close
چت روم
رمان کژال فصل4
loading...

CiTy Romance

 داستانش طولانیه .اینجوری بود دیگه- راستی اون مراسم دیشبی چی بود؟- یه رسم قدیمی یه ، هرسال اینموقع برقرارش می کنن- باید رسم جالبی باشه ، اون پسرای سوار کار- هر رسم و رسومی برای خودش منشاء و فلسفه ای داشته که خیلی هاشون بعد از گذشت چند سال فراموش شده و فقط رسم و رسومش بجا مونده - درسته! حالا این چه فلسفه ای داشته؟- از عروسک خوشت اومد؟- عالیه! چه اسب قشنگی.ممنون که اونو برام فرستاده بودین- راحت سوارش شدی؟- تا کدخدا باهاش حرف نزده بود، نه .اما بعدش خیلی آروم شد- حیوانات محبت رو خیلی زودتر از آدما…

رمان کژال فصل4

Sheida بازدید : 10 10 / 01 نظرات ()

 داستانش طولانیه .اینجوری بود دیگه
- راستی اون مراسم دیشبی چی بود؟
- یه رسم قدیمی یه ، هرسال اینموقع برقرارش می کنن

- باید رسم جالبی باشه ، اون پسرای سوار کار
- هر رسم و رسومی برای خودش منشاء و فلسفه ای داشته که خیلی هاشون بعد از گذشت چند سال فراموش شده و فقط رسم و رسومش بجا مونده
- درسته! حالا این چه فلسفه ای داشته؟
- از عروسک خوشت اومد؟
- عالیه! چه اسب قشنگی.ممنون که اونو برام فرستاده بودین
- راحت سوارش شدی؟
- تا کدخدا باهاش حرف نزده بود، نه .اما بعدش خیلی آروم شد
- حیوانات محبت رو خیلی زودتر از آدما درک می کنن
بعد دستش رو دراز کرد طرف سگها که یه مرتبه چهارتایی اومدن طرفش و تا رسیدن جلوش، هرچهارتایی نشستن و سرهاشونو گذاشتن رو پای خان بانو.اونم نازشون کرد. واقعا صحنه دیدنی ای بود
اون روز ناهار رو همونجا خوردم و چه ناهاری ! کبک، بلدرچین به نوع خورشت محلی که با گوشت قرقاول درست می شد و یکی دو تا غذای دیگه .واقعا عالی بود .می شد به جرات گفت یه پذیرایی شاهانه
حدود ساعت سه با کدخدا، سوار بر عروسک برگشتیم به ده و جلوی در خونه پیاده شدم و کدخدا اسب رو برگردوند .منم رفتم تو خونه و گرفتم خوابیدم و دو سه ساعت بعد دوباره با صدای کدخدا از خواب پریدم .کدخدا بیرون خونه داشت صدام میکرد .تند روپوشم رو پوشیدم و رفتم بیرون که دیدم یه کامیون جلو نرده های حیاط ایستاده و چند نفر دارن چیز از توش خالی می کنن .یخچال، تلویزیون ، ضبط صوت ، دارو ، تخت بیمار .خلاصه وسایل یه خونه کامل رو از تو کامیون داشتن می آوردن پایین
کدخدا وقتی منو دید که دارم مات به اون چیزا نگاه می کنم گفت:
- خان بانو همون موقع که فهمیدن شما یه دکتر خانم هستین اینا رو از شهر سفارش دادن ، قبلی ها دیگه کهنه شدن .خان بانو گفتن برای شما همه رو نو کنیم .صبح زود بچه ها رو فرستادن شهر .
نمی دونستم چی جواب بدم . کدخدام منتظر جواب من نشد و برگشت پیش کارگرها و شروع کردن به آوردن وسایل توی خونه. زود رفتم تو و چند تا تیکه لباسم رو جمع و جور کردم که کارگرها یا الله یا الله گویا اومدن تو و یخچال و مبل قدیمی ها رو بردن بیرون .جاش جدیدی ها رو آوردن تو
یه ساعت بعد وسایل خونه همه نو نو شد .بعدش رفتن سراغ درمانگاه و وسایل اونجا رو بردن تو. منم شروع کردم به چیدن داروها ووسایل پزشکی تو قفسه ها و تقریبا یه ساعت بعد اونجام تکمیل شد و آماده ویزیت مردم .
کار که تموم شد ازشون تشکر کردم و خواستم به کارگرها یه انعامی بدم که هیچکدوم ازم نگرفتن و گفتن که همه رو خان بانو حساب کرده .واقعا که عجب زنی بود . اگه هر دَه تا دِه و روستای ما یه همچین خان و خان بانویی داشت همه جا آبادِ آباد می شد .
خلاصه کارگرها سوار کامیون شدن و رفتن و کدخدام بعد از کمی سفارش و اینکه خیالم از هر بابت راحت باشه، خداحافظی کرد و رفت .منم برگشتم تو خونه که موبایل زنگ زد .زود جواب دادم .می دونستم احتمالا از تهرانه .درستم حدس زده بودم عموم بود. میخواست خیالش از بابت من راحت بشه .کمی باهاش حرف زدم و بعدش خداحافظی کردم .
هنوز یه خرده کار تو خونه بود که باید انجامش می دادم . بازکردن کارتن هایی که هنوز نمی دونستم چیه
رفتم سرشون و بازشون کردم .این دیگه خیلی جالب بود خان بانو هیچ چیزی رو فراموش نکرده بود .واقعا عاشق این شده بود .چایی ، برنج ، لوبیا ، عدس ، ماش ، باقالی و .......از هیچی کم نذاشته بود .گویا مرغ و گوشتم از تو قلعه برایم فرستاده بود چون همه یخ زده بودن .با خودم فکر کردم که حداقل تا یکماه احتیاج به هیچی ندارم
با خوشحالی از اینکه یه نفر هست که اینجا می تونم رو کمک و مساعدتش حساب کنم همه چیزها رو تو قفسه ها و کابینت ها جا دادم! اگرچه اون روز خیلی خسته شده بودم اما شروع خیلی خیلی خوبی برام بود .
حفاظ در رو بستم و قفلش کردم .در خونه رو هم همینطور .پرده ها رو کشیدم .ساعت تقریبا هشت شب بود .دیگه کاری نداشتم .فقط گرسنه ام بود اما حوصله غذا درست کردن نداشتم ؛ دوتا تخم مرغ نیمرو کردم و خوردم و رفتم تو رختخواب.
اولین شبی که تنها ، دور از خانواده باید سرکنم هم احساس استقلال میکردم و هم احساس ترس. از بیرون ده صدای پارس سگ ها و زوزه گرگ می اومد . نزدیکتر، صدای جغد . و نزدیک نزدیک، صدای راه رفتن روی برگ ها .
راستش خیلی ترسیده بودم اما به خودم قوت قلب دادم و چشمامو بستم و خوابم برد .خوشبختانه انقدر خسته بودم که زود خوابم برد اما نصف شب با صدای زوزه گرگ از خواب پریدم .صدا خیلی نزدیک بود شاید از فاصله پنجاه شصت متری می اومد .
بلند شدم و در رو امتحان کردم .محکم بسته شده بود .هم خودش هم حفاظ بیرونش .پنجره هام همه حفاظ داشت. کمی خیالم راحت شد اما هنوز می ترسیدم .یه مرتبه صدای سگهای ده از اونطرف خونه بلند شد و یه خرده بعدش همه شون حمله کردن اینطرف .از پشت پنجره می دیدمشون .شاید حدود ده تا یا بیشتر بودن اونا، صدای زوزه گرگ ها قطع شد .یه احساس خوب بهم دست داد .احساس حمایت .خدا رو شکر که سگهای ده هشیار بودن
دوباره رفتم خوابیدم و یه خواب خوب. هوا انقدر عالی و پر اکسیژن بود که آدم احساس سبکی میکرد .اصلا قابل مقایسه با تهران نبود .بقدری آدم راحت می خوابید که یاد بچه گی هاش می افتاد .بدون قرص خواب یا چیز دیگه
ساعت حدو پنج صبح بود که صدای بع بع گوسفندها بلند شد . برام خیلی جالب بود .صدای بع بع گوسفندها و صدای خوندن خروسهای ده .واقعا تو یه ده بودم
آرامش عجیبی رو تو خودم حس کردم .چشمامو بستم و به این صداها گوش دادم .صدای پای گوسفند ها که خیلی زیاد بودن می اومد که دارن از جلوی حیاط رد می شن و چندتا سگ هم گاه گداری پارس می کنن و با پارس شون به گوسفندها می فهمونن که حرکت کنن و مرتب برن جلو .
بلند شدم و پنجره رو باز کردم .یه عطر عجیبی تو هوا بود. یه بوی خوش ایند .یه عطر اشنا .بویی که کاملا می شناختمش اما نمی دونستم چیه .
دوباره برگشتم تو تختخوابم و خوابیدم و تا ساعت هفت صبح خوابهای خیلی قشنگی دیدم .ساعت هفت دیگه وقت بیداری بود .از جام بلند شدم و یه چایی دم کردم و بعد از خوردن صبحونه ، لباسامو پوشیدم از خونه رفتم در مانگاه .
اونجا همه چیز مرتب بود و کاری برای انجام دادن نبود .شروع کردم به خوندن یه کتاب پزشکی که با خودم از تهران آورده بودم. وقت بسیار مناسبی بود برای اینکه هم دانش خودم رو بالا ببرم و هم احتمالا کمی آمادگی برای گزینش تخصصی پیدا کنم .
شاید نیم ساعت نگذشته بود که از بیرون سر و صدا اومد . صدای جیغ کشیدن چندتا زن و دختر . سرم رو بلند کردم که دیدم یه مرتبه یه عده زن و مرد در حالیکه یکی از مردها دخترش رو بغل گرفته بود اومدن تو حیاط درمانگاه . زن ها داشتن می زدن تو سرشون و گریه میکردن .زود از جام بلند شدم و پریدم در رو باز کردم که همگی ریختن تو .با اشاره تخت رو به همون مرد نشون دادم و اونم مریض رو خوابوندش که زود شروع کردم به معاینه ش.علائم مسمومیت کاملا مشخص بود .بلافاصله یه حدسی زدم .حالا دست تنها چطور می تونم کارم رو انجام بدم ؟ اینام که فقط دارن گریه می کنن و تو سر و کله خودشون می زنن
نگاه کردم و دیدم بین شون یه دختر شونزد هیفده ساله م هست که اونم داره گریه می کنه اما مثل بقیه خود آزاری نمی کنه .زود بهش اشاره کردم و گفتم:
- شما بمون تو درمانگاه، بقیه هم برن بیرون
یه مرتبه صدای اعتراض شون بلند شد که بلافاصله سرشون داد کشیدم و گفتم :
- اگه غیر از اونی که من گفتم کس دیگه ای اینجا بمونه به مریض تون دست نمی زنم . پس زود برین بیرون
فهمیدم چه حالی دارن اما صلاح نبود در شرایطی که احتمالا یه دختر جوون اقدام به خودکشی کرده ، خانواده اش مسدله رو بفهمن!
مخصوصا پدر و برادرش .با چیزهایی کع از تعصبات روستایی شنیده بودم احتمال داشت که با فهمیدن این موضوع یه مرتبه پدر یا برادر متعصب همونجا کار دختر بیچاره رو تموم کنه
بالاخره همه جز همون دختر با دلخوری و عصبانیت از درمانگاه رفتن بیرون و منم در رو قفل کردم و زود به دختره گفتم:
- اسم تو چیه؟
- گلرنگ
- کی ش هستی؟
- خواهرش
- بگو ببینم چندتا قرص خورده؟
یه لحظه جاخورد و بعد گفت:
- نمی دونم! زیاد
- چه قرصهایی بوده؟ حتما بغلش جلدهای خالی افتاده بوده
- دیازپام ، دیازپام 10
- چندتا؟
- سه بسته ! چهار بسته
- کی خورده؟
- دیشب نه، نزدیک صبح
خدا رو شکر زیاد ازش نگذشته بود و با امکانات اونجا می شد کمکش کرد .زود وسایل رو در آوردم و با کمک گلرنگ شروع کردم به شست شوی معده اش .بدبختانه هنوز هشیار بود و مقاومت میکرد اما هرجوری بود کارمون رو کردیم.
یکساعت بعد اولین جمله رو گفت:" ترو خدا به کسی نگین" و این شاید به این معنی بود که نمیخواست نجات پیدا کنه و وقتی فهمید دیگه قرص های توی معده اش بی اثر شده ، با حالت ناامیدی این کلمات رو گفت .
از گلرنگ پرسیدم که کسی می دونه خواهرش اقدام به خودکشی کرده یا نه که گفت تا الان هیچکس نمی دونه. بهش سفارش کردم که فعلا چیزی به کسی نگه و بعدش درِ در مانگاه رو باز کردم و اجازه دادم که خانواده اش بیان ! بازم با یه حمله ، همه شون ریختن تو و وقتی دیدن که چشمای دخترشون بازه، انگار خدا دنیا رو بهشون داد . منم با این خوشحالی مزدم رو دریافت کردم .اما می دونستم که در شرایط من ، وظیفه م تنها نجات جسم بیمارم نیست
با چندتا اصطلاح پزشکی که هر آدم معمولی رو گیج میکرد به پدر خانواده توضیح دادم که اونم قبول کرد و تو ذهنش یه مسمومیت جا افتاد و کمی بعد خواستن که دخترشون رو با خودشون ببرن اما نذاشتم و گفتم که باید یه مدت دیگه اونجا بمونه اما خطر دیگه رفع شده .اونام با چشمای قدرشناس ازم خداحافظی کردن و رفتن . موندیم اونجا من و گلرنگ و خواهرش . وقتی خیالم راحت شد که دیگه تنهایم، گلرنگ رو فرستادم تو اتاق بغل که دفترم بود و شروع کردم با اون دختر صحبت کردن.
گلرنگ رو فرستادم تو اتاق بغل که دفترم بود و شروع کردم با اون دختر صحبت کردن.
- اسمت چیه؟
خیلی آروم و با ضعف و خستگی گفت:
- گلرخ
- چند سالته؟
- هیجده سال
- دیپلم گرفتی؟
- پارسال
- ادامه تحصیل ندادی؟
- بابام نذاشت
- چرا اینکار رو کردی؟
ساکت شد .حدس دومم رو به زبون آوردم .
- حامله شدی یا اینکه.......؟!
زد زیر گریه .این بار حدسم درست بود .گذاشتم کمی گریه کنه و بعد که آروم شد گفتم:
- حامله که نیستی ؟ فقط........
سرش رو تکون داد که گفتم:
- چرا؟
- بابام .میخواستم به زور شوهرم بده ، میخواست منو بده به کسی که ازش بدم می اومد
- یعنی این کاری که کردی کار درستی بوده؟
- نمی دونم
- اونطرف کی هست؟
- از ده خودمون نیست
- حالا میخوای چیکار کنی ؟می آد خواستگاریت؟
- گفته می آم اما اگرم بیاد نمی شه
- چرا؟
- بابام و دادشام می کشنش
- چرا؟
- با اون ده خوب نیستیم
- پس چرا اینکار رو کردی؟ چرا اجازه دادی کار به اینجا برسه؟
- میخواین بهشون بگین؟
فقط نگاهش کردم .نمی دونستم چی باید بهش بگم .واقعا نمی دونستم چه تصمیمی باید بگیرم .وضعیت شهر با ده فرق میکرد، روحیات آدماشم باهم فرق میکرد .ممکن بود برای خودمم دردسر درست بشه . ممکن بود بازم خودکشی کنه و اینبار موفق بشه .واقعا نمی دونستم چیکار باید بکنم .برای همین گفتم.
- فعلا نه، خواهرت می دونه ؟
- فکر می کنه بخاطر رشید این کار رو کردم ، ترو خدا چیزی بهشون نگین .خودم یه کاری می کنم
- یه خودکشی دیگخ؟
- نه، نه بخدا
- پس چی؟
- وادارش میکنم بیاد جلو .چند ساله که پام نشسته
- اگه نیومد چی؟
- می آد ، حتما می آد
یه خورده فکر کردم و بعدش گفتم :
- ببین ، من مسئولیت دارم .باید گزارش بنویسم .باید.....
- ترو خدا بهشون نگین
- اگر دوباره اینکار رو کردی چی؟
- دیگه نمی کنم ، فقط شما چند روز به من وقت بدین . دو روز ، ترو خدا ، جون اون کسی که دوست دارین ، شمام مثل من یه دخترین ، حتما می فهمین من چی می گم
- ولی من اینکارهایی که تو کردی نمی کنم
- اشتباه کردم ، خودم درستش می کنم ، ترو خدا
واقعا نمی دونستم چی بگم ، گلرنگ رو صدا کردم و بهش گفتم :
- می دونی که خواهرت چیکار کرده ، اگر من به پدرت بگم معلوم نیست چه عکس العملی نشون بده ، تو باید مواظب خواهرت باشی ، نباید یه لحظه هم تنهاش بذاری ، فهمیدی؟
سرش رو تکون داد .کمی خیالم راحت شد .به گلرخ گفتم که فعلا استارحت کنه و خودم از درمانگاه اومدم بیرون و اینطرف و اونطرف رو نگاه کردم .
تو کوچه چندتا پسر بچه داشتن بازی میکردن!خیلی کوچولو بودن .رفتم جلوشون که یه مرتبه بازیشون رو قطع کردن و همه جلوم دست به سینه ایستادن .یکی شون رو که از همه بزرگتر بود صدا کردم و که دوئید جلو و سلام کرد .جوابش رو دادم و یه دستی به سرش کشیدم که خندید .بهش گفتم:
- می تونی بری کدخدا رو برایم پیدا کنی؟
بلند گفت:
- بله خانم!
- پس زود برو بهش بگو خانم دکتر باهاش کار داره ، برو عزیزم .
تا اینو گفتم مثل برق دوید و رفت .منم برگشتم تو درمانگاه و یه سر به گلرخ زدم و رفتم تو دفترم و سرم رو با خوندن کتاب گرم کردم که شاید حدود نیمساعت بعد از پنجره کدخدا رو که دیدم که با اسب رسید .زود از دفتر رفتم بیرون. نباید جلو اون دخترا با کدخدا حرف می زدم .
تازه از اسبش پیاده شده بود که رسیدم بهش .زود سلام کرد و گفت:
- فرمایشی بود خانم دکتر؟
- باید خان بانو رو ببینم ، خیلی مهمه
- اسب بیارم سوار شین بریم؟
- نه ، نمی تونم اینجا رو ول کنم ، مریض دارم .
یه فکری کرد و گفت:
- می رم به خان بانو می گم
- خان بانو تلفن داره؟
- داره
- شماره اش چنده؟!
از تو جیبش یه تیکه کاغذ مچاله شده کثیف رو در آورد و بازش کرد و شروع کرد یکی یکی شماره ها رو برام خوندن .رفتم از تو دفتر، کاغذ و مداد آوردم و یادداشت کردم و با تشکر ازش خداحافظی کردم و برگشتم تو درمانگاه و صبر کردم تا کدخدا سوار اسبش بشه و بره.
کمی بعد دوباره یه سر به گلرخ زدم و وقتی دیدم حالش خوبه و فقط خواب ناشی از مصرف قرص ها براش مونده، از درمانگاه اومدم بیرون و رفتم تو خونه و در رو قفل کردم و شماره رو گرفتم که یه دختر خانم تلفن رو برداشت .حدس زدم باید خدمتکار باشه .ازش خواستم که خان بانو رو صدا کنه که یه خرده مکث کرد و بعدش صدای خان بانو رو تشخیص دادم.
- سلام خان بانو
- سلام عزیزم، طوری شده؟
- من نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم
- اگه از این حرفا بزنی ، ناراحت می شم
- در هر صورت واقعا ممنونم
- خودت خوبی؟
- ممنون ، خوبم
یه لحظه ساکت شدم و بعد آروم گفتم:
- به کمکتون احتیاج دارم ، یکی از دخترهای آبادی اقدام به خودکشی کرده
- کی؟
- یه دختری به اسم گلرخ ، یه خواهرم داره به اسم گلرنگ
- گلرخ خودکشی کرده؟
- بعله
- اون که گفتن مسموم شده و الانم حالش خوبه، گفتن خانم دکتر خوبش کرد.
- حالش الان خوبه ، اون جریان مسمومیت هم من بهشون گفتم؛ یعنی ترسیدم اگه بگم دست به خودکشی زده، پدرش و برادرش همونجا کار گلرخ رو آسون کنن
- عجب، حتما بخاطر رشید اینکار رو کرده ، عجب دیوانه ایه
- یه چیز دیگه هم هست
ساکت شد که گفتم:
- گویا اتفاقی که نباید بیفته، افتاده
فقط گوش کرد که گفتم:
- الو ، خانم بانو
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 9
  • بازدید امروز : 9
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 86
  • بازدید ماه : 177
  • بازدید سال : 3,089
  • بازدید کلی : 68,570
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...