close
چت روم
رمان کژال فصل6
loading...

CiTy Romance

هیچکس تو حیاط درمانگاه نبود .یعنی اشتباه کرده بودم ؟ چطوری رفته بود که صدای پای اسبش رو نشنیده بودم .هرچی اینور و اونور رو نگاه کردم کسی نبود . ایندفعه واقعا ترسیدم . تا قبل از اون فکر میکردم که اون مرد یکی از پسرای ده رشید ایناس و ترسم ، ترس از یه آدم بود و اما حالا ترسم از یه چیز دیگه بود .ترس از روح و این چیزا .هرچند آدم خرافاتی ای نبودم اما هرچی فکر میکردم نمی فهمیدم که چطور تونسته با اسب، بدون سروصدا بیاد تو حیاط درمانگاه و بعدشم بی سروصدا بره . یه خرده به خودم قوت قلب دادم و برگشتم تو…

رمان کژال فصل6

Sheida بازدید : 9 پنج شنبه 14 / 01 نظرات ()
هیچکس تو حیاط درمانگاه نبود .یعنی اشتباه کرده بودم ؟ چطوری رفته بود که صدای پای اسبش رو نشنیده بودم .هرچی اینور و اونور رو نگاه کردم کسی نبود .
ایندفعه واقعا ترسیدم . تا قبل از اون فکر میکردم که اون مرد یکی از پسرای ده رشید ایناس و ترسم ، ترس از یه آدم بود و اما حالا ترسم از یه چیز دیگه بود .ترس از روح و این چیزا .هرچند آدم خرافاتی ای نبودم اما هرچی فکر میکردم نمی فهمیدم که چطور تونسته با اسب، بدون سروصدا بیاد تو حیاط درمانگاه و بعدشم بی سروصدا بره .
 یه خرده به خودم قوت قلب دادم و برگشتم تو تختخوابم. احتمالا اون مرد اهل همین ده خودمون بوده که سگها بهش حمله نکرده بودن . یا اینکه من خواب دیده بودم و اصلا یه همچین چیزی وجود نداشته .در هر صورت بعد از نیمساعت سه ربع که دو سه بار رفتم پشت پنجره و بیرون رو نگاه کردم، سعی کردم مسئله رو فراموش کنم و بخوابم .شایدم یکی از تفنگچی های خان بانو بود که اومده بود یه سری به اینجا بزنه .شایدم داشته از این جاها رد می شده .دیگه بهش فکر نکردم و گرفتم خوابیدم .یعنی اونوقت شب بهترین راه حل همین بود .خواب .
فردا صبحش بازم زندگی ادامه داشت .یه بازرش از مرکز اومده بود برای بازرسی و بعد از یه ساعت صحبت و یه خستگی در کردن رفت و منم چون کاری نداشتم راه افتادم طرف قبرستون و یه ربع بعد رسیدم اونجا .بازم یه دسته گل روی قبر گلرخ بود . معلوم بود یکی قبل از من اونجا بودخ .
کنار قبرش روی چمنها نشستم و رفتم تو فکر داشت کم کم گلرخ یه افسانه یا اسطوره برای زن های ده می شد اما چه فایده برای خودش داشت؟ خودش اینجا زیر خاک بود و رشید یه جای دیگه .شایدم من اشتباه میکردم و کارش ارزش مردن رو داشت ؟ حداقل یه حرکت بود ، یه تلاش .بازم باید می رفت سر دار قالی و احیانا دوشیدن شیر و بردن گوسفندها به چرا . فقط یه بچه دار شدن م بهش اضافه می شد .تا می اومد بفهمه زندگی چیه، چهار پنج تا بچه قد و نیم قد دور و ورش رو می گرفت و دست و بالش رو می بست و این بار اگرم آزاد ازاد می ذاشتن دیگه حتی نمی تونست صدمتر از بچه هاش دور بشه .دیگه احتیاجی به زندانی شدن نبود .اما این وسط چه چیزی باعث می شد که اون زندگی رو به زندگی تو ده خودش و با پدر و مادرش ترجیح بده؟ فقط عشق؟ عشق به چی؟ به رشید یا به آزادی؟ شاید اون تو رشید آزادی رو می دید .چون دیگه رشید قرار نبود زندانی ش کنه .همون که ازش بچه دار می شد خود بخود پای بندش میکرد اما بدون زور .
داشتم به این چیزا فکر میکردن که یه مرتبه صدایی از پشت سرم شنیدم . تا برگشتم و بی اختیار یه جیغ کوتاه کشیدم .همون مرد دیشبی درست پشت سرم ایستاده بود و داشت نگاهم میکرد .نمی فهمیدم اون چه جوری انقدر بی سر و صدا می آد و می ره که من متوجه ش نمی شم .
یه لحظه بعد به خودم اومدم . لباسایی که تنش بود نشون می داداهل اونجا نیست اما تا حرف نمی زد نمی تونستم بقیه چیزها رو بفهمم . یه شلوار جین پوشیده بود با یه تی شرت مرد خوش قیافه ای بود .
اومدم از کنارش رد بشم و برگردم طرف ده که گفت:
- ترسوندم تون؟ معذرت میخوام
لهجه نداشت .یه نگاه بهش کردم و گفتم
- کمی جا خوردم
- داستان این دختر خانم رو شنیدم . تاسف آوره
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- شما خانم دکتر هستین درسته؟
- و شما؟
- بازم عذر میخوام .یعنی وقتی شما رو اینجا کنار این قبر دیدم متاثر شدم .باید خودمو معرفی میکردم .من شایان هستم .کوچکترین پسر خان بانو
بعد دستش رو دراز کرد طرفم .یه نفس راحتی کشیدم و باهاش دست دادم و گفتم:
- منم پروازه هستم .خانم دکتر این ده ، البته تا حالا که براشون طبابت نکردم .
نمی دونم چرا دوتایی یه مرتبه خندیدیم .چشم و ابرو مشکی بود و چهار شونه و بلند قد وقتی می خندید دوتا چاله دو طرف صورتش درست می شد که خیلی خوش قیافه ترش میکرد .موهای صاف و مشکی لختی داشت که با هر حرکت می ریخت تو صورتش .
داشتیم بی خودی می خندیدیم و به همدیگه نگاه میکردیم .نمی دونستم تو اون لحظه داره به چی فکر می کنه اما یه مرتبه گفت:
- باید برگردین ده؟
متوجه منظورش شدم اما با تعجب گفتم :
- ببخشین
- منظورم اینه که وقت دارین کمی با همدیگه قدم بزنیم؟
خندیدم و گفتم:
- فقط چند دقیقه
هرچند که تا قبلش داشتم فکر میکردم که تمام این دو سال طرحم رو وقت دارم .شاید خنده م برای همین بود .خلاصه دوتایی شروع کردیم به قدم زدن .همه جا سبز و خرم بود .هوا عالی بود صدای پرنده ها از هر طرف می اومد .صدای چندتا خروس هم از تو آبادی شنیده می شد .یه مرتبه یه خرگوش شیطون از زیر یه بوته جلوی پامون فرار کرد و در رفت .تا شایان دیدش گفت:
- اگه الان تفنگم دستم بود امشب یه خوراک خرگوش مهمون من بودیم
- شما خرگوش شکار می کنین؟
- خرگوش ، کبک ، قرقاول گاهی هم آهو و چیزای دیگه
ایستادم و یه نگاه بهش کردم و گفتم:
- چطور دلتون می آد؟
یه مرتبه هول شد و گفت:
- خب ، نمی دونم
- براتون لذت بخشه که مُردن یه موجود رو تماشا کنین و خودتونم عامل کشته شدنش باشین ؟
- نه، یعنی تا حالا اینطوری فکر نکرده بودم
- پس باید خیلی مرد بی رحمی باشین
- نه ، اصلا . اصلا اینطور نیست .اتفاقا من خیلی هم دل رحمم
- کسی که دلرحمه موجودات دیگه رو نمی کشه
- ولی این یه شکاره ، برای خوردن گوشتش .مثل گوشت مرغ و ماهی و گوسفند . بالاخره اونا رو هم می کشن و ما می خوریم شون
- اون دیگه بخاطر اجباره ، هرچند که فکر می کنم که انسان ابتدا فقط گیاه خوار بوده
- نمی دونم ، شاید حق با شما باشه . در حال حاضر که خرگوشه فرار کرد و منم تفنگم همراهم نبود
دوباره دوتایی زدیم زیر خنده ف بیخودی بی خود .نمی دونم چرا همینجوری خنده ام می گرفت حتما اونم همینطور بود .دقیقا داشتم می خندیدم و به این بهانه نگاهش میکردم .اونم همینطور یه خرده که گذشت گفت :
- حالا حتما از دست این شکارچی بی رحم و سنگدل عصبانی هستین و دیگه نمی خواین قدم بزنیم
دوباره خندیدم و گفتم:
- اسب تون رو نمی آرین؟
- خودش دنبالم می آد
برگشتم و به اسبش نگاه کردم ، یه اسب مثل عروسک اما قهوه ای روشن .معلوم بود که مثل عروسک نژاد خوبی داره .داشتم به اسبش نگاه میکردم که گفت:
- شنیدم خیلی راحت سوار عروسک شدین و بهتون رکاب داده
- اصلا اسب سرکشی نیست
- چرا هست، اجازه نمی ده هرکسی سوارش بشه مگه اینکه یه دختر خانم زیبا و قشنگ باشه
به روی خودم نیاوردم که چی گفت اما ته دلم ذوق کردم .یه حس خیلی خیلی عجیب و تازه حسی که قبلا هیچوقت نداشتمش همینجور که از این حس لذت می بردم و به اسب نگاه میکردم گفتم:
- اسمش چیه؟
- تندر، رقیب عروسکه
- اسب خیلی قشنگیه
- کاش عروسک هم با خودم آورده بودم. اونوقت می تونستیم با همدیگر اسب سواری کنیم .البته الانم می شه یعنی این اسب ها راحت را دو نفر می تازن
بازم متوجه منظورش شدم اما حرف رو عوض کردم و گفتم:
- تهران زندگی می کنین؟
سرش رو تکون داد و گفت:
- مادرم از تهران خوشش نمی آد .فقط گاه گداری برای چند روز می آد اونجا .اونم اگه کار مهمی داشته باشه .عاشق اینجاهش
- اینجاها واقعا قشنگه
دوباره شروع کردیم به قدم زدن و کمی راه رفتیم که یه مرتبه گفت:
- دیشب ، اومده بودم تو حیاط درمانگاه ، دیروقت بود
همونجور که سرم پایین بود و آروم راه می رفتم گفتم:
- مشکلی براتون پیش اومده بود؟
- آره، یعنی نه
ایستادم و نگاهش کردم که خندید و گفت :
- اومده بودم شما رو ببینم ، البته کارم احمقانه بود ، می دونستم که اونوقت شب حتما شما خواب هستین
- خوب در می زدین
- بعدش چی باید می گفتم ؟ می گفتم که اومدم ببینم تون؟
- خب ناراحتی تون رو بهم می گفتین ، وظیفه من همینه
- ناراحتی نداشتم فقط میخواستم ببینم تون
هیچی نگفتم و شروع کردم به راه رفتن که کمی بعد گفت:
- مادرم انقدر از شما برام حرف زده بود که دلم میخواست همون شبونه بیدارتون کنم و ببینم تون
درونم انقلاب شده بود ، دیگه از حد یه حس گذشته بود و طوفانی تو دلم بوجود اومده بود .شقیقه هام داشتن تند و تند می زدن ، صدای قلبم رو می شنیدم . می دونستم که صورتم کاملا سرخ شده . هرچند که دلم میخواست بازم از این حرفها رو بشنوم اما یه مرتبه گفتم:
- باید دیگه برگردم .ممکنه توده به وجودم احتیاج باشه
بعد بدون اینکه به صورتش نگاه کنم برگشتم اما آروم .می دونستم که اگه چشمم به چشماش بیفته ممکنه دیگه نتونم بخودم مسلط باشم .اصلا نمی فهمیدم کدوم طرف باید برم .مسیر ده رو فراموش کرده بودم .حواسم به هیچی نبود .یه مرد خوش قیافه و خوش تیپ . جوون داشت خیلی راحت بهم اظهار علاقه میکرد .اونم با اولین برخورد .نباید بهش اجازه می دادم که از این جلوتر بره انگار خودشم متوجه شد و چند قدم راه که رفتیم گفت:
- مادرم خیلی از شما خوشش اومده .یعنی بعد از اولین دیدارتون هر دفعه که من یا بهش تلفن میکردم و یا اون بهم تلفن کرده ، از شما گفته
- ایشون واقعا لطف دارند .منم شدیدا تحت تاثیر شخصیت محکم و خوب و مهربون ایشون قرار گرفتم .
اومدم بقیه حرفم رو بزنم اما از اونجا که واقعا گیج و منگ شده بودم، یه مرتبه پام رفت تو یه چاله و مچ پام پیچ خورد و داشتم میخوردم زمین که یه مرتبه شایان گرفتم .دوباره یه احساس خیلی عجیب دیگه بهم دست داد .خواستم تعادلم رو حفظ کنم اما نشد .مچ پام درد گرفته بود هرچند که چیز مهمی نبود اما تو اون لحظه درد داشت . یه مرتبه بی اختیار برگشتم و نگاهش کردم .حسابی هول شده بود . یه لبخند بهش زدم و گفتم :
- چیز مهمی نیست
- درد داره؟
- یه کم
- حتما در رفته
- نه، فکر نکنم
- از کجا می دونین؟
- آخه من پزشکم
یه نگاه بهم کرد اما اصلا نخندید، فکر نمیکردم از پیچ خوردن پای من انقدر ناراحت شده باشه
- چیز مهمی نیست ، باور کنین
دوباره بهم نگاه کرد که گفتم:
- فقط اگه اجازه بدین کمی اینجا بشینم
بدون حرف آروم نشوندم رو زمین و زود رفت پایین پام نشست و کفشم رو از پام در آورد و آروم کمی پام رو اینور و اونور کرد .داشتم نگاهش میکردم .حالا دیگه اون حس عجیب و طوفان درونم متوجه چهره محکم و مضطربش شده بود .چیزی که اصلا دلم نمیخواست به این سرعت به وجود بیاد
- درد میکنه؟
- خیلی کم طوری نشده یه ضرب دیدگی ساده س
زود از تو جیبش یه دستمال سفید در آورد و محکم مچ پام رو بست و بلند شد و یه سوت بلند زد که یه مرتبه اسبش از یه فاصله دور، به تاخت اومد طرف ما .برام این صحنه جالب بود .جالب و افسانه ای .
یه لحظه بعد رسید جلو ما و رو دوتا پاش بلند شد و شیهه کشید .موهای بلند یالش یه حرکت خیلی قشنگ کرد .شایانم زود رفت جلو و دهنه اش رو گرفت و گفت:
- آروم با شد تندر، آروم
بعد برگشت طرف من و گفت:
- کاش اصرار نمی کردم که قدم بزنیم .واقعا معذرت میخوام
یه نگاه بهش کردم و خندیدم که بازم هول شد و گفت:
- برگردیم درمانگاه ؟
اومدم از جام بلند بشم اما نتونستم که زود اومد و کمک کرد تا بلند شدم و کنار تندر ایستادم .داشتم فکر میکردم که حالا با این پا چه جوری تا درمانگاه برم .اگرم بخوام سوار اسب بشم چطوری سوار بشم که یه مرتبه دیدم از جام کنده شدم و تو یه چشم بهم زدن رو اسب نشستم .
دوباره یه نگاه و یه لبخند ، یه احساس عالی .وقتی خدا بخواد که اتفاقی برای یه نفر بیفته .همه چیزها دست به دست هم می دن و جوی بوجود می آرن که دیگه از دست آدما کاری ساخته نیست . اومدن من به قبرستون و هم زمان اومدن شایان ، محیط رویایی ده ، صدای قشنگ پرنده ها ، بوی عطری که از هر شاخ و برگ تو هوا پخش شده بود و بعدشم پیچ خوردی پای من، حالام که روی یه اسب قشنگ نشسته بودم که افسارش دست یه مرد جوون خیلی خوش قیافه بود که به اعتراف خودش فقط برای دیدن من اینهمه راه رو از تهران اومده بود .
یه آن یاد خسرو افتادم .یه مرتبه انگار تمام رویاهام محو شد .خسرو با چهره همیشه جدی اش جلوم ایستاده بود و داشت نگاهم میکرد ، دیگه نمی تونستم اون حسی رو که درونم بود درک کنم .یه عذاب وجدان .مثل بچه ای شده بودم که یه کار بد کرده و منتظره تا تنبیه ش کنن اما من که کاری بدی نکرده بودم ، چرا کرده بودم نباید میذاشتم کار به اینجاها بکشه .می تونستم از همون قبرستون برگردم درمانگاه . خب چه می دونستم که شایان میخواد این حرفا رو بزنه؟ چرا، می دونستی .یعنی تا دیدیش فهمیدی این همون مردی که دیشب اومده بود تو حیاط درمانگاه .اما نمی دونستم که برای دیدن من اومده فکر میکردم شاید مریضه یا یه مشکل دیگه داره .ولی می دونستی که اینطور نیست .اون فقط بخاطر تو اومده بود .اگر مریضی چیزی بود که همون دیشب می اومد و در می زد .اصلا من چرا باید خودمو محاکمه کنم؟ اگر شایان از من خوشش اومده بود به من چه ارتباطی داره ؟ آخه توام از اون خوشت اومده .ولی مگه دست خودِ آدمه ؟ یه مرتبه از یکی خوشش می آد .اما می تونه در همون لحظات اول مسیر و روند کار رو عوض کنه آخه چرا باید عوض کنه؟ مگه همین سرنوشت نیست ؟ مگه تقدیری که می گن همین نیست؟ اما خیلی از سرنوشت ها رو خودمون می سازیم .خوب اگه چیز خوبی باشه چه اشکالی داره؟ از کجا معلوم که چیز خوبی باشه؟ اصلا این حرفا چه معنی داره ؟ فعلا که اتفاقی نیفتاده؟ ولی داره اون اتفاق می افته .همین حالا باید جلوش رو بگیری وگرنه مثل همون لحظه تو قبرستون که بود ادامه پیدا می کنه و جلوتر می ره آخه چرا باید جلوش رو بگیرم؟ چون تو مدیون پسرعموت هستی.من اگرم مدیون کسی باشم ، عمومه نه پسرعموم .خب باید یه جوری جبران کنی .خوبی عموت رو در حق پسرعموت جبران کنی ، از کجا معلوم که برای پسر عموم یه همسر خوب بشم؟ می شی .حتما می شی .برو گمشو با این استدلال مزخرفت .عصبانی شدی؟ پس حتما حق با منه به من چه که عموم منو آورد و بهم کمک کرد ؟ شاید اگر اون این کارو نمیکرد یکی دیگه میکرد .تو از اولم مال پسر عموت بودی .من مال هیچکس نیستم .من آزادم، فکر می کنی آزادی .ما همه آزادیم ، ما هیچکدوم آزاد نیستیم . ماها همه فقط فکر می کنیم آزادیم و خودمون رو با فکر و خیال آزادی گول می زنیم .حالا من به تو نشون می دم که آزادم توام حق نداری که منو اینطوری عذاب بدی .تو اصلا کی هستی که برای من تعیین تکلیف می کنی؟ من خود توام ، من وجدان توام .وجدان همیشه باید آدمو عذاب بده؟ آره، اگر خواست کاری بدی بکنه؟ از کجا معلوم که این کار بد باشه .حتما بده. شاید این فرهنگ ماست که اینو بد می دونه .شاید تو یه فرهنگ دیگه این کار خیلی هم خوب باشه .تعهد ، تعهد همیشه خوب بوده ، مثل وجدان بیدار نه، اصلا تعهد بی موردم می تونه خیلی بد باشه .مثل بیخود بیدار وجدان بیدار مثل قاضی بیدار خوبه ، نه، قاضی م بهتره که یه ساعت هایی بخوابه که تو بیداری بتونه خوب قضاوت کنه . من نمی تونم چون مثلا متعهد هستم عاشق بشم؟ اصلا عشق چیزی نیست که با این حرفا و چیزا جور در بیاد.فداکاری چی؟ تو می تونی برای جبران زحمات عموت فداکاری کنی . یعنی بدون عشق با خسرو ازدواج کنم؟ این دیوانگیه .توام بهتره بری بخوابی .معلومه که از بس بیدار بودی قاطی کردی .وجدان همیشه بیدارم مثل خروس بی محله
یه مرتبه تندر ایستاد .تازه به خودم اومدم .توی حیاط درمانگاه بودیم .شایان کمک کرد تا پیاده شوم .آروم سنگینی ام رو دادم رو همون پام که پیچ خورده بود کمتر درد میکرد آروم و با کمک شایانر فتم طرف در درمانگاه و بازش کردم و دوتایی رفتیم تو و یه صندلی به شایان تعارف کردم وخودمم آروم رفتم طرف سماور که روشنش کنم اما برق نبود .برگشتم یه نگاه به شایان کردم و گفتم:
- برق نیست وسیله دیگه ای م برای آب جوش آوردن اینجا ندارم
- میخواین چایی درست کنین با این پاتون؟
بلند شد و منو برد و نشوند رو یه صندلی و گفت:
- چایی رو می شه بعدا خورد ، فعلا استراحت کنین
- بهتره پام راستی می تونم تو خونه درست کنم
- باور کنین من فعلا چایی میل ندارم
بعد خودشم رفت رو یه صندلی نشست و دور ورش رو نگاه کرد و گفت:
- اینجا نباید زیاد امکانات داشته باشه
- نه اما همین هم عالیه .یعنی برای یه ده کوچیک عالیه
- درسته ، مخصوصا با وجود خانم دکتری مثل شما ، راستی برای چی اومدین اینجا یعنی منظورم اینه که باید برای یه دختر خانم سخت باشه که دو سال رو تو یه ده کوچیک مثل اینجا بگذرونه
- ولی یه پزشک تعهد داره
- فقط تعهد؟
- غیر از تعهد برای مجوز باز کردن مطب تو تهران ، شما چی؟ کارتون تو تهران چیه؟
- شرکت دارم .واردات قطعات کامپیوتر ، من لیسانس الکترونیک هستم راستی مادرم می گفت که شما با عموتون زندگی می کنین یعنی تو تهران هستین
- پدر و مادرم فوت کردن .وقتی که خیلی کوچیکتر بودم ، سرپرستی ام رو عموم قبو کرد
- مادرم می گفت که یه پسر عمو هم دارین
- خسرو
یه سری تکون داد و دوباره دور و ورش رو نگاه کرد و گفت:
- حوصله تون سر نمی ره؟
- چرا، گاهی
- چرا نمی آیین با مادرم زندگی کنین؟ یعنی بعد از تعطیل شدن درمانگاه
- اینطوری برام بهتره ، خونه م خوبه توش راحتم
- ببخشید میتونم یه سئوال خصوصی ازتون بکنم؟
می دونستم میخواد چی بگه
- خواهش می کنم
- شما که ازدواج نکردین؟
- نه
- نامزد دارین ؟
یه خرده مکث کردم و بعدش گفتم:
- نمی دونم ، شاید
- متوجه نمی شم
- خودمم متوجه نمی شم
یه خرده نگاهم کرد و گفت
- مسئله پسرعموتونه؟
سرم رو تکون دادم که گفت
- صحبتی بین تون شده؟
- نه
- پس چی؟
نمی دونستم چطوری باید براش توضیح بدم .یه کمی ساکت شدم و بعد گفتم
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 80
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 131
  • بازدید ماه : 658
  • بازدید سال : 2,575
  • بازدید کلی : 68,056
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...