم ناراحت بشه داشتم سعی میکردم که کم کم ارتباطم رو باهاش قطع کنم شاید اینطوری بهتر بود یعنی بعد از گذشت این چند هفته و ندیدن شایان، به این نتیجه رسیده بودم که بهتره اون روز و شب رو فراموش کنم در واقع حضور شایان یه روز بیشتر نبود و نمی تونستم سالها زندگی رو فدای یک روز بکنم بارها خودم رو بخاطر همون یه روز سرزنش کردم کاش اصلا اون روز نمی رفتم سر قبر گلرخ هرچند که احتمالا می اومد درمانگاه اما شاید اگر من نمی رفتم ، وضع به صورت دیگه ای در می اومد .
باز هم مغلوب گذشته و سنت ها شدم همه ما اسیر گذشته هامون هستیم و نمی تونیم گذشته هامون رو بریزیم تو یه کیسه و یه جا خاکش کنیم منم یکی مثل بقیه
راستش این تصمیمی رو یه شب بعد از دیدن یه فیلم مستند از زندگی حیوانات جنگلی گرفتم. یه شب که خسته از بیکاری، تلویزیون رو روشن کردم، داشت یه فیلم از زندگی خانواده شیرها پخش میکرد یه شیر نر که سن و سالی ازش گذشته بود و با هفت هشت تا شیر ماده زندگی میکرد که سروکله یه شیر نر جوون پیدا شد با اومدن اون شیر، شیر نر پیر مجبور شد برای حفظ خانواده اش مبارزه کنه
ده دقیقه جنگ، یک عمر شکست
شیر پیر شکست خورد و خانواده اش رو واگذار کرد و خیلی منطقی گذاشت و رفت و خیلی راحت شکست رو قبول کرد انتظار نداشتم که به این راحتی یه عمر زندگی و زن و بچه رو ول کنه و بره اما کرد .
مسئله جالب برخورد شیرها ماده بود بعد از اون جنگ اونام خیلی راحت شیر نر جوون، رو قبول کردن و اوج ماجرا اونجایی بود که شیر نر جوون ، دقیقا جلوی چشم یکی از شیرهای ماده، یه بچه شیر رو که متعلق به شیر پیر بود با یه حرکت کشت و مادرش کوچکترین عکس العملی نشون نداد
از این ماجرا چه نتیجه ای می شد گرفت؟ تسلیم در مقابل زور؟ جایگزینی یه نر جوون به جای پیر ؟ یا تابع جریان زندگی شدن ؟ استنباط، من آخری بود .شاید باید تابع بود؟ چرا باید رودخونه رو خلاف جهت شنا کرد؟ تسلیم بهتر نیست؟ اونایی که سازش کردن موفق تر نبودن ؟ چرا همیشه دلمون میخواد یه قهرمان باشیم؟ برای قهرمان شدن باید همیشه با دیگران فرق داشت؟ قهرمانای ما چه کسانی بودن؟ لیلی و مجنون ؟ اونا که ناکام بودن پس نمی شد بهشون قهرمان گفت آیا قهرمان همیشه باید برنده باشه؟ یه بازنده هم می تونه قهرمان باشه؟ حالا اگه این دوتا بهم می رسیدن، برای همیشه همونجوری عاشق و معشوق می موندن یا کارشون بعد از یکی دوسال به دادگاه خانواده می کشید
مرجع درستی وجود نداشت یا حداقل من نمی شناختم پس بهتر بود که بدون رجوع به الگوهای قدیمی ، حال حاضر و زمان کنونی رو در نظر بگیرم و منم مثل خیلی ها، منطقی با مسئله برخورد کنم حداقل این تسلیم رو می شد یه اسم منطقی روش گذاشت که کمتر مایه خجالت باشه .
تقریبا چهار هفته از اون روز ناهنجار گذشته بود و یه روز مثل یه روز قبل رو خیلی عادی و کسل کننده گذرونده بودم و منتظر رسیدن عصر بودم و تعطیلی درمانگاه قدم می زدم و فکر میکردم راستش داشتم حساب میکردم که چه مدت دیگه باید اونجا بمونم .داشتم برای خودم نقشه می کشیدم که وقتی طرحم تموم شد حتما با خسرو ازدواج میکنم و بعدش صاحب بچه می شم و سرم با بچه گرم می شه و دیگه به این فکر نمی کنم که اینهمه درس خوندم و مردمم متحمل هزینه شدن تا من پزشک بشم و جای یه نفر دیگه رو تو دانشگاه گرفتم و بعدش نشستم تو خونه عوضش دختر یا پسرم رو بزرگ می کنم و بهش می رسم و ترو خشکش می کنم و با اصول علمی و پیشرفته بهش آموزش می دم بعد به اینجا رسیدم که اگر دختر داشتم چه آموزشی بهش بدم ؟ که مثل مادرش بشه؟ تسلیم هنجارها
شروع کردم با خودم نکات مثبت قضیه رو در نظر گرفتن و منفی گرایی رو نفی کردن و این چیزا اما چون حوصله این چیزا رو نداشتم برگشتم که درمانگاه رو تعطیل کنم و برم خونه
طبق معمول رفتم درمانگاه و سماور رو از برق کشیدم و خواستم چراغ رو خاموش کنم که یه مرتبه میز تحریرم تکون خورد نزدیک بود از ترس سکته کنم جرات حرکت کردن نداشتم نفسم بند اومده بود فقط خدایی شد که زود صدا رو شنیدم وگرنه معلوم نبود چه اتفاقی برام می افته
-خانم دکتر خانم دکتر
با شنیدن این صدا کمی به خود مسلط شدم و آروم رفتم جلوتر و سرک کشیدم اونطرف میز یه دختر با لباس محلی رفته بود و پشت میزم قایم شده بود باز داشت یه داستان دیگه با یه فاجعه دیگه یا یه ناهنجار دیگه اتفاق می افتاد
-تو کی هستی؟
-درو ببندین و چراغ رو خاموش کنین
-اینجا چیکار می کنی؟ کی هستی؟
-شما اول در رو ببندین و قفلش کنین و بعد چراغا رو خاموش کنین تا بهتون بگم
-من نمی تونم این کار رو بکنم
-پس خون من رو دست تون می مونه
-یعنی چی؟
-یعنی منم به سرنوشت گلرنگ دچار می شم
دیگه نمی دونستم باید چیکار کنم و اصلا چه کاری درسته بی اختیار رفتم طرف در و قفلش کردم و چراغا رو خاموش کردم و پرده ها رو کشیدم و اومدم طرف میز و آروم بهش گفتم :
-حالا بیا بیرون
یواش از پشت میز اومد بیرون .درست نمی تونستم صورتش رو ببینم
-تو اسمت چیه؟
-کژال
-برای چی اومدی اینجا و این بازیا چیه که در می آری؟
-فرار کردم
-فرار کردی؟ از چی؟
-از بیهوده بودن ، از زور، از ظلم
-یعنی چی؟
-میخوام زندگی کنم
-انگار فیلم زیاد دیدی ، زود برگرد خونه تون تا کسی نفهمیده
-برم که بعدش جسد سوخته م رو براتون بیارن؟
-مگه تو هم قراره تو بخاری نفت بریزی؟
-تو بخاری؟ شما اون داستان رو باور کردین؟
-منظورت چیه؟
-گلرنگ رو پدرش آتیش زد . بنزین ریخت روش و آتیشش زد
-چیکار کرد؟
-بردش تو طویله و دست و پا و دهنش رو بست و آتیشش زد
شوکه شده بودم اصلا نمی تونستم چیزی رو که می شنوم باور کنم سعی کردم که تو تاریکی چهره اش رو ببینم شاید بتونم از حالت چهره اش واقعیت اون چیزی رو که می گفت بفهمم اما نمی شد
-می خواین نعش منم فردا تو یه پتو براتون بیارن؟
نمی دونستم چه تصمیمی باید بگیرم تسلیم، مبارزه ایندفعه دیگه نوش دارو بعد از مرگ سهراب نبود کسی که ممکن بود فردا جسدش رو ببینم الان جلوم ایستاده و داشت بهم هشدار می داد اگه اشتباه میکردم مستقیما مسئول مرگش بودم
- اینجا نمی شه حرف زد . من الان می رم خونه م ، هوا دیگه تاریک شده تو همین جا بمون .نیمساعت دیگه که تاریک تاریک شد می آم دنبالت .فقط سر و صدا نکن باشه .
آروم از درمانگاه اومدم بیرون و در رو قفل کردم و رفتم خونه اما حال خودم رو نمی فهمیدم مرتب از پشت پنجره بیرون رو نگاه میکردم میخواستم ببینم کسی اون طرفا هست یا نه؟ نکنه یه مرتبه یکی فهمیده این دختره اومده درمانگاه؟ اگه کسی دیده باشه و گزارش بده برام مسئولیت داره چیکار باید میکردم؟ کمکش کنم که فرار کنه یا تحویل پدر و مادرش بدم !
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 18
  • آی پی دیروز : 11
  • بازدید امروز : 50
  • باردید دیروز : 18
  • گوگل امروز : 11
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 153
  • بازدید ماه : 330
  • بازدید سال : 330
  • بازدید کلی : 69,378
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...