close
چت روم
رمان کژال فصل5
loading...

CiTy Romance

گوش می دم عزیزم- حالا من باید چیکار کنم ؟اون مسئله رو می تونم کتمان کنم اما خودکشی رو نه، متوجه هستین که.هم از نظر قانون مشکل داره و هم اخلاقی . اگر دوباره اقدام کنه.....- می فهمم توام مسئولیت داری- نمی دونم باید چیکار کنم؟ اصلا موندم - خودتو ناراحت نکن .به من فرصت بده یه فکری بکنم، خونسرد باش- پدر و برادرش اینطور که بنظر می رسید خیلی متعصب ن، اگر من یه پزشک مرد بودم احتمالا می ذاشتن بمیره که دست من بهش نخوره- می دونم، تو کار درستی انجام دادی .فقط کمی به من مهلت بده .الان کجاست؟ درمانگاهه؟- بعله…

رمان کژال فصل5

Sheida بازدید : 14 سه شنبه 12 / 01 نظرات ()
گوش می دم عزیزم
- حالا من باید چیکار کنم ؟اون مسئله رو می تونم کتمان کنم اما خودکشی رو نه، متوجه هستین که.هم از نظر قانون مشکل داره و هم اخلاقی . اگر دوباره اقدام کنه.....
- می فهمم توام مسئولیت داری
- نمی دونم باید چیکار کنم؟ اصلا موندم
- خودتو ناراحت نکن .به من فرصت بده یه فکری بکنم، خونسرد باش
- پدر و برادرش اینطور که بنظر می رسید خیلی متعصب ن، اگر من یه پزشک مرد بودم احتمالا می ذاشتن بمیره که دست من بهش نخوره
- می دونم، تو کار درستی انجام دادی .فقط کمی به من مهلت بده .الان کجاست؟ درمانگاهه؟
- بعله ، فعلا نذاشتم ببرنش خونه
- با موبایل زنگ می زنی؟
شماره موبایلم رو بهش دادم که گفت:
- تو فعلا هیچ کاری نکن تا من باهات تماس بگیرم
از ش خداحافظی کردم و برگشتم درمانگاه. گلرخ هنوز خواب بود و گلرنگ کنار تختش رو صندلی نشسته بود .تا منو دید از جاش بلند شد که بهش اشاره کردم بشینه و یه سر به گلرخ زدم .حالش خوب بود . یه لبخند به گلرنگ زدم که مطمئن بشه حال خواهرش خوبه و برگشتم تو دفترم که چند دقیقه بعد گلرنگ هم اومد اونجا و یه نگاه به من کرد و خندید. منم با خنده جوابش رو دادم ، احساس کردم میخواد باهام حرف بزنه . یه صندلی کنار میزم بهش تعارف کردم که نشست و گفت:
- منم میخوام مثل شما پزشک بشم
- عالیه
یه مرتبه خنده از روی لباش محو شد و گفت:
- اما نمی شه
لزومی نداشت که بپرسم چرا برای همین هم فقط نگاهش کردم که گفت:
- تو شهر چه جوریه؟ یعنی شما چه جوری تونستین برین دانشگاه؟
بلند شدم سماور رو روشن کردم و برگشتم سرجام نشستم و گفتم:
- از نظر تحصیل می گی؟
- نه ، خونواده تون
- خوب اونجا اینطوریه دیگه
- یعنی خونواده ها قبول کردن یه دختر می تونه درسش رو بخونه و بعد هم بره دانشگاه؟
- همه همه نه، اما اکثرا آره
- چه خوب ، خوش به حالشون
- اینجا اینطوری نیست؟
- نه
- ولی من شنیده بودم که تو این وضع خیلی فرق کرده
آره ، اما فرقی که کرده اینه که حالا می ذارن تا دیپلم بخونیم
- خب ، این اصلا خوب نیست
- دانشگاه چه جوریه؟
- یه چیزی مثل دبیرستان اما با جو بازتر
- باید خیلی خوب باشه
سرم رو تکون دادم که گفت:
- شما شوهر ندارین؟
- هنوز نه
- نامزد کسی هم نیستین؟
- نه
- چه جوری پدر و مادرتون بهتون اجازه دادن تنها بیایین اینجا؟
- سطح فکرها فرق می کنه
- خوش به حالتون ، ماها که اینجا تا به دنیا می آییم و یه اسم رومون می ذارن
- یعنی چی؟
- گلرخ که نشون کرده پسر عمومه ، منم که ناف م رو برای پسر دایی م بریدن
- و حتما گلرخ پسرعموش رو دوست نداره
- نه ، منم پسر دایی م رو دوست ندارم
- اما نباید کاری رو که گلرخ کرد توام بکنی
- گلرخ فقط خودشو زجر می ده، بالاخره اینکار می شه . بنظر من این کار بهتر از مردنه، یعنی همه دخترای ده زندگیشون اینطوریه .بالاخره باید ساخت
یه نگاهی بهش کردم و گفتم:
- یعنی اگه با پدرت صحبت بشه، تاثیری نداره؟
همونجوری که گوشی معاینه رو بر می داشت گفت:
- نه، هیچ فایده ای نداره، اولا که ماها نامزد شدیم و برامون شیرینی خوردن ، گلرخ که هیچی . شیربهاشم بابام سه سال پیش از عموم گرفته و باهاش اسب خریده ، تازه شم اگه پسرعموم گلرخ رو نخواد باید زن یکی دیگه از مردای ده بشه ، اونم اگه زنده بمونه
- نمی فهمم
- اینجا وقتی یه مرد نامزدش رو نخواست حتما یه عیبی دختره داشته
- خب؟
- بابا و برادرش سرش رو تو خواب می برن
- سرشو می برن یعنی چه؟
- یعنی می کشنش
- آخه چرا؟ شاید نازمدش به دلایل دیگه نخواسته باهاش ازدواج کنه
شونه هاشو انداخت بالا و استتو سکپ رو گذاشت رو میز و گفت:
- داداشم اگه بفهمه گلرخ اینکار رو کرده حتما می کشتش
- اگه رشید بیاد خواستگاری چی؟
- هر دوشون رو می کشه
- برای چی؟
- این چندتا ده که دور و ور رو خونه ن با ده های اونطرفی دشمنن، سرآب، اونوقت اونا پسر زیاد دارن و ماها دختر . هرچند وقت به چند وقتم هم خون و خونریزی می شه
- سر آب؟
- نه، سر دخترا .اگه ما تنها بریم دشت، کمین می کنن و می دزدن مون، اونوقت مردای ده باید زود بیان و ما رو پس بگیرن .عین یه بازی .وقتی برای پس گرفتن می آن ، خون و خونریزی می شه .اون وقت ریش سفیدای هر دو تا ده می آن جلو و قرار می شه اون پسر که دختر رو دزدیده با بابا یا داداش دختر جنگ کنه ، اگر پسره موفق شد، دختر مال اونه اما اگه داداشش موفق شد، پسره رو می کشه و خواهرش رو پس می گیره
بعد یه خنده ای کرد و سرشو انداخت پایین و گفت:
- اگرم بین خواهرش و پسره اتفاقی افتاده باشه، خواهرشم می کشه
- خواهرش رو برای چی؟
- چون نتونسته از خودش مراقبت کنه
- وقتی دزدیدنش چیکار می تونه بکنه؟
- باید برای حفظ آبروش خودش رو بکشه
یه لحظه ساکت نگاهش کردم و بعد گفتم:
- تو کلاس چندمی؟
- دوم دبیرستان
یه خرده فکر کردم نمی دونستم چی باید بهش بگم .برای اینکه کمی دلداریش بدم گفتم:
- ببین گلرنگ جان، اینکه یه دختر آزادی برای انتخاب نداشته باشه خیلی بده اما سطخ آگاهی آدما کم کم بالا می ره .ماهام همه تابع جو حاکم بر محیط مون هستیم .تو شهرم مشکلاتی هست . باید تا حدودی هم با شرایط موجود ساخت و تحملش کرد .بنظر من گلرخ هم اگه زن پسر عموش می شد بهتر از وضع فعلی بود
تو چشمام نگاه کرد و گفت:
- پسر عموم سی و هشت سالشه از گلرخ بیست سال بزرگتره ، گلرخ می شه زن سومش
- پسرعموت سی و هشت سالشه؟
سرش رو تکون داد
- پس چرا پدرت میخواد یه همچین کاری بکنه؟
- عموم اینا پولدارن ، سه سال پیش پول یه اسب خوب رو به بابام دادن
- یعنی پدرت دخترش رو در ازای پول یه اسب معامله کرده؟
- پول یه اسب خوب خیلی زیاده ، اینجا با ده تا بیست گوسفند یه دختر رو شیرینی میخورن
فقط نگاهش کردم که آروم گفت:
- بابام از اسبش نمی گذره
منظورش رو فهمیدم ، مخصوصا با وضعی که برای گلرخ پیش اومده بود. نمی دونستم چی باید بگم ؟سماور جوش اومده بود .بلند شدم و چایی دم کردم و یه سر به گلرخ زدم و برگشتم و تا نشستم سرجام که گلرنگ یه لبخند زد و گفت:
- برای شمام اینجا خواستگار پیدا می شه
- برای من؟
سرشو تکون داد که گفتم:
- ولی من خیال ازدواج ندارم
- شما خیلی خوشگلین ، حتما براتون خواستگار پیدا می شع
- شاید من نخوام اصلا شوهر کنم
- نمی شه، تو ده ماز از روزی که یه دختر به دنیا می آد ، یکی صاحبش می شه . یعنی باید صاحب داشته باشه
- مگه دخترا گوسفندن که باید صاحب داشته باشن؟
فقط نگاهم کرد که گفتم:
- در هر صورت من مایل نیستم به قول شماها صاحب پیدا کنم
- چه روپوش قشنگی پوشیدین
- ازش خوشت می آد؟
- خیلی ، مبارکتون باشه
- ممنون
- ماها اجازه نداریم روپوش بپوشیم
- چرا؟
- باید همین لباس محلی مون رو تنمون کنیم
- خب این لباساتون که خیلی قشنگه
یه نگاه به لباسش کرد و گفت:
- آره اما دست و پا گیره ، روپوش و شلوار راحته. مخصوصا این شلوارای جین .من خیلی دوست دارم که بتونم یه روزی شلوار جین بپوشم، یعنی برام یه آرزو شده
نگاهش کردم .یه لحظه تو چشمام خیره شد .برق هزار تا حسرت رو تو چشماش دیدم . از جام بلند شدم برم چایی بریزم که یه مرتبه دیدم چندتا اسب سوار بتاخت اومدن جلو نرده های حیاط و یکی شون با اسب از روی نرده ها پرید و اومد تو حیاط .سه تا بودن . هر سه تا هم تفنگ دستشون بود .فکر کردم از تفنگچی های خان بانو هستن . رفتم جلو و در رو باز کردم که از اسب پیاده شد و اومد جلو ، یه پسر حدود بیست و سه چهار ساله بود تا رسید به من لوله تفنگ رو گرفت جلو و با لهجه محلی گفت:
- تو خانم دکتری؟
آروم سرم رو تکون دادم که با همون لهجه گفت:
- واسه مون احترام داری اما کاری نکن که سرخت کنم
یه لحظه بهش مات شدم که یه مرتبه گلرنگ اومد و با دستش زد زیر لوله تفنگ و خودشو انداخت جلو من ! پسره زود خودش لوله تفنگ رو گرفت بالا و گفت:
- ببخشین خانم دکتر ! ماها انقدر بی تربیت نیستیم .اما الان وقت تنگه
اینو گفت و رفت تو اون یکی اتاقف بالای سر گلرخ و خواست که از روی تخت بلندش کنه ، گلرنگ رو زدم کنار و رفتم جلوش و گفتم :
- چیکار می کنی؟
دوباره با همون لهجه گفت:
- دارم زنم رو می برم خونه ش
- اینطوری؟
- چاره ندارم
- اینکه دزدیه
- وقتی دختر به ما نمی دن باید دزدی کنیم دیگه
- تو رشیدی؟
- ها!
- می دونی که آخرش یکی کشته می شه؟
- ها
- فکر می کنی اگه بیان دنبالش تر و بکشن، اونو زنده می ذارن؟
- نه
- فکر می کنی اگه تو برادر یا پدرش رو بکشی ، گلرخ یادش می ره؟
نگاهم کرد که زود گفتم:
- کدوم دختری عاشق شوهری می شه که برادر یا پدرش رو کشته ؟ به این فکر کردی؟
دو دل شد و همونجور ایستاد .برگشتم طرف گلرخ ، از رو تخت بلند شده بود و داشت به من و رشید نگاه میکرد .رفتم طرفش و خواستم بخوابونمش که رشید یه قدم اومد جلو و گفت:
- از خودش می پرسیم
بعد سر گلرخ داد زد و گفت:
- با من می ای؟
گلرخ یه تکون خورد و خواست از تخت بیاد پایین اما با ضعفی که داشت نتونست . رشیدم اومد جلو و خیلی ناراحت از رو تخت بغلش کرد و یه لحظه به من نگاه کرد و بعد تند از در درمانگاه رفت بیرون .دویدم دنبالش که اون دوتا دوستاش تفنگ هاشونو آوردن پایین .زود گلرخ رو سوار اسب کرد و خودشم پرید رو اسب . پسر خوش قیافه ای بود .خواستم یه چیزی بهش بگم که گفت:
- ما اصلا نمیخواستیم اینجوری بشه !اگه می ذاشتن ، می اومدیم خواستگاری به ما چه مربوطه که سی سال پیش ده ما با ده اینا جنگ داشته، ماها که جنگ با کسی نداریم .اگه بابای ما با بابای اینا جنگ دارن به ما چه .
بعد سر اسب رو برگردوند و با یه حرکت از روی نرده ها پرید و بتاخت رفت! یکی از دوستاشم دنبالش رفت اما یکی دیگه شون همونجا ایستاده بود و منو نگاه میکرد ! یه پسر هیفده هجده ساله بود! برگشتم نگاهش کردم که بهم خندید و با یه لهجه قشنگ گفت :
- ما یه دادا داریم که از خودم بزرگتره !وقت زن گرفتنشه
بعد دوباره خندید و یه نگاه به گلرنگ کرد و یه مهمیز به اسبش زدو مثل برق رفت !برگشتم طرف گلرنگ که دیدم داره بهش می خنده ! مونده بودم چیکار کنم .دویدم بیرون و رفتم تو کوچه .چندتا از زن های آبادی داشتن بهم نگاه میکردن .بلند داد زدم و گفتم :
- کدخدا ، کدخدا کجاست؟ صداش کنین
زود یکیشون سبدی رو که رو سرش بود گذاشت زمین و دویید طرف ته کوچه اما هنوز تا نصفه راه رو نرفته بود که از این طرف کوچه دوتا سوار به تاخت رد شدن ، یکی شونو شناختم .برادر گلرخ بود و اون یکی هم حتما پدرش بود .برگشتم طرف درمانگاه و تا رسیدم دیدم که دو تا سوار دیگه هم به تاخت دنبالشون رفتن .شاید دو دقیقه نگذشته بود که سه چهار تا سوار دیگه هم بتاخت رفتن همونطرف .تمام بدنم داشت می لرزید .می دونستم که این جریان عاقبت خوبی نداره . خیلی به دلم بد اومده بود .نمی دونستم باید چیکار کنم .
رفتم تو درمانگاه و پشت میزم نشستم .گلرنگ م اومد وهمونجا کنار میز ایستاد .یه نگاه بهش کردم و گفتم :
- حتما نوبت بعدی ، تویی! اون پسره یه جوری بهت نگاه میکرد.
سرش رو انداخت پایین و هیچی نگفت . از جام بلند شدم و رفتم طرفش و با دستم سرش رو آوردم بالا و گفتم .
- فکر می کنی این کارا درسته؟ اگه الان یکی کشته بشه چی؟
- حتما می شه
- ایشاءا... نمی شه اما آخه این چه کاری یه؟
- ما چه گناهی داریم ؟ هرکی تفنگش پرزورتر باشه ، دختر مال اونه
- مگه اینجا جنگله ؟ تو همچین حرف می زنی که انگار دخترای این ده آهو و گوزن و غزالن و جونای اون ده ، شکارچی
- ها ، همینطوریه که گفتین
- یعنی شما انسان نیستین ؟
- نه، ما برای بابامون مثل گوسفنداشیم ، به هر کی بخواد می فروشه و به هر کی که نخواد نمی فروشه
- پس خودتون چی؟ نباید از خودتون یه فکری یه نظری داشته باشین؟
- چه فرقی می کنه؟
- خیلی فرق می کنه
- برای ما نه، ما چه تو این ده چه تو اون ده باید کار کنیم ، حالا یا برای بابامون یا برای شوهرمون
- هرکسی باید برای زندگی کار و تلاش کنه
همونجور که نگاهم میکرد گفت :
- ما اینجا از مدرسه که برمی گردیم با بریم سر دار
- دار؟
- دار قالی ، از وقتی که برمی گردیم می شینیم سر دار تا شام .حالا برامون چه فرقی می کنه سرکدوم دار بشینیم ؟
- یعنی از وقتی می آیین خونه قالی می بافین تا آخر شب؟
- ها
- دیگه چیکار می کنین؟
- هیچی ، یا قالی می بافیم یا گوسفند به چرا می بریم یا سر زراعتیم
- یعنی شما هیچ تفریحی ندارین؟
- وقتی با دخترای دیگه سر دار نشستیم ، حرف می زنیم و می خندیم
بعد برگشت بیرون رو نگاه کرد و گفت :
- شوهرم که بدن مون همینه ، حداقل اگه شوهرمون رو دوست داشته باشیم .......
یه مرتبه از دور صدای تیر اندازی اومد، دوییدیم بیرون ، صدا زیاد نزدیک نبود اما شنیده می شد
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 46
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 97
  • بازدید ماه : 624
  • بازدید سال : 2,541
  • بازدید کلی : 68,022
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...