close
چت روم
رمان تقلب فصل12
loading...

CiTy Romance

  نادیا با خنده ای بر لب قدم هاش رو تند تر میکنه و خودش رو به بابک و سارا که حالا آروم در حال بالا رفتن از پله های دانشکده بودن میرسونه. تقریبا پشت سرشون ناگهانی و با صدایی بلند و کمی کلفت شده - خواهرم دانشگاه که جای این کارا نیست. شما با این آقا چه نسبتی دارین که تو محیط دانشگاه نیشتون رو براش باز کردین و..... سارا با وحشت دستش رو روی سینه اش میگذاره و بابک هم تقریبا از جا میپره. ثانیه ای نادیا به قیافه هاشون با صدای بلند میخنده که اخم سارا و صداش لبخندش رو ثابت میکنه - ای مرگ. دختره خل و…

رمان تقلب فصل12

Sheida بازدید : 21 دو شنبه 04 / 01 نظرات ()
  نادیا با خنده ای بر لب قدم هاش رو تند تر میکنه و خودش رو به بابک و سارا که حالا آروم در حال بالا رفتن از پله های دانشکده بودن میرسونه. تقریبا پشت سرشون ناگهانی و با صدایی بلند و کمی کلفت شده
- خواهرم دانشگاه که جای این کارا نیست. شما با این آقا چه نسبتی دارین که تو محیط دانشگاه نیشتون رو براش باز کردین و..... سارا با وحشت دستش رو روی سینه اش میگذاره و بابک هم تقریبا از جا میپره. ثانیه ای نادیا به قیافه هاشون با صدای بلند میخنده که اخم سارا و صداش لبخندش رو ثابت میکنه - ای مرگ. دختره خل و چل. زهره ترک شدم. دیوونه. یهو میپری با این صدای نخراشیده فکر حال ما هم باش. بیچاره اون شوهرت. خبر نداره با چه خل و چلی طرفه که اگه خبر داشت عمرا کلاشم اینوری می افتاد رد میشد. - هوی هوی هوی شوخی شوخی با آقامونم شوخی؟ پررو. خوب تقصیر خودتونه. میبینم که چشم بهاره جون رو دور دیدین و .... بابک با لبخند به نادیا نگاه میکنه و : - میبینم که انگار همه چی بر وفق مراده و ایشالا همیشه بخندی خانوم خانوما. - نه بابا مراد کجا بود؟ دیدیم مرغ مامان خانوم که فعلا یه پا بیشتر نداره و انگار شرکته هم داره ورشکست میشه از شانس ما و صبح تا شب ور دل ما چسبیده گفتیم ما بیایم بیرون یه نفسی بکشیم. احوالات چطوره؟ ما رو نمیبینین خوشین؟ میدونم نیستین. مگه میشه من نباشم خوش باشین شماها. میگم بابک کوفتت بشه یعنی ها. - دقیقا چی کوفتم بشه دختر خوب؟ - ا ا ا میبینی تو رو خدا کشکی کشکی بی کنکور رات دادن فوق اونوقت من بدبخت جونم بالا اومد آخرشم اون صندلی نا قابلم رو اون گوشه موشه های کلاس نذاشتن. میبینی تو رو قران. سارا با خنده رو به نادیا میکنه و: - میگم فعلا با شوهر گرامیتون کلاش داریم تا نیومده و پرتمون نکرده محترمانه بیرون بذار بریم سر کلاسمون. - ا؟؟؟؟؟ مگه شاگرد زرنگا رم از کلاس پرت میکنن بیرون؟ - این شوهر گرامیتون هر کی بعد خودش بیاد سر کلاس رو از کلاس پرت میکنه بیرون. - خوب فعلا که شوهرم نیست بذار بیام یه حال اساسی بدم بهش امروز. بابک با خنده ادامه میده: - ببین این راستین با اون پیمانی که دیدی فرق داره ها. زمین تا آسمون. زهره ات میریزه سر کلاس ببینیش. به شوخی خنده و مسخره بازی هم هیچ جوره پا نمیده. یه چیزی بهت میگه ها. اصلا ما امروز رو بی خیال کلاس میشیم. بیاین بریم یه قهوه ای چیزی بخوریم. چطوره؟ نادیا ثانیه ای با تعجب به بابک خیره میشه و بعد میزنه زیر خنده و کمی بعد دوباره رو به بابک: - یعنی من کشته مرده این جذبه دکتر راستینم که تو حاضر شدی از کلاس رفتن بزنی و ..... من الان لال شدم. نه به جان تو اصلا نمیشه دیگه. باید بیام سر کلاس این ببینم چه خبره. کدوم کلاسه ها؟ - امان از دست تو و این شیطنت هات. پس بدویین تا نرفته سر کلاس. ولی نادیا جدا سر کلاسش شوخی خنده کنی مثه سگ پاچه میگیره ها. حواست رو جمع کن. - بی خیال بابا. تو نترس. به ثانیه نکشیده پیمان وارد کلاس میشه و نادیا در حال شمارش تعداد نفرات روی صندلی های کنفرانس مانند داخل کلاس و باز بی توجه به نگاه خیره پیمان روی خودش از زیر ضربه ای با دست به سارا میزنه و زمزمه میکنه - میگم ظرفیت پذیرش اینجا که تو کنکور 17 نفر بوده. پس این 4 نفر دیگه از کجا در اومدن. سارا هم با زمزمه در جوابش تنها زمزمه میکنه: از تو لپ لپ. - نمکدون. نمیدونستم جام رو به این خوبی داری پر میکنی. میبینی. این خواهران و برادران جای منو گرفتن ها. والا من الان رو این صندلی نشسته بودم. ای امان از این پارتی های کلفت. با ضربه خودکار روی میز و صدای عصبی پیمان هر دو لال میشن. - خانوم ها اگر صحبتی دارید بیرون از کلاس وگرنه سکوت کلاس رو حفظ کنید. نادیا کفری زیر لب شروع به غر غر میکنه که با تنه آروم بابک ساکت میشه و با خنده ای شیطانی ثانیه ای به پیمان نگاه میکنه و زیر لب زمزمه میکنه دارم برات استاد. پیمان روی صندلی درست در قسمت سر میز کنفرانس نشسته و صندلی های دو طرف توسط دانشجوها اشغال شده. نادیا نگاهش رو به بهاره میدوزه که درست صندلی کناری پیمان رو اشغال کرده و ثانیه ای از اینکه اون میتونه سر این کلاس بشینه اما خودش نه ناراحت میشه. اما سریع افکار ناراحت کننده رو از ذهنش پس میزنه. اون روز بعد از یه بحث مفصل با پریسا فقط از خونه زده بود بیرون که چند ساعتی بگه و بخنده با دوستاش و حاضر نبود به هیچ وجه ثانیه ای خوشیش رو کمرنگ کنه. آروم موبایلش رو از جیبش در میاره و لای کتاب قانون بابک که جلوش گذاشته میذاره و سریع شماره پیمان رو میگیره و مردم آزاری رو شروع میکنه. صدای ویبره تلفن ثانیه ای سکوت کلاس رو میشکنه که با همون سرعت هم دست پیمان جلو میره و تلفن رو قطع میکنه و نگاه پر اخمش رو به نادیا میدوزه. نادیا در جواب آروم لبخند میزنه و این بار شروع به اس ام اس بازی میکنه - میگم آقا اجازه میشه یه کم مهربون تر باشین؟ استادم به این بد اخلاقی میشه آخه؟ دوباره سکوت ثانیه ای میشکنه و بعد آروم دست پیمان به طرفش میره و ثانیه ای بعد بحثش رو ادامه میده. چند دیقه ای میگذره که دوباره - اجازه؟ خسته شدیم. استراحت نمیدین؟ اینبار تنها چراغ صفحه تلفن خاموش روشن میشه و ثانیه ای بعد پیمان با اخمی غلیظ رو به نادیا: - خانوم راد؟ نادیا تقریبا از روی صندلی میپره و بعد سریع خودش رو جمع و جور میکنه و رو به پیمان - بله استاد؟ - متن ماده رو از روش بخونید. ای تو روحت بی شعور. حالا حال منو میگیری؟ تو که میبینی من اصلا تو باغ نیستم پس چرا ضایع میکنیم. در حال غر غر کردنه که صدای پیمان از فکر و خیال بیرونش میاره - سرکار خانوم منتظریم. دهن باز میکنه که بگه بابا من اصلا دانشجوت نیستم که بابک سریع با انگشت ماده رو نشونش میده و نادیا لبخندی پیروزمندانه گوشه لبش میشینه و شروع به خوندن میکنه. بعد از چند دیقه برا تلافی دوباره اس ام اس بعدی رو میزنه - خیلی نا مردی. میخواستی منو ضایع کنی؟ به ثانیه نمیکشه که پیمان رو به جمع: - خوب روی مسئله عنوان شده چند دیقه ای مطالعه کنید و مواد قانونیش رو هم مطالعه کنید و دو تا دو تا نظرتون رو بنویسید تا بعد نتیجه گیری کنیم. سرها همه به سمت پایین و روی ورق و کتاب خم میشه و مشغول کار میشن. نادیا هم دوباره موبایلش رو لای کتاب میبره و مشغول اس ام اس بازی میشه که بوی گش همیشگی رو نزدیک خودش حس میکنه و ثانیه ای بعد دست پیمان آروم جلو میره و همزمان کتاب و موبایل لاش رو از زیر دست نادیا بیرون میکشه و ثانیه ای بعد کتاب رو مقابل نادیا قرار میده و با آرامش رو به نادیا: - خانومه راد با آقای نیکنام و خانوم مجد کار کنید. بعد آروم از کنارش رد میشه و سر صندلی دیگه ای قرار میگیره و نادیا با حرص به جای جالی موبایلش و برجستگیش تو جیب پیمان خیره میشه و ناچار سرخرده رو به بابک میکنه که بابک با خنده زمزمه میکنه - نبینم حالت رو بگیرن بعضی ها نادیا خانوم. تقصیر خودته. بهت گفتم راستین سر کلاس شوخی پذیر نیست. - اوف بابک بی خیال. مامور حال گیریه بی جنبه. حیف من که میخواستم سر کلاس به این خشکی یه کم سر حالش بیارم. اه حوصله ام سر رفت دیگه. مسئله هاش هم مسخره ست. خوب این سوال که جوابش تابلوست. دو ساعت بحث کردن نداره. دوباره صدای پیمان همراه با سرش که آروم بین شون پایین میاد ساکتش میکنه: - خوب اینجوری که بهتره خانوم راد. اگر انقدر سوال ساده ست پس سریعتر جوابش رو در بیارید تا ما هم استفاده کنیم از نظرتون. البته نظر مکتوب و قانونی. خودتون که میدونید. و با لبخندی آروم از کنارشون رد میشه. نادیا چشم میدوزه بهش و با حرص با نگاه دنبالش میکنه و زیر لب زمزمه میکنه آی حالت رو بگیرم من. و پیمان لبخند آرومی میزنه و زیر لب زمزمه میکنه عاشق این روحیه مبارزه طلبت هستم. اسمم رو عوض میکنم اگه سال دیگه تو رو روی این صندلی و سر این کلاس نبینم.     --------------------------------------------------------------------------------     نادیا کش و قوسی به خودش میده و با غر غر رو به سارا و بابک: - اوف چه عجب بالاخره رضایت داد. آخه اینم شد استاد؟ عین دو ساعت رو ور زد. من که دیگه اگر تمومش نمیکرد خودم پا میشدم خفه اش میکردم. آخه یکی نیست بگه بابا مغز فقط یک ساعت حالا جهنم یه ساعت و نیم کشش داره. د آخه دو ساعت پشت هم.... ببینم راستش رو بگین نکنه چون من اومده بودم این نا مرد دو ساعت سرمونو خورد؟ پیمان از همون فاصله و با صدای کمی بلند رو به بابک میکنه و - آقای نیکنام چند لحظه تو کلاس تشریف داشته باشین کارتون دارم. - چشم استاد. - اوف نخیر ول کنم نیست. چی چی و چشم. بهش بگو میخوام برم یه چیزی کوفت کنم و برم سر کلاس بعدی. دو ساعت بس نبوده بازم میخواد سرمون رو بخوره. - دختر تو خسته نشدی انقدر غر زدی؟ خوب تو با سارا برین تا یه چیزی بگیرین منم اومدم. - عمرا. از فضولی دق میکنم تا تو بیای که. باید ببینم چیکارت داره. اه سارا یعنی کشته مرده این حس کنجکاویتم من ها. کجا شال کلاه کردی. وایسا بینیم چی کارش داره. - بی خیال نادیا. با من و تو که کار نداره. بیا بریم. - ببینم یعنی الان اگه اون بهاره بگم چی هم میومد که بابک جون باهات کار دارم تو بازم راتو میکشیدی میرفتی؟ - خلی تو هم ها. پیمان ثانیه ای به حرفهای نادیا و سر و کله زدن هاش با سارا و بابک گوش میده و بعد آهسته بهشون نزدیک میشه و بابک هم قدمی به طرفش بر میداره و مقابلش می ایسته - بله استاد؟ با من کار داشتید؟ - نه با نادیا کار داشتم و از اونجاییکه میدونستم کنجکاوی امون نمیده بهش و همین جا میمونه ببینه من چیکارت دارم گفتم بمونی. بعد گوشی نادیا رو از جیبش در میاره و مقابلش میگیره. - بیا خانوم. ولی کارت درست نبود. امیدوارم دیگه تکرارش نکنی. - میگم مثکه واقعا فکر کردی من شاگردتم ها. ببین یادت رفته نامردا صندلیم رو اون ته نذاشتن؟ - یعنی باور کنم که به همین زودی جا زدی؟ کلی برنامه ریزی کرده بودم که چطوری از این خانومه راد کار بکشم و باهاش در بیفتم. نا امیدم کردی. - تو با من در بیفتی؟ عمرا. خواب دیدی خیره. تو کم نیاری باید بری کلاتو بندازی هوا. دارم لحظه شماری میکنم اون روزی که تو استادم بشی و حالیت کنم هیچی بارت نیست. - بی صبرانه منتظر اون روزم. خوب گویا میخواستین برین چیزی بخورین. مزاحمتون نمیشم. نادیا بی توجه به سمت پیمان که در حال خروج از کلاسه بر میگرده و بلند صداش میکنه - پیمان؟ پیمان سرش رو بر میگردونه و لبخند محوی میزنه و رو به نادیا - راستین خانومه راد. در خدمتم؟ - آخ ببخشید. هیچی زنگ میزنم. - خواهش میکنم. ..... روی نیمکت های پشت ساختمون و در حالیکه هر کدوم یه لیوان چای دستشونه میشینن و نادیا سریع گوشیش رو در میاره و پیمان رو میگیره. پیمان با لبخند نگاهی به صفحه گوشی میکنه و سریع جواب میده - جانم؟ - الو الو منم جوجو.... - جونم جوجو؟ - ا نخند به من. پر رو. میگم منو ناهار میبری بیرون؟ - مگه ناهار نخوردی؟ ساعت 3 بعد از ظهره. - خوب نخوردم دیگه. - نادیا من ناهار خوردم و برا 4 هم قرار دارم. اگه بخوای میتونم برات ساندویچ بگیرم تو راه بخوری. ها؟ - نمیخوام. مسخره. خوب قرارت رو به هم بزنم. اصلا ببینم با کی قرار داری؟ - با مامانت. نادیا ناگهان ساکت میشه و بهت زده چند ثانیه سکوت پشت تلفن بر قرار میشه. پیمان با خنده سکوت رو میشکنه - چی شد رفتی؟ - نه نه هستم. اما تو با مامان من چیکار داری؟ چیزی شده؟ - چیز مهمتر از اینکه عاشق دختر گلش شدم و حالا باید به هر دری بزنم تا راضیش کنم؟ - ها؟؟؟؟؟؟ یعنی میخوای بری با مامان کلنجار بری؟ بی خیال. من خودم رو خفه کردم. زیر بار نمیره. - آخه تو راهش رو بلد نبودی وگرنه زیر بار میره. پیمان نیستم اگه امروز بله رو از مامانت نگیرم. نادیا میزنه زیر خنده. خنده ای بی خیال و رها. یه خنده با یه دنیا خوشی و بعد زمزمه میکنه - اونی که باید ازش بله رو بگیری منم آقاهه. بعد ناگهانی و به همون سرعت خنده از رو لبش میره و زمزمه میکنه - پیمان مامان کوتا نمیاد. نرو. دلم نمیخواد با حرفاش ناراحتت کنه. - نادیا نگران نباش. گفتم که راضیش میکنم. - پس منم میام باهات. - میخوام تنها باهاش حرف بزنم. نمیگم نیا ولی به شرط اینکه نیای پایین پیش من و مامانت. باشه؟ - باشه. پس من الان میرم خونه. - باشه فدات شم. کاری نداری؟ - نه دیگه. - پس فعلا خدافظ. نادیا ناگهان بلند پیمان رو صدا میزنه - پیمان... پیمان؟؟؟؟؟؟؟ - جانم.... جانم.... چی شد؟ - هیچی فکر کردم قطع کردی. پیمان از حرفای مامان دلخور نشو. باشه؟ - مگه بچه ام که دلخور شم. میدونم هر چی میگه برا خیر و صلاح تو ست. نادیا تنها ناباورانه پوزخندی میزنه و زیر لب خداحافظی میکنه و ثانیه ای بعد تو دنیایی فکر و خیال و استرس فرو میره که با صدای بابک به حال بر میگرده. - نبینم تو فکر باشی نادیا خانوم. - ها؟؟؟؟ ببخشید. باید برم خونه. پیمان میخواد بیاد با مامان حرف بزنه. - خیالت راحت. اگه پیمانه بلده چطور مامانت رو راضی کنه. برو به سلامت. - بابک آرامش تو چشمات همیشه آدم رو آروم میکنه. خوشحالم که دوستی مثه تو دارم. سارا قدر بابک رو بدون. - باشه مامان بزرگ. حالا برو تا شاعر نشدی. چون اصلا بهت نمی یاد. - اوف. حیفه بابک که بیاد تو رو بگیره. بابک دیوونه نشی اینو بگیری ها. - نه خیالت راحت. دیوونه تر از این نمیشم. - حقا که خدا در و تخته رو خوب جور کرده. بی خیال. خوش باشین.   --------------------------------------------------------------------------------     آروم روی پله ها میشینه و سرش رو به نرده کنار پله تکیه میده و گوشاش رو دوباره تیز میکنه تا ببینه نتیجه چی میشه. دیگه استرسی نداره ولی انتظار براش کشنده شده. از اینهمه پافشاری پیمان و سرسختی پریسا کلافه شده. - آخه پریسا جون دو ساعت من و شما داریم سر این بحث میکنیم که من بگم چرا شما یک کلام بگین نه. خوب یه دلیلی برام بیارین. به خدا بی منطق نیستم. اگه دلیلتون واقعا به خیر و صلاح نادیا باشه به جون نادیا که برام از هر چیزی عزیز تره میرم و دیگه پامم اینوری نمیذارم. ناگهان کلافه میشه. پسره عوضی این اون عشقی بود که ازش دم میزدی/ میرم و پشت سرمم نگا نمیکنم؟ هه. واقعا که. - نمیگم برا نادیا مادری کردم. نه. نکردم. نه برا اون نه برا آریانا. ولی بالا برم پایین بیام بچه هامم. نمیتونم چشمم رو ببندم و بذارم مصیبتی که من کشیدم رو بکشن. میدونی من چند سالمه؟ میدونی رامین چند سالشه؟ میدونی چرا دارم خودم رو خفه میکنم تا نذارم زن تو بشه؟ تا حالا شده پیش خودت فکر کنی که چقدر نادیا شبیه منه؟ - از همون لحظه اول. این انکار ناپذیره. نادیا از نظر خیلی از خصوصیات اخلاقی شبیه خود شماست. خوب البته یه تفاوت هایی هم داره با شما. مثلا این سر زندگی و شیطنت هاش و.... - اشتباهت همین جاست. منم یه روزی درست همین جا بودم. منم از دیوار راست بالا میرفتم و خدا رو بنده نبودم. رو لبم جز خنده هیچی نبود. بی خیال عالم و آدم چشمامو بسته بودم رو ابرا سیر میکردم. منم روزی که رامین اومد خواستگاریم همون بلایی رو سرش آوردم که نادیا سر تو آورد. پیمان لبخندش پر رنگ میشه و رو به پریسا - با اینکه خیلی برام عجیب بود ولی میدونستم اینم. همین بهم جسارت و جرات حرف زدن باهاتون رو داد. تو خنده مهندس راد همه اینا رو دیدم. باور کردم که پریسا جون هم با عشق ازدواج کرده و میتونه درکم کنه. - آره. برا همینم دارم میگم نه. یه دختر هفده ساله بودم که وارد دانشگاه شدم. اون موقع ها هر دانشگاه خودش جدا امتحان میگرفت. منم امتحان داده بودم و دو تا دانشگاه قبول شده بودم. یکی دانشگاه ملی که همون شهید بهشتی الانه و یکی هم مدرسه عالی دختران که حالا شده الزهرا. - خوب زمان من خیلی دانشگاه رفتن خانم ها مرسوم نبود. منم اگه رفتم دلیل اصلیش این بود که پدرم هم تو دوره خودش دانشگاه رفته بود. اولین ورودی های دانشگاه تهران بودن. خودش همیشه تعریف میکرد که با شهریار شاعر هم دوره ای بودن. خلاصه این دو تا دانشگاه قبول شدم و تازه ماجرا از همون جا شروع شد. بابام با همه تحصیل کرده بودنش و روشن فکر بودنش گفت دانشگاه مخطلط حق نداری بری. یا مدرسه عالی یا شوهر میکنی. منم که یه دنده و سرتق مگه زیر بار میرفتم. خلاصه خونه میدون جنگ شده بود. اما خوب بالاخره وقتی دیدم بابا زیر بار نمیره و پای خواستگارا دوباره باز شده مجبور شدم از رشته مهندسی بگذرم و برم مدرسه عالی دختران رشته حسابداری. متنفر بودم از این رشته و چاره نداشتم. خلاصه یه چند روز اول واقعا دانشگاه رو به زور تحمل میکردم. خوب چون دنبال همون مخطلط بودن دانشگاه و یه کم آزادی بودم. تا اینکه اواخر هفته یه استاد اومد سر کلاسمون که راد بود. مهندس راه و ساختمان بود. حالا چطور شده بود از دانشگاه ما سر در آورده بود و این حرفا بماند ولی شر و شیطونی های من شروع شد. خدایی خوش تیپ بود و محترم و یه استاد جدی. خوب حقم داشت تو دانشگاهی که همه دختر بودن اگه یه کم وا میداد دیگه از پس کسی بر نمی اومد. بهترین روزام وقتایی بود که با راد کلاس داشتیم. سر به سرش میذاشتم و تا حد مرگ عاصیش میکردم. دو بار از کلاس بیرونم کرد و بهم اخطار داد دفعه بعد میندازتم. ولی کو گوش شنوا. بازم سر به سرش میذاشتم و تو دلمم کلی ذوق میکردم که حال باباهه رو دارم میگیرم که فکر میکرد فرستادتم دانشگاه دخترونه و خبری از پسری نیست. خوب یادمه یه بار با تاخیر اومد سر کلاس. تا پاش رو گذاشت تو کلاس خنده های خفه شده بالا گرفت. معلمو بود بیچاره خواب مونده بوده و انقدر هول هولی حاضر شده بوده که خمیر ریشش کنار صورتش مونده بود و این سوژه شده بود برا کلاس. نمیدونم چرا برای اولین بار از اینکه مورد تمسخر کسی قرار گرفته بود داشتم دیوونه میشدم. البته آخه هیچوقت هیچکس آتویی ازش نمیتونست بگیره و کسی جرات دست گرفتن براش رو نداشت جز منه کله خراب. برا همینم عصبی شده بودم از اینکه حالا یه کلاس دختر روش زوم شده بودن و بهش میخندیدن. خلاصه یه تمرین داده بود برا حل کردن. همه سرا پایین بود که دستم رو بلند کردم و اومد سر میزم. با همه شر و شیطونیم زیادی ساده و رک بودم. صاف چشم دوختم بهش و با خنده گفتم صبح انقدر عجله داشتین که خمیر ریشتون رو صورتتون مونده. بماند که چقدر سرخ و سفید شد ولی انگار فکر کرد برا دست انداختنش دوباره کمر همت بستم و نا مردی نکرد. بلند و عصبی گفت از کلاس برین بیرون و دیگه هم سر کلاس من نیاین. خوب راستش یه کم هم شرارت تو لحنم بود و حق داشت اینجوری باهام برخورد کنه اونم وقتی حتی سعی نکرده بودم با صدای آروم بگم بهش. خوب منم که اهل کم آوردن نبودم خلاصه رفتم بعد کلاس خرش رو گرفتم و خوب حرصم رو سرش خالی کردم. قافل از اینکه خودم تو تله عشقش افتادم. خلاصه به سال نکشیده اومد خواستگاریم. حالا رامین شوهرم بود. شوهری که بیست سال بزرگتر از خودم بود. یهو نفهمیدم چی شد که انقدر عاشقش شدم. اون موقع ها هم که کسی اهمیت نمیداد به این اختلاف سن و این حرفا. بله رو گفتم و قید دانشگاه رو زدم تا سال بعد برم مهندسی امتحان بدم. اوایل زندگی همش عسل بود و شیرین. رو ابرا بودم. به شیش ماه نکشید که از رو ابرا پرت شدم پایین. شدم یه زن شوهر دار. دختری که میخواست تازه بچگی کنه و مینی ژوپ بپوشه و تو خیابون بلند بلند بخنده و بره سینما و رقص و کلوپ یهو شده بود زن. یهو از دنیای بی مسئولیتی پرت شد تو دنیای مشکلات زندگی. رامین تفریح هاش رو کرده بود و حالا دیگه براش جذابیتی نداشت. آدمای دور و برش همه بزرگ بودن و منم باید بزرگ میشدم. باید کت دامن و لباس شب میپوشیدم. موقع خندیدن قهقهه هام رو به یه لبخند تبدیل میکردم. به جای حرف از سینما و لباس فلان هنر پیشه باید حرف از چیزایی میزدم که اصلا باهاشون مانوس نبودم. به سال نکشیده زمزمه های بچه دار شدن شروع شد. مادر شوهرم چپ میرفت راست میومد میگفت پس بچه چی شد. تو 18 سالگی حامله شدم و آریانا رو دنیا آوردم. کم کم زندگی یادم رفت. شدم زن خونه که بشورم و بسابم و غذا بپزم و بچه داری کنم. رامین فقط دنبال آرامش خونه و استراحت بود و من اونهه انرژی رو نمیدونستم چطور بریزم بیرون. کم کم خسته شدم. باید یا زیر آریانا رو عوض میکردم یا شیر میدادم بهش یا صداش رو خفه میکردم که رامین خسته کوفته رسید خونه مبادا آسایشش از بین بره. به چهار سال نکشید که بریدم. زدم به سیم آخر. دنبال چی بودم و چی شده بود. گفتم بچه ات مال خودت. میخوام برم زندگی کنم. شدم یه بی سواد و کهنه شور. دلم میخواد برم دانشگاه، درس بخونم کار کنم. متنفرم که بگم آریانا بچه منه. من خودم هنوز بچه ام. وقتی میگم آریانا بچه امه حس یه زن 40 ساله پیر بهم دست میده. کم جنجال نداشتیم. شاید رامین خیلی مخالفت نمیکرد ولی مامانش و مامان خودم جای صد تای رامین رو پر میکردن. اما بالاخره رامین کوتا اومد و رفتم دنبال خواسته ها و رویاهام. ولی بازم خنده رو لبم نیومد. روند زندگیم به کل عوض شده بود. اون موقع که میخواستم بچگی کنم بچه بقل شده بود و شوهر دار و وقتی خواستم برم بچگی کنم دیگه با اون دنیا مانوس نبودم. همون شد که وقتی تو سی سالگی رامین فکر کرد دیگه به همه چیزایی که میخواستم رسیدم و ازم یه بچه دیگه خواست زدم به سیم آخر. همه محبت هاش یادم رفت. اونو باعث اینهمه کلافگی و سر در گمی تو زندگیم دونستم. سر ناسازگاری گذاشتم و وقتی بچه دنیا اومد نتونستم قبولش کنم. نمیدونم ولی هر وقت فکر کردم دیدم همه مشکلاتم از اون اختلاف سنی زیاد شروع شد. از اونهمه تفاوت که مجبورم کرد در شان شوهر بیست سال بزرگتر از خودم رفتار کنم و .... نمیخوام نادیا هم یکی مثل خودم بشه. - قبول کنید که نادیا تو سن شما نیست و شرایط و وضع ما با زمان شما خیلی فرق میکنه. نمیدونم چقدر عاشق شوهرتون بودین اما میتونین ما رو درک کنین. نادیا همه زندگی منه. واقعا برام بدون اون زندگی معنیش رو از دست میده. میدونم نادیا هم همین حس رو داره. مطمئنم حس مادر بودنتون نمیذاره که غم نادیا رو ببینین و آب شدنش و از پا در اومدنش رو تماشا کنین. - بیاین صادق باشیم با هم. اشکان پسر مورد پسندتونه. با یه اختلاف سنی دو ساله با نادیا. اما حاضرین همین الان اگه اومد خواستگاریش بدینش بهش؟ - نه. - میدونین چرا؟ چون اونم به نظرتون بچه ست هنوز. باید درسش تموم شه. باید دستش تو جیبش بره تا خیالتون راحت شه. خوب همه اینا رو جمع کنین شاید دو سه سال از من کوچیکتر بشه داماد انتخابیتون. یعنی واقعا دو سه سال انقدر تعیین کننده ست براتون که چشمتون رو رو همه چیز بخواین ببندین؟   --------------------------------------------------------------------------------     پیمان و پریسا هنوز داشتن کلنجار میرفتن اما نادیا دیگه هیچی نمیشنید. شایدم دیگه حوصله شنیدن نداشت. شاید در تمام زندگیش انقدر صدای مامانش رو نشنیده بود و انقدر حرف از زبونش در نیومده بود که تو اون چند ساعت در اومده بود. مغزش کنجایش اون حجم اطلاعات رو نداشت و حالا فقط یه سکوت ممتد میخواست تا این حرفها رو کلمه به کلمه با خودش تکرار کنه تا شاید از بین تمام این کلمات بتونه صمیمیت و نزدیکی بیشتری با واژه ای به اسم مامان برقرار کنه. نمیتونست خیلی از حرفهای پریسا رو اصلا درک کنه چون عشق پیمان انقدر پر رنگ بود که جایی برای درک این چیزها نمیذاشت ولی بعضی حرفها و حس هاش رو میتونست کاملا درک کنه. میتونست اون لذت هایی که تا قبل پیمان براش زندگیش رو ساخته بود و با اومدن پیمان کم کم فراموش شده بودن رو به یاد بیاره. اون خنده های از سر بی خیالی، اون سر به سر گذاشتن ها، رو ابرا سیر کردن، بی فکر و خیال بودن.... همه اینا رو درک میکرد میفهمید ولی نمیدونست چرا هیچکدوم اونا بعد پیمان براش جذابیتی نداشتن و حتی اهمیتی هم نداشتن. حالا میتونست کمی به پریسا حق بده. قطعا اگر به اونم میگفتن تو سن 18 سالگی بچه داری کنه زیر بار نمیرفت. قطعا حاضر نمیشد دست و پاش رو ببنده و ادای مامان ها رو در بیاره. هنوز تو افکار خودش بود که صدای پریسا و متعاقب اون حضورش روی پاگرد به خودش میارتش. بالاخره پیمان بله رو گرفته بود. باید پرواز میکرد ولی واقعا تو اون شرایط مغزش پر تر از اون بود که بخواد پرواز کنه. انقدر علامت سوال تو ذهنش بود که دیگه مغزش گنجایشی نداشت. پریسا حرف میزد و پیمان بهش با آرامش لبخند میزد اما نادیا داشت به این فکر میکرد که پس شناسنامه بابا چی میگفت؟ شناسنامه ای که توش تنها 2 سال فاصله سنی بین پریسا و رامین رو نشون میداد. نمیدونست واقعا مامان راست میگه یا نه. نمیتونست زیر بار بره. اونم در مورد رامین. پدری که آریانا عکسای زیادی باهاش توی پارک و کوه و در و دشت داشت. عکسایی که مامان جوون توشون نبود ولی رامین با قدرت و سرزندگی بود. پدری که نمیتونست باور کنه الان یه مرد هفتاد ساله ست. سوالای زیادی داشت ولی حوصله پرسیدن نداشت. با بوسه سرد پریسا روی گونه اش از فکر بیرون میاد و تازه صدای پریسا رو میشنوه. - امیدوارم هیچوقت هیچ کدومتون از انتخابتون پشیمون نشین. امیدوارم عشقتون انقدر پر رنگ باشه که تیرگی ها و سختی های زندگی رو تو چشمتون بی رنگ کنه. ..... و حالا توی محضر نشسته بود. درست کنار عزیزترین کسش. میخواست جیغ بزنه. انگار صندلی به معنی واقعی زیرش میخ پیدا کرده بود و مانع از نشستنش میشد. دلش میخواست دست پیمان رو بگیره و فقط بدوه. بره یه جایی که با صدای بلند بخنده و دستاش رو باز کنه و چرخ بزنه. دلش میخواست همه قید و بندا رو پاره کنه و با همون لباس تنش بره تو خونه پیمان و همون لحظه زندگی رویایی ای که آرزوش رو داشت شروع کنه. با فشار دست پیمان از زیر قران اجبارا خنده شو به لبخند تبدیل میکنه و آروم دوباره روی صندلی میشینه. صدای پیمان پر از عشق و خنده تو گوشش میپیچه - نادیا جون من دو دیقه آروم بشین. فقط دو دیقه. - اوف خسته شدم. دو ساعته سیخ نشستم رو این صندلی های سفت. اه دیگه یه خطبه خوندن مگه چند ساعت میشه. خسته شدم بابا. نخواستم. بریم یه جا دیگه. این آخونده این کاره نیست. - هیس. آروم تر. دو دیقه تحمل کنی تموم میشه. باید بنویسه قباله رو. - اوف مگه میخواد طومار بنویسه. - خوب عروس خانوم، آقا داماد حاضرید؟ - اوف. ما که دو ساعته حاضریم. دیگه کم کم آرایشمونم داره میماسه رو صورتمون حاجی. پیمان با خنده محکم تر دست نادیا رو فشار میده و زمزمه میکنه - شیش نادیا. شیطونی رو دو دیقه تعطیل کن. - خوب مگه دروغ میگم؟ ببین اگه تا دو دیقه دیگه بله رو گرفتی ازم که هیچ اگه نه پا میشم میرم. دیگه حوصله ام سر رفت و کم کم دارم پشیمون میشم از عروسی کردن. ......     طعم خیس گریه   چشماش برق میزد. نگاهش انقدر خواستنی بود که دلم میخواست همون موقع بقلش کنم و چشماشو ببوسم. لباش انقدر سرخ و خواستنی بود که تاب نگاه کردنه بهشونم نداشتم. خودم صندلیم پر میخ بود و به زور نشسته بودم رو صندلی و فحش بود که پشت هم نثار آخونده میکردم که با آرامش تمام داشت معلوم نیست چی مینوشت. مامان با لبخند نگامون میکرد. پریسا تو خودش بود و رامین اشک تو چشماش جمع شده بود. آریانا واقعا داشت گریه میکرد. میفهمیدمش. درکش میکردم. میدونستم نادیا براش چقدر عزیز بود. مانی با لبخند تماشامون میکرد. نمیدونم تو ذهنش کجا بود ولی لبخندش تماما مال ما نبود. اما اون لحظه نمیخواستم جز به نادیا به کسی نگاه کنم. بابا کنارم ایستاده بود و دست مامان تو دستش بود. نگاهش هنوزم عاشقانه بود. اما نادیا واقعا مثه بچه های دو ساله رو صندلی بند نمیشد. مطمئنم اون لحظه دلش میخواست میتونست و میرفت یه دو دور دور سالن میدوید. به زور رو صندلی نگهش داشته بودم. از اینهمه ذوق و خوشیش منم دلم میخواست پرواز کنم. جونمون رو آخونده گرفت تا بالاخره نادیا شد زن عقدی من. تا بالاخره اون بله معروف رو گفت. بماند که یه ناهار آبعلی ازم زیر لفظی گرفت. به چشمش اون انگشتر پر نگین و برق برق یک هزارم اون ناهار هم نیومد. مدام زیر لب پرم میکرد که ناهار باید ببریم آبعلی اونم تنهایی. به من ربطی نداره چیکار میکنی ولی سر همه رو زیر آب میکنی و دو تایی میریم. هر چی گفتم زیر بار نرفت که نرفت. انگار اصلا دلایلم رو نمیشنید. خودم رو کشتم که الان وقتش نیست. شب بله برونمونه. همه بزرگای فامیل میخوان بیان. باید حاضر بشیم..... اما بازم ول کن نبود. میگفت نبری بله مو پس میگیرم. مامان از چشماش خوند چی میخواد. پریسا مطمئنم میدونست نادیا دو ساعته زیر لب چی داره زمزمه میکنه. دفتر جلوش بود و هر یه امضایی که میخواست بکنه دو ساعت کلنجار میرفت و تا نه میاوردم میگفت دیگه امضا نمیکنم. دروغ چرا خودمم دلم میخواست با هم تنها باشیم. برا یه ثانیه با هم تنها شدنمون ثانیه شماری میکردم. آخرش مجبور شدم بگم ما ناهار میریم بیرون و بعد از کلی کلنجار پریسا با نادیا و قول گرفتن که سر ساعت 5 خونه اید راهی شدیم. تو ماشین دستش تو دستم بود و اون بلند بلند میگفت و میخندید. اون دلش میخواست بره یه جا تو چمن ها غلت بزنه و من دلم میخواست ببرمش یه جایی که دل سیر تماشاش کنم. هر بار سرم رو بر میگردندم رو صورتش دلم عجیب هوس طعم لبهاش رو میکرد. آخرشم نتونستم طاقت بیارم و تو جاده آبعلی که افتادیم ماشین رو یه گوشه نگه داشتم. اون با شیطنت و به هوای اینکه نگه داشتم بره یه کم بازی گوشی دستش رو دستگیره ماشین بود که دستش رو گرفتم و برش گردوندم. از نگام حرف دلم رو خوند. رنگ نگاش سرخ شد. یهو اونهمه حرف به سکوت بدل شد. سرش آروم آروم به سینه اش چسبید. دستم و که زیر چونه اش بردم به وضوح لرزش صورتش و دندوناشو حس کردم. نگاش تو نگاهم سر خورد و اشک تو چشمش پر شد. از نگاهش لرزیدم. خواستن و لرزیدن قشنگ ترین حس اون لحظه بود. و لبهاش. طعم لبهاش نمیدونم چی بود ولی لطیف بود. گرم بود. مثل برگ گل میموند. لبام رو لباش بود و اون میلرزید. طعم شور اشک رو صورتش با طعم شیرین و گرم لبهاش یکی شد. نمیدونم چند ثانیه یا دیقه یا لحظه بود ولی انقدر بود که چیزی تو وجودم جوونه زد و رشد کرد و همه وجودم رو پر کرد. بقیه راه اون لرزید و سکوت کرد و من دستای سردش رو محکم تر فشار دادم. کم کم لرزشش کم و کمتر شد و بعد آروم شد. بعد شد همون نادیای همیشگی و پر از انرژی. نگاهش همون نگاه دوست داشتنی شد. ولی هنوز ازم خجالت میکشید. تمام مدت ناهار سر به سرش گذاشتم ولی اون همش سرخ و سفید شد. فکر نمیکردم یعنی حتی باور نمیکردم اون نادیا اینجوری با یه بوسه بزرگ بشه و چنین حس های قشنگی توش جوونه بزنه. لبخنداش شرمگین بود. نمیدونم کی تاب دیدن اون لبخند رو نیاورد. نمیدونم یهو چی شد. نفهمیدم وقتی سوییچ رو از دستم کشید که میخواد دست فرمونش رو بهم نشون بده و رومو کم کنه کی حرفاشو شنید که حسرت به دلش گذاشت. نمیدونم تو کدوم باغ سیر میکردم وقتی اون داشت به طرف ماشین میدوید. نمیدونم اون صدای بوق کر کننده کامیون برای هشدار به کی بود. نمیدونم فقط اینو میدونم که حالا 5 روزه که رو این تخت خوابیده. چشماش بسته بود. راضی بودم که بالاخره باز میشه. ولی هر روز یه دکتر از این در اومد تو و یه چیز بهم گفت. هر روز یه درد اضافه شد. چشمم خشک شد بس که به اینهمه مانیتور دور و برش چشم دوختم و هر لحظه با صدای سوت یکیشون در این اتاق باز شد و یه دسته دکتر ریختن سرش و باز یه جا دیگه اش رو سوراخ کردن و بعد رفتن. نمیدونم چرا هیچکس جز من نمیخواد که اون بر گرده. یعنی من انقدر خودخواهم؟ یعنی عشق انقدر چشم آدم رو کور میکنه؟ نمیدونم. هر چی هست من میخوام چشماشو باز کنه. من میخوام بمونه. اما نه نگاه مانی هم میخواد که نادیا بمونه. پس شاید اونم خودخواهه. درست مثل من. پریسا از یه مرده هم بدتره حال و روزش. برام عجیبه. شایدم باور نکردنی. اما خوب اون مادره. یه مادر که تو وجودش مهر به بچه اش همیشه بوده و هست. حالا یه شبه پیر شده. حتی پیر تر از رامین. شاید چون عذاب وجدان داره. نمیدونم. هر چی هست تو اینهمه فکر و خیال خنده داره که مدام پریسا و رامین رو با هم مقایسه میکنم و میبینم پریسا خیلی بیشتر از رامین نشون میده سنش. کلافه ام. خسته ام. میدونم نادیا که چشم باز کنه کلافه ترم میشم. تازه جنگ اصلی شروع میشه. میدونم نمیبخشتم به خاطر اینهمه نذر و نیازی که کردم تا زنده بمونه. ولی لازم باشه هزار برابر اینم نذر و نیاز میکنم. چون میخوام زنده بمونه. آره دیوونه شدم. زده به سرم. احمق شدم. ولی هیشگی جای من نیست تا درکم کنه. هیچکس درست به فاصله.... نادیا گفت چقدر؟ آره الان که فکر میکنم یادم میاد با خنده داشت میگفت الان 3 ساعت و 45 دیقه و گفت چند ثانیه؟ نمیدونم یادم نیست. درست عمر خوشبختی و خنده رو لبام و داشتن نادیا همونقدر بود. اما به جاش دقیقا 5 روز و 8 ساعت و 34 دقیقه ست که دارم صورتش رو تماشا میکنم و امیدم اینه که ثانیه بعدی همون ثانیه ای باشه که چشماش رو باز میکنه و لبخند میزنه بهم. یعنی لبخند میزنه بهم؟ با فشار دست مانی از روی زمین بلند میشه و دوباره همون سوال همیشگی رو میپرسه - مانی تو هم موافقی که باید بر گرده. مگه نه؟ و دوباره همون جواب همیشگی رو میشنوه. همون جوابی که فقط یه سر تکون دادنه با دنیایی حرف تو دلش. و دوباره لبخند رو لبش میشینه.     خوب هنوز نمیدونین چه اتفاقی افتاده و چرا هیچکس جز مانی و پیمان نمیخواد که نادیا به هوش بیاد. خوب حتی دقیقا نمیدونین که چی شد یهو. ولی دقیقا یهو اتفاق افتاد. این پست هایی که میخونید واقعا اتفاق افتاده. هنوز تازه ست. برای یه دوست. دوستی که نبودم تا تو این شرایط سخت شاید امیدوارش کنم و حالا باید یه زندگی تازه رو شروع کنه. خوب یه کم صبر کنید میفهمید چی شد. اما اسم دفتر ها: دفتر اول رو طعم گس عشق گذاشتم. دفتر پیش رو با اسم طعم خیس گریه. دفتر پایانی فعلا نمیدونم. امیدوارم این اسم ها براتون مانوس تر باشه. و البته هر پیشنهاد بهتری اگر باشه پذیرا هستم.   --------------------------------------------------------------------------------     هنوز همون کت شلوار تنمه. حالا دیگه اتو کشیده نیست تا نادیا بخنده و بگه مگه داشتی میومدی عروسی و من بلند بخندم و بگم مگه نیومدم؟ اومدم زنم رو بگیرم و ببرم. دیگه از اون صورت سه تیغه خبری نیست. دیگه اون بوی ادوکلن نه نه چی گفت؟؟؟؟؟ .... آها از اون بوی گس خبری نیست. نکنه به هوش بیاد و نشناستم؟ نکنه بوی گس نیاد و باور نکنه من پیششم؟ پس مانی کجا رفته؟ گفت میره چیکار؟ آها بازم سوت این دستگاه ها بلند شده بود. رفت چیکار؟ چرا من نرفتم؟ چرا انقدر گیجم؟ نادیا خسته نشدی از اینهمه بی هوشی؟ نمیخوای پاشی ببینی چند روز و ساعت و دیقه ست که زنم شدی؟ همه میگن عمر دوران عقد کوتاهه پس چرا به چشم من این 5 روز انگار 5 ساله؟ نادیا امروز یه دکتر دیگه اومد و یه چرت و پرت های دیگه گفت. اما تو باور نکن. این دکترا حرف زیاد میزنن انگار نظر ندن میگن لالین. نادیا اه پاشو دیگه. تو اون اتاق کوفتی به زور رام میدن وقتی هم تو رو نبینم دق میکنم. پاشو بریم دیگه.... مانی قدم هاش رو تند تر میکنه و خودش رو به پیمان میرسونه که روی زمین تو راه پله های اضطراری بیمارستان تو خودش مچاله شده. به زور جلوی اشکاش رو میگیره و با یه لبخند به طرف پیمان میره. حالا نوبت پیمانه. اون باید انقدر قوی باشه که نادیا بهش تکیه کنه و کمکش کنه تا بلند شه. حالا تنها اسم ورد زبون نادیا پیمانه. نادیایی که تو ناله های بی جونش پیمان رو داره فریاد میزنه. - پیمان اینجا چیکار میکنی؟ همه دو ساعته دارن دنبالت میگردن. پاشو پسر. نادیا اینجوری ببینتت که سکته میکنه. پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن. - حوصله ندارم. بی خیال. کی منو میخواد تماشا کنه؟ مانی تنها لبهاش کمی کشیده میشه جای لبخند و زمزمه میکنه - کی مهمتر از نادیا؟ چشماشو باز کرده و مدام پیمانش رو صدا میزنه. نمیخوای با این قیافه ببینتت که؟ قرارمون به همین زودی یادت رفت؟ اون شب که زنجیر رو انداختی گردنش قول دادی خنده رو از لباش نگیری، قول دادی خوشبختش کنی.... همیشه کنارش باشی. پس چی شد اون حرفا؟ فقط حرف بود؟ پاشو مرد. الان وقت شکستن نیست. رنگم پرید. پاهام لرزید. نه. نمیتونستم. نمیتونستم ببینمش. من انقدر قوی نبودم. میخواستم تو روی همه زندگیم نگاه کنم و چی بگم بهش؟ نه. نه..... ..... پیمان خم شد. لرز تمام بدنش رو گرفت. سست شد. تو یه ثانیه فرو ریخت. و من ترسیدم. تو اون شرایط وقت سقوط نبود. اون باید کنار نادیا میبود. نادیا الان تو بدترین شرایط بود. نه. فعلا قرار نبود خودش چیزی بفهمه پس پیمان نباید همه چیز رو خراب میکرد. دستم رو زیر بازوش گرفتم و با خشم بلندش کردم. - پیمان به قران الان بخوای وا بدی خودم میکشمت. نمیخوام جز خنده رو لبش ببینم پس خوب گوشات رو باز کن. عین آدم پا میشی و میای باهاش حرف میزنی. سر به سرش میذاری. میخندونیش. نباید بذاری اون درد وحشتناک پر رنگ بشه. باید الان روحیه اش رو قوی کنیم تا بعد بتونیم مشکل رو بهش بگیم. اما الان باید کمک کنیم تا روند بهبودی سریع پیش بره. منم حال و روزم بهتر از شماها نیست. اون از آریانا که ولش کنی معلوم نیست چه گندی بزنه با این حال و روزی که درست کرده اینم از تو. من واقعا بیش از این کشش ندارم. پس خودت رو جمع کن. - نمی تونم. نمیتونم. بفهم. صداش به فریاد تبدیل میشه. تموم فشار روش ناگهانی و تو اون فریاد سرازیر میشه. - تو غلط میکنی نمیتونی. مرتیکه خجالت نمیکشه گریه میکنه. خودت رو جمع کن پیمان. برو تو اون دستشویی هر چقدر دلت میخواد داد بزن گریه کن هر غلطی میخوای بکن ولی از اون در بیرون اومدی همون پیمان همیشگی باش. بعد پیمان رو داخل دستشویی هل میده و خودش پشت در کنار دیوار سر میخوره و با نگاه سالن رو پشت سر میگذاره و روی آریانا که گوشه دیگه سالن رو زمین نشسته و اشک میریزه نگاه میکنه و با خودش فکر میکنه ببین کی ها میخوان به کی روحیه بدن. اون از آریانا که سن و سالشم یادش رفته و کف زمین زار میزنه. اون از پریسا که دو ثانیه یه بار تو بغل رامین در حال غش کردن و فشار بالا پایین شدنه. مامان بابای خودشم که دیگه کم مونده مراسم چهلم راه بندازن. بازم به شیرین و شوهرش. بیچاره نادیا که تو این شرایط هم مامان باباش بالا سرش نیستن و حالا برادرش هم با مرده فرقی نداره. با باز شدن در از فکر و خیال بیرون میاد و مانی کمی آرامش ظاهری رو تو وجود پیمان میبینه و دستش رو پشت شونه پیمان میگذاره و تند تند حرفای دکتر رو تکرار میکنه براش. - ببین پیمان به هوش اومده همه چی رو چک کردن. دیدش یه مقدار تار هست ولی دکتر گفته هیچ مشکلی نیست و تا چند روز آینده حل میشه. فعلا بدنش نیمه لمسه ولی اونم موقته و تو همین چند روز نهایتا یه هفته حل میشه. دو تا از مهره ها کمی جابجا شده و هنوز نمیگم چی میشه. دو تا از دنده هاش شکسته ولی مشکلی نیست و ظرف یه ماه دو ماه خوب میشه. پاش هنوز تو گچه و فعلا چیزی نمیفهمه تا زمانیکه پا از گچ و باند در بیاد پس لال میشی و هیچ حرفی نمیزنی. فعلا باید فکر کنه یه شکستگی ساده ست. گوشت با منه پیمان؟ این قیافه ماتم رو نگیری براش. نادیا خیلی تیزه. شک کنه همه چی خراب میشه. پیمان تنها سرش رو تکون میده و آروم با خودش زمزمه میکنه خوب یه باره میگفتی کجاهاش سالمم که سریعتر اطلاعات رو داده بودی. و پوزخند پر دردی به مانی میزنه و آروم اشک گوشه چشمش رو پاک میکنه و همزمان با اجازه دکتر وارد اتاق میشه و شیرین با کمری خم شده و در عین حال نگاهی محکم و مصمم ثانیه ای دست پیمان رو فشار میده و بعد محکم رو به پیمان - مرد باش و پشتت رو صاف کن و محکم پات رو بذار تو اتاق. از این در که رفتی تو، زندگی زناشوییت شروع میشه و میخوام ثابت کنی که عشقت حرف نبوده. پسر من مثه کوه میمونه و کمرش خم نمیشه. حرفشم حرفه. بعد با فشار دستش تقریبا پیمان رو هل میده داخل اتاق و در رو میبنده و اینبار با همه وجود خم میشه و تکیه و تمام سنگینیش رو رو شونه های پیام شوهرش میندازه و نقاب صلابتش رو از صورت بر میداره و اشک آروم آروم روی صورتش رو پر میکنه و تنها دستش به سمت آسمون میره و زمزمه میکنه - خدایا ناشکری نمیکنم. بازم شکرت. دست دعات پشت سر عروسم.   --------------------------------------------------------------------------------     داشت از درد به خودش میپیچید. نمیدونم میزان درد چقدر بود ولی مطمئن بودم کم نیست. از اخمای عمیقی که هر چند ثانیه ابروهاش رو به هم نزدیک میکرد و بعد با سماجت عقبشون میزد و سعی میکرد بخنده میفهمیدم. تازه فهمیدنش با توصیفاتی که دکترا کرده بودن خیلی هم سخت نبود. یه دستت میبره تا دو ساعت تمام جونت درد میکنه وای به حال نادیا که تقریبا هیچ جای سالمی تو بدنش نداشت. لبخندش با ورودم پر رنگ تر شد. انقدر پر رنگ که بعد از 5 روز زندگی رو یادم انداخت. اینکه میشه با تمام دردها ثانیه ای خندید. آروم بود. انقدر آروم که داشتم شک میکردم نادیای من باشه. دستش رو آروم به طرفم دراز کرد. شاید نیم سانت هم به زور دستش حرکت کرد ولی همون برا من به اندازه یه دنیا حرکت بود. انقدر بی حرکت دیده بودمش این چند روز که اون ثانیه ها و لحظه ها واقعا حس میکردم خدا داره دوباره تک تک اعضاش رو میسازه و به کار میندازه. نگاهم روی دستش که حالا پر از کبودی هایی بود که بعضی به زردی میزد ثابت شد و اشک داشت راهش رو باز میکرد که با زمزمه های نادیا ناخوداگاه خنده جاش رو گرفت - ها چیه؟ فکر کردی میمیرم خلاص میشی؟ نه قربونت برم تازه میخوام جونت رو بگیرم. بالا بری پایین بیای آش کشک خاله ست. تا جون تو رو نگیرم رفتنی نیستم. ببینم این قیافه چیه برا خودت درست کردی؟ اه گفتم الان شوهر اتو کشیده ام میاد تو یه کم دست میندازمش. خندیدم. نمیدونم تلخ بود خنده ام یا شیرین ولی از ته دل بود. چشماش باز شده بود و کم کم زبونشم داشت باز میشد. داشت همون نادیای خودم میشد که به زور بهت دو دیقه مهلت جواب دادن بده. آروم کنارش روی صندلی نشستم و دست ظریفش رو تو دستم گرفتم. بعد نگاهم تو صورتش و چشمای سبزش قفل شد. چشمایی که حالا سبز پاییزی بودن. نگاهم روی صورتش و زخم های رویه بسته روی صورتش و کبودی هاش سر خورد. دستم رو آروم بالا بردم و روی صورتش کشیدم. سرش رو آروم پس کشید. فکر کنم درد گرفته بود. احتمالا روی یکی از جاهای ضرب دیده فشار دستم اذیت کرده بودش. ولی دوباره لبخند زد و حرف زدن رو از سر گرفت - روی گونه ام درد میکنه یه کم. فقط سرم رو تکون دادم و بهش فهموندم که میدونم. نمیتونستم حرف بزنم. بغض تو گلوم آماده شکستن بود و دلم نمی یومد غصه بخوره. دوباره حرفش رو ادامه داد. - پیمان همه جام کوفته ست. بی حسه انگار. درد دارم. چرا تار میبینمت؟ من چم شده؟ باید حرف میزدم حالا منتظر جواب بود و سکوت جایز نبود. خیلی سعی کردم ولی بازم وقتی شروع به حرف زدن کردم صدام از بغض میلرزید - نگران نباش قشنگم. هیچ مشکلی نیست. تازه به هوش اومدی و یکی دو روز دیگه این تاری هم از بین میره. دردت هم کمتر میشه. تقریبا همه جات درب و داغون شده یا شکسته ولی نگران نباش همه شون نهایت تا یه ماه دیگه جوش خوردن و درست شدن. - اوهوم. شیرین جون برام گفت. خواستم مطمئن شم هیچیم نیست. اه دیدی چی شد؟ میخواستم دست فرمون بهت نشون بدم به چی میگن ها. هی هی هی. خدا خیلی هواتو داره که نذاشت خیط شی. ولی خیالت تخت تا روی تو رو کم نکنم نادیا نیستم. - منتظر اون روزم. اونم بی صبرانه. - بله بله بابا بزرگ. چرا انقدر قلمبه سلمبه حرف میزنی. اوف خسته شدم از این قیافه ماتم. بس کن دیگه. حالا یه اتفاقی افتاد و تموم شد. من گریه کنم که همه جام داغونه و درد میکنه یه چیزی تو چی میگی دیگه. حالگیری ای ها. ببینم از این آق دادش ما چه خبر؟ نامرد نکرد بیاد ملاقاتم. حالا گل و نون خامه ای جهنم. حیف که نمیتونم راه برم وگرنه میرفتم حالشو میگرفتم. گوشیتو میدی؟ میدونستم میخواد آریانا رو بگیره. میدونستمم آریانا وضعش بدتر از این حرفاست که چیزی رو تابلو نکنه. باید دست به سرش میکردم. - نه بابا. بیچاره همین پشت دره. راش نمیدن بیاد تو. منم با بدبختی راه دادن و باید سریع برم بیرون. وگرنه پریسا جون و باباتم بیرونن. مانی هم بیرونه. ولی راشون نمیدن. بهم خندید. نمیدونم معنی خنده اش چی بود ولی با حرف بعدیش فقط تمسخر معنیش کردم اون خنده رو. - هه. مهم شدم یهو. میدونستم هر روز یه بلایی سر خودم میاوردم. پیمان خسته ام دیگه همه انرژیم تموم شد. یه کم میخوام بخوابم. عیبی نداره؟ - نه فدات شم. چه عیبی داشته باشه. میدونستم اثر مسکن هاست. کم کم چشماشم داشت گیج میشد و منم باید از پیشش میرفتم. صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و بوسه آرومی رو گونه اش گذاشتم که غر غرش رفت هوا - اه نکن. نکن.... ریشات صورتمو اذیت کرد. اه. دوست ندارم ریش. برو بزنشون وگرنه نمیذارم دیگه بوسم کنی. پوست برگ گلم رو ببین چیکار کرد. بعد خندید. یه خنده بی خیال و شیطون. برام دست گرفته بود. با اونهمه درد بازم شر و شیطونیش به راه بود. کم کم غر غر هاش کمرنگ و کمرنگ تر شد و چشماش آروم بسته شدن. دروغ چرا ترسیدم. وحشت کردم. میدونستم مسکن زدن بهش. میدونستم این خواب چیز غیر عادی ای نیست ولی دست خودم نبود. دیگه میترسیدم چشماش رو ببنده. همش فکر میکردم اگه دوباره مثل این چند روز بازش نکنه چی. پرستاری که تو اتاق اومده بود انگار از نگاهم ترسم رو خوند. بهم لبخند زد و آروم گفت - نگران نباشین. دیگه خطری نیست. مسکن ها خواب آورن. فقط خوابیده و به زودی بیدار میشه. شما هم برین یه کم استراحت کنین که دکتر هم از من ایراد نگیره. چون اینجا بیش از یه ربع نباید پیش مریض باشید. از روی صندلی بلند شدم و یه بار دیگه به صورت نادیا نگاه کردم که حالا باز اون اخم روی صورتش بود. دستم رو جلو بردم و آروم روی پیشونیش دست کشیدم و کمی اخمش رو باز کردم و بی هیچ حرفی از اتاق اومدم بیرون.     - درد داشتم. انقدر که دلم میخواست بی خیال آبرو و عالم و آدم بشم و فقط جیغ بکشم. نمیدونم چه مرگم بود ولی دردی که تو پای چپم بود وحشتناک بود. امونم رو بریده بود. دلم نمیخواست حتی پیمانم ببینم. چون مجبور بودم به زور جلوش ادای آدمای شوخ و شنگ و در بیارم که انگار دردی ندارن و جز خنده رو لبشون هیچی نیست. و این بیشتر از هر چیزی برام زجر آور بود. نمیدونم میفهمی یا نه ولی وحشتناک بود که تو اوج درد بخندی. هر بار یه پرستاری میومد تو به زور لبخند رو لبم مینشوندم تا مبادا از دستم خسته بشن و تنهام بذارن. اینم از مانی داشتم. همیشه میگفت هیچکس دلش نمیخواد بشینه درد و مشکل کسی رو گوش کنه و اینکه باید تو اوج درد و ناراحتی هم سعی کنی به روی مردم بخندی. چون گناه اونا نیست که تو درد داری یا بی حوصله ای. میگفت این روی خوش آدمه که باعث میشه مردم تنهاش نذارن و حالا واقعا از تنهایی و دیدن صبح تا شب این در و دیوار سفید انقدر کلافه میشدم که حاضر بودم به هر دردی بزنم تا یه جوری این تنهایی رو کمرنگ کنم. انگار در و دیوار اتاق میخواستن بخورنم. بدتر از همه اینا اخلاقای عجیب همه ست. مامان هر روز میاد پیشم میشینه و فقط نگام میکنه و بغض میکنه. نمیدونم چش شده ولی ذوق دو عالم رو دارم میکنم که انقدر مهم شدم که مامان از کارش به خاطرم زده. بابا خیلی آرومه و مثل همیشه صد سال یه بار حرفی از دهنش در میاد. دوسش دارم. حالا بیشتر از همیشه. حس میکنم چه دردی تو تمام این سالها کشیده اونم فقط چون از مامان بزرگتر بوده و مامان همیشه فکر میکرده جوونیش به پای بابا سوخته. بوسه هاش رو دوست دارم. حس بابا داشتن رو بهم میده. حس قشنگیه. شاید باورت نشه ولی هر بار که میاد و آروم رو صورتم خم میشه و پیشونیم رو میبوسه دلم پر از خوشی میشه و میخندم. این خنده به زور نیست ناخودآگاهه. تنها خنده ایه که بی درد سراغ لبهام میاد. آریانا خیلی تو خودشه. دیگه با اون آریانایی که میشناختم زمین تا آسمون فرق میکنه. خیلی برام عجیبه. خنده هاش مصنوییه درست مثه خنده های من وقتی درد دارم و میخوام زار بزنم میمونه. اونروز بهش گفتم بیا مثه قدیم باشیم. همونجور صاف و رو راست. مثه کف دست. فقط مات نگام کرد. منم زدم زیر گریه. حتی جیغم کشیدم. بالشتم رو تو دهنم کردم و جلوش جیغ کشیدم. گفتم درد دارم. انقدر زیاد که لا اقل جلو تو نمیخوام به زور بخندم. خیلی مزیت داشت اون گریه ها و جیغام. دوباره شدیم مثه کف دست. اومد کنارم روی لبه تخت نشست و سرم و بغل گرفت و بالشت رو از دهنم در آورد و کناره دستش رو گذاشت تو دهنم. منم با تمام قوا دستش رو گاز میزدم و اونم گریه میکرد. خوب که خالی شدیم جفتمون فشار دندونام رو دستش کم شد و یاد وقتی افتادم که چهارده پونزده سال بیشتر نداشتم. طبق معمول هم مامان و بابا ماموریت بودن. دل درد و کمر درد با هم قاطی شده بودن و جونم بالا اومده بود. درد داشتم و هنوز نمیدونستم اینجور وقتا چیکار کنم دردم کم بشه. چی بخورم. رومم نمیشد به آریانا حرفی بزنم. هر چی باشه یه پسر جوون بود. من چمیدونستم از اینجور دردا چیزی میدونه یا نه. راهی برا درمانش داره یا نه. اما تیز بود. بد تیز بود. قشنگ فهمیده بود درد دارم. نمیدونم از کجا فهمید ولی خدا نگهش داره ساعت ده شب خسته و کوفته از استراحتش زد و اومد تو اتاقم. همینجوری بغلم کرد. محکم. دستش رو گذاشت تو دهنم و گفت گازش بگیر کم کم آروم میشه دردت. منم نا مردی نکردم پدر دستش رو دراوردم. تا چند وقت جای دندونام رو دستش بود و کبود. اونم چپ میرفت راست میومد میگفت اااا دختره خجالتم نکشید برا یه همچین چیز معمولی ببین چه کولی بازی ای دراورد و دستم رو داغون کرد. منم که پر رو میگفتم به من چه میخواستی بهم قرص بدی تا دردم کمتر شه. اونم چشم و ابرو میومد و میگفت ببخشید شرمنده تجربه نداشتم ها. کسب تجربه کردم حسابی من بعد راه درمانی خواستی بیا سراغ خودم. باید خجالت میکشیدم. آب میشدم ولی نمیشدم خوب کسی رو نداشتم جز آریانا. اونم عادی برخورد میکرد. از اون به بعد جلوتر از من تاریخ نگه میداشت و وقتش که میشد نمیذاشت دست به سیاه و سفید بزنم. همه کارا رو خودش میکرد یا مامان رو مجبور میکرد غذا بپزه برامون. میومد بغلم میکرد و پشتم رو میمالید و گرم میکرد. انگار فهمید تو چه فکری رفته بودم. آروم دست کشید رو صورتم و با بغض گفت - نانادی حاضر بودم هر سی روز ماه کمر درد و دل درد داشته باشی و دستم رو داغون کنی ولی الان رو این تخت نبودی. نادی بهم قول بده هیچوقت ناشکری نکنی. باشه؟ حرفاشو نمیفهمیدم. نگام به دستش بود. تقریبا داغونش کرده بودم. آروم تو دستم گرفتمش و بوسیدمش. - آریانا فکر میکنی پیمانم قدر تو دوسم داره؟ - خیلی بیشتر از من دوست داره. شک نکن. دیگه کم کم همه سر وکله شون پیدا میشد. اشکامو آروم پاک کرد و بهم لبخند زد. ایندفعه لبخندش واقعی بود. - دلم وا شد نانادی. منم خندیدم. انگار دردم کم شده بود. سبک شده بودم. خیره نگاش کردم. - آخیش. حالا شدی آریانا. ما چاکرتم هستیم. فقط بعدا نری پزشکی قانونی برام پرونده درست کنی بابت دستت ها. خودت آوردیش جلو. تازه لو بدی میگم کار دوست دخترت بوده ها. حالا خود دانی. - ای پدر صلواتی. که کار دوست دخترم بوده دیگه. باشه. دارم برات. - عمرا. میگم پیمان حالتو بگیره. مانی با خنده جلومون پیداش شد و رو به من - میخوای خودم حالشو بگیرم خانوم خانوما. کافیه دستور بدی ها. خندیدم. همیشه فکر میکردم مانی زیادی عصا قورت داده و بزرگه ولی تو این مدت تنها کسی بود که فرق نکرده بود. همون مانی همیشگی بود. همون که همش باعث میشد یه جوری سر به سرش بذارم و حالش رو بگیرم. آخ نمیدونی چه کیفی داشت که. - جنابالی برو تا کچل نشدی یکی رو پیدا کن دستورای اونو انجام بده. - باز بهت خندیدم روتو زیاد کردی ها. مگه شانس بیاری پات به دانشگاه باز نشه دیگه. وگرنه حالت رو خودم میگیرم. - تو؟؟؟؟؟؟؟ عمرا. برو اونور بذا باد بیاد.     --------------------------------------------------------------------------------     بالاخره دارم از این زندون خلاص میشم. هنوز تو پام درد دارم ولی قابل تحمل شده. هنوزم وقتی حرکت عجیب غریب میکنم درد میگیره ولی راضی ام. این درد کجا اون دردای کشنده کجا. من خوبم. خوب چیه. عالی ام. به پیمانم گفتم. حتی به آریانام گفتم. دیوونه ها باورشون نمیشه. - وای پیمان دستم رو ول کن. خودم میتونم بیام. اه. - نادیا نمیشه. خودت اگه بلد بودی نمیرفتی زیر کامیون. - اه تو هنوزم فراموش نکردی؟ بابا یه اتفاقی بود تموم شد رفت پی کارش. جون نادیا دستمو ول کن. - از بیمارستان مرخص شده بود و مثه کنجشک های از قفس رها شده میخواست پرواز کنه قافل از بالی که شکسته و .... نمی تونستم ولش کنم. واقعا دیگه گنجایش یه بلای دیگه رو نداشتم. همینش رو هنوز نتونسته بودم هضم کنم. میدونم دستش رو خیلی محکم گرفته بودم حتی مطمئن بودم الان قرمز شده ولی حاضر نبودم ول کنم. اما اونم راه خر کردنم رو بلد بود. مثه کف دست میشناختم. باز چشماشو دوخت بهم و از اون نگاها که نفسم میگیره تو چشمام انداخت و جونش رو برام قسم خورد. چی میتونستم بگم جز یه لبخند و شل شدن دستام و رها کردن گنجیشک کوچولوم. دستم و کامل رها نکرده با همون پای گچ گرفته رو جدول کنار باغچه بود. بلند بلند میخندید و تمام تلاشش رو برای ایستادن و راه رفتن میکرد اما نمیشد. ولی بازم میخندید. قهقهه میزد. دستاش تمام مدت باز بود. میدیدم داره تمام تلاشش رو برای راه رفتن میکنه. سرتق بود. اراده اش ستودنی بود. میدونستم نمیاد پایین. آریانا عصبی بود و فریاد میزد سرش. آروم رفتم طرفش و دستش رو گرفتم. وقتی دلش میخواست اون رو راه بره چرا غصه اش میدادم؟ اگه آریانا چپ چپ نگام نمیکرد منم میرفتم رو جدول و از اون رو راه میرفتم. - دستاش گرم بود. یه دنیا مهربونی توش بود. لبخندش گرم تر. آروم دستم رو گرفت. حالا راحت تر میتونستم راه برم. پای چپم سنگین بود و تعادلم رو خراب میکرد ولی دست پیمان از پای من سنگین تر بود و این سنگینیش سنگینی پام رو میگرفت. دیگه لازم نبود دستام رو باز بگیرم تا نیفتم. ته جدول رسیده بودیم و حالا فاصله ام تا زمین حدودا ده پونزده سانتی میشد. مامان چپ چپ نگام میکرد. آریانا دیگه نگامم نمیکرد. بد شاکی بود. غم دو عالم تو نگام ریخته بود که حالا چطور بپرم پایین که خودم رو تو بغل پیمان دیدم. اونم با یه خنده پر از خوشی. ذوق کردم. خیط شده بودن همه. تو بغلش میخندیدم که زمزمه اش زیر گوشم غلغلکم داد. - بوسش چی شد شیطون؟ بوسیدمش. خجالتم نکشیدم. نه از نگاه مامان نه از لبخند شیرین جون نه از بابا. تو بغلش آویزون گردنش شدم و صورتش رو بوسیدم. ولی برانکه زیادی خوش به حالش نشه نصفه نیمه یه فکر شیطانی به سرم زد و تفی اش کردم. حالا من میخندیدم و اون با حرص اه و وه میکرد. ولی بهم چسبیده بود. چه کیفی داد حرص دادنش. بالاخره رضایت دادم از بغلش بیام پایین. یعنی راستش یه کمم از ترس تلافیش رضایت دادم. با لبخند چشم دوخت بهم و همونطور که یه دستش رو پشتم میگذاشت و وزنم رو روش انداخته بودم، آروم گفت - باید باهات حرف بزنم. میگم با هم می یایم خونه تو هم بگو میخوای با من بیای. باشه؟ داشتم بال بال میزدم که بفهمم چیکارم داره ها اما باز خبیث شده بودم. سرم رو انداختم بالا و با خنده زمزمه کردم - اونوقت چی گیر من میاد؟ مفتی مفتی نمیشه. نچ. داشت حرص میخورد. میدونستم وقتی جدی هست باید جدی باشم و مسخره بازی در نیارم ولی خوب خوشحال بودم و میخواستم اونهمه انرژی رو تخلیه کنم و چه راهی بهتر از سر به سر گذاشتن پیمان. - خیله خوب دکتر راستین بد اخلاق. باشه با تو میام. ولی شرط داره. - اوف. شرطت چیه؟ زود باش داریم میرسیم دم ماشین. - نچ تو بگو باشه. تو که به هر حال میخوای باهات بیام پس هر شرطی هم بگم باید قبول کنی. - خیله خوب. قبول. نمیدونم چه شرطی گذاشته بود که اونجور یهو ذوق کرد و با خنده و جیغ پرید هوا. یادش رفت پاش تو گچه. دیر جنبیده بودم افتاده بود رو زمین. عصبی تقریبا سرش داد زدم - بی فکر. نگرفته بودمت که افتاده بودی. انگار یادت رفته دکتر چقدر گفته احتیاط کنی ضربه ای به پات وارد نشه. واقعا که. بغض کرد. باز گند زده بودم با این اخلاق سگی ام. اما دست خودم نبود. همش میترسیدم وضعش بدتر شه. ازم فاصله گرفت و اخماش تو هم رفت. آروم با یه قدم فاصله مو باهاش کم کردم و زیر بغلش رو گرفتم و تو گوشش زمزمه کردم - ببخشید خانومی. پیمان غلط کرد. اخماتو وا کن دیگه. آخه اصلا فکر نمیکنی دوباره بلایی سرت بیاد من دق میکنم. آشتی؟ خندید و خنده اش بهم فهموند آشتی کرده. ....... رو صندلی عقب نشسته بود و اینجوری راحت تر میتونستم حرفم رو بزنم. اگه کنارم مینشست و گرماش رو نزدیکم داشتم نمیتونستم حرف بزنم. نمیتونستم یه مشت چاخان پاخان و اراجیف سر هم کنم براش تا به چیزی که میخواستم برسم.   --------------------------------------------------------------------------------     - داری کجا میری پیمان؟ - اول یه سر میریم خونه من تا حرفامو بهت بزنم بعد میریم خونه شما. - کوتا بیا. مگه میخوای قصه حسین کرد شبستری رو بگی که بریم خونه ات. خوب همین بین راه بگو دیگه. - میدونی اولش که سوار شدی فکر کردم اینجوری که تو پشتی راحت تر میتونم خواسته ام رو بهت بگم ولی الان میبینم تا تو چشمات نگا نکنم نمیتونم حرفم رو بزنم. - کم کم دارم میترسم ها. نکنه داری منو میدزدی و اینام همش آسمون ریسمونه. - شایدم. - ببین آخه یه آدم چلاق رو میخوای بدزدی چیکارش کنی خره. فقط نون خور اضافه میشه ها. داشت شوخی میکرد و میخندید ولی تو حرفاش یه حقیقت تلخی بود که نمیذاشت منم مثل اون بخندم. انقدر تلخ بود که بیشتر دلم میخواست این بغض لعنتی رو راحت کنم و خودم رو سبک کنم. ولی وقتش نبود. نباید حتی یه ثانیه شک میکرد. وگرنه همه نقشه هام خراب میشد. به زور خندیدم و صادقانه گفتم - من همه جورت رو دوست دارم. یه نگاه سبزت بهیه دنیا می ارزه.تازه یادمه میخواستی درست رو ادامه بدی و جای منو بگیری. اونوقت دیگه من نون خور تو میشم نه تو. - عمرا. کور خوندی. یک قرونم از پولایی که در بیارم بهت نمیدم. تازه از تو هم میگیرم. از تو گرفتن اصلا یه مزه دیگه میده. بی صبرانه دارم لحظه شماری میکنم اون روزی رو که از آقامون خرجی بگیریم دادش. - اتفاقا حرف منم سر همینه. رسیدیم. بپر پایین. - میخوام بپرم ها ولی میترسم رودل کنی. آخه کجا با این پا بپرم. .......   کمکش کردم تا روی مبل حال بشینه و خودم هم روبروش نشستم و دستاشو تو دشتم گرفتم. جالب بود ولی حس میکردم از اینکه انقدر نزدیکشم و تنهاییم هنوزم میترسه. با اینکه شوهرش بودم ولی هنوز حتی نگاهش رو. از نگاه خیره ام میدزدید. سرش رو با لبخند و آروم بالا گرفتم و نگاهم رو تو چشماش دوختم. - دلم برات تنگ شده بود نانادی. دلم برا یه دل سیر نگات کردن تنگ شده بود. دلم برا این سرخ و سفید شدنات تنگ شده بود. دست گرمش روی گونه ام بود و آروم نوازشم میکرد و من هر لحظه بیشتر گر میگرفتم. میدونم سرخ سرخ شده بودم ولی هر کاری میکردم نمیتونستم به حال عادی بر گردم. نگام سرخ بود و زبونم خشک خشک شده بود. انگار دلم هر ثانیه داشت میریخت پایین و دوباره از نو. آروم صورتش رو به صورتم نزدیک کرد. دلم برا گرمی لبهاشم تنگ بود ولی نمیدونم چرا دلم نمیخواست اون لحظه رو لبام بذارتش. شاید شرم بود شایدم اون یکی شدنی که میگن بعد ازدواج یهو تو وجودت میریزه هنوز وقتش نرسیده بود. شاید دلم میخواشت این بوسه رو شی عروسیم داشته باشم. نمیدونم شاید امل و مامان بزرگ شده بود افکارم تو اون لحظه. ولی فقط میخواشتم با نگاهش تب کنم و این تب تو تنم بمونه. انگار فهمید یا شایدم اون عقایدی که همیشه ازشوم دم میزد هنوز تو وجودش مرزهایی رو پابرجا نگه داشته بود. هر چی بود گرمای لبهاش رو روی پیشونیم حس کردم و بعد سرش رو پایین انداخت و با نگاهی که به دستام دوخته بود بالاخره دهنش رو باز کرد - نادیا دیگه نمیتونم دوریت رو تحمل کنم. دیگه نمیتونم بدون تو این خونه رو تحمل کنم. تو... تو زن عقدی منی و من دلم میخواد بیای خونه ام. هر چی زودتر. خندیدم. انقدر بلند که پرید. فکر نمیکردم روزی اینجور بی تاب ببینم پیمان رو. چشمام چهار تا شده بود. همچین حرف میزد انگار چند وقت از عقدمون گذشته بود. فقط یه ماه و چند روز گذشته بود و اون داشت اینجور بی تابی میکرد. - پیمان شوخیت گرفته؟ مگه میخوام فرار کنم که این حرفا رو میزنی؟ یه دو ماه صبر کنی پام از گچ در اومده و ازدواج میکنیم دیگه. - نه دو ماه خیلی دیره. گفتم که دیگه نمیخوام بدون تو باشم. فکر کنم دو هفته برا انجام کارا و خرید عروسی و پخش کارت ها بس باشه.فقط دو هفته میتونم تحمل کنم. نه بیشتر. - شوخیت گرفته پیمان؟ بمیرمم اینجوری باهات عروسی نمیکنم. - مگه چه جوری ای؟ - چه جوری ام؟ کوری تو؟ با این پای تو گچ همینم مونده لباس عروس بپوشم و.... نه غیر ممکنه. دیگه ام بحث نکن. - زیر اون لباس با اونهمه پف و تور که اصلا پات معلوم نیست. بهانه بیخود نگیر. - نه. گفتم نه. من میخوام عروسیم برقصم. ورجه وورجه کنم. با این پا نمیشه. - اما من دوست دارم عروسم سنگین باشه تو عروسیمون. من خودم خیلی اهل رقص نیستم پس دلم نمیخواد تو هم خیلی ورجه وورجه کنی. آخه دلم نمیخواد بگن داماد انقدر سنش بالا بود که همش نشسته بود رو صندلی و عروس بیچاره تنها میرقصید. تو که نمیخوای متلک بگن به شوهرت؟ - وای پیمان الان چه وقته شوخی خنده ست. ببین تو یهو یادت میره دارم بحث جدی میکنیم ها. اصلا همه اینا به کنار من میخوام تو عروسیم باهات تانگو برقصم و با این پا نمیشه. لج بیخود نکن پس. - چرا نمیشه؟ وقتی با این پا میشه رو جدول راه رفت دیگه تانگو رقصیدن که آب خوردنه. بهونه نگیر دیگه. تو دلت نمیخواد شب تو بغل من بخوابی جای اینکه خرست رو بغل کنی؟ - نخند مسخره. خودت رو دست بنداز. من کی با خرس خوابیدم. پیمان جون من یه کم تحمل کن. فقط دو ماه. - نه نادیا. همین که گفتم. یا دو هفته دیگه یا هیچوقت. پیمان جدی داشت حرف میزد. پشتم لرزید. دیگه شوخی نمیکرد. نمیدونم چه مرگش بود ولی میدونستم که کوتاه بیا نیست. دروغ چرا خودمم خیلی برام هیجان داشت زندگی کردن با پیمان زیر یه سقف. یعنی کلا همیشه برام قشنگ ترین اتفاق این بود که خودم رو تو یه خونه که فقط مال خودم و شوهرمه تصور کنم. یه تاپ و شلوارک پام کنم و دم به دیقه از سر و کول شوهرم بالا برم. میدونم پیمان بزرگ بود برا این بچه بازی هام ولی میدونستم یه مرد در مقابل آغوش یه زن تقریبا خلع صلاحه همیشه. نگاهم دور تا دور خونه رو داشت چرخ میزد و هر بار روی اتاق خواب پیمان و تصور خوابیدن روی تختش و زیر پتوش و سر گذاشتن رو بالشتش و حرص دادنش ثابت میشد. - لبخند کمرنگی رو لبش جا خوش کرده بود و دور تا دور اتاق میچرخید. روی اتاق من ثابت شده بود و میدونستم قطعا اون فکرای شیطانیش و تصاحب بالشت و تخت من و طرف من تو سرش داره چرخ میزنه که لبخندش ثانیه به ثانیه پر رنگ تر میشه. سادگیش این مزیت بزرگ رو داشت که نگاهش انقدر شفاف باشه که بفهمم چی تو سرش میچرخه. داشتم به هدفم نزدیک میشدم. فقط یه کم مونده بود تا راضی بشه. باید هر جور شده تا قبل باز کردن گچ پاش ازدواج میکردیم و میاوردمش خونه خودم. شک نداشتم بعد باز کردن پاش محاله زیر بار ازدواج بره. از فکر و خیال بیرون اومدم و چشم دوختم بهش و آروم با دستم روی پای راستش رو نوازش کردم واینبار از در تحریک وارد شدم. - آی آی بالشتم و طرفم مال خودمه. گفته باشم که براش نقشه نکشی. - نخیرم. اگه میخوای ازدواج کنم بالشتت مال منه. حتی شرطاشم بچه گونه بود. نمیدونم ولی گاهی به نظرم حتی از یه دختر 22 ساله هم کوچیکتر بود رفتاراش. ولی لا اقل مزیتش این بود که به هدفم رسیده بودم و فقط یه کم چونه الکی باید میزدم باهاش. - اصلا بی خیال شدم. همون دو ماه دیگه. لااقل این دو ماهم بالشت و تختم مال خودمه. آقا بی خیال پاشو بریم. - اوی اوی حرف زدی پاش وایسا. بالشت و طرفت مال من و تا دو هفته دیگه عروسی میکنیم. زیر حرفتم بزنی یعنی نامردی. ....     --------------------------------------------------------------------------------     حالا تو سالن خونه ما نشسته بودیم و مامان و بابا و آریانا و عمو و زن و عمو و مانی و مرجان و شیرین جون و مهندس راستین و پیمان هم نشسته بودن و همه چشم دوخته بودن به دهن پیمان که داشت در مورد ازدواجمون حرف میزد. شک نداشتم که اگه همه هم موافق باشن باز مامان یه بهانه ای برا نه گفتن پیدا میکنه و البته اینبار بهانه زیاد داشت. مطمئن بودم پیمان داره الکی خودش رو خسته میکنه چون مامان زیر بار نمیره. تو همین فکرا بودم که با باشه مامان تقریبا پام از روی زیر پایی جلوم افتاد پایین. یعنی اگه اون لحظه بهم میگفتن استغفر لله خدا پشت در وایساده کمتر تعجب میکردم تا اون لبخند و باشه مامان. یهو یه حس بدی کردم. منی که از وقتی حرفای مامان و پیمان رو شنیده بودم سعی کرده بودم یه جورایی رفتارای مامان رو توجیه کنم و بهش حق بدم حالا یهو احساس کردم شدم زیادی و میخواد هر جور شده از سرش وا کندم که مبادا مجبور شه تو این مدت این پله ها رو به خاطرم بالا پایین بیاد. خیلی بدِ این حس. خودم عذاب وجدان گرفته بودم از فکرم ولی خوب آخه چه دلیل دیگه ای میتونست داشته باشه که حتی یک نفرم نه نیاورد. انگار که عادی ترین حرف ممکنه رو زده بود پیمان. همه میخندیدن ولی من اشک تو چشمام جمع شده بود و تلاشی هم برای ریخته نشدنش نکردم. میگفتن آخی الهی از شوقش داره گریه میکنه اما میخواستم داد بزنم از غصه دارم اشک میریزم. از اینهمه پس زده شدن. از اینهمه عجله تون. از این خنده ها و دست زدن هاتون. شاید تنها چیزی که باعث شد لبخند کمرنگی رو لبم بشینه دست پیمان بود که آروم دور شونه هام حلقه شد و بلند گفت - نادیا با قبول خواسته ام منت گذاشت سرم. هیچوقت این محبتت رو فراموش نمیکنم عزیزم. همون لحظه تصمیم گرفتم همه رو فراموش کنم. داشتن پیمان برام بس بود. مطمئن بودم کنارش خوشبخت میشم. اون مهربون بود و براش عزیز بودم. پس لازم نبود به هیچ چیز دیگه ای فکر کنم. دست حلقه شده اش رو محکم با دستم گرفتم و کمی فشار دادم. بهش میخواستم بفهمونم که چقدر برام عزیزه. اینکه از این لحظه به بعد تنها حامیم اونه. اینکه.... نمیدونم حرف زیاد بود تو دلم ولی سخته به زبون آوردنش. بعضی حس ها تو وجود آدم هست که خودش دنیایی حرف رو تو خودش پنهون کرده ولی اگه بخوای بیانش کنی دو جمله هم به زور بشه. تازه اگه واقعا اون دو جمله قادر باشه اونهمه احساس تو وجودت رو نشون بده. .....   روی صندلی آرایشگاه نشستم و چشمام رو بستم و دارم این دو هفته رو مرور میکنم. دو هفته ای که صبح تا شب با پیمان و گاهی هم مامان و شیرین جون تو خیابونا و فروشگاه ها چرخ زدیم و لباس و طلا و سرویس و حلقه و آینه شمعدون خریدیم. چه زود گذشته بود و چقدر خوش گذشته بود. چه لذتی داشت که بشینی تو طلا فروشی و سینی های حلقه و انگشتر رو بذارن جلوت و تو هر کدوم رو خواستی امتحان کنی. من همه رو امتحان میکردم. عالی بود. حتی اون انگشترایی که یه مار و سر شیر هم روش بود رو امتحان کردم. کلی با پیمان خندیده بودیم و مامان کلی داد و بیداد کرده بود و چشم و ابرو اومده بود و آخرشم به پیمان گفته بود واقعا که. نانادی میگیم بچه ست از تو بعیده پیمان. اما خوب داشتیم کلی ذوق میکردیم. یعنی من فقط برا ذوق کردن و خندیدن حاضر شده بودم اینهمه خرید کسل کننده رو اونم با این پای 100 کیلویی قبول کنم. حتی تو یه طلا فروشی من 20 تا النگو رو انداختم تو دستم و هی تکونش دادم و خندیدم. وای عالی بود. تازه فهمیدم چه حالی میکنن اینایی که النگو دست میکنن تا آرنج. به پیمان گفتم هر بیست تاش رو میخوام. ولی در گوشش گفتم وگرنه مامان سر از تنم جدا میکرد. مامان از النگو متنفره. میگه آدم طلا نداشته باشه بهتر از اینه که مثه این ندید بدیدای در و دهاتی تا آرنجش النگو بندازه. مامانه دیگه. البته منم النگو رو هیچوقت دوست نداشتم ها. همیشه به نظرم در و دهاتی بوده ولی تازه فهمیدم چقدر باحاله. کی میگه در و دهاتیه؟ شنیدی میگن گربه دستش به گوشت نمیرسید میگفت پیف پیف؟ اینم همونه قضیه اش. والا همون 20 تا النگو شد ده میلیون. خوب منم باشم هی تکون تکونشون میدم که همه بفهمن. آخ آخ قیافه مامان دیدنی بود. کارد میزدی خونش در نمی اومد. بعدم وایساد میخوای کدوم گوری بندازیشون دستت. آی خوشم اومد. پیمان حالشو خوب گرفت. گفت برا خودم میندازه. یعنی اون لحظه مانی رو میخواست که یه ادایی در بیاره و بگه اَی مامانم اینا. جمع کنین خودتونو. حالمو به هم زدین. ..... صدای آرایشگر از فکر بیرونم آورد. - عزیزم نظر من رو بخوای این پوست سفیدت خیلی قشنگ تره. حیفه بُرُنزَش کنی. اوف باز یادم انداخته بود زنه. اه تو این یه ماه پوستم دوباره رنگش برگشته بود و یک سفید افتضاحی شده بود که تو آینه هم به خودم نگاه نمیکردم. بدبختی با کرم پودر هم فقط میشد صورتم رو برنز کنم. این کرم های برنز و رنگا هم که دووم نداشت. یه پنج شیش جلسه سولار میخواستم یا یه دو ماه استخر و آفتاب. ولی این پای لعنتی از یه ور و این خریدای عروسی از طرف دیگه. اه. - نه مریم جون. میدونی که پوست سفید دوست ندارم. جون من یه کاریش بکن. تنم هم سفید شده. - نادیا جان بهت قول میدم پشیمون نشی. اینجوری برا عروسیت قیافه ات هم کلی عوض میشه. این یه بار رو رو حرف من حرف نزن. اگه کارم تموم شد و خوشت نیومد برنز میکنمت. باشه عزیزم؟ مگه میشد به این آرایشگرها حرفی زد. هر کار خودشون میخواستن میکردن. فقط الکی خودتو خسته کرده بودی اگه حرفی میزدی. برا همین ترجیح دادم بی خیال بشم و دوباره چشمام رو بستم. .....   انقدر هول کرده بودم که موقع بالا رفتم از پله ها دو سه بار نزدیک بود بخورم زمین. دسته گل نادیا تو دستم بود و پشت در ایستاده بودم تا نادیا در رو باز کنن و نادیام رو بدن بهم. دو تا چشم داشتم و دو تا دیگه هم قرض کرده بودم و منتظر تا در رو باز کنه و در باز شد و خانومی با روپوش روسری بهم تعارف کرد برم تو. برام عجیب بود آخه معمولا نمیذارن پات رو تو آرایشگاه بذاری حتی اگه هیچکس نباشه. چمدونم حتما انقدر خنگن که فکر میکنن داماد عروسش رو ول میکنه و میخواد اونا رو نگاه کنه. به طرف سالن راهنماییم کرد و پشت سرم هم فیلمبردار وارد شد و ثانیه ای بعد وسط یه سالن رو یه مبل عروسم رو دیدم. پشت به من نشسته بود و تنها گوشه ای از قیافه اش از تو آینه مقابلش معلوم بود. انقدر هول کرده بودم که انگار چهار تا چشم که چیزی نیست چهل تا چشم هم داشتم نمیتونستم ببینمش. پشت سرش نرسیده تو آینه دیدم و به محض اینکه خواست به طرفم بر گرده فیلمبرداره مثه پارازیت آنچنان بلند حرف زد که اون همونجور پشت به من موند و منم نگام مات شد. - عروس خانوم بر نگردین. آقا داماد از تو آینه عروس رو ببینید و آروم لبخند بزنید. زنکه احمق وقت گیر آورده بود. عروسمونم نمیتونستیم یه دل راحت تماشا کنیم. معلوم بود حسابی حرصی شده و میخواد یه چیزی به فیلمبرداره بگه. منم نامردی نکردم. دستم رو تقریبا جلو صورتم گرفتم و کنار تورم رو آروم رو صورتم آوردم تا یه کم سر به سرش بذارم. هر چی سعی کردم نخندم نشد. آخه قیافه اش خنده دار شده بود. با خنده من آروم دستش رو روی شونه ام گذاشت و زمزمه کرد - بخند خانوم بخند. نوبت منم میشه. شب دراز است و قلندر بیدار. خندیدم. فعلا من سوار بودم و اون پیاده. دیگه طاقت نیاوردم. با یه حرکت رفتم مقابلش و روی دو پا رو بروش نشستم و چشم دوختم بهش. تور روی صورتش تصویرش رو پنهون کرده بود. آروم و با دستای لرزون تور رو از صورتش پس زدم و تقریبا مات و مبهوت نگاهم روی صورتش ثابت شد. واقعا یه فرشته بود. یه فرشته که خدا تو خلقتش هیچ چی کم نذاشته بود. صورتش سفید سفید بود. برق میزد. میدرخشید. نمیدونم شاید هیچ واژه ای قدرت به تصویر کشیدن اونهمه زیبایی رو نداشته باشه. اون نگاه سبز پر خنده تو اون صورت سفید پنهون شده بین اون جنگل مشکی پر پیچ و تاب موهاش، اون سرخی کمرنگ روی گونه هاش، اون لبخند محو رو لباش. واقعا یه تابلوی شاهکار بود. زبونم قاصره از بیان زیباییش. دستم رو آروم بالا بردم و روی گونه اش کشیدم. یه نوازش لحظه ای که تنم گر گرفت. از خود بیخود شدم. هیچوقت نمیتونستم تصور کنم که نادیا با پوست سفید خودش انقدر میتونه زیبا باشه. اون ابروهای کمونی باریک شده حالا با شیطنت بالا و پایین میرفتن و چشماش برق میزدن. بوسه آرومی روی پیشونیش گذاشتم و دسته گل رو به طرفش گرفتم. صورتش رو توی دسته گل پنهون کرد و بعد خندید. دستم رو آروم زیر بازوش گذاشتم و تو آغوشم کشیدمش و آروم از روی زمین بلند شدم و اونم از روی مبل بلند کردم. بعد تور روی صورتش رو دوباره به حال قبل در آوردم و دستم رو زیر بازوش انداختم و آروم به طرف در رفتیم و ثانیه ای بعد بالاخره توی آسانسور تنها شدیم. نگاهش یهو خندون شد و برق زد. نامرد میخواست تلافی کنه. روم رو اونوری کردم که با یه حرکت سریع و قبل از ایست کامل آسانسور صورتش رو زیر تور آورد و آروم لبهام رو بوسید. هول کردم. سرخ سرخ شدم. با باز شدن در آسانسور خیلی مصنویی از هم جدا شدیم و دستش رو زیر بازوم گرفت و در مقابل نگاه خندان فیلمبردار سرش رو پایین انداخت و بیرون اومدیم. رنگش مثه لبو شده بود. منم خوب بهش خندیدم و آروم زمزمه کردم حقته. ..... اونشب تقریبا تمام مراسم کنار هم نشسته بودیم و فقط لبخند میزدیم و تنها برای رقص کیک و تانگو از روی مبل بلند شدیم. فکر کنم فک و فامیلش پیش خودشون فکر کردن چه عروس خانوم و سر به زیری. دیگه خبر نداشتن که این پای تو گچ مانع شده وگرنه این عروس صندلیش همیشه پر میخ و سیخ و دیگه چی بگم؟؟؟؟؟ پیمان خیلی محتاط بود و تقریبا من رو بقل کرده بود و تمام سنگینیم رو روی خودش انداخته بود و آروم تو آغوش هم تکون میخوردیم و مثلا تانگو میرقصیدیم. ولی خیلی چسبید. انقدر که دلم نمیخواست از بغلش بیرون بیام. انقدر دستاش گرم و پر قدرت و حمایتگر بودن که چیزی تو وجودم شکل گرفت. یه حس وابستگی و عجیب. یه حس داشتن یه تکیه گاه. نگاهش تو چشمام دوخته شده بود و باهام حرف میزد. تقریبا آخرای آهنگ بود که حلقه دستاش محکم تر شد و تو چشماش یه لایه اشک مثه شیشه نشست و لرزید. لبخند آرومی زد و با تموم شدن آهنگ چشمام رو بوسید. صدای سوت و جیغ خیلی بلند بود ولی من شنیدم زمزمه هاش رو. شنیدم و غرق لذت شدم. - دیگه مال خودمی. نمیذارم هیچوقت جز خنده رو لبت بیاد و تنهام بذاری. نمیفهمیدم چی میگه. نمیدونستم چرا فکر میکنه تنهاش میذارم. نمیدونم اون بغض تو صداش چی بود. شاید فکر میکرد عشقم هم از رو بچگی بوده و زود فروکش میکنه. شاید هنوز باورم نکرده بود. نمیدونم ولی مطمئن بودم که خیلی زود باورش میشه که چقدر دوسش دارم و ..... حالا تو ماشین بودیم و داشتیم میرفتیم تا زندگی مشترکمون رو شروع کنیم. دستم رو تو دستش گرفته بود و روی دنده گذاشته بود و آروم با آهنگ زمزمه میکرد و گاه گداری نگاهش رو روی صورتم بر میگردوند و یه لبخند مهمونم میکرد و فشار دستش رو بیشتر و بعد دوباره به مسیرش ادامه میداد.       --------------------------------------------------------------------------------     - بذارم زمین دیوونه. سنگینم. کمر درد میگیری. - تو؟ تو سنگینی؟ شوخیت گرفته بابا. - رو دستاش بلندم کرده بود و آروم آروم به طرف اتاق خوابش میبردم. میدونستم پام اذیتش میکنه ولی اون انگار اصلا پام رو نمیدید. گردنش رو گرفته بودم و اون با لبخند صورتش رو به صورتم می سایید و بالاخره با پا در نیمه باز اتاق رو باز کرد و من رو آروم روی تخت گذاشت و خودش هم دو زانو روی تخت مقابلم نشست و آروم کفشم رو از پام در آورد. هر دو مون با دیدن یه لنگه دمپایی نقره ای رنگ یه پام و یه لنگه دمپایی سفید پلاستیکی بسته شده به پای تو گچم، اونم حالا جفت شده در کنار هم خنده مون گرفت. خنده خوشی، بی خیالی، پر از زندگی، رنگ نارنجی. هنوز در حال خنده بودم که آروم دستش رو لای موهام که روی شونه ام ریخته بودن برد و تاج و تور روی سرم رو آزاد کرد و بعد بی هیچ حرفی چشم دوخت به صورتم. نگاهش دنیایی حرف بود و دنیایی غم. حرفهاش رو کلمه به کلمه حس میکردم اما اون غم ته چشماش رو نه. خیلی هم کنکاش نکردم شاید چون بهش حق دادم که داشتن یه عروس با یه پای تا بالای زانو گچ گرفته شده خیلی خوشایند هیچ دامادی نیست. اونم شبی که... یه لحظه غصه ام گرفت. لبخند رو لبم کمرنگ شد و بی صدا و اون قبل از دیدن این تغییر جاش رو عوض کرد و پشت سرم نشست. ثانیه ای صورت گر گرفته اش رو روی شونه های لختم حس کردم و منم گر گرفتم. نفساش آروم روی شونه هام مینشست و منو به یه دنیای دیگه میبرد. کم کم حرکت دستش روی دکمه های پشت لباس دکلته ام رو حس کردم. با آزاد شدن هر دکمه فرو ریختن دلم رو بیشتر حس میکردم و دهنم خشک تر میشد. هنوز تو فکر افتادن بالا تنه لباسم بودم که حرکت آروم انگشتاش روی مهره های کمرم و ثانیه ای بعد حُرم نفسهاش که نشون نزدیکی صورتش به پشتم بود موهای تنم رو سیخ و به کل لالم کرد. صدای تند نفس هامون تنها چیزی بود که سکوت نیمه شب رو میشکست. حس رطوبت لبهاش روی تنم، لرزم رو بیشتر کرد و ثانیه ای بعد دستاش دوباره بین شونه هام به حرکت در اومدن و با دستای لرزونش آخرین مانع مسیر صاف ستون فقراطم رو برداشت و من تنها دستام رو به حالت چلیپا از جلو روی تنم گرفتم. تلاشی بیهوده که در نهایت و تنها با لحظه ای وقفه از روی تنم برداشته و دستای داغ و ملتهب خودش روش حلقه شدن. فشار دستاش لحظه به لحظه ترسون تر و گر گرفته ترم میکرد و نگاهم تب داشت. صورتم داغ داغ بود و بالاخره به طرف صورتم برگشت و سر من آروم پایین و پایین تر رفت. ..... - نادیای من تنش داغ داغ بود و تنها حایل، دستای من. صورتش گر گرفته بود و سرش رو از شرم زیر انداخته بود. دستام و آروم از روی تن بلورش برداشتم . به طرف صورتش بردم و با تلاش سرش رو بالاخره بالا گرفتم. حالا نگاهش وحشتزده بود و ترسون و گرم. پر از ترس و در عین حال خواستن. منم میخواستم. انگار هر دو به این ترس پر از آرامش نیاز داشتیم و من بیشتر تا شاید کمی آروم بگیرم. و اون تنها کسی بود که قدرت آروم کردنم رو داشت. - گرمای لبهای پیمان رو روی لبهام حس میکردم و چشمام هنوز بسته بود. بالاخره باید عادت میکردم و هیچ زمانی بهتر از اون لحظه نبود. آروم چشمام رو باز کردم و تو چشماش دوختم. نگاهمون تو هم گره خورده بود و فشار دستاش دور بازوم بیشتر و بیشتر میشد. شاید تنها مانع برای تو آغوش هم فرو رفتن پای من بود که حتی حاضر نبود نیم قدم جاش رو تغییر بده و با دل پر خواهش ما راه بیاد. نگاه هر دومون وقتی روش ثابت شد دوباره خندیدیم و من بی خیال شونه ام رو بالا انداختم. دستش به سمت گره کرواتش رفت و کمی شلش کرد و همزمان دو دکمه بالایی پیرهنش رو باز کرد. میدونستم داره گر میگیره. وقتی من با اون شرایط گر گرفته بودم دیگه حال اون که معلوم بود. دستم رو آروم بالا بردم و دکمه های پیرهنش رو باز کردم تا از این گرما خلاصش کنم. صورتم رو آروم تو سینه گرم و پر قدرتش پنهون کردم و فقط نفس کشیدم. .....   نمیدونم چند ساعت گذشته بود. حتی نمیدونم کی از حصار اون دامن پف دار خلاص شده بودم. نمیدونم از کی تنها گرمامون آغوش هم شده بود. فقط میدونم که عمرش انقدر کوتاه بوده که به چشمم همین چند دیقه پیش میومد. ولی این رو خوب میدونستم که گذاشتن اسم عشق رو حس پیمان به خودم، ناچیز بود. انقدر ناچیز که قابل تصور نبود. شاید هیچ واژه ای نتونه اونهمه احساسش رو به من نشون بده. پیمانی که امشب جای آریانا رو گرفته بود و با مهربونی دستاش بین ناله های من لای دندونام قرار گرفته بود تا سکوت شب تنها تو خونه گرم خودمون شکسته بشه. پیمانی که با تمام خستگی و تو نیمه شب، باز انقدر به فکرم بود که مقابلم بشینه و آروم پای گچ گرفته ام رو توی کیسه کنه و بعد کمکم کنه تا دوش بگیرم و سبک بخوابم. پیمانی که حتی کمکم کرده بود تا غسل کنم که مبادا به دلم اون تمیزی نچسبه. و چه بی توقع تمام این کارها رو کرده بود و در مقابل نگاه شرمزده من جوری وانمود کرده بود که مبادا حتی یه لحظه حس سر بار و محتاج کمک بودن بهم دست بده. و تمام اون شب یه نتیجه شیرین داشت و اون هم ورود من از دنیای دختر بچگی و شیطنت به دنیای پر رمز و راز زن بودن. به دنیای یکی شدن دو روح. دوجسم دو ذهن. دو دست. حسرتی که تا قبل از رخ دادنش تمام فکرم رو به خودش مشغول کرده بود و اینکه این پا قطعا مانع هر حس جادویی قشنگی تو قشنگترین شب زندگیم خواهد بود. پایی که جز همون اول شب دیگه حس نکردم یه مانع هست حتی سنگینیش رو هم حس نکردم. انگار پیمان با اونهمه عشق و صبرش اون شب وزن هر چیزی رو از من گرفته بود و حالا من سبک بودم و مهمتر از اون سفید. حس لذت بخشی داشتم وقتی تنم به یخی ملافه های سفید تازه خورد و خواب آرومی انتظار پایان این حرف زدن با خودم رو میکشه. و پیمان بیهوش شده تقریبا و گرمای بازوهای حلقه شده اش دور من بهم حس تموم شدن تمومه تنهایی هام رو میده. من دیگه تنها نیستم. من خوشبخت ترین زن روی زمینم.    



ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 9
  • بازدید امروز : 8
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 85
  • بازدید ماه : 176
  • بازدید سال : 3,088
  • بازدید کلی : 68,569
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...