close
چت روم
رمان کژال فصل7
loading...

CiTy Romance

ما ایرانی هستیم- خب- با قید خاص خودمون- چه قیدی؟- بالاخره زمانی که من احتیاج به حمایت داشتم ، عموم این کار رو کرد- چه ربطی به موضوع داره؟- داره شاید تو این چند ساله صحبتی نشده باشه اما زمانی که هنوز پدر و مادرم زنده بودن ، یه حرفایی بود یه چیزی مثل چه می دونم نامزدی- نامزدی اجباری؟نمی خواستم اجازه بدم زیاد جلو بره برای همین هم روم رو کردم طرف سماور و گفتم:- باید چراغ رو روشن کنم که اگه برق اومد بفهمیم- دوستش دارین؟برگشتم طرفش و گفتم:- قرار بود فقط یه سئوال خصوصی بپرسین- معذرت میخوام اما برام این…

رمان کژال فصل7

Sheida بازدید : 21 شنبه 16 / 01 نظرات ()
ما ایرانی هستیم
- خب
- با قید خاص خودمون
- چه قیدی؟
- بالاخره زمانی که من احتیاج به حمایت داشتم ، عموم این کار رو کرد
- چه ربطی به موضوع داره؟
- داره شاید تو این چند ساله صحبتی نشده باشه اما زمانی که هنوز پدر و مادرم زنده بودن ، یه حرفایی بود یه چیزی مثل چه می دونم نامزدی
- نامزدی اجباری؟
نمی خواستم اجازه بدم زیاد جلو بره برای همین هم روم رو کردم طرف سماور و گفتم:
- باید چراغ رو روشن کنم که اگه برق اومد بفهمیم
- دوستش دارین؟
برگشتم طرفش و گفتم:
- قرار بود فقط یه سئوال خصوصی بپرسین
- معذرت میخوام اما برام این مسئله خیلی مهمه باید برای شمام مهم باشه
- برای من؟ چی باید مهم باشه
- اینکه تکلیف خودتون رو بدونین
- چه تکلیفی؟
- نامزدی ، آیا شما نامزد پسرعموتون هستین؟
- گفتم که نمی دونم
- اینکه خیلی بده اگر مثلا یه خواستگار برای شما پیدا بشه و بهتون پیشنهاد ازدواج بده چی؟ چی جوابش رو می دین؟
حرف درستی می زد من مثل یه آدم بلا تکلیف بودم .باید حداقل این مسئله برای خودم روشن می شد .واقعا رابطه من و خسرو چی بود ؟ یه تعهد؟
- من فعلا دارم طرحم رو می گذرونم
- اگر من همین الان به شما پیشنهاد ازدواج بدم چی جوابم رو می دین؟
- می گم شما عجولین ، عجول و بی تجربه
یه نگاه بهم کرد و خندید و گفت:
- جواب رد می دین؟
فقط نگاهش کردم که دوباره خندید و گفت:
- اگه پیشنهاد بدم یعنی ازتون خواهش کنم که امشب شام تشریف بیارید خونه ما چی؟ قبول می کنین؟
- برای خوردن گوشت خرگوش؟
- نه،همون گوشت معمولی مرغ و گوسغندی که دست خودمون به خونش آلوده نشده باشه
دوتایی خندیدیم و مسیر صحبت عوض شد و کشیده شد به وضعیت ده و این چیزا و تقریبا یه ربع بیست دقیقه بعدشم شایان بلند شد و دوباره قرار شام رو محکم کرد و رفت .وقتی تنها شدم دیگه حوصله درگیری با وجدان همیشه بیدارم رو نداشتم اما دست خودم نبود ، شایدم اینطوری بهتر بود .باید حداقل تکلیفم رو برای خودم روشن میکردم .من یه دختر بی سواد نبودم .چندین سال زحمت کشیده بودم تا پزشک بشم و این به این معنی بود که می تونم فکر کنم و راه درست رو پیدا کنم .باید می فهمیدم کجا ایستادم .وضعیتم چیه؟ خواست قلبی ام چیه؟ چه احساسی به خسرو دارم و چه تعهدی به عموم؟
خودمو آماده کردم برای یه مجادله با خودم که یه مرتبه از دور سر و صدا راه افتاد . صدای شیون و فریاد و گریه و زاری. ایندفعه دیگه چه اتفاقی افتاده بود؟ بازم یه دختر از ده فرار کرده بود؟ واقعا عجیب بود اگه بازم اینطوری می شد .هنوز دو ماه از جریان گلرخ نگذشته بود و این برای یه ده دور افتاده خیلی حرف بود
آروم از جام بلند شدم و تا در درمانگاه رو باز کردم برم بیرون که یه مرتبه یه چیزی حدود بیست سی نفر آدم رو پشت نرده ها دیدم که با داد و فریاد و گریه دارن می آن تو درمانگاه .یه آن متوجه شدم که اون وسط هفت هشت تاشون دور و ور یه پتو رو گرفتن و یه چیز سنگین رو با خودشون می آرن حدس زدم که باید اون چیز یه مریض باشه اما چطور داشتن با پتو می آوردنش؟
برگشتم تو درمانگاه و آماده شدم برای کار. احتمال دادم که یا مسمومیت باشه یا شکستگی .زود تخت بیمار رو کمی کشیدمن جلو .جمعیت رسیده بودن تو حیاط درمانگاه . کمی رفتم جلو که نذارم همه بیان تو اما یه مرتبه خشکم زد چیزی رو که می دیدم باور نمیکردم .توی پتو یه چیزی سیاه مثل یه تنه درخت سوخته بود بقدری جاخورده بودم که نتونستم هیچ حرکتی بکنم و با فشار تنه یکی دو نفر پرت شدم یه گوشه .پام کمی درد گرفت اما بطوری شکوه شده بودم که اونم حس نکردم .فقط یه لحظه به خودم اومدم که اهالی ده پتو رو با محتویاتش گذاشته بودن رو تخت
سریع رفتم بالات سرش تقریبا چیزی ازش باقی نمانده بود
زود شیر کپسول اکسیژن رو باز کردم و ماسک رو گذاشتم جلو دهنش رو نبضش رو گرفتم تموم شده بود تنفس مصنوعی و کارای دیگه هم بی فایده بود و فقط فرمالیته شاید حدودا بیست دقیقه از مرگش گذشته بود
پشتم به اهالی ده بود و هنوز داشتم سعی میکردم که شاید بتونم کاری بکنم اما می دونستم بی نتیجه س .یعنی بدنش درست مثل گوشتی بود که روی آتیش گذاشته باشن .همه جاش کاملا سوخته بود.از بوی سوختگی نمی شد دیگه نفس کشید .صورتش رو که نمی تونم شرح بدم .بقدری وحشتناک بود که حتی مردای ده بهش نگاه نمی کردن .تمام پوست و قسمتهای عمده گوشت بدنش سوخته و از بین رفته بود .بوی بنزین و سوختگی درمانگاه رو پر کرده بود
ماسک رو از صورتش برداشتم و شیر اکسیژن رو بستم و لبه های پتو رو آروم انداختم رو صورت و تنش که یه مرتبه شیون بلند شد .
زنهایی که اونجا بودن چنان ضجه می زدن که داشت پرده های گوشم پاره می شد .نمی دونستم از کی باید سوال کنم که چی شده؟ این یه خودسوزی بود .یعنی دومین اقدام خودکشی در طول تقریبا یه ماه و نیم
بیرون درمانگاه تو حیاط کدخدا رو دیدم .زود از لای جمعیت رفتم بیرون که بهم سلام کرد. فقط بهش گفتم :
- این چه وضعیه کدخدا؟
- والا می گن داشته نفت می ریخته تو بخاری که اُلو می گیره
- نفت ، بوی بنزین همه جا رو برداشته .نفت کجا بود؟
- والا اینطوری می گن
- این دختر خودکشی کرده الانم حدودا نیم ساعته که از مرگش گذشته و جسدش رو آوردن پیش من
- والا چی بگم؟
- حالا کی هست؟
یه نگاه به من کرد و گفت:
- خواهر اون یکی
یه مرتبه چشمام سیاهی رفت انگار با پتک زدن توی سرم .اصلا نمی تونستم باور کنم یعنی این جسد نیم سوخته همون گلرنگ خوشگل و نازه ! همون دختر مدرسه ای که دلش میخواست مثل من دکتر بشه؟ چطور یه همچین چیزی رو می شد باور کرد ؟ هنوز دو ماه از مرگ خواهرش نگذشته بود ، آخه چرا؟ برای چی باید یه دختر شونزده هیفده ساله خودسوزی کنه؟
برگشتم به آدمایی که تو درمانگاه و بیرون ایستاده بودن نگاه کردم .داشتم دنبال مادرش می گشتم اما بین اونا نبود پدر و برادرشم نبودن زود به کدخدا گفتم:
- باید به پاسگاه اطلاع بدیم
کدخدا یه خرده مِن مِن کرد و بعد گفت:
- چه فایده خانم دکتر اینکه تموم کرده .حالا گیرم مامورام بیان
- یعنی چی کدخدا
- آخه.......
- شما به این کارا کار نداشته باش .فقط کاری رو که من بهت می گم انجام بده همین وگرنه خودم اینکار رو می کنم تمام این مسایل باید گزارش بشه خیلی هم زود
وقتی اینطوری با کدخدا حرف زدم دیگه چیزی نگفت و راه افتاد و سوار اسبش شد و رفت .منم رفتم و لبه باغچه نشستم و فقط آدمایی رو که اونجا بودن نگاه کردم. زنها شیون می زدن و گریه می کردن و مردها فقط نگاه .حالم خیلی بد بود .بقدری اعصابم تحت فشار بود که هر آن ممکن بود یا فریاد بزنم یا غش کنم.نمی دونستم چرا گلرنگ این کار رو کرده .اون دختر عاقلی بنظر می رسید سن و سالی هم نداشت . دلیلی هم برای این کار نمی دیدم اگر چه بعد از جریان گلرخ خیلی محدود شده بود اما این نمی توانست عامل یه خودسوزی باشه
تقریبا یه ساعت همونجا نشسته بودم .یعنی همه همونجا بودن زن ها تو درمانگاه رو زمین نشسته بودن و گریه می کردن و مردهام بیرون تو حیاط . دیگه فکر می کنم که تمام اهالی جمع شده بودن اونجا که صدای یه ماشین از دور اومد و چند دقیقه بعد یه ماشین جلو درمانگاه نگه داشت و چندتا مامور ازش پیاده شدن و یکی شون که افسر بود یه نگاه اینور و اونور کرد و تا چشمش به من افتاد اومد جلو. منم از جام بلند شدم و با همدیگر سلام و احوالپرسی کردیم و جریان رو براش تعریف کردم .اونم به اون دوتای دیگه یه چیزایی گفت و بعدشم با بی سیم چند تا تماس گرفت و رفتن بالا سر جید گلرنگ .منم رفتم تو و مامورا مردم رو از تو درمانگاه بیرون کردن. وقتی تنها شدیم گفتم :
- جناب سروان این دختر حداقل شاید حدود بیست دقیقه نیمساعت از مرگش گذشته بود که آوردنش پیش من
یه نگاهی بهم کرد و گفت:
- حتما گذاشتم تا خوبِ خوب بمیره
- ببخشین متوجه نمی شم
- یه مورد دیگه هم تو یه جای دیگه مشابه این یکی داشتیم
- برای چی باید این کار رو بکنن؟
فقط نگاهم کرد که گفتم:
- یعنی هیچکاری از دست شما بر نمی آد؟
- شما احتیاج به استراحت دارین براتون خیلی سخت بوده تشریف ببرین کمی استراحت کنین
- ولی این یه خودکشی بوده .باید یه کاری کرد
- مثلا چه کاری ؟ در نهایت از هرکی بازجویی کنیم می گن یه اتفاق بوده گیرم خودکشی برای این مسئله نمی شه کسی رو جلب کرد اگر اتفاق بوده باشه که هیچی اگرم خودکشی باشه که..........
- حتما بازم هیچی
می دونستم داره درست می گه اما انقدر ناراحت بودم که دلم میخواست یه کسی یه کاری بکنه اما چکاری؟ تو یه ده دور افتاده هیچکس اسرار هم ولایتی اش رو فاش نمیکرد .برای همین هم نمی شد کاری کرد
از درمانگاه رفتم بیرون و رفتم تو خونه م و در رو بستم و پرده ها رو کشیدم و رفتم رو تختم خوابیدم انواع و اقسام فکرها تو سرم بود .تمام حرفایی که گلرنگ بهم زده بود ، داشت مثل نوار تو سرم پخش می شد
بی اختیار لحظه ای رو که بنزین رو خودش ریخته و کبریت رو کشیده جلو چشمم مجسم میکردم طفل معصوم چه دردی کشیده ، چه زجری رو تحمل کرده ، چقدر بهش فشار اومده که دست به یه همچین کاری زده؟ تو اون لحظه چه حالی داشته؟ گریه کرده؟ جیغ کشیده؟ یا سکوت کرده؟ چطور کسی نفهمیده و نرفته کمکش؟یعنی هیچکس اون دور و ورها نبوده؟
یه مرتبه زدم زیر گریه ، با اینکه فقط مدت کوتاهی با همدیگر بودیم اما تمام درد و غصه هاش رو تو خودم حس میکردم .درد و رنج یه دختر شونزده هیفده ساله رو با تمام بن بستهایی که بهش رسیده بود و شاید به ظاهر قبول شون کرده بود اما پس این واکنش چی بود؟ یه معما؟ مثل اون یکی؟ یه گریز؟ اما به کجا؟ حداقل گریز به کدوم طرف بود ؟ چرا زندگی رو پس زده بود؟ زندگی ای که آزادی رو برای اون یا در اون می خواست؟
بوی گوشت سوخته خونه رو ورداشته بود فکر کردم که این بو در تصورمه اما متوجه شدم که از دستامه هنوز نشسته بودم شون
یه لحظه بهشون نگاه کردم دستایی که خواسته بودن زندگی رو برگردونن ازشون بدم اومد .از موقعی که اومده بودم اینجا چکاری کرده بودن؟ چکاری ازشون بر اومده بود؟ هیچی ، فقط تشکیل یه پرونده .اینهمه تلاش و درس خوندن برای تشکیل یه پرونده این کار رو که یه دیپلمه معمولی م می تونست انجام بده .شاید اصلا بودن من تو اینجا عامل همه اینا بود ؟ شاید اگه من نیومده بودم اینجا، گلرخ دست به خودکشی دروغی نمی زد که بیارنش پیش من و بعدشم رشید برای بردنش بیاد و اون جریان اتفاق بیفته .شاید اگه من اینجا نبودم گلرنگ اینکار رو نمیکرد .حتما پیش خودش فکر کرده که با کمی بنزین و یه خودکشی ناموفق می تونه اعتراضش رو اعلام کنه و بعدشم همه به موقع می رسن و نجاتش می دن و منم دوباره درمانش می کنم . شایدم یه قرار ملاقات دیگه بوده یه قرار فرار، اما نه با یه بدن هر چقدرم کم سوخته که نمی شه فرار کرد
.اصلا یه دختر با صورت و موی سوخته که دیگه دزدیدن نداره ، پس چی بوده؟ هیچ جای بدنش سالم نمونده بود با خودش چیکار کرده بود؟
بلند شدم و دستام رو شستم و پرده ها رو زدم کنار و پنجره رو باز کردم .مامورا اون بیرون داشتن با اهالی حرف می زدن و یه چیزایی یادداشت میکردن حتما اونم برای تشکیل یه پرونده دیگه که بره بغل بقیه پرونده ها و بعدشم به فراموشی سپرده بشه .مثل بقیه پرونده ها .
یه خرده بعد پنجره رو بستم و دوباره پرده ها رو کشیدم و برگشتم رو تختخوابم خوابیدم . سعی کردم دیگه نه به گلرخ فکر کنم و نه به گلرنگ .اصلا به من چه ارتباطی داشت؟ من یه پزشک بودم که برای گذروندن طرحم اومده بودم اینجا یعنی فرستاده بودنم اینجا .فقط هم بخاطر اینکه بعدش بتونم تو تهران مطب باز کنم و پول در بیارم .حالا اینجا اگر تونستم کسی رو درمان کنم که چه بهتر اگرم نتونستم که هیچ اما گلرنگ تو اون لحظه که تمام بدنش آتیش گرفته بود چه حالی داشته؟ دوباره زدم زیر گریه و ایندفعه خیلی شدیدتر اصلا برای چی اومدم اینجا؟ اومدم بیمارها رو درمان کنم یا یه الگو بشم برای دخترای اینجا؟ الگو یا حسرت؟ اصلا مردم اینجا به یه پزشک احتیاجی دارن؟ بهتر نبود جای من یه مشاوره خانواده براشون می فرستادن؟ شاید اونطوری این دوتا خواهر نجات پیدا می کردن
چشمامو بستم و اشکهامو پاک کردم هرچی که بود حالا دیگه تموم شده بود، یاد حرف پدرشون افتادم ، چی می گفت؟ صدتا از این دخترا فدای یه تار سبیل مردونه پسرم ، یعنی دختر دار شده بود که بعدش قربون شون کنه برای تارهای سبیل پسرش؟
شنیده بودم که گلرخ برادرش رو با تیر زده بود یعنی بعد از اینکه رشید رو دستگیر می کنن و می خواستن بکشنش ، گویا گلرخ خودش رو سپر بلای رشید می کنه و برادرش اول اونو با تیر می زنه و بعدشم رشید رو شایدم اینطور نبود و زنهای ده یه همچین داستانی رو از خودشون در آورده بودن اما اگر این داستان واقعیت بوده باشه ، برادرش تو اون لحظه که می خواسته خواهرش رو بکشه چه حال داشته؟
تو همین موقع صدای یه ماشین دیگه اومد از جام بلند شدم و سر و وضعم رو درست کردم و رفتم بیرون. یه آمبولانس جلوی نرده های درمانگاه ایستاده بود .یه خرده بعد جسد گلرنگ رو در حالیکه همون پتو رو کشیده بودن روش، بردن تو آمبولانس دوباره صدای شیون از زن ها بلد شد
همونجا ایستاده بودم و فقط نگاه میکردم این بار پدر گلرنگ حتی اجازه نداده بود که مادرش دنبال دخترش بیاد شایدم مادرش تو خونه از حال رفته بود مرگ دو دختر در عرض دو ماه باید واقعا سخت باشه
چند دقیقه بعد مامورا سوار ماشین شون شدن و رفتن و این یکی پرونده هم به همین صورت تموم شد .منم برگشتم تو خونه م و در رو قفل کردم و گرفتم خوابیدم احتمالا تا یکی دو ماه دیگه کسی به من احتیاج نداشت که بمیره . پس می تونستم بخوابم تا نوبت دیگه
ساعت حدود چهار بعدازظهر بود که با روحیه خیلی خیلی بد از خواب بیدار شدم .خوشبختانه برق اومده بود و می تونستم تلویزیون رو روشن کنم. هرچند حوصله دیدنش رو نداشتم اما خب حداقل یه صدایی تو خونه بود
یه چایی درست کردم و آروم آروم خوردم. می دونستم که امشب شام دعوت دارم اما حوصله رفتن نداشتم اما احتمالا تا یکی ساعت دیگه شایان می اومد دنبالم یا شایان یا کدخدا با یه اسب اضافه!
برای چی می رفتن؟ می رفتم که شاید بخواد یه عشق شروع بشه؟ آیا برای منم عشق رو علامت ممنوع زده بودن اگر اینطور بود برای چی باید می رفتم؟ بهتر نبود که امشب نرم تا موضوع به همین جا ختم بشه؟ یعنی واقعا اینطوری بود؟ برای گلرخ که اینطوری بود برای گلرنگ هم همینطور اما برای من چی؟ جلوی پرواز منو کدوم قفس گرفته بود؟ خسرو؟ عموم؟ با بندهای شرم و خجالت و نمک نشناسی؟ من اسیر چی بودم؟ من باید تا کی صبر میکردم؟ تا زمانیکه خسرو می خواست؟ زمانیکه احیانا دلش میخواست یه پیشنهاد به من بده اگر نمی داد چی؟ باید انقدر صبر میکردم که مثلا یه روزی اون عاشق یه دختر دیگه می شد و می رفت خواستگاری و ازدواج میکرد؟ اونوقت بعدش من آزاد بودم؟
یاد روزی افتادم که رفته بودم باغ وحش و اونجا به یه صحنه برخوردم که حالم رو بهم زد. یادمه تو قسمت مارها بود .تو آکواریم یه مار، موش زنده رو انداخته بودن که بخوره !ماره خواب بود .موش بیچاره از ترس می لرزید .رفته بود یه گوشه آکواریم خالی و پشتش رو کرده بود به ماره و می لرزید .هم موشه و هم مردم اون بیرون منتظر بیدار شدن مار بودن مردم برای تماشای خورده شدن موش و موش هم برای خورده شدن خودش .اسم اینو هم گذاشته بودن تنازع بقا اما با کدوم شرایط؟ با کدوم امتیاز برای ضعف ؟ تنها وسیله دفاعی موش فرارش بود اما ما آدما اونم ازش گرفته بودیم .هر طرفش دیوار بود و فرار امکان نداشت .باید لحظه ها رو می گذروند تا کشته بشه .شاید بدترین نوع مرگ قربانی باید صبر می کرد تا قاتلش از خواب ناز بیدار بشه .باید صبوری کنه تا وقت مرگش برسه .شایدم تو اون لحظات هیچ احساسی نداشت نه ترس نه امید شایدم همین احساس گلرخ و گلرنگ و منو داشت در هر صورت تصمیمم رو گرفتم رفتن بهتر از موندن بود .حداقل با یه نفر حرف می زدم و کمتر فکر میکردم گلرخ هم رفت که نمونده باشه .گلرنگ هم رفت چون نمی خواست بمونه
بلند شدم آروم آروم کارهامو کردم و حاضر شدم .یه آرایش مختصر و یه لباس عوض کردن و برداشتن کیف طبابتم که تا حالا به درد نخورده بود .راستی چرا تو این ده کسی مریض نمی شه ؟ شایدم مریض می شه اما پیش من نمی آد .انگار دارم تو این ده فراموش می شم .قرار بود ماه پیش برای درمانگاه یه سرایدار بفرستن که هنوز هیچ خبری ازش نشده بود
یه چایی دیگه برای خودم ریختم و صبر کردم تا سرنوشتم از راه برسه
یه اسب اضافه حالا یا با شایان یا با کدخدا .شایان یه مرتبه یادش افتادم .راستی اون کی بود؟ یه پسر خوش تیپ و خوش قیافه که اومده بود چند روزی پیش مادرش باشه و بدش نمی اومد که تو این چند روزه یه هم صحبتی مثل من داشته باشه؟ یا اینکه فقط بخاطر دیدن من اومده بود؟ اما نه؟ صحبت ازدواج و این چیزا بود اما چقدر زود می دونستم که دختر نسبتا خوشگلی هستم اما نه تا این قدر .عجب ده اسرار آمیزی اینجا انگار همه توش ، یا عاشقن یا زود عاشق می شن .شاید بخاطر سرسبزی و آب و هواشه
تو این فکرا بودم که یه مرتبه صدای شیهه اسب شنیدم .زود پرده رو زدم کنار .شایان سوار اسبش بود و افسار عروسک هم تو دستش بود . نمی فهمیدم این پسر چه جوری می آد که صدای پای اسبش رو من نمی شنوم؟ یعنی صدای پای بخت رو آدم از قبلش می شنوه؟ اصلا این ممکنه بخت من باشه؟
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 9
  • بازدید امروز : 18
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 95
  • بازدید ماه : 186
  • بازدید سال : 3,098
  • بازدید کلی : 68,579
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...