close
چت روم
رمان کژال فصل8
loading...

CiTy Romance

ود پرده رو انداختم و در رو باز کردم و رفتم بیرون که از همون پشت نرده ها سلام کرد و گفت:- حاضرین؟- تشریف نمی آرین تو؟- نه، ممنون همینجا منتظر می مونمیه نگاه بهش کردم و برگشتم تو خونه و در رو بستم .حاضر بودم اما نباید بلافاصله می رفعتم . باید کمی بخاطرم منتظر می موند .یه ربع ، نیمساعت اما چرا؟ چرا باید با خودمونم تعارف داشته باشیم؟ دلم میخواست که زودتر برم پیشش اما باید منتظرش می ذاشتم، که چی؟ که فکر نکنه زیاد مشتاقم؟ که بهش بفهمونم من زیاد آسون به دست نمی آم؟ مگه اصلا قراره که منو بدست بیاره؟ مگه…

رمان کژال فصل8

Sheida بازدید : 34 دو شنبه 18 / 01 نظرات ()
ود پرده رو انداختم و در رو باز کردم و رفتم بیرون که از همون پشت نرده ها سلام کرد و گفت:
- حاضرین؟
- تشریف نمی آرین تو؟
- نه، ممنون همینجا منتظر می مونم
یه نگاه بهش کردم و برگشتم تو خونه و در رو بستم .حاضر بودم اما نباید بلافاصله می رفعتم . باید کمی بخاطرم منتظر می موند .یه ربع ، نیمساعت اما چرا؟ چرا باید با خودمونم تعارف داشته باشیم؟ دلم میخواست که زودتر برم پیشش اما باید منتظرش می ذاشتم، که چی؟ که فکر نکنه زیاد مشتاقم؟ که بهش بفهمونم من زیاد آسون به دست نمی آم؟ مگه اصلا قراره که منو بدست بیاره؟ مگه به دست آوردن همون تصاحب کردن نیست؟ مگه قرار نیست که این یه انتخاب باشه ؟ اگر قرار باشه که اون منو به دست بیاره که می شه مالک من .پس چه فرقی بین یه دختر تحصیل کرده و دانشگاه رفته یا گلرخ و گلرنگه؟ پس چه فرقی بین شایان و رشید و برادر گلرخه؟
از فکر این که باید بعد از اینهمه زحمت کشیدن ، مدرک پزشکی م رو قاب کنم و بزنم به دیوار اتاق خوابم و بعدش بشم جزء مایملک شایان، تن لرزید .اما با همه این مسایل ، گذاشتم یه ربع دم در منتظرم بمونه .بعد از یه ربع ، آخرین نگاه رو تو آینه کردم و در خونه رو باز کردم و رفتم بیرون و در رو قفل کردم که شایان از اسبش اومد پایین و دوباره سلام کرد و گفت:
- انگار آماده نبودین؟
- فکر نمی کردم به این زودی بیایین دنبالم
- اگه کاری دارین، من منتظر می مونم
- نه، آماده ام
رفتم جلو عروسک و آروم نازش کردم .شناختم و سرشو برام بالا و پایین برد که شایان گفت:
- شناخت تون خیلی سر خوشه حتما از این که می دونه قراره یه دختر خانم قشنگ سوارش بشه خیلی خوشحاله
- ممنون
رفتم کنارش و شایان کمک کرد تا سوار شدم و خودشم سوار شد و گفت:
- آروم می رم که اذیت نشین
- ممنون
بعد حرکت کرد و قبل از اینکه من کاری بکنم، عروسکم راه افتاد . خیلی بازیگوش بود توی کوچه های تنگ ده ، بغل به بفل اسب شایان حرکت میکرد! شایان خندید و گفت:
- حسوده ، نمیخواد از هیچ اسبی عقب بیفته
کمی بعد از ده اومدیم بیرون ، از هر کوچه و خونه که رد می شدیم ، چندتا سر از پنجره ها می اومد بیرون چشم های کنجکاو زن ها و نگاه پر حسرت دخترها شایدم بازم داشتم یه آموزش بد بهشون می دادم .شایدم بهشون نشون می دادم که هنوز زنده ن مثل من
بیرون ده برخوردیم به یه گله بزرگ گوسفند ، وقتی آروم از میونشون رد می شدیم ، انگار یه قایق از میون دریا داره رد می شه وسطشون شکافته می شد و بعد از رد شدن ما دوباره بسته می شد صدای بع بع شون که با صدای پارس سگها ساکت می شد یه احساس آرامش درونم ایجاد میکرد اکثرشون انگار تازه بچه دار شده بودن و یه بره کوچول دنبالشون می دویید دلم می خواست همونجا از اسب پیاده شم و بره هاشون رو بغل کنم شایان که متوجه نگاهم شده بود گفت :
- امسال سال خوبی بوده ، بعضی هاشون دو قلو زاییدن
- برای گوسفندها شاید اما برای آدما نه
یه نگاهی بهم کرد و گفت :
- واقعا درد آورده شنیدم شما خیلی ناراحت شدین
فقط گوسفندها رو نگاه کردم که گفت :
- وقتی خبر دار شدم دلم میخواست بیام پیشتون اما مادرم گفت که درست نیست میگفت ممکنه اهالی ده یه حرفایی بزنن متوجه می شین که
- خیلی وحشتنکا بود ، مثل یه تنه درخت سوخته
- کدخدا می گفت داشته تو بخاری نفت می ریخته که.....
- بوی بنزین تمام درمانگاه رو برداشته بود ، تا حالا کجا دیدین که تو بخاری بنزین بریزن؟
- منظورتون اینه که خودکشی کرده؟
- مطمئنا
- باید خیلی خیلی سخت بوده باشه حتما بهش خیلی فشار اومده که دست به یه همچین کاری زده
- دختر خوبی بود
- شما دیده بودینش
- یه بار، همون موقع که خواهرش رو آورده بودن درمانگاه طفلک دلش میخواست پزشک بشه
یه خرده ساکت شد و بعد گفت:
- بهتره فراموشش کنین
- نمی تونم
- کاری از دست شما ساخته نبوده که اونم حتما فکر کرده که چند دقیقه درد می کشه و بعدش برای همیشه راحت می شه
- چرا باید یه دختر جوون یه همچین فکر داشته باشه؟ چرا نباید زنده بمونه و از زندگیش لذت ببره؟
- چه لذتی؟
- لذت زنده بودن
- بنظر من اینطور زنده بودن هیچ لذتی نداره دخترا و زنهای اینجا مثل بره می مونن یا باید تو خونه پدر کار کنن یا خونه شوهر
- کار کردن جزیی از زندگیه
- اما نه به این صورت
- پس یعنی همه این دخترا باید خودکشی کنن؟
فقط نگاهم کرد که گفتم:
- خودکشی هیچوقت راه درستی نبوده باید موند و زندگی کرد باید زندگی رو مطابق خواسته هامون بسازیم
- تو اینجا؟ با این فرهنگ؟
- تو هرکجا
- شما خودتون تونستین اینکارو بکنین؟
- تا حالا آره
- از این به بعدش چی؟ می تونین؟
پاهامو بغل شکم عروسک فشار دادم که یه مرتبه سرعت گرفت و همونجور که از بغل شایان رد می شدم گفتم:
- شاید
همچین عروسک تند می رفت که خودم ترسیدم اگه از روش می افتادم زمین چند جام می شکست شایان زود خودشو رسوند کنارم و به عروسک گفت :
- یواش عروسک ، یواش
عروسک هم حرکتش رو آروم کرد واقعا حرف می فهمید از دور قلعه دیده می شد یه تفنگچی جلوی درش ایستاده بود کمی بعد رسیدیم بهش که زود درو باز کرد و رفتیم تو و یه خرده بعد رسیدیم جلو ساختمون .یه تفنگچی دیگه اومد جلومون و سلام کرد و دهنه عروسک رو گرفت تا من پیاده شم .دلم میخواست کمی تو اونجا بگردم .واقعا فضای جلوی ساختمون رو خیلی قشنگ و با سلیقه درست کرده بودند
آروم پیاده شدم که یه مرتبه خان بانو از بالای پله ها گفت:
- هروقت یه دختر خانم خوشگل رو می بینم که سوار یه اسب شده، هزار تا خاطره برام زنده می شه
از همونجا بهش سلامی کردم و رفتم بالا که اومد جلو و بغلم کرد . صورتم رو بوسید و گفت:
- خوبی؟
سرم رو تکون دادم که گفت:
- امروز خیلی ناراحت شدی حق م داشتی هنوز دو ماه از اون یکی جریان نگذشته بود بیا بریم تو یه چایی عالی برات دم کنن که فکر نکنم تا حالا خورده باشی
دوتایی رفتیم تو خونه شایانم پشت سرمون اومد و سه تایی رفتیم تو پذیرایی .کمی بعد همون دختر جوون برامون چایی آورد .با یه جور شیرینی وقتی کمی از اون چایی خوردم متوجه شدم که خان بانو راست می گفت طعم عجیبی داشت وقتی از گلو پایین می رفت آدم احساس میکرد که داره خستگیش در می ره
کمی در مورد اسبها و کشاورزی اونجا و چیزهای دیگه صحبت کردیم که حرف کشیده شده به جریان امروز .هم دلم میخواست در موردش صحبت کنم و هم نمیخواست اما خان بانو دیگه شروع کرده بود .
- کداخدا می گفت گلرنگ تو خونه تنها بوده ، که این اتفاق افتاده البته اون می گفت که یه حادثه بوده اما فکر می کنم داره دروغ می گه
- خودکشی بوده
- من خبری از گلرنگ نداشتم یعنی قرار بود تا دیپلمش رو نگرفته بساط عروسی اش رو راه نندازن نمی دونم چرا اینکار رو کرده
- چرا وضع این ده اینجوریه
- چرا نداره عزیزم تا چند سال پیش وضع اینطوری نبود یعنی زندگی زن ها و دخترا همینجوری بود اما کسی خودکشی نمیکرد یکی دو مورد فرار داشتیم اما نه اونطوری
- پس تو این چند ساله چه اتفاقی افتاده که دخترا اینجوری شدن؟
- برق
- برق؟
- چند سال پیش اینجا رو برق کشیدن چند وقت بعدش همین کداخدا از شهر یه تلویزیون خرید برای اینکه به اهالی پز بده ، شبا می ذاشت یکی دو ساعت بیان و برنامه شو تماشا کنن
خب وقتی اهالی سریال فلات و فیلم سینمایی فلان و میزگرد و بحث و گفتگو و هزار تا چیز دیگه رو دیدن، کم کم خیلی چیزا یاد گرفتن کدخدام که اولش فقط برای پز دادن اهالی رو دعوت میکرد، خسته شد و دیگه نذاشت کسی برای تماشای تلویزیون بیاد خونه ش .مردمم که از تلویزیون خوششون اومده بود ، با قرض و قوله و فروختن چهار تا گوسفند و گندم و میوه باغشون، رفتن و یکی یه دونه تلویزیون کوچیک خریدن البته نه همشون اونایی که یه خرده دستشون به دهنشون می رسید بعدش اونام برای پز دادن جلو بقیه، هرکدوم همسایه هاشون رو دعوت کرد خونه شون
کداخدام که دیدی دیگه تلویزیون داشتن تو ده براش زیاد سربلندی نمی آره، یه فکر دیگه کرد یه روز وقتی از شهر بر می گشت یه ویدئو با چند تا فلیم با خودش آورد و یه گوشه طویلش رو خالی کرد و تلویزیونش رو برد گذاشت اونجا یعنی در واقع به سینمای خیلی کوچولو تو ده راه انداخت و هفته ای دو شب برای اهالی فیلم نشون داد و ازشون پول گرفت مثل بلیط فروختن
خودش مردای ده رو می برد و براشون فیلم می ذاشت و زنش زنهای ده رو و دخترش دخترای ده رو خودتم حتما خبر داری که این چند ساله چه فیلمایی در مورد حق و حقوق زنها ساخته شده البته شنیدم که کدخدا یه جور فیلم دیگه به مردها نشون می داده اما برای زنها و دخترها همون فیلمایی که گفتم کم کم ذهن دخترها روشن شد و فهمیدن که حق و حقوقی دارن
حالا حساب کن که ذهن ها روشن شده اما فرهنگ ده، همونی بوده که هست نتیجه چی شده؟ یواش یواش از تو خونه ها سر و صدا بلند شد صدای آروم اعتراض بعدشم کمربند و شلاق و ترکه باباها جواب این اعتراض ها رو داد وقتی هم پای زور وسط بیاد دیگه معلومه بعدش چی می شه
کم کم فرارها شروع شد و خودکشی و این چیزا ذهن روشن شده رو دیگه نمی شه با کتک زدن و ترکه و شلاق خاموش کرد تا قبل از اون دخترا و زن ها فکر میکردن که یه زن آفریده شده که برده باشه و از صبح تا شب کار کنه اما بعدش فهمیدن که این خبرا نیست آخه تو نمی دونی مردای اینجا چه جوری ن اکثر کارها رو انداختن گردن زن هاشون و خودشون رو اگه ببینی ، یا خوابیدن و یا تو قهوه خونه چایی میخورن و قلیون می کشن در واقع دختر اینجا خرید و فروش می شه ، ازدواج نمی کنه پسره ده تا گوسفند می بره می ده به بابا دختره و دخترش رو میخره حالا یه اسم ازدواج گذاشتن بغلش
- یعنی با این کاروشن می تونن مشکلی رو حل کنن؟
- نه ،اما ساعتی که حرکت نکنه دیگه ساعت نیست می شه اشغال . اینکارا درست نیست اما پرنده ای رو که آزاده و داره برای خودش پرواز می کنه ، وقتی می گیرنش و میندازنش تو قفس، یا دق می کنه یا انقدر خودشو به میله ها می زنه تا بمیره چرا؟ چون طعم آزادی رو چشیده حالا هی تو قفس براش آب و دونه بذارن . وقتی دخترای ده فیلم سرمه ای و مغز پسته ای و بنفش و قرمز و آبی رو دیدن که دیگه نمی شه تو سرشون زد و مثل خر ازشون کار کشید و تبدیلشون کرد به ماشین جوجه کشی
- یعنی گناه از این فیلما بوده؟
- نه ، اصلا اما خداوند به ما دست داده کا باهاش کار کنیم پا داده باهاش راه بریم گوش داده که بشنویم چشم داده که ببینیم عقل هم داده که فکر کنیم حالا پس فردا که مردیم ازمون بازخواست نمی کنن که چرا جای اینکه از عقلمون استفاده کنیم و انسان باشیک شدیم گاو
یه خرده فکر کردم و گفتم :
- درسته اما وضع فعلی هم خیلی خطرناکه
- راست میگی باید یه فکری کرد و این دوتا ده رو با هم آشتی داد اگه اهالی بذارن از اون ده بیان خواستگاری دخترا، خیلی از مسایل حل می شه اینجا اینا باید برن زن یه مرد که بیست سال از خودشون بزرگتره بشن برای همین هم یا فرار می کنن و یا خودکشی حالا تو خودتو ناراحت نکن تقصیر تو که نبوده بذار بگم برات یه چایی دیگه بیارن که سرحالی بیایی فکرشو نکن .
اونشب با اینکه خان بانو و شایان سعی میکردن که به من خوش بگذره ، اما برام شب زیاد جالبی نبود شام واقعا عالی بود اما من نه اشتهای درستی داشتم و نه اینکه فکرم متوجه شام بود
بعد از شام یه نیمساعت یه ساعتی دور همدیگه بودیم و از این در و اون در صحبت کردیم که هر بحثی هم آخرش کشیده مب شد به اتفاق اون روز . بالاخره بعد از حدود یه ساعت، خان بانو به شایان گفت که منو ببره و گلخونه رو بهم نشون بده و خودشم ازم خداحافظی کرد و رفت که بخبوابه .در واقع میخواست که من و شایان تنها باشیم و کمی با همدیگر صحبت کنیم .دوتایی بلند شدیم و از اونطرف ساختمون که روبروش جنگل و کوه بود رفتیم بیرون
یه قسمت از محوطه پشتی رو به گلخونه اختصاص داده بودن اونم چه گلخونه ای بزرگ بزرگ شاید سه چهار برابر مساحت درمانگاه و خونه من رو هم اینقدرم قشنگ درستش کرده بودن از بیرون همه جاش شیشه بود طاقشم شیشه ای بود هوای داخلش عالی بود بوی انواع و اقسام گلها و عطر شکوفه ها آدم رو گیج میکرد
شایان یکی یکی گلها و درختها رو نشونم می داد و اسمش رو برام می گفت .درختایی که اصلا بومی اونجا نبودن و خان بانو خودش همه شون رو پرورش داده بود گوشه گوشه گلخونه م چراغهای پایه دار گذاشته بودن که منظره اونجا رو خیلی خیلی قشنگتر می کرد و زیر هر چراغی هم یه نیمکت کوچولو برای نشستن گذاشته بودن
تقریبا نصف گلخونه رو که دیدیم شایان ازم خواست که رو یه نیمکت بشینم و بعد از کمی مقدمه چینی گفت:
- اجازه دارم پروازه صدات کنم؟
سرم رو تکون دادم که گفت :
- توام منو اگه دلت خواست شایان صدا کن
بازم سرمو تکون دادم که گفت :
- پروازه من سی سالمه .البته یکی دو سال هست که دنبال دختر مورد علاقه م میگردم که باهاش ازدواج کنم اما تا حالا موفق نشده بودم تا اینکه چند روز پیش مادرم در مورد تو باهام تلفنی صحبت کرد .می دونم باور نمی کنی اما بمحض اینکه اسمت رو بهم گفت یه مرتبه یه احساس عجیب تو خودم حس کردم .نمی دونم چرا همون موقع دلم خواست تو رو ببینم بخاطر همین هم بود که دیشب ، به محض اینکه علیرغم میل مادرم اومدم اینجا ، همون شبونه سوار اسبم شدم و با اینکه دیروقت بود خودمو رسوندم به درمانگاه با امید اینکه شاید بتونم یه لحظه ببینمت
یه خرده ساکت شد بعد گفت :
- مادرم میخواست من کمی صبر کنم تا اول خودش باهات صحبت کنه بعدش بیام اینجا میخواست بدونه که تو نامزد داری یا نه اما من نتونستم جلو خودمو بگیرم و اومدم
یه خرده دیگه ساکت شد و شروع کرد انگشتاش رو تو هم فشار دادن حدس زدم که چی میخواد بهم بگه داشتم از هیجان خفه می شدم اما سعی میکردم که بازتاب هیجانم تو چهره م منعکس نشه .زیر چشمی نگاهش کردم .کلافه بود و این حالت خوش قیافه ترش کرده بود و باعث می شد که من از اون لحظات بیشتر لذت ببرمچیزی که تا اون موقع غیر از تو رویاهام تجربه ش نکرده بودم
- پروازه من عاشقت شدم ازت میخوام که باهام ازدواج کنی
بعد سرش رو انداخت پایین انگار یه بار سنگین از دوشش برداشته شده بود رو صورتش عرق نشسته بود و گوشه چشمش در اثر حالت عصبی تیک می زد گذاشتم کمی از حرفش بگذره حالا درون خودم چه خبر بود بماند اما به خودم مسلط شدم و یه خرده بعد گفتم :
- اینم برات مثل یه شکار می مونه؟
با تعجب برگشت بهم نگاه کرد که گفتم :
- یه نشونه گیری و یه شلیک حتما منتظر هستی که بعدش بری و شکارت رو برداری؟
- نه نه اصلا اینطوری نیست
- نبایدم اینطوری باشه
یه مرتبه از رو نیمکت بلند شد و جلوی من رو زمین نشست و گفت :
- خواهش میکنم جوابم رو بده .خواهش می کنم
- نمی تونم شایان باید منو درک کنی
- مسئله پسرعموتخ؟
سرم رو تکون دادم که با یه حالت مستاصل گفت :
- آخه من چیکار باید کنم؟ من هنوز نمی دونم که اصلا تو نامزد اون هستی یا نه یعنی من حتی نمی دونم یه رقیب دارم یا نه توام منو درک کن خواهش میکنم
- شایان تو هیچوقت تو وضعیت منو نبودی اگه ترو هم یکی دیگه اجبارا بزرگ کرده بود، حتما در مقابلش احساس مسئولیت و دین میکردی و خودتو موظب می دید که یه جوری زحماتش رو جبران کنی
- درسته اما نه با ازدواج .اگه دوستش نداشته باشی چی؟ در واقع با این ازدواج بهش خیانت کردی
- من تمام این چیزا رو می دونم روزی ده بار به این مسئله فکر کردم ولی به جوابی نمی رسم
- باید برسی من دوستت دارم پروازه خواهش میکنم یه کاری بکن همه چیز دست خود توئه
بعد سرش رو انداخت پایین می فهمیدم که متوجه وضع من نمی شه حق هم داشت حال خودم از اون بدتر بود کاش می تونستم بهش بگم اما نمی شد دست و پام و لبم بسته بود دور تا دورم رو زنجیر اسارت گرفته بود اسیر سنت ها اسیر ملاحظات
داشتم فقط نگاه میکردن که یه مرتبه سرش رو بلند کرد .دو تا قطره اشک از چشماش اومد پایین اصلا دلم نمیخواست که این طوری ببینمش از جام بلند شدم و دو قدم رفتم اونطرف که زود بلند شد و دنبالم اومد و گفت :
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 65
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 116
  • بازدید ماه : 643
  • بازدید سال : 2,560
  • بازدید کلی : 68,041
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...