close
چت روم
رمان تقلب فصل اخر
loading...

CiTy Romance

ماشینم رو پشت ساختمون دانشکده حقوق پارک کردم و از ماشین سریع پیاده شدم و راه افتادم به سمت در ورودی که با دیدن دختری که داشت از روی جدول باغچه کنار پیاده روی محوطه با احتیاط راه میرفت ناخوداگاه به یاد نادیا افتادم. کلافه بودم. دلتنگی هام دوباره پر رنگ شدن و اون دلخوریم اخم کمرنگی رو روی صورتم نشوند و ناخداگاه چشم دوختم به دختر و رفتم تو اون روزا دوباره. تو اون هفت ماهی که جونم به لبم رسیده بود. هزاران بار مرده بودم و زنده شده بودم. داغون بودم. هیچوقت فکر نمیکردم جداییمون انقدر طولانی بشه. شاید نباید…

رمان تقلب فصل اخر

Sheida بازدید : 29 سه شنبه 12 / 01 نظرات ()
ماشینم رو پشت ساختمون دانشکده حقوق پارک کردم و از ماشین سریع پیاده شدم و راه افتادم به سمت در ورودی که با دیدن دختری که داشت از روی جدول باغچه کنار پیاده روی محوطه با احتیاط راه میرفت ناخوداگاه به یاد نادیا افتادم. کلافه بودم. دلتنگی هام دوباره پر رنگ شدن و اون دلخوریم اخم کمرنگی رو روی صورتم نشوند و ناخداگاه چشم دوختم به دختر و رفتم تو اون روزا دوباره.

تو اون هفت ماهی که جونم به لبم رسیده بود. هزاران بار مرده بودم و زنده شده بودم. داغون بودم. هیچوقت فکر نمیکردم جداییمون انقدر طولانی بشه. شاید نباید انقدر شورش میکردم ولی دست خودم نبود. دلم ازش گرفته بود انقدر زیاد که با وجود اینکه دلم برای بودن در کنارش پر میکشید گذاشتم و رفتم.

سه هفته از دوریش مثه دیوونه ها شب تا صبح تو خونه قدم رو میرفتم و دلم رو به شنیدن صداش از پشت تلفن راضی کرده بودم و هی میگفتم امروز دیگه میاد.... فردا دیگه میاد..... که مانی بهم زنگ بزنه و بگه زندگیت رو قولی که بهت داده بود پا گذاشت و با یه بچه بازی دوباره جونت رو میخواد بگیره. بهم قول داده بود کار احمقانه نکنه. مراقب خودش باشه. دید تو اون سه ماه چی کشیدم و چطور قسمش دادم و باز کار خودش رو کرد و بعد مثل بچه ها ازم قایمش کرد. که مانی بهم بگه به روت نیار. که زنم تمام زندگیم کسی که قرار بود با هم ندار باشیم و زندگیمون رو با هم بسازیم یه تیشه دستش بگیره و با بی رحمی پایه های زندگیمونو نابود کنه. که خطا کنه و بعد برای پوشوندن اون خطا هزار و یک دروغ برام ببافه. یه هفته تو راهروی اون بیمارستان راه برم و از فریاداش تو دلم فریاد بزنم و هر بار صدای پر دردش به هوا رفت بغضم رو تو گلوم خفه کنم و پامو پشت اون در خراب شده محکم نگه دارم که نرم تو. که وقتی بی طاقت شدم به امید اینکه اینبار بهم راستش رو میگه و من میبخشمش و میرم پیشش و با دلداریم دردش رو کمتر میکنم، پشت تلفن به زور لبخند بزنه برام و بگه همه چی عالیه. که وقتی گفتن باید ببرینش تهران بهم زنگ بزنه و نابودم کنه. فقط با یه جمله .....

- دارم میرم دبی با مامان. برگشتم خودم بهت زنگ میزنم.

منه محرم شده بودم نا محرم برا زنم. همه زندگیم. عشقم. جوونم. هزار بار خواستم برم و بگم تا کجا میخوای جلو بری. چقدر دروغ. یعنی می ارزه به دوریمون؟ اونم الان که به هم نیاز داریم. الان که من باید باشم و بهت آرامش بدم؟ تو تمام اون نیمه هوشیاری هاش دستاش تو دستم بود و با زبون بی زبونی هزار بار ازش گله کردم. هزار بار اشکام رو گونه هام روون شدن و باز سکوت کردم. شدم مهمون خوابای همه کس زندگیم. بوسه های خیسم رو دستای سرد و کبودش نشست ولی نمیدونم چرا به روش نیاوردم. شاید میخواستم بدونم تا کجا میره. میخواستم بدونم کجا اون عشقمون یادش می افته. قولامون یادش می افته. نادیای ساده من که مثه کف دست میموند عوض شده بود. نادیایی که با سادگی همیشه جز حرف راست از دهنش در نمی اومد شده بود یکی دیگه. نمیدونم شایدم واقعا من مقصر بودم. شاید من اخلاقی از خودم نشون داده بودم که بهم دروغ بگه. ولی برام سنگین بود. شونه هامو خم کرد. دلم شکست. نبود تا صداشو بشنوه. غریبه شده بودم. گفتم بذار غریبه تر بشم. رفتم و حتی تو اون آخرین لحظه هم بهم واقعیت رو نگفت. مطمئنم اون موقعی که من حال پاش رو میپرسیدم و اون میگفت عالی، گچ پاش به قول خودش مثه کمد لباس من که همیشه بهش دهن کجی میکرد، دهن کجی کرده ولی دروغ گفت و نفهمید خورد شدم. نفهمید چرا سرد شدم. چرا تلخ شدم. چرا ترکش کردم. چرا رفتم. با یه بهانه. میدونستم انقدر دروغ به هم بافته که دیگه نه راه پس داره نه پیش و غیر ممکنه بگه نرو ولی ته دلم اون نادیای صاف و ساده و کف دست خودم رو میدیدم و صدایی که فکر میکردم الانه که همه چیز رو بگه و نگفت و من رفتم. شش ماه زجر کشیدم و همه امیدم اینه که اونم تو این شش ماه دوریم براش سخت بوده باشه تا وقتی بهش گفتم یه تنبیه بود، تا نفس میکشیم جفتمون یادمون باشه این روزای سخت. که خطا نریم باز. و حالا امروز دارم میرم که شب پام رو تو خونه ای بذارم که بوی زندگی ازش میاد. که نادیام با یه لبخند دستاشو به طرفم دراز کنه و من ببخشمش. همه دروغ ها رو فراموش کنم. بهش بگم بد کردی ولی ازت گذشتم.

دیشب بالاخره گفته بود فردا بر میگرده و من از دیشب یه حال دیگه ای داشتم. انگار با اومدنش تموم دلخوری هام کمرنگ شده بود.....

نفهمیدم کی رسیدم به کلاسم. وارد کلاس شدم و در حالیکه سرم توی برگه هایی بود که منشی گروه بهم داده بود و برنامه کلاسی ترم جدیدم و چارت درسی تصویبی و .... بود، به دانشجوها سلام و بفرماییدی گفتم و روی صندلی گردون پشت میز کنفرانس بزرگی که بعنوان میز و صندلی های کلاس دانشجوهای ارشد در نظر گرفته بودن نشستم و چند ثانیه از دانشجوها فرصت خواستم برای خوندن برگه ها. تو کمتر از چند ثانیه سر و صداها و پچ پچ های آروم شروع شد. تمام حواسم رو متمرکز کرده بودم تا برگه ها رو سریع بخونم و امضا کنم که منشی رسید بدم دستش. اما حرکت یکی از صندلی ها که همراه با تکون های مداوم میز کنفرانس بود تمرکزم رو بهم زد و عصبی سرم رو بالا گرفتم و سرم رو تو کلاس برای پیدا کردن شخص چرخوندم که نگاهم مات شد. نادیای من با یه لبخند داشت رو صندلی گردونش میچرخید و میخندید. یه لحظه فکر کردم از زور بی خوابی شب قبل چشمام درست نمیبینه. یه بار چشمام رو باز و بسته کردم. ولی خودش بود. همون جا. با فاصله شاید شیش تا صندلی از من. اول فکر کردم اومده با دوستاش باشه ولی این کلاس ورودی های جدید دانشگاه بود. سریع دستم به طرف برگه های حضور و غیاب رفت و بازش کردم. یه نگام به نادیا بود که انگار هیچکس رو تو اون لحظه نمیدید جز من و اون صندلی چرخ داری که یه بار بهم گفته بود یه بار روش بچرخی میفهمی چه مزه ای میده.

چشمم دوباره روی لیست چرخید. پیدا کردن اسمش تو یه لیست 17 نفره کار سختی نبود. انگار دنیا رو بهم دادن. برام اون لحظه مهم نبود که چطور قبول شده فقط برام این مهم بود که یه بار دیگه بهم ثابت کرده بود که اگه حرفی بزنه پاش وای میسته. که من فراموش کرده بودم برا اثبات عشقش یه سال پیش چه شرطی گذاشته بودم ولی اون فراموش نکرده بود. حالا با اون لبخند شیرینش جلوم نشسته بود و ثانیه به ثانیه دیوونه ترم میکرد با نگاهاش. لبخنداش. دلم میخواست هیچ کس نبود و من یه دل سیر نگاش میکردم بغلش میکردم. بوش میکردم. انگار با دیدنش دلتنگی هام بیشتر شده بودن و اون بدترین تنبیه رو برا رفتن من و این شیش ماه دوری پیدا کرده بود. که ببینی و دلت بخوادش و بال بال بزنی اما نتونی حتی دل سیر نگاش کنی.

سرم رو بالا گرفتم و برگه ها رو جمع کردم و ثانیه ای از کلاس به هوای دادن برگه ها و درحقیقت آروم کردن خودم بیرون رفتم. وقتی برگشتم شرایط بهتر بود.

بعد یه معرفی کوتاه خودم و خوشامد گویی، با اینکه اکثر دانشجوها رو میشناختم ولی باز از روی لیست اسامی رو خوندم تا همه با هم آشنا بشیم. اسم نادیا رو صدا کردم بی هیچ حرفی و با لبخند تنها دستش رو بالا برد. و من تونستم یه بار دیگه زل بزنم به چشمای شیطونش.

تمام طول کلاس صندلیش رو میچرخوند. انقدر که اواخر کلاس عصبی شدم و از صندلیم بلند شدم و پشت صندلیش ایستادم و در حالیکه پشتی صندلیش رو محکم گرفته بودم تا تکونش نده ادامه درس رو دادم.

 

پیمان درست پشت سرم وایساده بود و اون عطر گس ادوکلنش قلبم رو به تاپ تاپ انداخته بود و دستام میلرزید. دلم میخواست بغلش کنم. همون جا. همون لحظه. ولی نمیشد و در نهایت فقط تکیه دادم به صندلی تا اینجوری بیشتر بهش نزدیک بشم. ولی اون با تکیه دادن من به پشتی صندلی سریع از صندلی فاصله گرفت و برگشت به طرف یکی دیگه از صندلی های پسرها و دستش رو گذاشت روش. صندلی درست روبروی من بود و میتونستم نگاهش رو ببینم که با حرکت من رو صندلی بهم هشدار داد که یعنی چرخ چرخ بسه. ولی کو گوش شنوا. کلی مانی جونم رو گرفته بود و من فقط برا خاطر این میز کنفرانس و صندلی هاش و چرخ چرخ زدن حاضر شده بودم سر اون کلاس بشینم. هنوزم سر کلاس نشستن برام کسل کننده ترین کار ممکن بود. حتی با وجود اینکه پیمان استادش بود.

بالاخره آقا رضایت داد و کلاس رو تموم کرد و منم که مثه این از زندان خلاص شده ها دویدم سمت کلاس بابک و سارا. قرار بود با هم بریم نسکافه بخوریم و عدسی. آخه هوس عدسی های دانشگاه رو کرده بودم و صد البته هوس یه نسکافه که تو دلهره بابک و سارا از ریختنش بخورم و بخندم. بابک و سارایی که حالا نامزد بودن و منتظر تا پایان نامه هاشون رو بدن و مدرک شون رو بگیرن و بعد ازدواج کنند. خداییش به هم میومدن. براشون خوشحال بودم.

نادیا با میتونید بفرمایید من مثه فشنگ از رو صندلی پرید و من چشم دوختم بهش. چشم دوختم به زنم. به دختر شیطون خودم با همون چشمای سبز جنگل و لبهای پر خنده.با همون روپوش کوتاه عروسکی با آستین های نیمه. همون شلوار گرمکن. همون کوله پشتی خاک گرفته. نگاهم بی اختیار به سمت پاش چرخید و منتظر حرکتش شدم که اون بی خیال و خندون با قدمهای بلند به طرف در کلاس رفت. باید خیلی دقت میکردی تا کمی خطای راه رفتن پای چپش رو میفهمیدی. نگام رو کفش ورزشی مشکیش ثابت شد و لبخند آرومی رو لبم نشست. خیالم راحت شد. اون دیگه مشکلی رو اون پا نمی دید. اراده اش ستودنی بود. همون نادیا بود. سرش رو بالا گرفته بود و با افتخار بهم چشم دوخته بود و رفته بود.

پام یه کم درد میکرد از فشاری که تمام مدت بهش داده بودم امروز. برا همین ترجیح دادم بشینم روی صندلی بوفه و داشتم تو سر و کله سارا میزدم و سر به سر بابک مثلا زن ذلیل میگذاشتم که صدای تلفنم بلند شد. با دیدن عکس پیمان رو گوشیم نیشم تا بناگوش باز شد و بابک برام دست گرفت و تو خنده های اون دو تا صدای من گم شد.

- به به سلام همسر گرامی. میگم تو رو خدا یه کم سر کلاس بگو بخند آدم دق نکنه. حوصله ام سر رفت بابا.

- تبریک میگم خانوم خانوما. رو سفیدم کردی حسابی. فکر نمیکردم اینجا ببینمت. باورم نمیشه نادیا. بدو بیا اتاقم. بدو تا شیرینیت نقده بگیرش که برسیم خونه یه خبرای دیگه ست.

- چه خبرایی؟

- نمیدونم تو باید بگی خانوم راد. منتظرم زود بیا.

به ناچار از بابک و سارا جدا شدم ولی از عدسیم نمیشد بگذرم برا همین با عدسیم راهی دفترش شدم.

پیمان مهلت نداد بهم. از در وارد نشده از رو صندلیش بلند شد و به طرف در اتاق رفت و در رو بست و قفل کرد و به طرفم اومد و ثانیه ای بعد تو آغوشش بودم. باورم نمیشد انقدر دلتنگ این گرما باشم ولی بودم. دلم میخواست تمام اون دردایی که تنهایی کشیدم رو تو بغلش از یاد ببرم. دلم اون آرامش گم شده ام رو میخواست. عذاب وجدان تازه اومده بود سراغم و من پشیمون از اینکه اینهمه محبت و گرما رو به خاطر دو تا داد و دعوای پیمان از خودم گرفته بودم.

 

نادیا رو محکم تو بغلم میفشردم و بو میکردم. میخواستم آروم بشم. خستگی از تنم بره. تازه بعد شاید پنج دیقه که تو بغلم بود احساس کردم معذب و وول وول خوران تو بغلمه.

- چیه نادیا؟ دو دیقه آروم بگیر.

- به جان خودم میخوام آروم بگیرم ولی این عدسی نمیذاره. هم داغه هم چشمک میزنه. بابا مردم انقدر چشمک زد بهم. بذا یه قاشق بخورم.....

خندیدم. بلند خندیدم. همون نادیای خودم بود. ساده و کف دست. بچه. هوس کرده بود و حالا دهنش آب افتاده بود. ظرف رو ازش گرفتم و دلم خواست سر به سرش بذارم. قاشق رو پر کردم و تا نزدیک دهنش رفتم و بعد سرم رو به صورتش نزدیک کردم و قاشق رو تو دهن خودم گذاشتم و قورت دادم. میدونم انتظارش رو نداشت اونم از من. برا همین دهنش باز مونده بود هنوز و من با خنده و بوسه آرومی لبهاش رو بستم که به خودش اومد. کاسه رو از دستم کشید و دستش رو به طرف قاشق دراز کرد که دستم رو عقب بردم و گفتم خرج داره. ولی اون بهم خندید. بلند خندید و گفت که خرج داره؟ بعد کاسه رو به لبش برد و با ظرف یه مقدار عدسی رو خورد. باید حدس میزدم باج نمیده. بعد آروم روی صندلی کنارش نشست و پاش رو دراز کرد و من یادم افتاد که چقدر بی فکر بودم که سر پا نگهش داشتم.

نشستم کنارش و با لبخند چشم دوختم بهش و قاشق قاشق عدسی رو تو دهنش گذاشتم و با لذت خوردنش رو تماشا کردم. خوردنش که تموم شد چشم دوخت بهم و بالاخره سوالی که شیش ماه پیش باید میپرسید رو ازم پرسید:

- چرا منو تنها گذاشتی و رفتی کیش؟

- همون موقع بهت گفتم یه ترم منتقل شدم پردیس.

- چرا منو نبردی؟ حتی بهم یه تعارفم نکردی. حتی نبومدی خدافظی.

دستم رو آروم زیر چونه نادیا گذاشتم و سرش رو رو به خودم گرفتم و چشم دوختم تو چشماش و:

- باید میومدم؟ باید با خودم میبردمت؟

خوب میشناختم نادیام رو. وقتی چشم میدوختم بهش سرش میرفت نمیتونست دروغ بگه. برا همینم سرش رو پایین انداخت و هیچی نگفت. اما دلم میخواست همه کدورت هامون رو همینجا بذاریم زمین و وقتی پا تو خونه مون میذاریم هیچ نگفته ای نداشته باشیم. پاک از در بریم تو. مثل کف دست. سرش رو بالا گرفتم و زل زدم بهش و سوالم رو دوباره پرسیدم. اینبار به زبون اومد

- تو میدونستی نه؟ تو همه اون نیمه هوشیاری هام این بوی گس تو بود که کنارم بود. دستای تو بود که تو دستام بود. آره؟

- حقم بود این غریبگی ها؟ مگه قرار نبود یه رنگ باشیم. مثه کف دست. یعنی من انقدر بد رفتار میکردم باهات که ترسیدی بهم بگی؟ این حقم نبود نادیا. قبول داری؟

- ببخشید پیمان. قول میدم بار آخر بود. قول.

- نمیخوام قول الکی بهم بدی. میخوام فقط این شیش ماه تو یادت بمونه. دفعه بعد شیش ماه میشه یه سال. بعد همینجور بیشتر و بیشتر تا از هم دور بشیم. با هم غریبه بشیم و از هم دلزده. پس هر دو مون یادمون نره این شیش ماه. باشه؟

- باشه.

نادیا دو ساعت بود که صداش رو سرش انداخته بود و دیگه داشت کلافه ام میکرد. حاضر بودم صدای اون آهنگای اعصاب خراب کنش رو تا عرش اعلا ببره ولی دیگه این بحث رو کش نده. دیگه ظرفیت نداشتم. از صبح که بالاخره قرار شده بود کمند بیاد خونه مون تا با هم به یه نتیجه برسیم نادیا داد زده بود، جنجال کرده بود، هزار جور بد و بی راه به این کمند بیچاره گفته بود. دهنم باز میکردم حرفایی میزد که دود از سرم بلند میشد.

- نادیا خواهش میکنم تمومش کن. به خدا دیگه کشش ندارم. پا میشم میرم از خونه ها.

- چیه؟ مگه دروغ میگم؟ دختره عوضی. یکی نیست بگه تو که تکلیفت با خودت معلوم نیست غلط کردی با مانی دوست شدی.

- نادیا بس کن. به من چه. به تو چه.

- والله فعلا که هم به من ربط پیدا کرده هم جنابعالی.

- چه ربطی پیدا کرده؟

- چه ربطی؟ روتو برم. انگار احمقم نمیفهمم چرا هی از کمند طرفداری میکنی. منم باشم دوست چندین ساله ام رو ول نمیکنم بچسبم به یه غریبه. میگم گور بابای مانی. ولی کور خوندین. جفتتون کور خوندین. تو که میدونی مانی برام چه حکمی داره. نمیذارم داغونش کنه. به قران کوتا نیاد خودم زندگیش رو به هم میزنم.

- نادیا دیگه زیادی داری دخالت میکنی. نه به من ربط داره نه تو. مانی خودش از پس خودش و زندگیش بر میاد پس دخالت بیجا نکن. اصلا من و تو چه خبر داریم دوستی اونا چه جوریه؟

- چه خبر داریم؟ چرا خودت رو به خریت میزنی؟ یک سال و خورده ایه که با هم دوستن اونوقت تو میگی دوستیشون چه جوریه؟ مانی از وقتی من یادمه نگاه به یه دخترم نکرده بود تا سر و کله این کمند خانومتون پیدا شد. عوضی کیف و ددراش رو با مانی رفت حالا فیلش یاد هندستون کرده. اونم با کی. با کسی که ماشالا آوازه خوش نامیش از در و دیوار شنیده میشه. تو ببین چیه که دخترش هم آمار دوست دختراش رو داره و راجع بهشون نظرم میده. یعنی اون پسره انقدر سر تر از مانیه؟

- نادیا تمومش کن. زندگی خودشه. خودش میدونه چه تصمیمی میگیره.

- نه آقا زندگی مانی هم هست. درسته مانی خفه خون گرفته ولی من نمیذارم باهاش بازی کنه.

با صدای آیفون تقریبا به طرف در حمله کردم تا بلکه نادیا هم تموم کنه جنجالش رو. در رو زدم و خودم روبروی در بالا ایستادم و منتظر تا کمند از در تو بیاد. اما با دیدن کمند و مانی که دوش به دوش هم از آسانسور بیرون اومدن یه لحظه هنگ کردم. کم کم داشتم خودم هم به حرف نادیا میرسیدم. خیلی رو میخواست که با مانی بیاد و بخواد بشینه در مورد امیر و عشق دوباره زنده شده اش حرف بزنه و ازم بخواد که مامان باباش رو راضی کنم. هر چی بود ترجیح دادم اول بشنوم بعد اظهار نظر کنم چون من هم از رابطه خصوصی مانی و کمند چیزی نمیدونستم و حق دخالت نداشتم.

اما نادیا هنوز از در تو نرسیده اخماش رو تو هم کشید و با نگاهش کمند رو آنچنان نشونه گرفت که از ترس زبون باز کردنش سریع خودم رو پشتش رسوندم و با فشار بازوهاش بهش حالی کردم که جز سکوت حرفی نمیزنه.

مانی منتظر وایساد تا کمند روپوشش رو در بیاره و بعد با یه لبخند و سلام و احوال پرسی گرم با من و نادیا روی مبل دو نفره ای نشست و با دست به کمند هم اشاره کرد تا کنارش بشینه و بعد رو به نادیا و با لبخند گفت:

- احوال نادیا خانوم. چیه نفس نفس میزنی؟ نکنه داشتین دو تایی کشتی میگرفتین؟

- هه هه. خندیدم. واقعا که.

مانی ناگهان جدی شد و چشم دوخت به نادیا و ثانیه ای بعد عصبی و در جواب نادیا ادامه داد:

- واقعا که چی؟ منظورت چیه نادیا؟

- منظورم چیه؟ آره؟ چرا لال شدی؟ چرا صدات رفته ته حلقت؟ چرا هیچی بهش نمیگی؟

کمند نگاهش تلخ بود و سرش پایین و حس میکردم شونه هاش میلرزه. مانی دستش رو آروم پشت شونه های کمند گذاشت و نگاه خسته و عصبیش رو به نادیا دوخت و:

- چرا باید چیزی بهش بگم؟ البته هر چی که باید بهش میگفتم رو گفتم. دیگه خودشه که باید تصمیم بگیره.

- تو حالت خوبه؟ پس تو چی؟ یه سال باهات بازی ک.....

مانی نذاشت حرفش رو ادامه بده و بین حرفش پرید و دوباره:

- نادیا نادیا هیچی نگو. حرفی نزن که بعد پشیمون بشی. تو چی میدونی که داری قضاوت میکنی؟ هان؟ ما یه سال با هم دوست بودیم. با هم میرفتیم میومدیم ولی این دلیل عشق و دوست داشتن نیست. من اگه با کمند یه سال رفتم اومدم با تو حداقل ده برابرش رفتم اومدم پس یعنی باید روزی که تو عاشق پیمان شدی محکومت میکردم؟ هان؟

- اما اون فرق میکنه. تو پسر عموی منی. چه ربطی داره؟

- نادیا بس کن. پسر عموی منی هم شد توجیه؟ کدوم پسر عمو دختر عمویی رو دیدی که انقدر به هم وابسته باشند؟ اگه بخوای از رابطه من و کمند چنین برداشتی کنی باید از رابطه من و خودت صد برابر غلیظ ترش رو برداشت کنی.

بالاخره مانی زبون باز کرده بود. خوشحال بودم چون بالاخره میخواست دردش رو بگه. خودش رو خلاص کنه. شاید این بهترین راه برا آروم شدنش بود. وقتش رسیده بود.

مانی یه مکس طولانی کرد و درست زمانیکه دوباره دهن باز کرد آیفون به صدا در اومد و من از روی مبل بلند شدم و مانی هم کلامش رو قطع کرد و نادیا هم با بهت به مانی خیره شد و کمند هنوز سر به زیر نشسته بود. آریانا بود. در رو زدم و در بالا رو هم باز کردم. به ثانیه نکشید که آریانا با یه اخم غلیظ از در تو اومد. خنده ام گرفته بود.

کمند بعد از هشت سال دوباره با دیدن امیر تو دفتر من و اونم کاملا تصادفی و تو یه نگاه عاشق شده بود و مریم رو یادش رفته بود. دختر امیر براش مشکلی نداشت و حتی تمام بلبل زبونی های دختر بچه و آمار دوست دخترهای امیر رو دادنش هم بی تاثیر شده بود و حالا تنها مشکلش مخالفت خونواده اش شده بود. مانی سکوت کرده بود و حالا دست تو دست کمند روی مبل نشسته بود و میخواست زندگیش رو برا نادیا بشکافه و آریانایی که فکر میکردم دیگه بیرون گود نشسته تر از اون وجود نداره با یه اخم غلیظ روبروی در و زل زده به کمند ایستاده بود و نادیا داشت سنگ همه رو با هم به سینه میزد.

با ورود آریانا نادیا سری تکون داد و اینبار با غیض رو به مانی زمزمه کرد

- خوب؟؟؟ داشتی میگفتی.

- حرفام رو زدم.

- نه کامل نزدی. تازه به جاهای جالبش رسیده بودیم. میشه بفرمایید پس اگه رو حساب پسر عمویی همیشه کنار من نبودید رو چه حسابی بوده؟

- رو همون حسابی که کنار کمند بودم.

- مانی منو نپیچون. خودت خوب میدونی من نه از سیاست چیزی حالیم میشه نه از به در گفتن و دیوار شنیدن نه از تو لفافه حرف زدن. پس رک و پوست کنده حرف بزن تا حالیم شه.

- وقتی بیست سالم بود عاشق شدم. عاشق دختری که حاضر بودم جونمم براش بدم. یه دختر بچه تخص و شیطون که از دیوار راست بالا میرفت. تازه رفته بود کلاس اول و دیگه فکر میکرد خیلی بزرگه. البته حقم داشت. انقدر که مامان باباش بهش میگفتن تو دیگه بزرگ شدی. باید خودت همه کارت رو بکنی. خیلی در حقش زور میگفتن ولی باعث شد محکم بشه. زود بزرگ بشه. تنها کاری که ازم بر میومد از دور مراقبش بودن و کمک کردنه بهش بود. اون بزرگ شد و من و آریانا هواشو داشتیم. اون عاشق شد و من براش آرزوی خوشبختی کردم. پا پیش نذاشتم. میدونی چرا؟ چون عشق با یه جرقه تو یه لحظه یه آن میاد سراغ آدما. ولی زوری نمی یاد. اون دختر با یه نگاه عاشق شده بود. عاشق کسی که به ظاهر بزرگترین دشمنش بود. کسی که دستش رو رو کرده بود. وقتی رنگ نگاهش عوض شد، خواهرم شد. دیگه نگاه کردن به چشماش گناه شد. به شوهرش گفتم. همه چیز رو گفتم حتی بهش گفتم بخواد میرم جایی که حتی یه ثانیه هم فکر نکنه سایه ام رو زندگیشه و چشمم به ناموسش. اما مرد بود طرفم. خیلی مرد بود. بهم لبخند زد و گفت خوشحالم که زنم یه برادری داره که تا پای جون پشتش باشه.

مانی هنوز داشت حرف میزد و نادیا گیج نگاهش میکرد. حقم داشت. رازی رو داشت میشنید که تو این 23 سال یکبار هم به مغزش خطور نکرده بود. آروم از روی مبل بلند شدم و کنار نادیا نشستم و تو آغوشم گرفتمش و من ادامه دادم کلام مانی رو. چون واقعا حس میکردم کلافه ست. اما باید اینو به نادیا میگفت. خودم خواسته بودم بهش بگه و اون بهترین زمان رو انتخاب کرده بود.

 

وقتی مانی بهم گفت چه احساسی بهت داشته اول داغون شدم. برام سخت بود قبول حرفاش. فکر میکردم اومده بهم بگه رامو بکشم و برم ولی بعد از تعریف کل ماجرا بهم گفت سپردمش به تو. بیشتر از چشمات مراقبش باش. نذار یه خوار به چشمش بره و بدون هر لحظه و هر جا کمک بخوای ازت دریغ نمیکنم و جونمم میدم چون تو انتخاب بهترین کس ام هستی و برای منم بهترینی.

با تو عقد کردم و چند ساعت بعد اون بلا سرت اومد. مرده ات رو بردم بیمارستان و حتی جرات نگاه کردن به مانی رو هم نداشتم. چی میگفتم بهش. که تمام زندگیت رو سپردی بهم و من اینجوری مواظبش بودم؟ میفهمیدم درد میکشه. دیوونه شده بود. ولی تو اون شرایط هم پشتت وایساد. پشت منم وایساد. دستم رو گرفت و بلندم کرد. اگه نبود سر پا نمیشدم ولی مردونگی رو در حقم تموم کرد و تو سخت ترین لحظه ها بهم ثابت کرد که بیشتر از دو تا چشمم میتونم بهش اعتماد کنم. نگاهش پاک بود. بارها زیر نظر گرفتمش. بارها وقتی کنارت بود خواستم امتحانش کنم ولی حتی یکبارم به خطا نرفت. دستش جز نوازش برادرانه بالا نرفت. نگاهش جز نگاه برادر نبود.

وقتی با مامانت رفتی که ازم دور باشی اینبار من بودم که تو رو بهش سپردم و حقا که باز بهم ثابت کرد که روش باید قسم بخورم. بهم گفت به کسی که دوستش داره قسمش دادی که به من حرفی نزنه از افتادنت ولی حقم بود بدونم چون تو خواهرشی. خواهری که وظیفه اش بوده به شوهرش بگه زنت مشکل داره. بهم گفت پیشت باشم ولی به احترام قسم تو بروز ندم چیزی رو. تا عمر دارم مدیونشم.

مانی حرفم رو پی گرفت و رو به نادیا:

- حالا باید به بهترین دوستم که عاشق یکی دیگه ست چی بگم به نظرت؟ خودخواهی نیست بهش بگم دوستش نداشته باشه؟ نره دنبال عشقش؟

بعد از این حرف آروم دستی پشت شونه کمند کشید و بی هیچ حرفی از روی مبل بلند شد و برای آخرین بار چشم دوخت به کمند و:

- کمند برای آخرین بار بهت میگم امیر لیاقتت رو نداره. امیر لیاقت اینهمه پاکی و سادگی روح و جسم تو رو نداره. نمیگم من لیاقتت رو دارم. نمیخوام فکر کنی برا خاطر خودم این حرفا رو میزنم. برا من گذشتن سخت هست ولی میگذرم اما دلم نمیخواد کسایی که تو زندگیم ازشون میگذرم یه روز غم رو تو چشماشون ببینم. پشیمونی رو بخونم. پس اگه رفتی پشیمون برنگرد. هیچوقت.

بعد آروم از حال رفت و ثانیه ای بعد صدای به هم خوردن در نشونه رفتنش از خونه بود.

با رفتن مانی، نادیا تقریبا مات روی مبل و تو سکوت کامل فرو رفت. کمند برای ثانیه ای به من چشم دوخت ولی قبل از دهن باز کردن، آریانا عصبی روبروش ایستاد و شروع کرد به حرف زدن:

- کمند خانوم میدونی چیه؟ گاهی باید از عشقت بگذری. تو خودت نابودش کنی. میدونی چرا؟ چون بعضی عشق ها عاقبت ندارن. خودمون میدونیم آخرشون به کجا میرسه ولی میخوایم خودمون رو گول بزنیم و چشمامون رو ببندیم ولی فکر میکنی تا کی میتونی چشمات رو ببندی؟ منم عاشق شدم. خوب میدونی عاشق کی. مریم. مریمی که روزی با عشق تو و پی هوس رفته بود. چشمام رو بستم چون لااقل سرش به سنگ خورده بود و دوباره اون راه رو نرفته بود ولی در نهایت یه شب که تنها لای چشمم رو باز کردم حقیقت مثه پتک تو سرم فرود اومد. حالا عشق تو جلوت وایساده. همون عشقی که تو رو تمام و کمال میتونست داشته باشه ولی هوسش جلوتر از مثلا عشقش بود. نه یه بار نه دو بار چندیدن و چندین بار. بارهایی که نتیجه اش دو تا بچه ست. یه پسر و یه دختر. پسرش رفت و امیدوارم خوشبخت بشه ولی دخترش کنارشه. همون دختری که فردا به تو شاید به چشم زن بابا نگاه کنه. به بچه تو به چشم دشمن نگاه کنه. به چشم یه مزاحم که جاشو گرفته. میخوای تا ابد چشماتو ببندی؟ گوش هات رو بگیری؟ فکر کردی اگه فردا بریدی کی پشتت می ایسته؟ فکر میکنی تو آخرین زن زندگیش میشی؟ نمیدونم تویی که باید تصمیم بگیری ولی من اومدم فقط یه چیز رو بهت بگم. اونم اینکه وقتی نادیا برای مانی شد خواهر، رنگ چشماش برگشت. درست رنگ چشمای من امروز شد. ولی وقتی دیشب دیدمش رنگ چشماش دیگه مانی دیروز نبود. میفهمی حرفام رو. مطمئنم تو هم نگاه آدم عاشق رو میفهمی. مانی مرد بزرگیه. میگذره ولی هر بار که میگذره داغون تر میشه. خوشبختیت رو ببینه سر پا میشه. فکر میکنی خوشبخت میشی؟ اگه با امیر خوشبخت میشی برو چون مانی داغون نمیشه ولی اگه یه درصدم فکر میکنی که خوشبخت نمیشی نذار گناه داغون کردن وجود مانی گردنت بیفته. جواب پس دادنش سخته. خیلی سخته.

 

آریانا حرفاش رو زد و ثانیه ای بعد اونم در رو بست و رفت. من موندم و نادیای مبهوت و کمند کلافه. چاره ای نداشتم جز اینکه کمند رو هم ردش کنم تا ببینم نادیام رو چیکار کنم. رو کردم به کمند و سکوت رو شکستم:

- تصمیمت چیه؟ واقعا امیر رو میخوای؟ اگه انقدر عاشقشی پس حتما تا تهش رو هم فکر کردی. من حرفی ندارم. راضی کردن مامانت با من ولی بهت یه پیشنهاد دارم. اونم اینکه تا پنجشنبه صبر کنی. اونم دعوته مهمونی. هر تصمیمی داشتی میتونی پنجشنبه بهش بگی. ولی نظر من اگه هنوزم برات مهمه و هنوزم بهم اعتماد داری باید بگم مانی مردیه که میتونه خوشبختت کنه. چون مردِ. ولی بازم خودت میدونی.

نادیا بالاخره سکوتش رو شکست و رو به کمند با بغض زمزمه کرد:

- تو هم مانی رو دوسش داری مگه نه؟

کمند تنها تو سکوت به نادیا نگاهی کرد و ثانیه ای بعد خونه مون بود و من و نادیا تو آغوشم. نادیایی که اونشب سکوت کرد و اشک ریخت و تو خواب و بیداری بهم گفت:

- من نمیدونستم مانی.... من مثل آریانا بود برام... من.... من....

- شش هیچی نگو. هر چی بوده گذشته و حالا مانی همون برادریه که همیشه فکر میکردی. بهش همیشه احترام بذار و فقط براش آرزوی خوشبختی کن. اون مرد بزرگیه.

ساعتها پیش پیمان خوابش برده بود و من حالا باز تنها بودم و تو تنهاییم داشتم با خدای خودم حرف میزدم. همون خدایی که یه روز سرش داد زده بودم و بهش پشت کرده بودم ولی اون پشتم مونده بود. دوباره خنده رو مهمون لبهام و گرمی رو مهمون خونه ام کرده بود. و من شرمنده بودم. منی که همیشه فقط خودم رو دیده بودم و درد هیچکس رو ندیده بودم. درد مانی هم درد بود. دردی که من ندیده بودمش. درد آریانا هم درد بود. اما اونم ندیده بودم. و حالا میفهمیدم درد کمند چقدر بزرگه. حالا وقتش بود که درد اونا رو ببینم. خود بینی بس بود. اون شب با خدای خودم حرف زدم. درد دل کردم. از درد عزیز ترین هام باهاش حرف زدم و ازش خواستم در جواب تمام پشت کردنام و نفرین کردنام و فریادهام یه بار دیگه بزرگی کنه و دل عزیزترین هام رو شاد کنه تا همه مون دوباره بخندیم. تا خنده رو رو لبای مانی ببینم و آروم بگیرم. آره منه خودخواه باز رو انداخته بودم به همون خدای همیشه صبور و بزرگم. همون که خطاهام رو ندید گرفته بود و جواب های رو با هوی نداده بود.

 

..........

 

سالن تو سکوت کامل فرو رفته بود و همه سرها روی ورق هاشون بود. انتهای سالن ایستاده بودم و زیر چشمی پیمان رو نگاه میکردم و خاطرات سالها پیش رو مرور میکردم. با بالا رفتن دست یکی از دانشجوها ناچار نگاه از پیمان گرفتم و به طرف صندلی رفتم و کنار پای شر ترین دانشجوی کلاسم ارغوان خم شدم تا سوالش رو جواب بدم.

برای ثانیه ای سنگینی نگاه پیمان باعث شد سرم رو به طرفش بلند کنم ولی نگاهش به ارغوان بود. ثانیه ای روی ارغوان دقیق شدم و بعد از پاسخ دادن به سوالش که تقریبا اصلا سوال نبود از کنارش دور شدم و به طرف پیمان رفتم که پیمان مثل برق از کنارم رد شد. مسیرش رو با چشم دنبال کردم. مقابل صندلی ارغوان ایستاد و دوباره همون طعم گس تو بینیم و همون اخم عمیق سالها پیش تو چشمم نشست. خاطرات زنده شدن. انگار این من بودم نه ارغوان. اخمی که حالا روی ارغوان نشسته بود. ارغوانی از جنس من. لبخند زدم. لبخندی پر رنگ و آروم. به طرف ارغوان و پیمان رفتم و با صدایی آروم رو به پیمان:

- دکتر راستین تو سالن بیرونی یکی از دانشجوهاتون سوال دارن.

بعد نگاه ملتمسم رو به چشماش دوختم و وادارش کردم به خروج از کلاس و مقابل ارغوان دستم رو دراز کردم و برگه رو ازش گرفتم و با صدای آروم و لبخندی مطمئن:

- تقلب رو بو میکشه. یه روز منم خدای تقلب بودم ولی ازم تقلبم رو گرفت. اول گفت بهتره برگه ام رو بدم. دست کم گرفتمش و عاقبت یه خط قرمز و یه 0.25 نصیبم شد. تا برنگشته برو.

ارغوان بی هیچ حرفی رفت و چند دیقه بعد پیمان کنارم ایستاد و با لبخندی محو و نگاهی دلخور:

- بازم تقلب؟ داشتیم؟

- یاد خودم افتادم. نذاشتم اشتباه منو تکرار کنه.

بعد شونه ای بالا انداختم و از کنارش رد شدم به طرف انتهای سالن و بعد نگاهم رو با لبخند مهمونش کردم و در جواب لبخند شیرینش رو هدیه گرفتم.

 

......

 

و حالا تو این سکوت و خنکای پاییزی این منم نادیا راد استادیار حقوق خصوصی و در حال کار کردن روی تز دکترام دست تو دست شوهرم پیمان راستین در حال قدم زدن روی جدول کنار ته دنیامون. همون جدولی که یه روزی برای اولین بار روش راه رفته بودیم. راه میریم و تو سکوت و با نگاه و فشار دستامون با هم حرف میزنیم. از فردا. از روزی که دختر یا پسرمون هم با ما اولین قدم هاش رو روی این جدول راه بره. و شاید روزی اون هم با زنش یا شوهرش و شاید مثل پدرش با کت و شلوار یا مثل مادرش با گرمکن روی همین جدول راه بره و بخنده.

کنارمون صدای غر غر ها و جیغ جیغ های مینو دختر 3 ساله کمند و مانی میاد که با اصرار میخواد مثل من و پیمان از روی جدول راه بره اما چشم غره های کمند به مینو و مانی به من و پیمان مانعش شده.

پشت سرم آریانا فارغ و خندان و دست در جیب راه میره و هنوز دنبال نیمه گم شده اش میگرده. نیمه ای که شاید همین امشب پیداش کنه و شاید.....

با حرکت سریع آریانا که در حال دویدن از کنارمون میگذره صدامو کمی بلند تر میکنم و میپرسم:

- کجا؟ چی شد آریانا؟

- دختره دیوونه رفته درست لب پرتگاه چرخ چرخ میزنه. یه سنگ از زیر پاش در بره با مغز رفته تا ته.

پیمان نگاه خندانش رو به من میدوزه و ثانیه ای بعد دختر مبهوت رو میبینم که به آریانا و دست گره خوردش دور شونه هاش خیره شده و لبخند محوی و بی دغدغه ای روی لبهاشه و نگاه پر غضب آریانا که چشم از دختر بر نمیداره.

شاید همون دختر باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

انتهای جدول پیمان نوشیدن یه فنجون قهوه رو پیشنهاد میده و من با لبخند چشم میدوزم به بستنی دست مینو که از کمند و مانی باج گرفته و دقایقی بعد تو یه دستم بستنی قیفی چند رنگ و دست دیگه ام لیوان قهوه نیمه برگشته و تو دست پیمان چند برگ دستمال کاغذی و روی لبش یه لبخند پر رنگ و تو نگاهش دنیایی عشق نشسته.

 

پایان

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 9
  • بازدید امروز : 17
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 94
  • بازدید ماه : 185
  • بازدید سال : 3,097
  • بازدید کلی : 68,578
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...