close
چت روم
رمان تقلب فصل13
loading...

CiTy Romance

در خونه رو باز کردم و ثانیه ای کنار در ورودی ایستادم. طبق معمول صدای ضبط نادیا تمام فضا رو پر کرده بود و انقدر بلند بود که مطمئن بودم مثل همیشه به محض اینکه مقابل کانتر برسم دستش رو روی سینه اش میگذاره و میگه اه ترسیدم پیمان. چرا انقدر بی صدا اومدی. و دوباره دقیقا همین اتفاق تکرار شد و باز مثل تمام این یک ماه بوسه آرومی روی گونه اش گذاشتم و با لبخند دوباره همون حرفای همیشگی رو تکرار کردم.- نادیا جان یه کم اگر صدای ضبط رو کمتر کنی هم گوشت اذیت نمیشه و سردرد نمیگیری و هم اینکه میفهمی دور و برت چی…

رمان تقلب فصل13

Sheida بازدید : 16 چهار شنبه 06 / 01 نظرات ()

در خونه رو باز کردم و ثانیه ای کنار در ورودی ایستادم. طبق معمول صدای ضبط نادیا تمام فضا رو پر کرده بود و انقدر بلند بود که مطمئن بودم مثل همیشه به محض اینکه مقابل کانتر برسم دستش رو روی سینه اش میگذاره و میگه اه ترسیدم پیمان. چرا انقدر بی صدا اومدی.

و دوباره دقیقا همین اتفاق تکرار شد و باز مثل تمام این یک ماه بوسه آرومی روی گونه اش گذاشتم و با لبخند دوباره همون حرفای همیشگی رو تکرار کردم.

- نادیا جان یه کم اگر صدای ضبط رو کمتر کنی هم گوشت اذیت نمیشه و سردرد نمیگیری و هم اینکه میفهمی دور و برت چی میگذره و من کی میام و نمیترسی.

- اه. باز گیر دادی؟ من نه سرم درد میگیره نه گوشم. تو هم خوب وقتی اومدی میبینمت دیگه. من دوست دارم با صدای بلند ضبط گوش بدم.

و باز هم طبق معمول بعد از بحث همیشگی لنگ لنگان خودش رو تو بغلم انداخت و از گردنم آویزون شد و باز با اون چشماش مجابم کرد و باز کوتاه اومدم.

- وای پیمان بیا بشین بهت یه چیزی نشون بدم. بدو .... بدو....

- بذار برم دستم رو بشورم لباسم رو عوض کنم بعد میام.

- نه.... نمیخوام. همین الان باید ببینی وگرنه اصلا نشونت نمیدم.

- باشه. بفرمایید.

پای گچ گرفته اش رو با دستاش بالا آورد و روی پام گذاشت و بعد با یه لبخند پر رنگ قسمتی از گچ رو که حالا روش یه خر رنگی به یه شاخه گل تو دهنش بود نشونم داد و

- خوشگله نه؟

فقط لبخند زدم.

- اوف بی احساس. سارا کشید برام. امروز با بابک اینجا بودن. این بابک مسخره هم بدتر از تو خودم رو کشتم تا یه یادگاری بکشه برام رو گچم اما زیر بار نرفت. تازه دو ساعتم وایساد نصیحت پدر بزرگی کردن. سارا میگه این خودمم. میگه من خیلی خرم.

- تو خانومی عزیزم. خوب دیگه چیکارا کردین امروز؟

- یه کم با بابک و سارا درس خوندیم و بعد هم حرف زدیم و این چیزا دیگه.

- درسا خوب پیش میره؟

- سخته ولی بد نیست.

- میخوای کلاس ثبت نام کنی؟

- نه جزوه های سارا دستمه. لازم ندارم.

- پس تا یه کم به کارات برسی منم برم یه دوش بگیرم و بیام.

- باشه.

.....

 

- نادیا گیره سالاد کجاست؟

- همون جا.

- سر جاش نیست عزیزم.

- خوب برانکه خودم ظهر دراوردمش.

- ها؟ ظهر چه ربطش به الان؟

- وای باز گیر دادی ها. خوب ظهر سالاد نخوردیم موند رو کانتر.

میدونستم کافیه بهش بگم ظهرم چون گیره رو پیدا نکردیم بی خیال سالاد شدیم تا صداش در بیاد که دیدی گفتم خودتم به مشکل میخوری با این نا مرتبی ها.

دلم میخواست داد بزنم از دست نادیا. دیوانه شده بودم. یه ماه از ازدواجمون میگذشت و هنوز نتونسته بودم بهش بفهمونم که پدرت خوب مادرت خوب تو رو جون من یه کم مرتب باش. هر چی رو هر جا گیرت اومد ول نکن. وقتی هم که دو کلمه به چهار کلمه میرسه میگه ناراحتی خودت جمع کن. من مشکلی ندارم.

- آخه قربونت برم رو این کانتر که شتر با بارش گم میشه.

- باز شروع نکن ها.

- نادیا این هزار بار به خاطر من کیف کتابت رو رو میز تحریر اتاق پهن کن. اینجا نیار.

- پس کی ناهار شام درست کنه اگه بخوام تو اتاق درس بخونم.

- نادیا جان مگه این غذا درست کردنت چقدر میخواد طول بکشه؟ 2 ساعت؟ 3 ساعت؟ خوب بعد از تموم شدنش برو اتاق سر درست.

- اه. گیر نده. من تو اتاق دوست ندارم درس بخونم. من دوست دارم اینجا بشینم.

- آخه خودت یه نگاه بنداز اینجاا رو. رو کانتر 8 نفره به زور جای نشستن 4 نفر هست. زیر دستتم که یا نوک باید جمع کنی یا خورده کاغذای تو رو. اونور رو میز ناهارخوری هم یه سری کتاب پهنه. سر هر صندلی هم که دست میذاری روپوش روسری و کت هات آویزونه. خودت دلت نمیگیره تو خونه به این شلوغی؟

- نه. میخوام شام بخورم پس جون من تموم کن گیرات رو.

دیگه نمیدونستم چی باید بگم. اصلا انگار دشمن جمع و جور و مرتب کرن بود. اگه کشش میدادم هم تا دو روز سر سنگین میشد و به زور چهار کلمه حرف میزد.

- باشه. پس خودت بیا این گیره سالاد رو پیدا کن بده.

....

- پیمان؟

- جانم؟

- تو چرا این ترم تقزیبا هیچ کلاسی تو دانشگاه بر نداشتی؟

- خوب برانکه خدا بخواد ازدواج کردیم و میخوایم دو تایی اینور اونور بریم.

- خوب ما که حتی ماه عسل هم نرفتیم. هر روزم که خونه ایم. یه دلیلی بگو آدم باورش بشه.

- ببینم نکنه پشیمون شدی از اینکه بعد عروسی نرفتیم ماه عسل؟

- نخند پر رو. هیچم پشیمون نشدم. دلم نمیخواد با این پا برم ماه عسل. اینجوری تکونم نمیتونم بخورم. راستی بلیط نمیخوای بگیری؟

- از الان؟ عجله داری ها. نگی نفهمیدم.

- نخیرم. یه ماه دیگه گچ پام رو باز میکنم و میخوام درست همون روز برم مسافرت. از اولم قرارمون همین بود.

- پیمان قول میده که گچ پات رو باز کردی و بری سوار هواپیما بشی. خوبه خوشگلم؟

- اوهوم.

- خوب پس حالا بدو با هم یه دستی به خونه بکشیم و بعد بریم یه کم تو هال بشینیم پیش هم.

- اههههههههههههه.

- بدو تنبل.

.....

 

- اه باز اخبار؟ جون من پیمان بزن اونور یه سریالی آهنگی گوش بدیم.

- دختر خوب باید بدونی تو مملکت چی داره میگذره. یه کم اخبار گوش کن.

- اوف. عین بابا ها میمونی. مثلا که چی بشه؟ دیوونه ام اعصابم رو خراب کنم؟

- چه ربطی داره.

- فرقی نمیکنه اخبار اینوری گوش بدی یا اونوری. جفتشون به نفع خودشون یه مشت دروغ و شر و ور تحویلت میخوان بدن که یا فکر کنی همه چی آروم و رویاییه که دروغه محضه. یا فکر کنی همین فردا جنگه که بازم دروغه محضه. پس مگه دیوانه ای یه مشت دروغ رو تماشا کنی یا یه مشت فیلم و عکس از اسنور جنگ و اونور جنگ و بکش بکش.

- دختر خوب آدم هم اخبار اینوری رو گوش میده هم اونوری بعد با عقلش راست و دروغ رو تشخیص میده.

- وای کوتاه بیا. وقتی من خوابیدم بشین تا صبح اخبار گوش بده. من دوست ندارم بابا.

تو بغل پیمان نشسته بودم و اونم آروم با موهام بازی میکرد و بالاخره مجبورش کرده بودم به جای اخبار بزنه کانال موزیک. به ظاهر داشت به موزیک گوش میداد ولی حواسش جای دیگه بود.

پیمان رو دوست داشتم و بهش انقدر وابسته شده بودم که یه روز که دیر تر میومد خونه من کلافه بودم. انگار یه چیزی گم کرده باشم.

اما گاهی دیوونه ام میکرد پیمان. نمیدونم چرا انقدر همه چیزش با من فرق داشت. با اولین چیزی که به حد مرگ مشکل داشتم این فوت فوت بودنش بود. همیشه فکر میکرد همه چیز باید مرتب و منظم باشه و خونه همیشه مرتب باشه. اما خوب من دلم میخواست هر چی رو هر جا دوست دارم بذارم و وقتی هم یکی میخواست بیاد سریع همه چیز رو میکردم تو اتاق ها و درش رو میبستم و آبم از آب تکون نمیخورد. خونه تمیز کردن یعنی هفته ای یه بار خونه رو جارو دستمال بکشی و جمع و جور کنی نه که هر روز خونه جمع کنی.

تازه من نمیفهمم چرا باید هر بار هر چی رو میزها هست رو از روشون بر دارم و بعد دستمال بکشم. خوب زیر مثلا شیشه عطر یا چمیدونم جعبه دستمال کاغذی که اصلا خاک نمیره که بخواد کثیف بشه که من برش دارم. میگه ماست مالی میکنی. یعنی چی که دستمالت رو دور وسایل میگردونی و میگی تمیز کردم. اوف وسواس داره بابا. ولی دارم درستش میکنم. هه.

نمیتونست بفهمه که بابا ریختن کشمش تو آجیل شور همه چی رو قاطی کردن نیست. گاهی تو اونهمه شوری باید این شیرینی باشه تا دلت رو نزنه. میگفت تو یه ظرف دیگه بریزش اما خوب اونجوری که دیگه نمشد اونجوری که راحتم و دوست دارم. خودش هم خوشش میومد ها.... بارها مچش رو موقع خوردن کشمش هام گرفته بودم ولی هر بار میگفت جدا نمیکنم که یه مشت آجیل که بر میدارم هرچی اومد باید بخورم دیگه.

یا مثلا نمیفهمید که گذاشتن موچین بین لیوان مسواک و خمیر دندون تو دستشویی نا مرتبی نیست. نمیتونست درک کنه که دستشویی تنها جاییه که میتونی دل راحت و بی مزاحمت یه لنگه پا وایسی و اون سیخ سیخای ابروت رو بر داری بدون اینکه همه اهل خونه مثه جن بو داده یهو در رو باز کنن و بیان تو و تو مجبور شی عین این خل و چلا یهو مصنویی موچین رو تو دستت قایم کنی و مثلا خودت رو تو آینه نگاه کنی که تازه یکی هم اظهار فضل کنه که انقدر اون صورت رو انگولک نکن. درست مثل اون اوایل تو خونه خودمون که تا من دستم به موچینم میرفت یهو همه تو اتاقم کار داشتن و میشد اتوبان.

تازه درک نمیکرد هیچ آینه و لامپی به خوبی آینه و لامپ دستشویی جواب نمیده برا کندن این موهای سیخ سیخ صورت و ابرو. خوب چیه بابا! عالیه.

همیشه از دستشویی که بیرون میومد بی برو برگرد یه سر هم میرفت تو اتاق و من باید دفعه بعد که رفتم دستشویی باز با حرص و بعد از کلی بالا پایین کردن میفهمیدم موچین رو برده تو اتاق. یکی نبود بگه بابا کی میخواد بیاد تو دستشویی اتاق خوابمون که بخواد این موچین رو ببینه و تازه این بدبخت مگه چقدر جا میگیره اصلا که بخواد نا مرتب کنه اون روشویی رو.

خوب درگیری من با پیمان فقط همین چیزا نبود که. پیمان همیشه کمدش زیادی مرتب بود و به من میگفت تو نمیخواد برام لباس در بیاری خودم در میارم آخه بین خودمون بمونه وقتی کمد اونجور مرتبش رو با کمد درهم ورهم خودم مقایسه میکنم این ذات خرابم همش مجبورم میکنه هر بار از کمدش چیزی میخوام در بیارم یه همی هم بزنم. آخ آخ اون حرصی که اینجور وقتا میخوره عالی میچسبه. خوب آخه تقصیر من چیه که هر بار این کمدم رو جمع میکنم به دو روز نکشیده باز میریزه به هم. خوب درش هم که گاهی یادم میره قفل کنم این میبینه و باز عین مامان گیر میده. تو باشی تلافیش رو سر کمدش نمیخوای در بیاری؟ همچین کمد مرتبی بهت دهن کجی نمیکنه؟ همیشه بهش میگم چرا کمدش رو به هم میریزم ها ولی درک نمیکنه و پر رو بهم میگه خیلی بچه ای. منم بهش میگم تو هم زیادی بابا بزرگی.

خوب فعلا مشکل عمده مون یکی همین ریخت و پاشای منه یکی آهنگایی که گوش میدم و صدای بلندشون یکی هم آهان مخالف صد در صد کنار کشیدن پرده های خونه. میگه تمام خونه از بیرون معلوم میشه. تو هم که همیشه با تاپ شلوارک میچرخی تو خونه. انقدر این پرده ها رو کامل پس نزن.

نه که فکر کنی کوتاه میام ها بهش میگم اونی که اینجور چشم دوخته و پدر چشماش در اومده تا تو خونه ما و من رو ببینه خوب نوش جونش بابا. یه نظر حلاله. آخ آخ اینجور وقتا قیافه اش دیدنی میشه. غیرتی میشه مثلا برا من.

فعلا با این پا خیلی مایل به بیرون رفتن نیستم که ببینم بیا هست یا اینم یه اختلاف دیگه ست. اوف گاهی زیادی منطقی میشه و این منو کلافه میکنه. انگار نمیتونه هیچی رو تو زندگی به شوخی برگذار کنه.

وقتی میخواد باهام درس بخونه خیلی بد اخلاق میشه و جدی. میشه همون استاد راستین دانشگاه. منم که صندلیم همیشه میخ داره خوب نمیشه دیگه. آدم که یه کله نمیشینه سر درس.

- کجایی خوشگل خانوم؟

- همین جام. خودت کجایی؟

- راستی آریانا و مانی امروز میگفتن پنجشنبه جمعه بریم سمت گچسر.

- مانی با کمند میاد؟

- نمیدونم چطور؟

- همدیگه رو دوست دارن؟

- با هم دوستن.

- منظورم این نبود.

حوصله جواب دادن به این کنجکاوی های نادیا رو نداشتم. شاید دلم میخواست فقط تو بغلم باشه و سکوت کنه. نمیدونم گاهی فقط سکوت و لختی میخواستم و گرمای وجود نادیا رو. دوست داشتنی بود و بهترین مسکن برای آروم کردنم.

کمی بیشتر به سمت خودم کشیدمش و آروم کنار گوشش رو بوسیدم و اون مثل همیشه خندید و همون تقلاهای همیشگی

- نکن پیمان. نکن قلقلکم میاد.

عاشق این تقلاهاش بودم. به حرفش که گوش نکردم هیچ دوباره و دوباره بوسیدمش.

نفسای پیمان تو گوشم میخورد و دلم میریخت. همیشه یه حس عجیبی بهم میداد. یه حسی که با خنده و تقلا سعی میکردم اثرش رو کمتر کنم.

دلم اون لحظه فقط نادیا رو میخواست و یه خواب آروم. از حالت لم داده روی مبل در اومدم و کنترل رو برداشتم و از خیر دیدن اخبار بعد از خوابیدن نادیا هم گذشتم و تلویزیون رو خاموش کردم. اصلا هم به غرغر هاش و اینکه پیمان دارم گوش میدم توجه نکردم و روی دست بلندش کردم و به طرف اتاق خواب رفتم و باز قبل اینکه فرصتی برا مخالفتش با عوض کردن لباسش با لباس خواب بدم خودم لباس هاش رو عوض کردم و بردمش سمت روشویی و مثه مامانا بالا سرش سیخ وایسادم تا دندوناش رو درست بشوره و ماست مالی نکنه. برا همه چیز وقت و حوصله داشت الا اینجور کارا.

اون با غرغر داشت موهاش رو شونه میکرد که لباسم رو عوض کردم و اومدم برس رو ازش گرفتم و آروم موهاش رو شونه کردم. عاشق این بودم که موهای بلندش رو شونه کنم و اونم به ظاهر هی غر بزنه.

نادیا هنوز داشت غرغر میکرد که سرم درد گرفت، همه موهامو کندی و ... که رو دست بلندش کردم و تو تخت گذاشتمش و لحاف رو رو سرش کشیدم تا کمتر صدای غرغر هاش رو بشنوم و خودم هم اومدم زیر لحاف و اینبار

باز پیمان نذاشت کامل غر غر هام رو بکنم. دوباره با بوسه هاش لبهام رو بست. ولی لذت بخش بود. پیمان دوست داشتنی بود. انگار همه کمبودام رو تو همین یه ماه تونسته بود با محبت هاش و حتی اخم و تخم هاش پر کنه. دیگه اون احساس ترس همیشگی باهام غریبه شده بود. شبها راحت و بی هیچ فکری میخوابیدم. دیگه از تنها بودن تو یه خونه درندشت و تنها خبری نبود. دیگه لازم نبود از ترس دائم دستم به تلفن باشه و التماس آریانا کنم که 8 بیاد خونه یا منم با خودش ببره.

 

 

 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

دلم گرفته. دو ساعته دارم تو این اتاق خودمو خفه میکنم، جیغ میزنم، گریه میکنم اما پیمان محل کوفتمم نمیذاره. انگار نه انگار من همون نادیایی ام که دم از عشقش میزد. عوضی.

دو روز دیگه بالاخره قراره این گچ کوفتی رو از پام وا کنن. پیمانم از دیروز که رفته مطب دکتره وقت بگیره و عکس های من رو برده شده سگ. همش دنبال بهانه میگشت که عصبانیتش رو سر یکی خالی کنه. آخرشم وقتی من رو روی سطح چوبی کابینت های آشپزخونه وسط زمین و هوا دید عوض اینکه بیاد کمکم کنه با مغز نیام رو سنگ کف آشپزخونه، وایساد صداش رو سرش انداخت و فقط داد زد. نامرد دید کنار سرم زخم شده ها ولی بازم انقدر سرم داد زد تا اشکم در اومد و زدم به سیم آخر. هنوز صدای داد و هوارش تو گوشمه

- دیگه هر چیزی حدی داره. اصلا انگار فهم نداری. اون مرتیکه دکتره به من گفته بود این پا هیچ ضربه ای بهش نباید بخوره؟ آره؟

- میخواستم اون دیس مشکی رو برا شب بر دارم.

- منه مرگ گرفته مرده بودم که صدام نکردی؟

- چیکار کنم وقتی صدامو نشنیدی؟

- انقدر که این ضبط کوفتی رو زیاد کردی. انگار کری.

بعدم کنترل رو برداشت و ضبط رو خفه کرد و آنچنان کنترل رو پرت کرد رو میز که اگه میز شیشه اش یه کم نازکتر بود به جان خودم الان چهل تیکه شده بود.

- اوی برا چی اونجوری پرت کردی کنترل رو. حرصی هستی سر میز من خالی نکن بشکنیش.

همیشه اینجور وقتا میخندید ها ولی امروز نمیدونم چه مرگش بود که یه لبخندم نزد. باز هوار هوار کرد

- اون صندلی رو هم ازت گرفته بودن که از در و دیوار بالا رفتی؟ د آخه لا مذهب تو اصلا میفهمی این پا تو گچه یعنی چی؟ عین دو ساله ها چشم ازت بر میدارم داری از در و دیوار بالا میری.

به سلامتی سرمم تو این سقوط آزاد خورد به کناره کابینت و زخم شد. اومد طرفم و سریع بلندم کرد. پسش زدم ولی زورش از من بیشتر بود و تقریبا تلاشم بی نتیجه. برا همین صدامو انداختم سرم و داد زدم.

- پات درد میکنه؟ هان؟

- مگه دکتری؟

- بذار برم بتادین بیارم سرت رو ضد عفونی کنم چسب بزنم.

- لازم نکرده. ولم کن. تو برو به هوار زدنات ادامه بده.

بعدم پسش زدم و اومدم تو اتاق پشت در، بست نشستم. ولی انگار نه انگار. نامرد نمیاد منت کشی.

وقتی باهاش قهر کردم و حرفم نزدم حالش جا میاد. نامردم اگه امشب از این در بیام بیرون. بذار الان که آریانا و مانی بیان و ببینن من نیستم و سراغم رو بگیرن حالش جا میاد. فکر کرده بی کس و کارم که صداشو برا من بندازه سرش و دعوام کنه. یکی نیست بگه اصلا پای خودمه. تو رو سننه؟ دردم بگیره تو که نباید دردش رو تحمل کنی. اه خدا رو شکر که فقط دو روز دیگه مجبورم تحملش کنم. تازه هیچ پایی سه ماه تو گچ نمیمونه. همه سر دو هفته خودشون میرن تو حموم و بازش میکنن. تو اینترنت یه بار داشتم سرچ میکردم ببینم مردم چطوری گچ دست و پاشون رو باز کردن که بد شانسیم پیمان مثه فضولا بالا سرم ظاهر شد و قشقرق راه انداخت که دست به اون گچ بزنی اسمتم نمی یارم. منم که وقتی اینجور بد اخلاق میشه و جدی حرف میزنه مثه چی ازش میترسم. برا همین بی خیالش شدم. البته ناگفته نماند که تقریبا از اون روز دم به دیقه هم ور دل من بود ها. دو دیقه تو دستشویی معطل میکردم آقا بی رو در وایسی میومد که چیکار میکنی دارم میام تو. حمام هم که تنها حق نداشتم برم به این بهانه که سُر میخورم. حالا من به روی خودم نیاوردم که، ولی دیگه خرم نیستم که. اوف.

کلافه بودم از دست نادیا. از دیروز که رفته بودم مطب و دکتر دیگه نظر قطعی و جواب آخر رو بهم گفته بود دیوونه بودم. خودم میفهمیدم که دنبال اینم که به یه بهانه ای سر یکی داد و بیداد کنم و خودم رو خالی کنم. دیگه گنجایش تو خودم ریختن رو نداشتم. صدای ضبطش داشت رو مغزم راه میرفت. قرار بود مانی و آریانا بیان و این دو روز اینجا باشن تا من گند نزنم و بعدم بهانه ای برا با هم رفتن مطب داشته باشیم. میدونستم از پسش اونم تنهایی بر نمی یام. اینم که انگار حالیش نمیشد هیچی. دختره با این پا از کابینت رفته بود بالا. سرم رو که برگردوندم سمت آشپزخونه به قران داشتم سکته میکردم. تا خودم رو برسونم و وسط زمین و هوا بود. میدونم نباید داد میزدم ولی دست خودم نبود. چهار ستون بدنم رو لرزوند. نمیدونم چطور میتونه با این پا همچین کارایی بکنه.

صدای آریانا و مانی و پیمان رو از پشت در اتاق میشنیدم ولی نمیفهمیدم چی دارن میگن. نا مردا پچ پچ میکردن. مطمئن بودم دارن سر پیمان داد و بیداد میکنن که ناراحتم کرده ولی نمیفهمیدم چرا بلند داد و بیداد نمیکردن تا دل منم خنک شه. بد رفته بود تو مغزم که این در رو یه کم باز کنم تا بلکه بشنوم حرفاشون رو. اینا هم که نمی کردن اول بیان از دل من در بیارن و من رو از اتاق درم بیارن بعد جلو من حال پیمان رو بگیرن.

خوب دیگه حوصله ام سر رفته بود آخه. دعوا طولانیش کسل کننده ست. اوف چرا نمی یاد نازم رو بکشه پس؟ نکنه فکر کنه من از اون آدمایی ام که حالا چهار روز میخوام باهاش قهر کنم؟ اه دق میکردم اونوقت.

آخ جون بالاخره یکی اومد پشت در اتاق منت کشی. آی حال میده ناز کنی و منتت رو بکشن و بعد نبینن تو داری بی صدا قهقهه میزنی.

- شیطون لا اقل نخند که تابلو نشی جلو دامادمون.

اه باز این مانی دست منو خوند. نا مرد. حالا مگه میتونم جلو این خنده کوفتی رو بگیرم. اینجوری ام که اون پیمان لوس نازم رو نمیکشه عمرا.

یه کم مثلا زور زدم که در رو نتونن باز کنن و بعد دو ثانیه خودم رو آروم آروم کشیدم کنار و بالاخره آریانا در اتاق رو باز کرد و پشت سرش هم مانی و پیمان اومدن تو. نگاهم ناخوداگاه به سمت صورت پیمان رفت. چهار شاخ شدم وقتی چشمای قرمزش رو دیدم. دیوونه مثه بچه ها گریه کرده بود. وای یعنی برم به کی بگم با شوهرم 5 دیقه قهر کردم و یه کم ناز کردم زده بود زیر گریه. دهنم باز مونده بود. خنده ام گرفته بود. خوب چیکار باید میکردم؟ خندیدم. یه دل سیر. اما پیمان

نادیا داشت میخندید اما من واقعا بریده بودم. هر کاری کردم نتونستم بخندم و جاش اشکام بی اجازه دوباره رو صورتم سرازیر شدن و فقط تونستم برم طرفش و تو بغلم بگیرمش. میخواستم آروم بشم. داشتم دیوونه میشدم.

انقدر پیمان محکم بغلم کرد که استخونام داشت میشکست. من واقعا نمیخواستم ناراحتش کنم. اگه میدونستم غلط میکردم اصلا قهر کنم.

- پیمان بسه دیگه. بابا غلط کردم. من رو چه به قهر کردن. تو که میشناسیم دیگه این کارا چیه؟ نگا تو رو خدا. به من میگی بچه تو که از منم بچه تری. بس کن دیگه.

- اهم اهم....میگم محض اطلاع، ما جوونای چشم و گوش بستۀ مجردم اینجاییم ها. نکنین این کارا رو چشم و گوشمون باز میشه و مفسد میشیم ها. مگه نه آریانا؟

بالاخره پیمان خندید و دست از بوسیدن و بغل کردنم برداشت و کمی ازم جدا شد و رو به مانی

- هیشکی هم چشم و گوشش بسته نیست الا تو. برو جمع کن ما خودمون این کاره ایم اونوقت تو میخوای ما رو رنگ کنی؟ کمند جون خوبه ایشالا که؟

- از وقتی زن گرفتی دیگه از حیا میا خبری نیست ها. نگی نفهمیدیم. تو چی کار به دختر مردم داری. راست میگی زن خودت رو نگه دار که ما مجبور نشیم بیایم برات منت کشی.

آروم بغلم کرد و رفتیم تو هال نشستیم و مانی هم با بتادین سر و کله اش پیدا شد دوباره.

من تو بغل پیمان چسبیده بودم و الکی با هر بار خوردن پنبه به سرم آی و اوی میکردم و پیمان موهامو ناز میکرد و یه دو تا تشر به مانی میزد که درست کار کن دردش آوردی. منم سرم رو میکردم تو سینه پیمان و ریز ریز میخندیدم. اما آریانا تو خودش بود. نمیدونم چش شده بود. یعنی ممکنه به خاطر مریم باشه؟ آخه هیچ خبر دیگه ای نبود که بخوام به اون ربطش بدم. نمیدونم چرا فکر میکردم هنوزم مریم رو دوست داره و تموم ناراحتی هاش هم سر همین قضیه و این که نتونسته هنوز فراموشش کنه ست. آخه مانی کمند رو داشت حالا نمیدونم در چه حد و چه مدلی ولی میدونستم با هم رفت و آمد دارن. من و پیمان با هم بودیم و خوب شاید با بحث های ما دوباره رفته بود تو اون فکرا که اینجور ساکت شده بود.

میدونستم اینجور وقتا دلش میخواد به روی خودت نیاری که میدونی ناراحته تا خودش بیاد باهات درد دل کنه. میدونستمم که جز من با کسی درد دل نمیکنه و خوب این دو روز فرصت خوبی بود که بالاخره لب باز کنه. برا همین بی خیال گیر دادن شدم .

- خوب اینم از چسبش نادیا خانوم. فقط حواست باشه دفعه بعد از مانی خبری نیست بیاد آشتیتون بده ها. پس انقدر حرکات آکروباتیک نکن. سرت رو بنداز پایین و کدبانوگریت رو بکن مادر.

- برو بابا نمکدون. ما که اصلا قهر نبودیم. مگه نه پیمان؟

بهش لبخند زدم. نمیدونست که درد ما چیه. منم نمیخواستم دوباره همه چیز یادم بیاد. به قول مانی هنوز طرف نمرده تو چهلم گرفتی. میخواستم این روزای آخر قبل از طوفان یه کم آرامش رو تجربه کنم. میخواستم یه کم گرما و مهربونی و خنده هاش رو داشته باشم تا بتونم روزای نداشتن شون رو تحمل کنم دووم بیارم. تا کم نیارم.

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

نادیا جلوی آینه ایستاده بود و با لب پر خنده داشت باز کرم پودر برنزش رو میزد و هر دو ثانیه یکبار هم از تو آینه آریانا رو نگاه میکرد که نشسته بود رو لبه تخت خوابمون و نادیا رو تماشا میکرد. یه لبخند میشست رو لبش و

- جون نادیا خوب بگو چته. تو که همیشه هر چی ناراحتت میکرد بهم میگفتی. پس چرا دیگه باهام حرف نمیزنی؟ نکنه دیگه محرم نیستم؟

آریانا رو درکش میکردم. اونم بدتر از من. میخواست چی بگه بهش؟ آروم از رو تخت بلند شد و از پشت نادیا رو تو آغوشش گرفت و فقط یه لبخند خسته بهش زد و از اتاق بیرون اومد.

از دست هر سه تای پیمان و آریانا و مانی شاکی بودم. همه شون یه مرگیشون بود ولی من نا محرم شده بودم و هیچی بهم نمیگفتن. تا میرفتم طرفشون مصنویی یهو از هم وضعیت هوا رو میخواستن بپرسن دیگه. نا سلامتی دو ساعت دیگه قرار بود بریم مطب و بالاخره بعد از سه ماه از این گچ لعنتی خلاص شم اونوقت همگی با هم دست به دست داده بودن که خوشیم رو زهر کنن. میدونم اخلاق گندی دارم ولی همیشه از بچگیم هم وقتی خوشحال بودم دلم میخواست همه هم خوشحال باشن و بگن بخندن. دلم نمیخواست خوشیم خراب شه.

از خیر آرایش کردن گذشتم و لنگون لنگون اومدم تو حال.

- جالبه. نمیدونم چی میگین که من نباید بدونم. دیگه خسته شدم از این معمای چند روزه تون. میشه به منم بگین جریان چیه؟

مانی طبق معمول پرچم دار شد و با یه لبخند بهم نزدیک شد و دستش رو رو شونه ام انداخت و

- یعنی تو نفهمیدی چه خبره؟ بابا خیلی پرتی. این پیمان و آریانا دارن نقشه قتلت رو میکشن اونوقت تو تازه میپرسی اینجا چه خبره؟ به جان خودم اگه من با اینا باشم.

داد زدم. عصبی بودم. دست خودمم نبود. دست مانی رو پس زدم و رفتم رو به روی پیمان که حالا سرش رو کامل پایین انداخته بود و باز تو هپروت بود.

- پیمان یادته اولین حرفی که بهم زدی چی بود؟ یادته بهم گفتی هیچی رو تو دلم نریزم و تو هم نمیریزی؟ یادته گفتی هر چی تو زندگی منه من بعد من و تو نداره؟ یادته گفتی هیچی رو از هم پنهون نکنیم؟ من بهت قول دادم. قولم مردونه نبود چون مرد نبودم ولی مثه یه مرد پشت قولم وایسادم تا همین الان. تو چی؟ تو هم وایسادی رو قولت؟ تو که مردی و قول مردونه دادی بهم. هان؟

چرا هیچی نمیگی؟ چرا سرت رو انداختی پایین؟ الان وقت سکوت نیست پیمان. انقدر مرد باش که مردونه تو چشمام نگا کنی و بگی چی شده؟ چی رو دارین ازم قایم میکنین.

حق با نادیا بود. همینم کلافه ترم کرده بود. آخه چی میگفتم؟ اصلا جرات گفتن داشتم مگه من؟ منه خاک بر سر به خودم جرات تکرار کردن جمله های دکتره رو نداشتم چه برسه به نادیا، عزیزترین کسم.

- نادیا نپرس. خودت میفهمی. یه کم صبر کن.

- میخوام تو بگی. همین الان. نمیخوام خودم بفهمم. اون موقع دیگه ارزش نداره برام. اگه نگی هیچوقت نمیبخشمت.

- نادیا شیش. هیچی نگو. جونه پیمان ازم نخواه چیزی بگم. من جرات گفتن ندارم. فکر کن شوهرت بزدل شده. فکر کن نا مرد شده ولی نگو نمیبخشیم. نخواه حرفی بزنم.

- پس قضیه جدی تر از این حرفاست.

میدونستم پیمان حرف نمیزنه. میدیدم داره عذاب میکشه و همین مطمئنم میکرد که واقعا نمیتونه بگه وگرنه خودش رو خالی میکرد. آریانا هم که موضعش معلوم بود. میموند مانی. هر چند اونم اگه نمیخواست چیزی رو بگه سرش میرفت نمیگفت. بارها تجربه کرده بودم این اخلاقش رو. پس اونم بی خیالش شدم و روپوش روسریم رو تنم کردم و رفتم سمت در خونه که پیمان راهم رو سد کرد.

- کجا میخوای بری؟

- نترس اهل قهر کردن نیستم دارم میرم روغن ماشینم رو چک کنم.

مانی با خنده نزدیکمون شد و

- به سلامتی خودتون میخواین تنهایی تشریف ببرین مطب؟ با گچ اذیت نمیشین موقع رانندگی احیانا؟

- خوبه با این حالتون حوصله شوخی کردن دارین. نخیر با ماشین من میریم مطب. میخوام گچ پام رو باز کردم تا خود فرودگاه بشینم پشت ماشینم و گاز بدم و پنجره ام رو هم تا ته بکشم و باد بخوره تو صورتم و لذت ببرم. دلم لک زده برا رانندگی. اونم پشت ماشین شاسی بلند خودم. میخوام شهر رو از اون بالا ببینم.

پیمان اخماش تو هم رفت. رنگش پرید. نمیدونم شایدم من به نظرم رسید. ولی هر چی بود با تحکم مخالفت کرد باهام.

- نادیا جان وقت برا رانندگی کردن زیاد داری و دلم نمیخواد قبل سفرمون اتفاقی بیفته. برگشتیم.

- مثلا میخوام چپ کنم؟ جون دوست. انگار هنوز باورت نشده رانندگی من حرف نداره. من از 14 سالگی رانندگی میکردم.

- آره اونم با ماشین منه بدبخت. کافی بود دو دیقه بدون سوییچم برم یه دوش بگیرم. بیرون نیومده خانوم دو دور دور تهران رو گشته بود. یادته چقدر حرصم میدادی نادیا؟ یادش بخیر.

- ولی کیفی میداد ها.

- راستی ببینم کجا میرین سفر؟

- از اونجاییکه این پیمان خسیسه و بی پول عوض ماه عسل به یکی از کشورای بلاد کفر داره ما رو میبره مشهد. بهانه اش هم اینه که سر تصادف من نذر کرده بریم دو تایی مشهد. بچه ام معتقده و نذرش ادا نشه حتمی میریم زیر گل.

- نادیا این هزار بار. بعضی حرفا شوخیش هم درست نیست. پس بهتره ادامه ندی. فکر نکنم نه نذر کردن کار خنده داری باشه نه ادا کردنش این شوخی خنده ها رو داشته باشه.

- ببخشید. من نه شوخی کردم نه مسخره. فقط دلم میخواست اولین سفری که به اسم ماه عسل با هم میریم یه جای دیگه باشه. همین.

- بهت قول میدم برا عید بریم هر جا تو خواستی.

 

.....

 

- آخه پیمان جان تنهایی که نمیشه برید. اصلا چطوری میخواین جمعش کنین. این که شوخی نیست.

مامان یه بند داشت پشت تلفن باهام بحث میکرد که پریسا و منم میایم مطب. هیچ جوره هم زیر بار نمیرفت. میدونستم نصفش هم از برکت حضور پریسا جون کنار دستشه. ماشالا کپی برابر اصل بودن مادر و دختر. درست مثل نادیا که گیر بده دیوونه ات میکنه، پریسا جونم همونجور بود و هی گوشی تلفن از دست مامان تو دست پریسا جون و برعکس میشد و هنجره من پاره شده بود بس که گفته بودم نه.

- مادر من، تنها نیستم که مانی و آریانام هستن. بعدم نمیخوام قشون را بندازم که فکر کنه همه اومدن که ترحم کنن بهش. تمومش کنین دیگه. زن خودمه نمیخوام کسی بیاد باهامون. ای بابا.

......

آخرین مریض بودم و بالاخره نوبتمون رسیده بود. من از خوشحالی با همون گچ سنگین باورت بشه یا نه داشتم میدویدم به طرف اتاق دکتر. ولی آریانا و پیمان و حتی مانی انقدر یهو فرو ریختن که باور کردم یه چیزی هست. آریانا پشت پنجره رفت و دستاشو دو طرف سرش گذاشت. شونه هاش داشت میلرزید.

پیمان رنگش از گچ دیوارم سفیدتر شده بود و انگار پاهاش روی زمین میخ کرده باشن حتی یه قدمم تکون نخورد. مانی فقط زل زد تو صورتم و گفت

- قوی باش.

دیگه پام راه نرفت. چسبیدم به زمین. پای تو گچم یهو شد صد کیلو. آروم آروم پای راستم خم شد و پای چپم هم بی هیچ مقاومتی افتاد و پهن زمین شدم. کم کم داشتم میشدم مثل اونا. حرف مانی عجیب بود. انقدر عجیب که هر خری هم بفهمه یه مشکلی هست. دیگه نمیخواستم گچ پام رو باز کنم. نمیخواستم قوی باشم. نگام رو صورت پیمان ثابت شد.

با دیدن نادیا شکستم. خورد شدم. همون یه ذره اعتماد به نفسی هم که داشتم دود شد رفت هوا. پام لرزید. کم آوردم. خودم رو به زور کشیدم طرفش و آروم سعی کردم بلندش کنم. نمیخواستم اونجور مستاصل و ناتوان افتاده ببینمش. نادیای من باید مثه کوه می بود. با اون لبخند شیطون رو لبش.

نمیدونم اون یهو سنگین شده بود یا من یهو ناتوان شده بودم. خودمم داشتم خم میشدم که دست مانی با یه حرکت نادیا رو از زمین کند و بلندش کرد. نگاه عصبیش رو بهم دوخت و فقط گفت

- خودت رو جمع کن. پاشو زنت رو ببر گچش رو باز کنه دکترش.

.....

صدای بریدن گچ به نظرم کر کننده بود. سر نادیا رو محکم تو سینه ام گرفته بودم و دلم میخواست دست خودم بود و هیچوقت نمیذاشتم سرش رو از سینه ام بیرون بیاره و به طرف پاش بچرخونه. حاضر بودم جونم رو بدم اون لحظه ولی وقتی اون گچ از پاش جدا شد هیچیش نباشه.

بالاخره گچ پاش باز شد و صدای دکتر مجبورم کرد سرم رو بر گردونم سمت پاش. اما نادیا هنوز سرش رو مصرانه تو سینه ام پنهون کرده بود و حاضر نبود حتی یه نیم نگاهم به طرف پاش بکنه.

آروم دستم رو روی پای پوسته پوسته اش و رد سفید بخیه ها کشیدم.

دست پیمان رو روی پام حس میکردم و همین بهم یه کم قدرت داده بود. همش فکر میکردم مبادا پایی نباشه دیگه ولی بود و اولین لبخند ناخوداگاه رو لبم اومد و سرم رو آروم از سینه اش جدا کردم. ولی هنوز جرات نگاه کردن به پام رو نداشتم. پس چشم دوختم به صورت پیمان و تو چشماش زل زدم تا از چشماش بفهمم همه چیز رو به راهه یا نه.

داشت گریه میکرد. اشکاش آروم روی گونه اش سر میخوردن و اون از اینکه یه مرد و داره جلو من و یه مرد غریبه دیگه و یه پرستار اشک میریزه خجالت نمیکشید. کمی پامو تکون دادم. درد داشتم ولی تکون میخورد. سخت تکون میخورد ولی حس میکردم داره تکون میخوره. آروم از سینه پیمان جدا شدم و چشم دوختم بهش و گفتم میتونم راه برم نه؟

و اون فقط سرش رو به علامت آره تکون داد.

با آره ای که به نادیا گفتم ناگهان خنده تمام لبش رو پر کرد و بدون هیچ پیش زمینه ای ناگهانی از روی تخت خیز برداشت به پایین تخت و من فقط نگاهم رو ازش دزدیدم.

با خیزی که برداشت پاچه پاره شلوار صاف شد و اون پوسته های مرده روی پاشو ندید. اون رد بخیه های بلند رو ندید اما به ثانیه نکشید که پخش زمین شد و من به طرفش خیز برداشتم و گرفتمش. اما پسم زد. ولی با لبخند زمزمه کرد

- انقدر باهاش راه نرفتم یادم رفت چطوری باید راه برم خوردم زمین. چیزیم نیست. خودم پا میشم.

ناچار دستم رو به طرفش دراز کردم تا بلند شه.

دست پیمان رو گرفتم و اینبار آروم از روی زمین بلند شدم. اما....

نگاهم رو وحشت زده روی صورت پیمان چرخوندم و خواستم بپرسم چرا میلنگم ولی زبونم قفل شده بود.

منتظر بودم جیغ بزنه. گریه کنه. سر من داد بزنه. به زمین و زمان فحش بده. بزنه تو سینه ام ولی لال شد. دهنش هر بار باز میشد ولی بی صدا دوباره بسته میشد. ترسیدم. وحشت کردم. تکونش دادم ولی اون فقط با چشمایی که لحظه به لحظه گرد تر میشدن نگام میکرد. نمیدونم چقدر طول کشید تا صدای سیلی گوشمو پر کرد. سیلی ای که یه مرد غریبه تو صورت عزیزترین کسم خوابوند. نادیا لرزید ولی حرف نزد. اشک نریخت. داد نزد. فقط مثه یه ماهی دور از آب لرزید.

نمیدونم کی از مطب بیرون اومدیم نفهمیدم کی نادیا رو ازم گرفت و رو صندلی عقب نشوندش. نمیدونم کجا داشت میرفت. فقط نادیا رو میدیدم که همونجور لال شده بود و فقط میلرزید. کت من و مانی و حتی آریانا روش بود. بخاری ماشین روشن بود ولی اون هنوز میلرزید.

نگاهم که به سمت پنجره خورد دیدم داریم میریم همون جاده کذایی آبعلی. همون خراب شده ای که اولین روز زندگی مشترکمون رو زهر کرده بود.

خواستم داد بزنم سر مانی. خواستم بگم مرتیکه برا چی اومدی تو این جاده کوفتی اما ترسیدم. ترسیدم نادیا حالش بدتر شه. ترسیدم همه چی بدتر شه. تو گیر و دار داد زدن یا نزدن بودم که با ترمز ناگهانیش وایساد کنار جاده ای که بازم پرنده توش پر نمیزد تنها مسافرش همون کامیون های گاه و بیگاه لعنتی بودن.

مانی از ماشین پیاده شد و در عقب رو باز کرد و تقریبا نادیا رو از تو بغلم کند و وادارش کرد روی پاش وایسه. پایی که حالا یکی 4 سانت کوتاهتر از دیگری بود. پایی که حالا داشت به همه مون دهن کجی میکرد. پایی که نادیامو لال کرده بود و لرز رو به جونش انداخته بود. اما مانی انگار نمیدیدش. فقط داد میزد. داد میزد و نادیا رو تکون تکون میداد و مجبورش میکرد راه بره. اما انگار به راه رفتن تنهاشم قانع نبود.

نادیا لجوجانه به مانی آویزون شده بود و حاضر نبود حتی نیم قدم بر داره. اما مانی از خودش جداش کرد. با بی رحمی. خیز برداشتم تا برم نادیامو بگیرم که داد زد

- جلو اومدی نیومدی. برگرد تو ماشین.

یه قدم دیگه برداشتم و چشم دوختم به نادیا تا یه نیم نگاه کنه و به طرفش برم که دوباره داد زد

- گفتم برگرد تو ماشین.

وایسادم و چشم دوختم به نادیا اما اون ازم روشو بر گردوند و نگاه تلخش رو بهم دوخت و باز تو خوش مچاله تر شد و لرزید.

نادیا هنوز تو شوک بود. پیمان نمیتونست درست فکر کنه و هیچ کاری نمیتونست بکنه. ولش میکردم جای نادیا هم میشست زار میزد مرد گنده. آریانا هم که تعطیل بود کلا.

خنده دار بود اگه بگم نادیا رو درک میکردم. میدونستم خیلی عوضی شدم. میدونستم نباید داد میزدم. نباید اونجور از خودم جداش میکردم ولی نمیتونستم. راهی نداشتم. باید بالاخره داد میزد. باید خالی میشد وگرنه داغون میشد. از پا در میومد. نادیا اگه خم میشد و بهش پا میدادی زود فرو میریخت و نباید میذاشتم این اتفاق بیفته.

محکم بازوهاش رو فشار دادم و تکونش دادم و اون بغض لعنتیمو پس زدم و سرش داد زدم

- د لا مذهب حرف بزن. داد بزن. یه غلطی بکن. منو هل بده. ابروهاتو تو هم بکش و دندوناتو بهم فشار بده و فقط داد بزن. سر من. پیمان. آریانا. این جاده. خدا. زمین. زمان. د داد بزن نادیا.

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

پیمان نشسته بود لبه صندلی عقب ماشین و پاهاش رو روی زمین گذاشته بود و نگاهش به من و نادیا بود.

داشتم نادیا رو تکون میدادم و از خودم سعی میکردم جداش کنم تا روی پاش وایسه. کم کم دستاش از بازوهام جدا شد و آروم روی زمین نشست و ثانیه ای چشم دوخت بهم و بعد بی هیچ حرفی شلوار جینش که از درز کناری پاره کرده بود تا بتونه با وجود گچ، پاش کنه رو آروم کنار زد و دستش روی پاش حرکت کرد. دستای لرزونش رو روی پوسته پوسته های پاش و جای بخیه های قرمز رنگ کشید و ثانیه ای بعد بالاخره صدای هق هق خفه اش اون سکوت آزار دهنده رو شکست.

بالاخره اون لرزش بی صدا و سنگینش جاش رو به لرزش شونه هاش از گریه داد. آروم و بی هیچ حرفی جلوش نشستم و گذاشتم گریه کنه. با خودش کنار بیاد. کم کم واقعیت رو لمس کنه. نمیدونم چقدر گذشت که احساس کردم دیگه حرکت دستاش روی پاش آروم و به حالت تنها یه لمس کردن نیست. فشار دستاش و اون غضبی که آروم آروم جاش رو میگرفت رو میتونستم از روی رگای برجسته دستش حس کنم.

دستم تا نیمه به طرفش رفت تا دستاش رو پس بکشم اما نگاهم قبل دستم چرخید و روی صورت غریب و بی حس نادیا چرخید و رد نگاهش رو گرفت. نگاهش به پیمان بود.

آروم از کنارش بلند شدم. دیگه جای من نبود. باید پیمان کنارش می بود. شاید میتونستم آرومش کنم ولی قطعا پیمان بهتر از من میتونست آرومش کنه. وقتی از مقابلش رد شدم اجازه دادم بغضم آزاد بشه. روبروی پیمان ایستادم و آروم دستم رو پشتش زدم و لبخند محوی زدم. نمیدونم لبخندم به لبهام رسید یا نه. نمیدونم پیمان حسش کرد یا نه. اهمیتی هم نداشت تو اون شرایط.

فکر کنم مانی سعی کرد وقتی از کنارش رد میشدم بهم لبخند آرامش بخشی بزنه. نمیدونم شایدم خواست قدم هام رو محکم کنه. هر چی بود اون لحظه انقدر مهم نبود که بخواد ذهنم رو درگیر کنه. آروم نشستم جلوی نادیا روی زمین. داشت گریه میکرد اما بی صدا. انقدر بی صدا که دلم گرفت. انگار تو همون چند دیقه کاملا عوض شده بود. دیگه اون نادیایی که اون شب وقتی دستش با چاقو برید بلند بلند جیغ جیغ میکرد و صدای گریه هاش من رو یاد بچه ها مینداخت، جلوم نبود. اون نادیایی که تا دو ساعت چسبید تو بغلم و دست چسب زده اش رو یه انگشتی بالا گرفت جلوم نبود. حالا با دردی هزار برابر اون جلوم رو زمین نشسته بود و فقط تو دلش زار میزد و من گوله گوله اشکایی که پایین میومد و نفس بند اومده ای رو میشنیدم که انگار اونم سعی داشت با کمترین صدای ممکن بیرون بده.

ولی فشار دستاش روی پاش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد و این رو از رگ های بیرون زده دستش میفهمیدم. انگار تمام اون جیغای بنفش و گریه های بلند جاش رو به همون فشار داده بود. آروم دستم رو روی دستش گذاشتم و سعی کردم از پاش جدا کنم. اول مقاومت کرد. زورش انقدر زیاد شده بود که باورم نمیشد. ولی بالاخره دستش رو جدا کردم. حالا رد خراش هایی که با ناخن هاش روی پاش انداخته بود به قرمزی های پاش اضافه شده بود. دلم نمیخواست بیشتر از این ببینه و غصه بخوره. آروم شلوارش رو روی پاش انداختم. صدای سردش دستم رو نیمه راه متوقف کرد

- نکش. میخوام ببینمش. اگه دلت آشوب میشه برو تا نبینیش. چون من میخوام ببینمش.

تلخ بود. مثل زهر. اما لبخند زدم و آروم دستم رو روی پاش گذاشتم و نوازشش کردم .

دست دیگش که تو دستم بود سفت شد و کم کم فشار ناخن هاش رو توی دستم حس کردم و این فشار با هر بار نوازش من روی پاش بیشتر میشد. اما کم نیاوردم. بعد از چند دیقه سکوت رو شکستم.

- با خودم یه جنازه رو بردم بیمارستان. عزیز ترینی رو تو بغلم داشتم میبردم که صورتش پر از خون بود. پاش آویزون بود و وحشتناک. تنش سرد بود. چشماش بسته بود. شاید تنها چیزی که باعث میشد تو هر ثانیه هزار بار به خودم بگم اون زنده ست همون سینه اش بود که آروم آروم بالا و پایین میرفت. تو اورژانس تو اون هُل و ولا صدای هر کسی که از کنارم رد میشد بلند فریاد میزد

- نمیمونه. شایدم مرده.

یه راست بردنت اتاق عمل. انقدر شرایط بد بود که کسی حتی ازم نخواد برگه ای رو امضا کنم تا تو رو ببرن تو اتاق عمل. نمیدونم چقدر گذشته بود. یه ساعت دو ساعت. یه دیقه ده دیقه!!!!!! هر چی بود برا من انگار یه عمر گذشته بود که با تلفن آریانا از هپروت پرت شدم دوباره پشت در اتاق عمل. نمیدونم چند بار زنگ خورد و قطع شد و دوباره زنگ خورد تا گوشی رو برداشتم.

صدای آروم آریانا که معلوم بود از خط و نشون هایی که مامانت برامون کشیده داشت حرف میزد و شوخی خنده های مانی از اونور که دائم میپرید که رفتین صفا؟ نکنه مهمونا رو پیچوندین و لب دریایین الان...... با صدای زنی که مدام پشت بلند گوی بیمارستان تکرار میکرد دکتر فلانی اتاق عمل دکتر بیساری بخش اورژانس و ... قاطی شده بود.

من که صدا ازم در نمی اومد. ولی حتما اونا هم از همون سر و صداها فهمیدن کجاییم. نمیدونم چی گفتم و شنیدم. اون لحظه هیچی نمیفهمیدم. نفهمیدم کی تلفن رو قطع کردم و چقدر گذشت که مانی و آریانا هراسون روبروم وایسادن و این بار سه تایی پشت اون در قدم رو رفتیم و برگشتیم تا بالاخره در باز شد.

دروغ چرا جرات تکون خوردنم نداشتم. حتی جرات شنیدنم نداشتم. از هر حرفی میترسیدم. آریانا هم بدتر از من داشت عقب عقب میرفت به جای رفتن پیش دکتر. مانی رفت جلو. محکم وایساد و فقط گوش شد و حتی صدای نفس های دکترم رو هوا قاپید مبادا که چیزی رو نشنوه.

دکتر رفت و چند دیقه بعد تو رو تخت بیرون اومدی. خوشحال بودم که همیشه خودت رو برنزه میکردی چون اون لحظه انقدر رنگ پریده بودی که قطعا اگر سفید بودی باورم نمیشد زنده باشی.

وقتی بردنت بخش مراقبت های ویژه تنم لرزید و ناخوداگاه برگشتم سمت مانی تا ببینم قضیه چیه. برای اولین بار نگاهش گرم نبود. مطمئن نبود. آروم نبود.

- 5 روز تو کما بودی و من هر روز هزار بار مردم و زنده شدم. سرت رو درد نیارم تو اون 5 روز خیلی حرفها شنیدم. حرفهایی که داغون و داغون ترم کرد. دو تا از مهره های ستون فقراتت آسیب دیده بودن. دکترا میگفتن به احتمال 90 درصد فلج میشی. به هیچ محرکی میگفتن جواب نمیدی. دنده هات شکسته بودن. پات تو گچ بود ولی خورد و خاکه شیر بود. میگفتن باید سه تا عمل دیگه روش انجام بدن که همه شون مستلزم به هوش اومدن توست. تو بخش ICU بودی و میگفتن ممکنه خیلی اتفاقات دیگه ای هم افتاده باشه. خلاصه راحتم کرده بودن. آب پاکی رو کامل رو دستم ریخته بودن. روزای بدی بود. همه کلافه بودن و هیچکس هم کاری نمیتونست بکنه. گاهی از اونهمه اصطلاح علمی و عجیبی که هر روز دکترا بهمون میگفتم کلافه میشدم. دیوونه میشدم. نمیفهمیدم چیه که. فکر میکردم حتما اینم یه مشکل وحشتناک دیگه ست. تنها کاری که ازم بر میومد نذر و نیاز بود. به خدا گفتم از هیچکدومه این حرفا نه سر در میارم و نه میخوام سر در بیارم. میخوام فقط تو رو دوباره بهم برگردونه. و برگردوند. بعد از 5 روز و تازه ماجرا شروع شد. برگشتنت همچین فرقی با بیهوشیت نداشت چون دائم مسکن های قوی بهت تزریق میکردن و میبردنت اتاق عمل و دوباره بیهوش می آوردنت و دوباره روز از نو روزی از نو. برای پات از استخون لگنت گفتن میخوان پیوند بزنن. نمیفهمیدم چی میگن فقط کاغذ پشت کاغذ بود که جلوم میذاشتن که امضا کنم یعنی که رضایت دادم. این تنها کار مثلا مفیدم تو اون روزا بود. تو آخرین عمل بهم گفتن بالاخره میزان کوتاهی پات رو با هزار جور چیزای عجیبی که میگفتن و من نمیفهمیدم اصلا، به 4 سانت رسوندن. ولی هنوز تو واکنشی به آزمایش هاشون نشون نمیدادی و هنوز میگفتن فلج میشی. من خودخواه شده بودم و فقط تو رو میخواستم. حالا هر جوری که باشه. هزار جور نذر کردم. شبا تا صبح به خدایی که نمیدونستم اصلا صدامو میشنوه یا نه و میخواد چیکار کنه التماس میکردم که فقط ازم نگیرتت.

حتی از بیمارستانم که مرخص شدی هنوز این پا حسی نداشت. یک ماه و نیم بعد که رفتیم برا چکاپ بهم گفتن تا حدودی مشکل رفع شده و پات حس داره و میتونی راه بری. یادته کی بود؟ همون روزی که شبش ده تا از النگوهات رو ازت گرفتم و گفتم نذر کردم بدم به یه دختری از کمیته ای که مامان عضوش بود و به خونواده های بی بضاعت برا ازدواج کمک میکردن. یادته چه جنجالی راه انداختی که خسیس زورت اومد بری بخری و مخصوصا دنبال بهانه بودی اینا رو بگیری ازم و از کجا معلوم نری بفروشیشون. اصلا این چه نذریه که بعد از یه ماه و نیم یادت افتاده.

میدونستم از تکون دادن اون النگوها ذوق میکنی و دوستشون داری. همیشه از بچگی مامانم تو گوشم خونده بود که یا چیزیت رو به کسی نده یا اگه میدی بهترین و اونی که بیشتر از همه دوستش داری رو بده. برا همین با خدای خودم معامله کردم که بهترین چیزی که دوستش داری رو میدم اونم جاش پات رو برگردونه. همون معجزه ای که دکترا میگفتن رو میخواستم. باید رو همه النگوهات معامله میکردم ولی دلم طاقت غصه خوردنت رو نداشت. شاید تقصیر من بود و اگه رو همش با خدا معامله کرده بودم الان این پا سالم سالم بود. منو ببخش. منم مقصرم.

دلم از اونهمه عشق پیمان لرزید. از اونهمه صداقت و پاکی و سادگیش. از حرفش. از معامله اش. از اینکه خودش رو شریک مشکلم دید. از اینکه جا نزد و مثه یه مرد تقصیر بی احتیاطی و سر به هوایی من رو به گردن خودش گرفت. نگاش کردم. چشم دوختم تو چشماش. تو چشمایی که حالا درست مثل چشمای خودم سرخ بود. به دستایی که میدونستم فشار ناخونام زخمشون کرده. و لبخند زدم. لبخندی که شاید یادم رفته بود سهم شریک زندگیم و تموم صبر و بردباری هاش بود. لبخندی که باید خیلی زودتر از اینها بهش میزدم. سرش پایین بود و لبخندم رو نمیدید. سهمش رو نمیدید و طلب نمیکرد. آروم دست آزادم رو زیر چونه اش گذاشتم و سرش رو بالا آوردم و دوباره بهش لبخند زدم. اونم لبخند زد.

دستش رو باز کردم و چشم دوختم به رد ناخن هام روی کف دستش و آروم بوسیدمش. دستش رو جمع کرد. انگار همون حسی بهش دست داد که به بابا روز عقدمون تو محضر وقتی پیمان خواست دستش رو ببوسه و بابا دستش رو جمع کرد و صورتش رو بوسید، دست داده بود.

- نادیا شرمنده ترم نکن. همین که ازم رو نگرفتی اونم با وجود سکوت این چند وقتم و اخم و تخم هام از سرم هم زیادیه.

بعد ساکت شد و کمی این دست اون دست کرد و دوباره لب باز کرد. چشم دوخت بهم و

- نادیا دیگه نمیخوام چیزی رو ازت قایم کنم. نادیا هنوز مشکل کامل حل نشده. باید خیلی مراقب پات باشی. مخصوصا الان که گچ رو باز کردی. کوچکترین ضربه میتونه یه فاجعه درست کنه. توی پات الان هزار جور چیز مختلفه که منم نمیدونم چیه ولی دکتر تاکید کرده رو این موضوع. یعنی که سر به هوایی رو باید بذاری کنار. و .... یه چیز دیگه.....

- چیه پیمان. باز چرا به من من افتادی؟ بگو. دیگه بدتر از اینه؟

- نمیدونم ولی میدونم خیری توشه. ولی بایدبدونی که فعلا نمیتونی بچه دار بشی. هر فشاری ممکنه مشکل ساز باشه. سنگینی و فشار به پات فعلا خطرناکه.

یه حس عجیبی بهم دست داد. ناراحت شدم. میدونستم حالا ها نمیخوام بچه دار بشم ولی خوب دیدی یه وقتایی که از چیزی منعت میکنن حریص تر میشی.... نمیدونم. غصه خوردم و دوباره سکوت کردم و به دست پیمان تکیه کردم و بلند شدم و تو دلم حسرت خوردم. کفر گفتم. پیمان نشنید ولی مطمئنم خدا شنید. منم میخواستم بشنوه. از گفتنش هم پشیمون نبودم. بهش گفتم خیلی نامردی. اما نمیدونستم مرد هست یا زن. فقط میخواستم بدونه نامرده. بهش گفتم جای تو رو تنگ کرده بود پام یا چشم دیدنش رو نداشتی. باید میگفتم وگرنه دق میکردم. خدای خودم بود و به کسی ربط نداشت چی بهش میگم و کسی هم نمیفهمید که اظهار فضل کنه و بهم بگه کفر نگم یا بگم.

راه که نه، لنگیدم. ولی بهش فکر نکردم. نگاهم هی رو پام برگشت ولی ازش گرفتمش. اون لحظه گنجایشش رو نداشتم. ولی در نهایت از خیر راه رفتن باهاش گذشتم.

نادیا ناگهان نگاهش تلخ شد و منقبض. دوباره اشک روی صورتش جاری شد و دستش رو از دستم در آورد و لی لی کنان از کنارم رد شد و خودش رو به ماشین رسوند و بی هیچ حرفی روی صندلی نشست و در رو بست. نه. کوبید. درست مثل در تاکسی که هر روز آماج کوبش های فکر خراب و عصبی همه مون میشه و راننده تاکسی زیر لب زمزمه میکنه مال خودش نیست که دلش بسوزه.

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

- مانی من رو ببر خونه. خسته ام.

- ولی همین الانم دیر میرسین فرودگاه.

- من جایی نمیرم.

نگاهش رو از شیشه برگردوند و چشم دوخت بهم و اینبار رو به من

- اما اگه تو میخوای بری میتونی خودت بری.

- نه. هر وقت حوصله شو داشتی دو تایی میریم. حتما مصلحت تو نرفتنه.

پوزخند زد و نگاهش رو بی هیچ حرفی دوباره روی پنجره برگردوند و تا وقت پیاده شدن حتی یک کلمه هم حرف نزد. شده بود نادیایی که اصلا نمیشناختم. بهش عادت نداشتم. دیگه نمیتونستم فکرش رو بخونم. سکوتش بیشتر از اینکه آرومم کنه نگرانم کرده بود. انگار سکوت قبل از طوفان بود. اما جرات شکستنش رو هم نداشتم. انگار نگاهش با تیزی بهم هشدار میداد که صدات در نیاد. نمیخوام صداتو بشنوم.

مانی روبروی خونه نگه داشت و نادیا بدون اینکه به هیچکس نگاه کنه در رو باز کرد و دوباره لی لی کنون از ماشین پیاده شد و باز در رو محکم کوبید و دم پنجره مانی ثانیه ای ایستاد و زیر لب تشکری کرد و بعد رد شد و کلید رو به در انداخت و ....

تازه اون موقع بود که به خودم اومدم. از ماشین پیاده شدم و سرسری خداحافظی کردم و به طرف در خونه رفتم که نادیا باز گذاشته بود. به مانی و آریانا تعارف نکردم بیان بالا. شاید یادم رفت. شایدم نمیخواستم بیان. شایدم حس کردم خودمم زیادی ام چه برسه به اینکه اونا رو هم بگم بیان.

با چشم توی خونه رو چرخیدم تا ببینم کجاست که چشمم به در همیشه باز اتاق کار خورد که حالا درش بسته بود. نمیدونم ولی حدس زدم باید اونجا باشه. چند ضربه به در زدم و منتظر شدم. شاید منتظر یه حرف. یه بیا تو. یه بله یا هان یا هرچی.

میدونستم پیمان منتظره تا بگم در بازه بیا ولی دلم نمیخواست بیاد تو. میخواستم تنها باشم. برای اولین بار دلم میخواست تنها باشم. تنهای تنها. مثل تمام اون روزا و شبایی که مامان و بابا سر کار بودن و آریانام سر کار و همه شون ده یازده شب میومدن. برای اولین بار آرزوی یکی از اون شبا رو کردم. یکی از اون تنهایی ها رو. ولی دیگه دیر بود برای چنین آرزوهایی چون دیگه تنها نبودم. چون دیگه اون دختر خونه نبودم. حالا یه زن بودم. زن شوهر دار. همون شوهری که تو دستشویی هم که رفتی بخواد اختیار اومدن داره. دقیقا معنی واژه شوهر تو اون لحظه ها همین بود برام. حتی یه ذره هم محترمانه تر از این نبود. و من چقدر ازش خسته بودم. چقدر دلم تنهایی هام رو میخواست.

من اجازه تو اومدن ندادم ولی بعد چند دیقه در رو باز کرد و تو اومد. اینم یکی از همون اجازه های قانونی بود که یه شوهر داشت و منم بیجا میکردم دهن باز کنم و اعتراضی کنم. ولی من دهن باز کردم. اخم کردم و اعتراض کردم و شوهر من به عکس خیلی شوهر ها سنگ من مرد خونه ام و هر کار بخوام میکنم رو نزد. وای نستاد باهام کلنجار بره. به همون آرومی که تو اومده بود عقب گرد کرد و از در اتاق رفت بیرون. فقط در رو نیمه باز گذاشت. شاید از درد فضولی شاید از نگرانی شاید از کنترل کردن من یا چمیدونم هزار تا شاید دیگه. اما اون لحظه در همین حدش هم برای من خیلی بود.

روی مبل روبروی راهرویی که به اتاق ها میرسید نشسته بودم و تمام نگاه و حواسم به اتاق کاری بود که درش رو نیمه باز گذاشته بودم. سکوت اتاق با صدای فلزی که روی کف پارکت قل میخورد دائم شکسته میشد. نمیدونم چی بود ولی مطمئن بودم خطری نداره و همین جلوی کنجکاوی بیشترم رو میگرفت. فکر کنم یه ساعتی میشد که همونجور روی زمین پشت به در نشسته بود و صدای اون فلز سکوت رو میشکست. دیگه خیالم راحت شده بود که کاری نمیکنه. برا همین از روی مبل بلند شدم و رفتم آشپزخونه تا شام درست کنم. میخواستم خودم رو سرگرم کنم تا این سکوت کمتر به چشمم بیاد. شاید چون تو این دو ماهی که نادیا پا گذاشته بود تو خونه ام دیگه اون سکوت خونه به دست فراموشی سپرده شده بود. انگار دلم برای اون صدای بلند و اعصاب خورد کن ضبطش هم تنگ شده بود.

در فریزر رو باز کردم تا یه چیزی پیدا کنم برای شام. چشمم به کشو ها بود و خودم تو یه دنیای دیگه. باز یاد نادیا افتادم که یهو 5 دیقه جلو این در باز وای میستاد و بهش هم که میگفتم مگه نمایشگاهه میخندید و باز نگاهش رو میدوخت و میگفت دلم یه چیزی میخواد که نمیدونم چیه.

خنده داره ولی با اینکه فاصله مون درست به اندازه بیست قدم بود ولی انگار کیلومتر ها ازم فاصله داشت که اونجور دلتنگ همه کاراش شده بودم. بالاخره بی نتیجه و دست خالی در فریز رو بستم.

آروم رفتم سمت اتاق کار و تقه ای به در نیمه باز زدم و وارد شدم. رفتم روبروش. دیدم رو زمین نشسته و پاهاش رو باز کرده و حلقه دستش رو روی زمین قل میده. مونده بودم چطور حوصله اش از دو ساعت کار تکراری خسته نشده. بعید بود از روحیه نادیا. دستم رو آروم طرف حلقه بردم و روش گذاشتم. حلقه از حرکت ایستاد و با ایستش نگاه نادیا هم به حال برگشت و آروم بالا اومد و روی صورتم ثابت شد.

- خسته نشدی از صداش؟ از اینهمه تکرارش؟

- کاری داری پیمان؟

- آره.

- بگو؟

- گشنمه.

- خوب؟ برو یه چیزی بر دار بخور.

- آخه دلم یه چیزی میخواد که نمیدونم چیه.

- من چیکار کنم؟

- نادیا پاشو دیگه. بیا بریم شام درست کنیم.

- من میل ندارم.

- اما من میل دارم.

- منم گفتم برو یه چیزی بخور.

حرصی داشت میشد ولی خوشحال بودم. چون بالاخره چهار کلمه حرف از دهنش در اومده بود و این سکوت اعصاب خراب کن شکسته بود. به اخماش و عصبانیتش توجه نکردم و آروم دستش رو گرفتم و بلندش کردم و همزمان زمزمه کردم

- وقتی ساکتی حوصله ام سر میره. پاشو بریم آهنگ گوش بدیم و شام درست کنیم. ساعت 11 شبه.

بلند شد ولی هنوز قدم اول به دوم نرسیده با کج شدن سمت چپ بدنش اشک تو چشماش حلقه زد و دستش رو از دستم بیرون کشید و گفت

- حوصله ندارم. ولم کن.

کلافه شدم و دستش رو دوباره گرفتم و دنبال خودم کشیدمش و

- بالاخره که چی. نمیتونی که تا ابد بشینی تا چشمت نبینه پات رو. باید باهاش کنار بیای. بی خیالش شو. نبینش. بهش محل نذار.

- میخوام محل نذارم ولی وقتی میلنگه بهم میگه من اینجام. مجبوری محلم بذاری.

- میریم یه کفش سفارش میدیم که مشکل رو حل کنه.

- من از کفش پاشنه دار متنفرم اونوقت تو خونه هم با کفش پاشنه دار بگردم؟

- خوب یه دمپایی سفارش میدیم.

- دوست ندارم تو خونه چیزی پام باشه.

افتاده بود رو دنده لج. داشت لجبازی میکرد و میدونستم ول نمیکنه. برا همین موضع ام رو عوض کردم

- تو که همه کار عجیب غریبی بلدی. خیلی وقتا دیدم رو نوک پا راه میری. میتونی از این به بعد با پای چپت نوک پا راه بیای. اینجوری دیگه مشکل حل میشه.

انگار به مذاقش خوش اومد. پای چپش روی نوک پا رفت ولی نتونست تعادلش رو حفظ کنه. تقصیرم نداشت همین که با پای تازه از گچ در اومده میتونست راه بره خودش کلی بود. مردم باید یه 6 جلسه ام فیزیوتراپی میرفتن تا با پای سالم بتونن دوباره راه برن.

دستش رو گرفتم و برانکه ناامید نشه گفتم

- چیز عجیبی نیست. باید چند جلسه فیزیوتراپی بری تا پات از این خشکی در بیاد. اگه پات مشکلی هم نداشت بعد از سه ماه تو گچ بودن و تکون نخوردن بهتر از این نمیشد.

نمیدونم ولی به نظرم مجاب شد. دستم رو چسبید و آروم رفتیم آشپزخونه. نشست رو صندلی و رو به من کرد

- خودت باید شام درست کنی. من که گناه نکردم اسمم شده زن خونه. تو هم تا دیروز خونه مامانت نبودی که بلد نباشی غذا درست کنی. میدونم بلدی آشپزی.

خندیدم بهش و بی هیچ حرفی در فریزر رو باز کردم و کشوها رو باز و بسته میکردم که صداش بلند شد

- مگه نمایشگاهه که دو ساعت درش رو باز کردی و تماشا میکنی؟ یه چیزی بردار دیگه.

خندیدم. از ته دل. داشت حرفای خودم رو پسم میداد.

- آخه دلم یه چیزی میخواد که نمیدونم چیه. مگه برا خودت اتفاق نیفتاده؟

- در فریز رو ببند بشین فکر کن چی میخوای. فهمیدی پاشو بر دار.

 

---------

 

- پیمان؟

- هوم؟

- اگه منو اینجوری میدیدی بازم حاضر بودی باهام ازدواج کنی؟

- نادیا جون من حلقه ات رو بکن تو دستت. صداش رفته رو مغزم.

- چرا جوابمو نمیدی؟ چرا طفره میری؟

- ها؟ مگه چیزی پرسیدی؟ بیخیال بیا ببین چی پختم.

- پیمان وقتی ازت سوالی میپرسم نپیچونم. جوابمو بده.

- سوال مزخرف نپرسی جواب میدم.

- یه سوال کاملا جدی پرسیدم.

- جنبه حرف راست شنیدنم داری؟ اگه داری باید بگم صد در صد نه.

- هه. میدونستم.

- بازم صد در صد باید بگم که نمیدونستی. یعنی اصولا خیلی از مغزت کار نمیکشی که چیزی رو بدونی یا ندونی.

محض اطلاعت اگه گفتم نه برا این بود که من عاشق چشم و ابروت نشدم. عاشق شر و شیطونی هات شدم. عاشق سادگی و صداقتت شدم. عاشق کف دست بودنت شدم. عاشق مغرور بودن و متکی به خود بودنت شدم. عاشق اراده ات شدم. عاشق محکم بودنت شدم. عاشق اونهمه شور و صدا و شیطنتت شدم. ولی از وقتی گچ پات رو باز کردی انگار همه این اخلاقاتم با گچ پات ریختی دور. عوض شدی. نادیای من محکم بود. اهل دودلی نبود. اهل سر خم کردن جلو مشکلات نبود. میرفت تو دل سختی ها. باهاشون میجنگید. اما تو.... داری کسلم میکنی نادیا. میخوام وادارم کنی به شیطنت و بچگی کردن. میخوام صدای جیغ جیغا و کل کلا و خنده هات بپیچه تو خونه. اما تو فقط به خاطر یه چنین مشکلی از ساعت 4 بعد از ظهر تا حالا گند زدی به زندگیمون. از عصر اون حلقه شده اسباب بازیت و هی قلش میدی. نمیدونم منظورت چیه. نمیدونم تو فکرت چی میگذره ولی بهت قول میدم اگه چهار روز دیگه هم این حلقه رو هی قل بدی به هیچ نتیجه ای نمیرسی. اون حلقه چه بخوای چه نخوای تو دستت رفته و بیرون اومدنی هم نیست. تو هم بیرونش بیاری باز تو اصل موضوع تغییری ایجاد نمیکنه. پس بهتره مغزت رو شستشو بدی چون من اگه حرفی بزنم و تعهدی رو قبول کنم تا تهش هستم. قانون زندگی من اینه که یه بار عاشق شدم و هیچوقتم فارغ نمیشم ازش. ولی اگه بخوای خونه رو بکنی ماتمکده و یه گوشه بشینی و صبح تا شب بغ کنی یا گریه زاری کنی یا زندگی رو پوچ کنی یه روز، دو روز، یه هفته تحمل میکنم و نازت رو میکشم ول بعد وقتم رو بیشتر از اینکه تو خونه بگذرونم بیرون از خونه میگذرونم. اهل خیانت و زن بازی نیستم ولی اهل خوش گذرونی و تفریح و گردش هستم. اهل زندگی کردنم. پایه نباشی با دوستام میرم ولی مطمئن باش نه دستت بهونه ای برا طلاق میدم و نه عاشق پات شده بودم که حالا با مشکل پیدا کردنش ازت بگذرم. تو روت میگم که فردا ازم دلخور نشی. ازدواج کردم که خونه ام گرم بشه که خسته و کوفته رسیدم خونه زنم بهم گرما و محبت بده. با بوسه اش گرم بشم و زندگی رو مزه مزه کنم. وقتی فکرم خراب و اعصابم داغونه تو آغوشت آرامش بگیرم و خستگی از تنم در بیاد. خسته که رسیدم بوی غذای پیچیده تو خونه یادم بندازه یه شریک دارم. یه خونه دارم که مشکلات و اخم و نخمامو باید پشت درش جا بذارم و برم تو. یادم بندازه یکی رو دارم برا همه خوشی و ناخوشی هام. یکی رو دارم که پامو دراز کردم دست نوازشش روش حرکت کنه. خونه و رخت و لباس و غذام همیشه مرتب و آمادست.

شاید الان داری تو دلت فحشم میدی که مرتیکه انگار کلفتم من. نه. تو خانوم خونه امی و خودتم میدونی پایه همه جور کمک تو کار خونه هستم. شاید حتی بیشتر از تو و بهتر از تو . همونطور که تو این سالهایی که مجرد بودم خونه ام همیشه تمیز و مرتب و رخت و لباسم سر جاش و اتو شده و غذام به راه بود. اینم میدونی که الان هم فکر نمیکنم وظیفه توست این کارا. ولی حضور تو این رو تو ذهنم میاره که اگر خونه قراره تمیز بشه تو باید بلند شی تا منم پا به پات کمکت کنم. اگه قراره لباسی شسته شه تو باید بخوای تا با هم دست به کار بشیم. اگه تو اینجور یه گوشه بشینی منم با دیدنت دستم به هیچ کدومه این کارا نمیره و اونوقته که خونه میشه برامون جهنم جای آرامش و گرما. اونوقته که هر روز از هم دور و دورتر میشیم. اونوقته که دیگه حرفی برا هم نداریم. اونوقته که من میرم با دوستام میچرخم و تو تنها میمونی و بعد من رو متهم میکنی که مرد من مرد نبود. تا دید پام اینجوریه ولم کرد و رفت دنبال خوشیش. ولی یه کم فکر کنی الان میتونی درک کنی که اگه رفتم بابت چی رفتم. حالا خود دانی. میدونم برات این مشکل خیلی بزرگه. سخته. میدونم هیچکس نمیتونه درکت کنه. حتی من با تمام عشق و علاقه ام و نزدیکیم به تو. ولی باهاش کنار بیا. هر کاری بگی میکنم و هر کمکی بهت میکنم اگه بدونم میخوای باهاش کنار بیای. ولی اگه ببینم میخوای زندگی رو به جفتمون زهر کنی نه نادیا. تو خونه پیدام نمیکنی.

- پس چند وقت تنهام بذار. میخوام تنها باشم. برو.

- کجا برم؟

- نمیدونم. من و این خونه رو بذار و خودت هر جا میخوای برو.

- چند وقت؟

- نمیدونم.

- با نمیدونم کار درست نمیشه. این یعنی منو میخوای از سرت وا کنی و دوباره همین راهی که شروع کردی رو ادامه بدی. بشین فکر کن ببین میخوای چیکار کنی و براش واقعا به تنهایی و نبود من نیاز داری یا نه من در کنارت میتونم کمکت کنم. به نتیجه برس با خودت و بعد بهم بگو چیکار کنیم.

- مطمئنم میخوام تنها باشم. چون الان همش احساس میکنم داری بهم ترحم میکنی. شدم وبال گردنت که مجبوری چون زنتم باهام کنار بیای و دم نزنی. دیگه اون اعتمادی که به خودم داشتم رو ندارم. دیگه حس نمیکنم باید از خداتم باشه که من زنت شدم.

- نمیدونم نادیا. گفتم بهت. هر تصمیمی بگیری که به زندگیمون کمک کنه و بتونه برامون دوباره بسازتش تا بتونیم فردا روز تو زندگیمون به موفقیت ها و آرزوهامون برسیم و راضی باشیم، قبول میکنم. دارم خوراک درست میکنم. یه سالاد درست میکنی؟

- حوصله ندارم.

- اون مشکل من نیست. داریم شام درست میکنیم. من غذا رو دارم درست میکنم پس تو هم باید یه کاری بکنی. میخوای تو بیا غذا رو درست کن من سالاد درست میکنم.

- پیمان خودت میدونی گاهی وقتا بد میری رو اعصابم؟

با حرص این جمله رو گفت و از رو صندلی بلند شد و لی لی کنان رفت سمت یخچال و درش رو باز کرد و خم شد تا بساط سالاد رو در بیاره. منم بهش خندیدم. بعد آروم از کنارش رد شدم و

حرصی داشتم بساط سالاد رو در میاوردم که گرماش رو کنارم حس کردم و نفس هاش رو تو گوشم. اون لرز همیشگی و شیرین دوباره اومد سراغم. سرم رو کمی پس کشیدم که اینبار کنار گوشم زمزمه کرد

- گفتی میخوای بوسم کنی؟

خنده ام گرفت. برگشتم سمتش و با دست هل دادمش. رو دو زانو بود و با حرکت سریع من افتاد رو زمین. نا مردی نکرد و محکم بهم تنه زد. منم که با اون پا آخر تعادل بودم و خوب دیگه افتادم رو زمین. بهتره بگم پخش شدم رو زمین و اون بلند بلند خندید و

- حقته. تا تو باشی شوهرت رو هل ندی.

- به طرفش خم شدم و با دست تو سینه اش مشت زدم که دستامو گرفت و منو کشید تو بغلش. منم تمام وزنم رو انداختم روش و خنده خبیثانه ای کردم که حلقه دستاش دورم محکم شد و آروم بوسیدم. نمیدونم چقدر تو اون حال و هوا بودیم که با بوی تو آشپزخونه سریع من رو گذاشت رو زمین و با دو تا قدم بلند خودش رو رسوند به گاز و

- دیدی سوختن. همش تقصیر تو ست. آخه چه وقته بوس کردن بود بچه جون. منو بگو که گفتم گناه داره. بذا دلشو نشکنم.

- رو که نیست. سنگ پا قزوینه. من کی خواستم. خودت تنت میخواره به من چه؟

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

- پیمان وقتی میگم نه یعنی نه. پس بیا دستمو بگیر و مامان رو ناراحت نکن.

- نمیخوام.

- پیمان اون ماشین خیلی گرونه و مامان همچین پولی نداره.

- همش سر کاری آخرشم هیچی برام نمیخری و همیشه هم میگی گرونه.

- پیمان بی انصافی نکن. همین الان به خاطر تو اومدیم لندن. خودتم که خوب میدونی پول هتل و هواپیما چقدر شد. پس اینجوری حرف نزن.

پیمان کوچولو با دیدن ماشین برقی مشکی ای تو ویترین فروشگاه اسباب بازی فروشی برای اولین بار پاش رو به زمین کوبیده بود و مریم رو کلافه کرده بود که باید برام بخریش. و بر عکس همیشه زیر بار هیچ حرفی نمیرفت و این مریم رو ثانیه به ثانیه عصبی تر میکرد. دلش میخواست براش بخره ولی واقعا گرون تر از اون بود که چشمش رو ببنده و به خاطر دل پسر کوچولوش بخرتش.

در نهایت مریم دست پیمان رو میگیره و آروم از مغازه بیرونش میاره. پیمان به محض خروج با حرص دستش رو بیرون میکشه و شروع به دویدن تو پیاده رو میکنه و مریم مطمئن از اینکه نزدیک هتل هستن و پیمان گم نخواهد شد بهش این فرصت تنهایی رو میده تا خودش با موضوع کنار بیاد.

پیمان با حرص و قدم های سریع از مریم دور میشه که ناگهان چیزی محکم به قوزک پاش میخوره. درد تو پاش میپیچه و با عصبانیت سرش رو به عقب بر میگردونه و دختر بچه ای رو میبینه سوار ماشینی دقیقا شکل ماشینی که دقایقی پیش هر کاری کرده بود تا مامان بخره و نخریده بود. با حرص لگدی به ماشین دختر بچه میزنه و شروع میکنه تمام فحش هایی که بلده رو به دخترک میده و خوشحال از اینکه دخترک چیزی نمیفهمه. چراکه مامان بهش گفته بود که اینجا زبانشون انگلیسی هست. اما دخترک با حرص از ماشینش پیاده میشه و شروع میکنه به زبان انگلیسی اونهم فحش دادن به پیمان و هل دادنش.

مریم که از دور شاهد صحنه ست قدمهاش رو تند تر میکنه تا به پیمان برسه. دست پیمان رو سریع میگیره و وادارش میکنه به جدا شدن و سکوت. اما دخترک هنوز مشغول جیغ جیغ کردنه.

پیمان هم کوتاه نمیاد و هر کدوم به زبان خودشون با هم دعوا میکنند. مریم کلافه سرش رو بر میگردونه تا ببینه مادر دختر بچه کجاست که بیاد و غائله ختم بشه که مردی با تیشرت سفید و شلوار کتون قهوه ای با عینکی به چشم و خنده ای گشاد و قدمهایی سریع خودش رو به دخترک میرسونه.

مریم دست پیمان رو محکم گرفته و درحالیکه مشغول آروم کردنشه دوباره سرش رو به طرف مرد بر میگردونه و دهن باز میکنه حرفی بزنه که با تشخیص مرد که حالا روبروی دخترش ایستاده نگاهش مات و دهنش نیمه باز میمونه. ثانیه ای اشک تو چشمش جمع میشه بعد اخم و غضب و بعد غم و نا امیدی و در نهایت و کاملا بی اراده نگاهش روی ماشین دخترک ثابت میشه. مرد هنوز متوجه هیچکس جز دخترک که مدام جیغ جیغ میکنه و خودش رو تو بغل مرد انداخته و از پیمان به باباش بد میگه نمیشه.

دوباره نگاه مریم روی پیمان که با حسرت ماشین دخترک رو نگاه میکنه ثابت میشه. دخترکی که حالا میدونه کسی نیست جز خواهر نا تنی پسر کوچولوش. با این تفاوت که اون تو ناز و نعمته و هر چیزی اراده کنه بی برو برگرد و تو یه ثانیه دستشه و پسر کوچولوی خودش..... نگاه مریم رنگ نفرت میگیره و این همزمان میشه با بلند شدن مرد از روی زمین و برگشتن به طرف مریم و پیمان.

نگاه مرد برای چند ثانیه تو چشمای مریم خیره میشه و کاملا مشخصه که داره به مغزش فشار میاره تا این نگاه رو به یاد بیاره. مریم از اینهمه غریبگیش که امیر باید بهش زل بزنه و فکر کنه تا شاید یادش بیاد که کی مقابلشه دلش میگیره و دوباره تمام تلخی های سالها پیش تو ذهنش و نگاهش پر میشه.

مرد بالاخره بعد از سکوتی طولانی که با خط و نشون کشیدن های بی صدای پیمان و دخترک گاه شکسته میشد دهن باز میکنه و با لبخند رو به مریم

- مریم خودتی؟ چقدر عوض شدی. نشناختمت.

- ولی جنابعالی اصلا عوض نشدید.

- اه..... میدونی چند ساله ندیدمت؟

- مریم تو ذهن به اینهمه وقاحت امیر که با تمام اون اتفاقات حالا با اون لبخند اعصاب خراب کن جلوش وایساده بود و خاطرات یاداوری میکرد، فحش آبداری میده و سرش رو بلند میکنه و تنها پوزخندی به امیر میزنه.

- پسرته؟ کی ازدواج کردی کی بچه دار شدی؟ بزرگ شدی ها.

- قطعا قبل از اینکه جنابعالی ازدواج کنید و دختر دار بشید.

امیر قهقه میزنه و زمزمه میکنه: هنوزم بد خلقی هات رو ترک نکردی؟ پسرتم که بدتر از خودت. کم پیش بیاد کسی جرات کنه سر به سر کتی من بذاره.

دخترک دوباره صداش رو سرش میندازه و رو به امیر و به انگلیسی غلیظی:

- ددی این کیه؟ چرا من ندیدمش تا حالا؟ ازش خوشم نمیاد.

امیر دوباره نگاهی به کتی میکنه و انگار فان پیدا کرده دوباره میخنده و رو به کتی:

- چرا ازش خوشت نمیاد؟

- چون از اون پسره بدم میاد.

با این حرف، مریم ناگهان به پشت بر میگرده و چشم میدوزه به پیمان که نگاهش گاهی روی ماشین کتی و گاهی روی امیر ثابت میشه.

با نگاه مریم، امیر هم قدمی نزدیگتر میشه و دستش رو به طرف پیمان دراز میکنه و با خنده رو به مریم

- باید با پسرت به چه زبانی حرف بزنم؟

پیمان بدون مهلت دادن به مریم رو به امیر و با افتخار:

- من میفهمم حرفت رو. فارسی بلدم. فرانسوی ام. انگلیسی هم میفهمم یه کم. اون همش بهم حرفای بد زد. فهمیدم.

امیر مقابل پیمان میشینه و با لبخند:

- و تو چی؟ کتی گفت تو هم بهش حرفای بد زدی.

- نه. دروغ گفت. من حرف بدا رو به ماشین زشتش زدم. خودشو فقط موهاشو کشیدم.

- ماشین کتی به این خوشگلی. دلت نمیخواست مال تو بود؟

- نه. از این ماشین ها بدم میاد. من هواپیما دوست دارم. چون نداشتن که مامان بخره عصبانی شدم و داشتم میرفتم که اون زد به پام با ماشین زشتش. نگا کن

بعد پاش رو بالا میگیره سمت امیر و مریم از شنیدن حرفای پیمان بغضش سنگین تر میشه و آروم پای پیمان رو تو دستش میگیره و میبوسه و زیر گوشش زمزمه میکنه

- مطمئنم مامان اون ماشین مشکی خوشگله رو برات بخره خوب خوب میشه دردش. حالا بیا زودی بریم. باشه؟

پیمان صورت مریم رو آروم میبوسه و مریم رو به امیر با لحنی که سعی میکنه خالی از هر حسرت و حسودی باشه ادامه میده:

- در هر حال متاسفم اگر دخترت رو ناراحت کرد پیمان. ولی دخترت هم مقصر بود.

مریم هنوز مشغول حرف زدن، کتی بین حرفش میپره و رو به امیر

- ددی دستشویی دارم.

- کتی دو دیقه صبر کن. از در میومدی بهت گفتم برو دستشویی.

- مزاحمتون نمیشیم. به کارتون برسید. سلام برسونید. با اجازه.

کتی اینبار به زبان فارسی دست و پا شکسته ای رو به مریم: به کی سلام برسونیم؟ شری چند روز پیش چمدونشم جمع کرد و رفت.

- خوب هر وقت مامان از سفر برگشت سلام برسون بهش.

- شری که مامان نیست. دوست دختر جدیده بابا بود. تازه نرفت سفر. از خونه ما رفت. بهترم شد. موهاش قرمز بود و خودشم یه کم تپل بود. از اولم به بابا گفتم باهاش دوست نشه.

مریم ثانیه ای بهت زده به امیر چشم میدوزه و بعد کم کم دوزاریش میفته که کتی داره چی میگی. نگاهش رو به امیر میدوزه و پوزخندش عمیق تر میشه و به زبون میاد. اینبار با لبخندی که انگار جشن گرفته باشه از این وضعیت:

- بد رو دست خوردی جناب آریان. از شمای کارکشته بعیده دو بار یه اشتباه رو تکرار کنید. بعیده که اینجور رو دست خورده باشید. احیانا مامان کتی جون که یکی از دوست دخترای رنگ وارنگتون نبودن! هه. میبینم که به بچه داری افتادید. بچه جیش داره تا نریخته و به کارای دیگه نیفتادید بهتره تشریف ببرید.

رنگ نگاه امیر پر غضب میشه و با حرص رو به مریم:

- اینجور که از ظواهر پیداست تشریف آوردید سفر ولی شوهر شما رو هم نمیبینم. نکنه شما هم رو دست خوردین سرکار خانوم؟ از شما هم بعیده با رو دستی که یه بار خوردید. فراموش که نکردید؟ بعد انگار که مساوی کرده باشه دوباره نگاهش آروم میشه و با لبخند به مریم چشم میدوزه.

رنگ نگاه مریم پر خشم میشه و فریاد و درد این هفت سال رو به زحمت پشت زبونش پنهون میکنه و سعی میکنه تمام فکرش رو متمرکز کنه و یه جوابی به امیر بده که پیمان هم شک نکنه و خرابش نکنه که پیمان بدون توجه به مریم دهنش رو باز میکنه و رو به امیر

- من بابا ندارم. بابا مرد نبوده. من رو تو شیکم مامان ول کرده رفته. من فقط پسر مامانم.

مریم بی اراده دستش رو روی دهن پیمان میگذاره و همون ثانیه تو دلش هزار بار خودش رو فحش میده که چرا انقدر احمق بوده که رک و راست واقعیت رو به پیمان در مورد پدرش گفته بوده که حالا پیمان روبروی امیر وایسه و فریادشون بزنه.

امیر گیج چشم میدوزه به مریم و کم کم رنگش میپره و چشماش گرد و متعجب و وحشتزده میشه. مریم تنها دست پیمان رو میکشه و سریع به طرف هتل میره و پشت سرش رو هم نگاه نمیکنه.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 18
  • آی پی دیروز : 11
  • بازدید امروز : 90
  • باردید دیروز : 18
  • گوگل امروز : 11
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 193
  • بازدید ماه : 370
  • بازدید سال : 370
  • بازدید کلی : 69,418
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...