close
چت روم
رمان تقلب فصل10
loading...

CiTy Romance

- چیه بابا چرا هی داد و هوار بیخود میکنی؟ - ا منو دست انداخته. فکر کرده خبریه. - کی فکر کرده خبریه آریانا؟ باز تو هوار بیخود راه انداختی. - گوشی موبایل تو دستشه اونوقت به من شماره هتلش رو داده. از صبح عین الافا هی شماره هتل رو گرفتم فرمودن خانوم بیرون از هتل هستن. - خوب تو مگه بیکار بودی که از صبح سه دفعه گرفتیش؟    - مانی خفه شو ها. - ای بابا خوب راست میگم دیگه. - خبرم نمیگرفتمش چطوری باهاش قرار سه شنبه رو میگذاشتم؟ - بهانه مفت داری میاری. بگو دردت چیه که اینجور بهت فشار اومده. - چرا…

رمان تقلب فصل10

Sheida بازدید : 32 شنبه 02 / 01 نظرات ()
- چیه بابا چرا هی داد و هوار بیخود میکنی؟ - ا منو دست انداخته. فکر کرده خبریه. - کی فکر کرده خبریه آریانا؟ باز تو هوار بیخود راه انداختی. - گوشی موبایل تو دستشه اونوقت به من شماره هتلش رو داده. از صبح عین الافا هی شماره هتل رو گرفتم فرمودن خانوم بیرون از هتل هستن. - خوب تو مگه بیکار بودی که از صبح سه دفعه گرفتیش؟
   - مانی خفه شو ها. - ای بابا خوب راست میگم دیگه. - خبرم نمیگرفتمش چطوری باهاش قرار سه شنبه رو میگذاشتم؟ - بهانه مفت داری میاری. بگو دردت چیه که اینجور بهت فشار اومده. - چرا چرت میگی. دردت چیه کدومه؟ - آریانا تو منشی داری خیر سرت. کار منشی هم همینه که زنگ بزنه و مردم رو برات پیدا کنه و بعد به تو وصلشون کنه تا کارت رو بگی بهشون. پس دلیلی نمیبینم که بخوای عین الافا از صبح گوشی تلفن رو دستت بگیری و دنبال یه زن بگردی مگه خبر دیگه ای باشه. - خفه شو مانی. بیخود حرف مفت نزن. دیدم سر منشی بدبخت هزار تا کار ریختم گفتم خودم زنگ بزنم. خوب نمیمرد شماره موبایلش رو میداد که اینهمه هم الاف نمیشدم. - آها پس دردت سر اینه که شماره موبایلش رو نداری. خوب شاید شوهرش دلش نخواد. - ولم کن شر و ور میگی. شوهرش کجا بود بابا. خودش به زور 27 8 رو داشته باشه. به قیافه اش هم نمیخوره که شوهر کرده باشه. تازه همه جا مثل ایران نیست که مردم هول باشن دختراشون رو شوهر بدن. تو خارج از ایران این خبرا نیست. - آها پس که اینطور. پسر حرف دلت رو بزن دیگه. بگو گلوت گیر کرده طرفم پا نداده. - خفه شو مانی. خجالت بکش. - چشم ما خجالت میکشیم اما بالاخره که حال شما رو هم میپرسیم. ببینم حالا پیدا شد خانوم سلیمانی تون؟ راستی اسمش چی بود؟ بعد خنده سر خوشی میزنه و از اتاق آریانا بیرون میره. ....   با اعلام منشی و باز شدن در اتاق کنفرانس، مریم وارد میشه و با نگاهی جدی و سنگین به طرف میز میره. همزمان نگاه پیمان با لذت روی صورتش میگرده و نگاه مانی جستجو گرانه و نگاه آریانا مشتاق و کمی دلخور. اما مریم تنها ثانیه ای نگاه ها رو میبینه و بعد آروم سلامی میکنه و اینبار بدون تلاش برای دست دادن با تک تک جمع روی صندلی خالی کنار مانی میشینه. بدون کوچکترین وقت تلف کردنی کیفش رو باز و پوشه هایی رو بیرون و روی میز باز و با جدیت مشغول کار میشه. پیمان غرق لذت از زنی که مقابلش میبینه و در حالیکه احساس میکنه اون عذاب وجدان این سالهاش کم کم در حال محو شدنه با دقت به حرفهای مریم گوش میده. مانی در دل به انتخاب آریانا تبریک میگه و در عین حال براش غصه میخوره از انتخاب سختی که مقابلش میبینه. قطعا این زن به این سادگی دست یافتنی نخواهد بود نه برای آریانا و نه هیچ مرد دیگه ای. و آریانا محو صورت زن و صدای اون تقریبا تو یه دنیای دیگه سیر میکنه. با بالا رفتن ناگهانی سر مریم و اخم غلیظی که توی صورت آریانا میپاشه سر مرد بی اراده خم و پایین می افته و لبخند روی لب پیمان و مانی واضح تر. بعد از چیزی حدود یک ساعت در باز و خدمتکار با سینی قهوه و شیرینی وارد میشه. مریم هنوز غرق کار با صدای آروم پیمان به خودش میاد: - خانومه سلیمانی فکر میکنم بهتره یه استراحت کوتاهی داشته باشیم و قهوه مون رو بخوریم و بعد دوباره به کار برسیم. مریم بی هیچ حرفی برگه ها رو مرتب و سرش رو بالا و قهوه رو بر میداره و دوباره چشم میدوزه به فنجونش. آریانا عصبی از این سکوت مریم به طرف دختر بر میگرده و : - اگر مایل باشین خوشحال میشیم یه شب شام در خدمتتون باشیم خانوم سلیمانی. زن بی هیچ نرمشی و با لحنی خشک و رسمی: - ممنون از دعوتتون. انشالا در فرصتهای بعدی. آریانا شکست خورده و اینبار با اخم هایی در هم کشیده سرش رو روی فنجونش خم میکنه و با حرص قاشق داخل رو به حرکت در میاره و مانی با لبخند به حرکات آریانا چشم میدوزه. بعد از چند دیقه دوباره مشغول کار میشن. تقریبا حدود ساعت 9 شب خسته از کار و با نتیجه ای باب میل همه شون، مریم از سر میز بلند و کتش رو به تن و آماده خروج میشه که کلام پیمان وادار به ایستادنش میکنه: - خوشحال میشدیم شام تشریف داشتید. - میدونید که پیمان منتظره با هم شام بخوریم. آریانا گیج چشم میدوزه به پیمان و در پی رسیدن هر چه سریعتر به پاسخ سوالاتش از جمله پیمان کیه و اصلا از کجا پیمان راستین از وجود کسی به اسم پیمان خبر داره و از کجا این زن رو میشناسه. حالا بی صبرانه منتظر خروج هر چه سریعتر زن از دفتر که با ادامه کلام پیمان حرصی جلوی خودش رو برای پریدن به پیمان میگیره: - پس من میرسونمتون تا هتل. - مزاحمتون نمیشم جناب راستین. یه آژانس بگیرین برام میرم. - نه این چه حرفیه. تعارف نداریم که. خودم می رسونمتون. آریانا حرصی و انگار که پیمان رقیبی سر سخت برای گرفتن زن باشه با صدایی عصبی رو به پیمان: - پیمان جان الان یادم افتاد که نادیا گفته بود منتظرته. بهتره تو بری پیش نادیا من خانوم سلیمانی رو میرسونم. خانوم ها رو که میشناسی. یهو دلخور میشه ازت بفهمه ها. مانی تقریبا به زور جلوی خنده اش رو میگیره و پیمان ناگهانی چیزی از حرفهای آریانا تو وجودش زنگ میزنه و با خودش زمزمه میکنه نه آریانا. دیوونگی نکن. تو نمیتونی نسبت به این زن هیچ حسی داشته باشی. هر چی هست فراموشش کن. بعد اخماش رو در هم میکشه و با لحنی جدی رو به آریانا: - مشکلی نیست خودم بهش تو راه زنگ میزنم میگم مریم خانوم رو برسونم و میرم پیشش. زنگ خطر تو گوش آریانا هم زده میشه و نگاه مانی با شنیدن نام زن به شب تولد عمو بر میگرده و کم کم مخاطب تلفنی پیمان براش پر رنگ و پر رنگ تر میشه. قبل از هر حرف دیگه ای پیمان به طرف در حرکت میکنه و صدای خداحافظی مریم هر دوی مانی و آریانا رو از فکر بیرون و ثانیه ای بعد در مقابل نگاه های پرسان شون از در بیرون میرن. --------------------------------------------------------------------   - به سلامتی کجا شال و کلاه کردین؟ - چیه کشتی هات غرق شده؟ خوب هماهنگ میکردی غریق نجات میفرستادم. - مگه تو غریق نجاتم داری نمکدون؟ نکنه منظورت از غریق نجات خودته؟ - چیه؟ مگه من چمه؟ هر چند انقدرا هم عزیز نیستی که من بیام نجاتت بدم ولی حالا شاید پیمان رو میفرستادم. - منظورت جناب راستینه دیگه. - نه قربونت دقیقا پیمانه. آقامون. یادت که نرفته؟ - هه. حتما خبرم داری آقاتون چه مرامی میذارن و مردم رو می رسونن هتلشون و ... - هه هه بگو دقیقا الان کجات داره میسوزه؟ هر چند معلومه خیلی وقته سوخته. آخه از در اومدی تو بوش همه جا رو برداشت. خوب آقامون دلسوزه. - هه. حالا جنابالی ده شب کجا میخوای بری؟ نادیا اینبار قهقهه بلندی سر میده و همزمان رو به آریانا ادامه میده: - آقامون داره میاد دنبالم با مریم جون و پیمان بریم شام بیرون. آریانا ناگهانی اخماش رو در هم میکشه و زیر لب چیزی زمزمه میکنه و بعد با صدای بلند: - آقاتون غلط میکنه. مگه تو زنش نیستی؟ مریم خانوم کی باشه؟ - ا ا ا .... تا همین دو دیقه پیش که آقای راستین بود چی شد یهو شوهرم شد؟ - نمک نریز نانادی. حوصله ندارم. دختره تو رو من وای میسته که ایشالا در فرصتای بعدی بعد بدو را میفته با پیمان بره شام بخوره. انگار نه انگار پیمان زن و بچه داره خودش. نادیا دوباره خنده پر سر و صدایی سر میده و بعد: - ببین داداش گلم اگه کسی هم بچه داشته باشه مریمه نه من. من هنوز خودم بچه ام بابا. من و چه به مامان شدن. مامان جذبه لازم داره و آی آی نمیدونی این مریم چه جذبه ای داره. حیوونی پیمان جلوش موش میشه. ناگهان بین اسم ها براش فاصله می افته و به یاد میاره که این اسم رو از زبون مریم هم هنگام خروجش شنیده بود. سریع به طرف نادیا خیز بر میداره و مقابلش می ایسته و: - نانادی پیمان کیه؟ - خوب آقامونه دیگه. - لودگی نکن. اون یکی پیمان کیه؟ شوهرشه؟ آره؟ نادیا برای اولین بار تو نگاه آریانا چیز عجیبی میبینه که با تمام تلاشش هم نمیتونه بفهمه چیه. نوعی ترس، ناراحتی، اضطراب. اما هیچکدوم اینها باعث نمیشه که بدونه سر به سر گذاشتن جواب صریحی به آریانا بده. پس دوباره میزنه زیر خنده و اینبار: - آخ آخ چه پسر ماهی هم هست. کلی با هم دوست شدیم. رفتیم هتل دیدن مریم. اون و پیمان مشغول حرف زدن شدن و من و پیمانم رفتیم بیرون. وای با هم مسابقه دادیم. چه حالی داد. جات خالی .... آریانا تقریبا از کوره در رفته بین حرف نادیا میپره و : - تو غلط کردی با یه مرد غریبه رفتی بیرون. اصلا واسه چی شوهرت رو با یه زن ول کردی راه افتادی با اون مرتیکه.... - هوی هوی کوتا بیا صداتم برا من بلند نکن ها. دلت از جای دیگه پره سر من قرار نیست خالیش کنی. بعدم فکر نمیکردم برا بیرون رفتن و بازی کردن با یه پسر بچه 6 ساله باید از کسی اجازه میگرفتم. آریانا مسخ شده به نادیا کم کم رنگ چهره اش سرد میشه و بعد بی هیچ کلامی روی مبل سر میخوره. نادیا وحشت زده و هول به طرف آریانا خیزی بر میداره و مقابل پاهاش میشینه و در حالیکه دستش رو مدام مقابل صورت آریانا تکون میده با اضطراب: - آریانا چته؟ چی شد آریانا؟ جون من ادا در نیار من می ترسم. آریانا؟ خوبی؟ آریانا ثانیه ای طول میکشه تا از این شوک ناگهانی بیرون بیاد و بعد ناخوداگاه صدای مانی تو وجودش بلند و بلند تر میشه.... شاید شوهرش دوست نداره..... شاید شوهرش دوست نمداره..... - شوهرش.... بچه اش.... - چی میگی آریانا؟ اه تو چته بابا. شوهر کی؟ خوبی؟ عاشقی تو هم ها.... آریانا دوباره به خودش مسلط میشه و زمزمه میکنه: - تو مطمئنی نانادی؟ نادیا بی حوصله ادامه میده: - چی رو؟ - اینکه... اینکه بچه داره مریم؟ - چه زودم پسر خاله میشی تو. بله بچه داره مریم خانوم. - شوهرشم دیدی؟ - نه. طلاق گرفته. - چی؟ - پیچ پیچی. برو بابا زده به سرت تو هم امشب. - نانادی جون من درست جوابم رو بده. برام مهمه نانادی. - خوب گفتم که بچه داره. از شوهرشم به نظرم خیلی ساله پیش طلاق گرفته و به بچه اش هم چیزی نگفته چون بچه اش اصلا نمیدونست باباش کیه. - پیمانم نمیدونه؟ از پیمان نپرسیدی؟ - چرا ولی شاکی شد و گفت بعدا در موردش حرف میزنیم و فعلا اون بعدا نرسیده. حالا اجازه میدین برم؟ - کجا؟ - ای بابا این تازه میگه لیلی زن بود یا مرد .... دنبال نخود سیاه .... آریانا ناگهان تو خودش فرو میره و ثانیه ای بعد از روی مبل بلند و به طرف اتاقش میره. بعد لحظه ای به عقب بر میگرده و رو به نادیا: - نانادی نمیدونی مامان اینا کی میان؟ - نه. من از کجا بدونم. زنگ بزن ببین کی رضایت میدن بیان خونه مادام موسیو. هه. دیدیشون سلام ما رو هم برسون. فعلا. - کجا میری؟ - ای بابا. ولمون کن بابا تو هم سوزنت گیر کرده. دارم میرم شام کوفت کنم و بیام. - تنهایی؟ - نه با شوهرم و مریم جون و پیمان جون. دیگه؟ - آها با مریم.... باشه.... مگه اومدن؟ - الانا میرسن. - خدا فظ. - بای بای. ....   نادیا از در بیرون میره و آریانا با اعصابی خراب و دنیایی فکر و خیال به طرف اتاقش میره و روی تخت می افته. چشم میدوزه به سقف اتاق و دوباره اون دو چشم سبز و موی بلوند جلوی صورتش میاد. کم کم بی طاقت میشه و قطره اشک سمج از گوشه چشمش فرو می افته و دستاش زیر سرش حلقه میشه و توی ذهنش صورت معادله رو میچینه و بعد از ساعتها تلاش بی نتیجه زیر لب زمزمه میکنه: هه پیدا کنید پرتقال فروش را....   --------------------------------------------------------   نادیا و پیمان خسته و نفس زنان از بازی، پشت میز میشینن و مشغول خوردن شام. انگار اشتهای هر دو بعد از اونهمه بالا پایین پریدن ها حسابی باز شده. پیمان و مریم همزمان با نگاه کردن به پیمان کوچولو و نادیا آثار رضایت و دوستی عمیق بین این دو رو لمس میکنند. پیمان لبخند زیبایی به روی نادیا میزنه و به محض پایین انداختن سرش نادیا لب باز میکنه و رو به مریم: - ببینم مریم شما تا کی ایران هستین؟ - تا هفته دیگه دو شنبه. چطور؟ - جایی برنامه خاصی دارین؟ پیمان نگاهش رو به نادیا میدوزه تا حدس بزنه دنبال چیه از این بحث که نادیا قبل از هر گونه فکری دوباره ادامه میده: - اگه میشه و کاری ندارین تهران بریم شمال. پیمان یه شرط به من باخته و باید ببرتم شمال. خوب اگه شماها هم بیاین بهمون خوش میگذره. من به پیمان گفتم اونجا میتونیم کلی حلزون جمع کنیم اما پیمان نمیدونه حلزون چیه. خوب بیاین اونجا میبینه. ها؟ مریم با تعجب به نادیا چشم میدوزه و پیمان تو ذهنش مشغول حلاجی دلیل مهمی که نادیا برای همراهی مریم و پیمان تو این سفر آورده میخنده. هنوز مشغول خندیدنه که مریم با نگاهی متفکر و در جواب نادیا: - راستش بدم نمی یاد حالا که اومدیم ایران پیمان هم یه کم تفریح کنه چون اونجا خیلی وقت نداریم برای با هم بودن ولی نمیخوام مزاحم شما بشم. میدونم تو این دوره هیچکس دوست نداره به قولی یه سر خر همراش باشه. برین با هم خوش بگذره بهتون که عمر این دوره خیلی کوتاهه. نادیا با خنده و در جواب مریم ادامه میده: - بی خیال. اگه شما هم نیاین کلی سر خر همرامونه. اولیش هم برادر خودم و پسر عموی گلمه. تازه کمند هم هست. پس بیخود تعارف نکن. باشه؟ اسم کمند ناگهان رنگ نگاه پیمان رو و حتی مریم رو عوض میکنه. اما مریم که غافل از همه جاست تنها یه تشابه اسمی تو ذهنش میاد و لحظه ای به سالها قبل و کمند نامی فکر میکنه که روزی زندگیش رو با یه تفکر غلط و عشق احمقانه نابود کرده بود. شاید کمند تنها کسی بود که مطمئن بود تا عمر داره بهش بدهکاره و هیچوقت حلالش نخواهد کرد. با هر بدبختی افکار توی ذهنش رو پس میزنه و رو به نادیا با لبخندی کمرنگ شده ادامه میده: - ممنون عزیزم ولی درست نیست من تو یه جمع خونوادگی مزاحم بشم. با این حرف ناخوداگاه پیمان نفس آسوده ای میکشه اما نادیا که غم ناگهانی نگاه پیمان کوچولو دلش رو میگیره با لحنی جدی و تقریبا دستوری رو به مریم: - اصلا این یه دستوره. ازت دعوت نمیکنم مجبوری بیای. میدونمم که کاری نداری پس بهانه ای هم نمی تونی بگیری. بعد رو به پیمان میکنه و : - پیمان فردا چهار شنبه ست اگه بریم میتونیم تا جمعه بمونیم و جمعه شب برگردیم. باشه؟ پیمان کلافه دستی توی موهاش میبره و به آخرین دستاویز چنگ میزنه و رو به نادیا: - راستش خیلی گرفتارم الان. بهتره بذاریم یه وقت دیگه. باشه نادیا جان؟ نادیا اخماش رو در هم میکشه و با حرص و در حالیکه دوباره سایه غم رو روی صورت پیمان کوچولو میبینه: - من این حرفا حالیم نیست. پرونده هاتو بر دار با خودت بیار اونجا کارات رو بکن. مریم اینا هفته دیگه میرن. اون موقع هم به دردم نمیخوره مسافرت بردنت. - نادیا خواهش میکنم. بچه که نیستی. من واقعا درگیرم الان. نادیا با بغض رو از پیمان میگیره و ثانیه ای بعد با نگاهی دوباره براق شده، رو به مریم: - اصلا مهم نیست. خودمون میریم. با آریانا و مانی و کمند. بذار الان زنگ میزنم هماهنگ میکنم. بعد سریع تلفنش رو در میاره که پیمان تلفن رو از دستش میکشه و با کمی اخم رو به نادیا: - وقتی میگم الان نمیشه یعنی نمیشه. پس بیخود لج نکن. مریم سعی میکنه جلوی دعوا رو بگیره. پس رو به نادیا: - نادیا جان بذار بمونه برای یه وقته دیگه. ایشالا دفعه بعدی که اومدیم ایران. اما نادیا با حرص رو به پیمان: - ما میریم. تو هم اگه کار داری نیا. من برا خودم یه آدمم. حق تصمیم گیری هم دارم. بهت گفتم تو هم بیا ولی میگی کار داری. پس ما خودمون میریم. دیگه هم نمیخوام در این مورد حرفی بزنیم. بعد دوباره گوشی موبایلش رو از دست پیمان میگیره. چیزی تو ذهن پیمان فریاد میزنه این الان همون نادیای یه دنده و لجبازه. همون نادیای مصممی که کافیه یه تصویوی بگیره و بعد اگه بزرگترین سنگ رو هم جلوی پاش بندازی مثل آب خوردن برش داره. پیمان تو بازنده ای. بعد با استیصال افکارش رو پس میزنه و بالاخره کوتاه میاد و تصمیم میگیره مانع اومدن کمند بشه تا مشکلات خود به خود حل بشه. پس با لبخند: - باشه نادیا. با هم میریم. اگه اجازه بدی من خودم با بقیه هماهنگ میکنم. اما نادیا که هنوز از دستش دلخوره ادامه میده: - نه خودم هماهنگ میکنم و در ظرف کمتر از ده دیقه با آریانا که حالا با شنیدن حضور مریم در این سفر به کل کار و زندگی فراموشش شده، قرار فردا رو میگذاره و قرار بر این میشه که آریانا با مانی حرف بزنه. بعد تلفن رو قطع میکنه و دوباره مشغول گرفتن شماره ای میشه که پیمان تلفن رو میگیره و: - نادیا جان من خودم به کمند زنگ میزنم. - نمیخواد. تو زنگ بزنی نمیاد و میخواد مثل مریم ناز کنه. خودم زنگ میزنم. حالا پیمان خون خونش رو میخورد و حتی نمیتونست دهن باز کنه و بگه کمندی که داری بهش زنگ میزنی کافیه بیاد و مریم رو و بد تر از اون پسر نامزدش رو ببینه تا دوباره بشه همون کمند 7 سال پیش. تا هر چی رشته بوده پنبه بشه. میترسید تو چشمای مریم نگاه کنه و مریم هم حال غیر عادی پیمان رو فهمیده بود اما نمیتونست دلیلش رو حدس بزنه. چون هیچ زمانی رابطه نزدیکی بین امیر یا کمند با پیمان ندیده بود و حتی به نوعی همیشه ازشون دوری میکرد پیمان. پس حتی برای یک ثانیه هم شک نکرد که شاید این کمند همون کمند باشه که قطعا اگر میدونست هیچوقت پا به این سفر نمیگذاشت. اما نادیا در مقابل نگاه بهت زده پیمان قرارش رو با کمند هم میگذاره و ثانیه ای بعد با لبخندی عمیق رو به پیمان کوچولو: - فردا میریم شمال پیمان. بزن قدش. پیمان غرق خوشی شروع به بالا پایین پریدن میکنه و مریم در سکوت کامل به اخمهای در هم کشیده پیمان نگاه میکنه. --------------------------------------------------------------------------------   - نادیا؟ - هوم؟ - پیمان حرفی نزد در مورد مریم؟ نادیا در حالیکه جلوی تلویزیون پاهاش رو توی سینه جمع کرده و مشغول سوهان کشیدنه ناخن های پاشه: - نه. - میشه بهش زنگ بزنی بپرسی؟ - حالا تو رو سننه. مگه مریم زنته. - نادیا برام مهمه. خواهش میکنم. - اوف. از فردا سه روز هم پیمان ور دلته هم مریم. از هر کدوم خواستی خودت برو بپرس. برا من اصلا اهمیتی نداره. برا من همینقدر مهم بود که خیالم از ارتباطشون با هم راحت بشه که پیمان راحت کرد. دلیلی نداره وقتی پیمان به هر دلیلی نمخواد حرفی در موردش بزنه مجبورش کنم. پریسا نگاهش رو از ساک سفری های جلوی در بر میداره و اینبار با دنیایی سوال که تو ذهنش در حال مانور هستن و نگاهی فوق متعجب ثانیه ای به آریانا و ثانیه ای بعد به نادیا چشم میدوزه. به دختر و پسری که بچه هاش بودن. از پوست و خونش بودن اما انقدر از هم دور و با هم غریبه شده بودن که حتی نمیتونست در مورد حرفاشون هم حدس بزنه. نمیفهمید مریم کیه و چرا پسرش در موردش کنجکاوه. تنها پیمانی که میشناخت پسر راستین و شیرین بود ولی تا اونجاییکه تو خاطرش بود این پسر دوست آریانا میتونست باشه ولی نه نادیا. نادیا در مقابل پیمان یه عروسک بود پس پیمان نمی تونست حتی حرفی برای زدن با نادیا داشته باشه. پس میموند یه پیمان دیگه ای که حتی نمیدونست از کجا تو زندگی دخترش پیدا شده. اصلا کی پیدا شده که اون نفهمیده. کی بچه هاش انقدر بزرگ شده بودن که حرفاشون با هم در مورد شاید دوست دختر و دوست پسر همدیگه بود. اصلا مگه آریانا و نادیا اهل دوست دختر و پسر داشتن بودن؟ اصلا اون چرا هیچی نمیدونست. از هجوم اینهمه فکر سر دردی ناگهانی بهش حمله میکنه و با اخمایی در همه کشیده و لحنی سرد مقابل آریانا و نادیا می ایسته و: - اینجا چه خبره؟ نادیا پوزخندی میزنه و: - به سلام مامان پریسا. احوال شما؟ راستش خبر که زیاده ولی اینجا خبری نمیبینم. تو میبینی آریانا؟ - نمک نریزین. جواب منو بدین. اینا چیه دمه در؟ اینبار آریانا با لحنی صمیمی تر رو به پریسا: - سلام مامان. ساک من و نادیا ست. - اینو که دارم میبینم. کجا به سلامتی؟ - دو سه روز میریم شمال. - با اجازه کی؟ اینبار نادیا منفجر میشه از خنده و تلاشی هم برای اینکه جلوی خنده اش رو بگیره نمیکنه. بعد با همون سرعتی که خنده رو لبش اومده بود، اخمی ظریف جاش رو میگیره و رو به پریسا: - تا اونجاییکه یادمه از وقتی 12 ساله بودم دیگه خیلی بزرگ شده بودم و یه خانوم شده بودم. باید خودم کارامو میکردم. غذامو میپختم. لباسم رو میشستم. کسی از اون روز تا حالا بهم نگفته بود برا کاری باید از مامان بابایی که هیچوقت نیستن اجازه بگیرم. شرمنده خیلی نمی بینیمتون ضرورتی هم تا حالا برای اجازه گرفتنمون نبود. خصوصا که باز یادمه باید هر جا میرفتم به برادرم اطلاع میدادم چون بزرگتر از منه و نگران نشه اومد خونه. خوب منم که دارم با برادرم میرم مسافرت. پس اجازه من خود به خود گرفته شده. میمونه آریانا. بعد سرش رو بی هیچ کلامی میندازه پایین و در لاک رو با غیض باز و مشغول لاک زدن ناخن هاش میشه. پریسا تقریبا خلع سلاح شده اینبار رو به آریانا که همیشه حجب و حیای بیشتری رو موقع حرف زدن داشت میکنه: - و با کی دارین میرین؟ - با مانی اینا. - اینا کی هستن؟ - مانی و پیمان راستین و کمند و مریم دوستای پیمان. اینبار دوباره روش رو سمت نادیا میکنه و: - پیمان کیه؟ جواب تنها سکوته بدون کوچکترین حرکتی حتی در سر نادیا. - با تو ام نانادی؟ - تا اونجایی که یادمه پسر مهندس راستین و شیرین جونه. - و ربطش به تو؟ - هه. تازه یادت افتاده مامان؟ - با مامانت درست حرف بزن. نادیا ناگهان عصبی اخماش رو در هم میکشه و شیشه لاک رو روی میز میکوبه و با حرص و در حالیکه صداش رو کنترل میکنه رو به پدر: - مگه چی گفتم؟ چشاتون رو بستین بعد از من میپرسین؟ شیرین جون ربطش رو فهمید شما هنوز نفهمیدین؟ - شما بگو تا بفهمیم. - میخوام باهاش ازدواج کنم. بعد سرش رو زیر میندازه و به طرف پله های سالن میره. پریسا لحظه ای شوک زده و تقریبا لال شده تو مغزش سعی میکنه حرفهای نادیا رو حلاجی کنه. نادیا پاش رو روی اولین پله میگذاره که صدای فریاد ناگهانی پریسا میخکوبش میکنه: - تو غلط میکنی. کی تا حالا انقدر خودسر شدین که خودتون برا خودتون میبرین و میدوزین؟ اونم با یکی که جای باباته. نادیا با عصبانیت به پشت بر میگرده و خیز بر میداره به سمت پریسا و پدر: - غلط میکنم یا نمیکنم به خودم ربط داره. سیلی ناگهانی پدر روی صورتش واقعیت تلخی رو به نمایش میگذاره. با سماجت بغض در حال انفجارش رو قورت میده و: - چه بهتر که جای بابام باشه. لا اقل برام پدری میکنه. شیرین جونم مادری. پریسا فریاد میزنه: - ببند دهنتو. - من که بسته بودم. 22 ساله بسته ام. شما بازش کردین. بعد سرش رو پایین میندازه و از مقابلشون رد میشه و توی ثانیه آخر نگاه نگران و پر غم آریانا لبخند غمگینی رو روی صورتش مینشونه که برای ثانیه ای نثار نگاه برادر میکنه و درست زمانیکه شوری اشک روی لبخند رو میپوشونه با دو از پله ها بالا میره. تازه پله ها رو تموم کرده که اینبار با فریاد دوباره پریسا بر سر آریانا پاهاش سست میشه و کنار نرده ها آروم سر میخوره و با اشک به حرفهای پریسا گوش میده - شما هم بفرمایید ببینیم مریم خانوم کیه؟ نکنه شما هم یکی رو پیدا کردین براتون مادری کنه؟ آریانا اما با صدایی آروم و لحنی کاملا جدی: - مامان خیلی دیره. بذارید بعدا مفصل حرف میزنیم. - گفتم مریم کیه؟ اینبار آریانا آروم زیر لب زمزمه میکنه: - دختر مورد علاقه ام. پریسا اینبار با لحنی کمی آروم شده: - و در مورد چه چیزش باید مفصل صحبت کنیم؟ آریانا تصمیم میگیره تیر آخر رو هم بزنه و حالا که جو خونه بعد از سالها سکوت صدای فریادی به خودش گرفته، از این صدا کر بشن اهالی خونه. پس زمزمه میکنه: - مریم یه پسر داره ولی طلاق گرفته. پریسا اینبار با فریاد و نگاهی به آتش کشیده شده به طرف آریانا که سر و گردنی ازش بلند تر بود خیز بر میداره و سیلی بعدی نصیب صورت آریانا میشه و: - هر دو تون گوشاتون رو خوب باز کنین. مگه من مرده باشم که شما دو تا از این غلطای اضافه بخواین بکنین و تو بخوای زن طلاق گرفته و بچه پس انداخته یکی دیگه رو بیاری تو خراب شده من و اون یکی هم سن و سال باباش رو. فردا هم منتظرم ببینم کدوم بنی بشری جرات داره پاشو از این در بذاره بیرون. رامین شونه های پریسا رو آروم میگیره و نگاه تلخی نثار آریانا میکنه. پریسا زمزمه میکنه: - سرم داره میترکه. یه قرص بده بهم. آریانا با سری رو به پایین و قبل از پدر به سمت دستشویی میدوه و ثانیه ای بعد با قرصی در دست و لیوانی آب مقابل پریسا می ایسته و زمزمه میکنه: - فکر میکنم بهتر باشه چند وقتی همه مون رو حرفامون فکر کنیم و بعد بشینیم با هم حرف بزنیم. الان خیلی حالتون خوش نیست. من و نادیا صبح زود میریم. ببخشید مامان. ببخشید بابا. بعد مثل باد از مقابل نگاه ثابت پریسا و رامین رد و به طرف پله ها میره و ثانیه ای بعد دستش رو آروم زیر بقل نادیا میندازه و در حالیکه اون رو به خودش میفشاره آروم به سمت اتاق خواب نادیا حرکت میکنند.   --------------------------------------------------------------------------------   سه نفر اون شب تا خود صبح بیدار بودند. نادیا و آریانا و پیمان. پیمان از ترس اتفاقات فردا و برخورد مریم و کمند. آریانا و نادیا از ترس فرداهای پیش رو. از این سکوت و آرامش قبل از طوفان. نادیا تو بغل آریانا کز کرده بود و گاهی چرت کوتاهی برای چند لحظه از این دنیا بی خبرش میکرد و آریانا در حال فکر کردن و شاید پیدا کردن راهی برای مشکلات پیش رو. آریانا میدونست که مشکلش به مراتب بدتر از نادیا ست. چراکه لا اقل نادیا و پیمان هم رو دوست داشتن و حاضر بودن برای با هم بودن هر کاری بکنند ولی مریمی که جواب سلامش رو هم به زور میداد قطعا تاب ایستادن مقابل پریسا رو نداشت و شاید اصلا هیچوقت نمی تونست به چیزی که میخواد برسه. براش خنده دار بود که دو ساله عاشق دختری شده بود که تنها گاه به گاه صداش رو از پشت تلفن و به فاصله کیلومتر ها دور از خودش شنیده بود. همیشه همون لحن جدی و تلخ تو صداش بود و جالب بود براش که دقیقا عاشق همین تلخی ها و سختی هاش شده بود. تنها دلخوشیش به این بود که مریم لا اقل ایران نبوده و پریسا نمیتونه دنبال پدر و مادری بره و یه جنجال هم از این بابت براش درست کنه. قطعا تنها مشکل تو ذهنش اول مطمئن شدن از طلاق مریم، بعد راضی کردنش به ازدواج بود و بعد میتونست قید پدر و مادر رو بزنه. دلبستگی ای هیچوقت نداشت که حالا با زدنه قیدشون چیزی کم بیاره. ساعت پنج صبح رو نشون میداد و نادیا کلافه و در حالیکه دستش رو به سرش گرفته بود، با چشمایی سرخ از اشکهای دیشب هنوز روی تخت و تکیه داده به آریانا بود. آریانا هم وضع بهتری نداشت. با تکون های نادیا سرش رو بر میگردونه و چیزی شبیه لبخند به نادیا میزنه و بعد آروم از روی تخت بلند و دستاش رو به طرف بالا میکشه و کش و قوسی به خودش میده و آروم به طرف روشویی حرکت میکنه و تو آخرین لحظه به طرف نادیا بر میگرده و: سریع آماده شو و بی صدا بیا پایین. اگه سر و صدا نکنیم بیدار نمیشن. زود بیا که پنج و نیم باید دمه خونه عمو اینا باشیم. نادیا در جواب تنها سرش رو تکون میده و آریانا از مقابلش دور میشه. هر دو تو سکوت آماده میشن و چند دیقه بعد از در بیرون و سوار لندکروز آریانا میشن. ....   پیمان گیج و مستاصل همزمان با آریانا به منزل مانی میرسه. نادیا با دیدن پیمان کوچولو تو آغوش مریم ثانیه ای لبش پر خنده میشه و با ذوق به سمت مریم و پیمان حرکت میکنه که با کمال تعجب جای کمند رو خالی میبینه. - سلام. پس کمند کو؟ پیمان نهایت تلاشش رو میکنه تا همه چیز رو عادی نشون بده و بعد آروم رو به آریانا: - میشه شما برین دنبال کمند؟ نادیا تو هم بیا تو ماشین من. بعد به سمت آریانا بر میگرده و: - یه سر بریم. بین راه دیگه وای نستیم. سه ساعته رسیدیم. باشه؟ آریانا متعجب خیره میشه به پیمان و : - وایسا بینم. مگه اسیریه؟ در ضمن من و مانی یک کاره بریم در خونه کمندی که به زور چهار بار تا حالا دیدیمش چی بگیم؟ خوب خودتون برین. پیمان کلافه زمزمه میکنه: - نمیشه. میگم شما برین، برین دیگه. - ای بابا. مسخره شو در آوردی. لا اقل بذا نادیا با ما بیاد. دختره شاید خوشش نیاد با ما دو تا نره خر تو یه ماشین بشینه. - نمیشه آقا جون. اونوقت من با مریم چیکار کنم؟ - خوب پس خودتون برین کمند رو هم بر دارین. - ای بابا میگم نمیشه. - تو چته صبحی. با یه من عسلم نمیشه خوردت. انگار قرصه نمیشه هم خوردی. نادیا با خنده و ماسک بی خیالی که کم کم جای فکر و خیال تو ذهنش رو گرفته: - خوب این که کاری نداره. اصلا همه مون با یه ماشین میریم. کلی هم بهمون خوش میگذره. - نمیشه نادیا. کلافه ام کردی. بیا بشین راه بیفتیم. - ای بابا تو چرا انقدر بد اخلاقی. چرا نشه؟ 6 تا آدم بزرگیم با یه پیمان. شما سه تا بشینین جلو ما دخترا هم با پیمان میشینیم عقب. - نمیشه آقا سه ساعت راهه. تو دهنه هم خفه میشین. - شما کاریت نباشه. ما خفه نمیشیم. اینبار آریانا با خنده رو به پیمان: - آقا راست میگه. با ماشینه من میریم. جا دار ترم هست. نانادی بدو زنگ رو بزن مانی بیاد راه بیفتیم. بعد سریع به طرف ماشین پیمان حرکت میکنه و در حالیکه تمام تلاشش رو برای یه برخورد عادی و به دور از هیجان و استرس با مریم میکنه، در ماشین رو باز و: - سلام خانوم سلیمانی. مشتاق دیدار.خوبید انشالا؟ مریم با لبخندی محو و همون جدیت همیشگی: - سلام. ممنون جناب راد. آریانا دستش رو جلو میبره و پسر بچه معصومی که لبخندی توی خواب روی لبش خشک شده رو از مریم جدا و همزمان رو به مریم: - قرار شده با ماشین من بریم که همه با هم باشیم. من پسر کوچولوتون رو میبرم شما هم تشریف بیارید ماشینم همین پشته. مریم دستش رو دراز میکنه به طرف پیمان که حالا چشماش نیمه باز شده و: - شما زحمت نکشید. بدینش به من. خودم میارمش. آریانا لبخندی به روی مریم میزنه و همزمان به راه می افته و زیر لب: - چه زحمتی خانوم. این حرفا چیه. شما وسایلتون رو بیارید. پیمان کوچولو کمی توی آغوش آریانا جا به جا میشه و نگاه متعجبش رو به آریانا میدوزه و نگاهش با بغض به پشت سر بر میگرده و به مریم خیره میشه و دستاش رو دراز و به طرف مادر خم میشه.. مریم لبخند آرومی به پیمان میزنه و همزمان فاصله اش رو با آریانا کمتر و همونطور که کودک در آغوشه آریانا ست، دستش رو آروم در دست میگیره و درست به فاصله چند نیم قدم از آریانا حرکت میکنه. پیمان از وضعیت بوجود اومده انگار که چیزی رو حس کرده باشه که تا به حال ازش محروم بوده ، خنده رو لبش عمیق تر و با شیطنت، گاه گاه دست مریم رو میکشه و به این ترتیب فاصله بین آریانا و مریم رو کم میکنه. آریانا بوی عطر مریم و گرمای نزدیکش رو حس میکنه و نا خوداگاه از این نزدیکی لبخند روی لبش عمیق تر و تمام فکر و خیال های تو ذهنش دود میشه و ناخوداگاه با یه حرکت پیمان رو تو آغوشش کمی به بالا پرت میکنه و پیمان دست مریم رو محکمتر میگیره و جیغی پر خوشی میزنه که مریم از این حرکت ناگهانی آریانا تعادلش رو از دست میده و ناخوداگاه به پشت پای آریانا میخوره و همزمان رنگش سرخ و تلاش میکنه دستش رو از دست پیمان بیرون بیاره که آریانا با لبخند، لحظه ای مکس میکنه و به عقب بر میگرده و نگاه گرمش رو مهمونه مریم میکنه. اما مریم بی توجه به حرکت آریانا سرش رو پایین میندازه و با صدایی زمزمه مانند: - ببخشید. متاسفم. آریانا لبخندش عمیق تر میشه و همزمان که در ماشینش رو باز میکنه: - مگه چی شده؟ مریم ترجیح میده تنها سکوت کنه. چند دیقه بعد همه سوار و به سمت خونه کمند حرکت میکنند. با توقف ماشین نادیا با لبخند دستی برای کمند تکون میده و با خوشی در ماشین رو باز و به طرف کمند میره. کمند لبخند ملایمی تحویل نادیا میده و به طرف ماشین حرکت میکنه. پیمان همه نگاه میشه و به کمند چشم میدوزه و کمند اما غافل از همه جا با لبخند در رو باز و کنار مریم جای میگیره و سلام آرومی به زن نا آشنای مقابلش میکنه و بدون انتظار برای پاسخ مریم رو به بقیه هم سلام میکنه و روی صندلی جای میگیره. صدای زن به نظرش آشنا میرسه. اما هر چقدر تلاش میکنه تا چیزی به خاطر بیاره به نتیجه ای نمی رسه و آروم جواب سلام دختر رو میده که صداش تو احوال پرسی های بقیه اعضای ماشین گم میشه. نادیا هم وارد میشه و این همزمان میشه با صدای مریم که در تلاش برای بیرون کشیدنه پیمان کوچولو از پشت سرش و نشوندنش روی پاش برای باز شدن جا برای راحت تر نشستنه نادیا ست. نگاه کمند با دیدن پسر بچه برای ثانیه ای قفل میشه. پسر بچه چشم میدوزه به کمند و کمند تو نگاهش چیز عجیبی میبینه. زمان متوقف میشه. نگاه کمند مات توی صورت پسرک میچرخه که صدای مریم که پسرک رو وادار به نشستن میکنه ضربه دوم رو میزنه و آخرین ضربه رو لبخند بی غل و غش پسرک. پیمان نفسش رو تو سینه حبس میکنه و کمند نگاهش رو روی صورت پسرک.     -----------------------------------------   نادیا بی خبر از همه جا پیمان رو از آغوش مریم بیرون میکشه و رو به کمند: - این پیمانه. عشقه من. کمند باز سکوت میکنه و نادیا ادامه میده: - اینم مریم. تازه از فرانسه اومده و چند وقت ایرانه. گفتیم همه با هم بریم یه سفر شمال خوش بگذره. اما کمند کر شده بود. یا شاید زمزمه های توی ذهنش انقدر بلند بود که نمیتونست صدای نادیا رو بشنوه. .... - همه کاراش رو کردم. داره میره فرانسه. - پس اون بابای بی همه چیزش چه غلطی میکنه؟ - امیر معلوم نیست کجا غیبش زده. .... - پیمان تو مریم رو دوستش داشتی؟ - نمیدونم. ولی هر چی بود عشق نبود. چون حالا طعم عاشق شدن رو چشیدم و مزه شو خوب میدونم. .... - یعنی تو واقعا از مریم دلخور نیستی؟ - نه اونم بی تقصیره. تازه اون که از منم بد بخت تره. با یه بچه.... .... - کمند.... کمند کجایی بابا؟ هی هی؟ نگاه سرد و منقبض شده اش رو برای ثانیه ای به پیمان که حالا کاملا به پشت برگشته میدوزه و بعد بی هیچ کلامی چشماش رو میبنده و خودش رو بیشتر به نادیا میچسبونه و از مریم فاصله میگیره. پیمان نفسش رو بیرون میده که نیمه راه با نگاه خیس مریم به خودش میخکوب میشه. مریم ثانیه ای به پیمان چشم میدوزه و بعد دستش رو دراز و پیمان رو از نادیا تقریبا به زور میگیره و محکم به خودش میچسبونه و بیشتر به در میچسبه. پیمان هق هق سر میده از این اجبار ناگهانی و کمند اخماش رو در هم میکشه و مریم به زور اشکش رو لای موهای پیمان کوچولو پنهون میکنه. مانی از سکوت ناگهانی داخل ماشین سایه بون رو پایین میده و برای ثانیه ای از آینه اون سه چهره پشت سر رو نگاه میکنه. بعد با ضرب سایه بون رو بالا میده و رو به نادیا: - نادیا صبح کله سحره. همه خسته و خوابن هنوز. کم حرف بزن. یه چرت بخواب تا برا صبحانه یه جا نگه داریم. نادیا کلام تو دهنش میماسه. خیره به مانی میمونه. انگار رو بروش همون استاد راد اخمو و جدی همیشگی نشسته. بدون هیچ نرمشی. اینبار نگاهش رو به پیمان میدوزه و رد نهایت توجه نگاه پیمان رو میبینه که با یه گنگی عجیب گاهی تو صورت مریم و گاهی تو صورت کمند میچرخه. با حرص نفسش رو بلند بیرون میده و توی صندلی فرو میره و چشماش رو نیمه میبنده. اما باز هم از اون سایه تیره باز زیر مژه هاش چشم میدوزه به پیمان و رد نگاهش. با حرکت دست کوچولوی پیمان که توپی رو آروم به طرف نادیا میخواد بگیره از هر فکر و خیالی بیرون و با لبخندی شیطانی آروم توپ رو میگیره و بدین ترتیب بازی بی صدای پیمان و نادیا و سکوت خفه کننده داخل ماشین ادامه پیدا میکنه. با صدای خفه پیمان داخل گوش مریم، مریم به زور لبخندی به پسر کوچولوش میزنه و زمزمه میکنه: - خودتو نگه دار. یه کم دیگه میرسیم. پیمان بغض کرده دوباره چیزی زمزمه میکنه که اینبار کمند با اخمی در هم کشیده و نگاهی ثابت، ثانیه ای به پیمان کوچولو خیره میشه و بعد بلند و بی هیچ حس نرمش و ملایمتی رو به آریانا: - آقا آریانا یه جا نگه دارین. این بچه دستشویی داره. حتی نادیا هم تونست تلخی کلام کمند رو حس کنه و متعجب به کمند خیره شد و تو دلش کلنجار میرفت که چرا کمند باید یه چنین حسی به این بچه داشته باشه. به بچه ای که با دیدن اون چشما و قیافه جذابی که قطعا فقط از زیبایی مادر به ارث نگرفته بود، با اون لپ های تپل و خنده های شیرین، دل هر کسی رو میتونست راحت ببره. نادیا با توقف ماشین و برای اینکه اون جو سرد داخل ماشین رو کم کنه، با خنده رو به پیمان: - اوف. خوب شد تو دستشویی داشتی که اینا وایسن. بعد صداش رو زمزمه مانند و خندان میکنه و تقریبا تو گوش پیمان: - مال منم دیگه داشت میریخت. پیمان خنده بلند و سرخوشی سر میده و رو به نادیا با لحنی کودکانه و دست و پا شکسته: - پس زود بری. جیش ماما دوا. مریم و نادیا همزمان درها رو باز و از در بیرون میرن. صدای آریانا نیمه راه متوقفشون میکنه: - حالا که وایسادیم همین جا صبحانه میخوریم. تو اون کافه وسطی میریم. شما هم زود بیاین. آریانا و مانی از در بیرون میرن و پیمان چشم میدوزه به کمند که انگار قصد تکون خوردن نداره. کمی این پا اون پا میکنه و در نهایت زمزمه میکنه: - کمند؟ کمند جان؟ - میل ندارم. شما بفرمایید من نشستم. - کمند ببین... حرفش رو قطع میکنه و: - گفتم میل ندارم. برو پایین میخوام تنها باشم. - کمند به خدا من بی تقصیرم. من هر.... - نمیخوام صداتو بشنوم. برو پایین پیمان. نذار حرمت کسی شکسته شه. برو پایین. پیمان مستاصل به کمند خیره میشه و مانی از فاصله ای نه چندان دور برق نگاه پر خشم و پر تنفر کمند رو تشخیص میده. همون نگاهی که تو اون یکی دو ساعت کم رو صورت مریم و پیمان کوچولو نچرخیده بود. نمیتونه حدسی بزنه ولی میبینه باید جو رو لا اقل فعلا کمی آروم نگه داره. دلش نمیخواست این سفر یه خاطره تلخ بشه. مخصوصا برای آریانا که با یه دنیا عشق اومده بود و دلش نمیخواست اون برق اشکی که خودش تو نگاه مریم دیده بود رو آریانا هم ببینه. آروم جلو میره و با دستایی که داخل جیبش کرده رو بروی صندلی عقب می ایسته و رو به کمند: - کمند خانوم افتخار نمیدین؟ الان چای رو میارن. از دهن بیفته خوراکی نیست ها. - ممنون جناب راد. شما بفرمایید من میل ندارم. - مگه میشه خانوم؟ همه با هم پا شدیم. چطور من دارم از گشنگی هلاک میشم اونوقت شما میل ندارین؟ پیمان بدو ببین این زن آینده ات کجا مونده. یهو غافل بشی ازش باید خیس مشغول آب بازیش رو جمع کنی ها. پا هم که پیدا کرده.... برو شما. من و کمند خانوم هم الان میایم. پیمان کمی تعلل میکنه و بعد با نگاه پر اطمینان مانی عقب گرد میکنه و از ماشین دور میشه. - کمند خانوم پا شدین؟ - گفتم که میل ندارم. - ببینید من نمیدونم اینجا چه خبره که شما رو دنده چپ افتادین و سر دعوا دارین، مریم خانوم اشکش رو لا موهای پسرش قایم میکنه و پیمان اینجور شرمنده و سر به زیر شده. به من هم ربط نداره اصلا که بخوام فضولی کنم ولی دلم نمیخواد این سفر زهر بشه برا همه مون. پس بهتره هر کدورتی دارید بذارید تو خلوت خودتون سه تا حلش کنید. الان جای تصویه حساب نیست. حالام پاشین بریم سر صبحانه. کمند برای ثانیه ای انگار لحظه ها رو گم کرده باشه با اخم چشم میدوزه به مانی و تقریبا داد میزنه: - میشه دست از سرم برداری و بری پی کارت؟ مانی هم اخم هاش رو در هم میکشه و با عصبانیت و لحنی سرد و نگاهی سرد تر: - بچه دو ساله نیستی که برا من صدات رو سرت بندازی خانوم. گفتم نمیخوام گند بزنین به این سفر پس تا لحنم عوض نشده خودت پاشو بیا. - من گند نزنم به این سفر؟ من؟ برو بپرس ببین کی گند زده به 7 سال زندگی من و حالام با توله اش پاشده اومده آینه دق من بشه به اون بگو گند نزنه به سفرت شازده. - فکر میکردم عفت کلامتون ستودنی باشه با چند برخوردی که باهاتون داشتم پس نذارید نگاهم عوض بشه. فراموش میکنم حرفاتون رو. بعد دستش رو به طرف کمند دراز میکنه و تقریبا با زور اون رو از ماشین پیاده و به طرف رستوران میبره. - ولم کن. نمیخوام بشینم لقمه گذاشتن تو دهنه اون آینه دق حروم زاده رو تماشا کنم و لبخند بزنم. رنگ نگاه مانی ناگهان وحشی میشه. ایست میکنه و تو صورت کمند خیره میشه و زمزمه میکنه: - حقت بود یه سیلی جانانه نوش جون کنی ولی غریبه تر از اونم که مهمونت کنم پس دهنت رو ببند و لال شو. حلال زاده یا حروم زاده بودن اون بچه نه به من ربط داره نه به جنابالی و نه حتی به اون طفل معصوم. به خطای دو تا گوساله ای ربط داره که بازم من و توی بیرون گود نشسته نمیدونیم قبل گه کاریشون قبلت قبلنایی گفتن یا نه. هر چند خدا از دل آدما بیشتر خبر داره و ننشسته به این دو کلمه گوش تیز کنه که گفتن یا نگفتن که اون طفل معصوم حلال بشه یا حروم. مهم اینجاست. دستش رو محکم تو سینه اش میکوبه و دوباره رو به کمند: - اون موقع که این گه رو میخوردن اگه تو اینجا حسی به هم داشتن و فقط یه هوس نبوده کافیه برا حلال بودن اون بچه. حتی حلال تر از شیر مادر. تا ته صبحانه ات هم چشم نداشتی اون طفل معصوم رو ببینی روت رو بکن طرف یکی دیگه. خودت تنت میخواره اون بچه رو دید بزنی ننداز گردن کسی. انقدر جنم داشته باش که لا اقل تو دلت اعتراف کنی که دلت میره که دست اون بچه رو تو دستت بگیری. نگات رو تو چشماش بدوزی. دیگه ام تمومش کن.   ------------------------------   نگاه خسته و درمونده اش رو به مانی میدوزه و قطره اشک مزاحم رو از چشمش پس میزنه و: - میدونی اشکال کار چیه؟ اینه که ما ها دست به بالا منبر رفتنمون خیلی خوبه. شعار دادن تو خونمونه. مثل آب خوردن.بی فکر. فکر نکن منظورم جسارت به تنها شما ست. نه. به خودمم هست. به هزاران آدم دیگه ام که همه شون مثل من و تو هستن هم هست. یه روزی دقیقا هفت سال پیش یکی ازم پرسید یعنی تو واقعا از دست مریم دلخور نیستی؟ آخه این مریم مقدسی که الان داری میبینی یه روزی نامزد منی که داشتم یه ماه دیگه باهاش ازدواج میکردم رو ازم گرفت. اون موقع ها چیز دیگه ای بود. صداش انقدر نرم بود که منه ندیده رو هم جذب میکرد تا چه برسه به امثال امیر یا حتی.... بگذریم. اون موقع به اون آدم با قاطعیت تمام میدوونی چه جوابی دادم؟ همین شعارای تو رو دادم. که تقصیر مریم نبوده. امیر مقصر بوده. بیچاره مریم چه گناهی کرده. تازه اون که وضعش از منم بدتره با یه بچه تو دامنش. اما آقا مانی منم داشتم شعار میدادم. خودم اون روز نفهمیدم دارم یه مشت شعار خند ه دار میدم که اگه فهمیده بودم شاید کار هیچوقت به این جا ها نرسیده بود. اما امروز وقتی واقعیت با پررنگی و سماجت تو چشمم اومد تازه فهمیدم یه عمر داشتم شعار میدادم. که حرف تو همین سینه ای که تو روش میکوبی و دم از عشق میزنی چه خنجری داره بهم میزنه. از من که گذشت. ولی من بعد هیچوقت شعار نده. اگه روزی نامردی زنت رو از چنگت در آورد و با پستی ترد شدی اونوقت حق داری بیای تو این گود بشینی و اگه شعاری از دهنت در اومد بدی. - ولی قبول کن در شان تویی که اون موقعی که میتونستی بی چاک و دهن بری تو شکم عالم و آدم ولی نرفتی، نیست که الان بخوای تمام اون حرمت و خانومی خودت رو با چهار تا کلمه زیر سوال ببری. فکر میکنی اگه فریاد بزنی که این زن چی کاره بوده یا این بچه حلاله یا حرومه چیزی عوض میشه؟ فکر میکنی حتی یه نفر بر میگرده نگات کنه؟ فکر میکنی چی میگن؟ نود درصد مردهاش میگن حتما یه کاری کرده که ولش کرده بوده نامزدش. اون ده درصده مونده هم میگن عرضه نداشته شوهرش رو نگه داره. زنا چی میگن؟ هیچی برات اشک تمساح میریزن و بعد بدو میرن میچسبن به شوهراشون که مبادا از راه به در شون کنی. یا بد تر از اون با ترحم نگات میکنن و زیر لب میگن بیچاره شانس نداشته. با این بر و رو اینم عاقبتش. حالا اگه تو دنبال این چیزایی برگرد تو ماشین و به کارت ادامه بده. میتونم راهنماییتم کنم که تیر نگاهت رو کی باشه. خواستی انتقام بگیری زیر پای آریانا بشین. برو تو گوشش تموم این خیانت ها رو بگو تا اونم کم کم عشقش به این زن نیست و نابود بشه. تا یه پدر رو از بچه ای که شاید الان مال تو بود بگیری. از بچه ای که بالا بری پایین بیای یه روزی همه زندگیت بوده. اونوقت بشین و دلت مثلا آروم شه و لبخند بزن. اما اگه تو کمندی با همون غرور و استحکام حالا اینبار به خودت و تو دلت شعارات رو بده. خودتو مجاب کن و باهاش کنار بیا. ولی یه چیز رو بدون اونم اینکه من از بیرون گود نشستم تماشا کنم و حالا دهن وا کنم و به تو این حرفها رو بزنم. کسی از دل آدما خبر نداره. تو نمیدونی این تو چی میگذره. شاید منم تمام این لحظه ها رو تجربه کرده باشم. میدونم سخته. میدونم کشنده ست ولی میشه ساده رد بشی. میشه چشمات رو ببندی و نبینی که چی شد. میشه همه رو غریبه ببینی. غریبه هایی که تازه بهشون رسیدی و فرصت داری بشناسیشون. شاید آدمای زشت دیروزی امروز قشنگ باشن. نذار اون آدم قشنگ دیروزی دیو زشت امروزی بشه. تو حیفی برا دیو قصه بودن. حالا ببینم گشنه نیستی؟ بعد مانی کمی به عقب میچرخه تا صورت کمند رو که با فاصله چند قدم از خودش در حال قدم زدنه ببینه که با صدای قدم های تند و پر شتابی که ناگهانی از پشت کمند میدوه لحظه ای گیج تنها نگاه میکنه. نگاه نگرانش رو به پشت سر و مسیر فرار نادیا میدوزه و با قدمهایی سریع کمند رو رد میکنه و دنبال نادیا میدوه. نادیا رو کنار ماشین میبینه با نگاهی یخ زده و پر درد. دستش رو به طرف نادیا دراز میکنه که نادیا تو بغلش میخزه و اشک آروم آروم از روی گونه اش جاری میشه و همزمان: - مانی همش تقصیر من بود. منه احمق. پیمان خودش رو کشت که نیایم این سفر ولی من لج کردم. حتی حاضر نشدم ازش دلیل مخالفتش رو بپرسم. من گند زدم به همه چیز. گند زدم به این مسافرت کوفتی. - شیش. آروم باش فسقلی. اتفاقیه که افتاده. دیگه الان وقت این کارا نیست. باید همه حرفایی که گوش وایسادی فراموش کنی فضول خانوم و همون نادیای همیشگی باشی. باشه؟ - نه. نه مانی. نمی تونم. نه. کی میتونه باور کنه مریم همچین آدمی بوده؟ نه. مانی ناگهان جدی میشه و سر نادیا رو بالا میگیره و تو چشماش چشم میدوزه و : - تو حق نداری در مورد کسی قضاوت کنی. تو هیچی نمیدونی. منم هیچی نمیدونم. پس ما حق نداریم فکر های بد کنیم. فهمیدی نادیا؟ دیگه نمیخوام این حرفها رو ازت بشنوم. تا وقتی واقعیت ماجرا رو نفهمیدی حق نداری حرفی بزنی. باشه؟ - میرم به آریانا میگم بر گردیم. - تو این کار رو نمیکنی. - چرا؟ که داداشم با چنین آدمی ازدواج کنه؟ - چه جور آدمی؟ مگه تو بدی ای دیدی توش؟ جز نجابت و خانومی چیزی دیدی که این حرف رو میزنی؟ - ولی حالا که میدونم چه جور آدمیه. اون. اون نامزد یکی دیگه رو از چنگش در آورده. اون. - وایسا وایسا. همین جا وایسا ببینم. مگه تو عین همین کار رو نکردی؟ - من؟؟؟؟ من ؟؟؟؟؟؟ حالت خوبه؟ - آره. اون موقع که پیمان نامی رو با کمند نامی میدیدی. اون موقع که کمندی رو میدیدی که دست پیمان دور بازوش حلقه بود، اون موقع که پیمانی میدیدی که برا کمند هر کاری میکرد.... من که باورم این بود که کمند نامزدشه. تو رو نمیدونم. صادقانه بگو. تو اینطور فکر نمیکردی؟ ها؟ - خوب.... خوب اون فرق میکرد . دیدی که نبود. - تو از کجا میدونی که اون موقع مریم هم مثل تو فکر نمیکرده؟ ها؟ تو خودتو به در و دیوار زدی تا پیمان رو به دست بیاری. مطمئنم حتی برا کمند هم تو دلت کم نقشه نکشیده بودی. حالا چی شد که به مریم نامی رسیدی همه چیز قانونش عوض شد؟ - اما اون... اون.... کمند همین الان داشت میگفت اون بچه... اون ح... - هیچی نگو نادیا. دهنت رو کثیف نکن. من و تو هیچی نمیدونیم پس حق نداریم قضاوتی کنیم. حتی کمند هم چیزی نمیدونه. این تنها چیزیه که فقط دو نفر در موردش میدونن، یکی مریم و یکی امیر نامی که من و تو نه پای حرفشون نشستیم نه چیز زیادی ازشون میدونیم. پس نذار فکرت مسموم شه. دلم نمیخواد تو ذهنت قضاوت بیجا کنی. تو نادیایی. خون ما راد ها تو رگ هات جریان داره و ما ها تو خونمون بی حرمتی نیست. بعد لبخند خسته ای به روی نادیا میزنه و زمزمه میکنه: - این آخونده میخواد از بالا منبر بیاد پایین بره صبحانه بخوره. بابا دهنش کف کرد. اجازه میفرمایید؟ نادیا لبخند غمگینی میزنه و با مانی هم قدم میشه و آروم ادامه میده: - دلم نمیخواد آریانا عاشق مریم بشه. - مریم دختر خوبیه. پیمان یه بابا میخواد. آریانا خودش باید تصمیم بگیره پس چیزی رو بهش دیکته نکن. - اگه مریم بهش کلک بزنه. اگه واقعیت رو نگه؟ - این مریمی که من دارم میبینم اهل این نارو زدن ها نیست. خیالت راحت.   --------------------------------------------------------------------------------   صبحانه تو جو تقریبا سنگینی خورده میشه و دوباره راه می افتن. تقریبا حدود ظهر به رامسر می رسند و بالاخره توی ویلا جاگیر میشن. .... آریانا از همه جا بی خبر ساعتی بعد با چلوکبابی در دست وارد ویلا میشه و همزمان با لحنی سر خوش جمع رو به ناهار دعوت میکنه. جمعی که تنها استقبال کننده اش پیمان کوچولو و مانی بود. پیمان رو در آغوش میگیره و با لبخند: - ببینم مامان مریم کجاست؟ - گریه میکنه. آریانا با بهت به پیمان نگاه میکنه و بعد از کمی فکر: - حتما تو راه خسته شده و سرش درد میکنه که داره گریه میکنه. آخه سر درد خیلی بده. - میدونم ولی مامان بیشتر وقتا سر درد داره اما گریه ام نمیکنه. یه قرص میخوره و زودی خوب میشه. - شاید قرص هاش رو با خودش نیاورده. - نه آورده. آریانا مستاصل به پیمان چشم میدوزه و بعد با خنده: - خوب ببینم نادیا کجاست؟ چرا با هم نیستین؟ مگه شماها دوست نبودین؟ ها؟ - من دوستم ولی نادیا دیگه باهام دوست نیست. - چطور؟ - آخه رفتم اتاق کمند جون دیدم داره باهاش حرف میزنه و کمند جونم گریه میکرد. بهم گفت از اتاق برم بیرون. آریانا اینبار متعجب تر نگاهش رو از کودک به طرف مانی میگیره. مانی آروم سرش رو زیر میندازه و از روی مبل بلند میشه که: - صبر کن. کجا؟ اینجا چه خبره؟ چرا همه یا تو هم هستن یا با هم جنگ دارن یا دارن گریه میکنن؟ تو میدونی نه؟ - حتما خسته اند. - مگه با بچه طرفی که اراجیف به خوردم میدی؟ میگم اینجا چه خبره. - فکر میکنم بهتره تا عصر بذاری هر کی تو حال خودش باشه بعد میتونی جواب سوالات رو از پیمان یا بهتر از اون از خود مریم بپرسی. فکر میکنم حرفای زیادی داشته باشین با هم و فرصت کمی. با حرص پیمان رو تو آغوشش جا به جا میکنه و به سمت پله ها و طبقه بالا که اتاق دختر هاست میره که نیمه راه کلام مانی متوقفش میکنه - آریانا الان وقت مناسبی نیست. هیشکی الان حوصله ات رو نداره. بی خیال شو. به عقب میچرخه و نگاه جستجو گرش رو بار دیگه به مانی میدوزه و با پوزخندی عصبی: - خوب پس تو بگو چه خبره. گویا تنها غریبه جمع منم. بگین منم آشنا بشم. صدای پیمان از پشت سر و در حال ورود به ویلا بر جا میخکوبش میکنه: - کمند و مریم نباید همدیگه رو میدیدن. تقریبا میشه گفت من گند زدم به این سفر. باید همون موقع جلوی نادیا رو میگرفتم. ببخشید. آریانا با بهت به پیمان نگاه میکنه و: - اینا اصلا از کجا هم رو میشناسن؟ مگه مریم تو فرانسه زندگی نمیکنه؟ اصلا اینا چه ربطی به هم دارن؟ پیمان رو به پیمان کوچولو لبخندی میزنه و آروم از آغوش آریانا بیرونش میاره و روی زمین میگذاره و: - پیمان جان نمیخوای بری دستات رو بشوری برا ناهار؟ پیمان بی هیچ حرفی سرش رو پایین میندازه و به سمت پله های طبقه بالا میره و ثانیه ای بعد از تیر رس نگاه جمع خارج میشه. - خوب میگفتی؟؟؟؟ - آریانا، مریم فقط هفت ساله که از ایران رفته. خونواده اش هم ایران زندگی میکنن. مریم و کمند هر دو عاشق یه مرد بودن که امیر دوست من بود. خوب اتفاقات زیادی افتاد و خوب فکر میکنم باید خود مریم بهت بیشتر از اینش رو توضیح بده. البته اگه بخواد. ولی یه پیشنهاد دوستانه. اونم اینکه مریم رو فراموش کن و بذار این دو روز هم تموم شه و هر کی بره سراغ زندگی خودش. - هه. مطمئنی؟ فکر نمیکنی یه کم دیره برا این حرفا؟ دیشب جنابالی نبودی که سیلی عاشقیت رو از مامانت بخوری. قطعا بازم جنابالی نبودی که فحش بشنوی و مطمئنا بازم جنابالی نبودی که تا صبح تو اتاق قدم رو بزنی. اگه میتونستم خیلی وقت پیش بی خیال میشدم. - آریانا عاقل باش. شما به درد هم نمیخورین. - چیه؟ تو این وسط چی گیرت میاد از این دو به هم زنی؟ - احمق نشو. اگه راه داشت که بخیل نبودم. - کی میدونه. شایدم باشی. - بس کنین. جفتتون. خجالت داره. مثل بچه ها افتادین به جون هم. یه قاشق بشقاب بذارین تا میرم اینا رو صدا کنم. .... از پله ها بالا میره و پشت اتاق اول ثانیه ای مکس میکنه و بعد ضربه آرومی به در میزنه. با صدای بله آروم مریم در رو باز و وارد میشه پیمان رو میبینه که تو آغوش مریم پنهون شده و آروم گریه میکنه و مریم که با تمام تلاشش اشک هاش رو پس زده و پیمان رو آروم میکنه. سرش رو زیر میندازه و: - آریانا ناهار گرفته. میز رو چیدیم. بفرمایید ناهار. - ممنون من سیرم ولی میشه خواهش کنم اگر زحمتی نیست شما پیمان رو ببرید؟ - نه چون میل هم نداشتین بیاین به زور بخورین. مثلا اومدیم مسافرت دور هم باشیم. مریم سرش رو پایین میگیره و آروم زمزمه میکنه: - من نباشم بهتره. - کاملا در اشتباهید. پایین منتظرتونیم. زود تر بیاین. با اجازه. اینبار در اتاق بعدی رو میزنه که با صدای نادیا و گردش در روی پاشنه نادیا و کمند رو میبینه. لبخند آرومی میزنه و: - آریانا ناهار گرفته. بیاین پایین. - ما میل نداریم. شما بخورین. - قراره سه روز با هم باشیم پس همه تون تمومش کنید و بیاین سر میز. نمیخوام دوباره این پله ها رو بیام بالا پس تا پنج دیقه دیگه خودتون پایین باشین. .... شاید تنها صدای به هم خوردن های قاشق و بشقاب و گاه گداری طلب نوشیدنی کردن های پیمان بود که سکوت رو میشکست. پیمانی که جوری تربیت شده بود که شرایط نرمال رو از غیر اون به سادگی تمیز بده و با تمام کودکی و لذت شیطنت سر میز غذا، سکوت کنه و لب از لب باز نکنه که مبادا نگاه پر اخم مادر و یا فریاد بی حوصله کسی بهش هدیه بشه. تقریبا غذا تموم شده بود که آریانا سکوت رو میشکنه و رو به پیمان: - ماست بدم پیمان جان؟ - با خیار آریانا؟ کلام تلخ و سرد و پر خشم مریم سکوت رو تلخ تر میکنه وقتی با غیض پیمان رو مخاطب قرار میده و: - عموش رو خوردی؟ این چه طرز حرف زدن با بزرگتره؟ بعد در حال بغل گرفتن پیمان: - ممنون مهندس راد. ماست میل نداره. وقت خوابشه. ببخشید. ممنون ناهار خوشمزه ای بود. دستتون درد نکنه. بعد به طرف پله ها میره و ثانیه ای بعد تو پیچ پله گم میشه. آریانا با حرص دستمال دستش رو روی میز میندازه و: - بچه ماست خیار میخواست ها. عجب آدمیه. کمند پوزخند روی لبهاش عمیق تر میشه و نادیا با حرص رو به آریانا: - به تو چه. مامانش بهتر میدونه. حتما لازم نبوده بخوره. کاسه داغتر از آش شدی؟ - شما ها چتونه. بگین ما هم بدونیم. قراره سه روز اینجوری باشه همین الان جمع کنیم برگردیم بهتره. - فکر بدی هم نیست. من که موافقم. کمند و پیمان هم همینطور. مریم هم که مطئنن ترجیح میده بر گرده. آریانا با عصبانیت بلند میشه و از در ساختمون بیرون میره. ------------------------------- ساعتها از اون زمان گذشته بود و حالا ماه با سخاوت تو پهنه آسمون زیباییش رو به رخ میکشید و عطر محبوبه شب مشام رو نوازش میداد. کمند بالاخره خوابیده بود و نادیا گوشه تخت کز کرده بود و دوباره به حرفهای پریسا و عاقبت خودش فکر میکرد. اونطرف تر مریم هنوز اشک میریخت و آروم پسرش رو تکون میداد که روی پاش خوابیده بود و اشکهای ماسیده روی گونه هاش رد کمرنگی به جا گذاشته بود. پیمان بالاخره روزه سکوتش رو میشکنه و آروم به سمت پله های منتهی به طبقه بالا و محل استراحت دخترها میده. چند لحظه گیج بالای پله ها می ایسته و چشم میدوزه به اتاق ها تا شاید بتونه تشخیص بده نادیا رو کجا میتونه پیدا کنه. تنها کسی که میتونست بهش کمی آرامش بده و فکرش رو از اینهمه پری، حتی برای چند دقیقه خالی کنه. دستش رو روی اولین دستگیره میگذاره که مانی بلند خطاب بهش: - اون نیست. دستش رو آروم بر میداره و جلو میره و روی در دوم ثانیه ای مکس میکنه و بعد ضربه آرومی به در میزنه. با صدای زمزمه مانند بله نادیا در رو باز و روبروش نادیا رو میبینه در هم مچاله شده روی تخت و به فاصله کمی کمند رو میبینه که چشماش رو با خستگی باز میکنه و با دیدن پیمان دوباره میبنده و بی هیچ حرفی روش رو به اون طرف میکنه. جوابی برای کمند نداره. خوب بد اتفاقیه که افتاده و حالا و تو این لحظه خودش انقدر داغونه که اومده سراغ نادیا تا آرومش کنه، پس نمیتونه الان کسی رو آروم کنه. تازه آرومه چی بکنه؟ بگه هفت سال رو تو یه ثانیه فراموش کن؟ بگه ببخشش؟ یا بگه بیا بشین باهاش گپ بزن؟ قطعا همه این حرفها جز جکی خنده دار معنی دیگه ای پیدا نمیکنه. پس ترجیح میده تنها سکوت کنه. سرش رو به سمت نادیا بر میگردونه و زمزمه میکنه: - نادیا؟ - بله؟ - خسته ام. میای بریم یه کم قدم بزنیم؟ نادیا از نگاه پیمان بغضش سنگین میشه. از اینهمه دردی که با یه بی فکری محض به کسی که تمام زندگیشه، داده، دلش میگیره. آروم از روی تخت بلند میشه و روبروی پیمان می ایسته: - همین جوری بیام یا روپوش روسری بپوشم؟ پیمان تازه نگاهش به طرف نادیا میره که شلوارک مشکی تا زیر زانو به پا کرده با یه تاپ بندی مشکی. تازه چشمش اونهمه ظرافت دختر رو میبینه و به چشمش تو یه لحظه اونقدر خواستنی میاد که ناخوداگاه بهش نزدیک تر میشه و در آغوش میگیرتش و سرش رو لای موهاش فرو میبره. آرامش ناگهانی تمام وجودش رو در بر میگیره و لبخند آروم آروم تو چشما و لبهاش پیدا میشه. با نفس های سنگینش عطر تن نادیا رو مزه مزه میکنه و بعد آروم حلقه دستاش شل میشه و دوباره مقابل نادیا می ایسته و: - محوطه اختصاصیه و در نتیجه کسی نیست و مشکلی نداره هر جور بیای. ولی لب دریا ممکنه یه کم باد باشه. سردت نمیشه؟ نادیا دست و پاش رو جمع میکنه و نگاه گر گرفته اش رو از پیمان میدزده و زیر لب و با لبخند ادامه میده: - نه. پس تو به چه دردی میخوری؟ سردم شد گرمم میکنی. مگه نه؟ آروم زیر گوشش زمزمه میکنه: - نه اونقدر که تو میتونی من رو گرم کنی. بعد دستش رو زیر بازوی نادیا میگذاره و آروم از اتاق بیرون میرن و در رو پشت سرشون می بندن و کمند میمونه و دنیایی حسرت و طعم گس عشق که روزی با ذره ذره وجودش لمسش کرده بود و حالا جای خالیش بیشتر و بیشتر خودش رو به رخ میکشید. ....   هر کدوم تو حال و هوای خودشون و در حالیکه دستای هم رو گرفتن مسیر سنگ فرش رو تا لب دریا پیش میرن. پیمان بی هیچ حرفی نگاهش رو میدوزه به جایی شاید در دور ترین نقطه دریا. جایی که آسمون و دریا با هم یکی شدن و تو دل هم آروم به تماشای دنیا نشسته اند. نادیا آروم دستش رو از حصار دست پیمان بیرون میاره و روی زمین میشینه و پاهاش رو دراز میکنه و به شن ها اجازه یکی شدن با تن گرمش رو میده و به فرداهای دور فکر میکنه. پیمان طبق قانون نا نوشته قلب ها روی زمین و کنار نادیا سر میخوره و ثانیه ای بعد گرمای دستاش حمایتگر شونه های ظریف و لطیف نادیا میشه و نادیا رو به خودش نزدیکتر میکنه. دریا برای بهتر دیدن این دو عاشق نزدیک و نزدیکتر میشه. جوری که بدش نمیاد با دست و پا زدن هاش خودش رو لا اقل به پای این دو برسونه و به بازی بگیرتشون. شاید چون بزرگه و مغرور. مغرور به وسعتش و سحر تو وجودش که تاب دیدن هیچ معشوقی جز خودش رو نداره. اما نادیا و پیمان تنگ تر به هم میچسبند و ثانیه ای بعد نادیا سرش رو آروم روی شونه های پیمان تکیه میده و پیمان شروع به حرف زدن میکنه. - اولین باری که دیدمت، به جرات میگم که تو رو ندیدم. مریم رو انگار میدیم. تو داشتی تقلب میکردی و من دختری رو میدیدم که سالها پیش همون جا، تو موقعیت تو نشسته بود و داشت تقلب میکرد. نگاهت همون نگاه بود. همون نگاه وحشی و سبز. اعتمادت همون بود. سختی و غرورت همون بود. حتی تمسخر تو نگاهت و حرفاتم همون بود. نمیدونم دنبال چی بودم. شاید گمشده خودم. نمیدونم اصلا عاشق این گمشده بودم یا نه. گمشده ای که روزی حاضر شده بودم برای نجاتش باهاش ازدواج کنم. اما مغرور بود. شکسته بود اما هنوز غرورش نشکسته بود. اون از ترحم بیزار بود. چاره ای نداشتم. کمکش کردم تا از ایران بره. اما چشمم از زمانیکه یهو بی خبر نیست شد، دنبالش بود. وقتی تو رو دیدم شاید مریم رو تو وجودت دیدم. هر لحظه منتظر بودم یه حرکتی مشابه مریم ازت سر بزنه. یه خطا. خطای بزرگ. اما تو فرق داشتی. تو چیزی داشتی که من از درکش عاجز بودم. تو بچگی میکردی و گاهی آنچنان بزرگ میشدی که تمام باورهام رو زیر سوال میبردی. کم کم باهات زندگی کردم. با نگاهت. با لجاجت ها و سر سختی هات. اون شب تو داشتی تو تب میسوختی و من پام سست شده بود. دلم میخواست برام هیچ میشدی. تو یه ثانیه فراموش میشدی ولی هر لحظه پر رنگ تر شدی. اون شب عذاب کشیدم. خودم رو مقصر میدونستم. شکسته بودمت و باید خوشحال می بودم و میخندیدم ولی داغون شده بودم. دلم میخواست کنارت بشینم و دستات رو تو دستام بگیرم و آرومت کنم. تنفر رو تو چشمات داشتم میدیم و نگاه تب زده ات دلم رو لرزوند. اون موقع نفهمیدم که اون نگاه چی بود و چی کرد باهام ولی مطمئنم همون نگاه تب زده عاشقم کرد. ازت فرار میکردم چون میترسیدم خطا کنم. همون خطای امیر رو. میدونستم عشق خودش بزرگترین مستی هست و آدم مست هر کاری ممکنه بکنه. نمیخواستم تو این مستی پشیمونی به بار بیارم. من بارها کمند رو تو آغوشم آروم کرده بودم. بارها دستم حلقه بازوهاش شده بود بارها پام تکیه گاه سرش شده بود و دستام نوازشگر موهاش ولی هیچوقت تنم نلرزیده بود. حسی گرمم نکرده بود. نگاهش گر گرفته ام نکرده بود. اما تماس با سر انگشت تو داغم میکرد. نگاهت آتیشم میزد. بازوهای برهنه ات اون روز دیوونه ام کرده بود. فهمیده بودم که مست شدم. همون مست عشق و باید ازت فرار میکردم. انقدر فرار کردم تا شاید آروم بشم. ولی دیوونه تر شدم. فهمیدم از این عشق نمیشه گذشت. با تموم تفاوت هات و بچگی هات منو عاشق کردی. انقدر عاشق که زبونم در مقابلت لال میشد و نمی تونستم مخالف میلت حرفی بزنم. شاید اگر انقدر عاشق نبودم حالا این اتفاق نیفتاده بود و ما اینجا نبودیم. کمند و مریمی کنار هم نبودن. میچرخه سمت نادیا و چشم میدوزه به اون جنگل وحشی و نگاه گرم و ادامه میده: - نادیا خیلی وقته که فقط تو و وجود تو آرومم میکنه پس امشبم آرومم کن. خسته ام. گیجم. چیکار کنم نادیا. سرم پره. داره میترکه. کجا اشتباه کردم؟ چرا همه انگشت اتهامشون رو به منه؟ از صبح فقط نگاه خصمانه و داد و فحش شنیدم. گرمم کن نادیا. یه کم بهم محبت بده. نگاه گرمت رو میخوام تا آروم بشم. نادیا دستش رو جلو میبره و قطره اشک سمج روی گونه پیمان رو پس میزنه و دستش رو حلقه گردن پیمان میکنه و ثانیه ای به خودش فشارش میده و آروم روی موهاش رو نوازش میکنه و بعد ازش جدا میشه و چشم میدوزه تو اون دو چشم جادویی سیاه که حالا حلقه قرمزی از شاید گرمای وجود خودش و یا شاید اشک توی چشمای پیمان، سیاهیش رو کمرنگ کرده. - پیمان تو مقصر نیستی. باور کن این رو. تو جز خوبی تو وجودت نبوده و نیست. تو فقط تقصیرت این بود که تو اون لحظه با عقلت تصمیم نگرفتی. درست عاشقی. سخته برات به من نه بگی. همون طور که برای من سخته به تو نه بگم یا از تو نه بشنوم. ولی گاهی بعضی چیزا هست که باید جلوشون وایسی تا بعد پشیمونی به بار نیاره. باید جلوم وای میستادی پیمان. باید حرف میزدی. اگه تو ماشین بهم دلیل مخالفتت رو میگفتی این اتفاق نمی افتاد. درسته لج کردم و رو حرفم وایسادم ولی میدونی چرا؟ یه دلیلش این بود که تو بی هیچ توضیحی فقط گفتی نه. انتظار نداشته باش من در مقابل هر نه ای که از دهنت در میاد چشم بسته بگم باشه. منو بشناس پیمان. اگه منو نشناسی زندگی زهرت میشه. یاد بگیر با من چطور باید حرف بزنی. برام دلیل آوردن رو یاد بگیر. من یاد نگرفتم بی دلیل زیر بار هر حرفی برم. اما قبول دارم منم مقصر بودم. منو ببخش پیمان. شاید منم مقصر بودم که تو تنهایی مون هم حاضر نشدم دلیل مخالفتت رو بپرسم. دستای نادیا که دور بازوهاش حلقه شده رو میگیره و چشم میدوزه تو چشماش و زمزمه میکنه: - تو خیلی بزرگی نادیا. باورم نمیشه این نادیا همون نادیایی که از دیوار راست بالا میره و عشقش مسابقه دوییدن رو جدول خیابونه. ممنونم از آرامشی که بهم دادی. دوست دارم نادیا. بیشتر از خودم حتی. - انقدر دوسم داری که برام بجنگی؟ تنهام نذاری؟ نگاه گنگش رو به نگاه ترسان نادیا میدوزه و زمزمه میکنه: - تو چی میگی نادیا؟ این حرفا چیه؟ نکنه باورم نداری؟ - چرا باورت دارم ولی.... - ولی چی؟ چیزی شده؟ - مامان با تو مخالفه. به نظرش تو خیلی برای من بزرگی. دیشب .... بعد اشک آروم روی گونه اش جاری میشه و سکوت جای هر کلامی رو میگیره. نادیا رو آروم تو آغوشش جا میده و زیر گوشش زمزمه میکنه: - اون روز که عاشقت شدم و اجازه دادم همه وجودم پر از تو بشه فکر همه چیز رو کردم. اون روز خودم رو برای هر جنگی آماده کردم. من پشتتم نادیا. اگه تو بخوای. تا روزی که تو من رو بخوای من هر کاری میکنم و مطمئن باش به دستت میارم. شک نکن نادیا. بهت قول میدم. نادیا سرش رو آروم بالا میاره و لبخند کرنگی رو لبهاش میشینه و نگاهش رو به پیمان میدوزه. پیمان تاب مقاونت بیشتر رو در مقابل اینهمه نزدیکی و گرمای نادیا و نگاه پر حرفش نمیاره. زنگ خطر تو گوشش به صدا در میاد. آروم نادیا رو از خودش جدا میکنه و از روی زمین بلند میشه و به سمت دریا قدم بر میداره. - نادیا امشب خیلی گرمه. به نظر تو هم گرم نیست؟ - آره خیلی گرمه. دارم گر میگیرم. پیمان با لبخند ثانیه ای به پشت بر میگرده و تو چشمای نادیا نگاه میکنه و بعد سرش رو زیر میندازه و دوباره به سمت دریا میره و ادامه میده: - اگه تو داری گر میگیری، من گر گرفتم. دیگه طاقت ندارم. بعد پیراهنش رو از تنش در میاره و با همون شلوار کوتاهش میزنه به دریا تا التهاب و گر گرفتگی تنش از برخورد با آب کم بشه. نادیا خنده عمیقی میکنه و ادامه میده: - ای دیوونه. سرما میخوری. آب سرده. بیا بیرون. پیمان جلو و جلو تر میره و فریاد میزنه: - نه. تازه دارم یه کم خنک میشم. تو برو تو. منم زود میام. نادیا نگاه شیطونی بهش میکنه و: - و اگه نرم؟ - من عقب تر میرم. - و اگه من جلوتر بیام؟ - تو این کار رو نمیکنی. - از کجا انقدر مطمئنی؟ - مطمئن نیستم ولی ازت دارم خواهش میکنم بری. - ای ترسو. بعد با لبخند دمپایی هاش رو کنار دمپایی های پیمان در میاره و آروم آروم به سمت دریا قدم بر میداره. صدای پیمان لحظه ای متوقفش میکنه: - نکن نادیا. سرده. سرما میخوری. بر گرد ویلا. - اگه مریض بشم چیکار میکنی؟ شب تا صبح بالا سرم میشینی دستمال بذاری تا تبم پایین بیاد؟ - نادیا دیوونگی نکن. برگرد. جلو تر میره و چند ثانیه بعد تا سینه توی آب میره و کم کم فاصله اش با پیمان کم و کمتر میشه. - دیوونه. جلوتر نیا. - شنا بلدم. - دریا تو شب خطرناکه. لجبازی نکن دختر. - پس تو بیا عقب تر. موهای خیس نادیا تنش رو میلرزونه. برجستگی های بدنش که حالا با چسبیدن تاپ به بدنش بیشتر خودش رو به نمایش گذاشته نگاهش رو تبدار تر میکنه و از ترس فاصله اش رو با نادیا بیشتر میکنه. نگاهش روی سینه ستبر پیمان که هر لحظه بیشتر توی آب فرو میره خیره میمونه و حسرت گرم شدن توش تو وجودش بیشتر زبونه میکشه. نگاهش روی صورت پیمان و نگاه سرخش میلغزه و با نگاه حرف دلش رو میخواد به پیمان بزنه. چیز زیادی نمیخواد فقط آرامشش تو اون آغوش رو برای چند لحظه میخواد. به خودش مطمئنه. میدونه پاش نمیلغزه پس فاصله اش رو کمتر میکنه و به پیمان نزدیکتر میشه و ثانیه ای بعد هر دو کنار هم قرار میگیرن. ترس رو تو نگاه پیمان میخونه و با لبخند چشم میدوزه بهش و زمزمه میکنه: - پایه مسابقه هستی؟ - نه نادیا. از این جلوتر خطرناکه. پات به کف آب نمیرسه دیگه. یهو زیر پات خالی بشه هر اتفاقی ممکنه بیفته. - اوهوم. و اولین اتفاق دستای توست که محکم دورم حلقه میشه و جلوی هر اتفاق دیگه ای رو میگیره. نترس من شناگر خوبی ام. - نادیا کوتا بیا. اصلا بیا برگردیم. - نچ. مسابقه. 3.... 2....1 بعد مثل باد از کنار پیمان میگذره و دور میشه. پیمان عصبی پشتش شنا میکنه و سرعتش رو زیاد و ثانیه ای بعد دستش رو دور کمر نادیا حلقه میکنه و به سمت ساحل شنا میکنه. نادیا از تماس با پیمان گرم میشه. همون گرمایی که پیمان هم با جزء جزء بدنش حس میکنه. بعد از یه مسافت کوتاه و جایی که مطمئنه پای نادیا به کف آب میرسه حلقه دستاش رو شل میکنه و با اخم به نادیا چشم میدوزه و زمزمه میکنه: - دیگه بسه لجبازی. شنا کن بریم. خیلی دیره. نادیا تنها چشم میدوزه به پیمان و نزدیک و نزدیکتر میشه و درست مقابلش می ایسته و زمزمه میکنه: - وقتی تو کنارمی از هیچی نمی ترسم. حتی از غرق شدن. دوست دارم پیمان. پیمان بی اراده قدم جلو میگذاره و نادیا رو محکم تو آغوش میگیره و زمزمه میکنه: - منم دوست دارم. حلقه دستاش رو تنگ تر میکنه و چشم میدوزه به نادیا و لحظه به لحظه صورتش به صورت نادیا نزدیک و نزدیکتر میشه. شاید تنها تو فاصله دو انگشت از لبهای نادیا، صوورتش می ایسته و نگاه لرزانش گیج میشه و تن نادیا زیر دستاش دون دون میشه و میلرزه. دندوناش به هم میخوره و نگاهش ترسان. موهای خیس نادیا رو آروم از توی صورتش پس میزنه و زمزمه میکنه: - نترس نادیا. -دست خودم نیست. چشم ازش بر میداره و محکم تر به خودش فشارش میده و آروم بوسه ای که داشت هوس میشد رو روی سرشونه نادیا میزنه و هوسش رو به این شکل پس میزنه و آروم به طرف ساحل میره و تقریبا پاهای سست و تن لرزان نادیا رو هم دنبالش میکشه. ثانیه ای بعد پاشون به ساحل میرسه و پیمان بلوزش رو از روی شن ها بر میداره و تو تن لرزون نادیا میکنه و در حالیکه تن ظریف دختر رو به خودش فشار میده تا لرزش کمتر بشه، به سمت ویلا حرکت میکنن.


ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیق شش دانگ یک آرام دل کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند رفیقی که بگویمش برو امـــــــا بـــــــــماند که نرود ....
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مدیر وبلاگ

    شیدا 

    آمار سایت
  • کل مطالب : 193
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 18
  • آی پی دیروز : 11
  • بازدید امروز : 68
  • باردید دیروز : 18
  • گوگل امروز : 11
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 171
  • بازدید ماه : 348
  • بازدید سال : 348
  • بازدید کلی : 69,396
  • کدهای اختصاصی
    لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست ...