close
چت روم
رمان تقلب فصل11
loading...

CiTy Romance

  دو روز از اومدن شون گذشته بود و هنوز جو همون جو سرد بود. هنوز نتونسته بود حتی چند دیقه با مریم حرف بزنه و این عصبیش کرده بود. مریم انقدر سرد و خشک بود که می ترسید اگر بخواد لب از لب باز کنه جنجال دوم هم به راه بیفته. کمند بالاخره از این زندون خود ساخته اش بیرون اومده بود و رفته بود قدمی بزنه و مانی هم با پیمان رفته بود دریا. پیمان و نادیا هم که طبق معمول این دو روز باز سرشون تو خلوت خودشون بود.  بالاخره دل رو به دریا میزنه و از مقابل نگاه پرسان نادیا و پیمان رد میشه و به طرف اتاق های…

رمان تقلب فصل11

Sheida بازدید : 21 03 / 01 نظرات ()
  دو روز از اومدن شون گذشته بود و هنوز جو همون جو سرد بود. هنوز نتونسته بود حتی چند دیقه با مریم حرف بزنه و این عصبیش کرده بود. مریم انقدر سرد و خشک بود که می ترسید اگر بخواد لب از لب باز کنه جنجال دوم هم به راه بیفته. کمند بالاخره از این زندون خود ساخته اش بیرون اومده بود و رفته بود قدمی بزنه و مانی هم با پیمان رفته بود دریا. پیمان و نادیا هم که طبق معمول این دو روز باز سرشون تو خلوت خودشون بود.
 بالاخره دل رو به دریا میزنه و از مقابل نگاه پرسان نادیا و پیمان رد میشه و به طرف اتاق های بالا میره. چند ثانیه ای پشت در مکس میکنه و بعد آروم ضربه ای به در میزنه و با صدای بفرمایید مریم در رو باز میکنه و داخل میشه. - سلام. بی موقع مزاحم شدم؟ - اختیار دارین. این چه حرفیه. مزاحمی هم اگر باشه منم که این دو روز سفرتون رو هم به هم زدم. - این حرف رو نزنین. ما واقعا خوشحال شدیم که اومدین. - اینم از احترام تونه که به روم نمی یارین. - مریم خانوم؟ - بله؟ - من راستش نیومدم اینجا که تعارف کنیم به هم. میخوام باهاتون حرف بزنم. مریم برای ثانیه ای نگاهش رو از روی نقطه ای پشت سر آریانا بر میداره و با کمی تعجب به آریانا خیره میشه و به همون سرعت دوباره نگاهش به نقطه قبلی بر میگرده و با همون لحن سرد رو به آریانا: - خواهش میکنم. امر بفرمایید. - میتونم بشینم؟ - اختیار دارید. آریانا آروم روی لبه تخت میشینه و نگاهش رو به مریم میدوزه و: - میشه شما هم بشینید. اینجوری برام سخته حرفام رو بزنم. مریم اینبار با اخمی کمرنگ آروم روی تخت و با فاصله زیادی از آریانا میشینه. - دو روزه میخوام باهاتون حرف بزنم ولی از ترس جوابتون و بدتر از اون برداشتتون از حرفام هیچی نگفتم. ولی امروز روز آخریه که با هم هستیم و باید بهتون حرفام رو بزنم. فقط خواهش میکنم همه حرفام رو بشنوید و ازشون برداشتی نکنید. - زندگی من به هم ریخته تر از اونه که شما یا هر کس دیگه ای بخواد تو یه ساعت و دو ساعت بهش سر و سامون بده و همه چیز رو به قبل بر گردونه. پس بهتره شما هم بهش فکر نکنید. امروز که تموم شه همه چیز برای شماها تموم میشه پس فراموشش کنید. - نه نه. اشتباه نکنید. من نمیخوام تو زندگیتون دخالتی کنم. من میخوام در مورد خودم و شما حرف بزنم. مریم ناگهان و بی هوا زوم میشه تو نگاه آریانا. انگار هنوز باورش نمیشه که این حرفها از دهن آریانا در اومده باشه. ثانیه ای به خودش فحش میده که با اونهمه ادعای خبره بودن نفهمیده بوده که یه دیوونه ای درست تو دو قدمیش تو چه خواب و خیال هایی بوده. دلش نمیخواست حتی یک کلمه از حرفای آریانا رو بشنوه. زنگ خطر تو گوشش انقدر بلند صدا کرده بود که هزار جور اخطار رو تو یه ثانیه بهش بده و به قولی علاج واقعه قبل از وقوع بکنه. سرش رو بالا میگیره و با نگاهی که حالا سردیش از زمستون هم بدتره رو به آریانا: - مهندس راد من و شما هیچ ربطی به هم نداریم که شما بخواین حرفی در مورد من و خودتون بزنید. نمیخوام چیز بیشتری بشنوم. ممنون میشم تنهام بذارین. - نمیتونم. باید حرفام رو بزنم. دو ساله این حرفا تو دلم مونده. از همون موقعی که فاصله مون یه فرسخ بود و من نمیدونستم این خانوم سلیمانی ای که دارم باهاش حرف میزنم کی هست. کجاییه. چند سالشه. بچه ای داره یا نداره. ازدواج کرده یا نکرده. - حالا هم چیزی نمیدونید. پس از همون راهی که اومدین برگردین که به قولی این ره که تو میروی به ترکستان است. - برام اهمیتی نداره به کجاست. میخوام باهات برم. هر راهی که باشه. برام مهم نیست که یه بچه داری. برام مهم نیست که یه روزی یکی دیگه رو دوست داشتی. برام این مهمه که حالا ازش جدا شدی و تنهایی و میتونی مال.... مریم با غیض از روی تخت بلند میشه و روبروی آریانا می ایسته و با فریادی خفه شده به چشماش خیره میشه و: - من از کسی جدا نشدم. حتی با کسی ازدواج هم نکردم. قطعا انقدر احمق نیستی که معنی حرفام رو نفهمی. پس میدونی الان اینی که روبروت وایساده کیه. آریانا هم از روی تخت بلند میشه و با نگاه سنگینش به مریم چشم میدوزه و: - صیغه هم همون ازدواجه. فقط ما براش اسم گذاشتیم. - پسر جون من حتی صیغه کسی هم نبودم. نگاه آریانا لحظه ای رنگ میبازه. اما مریم بی توجه به این رنگ باختن ادامه میده: - من یه دزدم. دزد زندگی کمند. نامزدش رو ازش دزدیم. میدونی چرا؟ چون پولدار بود و من بدبخت. چون نامزدش پسر یه کارخونه دار بود و من دختر یه کارگر. چون طمعکار بودم. چون میخواستم یه شبه رهه صد ساله رو برم. چون فکر میکردم یه بچه لازم دارم تا پابند خودم بکنمش. تا یه عمر بشم دختر خوشبخته قصه. اما حالا داری میبینیم. اون بچه ای که جلوت میبینی تو مملکته تو بهش میگن حرومزاده. تو مملکت غربی که من فرار کردم میذارن براش به اسم خودم شناسنامه بگیرم. تو مملکت تو به من میگن هرزه. هر جایی. تو اون مملکی که رفتم کسی نمیشناستم که نگام کنه و بخواد روم اسم بذاره. من خیلی وقته از این مملکت بریدم.من دیگه مال این مملکت و آدماش نیستم. اگه میبینی الان اینجام برا نون در آوردنه. برا سیر کردن شکم بچه ام. اگه نداشتمش منم الان اینجا نبودم. چون من خیلی وقته سیر شدم. از همه چیز. از این زندگی از این آدما از خودم از همه چیز. برو چشمات رو باز کن و زندگی کن. عشق واسه تو کتابا خوبه. آریانا روی تخت می افته و سرش رو بین دو دستش میگیره و ثانیه ای بعد با نا امیدی سرش رو بالا میگیره و دوباره چشم میدوزه به مریم: - داری دروغ میگی. داری این مزخزفات رو تحویلم میدی که ولت کنم. - هه. تو یا زیادی عاشقی یا زیادی فارغ ای. وگرنه قطعا چنین فکری نمیکردی. آخه پسر خوب مگه یه زن دیوانه ست که خودش رو هرزه نمایش بده تا کسی رو پس بزنه. چرا چشمات رو باز نمیکنی؟ هان؟ من دروغ میگم. باشه. برو از پیمان بپرس. دیگه اون واو به واو زندگی منو میدونه. اون که مرض نداره دروغ بگه بهت. برو بیشتر از این عذابم نده. من به دردت نمیخورم. همون طور که تو به درد من نمیخوری. بعد از کنارش میگذره و آروم در رو باز میکنه و به سمت پله ها میره و ثانیه ای بعد از مقابل نگاه پر درد پیمان میگذره و به سمت ساحل میره. کمند و مانی و پسر کوچولوش رو میبینه که لب دریا دارن قلعه میسازن. چند ثانیه به صحنه مقابلش چشم میدوزه و بعد آروم به طرفشون میره. پیمان با دیدن مریم از روی زمین بلند میشه و با لبخند به طرف مریم میدوه و همزمان با فریادی پر خنده: - ماما. ببین. و با انگشت قلعه کوچیکش رو به مریم نشون میده. مریم لبخند عمیقی بهش میزنه و در آغوش میگیرتش و ثانیه ای بعد رو به پیمان: - خاله کمند و عمو مانی رو که اذیت نکردی؟ - نه. کمند باهام دوست شده. اینم بهم داده لحظه ای چشم میدوزه به زنجیر طلای ظریفی که به یه الله وصل شده. گیج میشه و برای شاید حل علامت سوال پر رنگ تو ذهنش، نگاهش رو به کمند میدوزه که حالا جای لبخندش رو اخم ظریفی گرفته و با اصرار روش رو از مریم پس میزنه. آروم پیمان رو زمین میگذاره و رو بهش: - بدو با عمو مانی برو مسابقه دو بده تا منم با خاله کمند یه قلعه کوچولو هم کنار قلعه ات برا اسباب بازی هات درست کنم. باشه؟ پیمان با خنده دستاش رو به هم میکوبه و به طرف مانی میدوه و ثانیه ای بعد مانی از روی زمین بلند میشه و مریم تو دلش از اینهمه فهم مانی ممنون میشه و آروم به طرف کمند میره.     با نزدیک شدن مریم سریع از روی زمین بلند میشه تا ازش دور بشه که صدای مریم وادار به ایستادنش میکنه. - میشه چند دیقه صبر کنی؟ باید باهات حرف بزنم. - دلیلی برای شنیدن حرفات نمی بینم. - اما من یه دلیل خیلی مهم برای گفتن حرفام دارم. - شاید 7 سال پیش مهم بود شنیدن حرفات ولی دیگه نیست. نمیخوام بشنوم. - خواهش میکنم کمند. میدونم ازم دلخوری. میدو.... کمند با پوزخندی عمیق و صدایی پر طعنه بین حرف مریم میپره و: - هه دلخور؟؟؟؟؟؟؟ واقعا چه فکری با خودت کردی؟ من اصلا تو رو نمی بینم که بخوام ازت دلخور باشم یا نباشم. مریم با سستی خودش رو روی شن ها سر میده و میشینه و سرش رو تنها بالا و به سمت کمند میگیره و با بغض تو کلامش دوباره شروع میکنه. - میدونم کمند. من خودم خودم رو نمیبینم چه برسه به اینکه انتظار داشته باشم کسی من رو ببینه. و بدتر از اون اگر اون کس تو باشی. یه عمر ساینا بودم. یه عمر هیچکس من رو مریم ندید جز پیمان. ساینا بودم چون خودم نخواستم مریم باشم. از خودم فرار کردم تا راحت تر بتونم هر غلطی میخوام بکنم. تا چشمام رو ببندم و زندگی تو، خودم، امیر و بدتر از همه پسر کوچولوم رو نابود کنم. ازت نه توقع بخشش دارم نه همدردی. فقط میخوام عذابم رو کم کنم. میدونم تا عمر دارم و پیمان جلومه این عذاب باهامه ولی شاید اگه با تو حرف بزنم این عذاب کمتر بشه. کمند تو رو خدا ازم بگذر. میدونم هر زجری که الان دارم میکشم مقصرش خودمم. میدونم چوب بی صدای خداست که داره جواب تمومه ندونم کاری هام رو میده. میدونم زندگیت رو پاشیدم. میدونم مسئول تمام دردا و بی کسی های این سالهات منم. میدونم جوونی و خوشی هات رو یه شبه نابود کردم ولی به خدا خودم هم نابود شدم. میدونم مقصر خودم بودم ولی منم کم از تو درد نمیکشم. کمند منو ببین. هیچی ندارم دیگه. تمام زندگیم فقط پیمانه. اگه نفس میکشم به عشق اون بچه ست. اگه هنوز سر پا ام به خاطر زندگی اون بچه ست که نابود تر از این نشه. کمند خسته ام. از همون روز اول تا همین الان که جلوتم. همه وجودم پر از درده. دردای بی درمون. نه خونه دارم. نه زندگی. نه وطن. نه پدر. نه مادر. نه شوهر. نه یه سنگ صبور واسه بی کسی هام. نه آرامش. نه .... کمند هیچی ندارم. حالم و ببین و لا اقل بهم ترحم کن. کمند ازم بگذر. به خاطر پسرم بگذر. حالا اشک روی گونه هاش سر میخورد و هر لحظه صداش بیشتر به زجه تبدیل میشد. کمند هم حال بهتری نداشت. تو دلش هزار تا درد و زخم کهنه بعد از 7 سال سر باز کرده بودن و مقابلش زنی رو داشت میدید که با مریمی که میشناخت زمین تا آسمون فرق میکرد. این زن فقط یه زن شکست خورده بود. زنی که پاهاش دیگه یارای ایستادن نداشت. نگاهش رو از دریا میگیره و به مریم خیره میشه و تنها زمزمه میکنه: - چرا؟؟؟؟؟ چرایی که هزاران چرا رو تو خودش پنهون کرده. مریم اما نگاهش رو به جایی شاید تو عمق دریا، جایی که فاصله ای بین آسمون و دریا نیست میدوزه و زیر لب زمزمه میکنه: - چون میخواستم طعم بی کسی رو بچشم. طعم تلخ بی پناهی رو. میخواستم ببینم اون هزاران زنی که یه نصف شب از درد زایمان از خواب میپرن و به خودشون میپیچن و بعد سرشون بر میگرده به سمت دیگه تخت و جای خالی شوهر رو حس میکنن چطور خودشون چادرشون رو به کمر میبندن و جون پر دردشون رو میکشن تا بیمارستان و میرن بچه اون مرد رو دنیا میارن. چطور با یه بچه چند روزه و دست زیر شکم گرفته از درد بر میگردن خونه و جای خالی مادرشون رو تحمل میکنن که نازشون رو بکشه و بگه مادر تو تکون نخور خودم بچه رو عوض میکنم. تو تکون نخور برات کاچی بیارم. چون میخواستم طعم مثه سگ دویدن و کار کردن و درس خوندن و بچه بزرگ کردن و بعد نصف شب از خستگی بیهوش شدن اونم سر بی شام و بچشم. حالا لحن مریم تلخ شده بود. تلخ تر از زهر. اما هنوز دلش پر بود. - چون میخواستم طعم غریبی و بی زبونی و خیلی طعم های دیگه رو بچشم. زیر دندونم مزه مزه کنم. میدونی چرا؟ چون صورت مسئله رو درست نخونده بودم. فقط فرمولای تو کتاب رو حفظ کرده بودم. فکر میکردم جهنم بالاخره استادِ بابت اون چهار تا فرمولی که برا هر سوال مینویسم تو برگه یه ده بهم میده و پاس میشم. اما استادِ با نه و هفتاد و پنج انداختم. بعد ناگهانی سرش رو از اون ته دریا بالا میگیره و چشم میدوزه به کمند و - کمند؟؟؟؟؟؟ ببینم راهی برا پاس کردنش دارم؟ تو میدونی استادِ رو از کجا میشه پیدا کرد؟ تو شاگرد خوبش بودی آخه. حتما میدونی.... نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کمند پا سست میکنه و روبروی مریم خم میشه و کم کم پایین و پایین تر میره و بالاخره مقابلش میشینه و زمزمه میکنه - استاده خیلی وقته گم شده. یه روزی اومد و با یه زنجیر و قسم به همون الله روش قلبم رو دزدید. وقتی خوب عاشقش شدم گذاشت و رفت. من از تو خیلی خوشبخت تر بودم مریم. آخه به من لا اقل ده رو داد. میخواستم زنجیرشو همیشه نگه دارم که یادم نره همچین استادایی ممکنه بازم به تورم بخوره اما امروز لب ساحل چشماش رو برام فرستاد. چشماش طلبِ مالش رو میکرد. پسش دادم. مال حروم خوردن نداره. دادم به صاحبش. حلالش باشه. تو رو هم حلالت کردم. برو بگرد شاید یه روزی یه جای این کره خاکی استاده رو پیداش کردی. اگه دیدیش ازش بپرس چرا؟ شاید گفت چرا تو رو انداخت چرا منو لب مرز رد کرد و چرا برگه اون طفل معصوم رو اصلا نخونده روش خط قرمز کشید.   --------------------------------------------------------------------------------   کمند رفته بود و حالا مریم میتونست به تمام اون سنگینی و فشاری که از صبح باهاش جنگیده بود تا از پا نندازتش اجازه بده تا هر کاری میخواد بکنه. زن رو به اونهمه عظمت دریا نشسته بود اما غرق دریا نبود غرق آرزوهای بر باد رفته اش بود. آرزویی که حالا خودش میخواست براورده بشه اما چه دیر. حالا مردی بود که عاشقش شده بود اما با بی رحمی عشقش رو تو نطقه خفه کرده بود. درد کشیده بود ولی نقابش رو از روی صورتش بر داشته بود تا آریانا هم ساینا رو ببینه. اما آریانا هنوز تو شوک بود. هنوز بهت زده به همون آخرین نقطه روی تخت که مریم نشسته بود خیره مونده بود و حتی قدرت فکر کردن هم نداشت. عشق میخواست هنوز بدوه و التماس کنه و عقل پس میزد. دلش فقط یه چیز رو تکرار میکرد اونم اینکه چه اهمیتی داره. گذشته اش رو فراموش کن و مجابش کن اما عقل زیر بار نمیرفت. نمیتونست به سالها اعتقادش پشت پا بزنه. به خودش که نمیتونست دروغ بگه تو ذهنش این حک شده بود که چنین زنی زن زندگی نیست. یا لا اقل از جنس اون نبود تا بخواد همه چیز رو ندید بگیره. سخت بود ولی باید فراموش میکرد. باید فراموش میکرد روزی مریم نامی تو زندگیش پا گذاشته. زندگی داستان افسانه ای و رویایی شاه پریون نبود. زندگی تلخ بود. سخت بود. دو طرف میدون باید از جنس هم میبودن وگرنه داوری منصفانه نمیشد. نمیخواست سالها بعد تو زندگیش هر بار نگاهی رو روی زنش دید برگرده و زنی رو ببینه که روزی پا رو تمام قانون ها گذاشته بوده و شاید این نگاه هم سرآغاز پای دوم رو گذاشتن باشه. .... - ولم کن پیمان. میخوام برم پیش آریانا. الان دق میکنه. دیوونه میشه. حالیت میشه؟ پیمان نگاه خشک و خسته اش رو به نادیا میدوزه و زیر لب تنها زمزمه میکنه: - بذار تنها باشه. نذار جلوی تو بشکنه. جلوی تو باید همیشه همون کوه و سنگ صبور باشه. اون الان هیچ همدردی نمیخواد. اون فقط خودش و تنهایی هاش رو میخواد. نرو. خواهش میکنم. نادیا تلاشی برای اینکه جلوی اشکاش رو بگیره نمیکنه. سرش رو تو سینه پیمان فرو میبره و هق هقش بلند تر میشه و : - مگه ندیدی چی بهش گفت مریم. مگه ندیدی چطور کاخ آرزوهاشو تو یه لحظه خراب کرد. - از تو کاری بر نمی یاد. بذارش به حال خودش. - اما.... پیمان انگشتش رو روی لبهای نادیا میگذاره و بی مقدم رو به نادیا: - کی بیایم خواستگاری؟ نادیا ثانیه ای طول میکشه تا از فاز خودش بیرون بیاد و بره تو شوکی که پیمان با حرفش وارد کرده. ثانیه ای سرخ و سفید میشه و بعد آروم آروم سرش پایین میره و تنها زیر لب زمزمه میکنه: - نمیدونم. اما پیمان با خنده ای به ظاهر سرخوش و مطمئن سر نادیا رو بالا میگیره و : - اولا ما عروس خجالتی نمیخوایم. دوما نمیدونم که نشد جواب. میگم فردا شب چطوره؟ نادیا از زمان انتخابی پیمان خنده اش میگیره و دوباره به همون نادیای همیشگی بر میگرده و با خنده: - نه میخوای امشب بیاین. - اوهوم. بد فکری هم نیست. اصلا میخوای اول تا ما نیستیم بفرستیم مامان باباها جنگاشون رو با هم بکنن بعد که صلح بر قرار شد من یه کت شلوار بپوشم و کروات بزنم و با یه دسته گل بیام. ها؟؟؟؟ موافقی؟؟؟؟؟ نادیا از تصورات پیمان تنها میخنده. خنده ای عمیق و دوست داشتنی. و پیمان که به نتیجه مورد نظرش رسیده و نادیا رو از فکر اتفاقات بد دور و برش تونسته در بیاره به بازیش ادامه میده و : - نگا تو رو خدا. عروسم عروسای قدیم. یه شرم و حیایی داشتن. داماد میخواست دو کلام باهاشون حرف بزنه ده دفعه سرخ و سفید میشدن که تهش یه نیمچه لبخندی رو لبشون بیاد اونوقت.... هی روزگار. حالا عروس خانوم برات چه گلی بیارم بله رو میدی؟ - اممم. باید فکر کنم. - خوب فکر کن. 1...2....3.... وقتت تموم شد. جواب؟؟؟؟؟؟ - نمیدونم. - ولی من میدونم. - خوب چی؟ - زرنگی؟ باید صبر کنی. - ااااااااااااااا...... بگو دیگه..... نادیا و پیمان هنوز مشغول کلنجار بودن که پیمان آریانا رو بالای پله ها میبینه. یه نگاه به اون قیافه کافیه تا همه چیز رو بفهمه و تنها با نگاه کوتاهی همدردیش رو به آریانا بگه. اما آریانا با قدم هایی محکم و لبخندی آروم از پله ها پایین میاد و درست لحظه ای که نادیا هم حضورش رو احساس میکنه و سرش رو بالا میگیره لبخند شیرینی روی صورت نادیا میزنه و بعد رو به پیمان: - میخوام یه چند روز تنها.... هنوز جمله کامل از دهنش در نیومده در باز میشه و مریم با قدمهایی سست و نگاهی خسته و قرمز وارد میشه. آریانا چشم میدوزه به مریم و در حالیکه سوییچ ماشین رو مقابل پیمان میگیره دوباره حرفش رو تکرار میکنه: - میخوام چند روز تنها باشم. شما ها برین تهران. من نمی یام. بعد ثانیه ای چشم میدوزه به مریم با نگاهی پر از حرف. پر از درد. پر از خرد شدن و شکستن. بعد لبخند محوی به مریم میزنه و : - برات آرزوی خوشبختی میکنم. هر جا که باشی. مواظب خودت و پسر کوچولوت باش. سفرت سلامت. بعد از مقابل مریم رد میشه و آروم از در ویلا بیرون میره. مریم به پشت سر برمیگرده و خیره به مردی نگاه میکنه با شونه های افتاده و لرزون. مردی که میتونست مرد رویاهاش باشه. سنگ صبور و پشت محکمش باشه. ثانیه ای بعد سرش کم کم بر میگرده و رو به زیر خم میشه. نادیا نیم خیز میشه که با فشار دست پیمان روی بازوش متوقف میشه و پیمان رو به مریم و نادیا: - کم کم آماده بشین. میرم به کمند و مانی هم بگم که تا یه ساعت دیگه راه بیفتیم. مریم قطره اشک روی صورتش رو با دست آروم پاک میکنه و بی هیچ حرفی به طرف بالا حرکت میکنه و نادیا با فشار دست پیمان از زمین کنده میشه و پشت مریم پله ها رو بالا میره. .... -----------------------------------   جو خونه سرد بود و سنگین و تک چراغ آباژور توی هال نشون میداد که بر خلاف همیشه خونه خالی نیست. نمیدونست باید بره سمت هال یا بی توجه راه پله ها رو بگیره و بره بالا. تو دو به شک هست که با صدای سرد پریسا بین هال و پله ها میخکوب میشه. - به به. رسیدن به خیر. اون یکیتون کجا تشریف دارن؟ لحن سرد پریسا ناخوداگاه ترس رو مهمون پاهاش میکنه. تو کمتر از چند ثانیه سرمای بدی رو نوک انگشتای دستش حس میکنه. کوله سفریش خود به خود از دستش پایین می افته و با صدایی آروم زیر لب تنها زمزمه میکنه: - سلام. زود اومدین خونه. اتفاقی افتاده. پریسا با همون لحن جدی رو به نادیا میکنه و همونطور که کتابی تو دست گرفته و روی مبل نشسته، سرش رو ثانیه ای بالا میگیره و پاش رو روی پاش میندازه و با لبخندی سخت رو به نادیا: - زودتر دوش بگیر. شب مهمون داریم. ساعت 8.5 آماده باش. بعد بی توجه به نگاه پرسشگر نادیا موبایلش رو از کنار دستش بر میداره و شماره ای رو میگیره. نادیا هنوز همون جا ایستاده و تنها پریسا رو نگاه میکنه و با ترس سوال های جور واجوری که تو ذهنش میان رو پس میزنه تا مبادا از دهنش بیرون بیان. انگار تلفن وصل میشه که صدای پریسا دوباره میپیچه و ثانیه ای بعد از لحن مادر، مخاطب رو به جا میاره. - به به. احوال آقا؟ کجا تشریف دارین انشالا؟ - ساعت سه و نیمه. تا 8.5 خونه ای. مهمون داریم. خونواده مهندس پایدار. و باید تو خونه باشی. فهمیدی؟ دهنش باز میمونه و اشک تو چشماش حلقه میزنه و تنها چشم میدوزه به پریسا و با نگاه ازش میپرسه چرا؟ اما پریسا حتی به خودش زحمت توضیح دادن رو هم نمیده. سرش رو توی کتابش میکنه و در همون حال نادیا رو مخاطب قرار میده - مثکه نشنیدی چی گفتم. زودتر برو یه دوش بگیر و حاضر شو. در ضمن کت دامن شیری رنگت رو بپوش. نادیا پوزخند عمیقی رو لبش میشینه و قدمی به پریسا نزدیک میشه و - شوخیتون گرفته. نه؟ - بعد اینهمه سال مادرت رو نشناختی که اهل شوخی نیست؟ با من بحث نکن برو حاضر شو و بهتره رو حرفم حرفی نیاری. دهن باز نکرده صدای هانیه زنی که هفته ای یه بار میومد و دستی به خونه میکشید ساکتش میکنه - پریسا خانوم کدوم سرویس غذا خوری رو در بیارم؟ پریسا از روی مبل بلند میشه و به طرف هانیه میره و نگاهش به نادیا پایان هر بحث و حرفی رو نشون میده. نادیا با قدمهای لرزان دستش رو به نرده های چوبی میگیره و آروم به طرف بالا و اتاقش میره. هنوز در اتاق رو نبسته صدای پریسا شوک بعدی رو هم بهش وارد میکنه. کنار در اتاق میشینه و با نگاهی زوم شده و فکری پر تنها به حرفهای پریسا گوش میکنه - سلام شیرین جون. احوال شما؟ خوبید انشالا. آقا پیام آقا پیمان خوبن انشالا؟ دوباره ثانیه ای سکوت و باز - غرض از مزاحمت اینکه شب شهلا اینا شام میان اینجا.گفتم جمعه ای شما هم اگه برنامه ای ندارین خونه نشینین پاشین بیاین دور هم باشیم. - به پیمان جان هم بگو حتما بیاد. خیلی وقته ندیدیمش. دلمون براش تنگ شده بابا. - نه بابا این حرفا چیه. کاری نکردم که. یه دو تا استکان برنجمون رو بیشتر کردیم دیگه. دیگه چیزی نمیشنوه. از روی زمین بلند میشه و یه راست میره تو حموم و ثانیه ای بعد زیر دوش می ایسته و به اشک اجازه میده که آروم آروم راه خودش رو باز کنه و خودش توی وان تو خودش مچاله میشه و با خودش زمزمه میکنه - باید حدس میزدم. اگر این کار رو نمیکرد مامان نبود.     --------------------------------------------------------------------------------   شاید یعد از یه ساعت از حموم میاد بیرون و با حوله روی تخت میشینه و چشم میدوزه به صفحه چشمک زن موبایل. دستش به طرفش میره اما باز پس میکشه. به ثانیه نکشیده صدای موبایل سکوت تلخ اتاق رو میشکنه. تنها چشم میدوزه به صفحه و اسم پیمان. ثانیه ای بعد تلفن قطع میشه و باز چشمک میزنه. دستش رو بالاخره جلو میبره و پیام ها رو باز میکنه - سلام خانوم خانوما. کجایی که مامان پریسا دلش برا دامادش تنگ شده. تنها پوزخند میزنه و پیام بعدی رو باز میکنه - نادیا چرا جواب نمیدی؟ خوشحال نیستی؟ زیر لب زمزمه میکنه دارم از خوشحالی بال بال میزنم و پیام بعدی رو باز میکنه - نادیا خوبی؟ چیزی شده? از من دلخوری؟ چرا نه جواب زنگ هام رو میدی نه تلفنم رو؟ حوصله خوندن پیام های بعدی رو نداره. قسمت ارسال پیام رو باز میکنه و تنها مینویسه - امشب نیا و نپرس چرا. به ثانیه نکشیده گوشی زنگ میخوره اما فقط نگاهش میکنه و ثانیه ای بعد پیام جدید - منظورت چیه؟ چرا اینجوری میکنی؟ هوس بازی کردی؟ میفهمی چی میگی؟ چرا نباید بیام. مگه ما همینو نمیخواستیم؟ به ثانیه نکشیده اس ام اس بعدی میرسه - آها حالا فهمیدم عروس خانوم داره ناز میکنه. هی روزگار. میبینی حال ما رو. شب منتظرم باش با کت شلوار کروات. فقط لباست چه رنگیه ست کنم؟ اشک روی گونه اش سرازیر میشه و تنها تلفن رو زیر بالشت میذاره و میره سمت کمد لباسش و درست مثل بچگی هاش که مامان ازش میخواست حاضر شه تا جایی که دوست نداره بره، خودش رو ته کمد و بین لباس های شب بلند مخفی میکنه و آروم در کمد رو از داخل میبنده و سرش رو توی لباساش فرو میکنه و صداهای توی گوشش کم کم بلند و بلند تر میشه. - اه میگن همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی حکایت همینه. - خجالت بکش نانادی. از خداتم باشه. - اگه نباشه کی رو باید ببینم؟ - همه براش سر و دست میشکنند. میدونی چند نفر منتظر یه اشاره اش بودن؟ - ولم کن مامان. من از آدمای لنگه این متنفرم. از دماغ فیل افتادۀ ته استکانی. - تو اگه جاش بودی که خدا رو هم بنده نبودی. لیاقت داشته باش نگهش داری. - مامان من همش 18 سالمه ها. هنوز دهنم بو شیر میده ها. ها کنم ببینی؟ - اشکان از هر نظر بهترین گزینه ست. هم خونواده اش سطح بالان هم از نظر مادی و فرهنگی به ما میخورن هم وجهه خودش یه چیز دیگه ست. هم آقا ست. هم همه چی تموم. کم کسی نیست خصوصا با این تزی که داده. دیگه چی میخوای؟ - ولمون کن بابا. همچین میگه تز هر کی ندونه فکر میکنه راه درمان سرطان رو پیدا کرده. چهار تا فرمول چیده دنبال هم یه دارو درست کرده حالا رو چهار تا جک و جونور یه نیمچه جوابی داده دیگه فکر کرده خبریه. - گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه پیف پیف. - آره چه گوشت مرغوبیم هست. با اون عینک ته استکانی و قیافه شکل کتابش. من حوصله این مراسم شر و ور رو ندارم. بگین یکی دیگه رو برا همراهی کردنش تو مراسمه جاییزه پلنگ صورتی پیدا کنه. دلتون خوشه به قران. با حرص سرش رو چند بار تکون میده و سعی میکنه افکار مزاحم رو از سرش بیرون کنه. اما دوباره صدایی بلند میشه. - واقعا بهت تبریک میگم نانادی جان. میدونم خیلی زحمت کشیدی برای چنین رتبه ای. بهت افتخار میکنم. تصویر در حال دندون قروچه کردن خودش یه بار دیگه جلو چشمش میاد و دوباره همون حرف رو تو ذهنش تکرار میکنه میخوام صد سال سیا تو بهم افتخار نکنی. مرتیکه مزخرف حال به هم زن. - فکر نمیکردم انقدر بیکار باشین که بیاین مهمونی و اینجور وقت تلف کردن ها. - برا هر مهمونی ای وقت ندارم ولی برای تو همیشه وقت دارم. اگه نمی اومدم هیچوقت خودم رو نمی بخشیدم. این بار عصبی افکارش رو پس میزنه و حالت صورتش نفرت درونش رو نشون میده. نفس کم میاره و به سختی فضایی بین لباس ها باز میکنه و سرش رو به ته کمد و خنکی دیوار نزدیک تر میکنه که همون صدای مزخرف دوباره بلند میشه - نادیا من دوست دارم. همش دارم روز شماری میکنم کی درست تموم شه که دندوناش روی هم به قرچ قرچ میفته. درست مثل همون روز و به ثانیه نکشیده با یاداوری پوزخند روی لبش به اشکان و جواب دندون شکنش خنده جایگزین دندون قروچه اش میشه. خنده ای که به ثانیه نکشیده با اشکش قاطی میشه. اما با سماجت دوباره همون جمله ها رو تو ذهنش تکرار میکنه - برو بابا جون. خدا روزیت رو یه جا دیگه بده. مثکه این کشفیات پی در پی ات رو مغزت هم اثر گذاشته اشکان. صدای هق هقش کم کم بلند و بلند تر میشه و زیر لب زمزمه میکنه نه مامان. نه. جنازمم نمیذارم رو دوش اون احمق بذاری. نه..... ---------------------------------------------------------------   دوباره صدای تلفن سکوت اتاق رو میشکنه. اما اینبار این صدا فقط صدای زنگ آریانا ست. با یه خیز از توی کمد بیرون میاد و به سمت تخت میدوه و زیر لب دعا میکنه که قطع نشه تا رسیدنش. بالاخره تلفن رو بر میداره و صدای آریانا تو اونهمه استرس و گیجی بهش آرامشی ناگهانی میده و لبخندی هر چند کمرنگ رو روی لبهاش مینشونه. تلفن به دست و تو سکوت دوباره به طرف کمدش میره و ثانیه ای بعد تو پناهگاه تنهایی هاش سنگر میگیره و صدای آریانا بعد از یه سکوت متقابل بالاخره با لبخندی نرم که حتی از پشت تلفن هم میتونه ببینه و حسش کنه بلند میشه - نانادی خوبی خانوم خانوما؟ نبینم این خواهر بلبل زبونم بی زبون شده. با بغض تنها زمزمه میکنه سلام. - ببینم نکنه رفتی ته چاه که صدات در نمیاد. ها؟ - پس کی میای؟ - نانادی باز رفتی ته کمد؟ بابا نفست گرفت. بیا بیرون بینم. حالا دیگه اشک میریخت و تو صداش التماس موج میزد. شاید تنها کلامی که از زبونش بیرون میومد همین بود که مدام تکرار کنه کی میای.... کی میای.... - ای بابا. بسه دیگه. مگه سوزنت گیر کرده که هی میگی کی میای؟ - خوب کی میای. اینبار آریانا خنده اش میگیره و اون نگاه لجباز نادیا جلوی چشمش پر رنگ میشه. شاید عمر لبخند به ثانیه هم نمیکشه اما همین برای هر دو کافیه. بالاخره آریانا دهن باز میکنه و نادیا ناچار تنها شنونده میشه - ببین نانادی الان واقعا نمیتونم بیام. میدونم الان باید اونجا باشم. میدونم هیچوقت کسی رو جز خودمون برا دلداری هم نداشتیم. میدونم و درکت میکنم. چون همیشه همونقدر که من میتونم تو رو آروم کنم تو هم میتونی من رو آروم کنی. پس باور کن منم الان تو رو کم دارم ولی واقعا داغونم. الان تو شرایطی نیستم که بتونم این بازی رو هم بیام تماشا کنم. - بازی؟ یعنی واقعا فکر میکنی مامان اهل بازیه؟ اگه نیای منم از این اتاق بیرون نمیرم. - چرا نانادی. تو میری. مثل همیشه. مامان هیچوقت نتونسته ما رو شکست بده. همیشه ما برنده بودیم. اینبار هم ما برنده ایم. چون ما یاد گرفتیم چطور یه تنه با رقیب در بیفتیم. تو نانادی ای. خودت رو دست کم نگیر. تو همون دختری هستی که وقتی بهت میگفت باید لباس شب بپوشی با یه جین پاره پاره و تاپ میرفتی و نمیتونست حتی یک کلمه بهت حرف بزنه. تو همون نانادی ای که اشکان جلوت چاره ای جز لال شدن نداره. تو همون نانادی ای که نگاهت میتونه هر پایی رو سست کنه. تو همونی که تاب زور شنیدن نداره و نمیشنوه. نانادی باور کن که این فقط یه بازیه. هیچکس نمیتونه برای زندگی تو تصمیم بگیره جز خودت. اگه تو این بازی ببازی تا ته خط باختی. پس ازت جز برد انتظاری ندارم. اگه پیمان مرد زندگیته نذار بشکننش که امشب فقط میخوان بشکننش. امشب میخوان جلو چشمت عشقت رو مال یکی دیگه بخونن. مبادا یه ثانیه به پیمان شک کنی که عشق واقعی اولین شرطش اعتماده. امشب اگر ببازی پیمان رو خودت از خودت گرفتی . نانادی باید یاد بگیری کم کم که بدون من بجنگی. من همیشه باهات نیستم تا حقت رو بگیرم. خودت باید بگیریش. ولی بدون همیشه مثل کوه پشتت وایسادم. پس حتی اگه کنارت نبودم هم بدون که پشتت ایستادم و کافیه سرت رو بر گردونی. میتونی بهم ثابت کنی؟ چیزی تو وجود نادیا سرکشی میکنه. قدرت دوباره همه وجودش رو در بر میگیره و لبخند روی لبش میشینه. انگار تازه یادش می افته که کی هست. که چطور تو تمام این سالها در مقابل حرف زور و بی منطق وایساده و در نهایت برنده شده. در کمد رو باز میکنه و با قدم های محکم بیرون میاد و روبروی آینه می ایسته و با صدایی پر قدرت - خیلی کار دارم آریانا. باید حاضر شم. مرسی دوستت دارم. - ای شیطون. بدو. فقط یهو فشار مامان رو زیر صفر نبری ها. برو فدات شم. خوش بگذره. - حتما میگذره. بای بای.            ----------------------------------------------   ساعت 9 شب رو نشون میداد و سر و صدایی که از طبقه پایین می اومد نشون میداد که مهمونها اومدن. نادیا با لبخندی روی صورتش برای بار آخر خودش رو توی آینه نگاه میکنه. آرایش بی نقصش با موهای فر رها شده دورش نگاه اون جنگل سبز رو وحشی تر کرده بود. نگاهش پایین تر روی لباسش خیره میمونه و خنده پر صداش رو به زور خفه میکنه و پشت به آینه دمپایی های لا انگشتی سرمه ای سفیدش رو پاش میکنه و از در اتاف بیرون و به سمت طبقه پایین میره. ..... پیمان به بوی عطر نادیا سر بر میگردونه و روی صورت نادیا خیره میمونه. لبخندش عمیق تر میشه. این بار جذابیت نادیا و لباسش صد برابر تو چشمش میاد. همون نادیای بی قید و رها و راحت و دوست داشتنی. نگاهش رو با لذت روی سارافن جین نادیا میدوزه و یاد دختر بچه های سرتق مامانا می افته. نگاه پریسا روی نادیا ثابت میمونه و پیمان با دیدن چشمای غرق شیطنت و لجباز نادیا به پریسا، لبخندش عمیق تر میشه. جدال بین نگاه پریسا و نادیا با هم تا رسیدن نادیا به پایین پله ها و رسیدنش توی سالن ادامه پیدا میکنه. با ورودش به سالن لبخند پیروزمندانه ای روی صورت پریسا میزنه و بی خیال از کنار زمزمه های عصبی مادر در مورد لباس و دمپاییش رد میشه و مستقیم از مقابل اشکان که روی پا بلند شده بود رد میشه و پریسا و رامین رو هم رد میکنه و مقابل شیرین و شهلا می ایسته و به سمت شیرین جون میره و با لبخند بهش سلام میکنه و روش رو میبوسه و بعد با پیمان سلام علیکی صمیمی و کمی طولانی میکنه و بعد دوباره به سمت شهلا بر میگرده و تنها دستش رو دراز میکنه و سلام میکنه. شهلا کمی فاصله رو کم میکنه تا گونه اش رو ببوسه که نادیا خودش رو به نفهمی میزنه و رو میکنه به طرف پیام پدر پیمان و دستش رو دراز میکنه و سلام علیک گرمی میکنه. از مقابل بقیه خیلی سرد و با نوک انگشت دست میده و رد میشه. در آخر به طرف اشکان کمی نزدیک میشه و تنها سرش رو کمی خم میکنه و سلام میکنه و لبخندی پیروز به پریسا میزنه و دوباره راه اومده رو بر میگرده و خودش رو کنار شیرین جون جا میده و به این ترتیب درست کنار پیمان قرار میگیره. پیمان سرش رو کمی نزدیک میکنه و آروم زیر گوش نادیا زمزمه میکنه: - غلط نکنم یه کاری کردی که پریسا جون به خونت تشنه شده. خودت بگو چه آتیشی سوزوندی باز؟ نادیا مخصوصا با صدایی کمی بلند تر از معمول میحنده و بعد چشم میدوزه به پیمان و سرش رو مخصوصا کمی به صورت پیمان نزدیک میکنه و زیر لب: - من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا به من میاد این کارا؟ ولش کن. میخواست تو خونه خودمون مثه دلقکا با کت دامن مثه مهمونای صد سال یه بار بیام و سیخ بشینم. برا همین خون خونش رو داره میخوره. تازه تو باید خوشت بیاد که اومده دیگه... نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شهلا رو به نادیا شروع به حرف زدن میکنه و نادیا اجبارا سرش رو به طرفش بر میگردونه - مثکه نادیا جون با آقا پیمان خیلی جورن. عجیبه با این اختلاف سنی و طرز فکر. پریسا بدون اینکه به نادیا مهلتی برای بل گرفتن بده ادامه حرف شهلا رو میگیره و: - شهلا من همیشه گفتم پیمان جان و نادیا دو روی سکه اند. اصلا زمین تا آسمون با هم فرق دارن. نادیا شوخ و سر زنده و پر انرژیه. درست بر عکس پیمان. نادیا مثل بچه پیمان میمونه. نادیا حرصی و عصبی اخماش رو تو هم میکشه و دهن باز میکنه که پریسا مهلت نمیده. - واقعا انتخاب پیمان جان بی نقص و حرفه شهلا. کمند رو که یادته؟ دختر سارا. - آره آره. ماشالا چقدر هم به هم میان. کمند هم خانومه. هم لباس پوشیدنش هم راه رفتن و حرکات و رفتاراش کپی پیمان جانه. خیلی به هم میاین پیمان جان. واقعا انتخابت بی نظیره. اینبار پیمان هم عصبی و گر گرفته انگار که روی میخ نشسته باشه برای ثانیه ای چشم میدوزه به نادیا. حالا اون جنگل همیشه سبز طوفانی شده. با نگاه سعی میکنه نادیا رو آروم کنه و رو به شهلا و پریسا نگاهش رو میگردونه و: - فکر میکنم اشتباهی شده. کمند فقط یه دوست خانوادگیه. نه انتخاب من. اینبار شیرین که تازه معنی تمام این حرفها رو درک کرده رو به پریسا: - پریسا اصولا آدمها همیشه نقطه مقابلشون رو انتخاب میکنن. وقتی دو نفر کاملا شبیه هم باشن تو زندگی مشکلات سر راهشون خیلی زیاده. بعد هم سن دختر و پسر وقتی به هم خیلی نزدیک باشه بدتره. هر دو انتظار دارن طرف مقابل کوتاه بیاد و این خیلی وقت ها مشکل ساز میشه. پریسا رو به شیرین و با لحنی قاطع: - ولی شیرین من و رامین هیچکدوم اختلاف سن زیاد رو نمیتونیم بپذیریم. برامون قابل درک نیست. نادیا حرصی بین حرفشون میپره و رو به پریسا: - ولی مامان وقتی دو نفر به هم علاقه داشته باشن همه این بحث ها فقط حرفه. این بار اشکان خودش رو وسط بحث میندازه و رو به نادیا: - ولی به نظر من کاملا حق با پریسا جونه. عشق و این حرفا کشکه. چهار روز که بگذره و زن و مرد برا هم عادی بشن این اختلاف سنی تازه خودش رو نشون میده. مثلا راه دوری نریم فرض کن خود تو دلت میخواد بری سینما، پارک، شهر بازی یا مثلا آهان یادمه عاشقه مسابقه دو رو جدول بودی.... میخوای رو جدول راه بری اون وقت فرض کن با یکی دو برابر سن خودت ازدواج کرده باشی. کدوم این کارا رو حاضر بکنه؟ مثلا فکر کردی میذاره تو از رو جدول راه بری که هر کی هم دید بگه بچه شو نگا چه با نمکه. یا مثلا فکر کردی باهات میاد شهر بازی سوار قطار وحشت میشه که جیغ بکشه. تصورش هم خنده داره. نادیا با حرص رو به اشکان میکنه و با پوزخند: - نه که مثلا جنابالی همسن و سال من اهل این کارا هستین. حاضرم شرط ببندم تا حالا یه بارم نرفتی شهر بازی. یا یه بارم از رو جدول کنار خیابون حتی راه هم نرفتی چه برسه به مسابقه دو گذاشتن. اما همین آقا پیمانی که اینجور اتو کشیده و با کت شلوار داری میبینیش رو جدول کنار خیابون با من مسابقه دو داده. پریسا عصبی برق پیروزی رو تو چشمای نادیا میخونه و وسط حرفش میپره: - اونم برانکه گفته بچه ای دلت خوش بشه. وگرنه تو تازه وقت عروسک بازیته ولی آقا پیمان نهایت تا یکی دو سال دیگه باید بچه دار بشه که حوصله بازی کردن و انگ و ونگ بچه شو داشته باشه لا اقل وگرنه یه هفت هشت سال دیگه که حالا شاید تو یه کم بزرگ بشی و وقت ازدواج و بچه دار شدنت بشه حاضرم شرط ببندم بچه ات رو یه روز ببری خونه آقا پیمان به یه ساعت نکشیده میخواد بگه جمع کنین برین خونه تون کلافه ام کرد انگ و ونگ بجه تون. البته حقم داره ها. والا تو سن 45 6 سالگی کدوم مردی حوصله بچه داره که پیمان جان دومیش باشه. راستی شیرین تا دیر نشده براش دست بالا کنین دیگه کمند هم فکر کنم 31 2 رو داشته باشه. دیر میشه برا بچه دار شدنش ها. پیمان عصبی از روی مبل بلند میشه و به طرف دستشویی میره و نادیابا وحشت ثانیه ای به پیمان و ثانیه ای به شیرین چشم میدوزه. شیرین با لبخند و اعتماد به نفس کامل رو به پریسا - پیمان که گفت پریسا جان. کمند فقط یه دوست خانوادگیه. پیمان انتخابش رو چند ماهی هست کرده و ایشالا به وقتش برا صحبت کردن هم میریم. نادیا ناگهان از درون نفسش آروم میشه و لبخند کمرنگی روی صورتش میشینه و سرش رو به مسیر روبرو و جاییکه ثانیه ای قبل پیمان از دید خارج شده میدوزه و چشم انتظار برگشت پیمان میشه. چند دیقه ای سکوت بر قرار میشه و بعد پریسا که پیمان رو با صورتی خیس و نگاهی کلافه در حال وارد شدن دوباره به پذیرایی میبینه مهره بعدی رو حرکت میده و اینبار با لبخند رو به اشکان میکنه و: - خوب اشکان مامان و روی کلمه مامان تاکید میکنه و : - دارویی که ساخته بودی به کجا رسید. به تولید رسیده؟ نادیا چشم میدوزه به پریسا و با پوزخند حرف پریسا رو قطع میکنه و - ای بابا مامان جان اون دارو که رو چهار تا جک و جونور آزمایش شده بود که تازه یه سه تاییشم مرده بودن. آخه کدوم دیوانه ای حاضره با دیدن چنین نتیجه ای موش آزمایشگاهی این بشه. تو هم دلت خوشه ها اشکان. بابا برو یه داروخونه بخر وایسا پشت میز دوات رو بفروش دیگه. بدبخت مردم چه گناهی کردن. اینبار اشکان و پریسا و شهلا حرص میخورن و نادیا با بدجنسی میخنده. چون میدونه این پروژه هنوز به جایی نرسیده و داره هنوز هم رو جک و جونور آزمایش میشه. پریسا اما کوتاه نمی یاد و رو به شهلا: - وای شهلا به خدا همیشه تو خونه ما حرف اشکانه. واقعا از اول میدونسته دنبال چیه و تو این سن که به اینجا رسیده ببین یه چند سال دیگه چی میشه. نادیا هم دخترمه ولی رشته حقوق کجا داروسازی کجا. آینده این رشته کجا اون کجا. هر کسی نمیتونه داروسازی قبول بشه. تازه مثلا نادیای من از در دانشگاه که تو رفت دیگه نخونه هم تا آخرش میره. تازه نهایتش فکر کردی چیه؟ میشه مثه آقا پیمان دیگه. صبح بره دانشگاه با بچه های مردم سر و کله بزنه و نون بخور و نمیر معلمی بخوره یا دیگه نهایتا با عرضه اش میشه باز پیمان جان که یه پروانه ای بگیره و هر روز زن و شوهرا بیان تو دفترش شاخ و شونه بکشن که چیه میخوایم طلاقمون رو بگیری برامون. اینبار پیمان واقعا از کوره در میره و دهن باز میکنه و با لحنی به زور آروم نگه داشته: - پریسا جون وکلای دسته اِنُم میرن پرونده طلاق و خانواده قبول میکنن. اگر منظورتون به منه که باید بگم من دو تا کار حقوقی تو دو تا شرکت بازرگانی قبول کردم که هر کدوم ماهی حداقل ده میلیون برام میاره که تازه فقط نظارت کنم و سالی دو تا سه تا پرونده کاریشون رو انجام بدم. بعدمن میرم دوره شش ماهه تو خارج از کشور سالی یه بار استاد کار گروه میشم بر میگردم اینجا تا کمر برام دولا راست میشن. من اگه میرم تو دانشگاه تدریس میکنم برای پولش نیست برای وجهه کاریشه. . فکر میکنم گاهی این برداشت های غلط ما ناشی از عدم اطلاع کافی در مورد یه رشته باشه. البته به شما خرده نمیگیرم چون واقعا آشنایی چندانی با این رشته ندارین. ولی قطعا زمانیکه نادیا جان درسش تموم بشه و بخواد ادامه تحصیل بده و کار رو شروع کنه شما هم بیشتر مطلع میشید در مورد این رشته و حوزه کاری و غیره اش. نادیا با خنده رو به پریسا: وای مامان تازه بزرگترین مزیت رشته ما اینه که با جک و جونور و آزمایشگاه و این چیزا سر و کار نداریم. بوی مواد شیمیایی دائم تو مغزمون نیست. یا مشغول دارو پیدا کردن از رو نسخه های خرچنگ قورباغه این دکترا و تو کیسه ریختن دوا برا مردم نیستیم. شغلمون کلاس داره. با کت شلوار و عطر و ادوکلن میریم اینور اون ور. سر و کارمونم با ویروس و میکروب نیست که یه خط در میون مریض باشیم. پریسا اینبار واقعا کم میاره و با حرص از روی مبل بلند میشه و - ببخشید من برم یه سر به غذاها بزنم که کم کم شام بخوریم. شهلا هم سریع از روی مبل بلند میشه و شیرین زیر لب و آروم رو به پیمان: - کارت غلط بود. ازت انتظار بیشتری داشتم. این طرز برخورد یه استاد دانشگاه که لقب دکتر رو با خودش یدک میکشه و ادعای سوادش میشه نبود حالا هر چقدر هم که دلخور بودی نباید به کسی که جای مادرته حتی به زبون بی زبونی بگی تو نمیفهمی. بعد آروم از روی مبل بلند میشه و رو به نادیا هم زیر لب زمزمه میکنه: - احترام اشکان و رشته اش رو نگه دار. اگه کسی از تو و رشته ات ایراد گرفت تو یکی دیگه رو به تلافی نکوب. فکر میکردم انقدر بزرگ شدی که برا زندگیت خودت بتونی تصمیم بگیری پس رفتاری از خودت نشون نده که هم من و هم دیگران باور کنن که هنوز تو دنیای لج و لجبازی های کودکانه ای. بعد آروم به سمت آشپزخونه میره و پیمان و نادیا و کمی دورتر اشکان رو با هم تنها میگذاره.     --------------------------------------------------------------------------------     ساعتها از رفتن مهمونا گذشته بود و نادیا عصبی صداش رو سرش انداخته بود و با پریسا بحث میکرد و رامین هم بی خیال و به بهانه خستگی رفته بود تو اتاق که بخوابه. - مامان حرف آخرمه اگه فکر کردی با این کارا من کوتاه میام یا مجاب میشم یا قید پیمان رو میزنم فکر خنده داریه. من پیمان رو دوست دارم. برامم اصلا اهمیتی نداره که چند سال از من بزرگتره یا هر چیزه دیگه ای. پس باهاش کنار بیاین. چون انتخاب من اینه. - چه غلطا. هر چی بزرگتر میشین زبونتون دراز تر میشه. اون از داداشت اینم از تو. حرف آخر منم اینه که من و بابات مخالف صد در صد این ازدواجیم. اگه بی رضایت ما میخوای ازدواج کنی به سلامت ولی رفتی پشت سرت رو هم نگاه نکن. شب به خیر. پریسا پله ها رو بالا میره و از مقابل دید نادیا کم کم بیرون میره اما نادیا با اشکایی که حالا آروم آروم روی صورتش سرازیر شدن همون جا روی مبل ولو میشه و چشم میدوزه به نقطه ای روی سقف و به تمام سالهای بچگی و نوجوونی و حالا جوونیش فکر میکنه. .... روزها انقدر سریع گذشته بودن که باورش هم برای همه سخت بود. نادیا درگیر درس بود و کلاس های آمادگی ارشدی که به پیشنهاد پیمان ثبت نام کرده بود. آریانا خودش رو درگیر کار کرده بود و انگار قید ازدواج رو به کل زده بود. مانی و کمند حالا رفت و آمدشون بیشتر شده بود و البته تنها دو تا دوست بودن و بیشتر مانی شنونده بود و کمند هر زمان دلش گرفته بود بهترین فرد برای آرامشش مانی بود. پیمان درگیر از یه طرف کار روزمره خودش بود و از طرف دیگه کمک به نادیا برای آماده شدن برای کنکور. ساعتها وقت میگذاشت تا سوالای نادیا رو جواب بده و آخر هفته ها گاهی یه ساعتی وقت پیدا میکردن تا به دور از هر فکری برن بیرون و ساعتی با هم خوش باشن. 6 ماهی از اون مهمونی میگذشت و پیمان با نادیا قرار گذاشته بود که اگر نادیا فوق قبول بشه بالاخره بیاد و با پریسا خودش صحبت کنه و ازش اجازه بگیره تا برای خواستگاری نادیا بیان. بابک هنوز هم بهترین دوست نادیا و سارا بود و حالا گاه گداری زمزمه هایی از زبون سارا و بابک میشنید که میتونست تنها نشونه علاقه شون به هم باشه. علاقه ای که هنور بابک یا فرصت رو برای بیانش مناسب نمیدید یا قدرت ابرازش به سارا رو نداشت. ..... - ای بابا دختر خوب دو دیقه آروم بگیر. نهایتا قبول نمیشی دیگه. اینهمه بالا پایین پریدنت دیگه چیه؟ - وای آریانا دارم دیوونه میشم. اگه قبول نشم باید یه ساله دیگه دوباره بشینم و تو سر خودم بزنم تا قبول بشم. تازه پیمانم با مامان حرف نمیزنه. - آها پس دردت رو بگو بابا. میگم از تو این خر خونی ها بعید بود نگو شرط و شروط گذاشتن براتون آقاتون. - مرگ. خیلی نا مردی آریانا. به خودت بخند. - برو فدات شم. برو بخواب. جوابا اومد من نگاه میکنم میام بهت میگم. - برو بابا. دلت خوشه. خواب کجا بود. فکر کردی اصلا خوابم میبره الان. ..... خودش رو تو اتاق حبس کرده بود و در رو روی هیچکس باز نمیکرد. شاید تلفنش بیشتر از 40 تا میس کال و اس ام اس از طرف پیمان گرفته بود اما حتی دستش رو هم به طرفش دراز نکرده بود. هنوز هم گاه گاهی صدای آریانا و مانی از پشت در میومد اما نادیا حاضر نبود یک کلمه هم حرف بزنه. فقط صدای هق هقش بود که سکوت اتاق رو میشکست. - نانادی. خواهر گلم آخه مگه آسمون به زمین اومده که اینجور زار میزنی. به درک که قبول نشدی اصلا. اه. بس کن دیگه. جون آریانا این در رو باز کن. بابا نفست برید انقدر زار زدی. - ای بابا نادیا کوتاه بیا دیگه. به جون مانی در رو باز نکنی میشکنمش ها. نادیا با تمام ناراحتی با حرف مانی و تصور مانی در حال شکستن در خنده اش میگیره. خنده ای که بین هق هق هاش کاملا مشخص میشه. مانی با خنده پیروزی دوباره به در نزدیکتر میشه و : - خندیدی خندیدی. باز کن در رو. بسه دیگه. بابا اصلا گور پیمان کرده. خودم میام میگیرمت اونم تا کجاش بسوزه. ازت هیچ مدرکی هم نمیخوام. تو فقط بخور و بخواب و حال کن. -جنابالی خیلی بیجا میکنی نگاه چپ به زن من بکنی. مانی ناگهان به عقب بر میگرده و متعجب به پیمان نگاه میکنه و - تو ...تو اینجا چیکار میکنی. از دیوار پریدی؟ - نخیر با اجازه تون از در اومدم. مانی با خنده ای موذی صداش رو کمی پایین میاره و رو به پیمان - باز شما چشم پریسا جون رو دور دیدین. - جنابالی هم که مثکه چشم من رو دور دیدین. صدای هق هقش رو به زور خفه میکنه و گوشش رو به در میچسبونه تا مبادا حتی یک کلمه رو هم از دست بده. مانی با خنده سرش رو به در نزدیک میکنه و ناگهانی با صدای بلندی - آهای فضول خانوم صدا یار به گوشت رسید گریه یادت رفت؟ یا فضولی و گوش وایسادن امون نداد؟ برا ما که در رو باز نکردی بیا برا شاخ شمداد باز کن بلکه چشمش تو رو ببینه ما رو نفله نکنه. بابا قربونت چرا اینجوری نگا میکنی. من غلط بکنم چشم به ناموس شما داشته باشم. اصلا مگه مغز خر خوردم که بیام این زبون نفهم رو بگیرم. آقا مال خودتون. - از خداتم باشه. حالام به سلامت. پاشو برو میخوام با زنم تنها باشم. - بابا کوتاه بیا تو ام ها. زنم زنم.... هر وقت بهت دادنش بیا برا ما شاخ و شونه بکش. ثانیه ای بعد دوباره سکوت برقرار میشه و هق هق نادیا تو اتاق میپیچه. - نادیا حانوم؟ گلم؟ در رو باز کن فدات شم. نادیا تنها سکوت میکنه و هق هقش بلند تر میشه. - نادیا خانوم. قشنگم. باز کن دیگه. دلم برات تنگ شده. برا نگات، صدات. باز کن دیگه. آخه مگه چی شده که اینجور گریه میکنی. قبول نشدی که نشدی. فدای سرت. من که میدونم تو همه سعی ات رو کردی. برا من مهم فقط همین بود که به خاطر من نشستی این کتابا رو خوندی. باز کن فدات شم. در رو بی هیچ حرفی باز میکنه و خودش دوباره روی زمین و درست پشت در کز میکنه. پیمان آروم در رو باز میکنه که در نیمه گیر میکنه و میفهمه نادیا پشتش نشسته. آروم پاشو میذاره تو اتاق. هنوز در رو نبسته صدای پاشنه های کفشی روی سنگفرش طبقه پایین میپیچه. پا سست میکنه که پریسا از پیچ پله رد میشه و ثانیه ای بعد با صورتی به اخم نشسته روبروی پیمان می ایسته. پیمان ثانیه ای بهش چشم میدوزه و با نگاه التماسش میکنه. پریسا ثانیه ای نگاهش رو به پیمان میدوزه و با حرص در اتاق خوابش رو باز میکنه و بعد محکم در رو میبنده و پیمان سرش رو پایین میندازه و وارد اتاق میشه. --------------------------------------------------------------------------------     در رو همونجور نیمه باز میگذاره و پشت در روبروی نادیا روی دو زانو میشینه و سر نادیا رو آروم بلند میکنه و خیره به چشماش چند ثانیه نگاه میکنه. انگار میخواد حرفای نگفته زیادی رو با همون نگاه به نادیا بزنه. نادیا گریه اش بلند تر میشه و دست پیمان رو پس میزنه و دوباره سرش رو توی زانوهاش فرو میکنه که صدای زمزمه پیمان هق هقش رو به سکوت تبدیل میکنه - نادیا؟ قشنگم؟ جون پیمان گریه نکن. دیوونه میشم به خدا. طاقت دیدن اشکاتو ندارم. آسمون که به زمین نیومده. به خدا من قصدم از گذاشتن اون شرط و شروط فقط این بود که ببینم انقدر دوسم داری که حاضر بشی کسل کننده ترین کار تو زندگیت رو به خاطرم بکنی یا نه. باور کن نادیا. وگرنه مگه میشه برای رسیدن به تو شرط گذاشت؟ مگه عقلم کمه؟ آخه تو چه فکری کردی فدات شم. منی که یه روز صدات رو نشنوم دیوونه میشم مگه عقل از سرم پریده که برا خواستگاری کردن تو برات شرط بذارم. شاید باورت نشه ولی انقدر از من سری که تو این چند ماه بارها فکر کردم که شاید فقط بهم عادت کردی. شاید انقدر عاشقم نباشی. آخه من چیزی ندارم در مقابل تو. یه مردی که به قول مامانت دیگه پیر شده. منی که از شور و سرزندگی تو زندگی میگیرم. منی که تو نباشی میشم یکی مثل آریانا یا مانی. سرد و بی حوصله. اگه میخندم تو باعثشی. اگه پا به پات میدوم تو بهم قدرتش رو میدی. برا همین میخواستم باور کنم که تو هم عاشقمی. کم چیزی نبود برام نادیا. با همه وجودم دوستت دارم انقدر که حاضر نیستم حتی یه ثانیه پشیمونی و غم رو تو نگات ببینم. باید میفهمیدم که واقعا انتخابت منم. با همه ایرادام. با همه کج خلقی ها و اخم و تخم هام. راه دیگه ای جز این برا فهمیدنش نداشتم. وگرنه چه اهمیتی داره که تو مدرک فوق داشته باشی یا نداشته باشی. کنکور قبول بشی یا نشی. اینا یه چیزای کاملا شخصی هست. چیزایی که تو خودت باید در موردشون تصمیم بگیری و ببینی میخوایشون یا نه. من کی باشم که بخوام مجبورت کنم. اونم به چیزی که اصلا بهش اعتقادی نداری. دوباره سر نادیا رو بالا میگیره و آروم بوسه ای روی چشماش میزنه و با دست اشکاش رو پاک میکنه و با لبخندی دوباره چشم میدوزه به نادیا - حاضرم جونم رو بدم تا همیشه رو لبات خنده و تو چشمات یه دنیا شور و شیطنت ببینم. نمیخوام دیگه گریه کنی. این تنها خواهشمه. - حالا همه بهم میخندن. میگن عرضه نداشت قبول شه. به شیرین جون چی بگم؟ پیمان ناگهان رنگ نگاهش پر از خشم میشه و با لحنی محکم رو به نادیا و در حالیکه بازوهاش رو تو دست میگیره، آروم زمزمه میکنه - این خصوصی ترین مسئله زندگی توست. چیزی که حتی منم اجازه اظهار نظر در موردش رو ندارم چه برسه به دیگران. همه بیجا میکنن حرفی بزنن. به مامان من هم ربطی نداره این مسئله و مطمئن باش حرفی هم نمیزنه. دلم نمیخواد راجبش دیگه حرفی بزنیم یا بهش فکر کنی. همین جا همین لحظه همه چیز رو فراموش کن. بعد با لبخند کنار نادیا روی زمین میشینه و ادامه میده - فعلا یه فکری کن ببین چطوری از جلو پریسا جون رد شه این شوهر آینده ات که پریسا جون سر از تنش جدا نکنه. نادیا ناگهان اخم عمیقی روی صورتش میشینه و رو به پیمان - مگه اومده؟ - از شانس منه بیچاره اوهوم. این خانوم گل هم که هر چی زنگ زدیم و پیغام براش فرستادیم جوابمون رو نداد. این دل دیوونه ام که منتظر یه بهانه تا بدو بدو بیاد این وری. اینم آخر عاقبتمون. نادیا ناگهان همه چیز رو فراموش میکنه. دوباره اون خنده و شیطنت تو نگاهش رنگ میگیره و از جا بلند میشه و دست پیمان رو میگیره و - هیچوقت به عشقم شک نکن. تو اولین و آخرین کسی هستی که اینجا پا گذاشتی پس مطمئن باش تا تهش باهاتم. بیا پشت من پسر گلم. خودم هواتو دارم. پیمان با خنده دست میندازه پشت دو طرف کمر نادیا و نادیا با خنده زمزمه میکنه - پایۀ قطار بازی هستی؟ پیمان خنده سرخوش و بلندی سر میده و نادیا هم در پاسخ خنده ای بلند میکنه و زیر لب زمزمه میکنه - من میگم دو دو تو بگو چی چی. با خنده از در اتاق بیرون میان که مانی سر پله ها سر و کله اش پیدا میشه و با خنده و بلند رو به نادیا و پیمان - میبینم که طرف مهره مار داره و صدا خنده تون تا هفت تا خونه اونور ترم میاد. ای خاک تو سر شوهر ندیدت که تا گفت میاد میگیرتت نیشت وا شد. پیمان با خنده و در حالیکه دستش رو کمی بیشتر دور کمر نادیا فشار میده - دنیا رو هم بگردم لنگه اش رو پیدا نمیکنم. من نیشم باز شده که نادیا خانوم قبولم داره. صدای پریسا دست پیمان رو شل میکنه و خنده رو لب نادیا رو بی حالت میکنه و مانی رو متعجب - دختر من بی کس و کار نیست که خودش تنهایی بخواد کسی رو قبول کنه یا نکنه. پیمان ثانیه ای تو ذهنش ناخوداگاه نادیا و پریسا رو با هم مقایسه میکنه و به این نتیجه میرسه که قطعا نادیا این سرسختی ها و نگاه وحشی و لجاجت هاش رو از پریسا به ارث برده. پس با لبخند و انگار داره با نادیا حرف میزنه تا مجابش کنه رو به پریسا سرش رو بلند میکنه و چشم میدوزه به چشماش و محکم - اون که صد البته پریسا جون. من همچین جسارتی نمیکنم. ولی همه تلاشم رو برا بدست آوردن نادیا خانوم میکنم. چون نمیتونم ازش بگذرم. میدونم خیلی کمتر از نادیا هستم ولی این دل این چیزا سرش نمیشه. امیدوارم شما هم باهام راه بیاین. هر امتحانی باشه میدم تا بهتون ثابت کنم که میتونم دخترتون رو خوشبخت کنم. به قول خودتون انقدر سنم بالا هست که رو احساسات نوجوونی و خامی و سرگرمی عاشق نشده باشم. امیدوارم بهم این فرصت رو بدین. پریسا کوتاه میاد و پیمان لبخند میزنه. نادیای بزرگ مجاب شده. شک نداشت که برنده ست. - میتونید شام با ما باشید. ولی این به این معنا نیست که قبولتون کردم. چون هنوز هم معتقدم برای نادیا موردای خیلی بهتر از شما هست. ولی در خونه ام همیشه به روی مهمون باز بوده و ادب حکم میکنه وقت شام کسی گشنه از خونه ام بیرون نره. - برام افتخار کنار شما و دختر گلتون حتی یه لیوان آب بخورم. - در ضمن سعی کنید رفتارتون با سنتون تطبیق داشته باشه. پیمان لبخندی به روی نادیا میزنه و بعد نگاهش رو به پریسا میدوزه و - این یه مورد رو متاسفم. یه ثانیه خنده نادیا به کل برداشت آدمها از رفتارم و احیانا تمسخرش می ارزه. با نادیا که هستم سن و سالم یادم میره. پریسا عصبی از کنارشون میگذره و تنها زیر لب زمزمه میکنه سر میز منتظرتونیم. نادیا با خنده از کنار پیمان رد میشه و روی هره کنار نرده میشینه و سر میخوره تا پایین پله ها و پیمان با وحشت چشماش رو میبنده تا این حرکت کودکانه و پر خطر نادیا رو نبینه. - هی هی.... رسیدم پایین ترسو. چشماتو وا کن. --------------------------------------------------------------------------------   آریانا ثانیه ای به نادیا نگاه میکنه و دوباره همون جواب تکراری - نه نادیا افتضاحه. - وای آریانا خفه ام کردی. اصلا نخواستم کمکت رو. برو دست شما درد نکنه. من خودم یه لباس پیدا میکنم بپوشم. - نه به جان تو نمیشه. تو که سلیقه نداری. ور میداری یه دونه از اون تاپ شلوارای پاره پوره تو میپوشی رو دستمون میمونی. بذار کارم رو بکنم بلکه بندازیمت بیخ ریش این پسره و خلاص شیم از دستت. - خیلی پر رویی. میگم ها من خواهرتم نه اون. تازه پیمان همه جوره من رو دوست داره محض اطلاعت کشته مردمه. - ای بابا دختر خوب اون که فقط حرفه. باور نکن بابا. من روزی به هزار نفر میگم عاشقتم مگه گرفتمشون یکیشون رو تا حالا؟ بذا کارمو کنم. بچرخ بینم. - برو بابا خل و چل. - ادب مدبم که تعطیله. خجالت بکش من جای باباتم. نادیا دیگه کم میاره و میشینه رو زمین و فقط میخنده. امروز خوشحاله رو ابرا سیر میکنه. پیمان داره میاد خواستگاریش. دلش شور جواب مامان و اخم و تخمش رو میزنه ولی هر چی که هست لااقل یه قدم جلو رفتن و پریسا گذاشته بیان خواستگاری. مطمئنه پیمان از پس مامان بر میاد. آریانا با خنده کنار نادیا روی زمین میشینه و چشم میدوزه به نادیا و زمزمه میکنه - چه زود گذشت نانادی. چقدر زود بزرگ شدیم. کی باورش میشه اون دختر کوچولو با موهای جنگلی گره گره فرفری انقدر بزرگ شده که حالا میخواد ازدواج کنه. - یادته شب به شب دو ساعت باهات کلنجار میرفتم تا بذاری موهاتو شونه کنم؟ همیشه هم به نصف نرسیده میزدی زیر گریه که تو مخصوصا همه حرصت رو سر موهام خالی میکنی و دردم میاری. اوف گاهی دیوونه میشدم بس که واس خاطر شونه کردن موهای جنگلی خودت باید دو ساعت قربون صدقه ات میرفتم. - حالا تابلو نکن آریانا ولی هنوزم که هنوزم عزا میگیرم سر مو شونه کردن و با ژل سر و تهش رو هم میارم جای شونه کردن. - میگم چرا بیشتر وقتا عین این جنگل فرار کرده هایی نگو ای ای ای.... نانادی تنها آرزوم خوشبختی تو ست. میدونم پیمان انقدر دوستت داره که نمیذاره آب تو دلت تکون بخوره. دلم براش میسوزه. شاید اگه من قرار بود اینهمه نیش و کنایه های پریسا رو بشنوم تا حالا ده دفعه قید این ازدواج رو زده بودم. ولی به مامان هم حق میدم. تو خیلی چیزا رو نمیدونی. نادیا خنده رو لبش کمرنگ میشه و به تبسمی شیرین جاش رو میده و آروم ضربه ای به بازوی آریانا میزنه و با شیطنت - خیله خوب بابا فهمیدیم مامانی هستی نمیخواد قصه ببافی. - نه نانادی جدی میگم. من مامان رو درک میکنم و دلیل مخالفتش رو خوب میدونم. - خوب به منم بگو شاید مجاب شدم. - نه تو رو مجاب نمیکنه. آخه تو هم تو یه دندگی لنگه مامانی. تا خودت تجربه نکنی زیر بار حرف هیشکی نمیری. ولی مامان یه چیز رو نمیدونه اونم تفاوت پیمان با چیزی که تو ذهنشه. - اوف بابا مرموز. کشتی ما رو. بی خیال بریم پارک ملت؟ - ها؟؟؟؟؟؟؟ الان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوبی تو؟؟؟؟؟ شب خواستگار میخواد برات بیاد اونوقت میخوای بری پارک؟ بابا هر کی بود الان تو آرایشگاه و کمد لباس و شامپو نرم کننده و عطر و کرم پودر داشت میچرخید اونوقت تو. - جون نانادی. - لابد هم میخوای بری غلت بخوری؟ کوتا بیا بچه جون. دیگه بزرگ شدی. - چه ربطی داره. وای نمیدونی چه حالی میده که. وقتی از اون بالای تپه رو اونهمه چمن غلت میزنی و میای پایین یه حس آزادی عجیبی همه وجودت رو میگیره. نفس میکشی. زندگی یعنی همین. چرا باید مثل اینهمه آدم خسته کننده باشم. چرا باید کارایی که لذتی برام نداره بکنم؟ الان دلم میخواد فکرم از اینهمه کلنجار و دلهره آزاد بشه. خوب فکر منم اینجوری آزاد میشه. - خوش به حالت نانادی. نمیدونی بعضی وقتا چقدر بهت حسودی میکنم. خوب، خیلی دیگه هندونه زیر بغلت گذاشتم فسقلی. پاشو این بلوز شلوار رو امتحان کن که به تو پیرهن و کت دامن و این قرتی بازی ها نیومده. بدتر بچه مردم گیج میشه. - هه هه. خوشم میاد زود خر فهم میشی. مامان چه حرصی بخوره. جین بپوشم؟ - کوتا بیا تو ام دیگه. اون شلوار سفیده رو بپوش با.... با.... بذار بینم.... آها این بلوز سبزه عالیه. با رنگ چشماتم ست میشه. ثانیه ای نادیا توی کمد پنهون میشه و بعد از کلی سر و صدا و در و تخته کوبیدن با بلوز شلوار انتخابی آریانا به تن بیرون میاد و ژستی مدل مانند برای آریانا میگیره و - چطوره؟ داری حال میکنی مدل به این خدایی میبینی. نه؟؟؟؟؟؟؟ - اه نه نانادی. افتضاحه با این رنگ پوستت. اه. آخه پوست به اون سفیدی چطور دلت میاد این گند رو بزنی بهش. من جای پیمان باشم فردای عروسی سولار و استخر و آفتاب گرفتن رو ممنوع میکنم. - اه اه اه. چه شانسی آوردم شوهرم تو نیستی. برو بابا پسر جون. اینجوری زنه دو روزه طلاقت میده ها. از ما گفتن بود. - نه نانادی. برو اون شلوار قهوه ای رو بپوش. با این پوست سیاه، سفید افتضاحه. - اوف کشتی ما رو. ..... شاید برای دهمین بار گره کروات رو باز میکنه و دوباره میبنده و در نهایت و این بار کلافه در اتاق رو باز میکنه و بی هوا وارد اتاق شیرین و پیام میشه و سرش رو بالا میگیره و با چشم دنبال پدر سر میگردونه. به ثانیه نکشیده اوفی زیر لب میگه و با کلافگی نگاهش رو به شیرین که در حال گره زدن کروات پدره میدوزه و - ما رو بگو اومدیم کی برامون کروات ببنده. مامان جان من بابا رو بی خیال شو بیا این کروات منو ببند. ده دفعه بازش کردم و بستم بازم کجه. شیرین ثانیه ای دست از کار میکشه و به پیمان و کلافگی و استرس تو رفتارش چشم میدوزه و بی اختیار خنده اش میگیره. پیمان اخم عمیقی روی پیشونیش میشینه و دهن باز میکنه که پیام با خنده ای پر صدا و لحنی به ظاهر شاکی - پسر به تو یاد ندادن با این سِنِّت که میخوای وارد جایی بشی در بزنی؟ اومدیم من داشتم مامانت رو میبوسیدم. تو باید اینجوری در رو باز کنی؟ - بی خیال بابا. چقدرم که شما مثلا جلو ما به مامانمون نمیچسبی. اینجوری باشه که یه چشم بند باید بزنیم و کورمال کورمال تو خونه راه بریم. مامان جان من عوض خنده بیا این کروات رو ببند کلی کار دارم هنوز. - اه اه بابا تو چقدر بد تیپ شدی. به من نرفتی چرا یه کم؟ شیرین یادته اومدم خواستگاریت چه تیپی زده بودم. اینم پسره بزرگ کردی. عروسم اینو ببینه که پشیمون میشه کلا. شیرین با یاداوری اون روز ناگهان میزنه زیر خنده و بعد از کلی تلاش برای تبدیل خنده اش به لبخند ادامه میده: - آره خوب یادمه با کت شلوار مشکی یه کمربند قهوه ای افتضاح بسته بودی. انگار تازه تو خونه ما دوزاریت افتاده بود چه گندی زدی. - پیمان، تا وقتی پاشون رو از در بیرون بذارن دکمه های کتش رو کیپ بسته بود که مبادا مثلا من ببینم. حالا داشته باش گرمای تابستون و همون مثال خر تب میکنه سگ سینه پهلو. پیام با غر غر بین حرف شیرین میپره و پیمان عصبی رو به هر دو و با صدایی بلند - ای بابا. حالا چه وقته تجدید خاطره ست. بابا ساعت شد 6 جان من یکی این کروات منو درست کنه. هنوز گل هم نخریدیم. بالاخره شیرین کوتاه میاد و کروات پیمان رو میبنده و بعد بوسه آرومی روی سر پیمان که مقابل پاهاش زانو زده بود تا شیرین راحت تر بتونه کرواتش رو ببنده میزنه و زیر لب با بغض زمزمه میکنه - خوشبخت شی مامانم.   --------------------------------------------------------------------------------     ساعتها از نیمه شب گذشته بود و هنوز نادیا و پیمان و آریانا و حتی پریسا و رامین بیدار بودند. نادیا با تمام ناراحتی ولی یه خوشحالی عمیقی تمام وجودش رو پر کرده بود و شاید از بعد رفتن پیمان و خونواده اش بارها و بارها اون یک ساعت حضورشون رو برای خودش به تصویر کشیده بود. هنوز هم با یاداوری صورت سرخ و عرق ریز پیمان و سر پایین گرفته اش و دسته گل بزرگ توی دستاش خنده اش میگرفت. شاید تفاوت پیمان با دیگران همین بود. همین که حتی تو انتخاب گل هم ذهن نادیا رو خونده بود و حاضر شده بود اون دسته گل خنده دار رو فقط به خاطر یه لبخند نادیا بیاره. دسته گلی شاید بیشتر از 50 شاخه رز با رنگهای صورتی، سفید، نارنجی، بنفش، زرد، هفت رنگ و تنها یه شاخه رز قرمز. با روبان پهن سبزی که جای هر تزئینی رو گرفته بود. نگاه پریسا از عصبانیت سرخ شده بود و حتی تنه آرومی هم به بازوش زده بود تا نیشش رو ببنده. اما اون عاشق اون دسته گل شده بود و اون لبخند کوچیکترین تشکر از پیمان بود که حاضر نبود به هیچ قیمتی حتی سبک خونده شدن ازش دریغ کنه. پیمان سکوت رو به هر حرفی ترجیح داده بود و در مقابل تمام جنجال ها و بحث های پریسا تنها سکوت کرده بود. درست مثل پدر. پدر هم سکوت کرده بود و این برای نادیا عجیب بود. حتی لحظه ای فکر کرده بود بی اهمیتی وجودش باعث این سکوت بی دلیل پدر شده. اما رنگ نگاه پدر غمی تو خودش داشت که هنوز تو ذهنش پر رنگ بود. اما پریسا هر حرفی که زده بود یه من و رامیین تنگش چسبونده بود. انگار رامین لال بود و پریسا باید حرف دلش رو میزد. همه چیز عجیب بود و برای اولین بار ذهن نادیا رو به خودش مشغول کرده بود. ...... پیمان هم به سقف خیره شده بود و شاید تنها چیزی که پر رنگ تر از همه از یاداوری این خواستگاری پر ماجرا تو ذهنش دوباره و دوباره نقش میبست تصویر نادیا با اون لبخند پر حرف و نگاه سرخ و سفید شده بود. نگاهی که تنها برای همون چند دیقه اول تو وجودش نشسته بود و بعد دوباره پرده کنار رفته بود و همون نادیای شوخ و شیطون بر گشته بود. همون نادیایی که وقتی سینی چای به دست نزدیک سالن پاشنه کفشش به ریشه فرش گیر کرده بود و در حال افتادن، آریانا به دادش رسیده بود تنها در مقابل نگاه خندان جمع و قربون صدقه های شیرین لبش پر خنده شده بود و با بی خیالی گفته بود فکر کنم یکی میخواست چشمم بزنه ولی نگرفت. حرفی که شاید هر کسی غیر از نادیا زده بود به همه برمیخورد اما با اون لحن و گفتار نادیا تنها لبخندشون عمیق تر شده بود. نادیایی که سینی به دست مقابلش ایستاده بود و با شیطنت و زمزمه وار و زیر نگاه های عصبی پریسا حرفایی بهش زده بود که صدای خنده اش رو بلند کرده بود. ناخوداگاه و برای شاید صدمین بار صدای نادیا تو گوشش میپیچه. - وای یعنی واقعا الان دستات نمیلرزه من اینجور جلوت وایسادم دارم بهت قهوه تعارف میکنم؟ چه بی احساس. یه کم سرخ و سفید شو. سرت رو بنداز پایین چه بچه پر رو زل زده به من. و واقعا با بد جنسی وقتی فنجون رو برداشته بود با آرنجش آروم به بازوش زده بود و کمی از قهوه روش برگشته بود و بعد با خنده ای سر خوش زمزمه کرده بود این به اون پاشنه گیر کردنه در. و آریانا با خنده گفته بود نبینم هول کنی آقا پیمان. و رامین برای اولین بار خندیده بود. خنده ای بلند. اما نگاهش اونجا نبود. .... آریانا پشت پنجره خیره به نقطه ای ایستاده بود و تنها صدای پریسا توی گوشش زنگ میزد. دست خودش نبود اما تنها چیزی که از اون مراسم تو ذهنش پر رنگ حک شده بود همون عصبانیت پریسا و همون حرفهایی بود که سالها پیش هم شنیده بود. سالهایی خیلی دور ولی همون زمان هم تو ذهنش اون فریادها حک شده بود. شاید فقط 6 سال داشت. مامان بالای پله ها و در حالیکه اون رو که توی تب میسوخت بغل گرفته بود و تکون میداد با بدبختی ناله میکرد و میگفت کی گفته عشق سن و سال نمیشناسه؟ کی گفته کافیه عاشق باشی اونوقت سن و سال اصلا مطرح نیست. هر کی گفته بیاد اینجا تا من جوابش رو بدم. غلط زیادی کرده گفته. دوباره مامان بالای منبر رفته بود و با بی رحمی همون حرفها رو، رو به پیمان تکرار کرده بود - اینا نمیفهمن. بچه اند. فردا که رفت سر زندگیش به سال نکشیده شوهرش صدای بچه بچه اش بلند شد میفهمه چی کرده. مگه نادیای من چند سالشه. تازه بیست و دو سالش داره میشه. خودتون یه کم فکر کنین. آخه مگه اختلاف یه سال دو ساله. 16 سال اختلاف سنیه. کم چیزی نیست. من و رامین که مخالفیم. دوباره صدا تو گوش آریانا میپیچه: - اینم شد زندگی؟ منم دلم میخواد برم دانشگاه. درس بخونم. کار کنم. اما چی؟ این زندگیمه.... آریانا ثانیه ای با خودش فکر میکنه که واقعا رامین مخالف بود؟ دوباره به ذهنش فشار میاره. دوباره بر میگرده به عقب. رامین چی میگفت؟ - عزیزم. خانومم کی گفته کاری که دلت میخواد نکنی. خوب تو هم برو درس بخون. دانشگاه برو. کار بکن. - اونوقت گل پسر تب کرده تو کی جمع کنه؟ خونه تو کی جمع کنه. غذاتو کی بپزه؟ تهش چی شده بود؟ بالاخره بچه کی بود؟ پریسا؟؟؟ رامین؟؟؟ رامین چقدر عاشق بود. پریسا که به همه چیزایی که میخواست رسیده بود. پس دردش چی بود؟ اصلا تو این خونه چه خبر بود؟ پریسا مامان بود؟ اون که همیشه سرش یا تو کتاباش بود یا تو سفرای مطالعاتی یا سر کار. نمیفهمید. واقعا حق با پریسا بود؟ یعنی همه مشکلا از اختلاف سن دو تا آدم ناشی میشه؟ یعنی اختلاف سنی بین نانادی و پیمان انقدر مشکل ساز میشه؟ اونا مشکلی داشتن؟ خوب داشتن دیگه. هنوزم دارن. تازه نادیا که بیشتر مشکل داره. مغزش هنگ کرده بود. فکرش کار نمیکرد. اگه میخواست به این زمزمه ها مجال بده میشد تمام اون سالها. اون سال هایی که همون رامین باهاش رفته بود سینما. بهش دیکته گفته بود اما پریسا نه. باز وضعش بهتر از نانادی بود. ...... پریسا روی تخت دراز کشیده بود و رامین دست دور بازوهاش انداخته بود و سعی داشت آرومش کنه. - بسه پریسا. آسمون که به زمین نیومده. یه عمر با همین کارات زندگی رو به خودت زهر کردی. آخه چرا انقدر اون بچه رو، خودت رو، پیمان رو، من رو ..... - نمیذارم زندگیش رو خراب کنه. - پریسا یه عمر تو روم این حرفا رو زدی هیچی نگفتم به حرمت همون عشق پاکمون. پس به همون حرمت قسمت میدم اذیتشون نکن. بذار خودشون تصمیم بگیرن. پریسا خودش رو بیشتر تو آغوش رامین پنهون میکنه و سرش رو روی سینه اش میذاره و زمزمه میکنه - دیدیش؟ درست کپی خودمه. همه کارش مثل خودمه. از همین میترسم. هیچوقت نخواستم مادر هیچکدومشون باشم چون نخواستم بگم اختلاف سنیم با بچه هام چقدره. - اما برا نانادی میتونستی واقعا مامان باشی. یه زن 31 ساله به نظرت دیگه وقت بچه دار شدنش نبود؟ اگه میدونستم اونم برات زود بود باز سکوت میکردم. - نباید میخندیدی امشب. اونم اونجور بلند. - ولی داشتم خاطراتم رو مرور میکردم. برام لذت بخش ترین خاطره زندگیم بود اون روز. اون روزی که بعد از 35 سال دوباره تکرار شد. اونم با دختر خودم. خنده ام گرفت با دیدن حال دامادم. مثل خودم مات مونده بود. بالاخره پریسا هم برای اولین بار تو اون شب میخنده. خنده ای که از یادآوری خواستگاری خودش و فنجون قهوه ای که با همون شیطنت روی رامین بر گردونده بود. - رامین نادیا چطور انقدر شبیه منه؟ من که هیچوقت اونجوری کنارش نبودم. - نمیدونم. ولی خیلی شبیه خودته. همه چیزش. حتی قیافه اش. اگه خودش رو سیا سوخته نکنه کپی برابر اصل خودته. .... ساعتها گذشته بود. همه خواب بودن دیگه. اما رامین هنوز چشم به صورت پریسا دوخته بود و به تمام سالهای زندگیش فکر میکرد و میخواست به این نتیجه برسه که نادیا با پریسا متفاوته. نادیا خوشبخت میشه. نادیا هیچوقت از انتخابش پشیمون نمیشه. اما هنوز هم براش سوال بود که یعنی واقعا پریسا خوشبخت نبود؟!!!! نفسش رو آروم بیرون میده و بوسه آرومی روی صورت پریسا مینشونه و با دست چروک های ریز روی صورت پریسا رو نوازش میکنه و با لبخند چشماش رو میبنده و همه چیز رو به تقدیر میسپره.    



ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 57
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 108
  • بازدید ماه : 635
  • بازدید سال : 2,552
  • بازدید کلی : 68,033
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...